صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪• دفترچه خاطرات اسک دینی ها •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪•

  1. #1

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪• دفترچه خاطرات اسک دینی ها •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪•




    به نام علی اعلی



    دو روز مونده بود به جلسه ای که باید اون رو به بهترین نحو برگزار می کردم.

    از چند هفته قبل دنبال کتاب و مقاله بودم. از بس کتابها و مقالات رو زیر و رو کرده بودم از حفظ شده بودم.

    دنبال مطالب تازه و جدیدتر بودم. دوست داشتم که هم مطالبم تازه و جدید باشه و هم اینکه قالب و سبکش ابتکاری و نو باشه.

    چاره ای نداشتم جز نشستن پشت سیستم و جستجو در دهکده جهانی!

    این بود که علیرغم میل باطنی ام پشت کاممپیوتر نشستم و مشغول جستجو در اینترنت شدم.

    کلمه مورد نظرم رو تایپ کردم و دکمه اینتر رو فشار دادم. در کسری از ثانیه انبوهی از اطلاعات بر روی صفحه مانیتور ظاهر شد.

    یک صفحه که حاوی دهها لینک بود.

    بر روی یکی دوتا از اون لینکها کلیک کردم. ولی آدرس یکی از اون لینکها برای من خیلی جالب بود: AskDin

    خیلی جالب بود!
    و این توجهم رو به خودش جلب کرد.
    این بود که بر روی لینک سایت کلیک کردم و وارد سایت شدم.

    اشتباه کردم!
    سایت نبود یک انجمن بود ( فروم) این رو از پرسش و پاسخهایی که میان کاربرانش رد و بدل شده بود فهمیدم.

    قالب زیبا و ساده ای داشت رنگ بکگراند صفحه سایت هم دلنشین بود. کنجکاو شدم که در سایت سرک بکشم!

    نکته که برای من خیلی جالب بود این بود که بر خلاف سایر انجمن ها و فروم ها که باید برای مشاهده لینکها و دانلود فایل ، عضو اون انجمن و سایت می بودیم؛ اما این انجمن اونطوری نبود.

    برای مشاهده مطالب و دانلود فایلهای ضمیمه ، نیازی به عضویت نبود.

    در یکی دو تا تاپیک سرک کشیدم و از کلمات رد و بدل شده به صمیمیت میان کاربران پی بردم. به نظرم فضای خوبی آمد این بود که من هم عضو شدم.

    ده هزار و چهارصد و یازدهمین عضو انجمن گفتگوی دینی . . . .



    و اکنون حدود یکسال از آن روز می گذرد. . . .

    چه زود گذشت! یادش بخیر!

    در این مدت با انجمن گفتگوی دینی و کاربرانش چه لحظات شاد و یا غمگینی رو که نگذراندیم!

    چه سوالات و مطالبی که از کارشناسان و پاسخگویان سایت سوال نکردیم!

    چه بسیار لحظاتی که با کاربرانش همدردی کردیم ؛ با شادیهایشان خندیدیم و در غمهایشان گریستیم.

    چه جمعه هایی که با فضای معنوی سایت به یاد غربت و تنهایی مولا افتادیم و گریستیم.

    چه تعداد صلوات هایی که به جای لایک در زیر پستهای دوستان و کاربران سایت نفرستادیم.

    و چه بسیار مطالعه کردیم و کتاب خواندیم تا در بحث و گفتگوهای انجمن، خدای ناکرده مطالب اشتباه و غیر معتبر و غیر علمی به زبان نیاریم!

    و . . . .

    اکنون که بیش از 3 سال از فعالیت انجمن گفتگوی دینی می گذرد؛ تعداد کاربران به بیش از 20 هزار نفر رسیده.

    به نظرم جای خالی همچین تاپیکی احساس میشه.

    تاپیکی که کاربران بتونند در اون خاطرات خودشون رو با زبان و قلم خودشون بنویسند.



    قوانین ارسال پست دراین تاپیک:


    1- ارسال خاطرات و مطالب خصوصی ممنوع می باشد.
    2- با توجه به قوانین سایت، از درج هرگونه مطالب سیاسی و جناحی خودداری نمایید.
    3- سعی شود که خاطرات حاوی یک پیام و نتیجه باشد.
    4- از مطالب آموزنده و مفید مذهبی، دینی، اجتماعی و فرهنگی استفاده شود.
    5- حتی الامکان طولانی و خسته کننده نباشد.
    6- از فونت و رنگ مناسب استفاده شود.
    7- بحث و گفتگو در خصوص خاطرات مطرح شده در تاپیک ممنوع می باشد.

    پیشاپیش از کاربرانی که این نکات رو رعایت می کنند صمیمانه سپاسگزارم .


    منتظر خاطرات شما هستیم

    اینجا دفترچه خاطرات اسک دین است

    ما را از اعماق قلب اسک دینی ها می خوانید!








    ویرایش توسط سلیلة الزهراء : ۱۳۹۱/۱۰/۲۹ در ساعت ۱۰:۰۶

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  2. صلوات ها 26


  3.  

  4. #2
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,146
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    5482

    خاطرات زیبا و خواندنی کاربران اسک دینی




    با درود و عرض ادب محضر همه سروران اسک دینی
    این کمترین، را نکته ای چنین به خاطر خزید، که قلم بر گرفته، دوستان عزیزتر از جان را ترغیب نماید به نگاشتنی از گذشته خوش خویش، شاید همه گی دست به دست داده و نکاتی درس آموز و در عین حال شیوا و زیبا از زندگی پرفراز و نشیت خود به زیوز قلم آراسته، در کش و قوس روزگار پرمحنت فعلی، به ذکر خاطرات شیرین گذشته ، پرداخته و خوشی های رفته را به صحنه خاطرات زنده برگردانند. باشد که یادی از دیرباز شود، لذا از همین جا سفره خاطرات خود را می گسترم و امید دارم که دیگران را نیز فرا بخوانم، تا بزرگ سروران را به شرکت در این تایپک دلخوش داشته، از سرمشق های زندگی درس های تجربه بیاموزیم. امید که نگاهی باشد دوباره به زندگی و دوران گذشته و سرمایه های بر باد رفته. یعنی آنچه به راحتی از عمