صفحه 1 از 5 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: نامه ای به خدا

  1. #1

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    638
    حضور
    30 روز 15 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    709

    نامه ای به خدا




    شخصی انگشتش را روی چاقو قرار میدهد و چاقو دستش را میبرد، شخص دستش را دور میکند و شیطان از آسیب زدن به شخص دستش کوتاه میماند، شیطان میرود و فکر میکند میگوید داستانی میسازم که انسانی بود با چنان فضیلتی و خداوندی هست با چنان عظمتی، که دستور میدهند تو باید با قمه بزنی وسط سرت تا خون تو ریخته شود و گناهان تو آمرزیده شود، این بار انسان دستش را دراز میکند و چاقو آن را میبرد و دردش میگیرد، ولی انسان میگوید، دردو ولش حضرت فلانی هم خیلی درد کشید، و اینقدر با چاقو ور میرود که هلاک میشود


    چرا خداوند باید چیزی بر خلاف اراده و لذت بشر فرو بفرستد؟

    من انسان جگر سوخته ای هستم که در زیر فشار مشکلات متلاشی شده ام و به این عقیده رسیده ام که غلط های بسیاری کردم

    اگر هدف خداوند از عذاب من این بود که متوجه بشم اشتباه میکنم و راهم را اصلاح کنم، چرا زمانی که به طرف اسلام آمدم کوه غصه در دلم ریخت و با دیدن شکار جوجه ای توسط کلاغ آن چنان عذابی کشیدم که تابم برید ؟ دیگر خداوند برابر عذاب برام شده من چیکار کنم ؟ من هر چی التماسش میکنم وضعیتم بدتر میشود چیکار کنم ؟ زلیخا هم اینقدر از بت ها یوسف را خواست که آخرش گفت شما خر کی هستید من باید به خالق بهتری التماس کنم، ولی من خالق بهتری پیدا نمیکنم چیکار کنم ؟

    آیا باید از این به بعد سعی خودمو بکنم و هر چه شد فقط به خودم اتکا کنم ؟

    اصلا فلسفه درد و عذاب مکر این نیست که ما را از چیزی دور کند ؟ پس چرا من هر چقدر به خداوند نزدیکتر میشوم عذابم بیشتر میشود ؟

    من بیماری روانی دارم و الان در حالی هستم که نمیتونم آن را توصیف کنم

    یا باید اینقدر قرص بخورم که مانند جنازه ها بشوم، یا اینطور عذاب بکشم؟ من کجا فرار کنم ؟

    هر دری را زدم جواب نگرفتم، در خداوند را زدم ولی افسوس که مشتی در دهانم خوردم، مرام چه کسی است که گدا را بزند ؟

    حالا برایم دلایل فلسفی بیاورید که آقا مثلا ما گدا رو زدیم که بره کار بکنه خود کفا بشه ، خب درست، بهانه ی زیبایی آوردید اما نتیجه آن این میشود که من دیگر روی خداوند حساب نکنم و هر جا توانستم او و خلقش را بکوبم تا به اهداف خودم برسم .

    مهم اینه که سعی خودتو بکنی

    سعی خودتو بکن

    بزارین دردمو بگم تا نگین فلسفه داشته حکمت داشته، من میخوام به خدا وصل بشم، اراده ام اراده خداوند، دوستانم دوست خداوند، دشمنانم دشمنان خداوند شود

    چیکار بکنم ؟ در ضمن حاضرم من برم طرفش ولی قدم های من کوچک است و راه بسیار دور ، چاره ای ندارم جز اینکه اون بیاد سمت من، منم هر جوری میتونم با دعا و خواهش و نماز و هر چی از دستم بر میاد احسان و اینا سعی میکنم بهش نزدیک بشم، اما مهم اینه سعی خودمو میکنم، به نظر شما خدا هم سعی خودشو میکنه و ما اینقدر هنوز با هم فاصله داریم ؟ یا فاصله نداریم و این همون خداست ؟ اگه این همون خداست پس چرا دارم از درد میمیرم ؟ چرا از خودمم میترسم، الان این نامه رو که نوشتم شاید به نظر شما شهامتی نمیخواد ولی برای آدمی مثل من که از مورچه هم میترسه که مبادا بزرگ بشه بخورتش به خاطر بیماری روانی، این کار اراده ی زیادی میخواست .

    این پست را اشتباهی در تایپک نامناسب فرستاده بودم که اصلاحش کردم لطفا تایپک مورد ذکر را حذف کنید .


    http://www.askdin.com/showthread.php?t=55347

  2. صلوات ها 5


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    638
    حضور
    30 روز 15 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    709

    پیامی از یک انسان به خدا




    بسم الله الرحمن الرحیم


    نخست باید بگم متاسفانه من به تمام زبان های دنیا تسلط ندارم که این نامه را به تک تک ساختارهای الهی برسونم و اگر کسی میتونه پیام منو ترجمه و منتشر کنه


    این یک درخواست کمک است


    سالهاست ذهن من توسط پلیدی دچار مشکل شده و من از تحلیل و تفسیر مسائل دنیا عقب مانده ام


    من به پزشکان زیادی مراجعه کردم و اکنون تحت درمان یکی از بهترین روانپزشکان کودک و نوجوان هستم


    ما درگیر نبرد سختی با دشمنان ذهنمون شدیم اما این بیماری تنها مشکل ما نیست


    ما با تک تک مشکلاتی که تک تک نفس های جهان درگیر آن هستند ابراز همدردی میکنیم حتی اگر از آنها آگاهی نداشته باشیم


    تلاش ما در پی به دست آوردن ذهنی آرام و قدرمند، با کنترل و تسلط بالا بر سایر نقاط جسم و روحمان است


    اما در این میان نوعی بیماری و مرض همواره در حال نفوذ و تخریب محصولات تلاش ماست


    این ناخوشی به ما آسیب هایی جدی زده که برخی از آنها را نام میبرم


    1 - از بین بردن انگیزه برای ادامه حیات
    2 - از بین بردن توانایی های ذهنی مانند حافظه و بخش های دیگر
    3 - تحمیل درد عمیق به بخش های ادراکی
    4 - به خطر انداختن جان و مال خود و سایر اشخاص
    5 - عدم توانایی لذت بردن و ایجاد کردن لذت
    6 - انزوا و عدم توانایی برقراری ارتباط
    7 - بدبینی
    8 - اختلال خوردن و سوء مصرف
    9 - اضطراب و بیقراری
    10 - کاهش انرژی و خستگی
    11 - بیخوابی یا پرخوابی
    12 - و ...


    و ما نیز با تلاش های گوناگون سعی در کنترل و منحدم کردن این پلیدی ها داشتیم


    ما حتی از دعانویس و انرژی درمانی گرفته، تا پناه بردن به خداوند استفاده کردیم


    ما به بهترین و توصیه شده ترین پزشکان مراجعه کردیم


    اما امان از این ناخوشی ...


    شاید نوشتن این نامه بیهوده به نظر برسد ولی حداقل اینکه بدانم کسی آنها را میخواند به من روحیه خواهد داد علاوه بر آن این کار برای من مانند نوعی عبادت و دعا کردن است


    اگر چه مراحل درمان بسیار زمان بر و پر هزینه است اما من اینها را از شما گدایی نمیکنم و این را میدانم که افرادی بیشتر از من نیازمند کمک های مالی شما هستند علاوه بر اینکه خودتان نیز به آن نیاز شدید دارید


    حال که چشم انداز کوتاهی به زندگی من داشتید احساس میکنم محبت بینمان ممکن است بیشتر شده باشد و این برای من خیلی خوب است


    مساله بعدی که ما با آن روبرو هستیم احساس بی خاصیت بودن و مفید نبودن است که بر مرض ما می افزاید و از طرفی تنلی و کاهلی سلطه اش را به این روح انداخته و آن را اسیره خویش کرده است که این هم به نوبه ی خود از مشکلاتیست که با آن دست و پنجه نرم میکنیم


    مساله ی بعدی که آزارمان میدهد آرزوهای بلند هستند، آرزوهایی مانند آرزوی رسیدن به خدا و تمام زیبایی ها


    اما این آرزوهای بزرگ عزیزترین دارایی ما هستند


    خدایا نامه ی قبلی من که به تو نوشتم به خاطر چیزهایی که من دقیقا از آنها اطلاع ندارم ولی حدس میزنم به خاطر غضب و موج منفی موجود در آن بود که منتشر و مورد نقد قرار نگرفت


    خدایا من مشکل بزرگی دارم و آن سرگردانیست، بی هدفی، من نمیدانم از کجا باید شروع کنم، علاوه بر آن خسته تر از آنم که بتوانم شروع کنم


    من مثل آن شاگردی میمانم که تمام تلاش خود را کرده است اما نمره ی خوبی نیاورده است، اکنون نمیدانم مشکل از کجاست و به هر چیزی مشکوک میشوم


    معلمم خوب نبود ؟ نه، امتحان عادلانه نبود ؟ نه من نخواستم ؟ نه ... پس چرا ؟ چرا اینگونه شد خدایا


    این چه معنی میدهد که دیواری که باید بهش تکیه میکردیم رو سرمون خراب شد ؟


    چه معنی میده نردبانی که باید ازش بالا میرفتیم پامون رو شکست ؟


    خدایا منظورت چیه ؟ منظور من ساده است، کمکم کن، عظمتم بده، تزكيه ام کن
    دمتون گرم که با حوصله به سوالات ما جواب میدین ، ارادتمندیم

  5. صلوات ها 6


  6. #3

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,523
    حضور
    174 روز 19 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58301



    با نام و یاد دوست







    نامه ای به خدا








    کارشناس بحث: استاد نشاط

  7. صلوات ها 2


  8. #4

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۱
    نوشته
    1,157
    حضور
    28 روز 21 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    6867



    با سلام
    دوستان گلم با حفظ ادب و حرمت در این بحث شرکت کنند.

    نامه ای به خدا

  9. صلوات ها 6


  10. #5

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    638
    حضور
    30 روز 15 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    709



    با سلام و تشکر از لطفتون

    امروز رفتم دکتر، داروهامو بیشتر کرد، هر بار میرم این اتفاق میوفته، بیماری مادرمم شدیدتر شده و خیلی نگرانشم، با بابام رفتن اورژانس و بهش چند تا آمپول زدن الان گرفته خوابیده، خیلی به دعاهاتون نیازمندم، شما تنها کسایی هستین که حرف دلامو بهش میزنم.
    دمتون گرم که با حوصله به سوالات ما جواب میدین ، ارادتمندیم

  11. صلوات ها 6


  12. #6

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    638
    حضور
    30 روز 15 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    709



    یادمه یکبار مادرم به خاطر بیماری روانی میخواست منو بندازه تو چاه، میگفت چون شنیده بودم امام زمان از چاه ظهور میکنه اینکارو میکردم، شاید میخواست منو بفرسته که برم بهش کمک کنم، اگه اون روز مادرم منو تو چاه انداخته بود و مرده بودم شاید اینقدر سختی نمی کشیدم ولی خدارو شکر میکنم که هوامو داشته، میگن همیشه امیدی هست، من که اینطور فکر میکنم، امیدوارم زندگیم رو به راه بشه، راهمون از بیمارستان دوره و علاوه بر اون یه مرضی که دارم نمیتونم حرفامو رو در رو به مشاور بزنم، به همین دلیل اومدم اینجا و از شما کمک میخوام، من حتی وقتی بچه بودم و اون نامرد تو کوچه بهم تعرض کردن به پدرو مادرم نگفتم که اذیت نشن، ولی دیگه طاقت ندارم، نمیتونم تو خودم بریزم، ممنونم که این فرصتو بهم میدین که بیام اینجا حرفامو بزنم.
    ویرایش توسط به من بیاموز : ۱۳۹۵/۰۴/۰۶ در ساعت ۱۵:۰۷
    دمتون گرم که با حوصله به سوالات ما جواب میدین ، ارادتمندیم

  13. صلوات ها 5


  14. #7

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    638
    حضور
    30 روز 15 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    709



    هر بار که میرم بیمارستان و مجبور میشم چند ساعت منتظر دکتر بمونم، اون بچه های مریض رو که میبینم دلم میگیره، میگم این چه دنیایی هستش که حتی به این بچه ها رحم نمیکنه، بچه هایی که از هفت هشت سالگی مجبورن روزی هفت هشت تا قرص بخورن که بتونن خودشون رو کنترل کنن، دنیامون کوچیکه ولی دردامون بزرگه، حالا میگن مثلا طرف سرطان داره و گناهاشون شسته میشه، من چی بگم که سرطان روحی گرفتم و نمیدونم گناهکارم یا مریض، سوء ظن میکنم، حسودی میکنم، نفرت دارم، بی قرارم، مغرور و متکبرم، عصبی میشم بعد که قرصارو میخورم تنبل میشم، بدجوری هم تنبل میشم، خلاصه کنم کلی صفت بد دارم، اما کی باورش میشه که اینا بیماریه ؟ اگه مریض ظاهری باشی مردم دلشون برات میسوزه، ولی وقتی مریض باطنی میشی مردم ازت نفرت دارن، وقتی بچه بودم و گاهی شلوغ میکردم مادرم نفرینم میکرد، میگفت الهی به درد پنهون بیوفتی، الان که افتادم خودش از همه بیشتر پشیمونه، واقعا برام سواله، من یه آدم گناهکارم یا مریض ؟ وقتی حتی به دینم شک میکنم، هی شک میکنم، حتی خدا هم میگه تو دلهاشون مرضه، ولی چرا ؟ من که با تمام وجود خدارو خواستم، من که با تمام وجود هدایتو خواستم، چرا تو دلم مرضه؟ چرا ؟ چرا ؟
    ویرایش توسط به من بیاموز : ۱۳۹۵/۰۴/۰۶ در ساعت ۱۵:۲۹
    دمتون گرم که با حوصله به سوالات ما جواب میدین ، ارادتمندیم

  15. صلوات ها 5


  16. #8

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۴
    علاقه
    اهل البيت عليهم السلام،فلسفه،عرفان،ادبيات،فيزيك،مطالعه
    نوشته
    4,988
    حضور
    133 روز 11 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    3
    صلوات
    21819



    بسم الله الرحمن الرحیم

    با سلام و احترام

    نمی دانم بیماری شما چیست؟ ولی ظاهرا شما را پریشان و بدبین کرده است

    وقتی انسان بد بین شده باشد همه چیز را منفی می بیند،یعنی تحلیل ذهنیش اینطور می شود

    که همه چیز بد و رنج آور است،شاید در مورد شما اشتباه می کنم در اینصورت بفرمائید.

    ولی یک چیز را می دانم که "هر کسی مهندس چهارچوب ذهن خودش است"و برای اینکه ذهنمان

    را درست و مطلوب پی ریزی کنیم و در واقع مهندسی کرده باشیم نیاز به مهارت داریم.

    این مهارت را می توانیم در کنار اهلش کسب کنیم چون قسمت اعظمش اکتسابی است

    بخشی از این ویرانی ذهنی را در خانواده کسب کرده ایم،بعضی از آن را در برخورد با مشکلات

    زندگی و نداشتن بینش و مهارت صحیح در برخورد با آنها و بخشی دیگر را ممکن از محیط گرفته باشیم

    و قسمت اعظمش را به خاطر نداشتن جهان بینی صحیح.می بینید که پایه ها و ستونهای آنچه ما اندیشه

    و فکر می نامیم ممکن است تا چه حدّ متزلزل باشند و در اینصورت چقدر در تحلیلها و نوع برخورد ما با حوادث

    و واکنشمان نسبت به آنها، همینطور باز خوانی آنها مؤثرند.لذا در کنار مصرف دارو و درمانِ عوارضی که در پی

    ویرانی ساختمان اندیشه ی ما شکل گرفته و بعضی هم البته ممکن است عوارضی فیزیولژیک باشند و تشخیصش

    در حیطه ی طب است،ولی می توانید با زیاد کردن رابطه ی خود با انسانهای متدین اخلاق مدار،منطقی و شاد،همینطور

    با کارشناسان مذهبی و افزایش مطالعات دینی و پر کردن اوقات فراغتتان به امور مفیدی مثل گردش در طبیعت،ورزش و

    مجالست و صحبت با دوستانتان(دوستان خوب و با نشاط)قرائت قران،حضور قلب در نماز،ایجاد ارتباط قلبی با اهل بیت علیهم السلام

    و تمرین تفکرات مثبت،اندیشه و تفکراتتان و به تبع آن احساس و نوع بینشتان را باز سازی کنید و مسلم است که برای این کار باید زمان

    بگذارید و به تدریج ان شاالله تعالی شاهد تغییر وضعیتتان باشید.


    الهی هب لی کمال الانقطاع الیک

    و أنر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک




  17. صلوات ها 4


  18. #9

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۴
    علاقه
    اهل البيت عليهم السلام،فلسفه،عرفان،ادبيات،فيزيك،مطالعه
    نوشته
    4,988
    حضور
    133 روز 11 ساعت 35 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    3
    صلوات
    21819



    بسمه الشفیق

    نقل قول نوشته اصلی توسط به من بیاموز نمایش پست ها
    هر بار که میرم بیمارستان و مجبور میشم چند ساعت منتظر دکتر بمونم، اون بچه های مریض رو که میبینم دلم میگیره، میگم این چه دنیایی هستش که حتی به این بچه ها رحم نمیکنه، بچه هایی که از هفت هشت سالگی مجبورن روزی هفت هشت تا قرص بخورن که بتونن خودشون رو کنترل کنن، دنیامون کوچیکه ولی دردامون بزرگه، حالا میگن مثلا طرف سرطان داره و گناهاشون شسته میشه، من چی بگم که سرطان روحی گرفتم و نمیدونم گناهکارم یا مریض، سوء ظن میکنم، حسودی میکنم، نفرت دارم، بی قرارم، مغرور و متکبرم، عصبی میشم بعد که قرصارو میخورم تنبل میشم، بدجوری هم تنبل میشم، خلاصه کنم کلی صفت بد دارم، اما کی باورش میشه که اینا بیماریه ؟ اگه مریض ظاهری باشی مردم دلشون برات میسوزه، ولی وقتی مریض باطنی میشی مردم ازت نفرت دارن، وقتی بچه بودم و گاهی شلوغ میکردم مادرم نفرینم میکرد، میگفت الهی به درد پنهون بیوفتی، الان که افتادم خودش از همه بیشتر پشیمونه، واقعا برام سواله، من یه آدم گناهکارم یا مریض ؟ وقتی حتی به دینم شک میکنم، هی شک میکنم، حتی خدا هم میگه تو دلهاشون مرضه، ولی چرا ؟ من که با تمام وجود خدارو خواستم، من که با تمام وجود هدایتو خواستم، چرا تو دلم مرضه؟ چرا ؟ چرا ؟
    چیزهایی را که شما نام بردید اکثر ما داریم فقط شدت و ضعف دارند

    منتهی اینکه بگوئیم من این مشکلات اخلاقی و رفتاری را دارم و مرتب خودمان را سرزنش کنیم

    فقط باعث احساس گناه و نا امیدی ما می شود،به جای آن بهتر است سعی کنیم یکی یکی

    و به تدریج در یک بازه ی زمانی و با مشورت اهلش آنها را اصلاح کنیم،نگذاریم متراکم شوند

    و به ما احساس بد گناهکار بودن را منتقل کنند،البته نمی گویم باید حس منزه بودن داشته باشیم

    نه حس ناقصی که دوست دارد و عزمش را جزم کرده که در مسیر کمال حرکت کند و در این راه به

    خدا توکل کرده است و امید دارد که ذره ذره و گام به گام همه چیز با عنایت خداوند درست می شود.

    حدیث داریم که اگر شما یک گام به سوی خدا بر دارید او دو گام به شما نزدیک می شود...و اگر آهسته

    به سویش بروید او شتابان به سوی شما می آید(حدیث قدسی،ضمایرش هم من هست).

    همه ی ما بیماری قلبی و روحی از نوع گناه داریم ولی غفار و تواب بودن خدا چه معنایی دارد؟

    یعنی می شود همانطور که بیماریهای جسمانی علاج دارند اینها را هم علاج کرد.

    آن بیماری که شما به آن اشاره کردید و در قران است نفاق است،شما که نفاق ندارید!!!!

    چگونه نفاق دارید وقتی اینقدر با صداقت و بی ریا و ساده راجع به خودتان صحبت کردید و کمک خواستید؟

    قلب شما بیمار نیست،بلکه صادق،صاف و بی ریاست.


    الهی هب لی کمال الانقطاع الیک

    و أنر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک




  19. صلوات ها 4


  20. #10

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۰
    نوشته
    638
    حضور
    30 روز 15 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    709



    مساله وجود خداوند تو زندگیم یه مساله اساسی بوده، آخرشم به این نتیجه رسیدم که نمیتونم بگم خدا وجود نداره ولی نمیتونم بگم خدا وجود داره، خب البته من برهان صدیقین و امکان و وجوب و ... رو خوندم، خیلی برام سخت بود چون استادی نداشتم که بهم توضیح بده ولی ساعت ها پشت کامپیوتر جستجو کردم، اومدم از کارشناس های اینجا سوال کردم، از پاسخگویی آنلاین کمک گرفتم تا ببینم چیه، و کلی بهش فکر کردم، و یه حدیثم که میگه یک ساعت فکر کردن انسان بهتر از هفتاد سال عبادته بهم انگیزه بیشتری داد.

    تازگی ها دارم کتاب های فلسفه میخونم، برای من که بیکارم خیلی مفیده، من فکر میکردم به چیزی میگن وجود داره که دارای خاصیت باشه و خلاصه محدود به حدی، ولی بعدا فهمیدم که وجود فراتر از این حرفاست، میگن وجود بدیهی هستش و نمیشه به این آسونی تعریفش کرد، میدونی گاهی فکر میکنم نکنه این چیزارو ساختن که سرمون کلاه بزارن بگن خدا وجود داره، ولی بعدش فکر میکنم نکنه مریضیم اینطور بهم تلقین میکنه.

    راستی اینم بگم که نمیدونم چرا احساس محبت شدیدی نسبت به کارشناس ها و اساتید این سایت دارم، شاید دلیلش این باشه که من علم رو خیلی دوست دارم، برای همین آدم های عالم رو هم خیلی دوست دارم چون برام مثل منبع علم میمونن

    اگه سالم بودم و حافظه ام کمکم میکرد میرفتم دنبال تحصیل علم، ولی افسوس که بیماری منو خیلی عقب انداخته، بگذریم ...

    خلاصه من سعی کردم خدارو بشناسم ولی دیدم نمیتونم، دعا کردم، به خدا گفتم خودتو بهم بشناسون، الانم بهش میگم وقتی خودتو بهم شناسوندی کمک کن تا دیگه یادم نره.

    امروز تصمیم گرفتم به افکار مزاحمی که به ذهنم حمله میکنه اهمیت ندم، ولی راستش میترسم، هم میترسم ضررشو ببینم هم میترسم نتونم سر تصمیم بمونم .

    از بچگی ترسو بودم، از آدما، از همه چی میترسیدم.

    الانم خیلی از خدا میترسم، هی فکر میکنم نکنه از این کارم خوشش نیاد، نکنه از اون کارم ناراحت بشه، نکنه خشمش منو بگیره و ...
    دمتون گرم که با حوصله به سوالات ما جواب میدین ، ارادتمندیم

  21. صلوات ها 7


صفحه 1 از 5 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۵/۰۴/۰۹, ۱۷:۵۷ : 2

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود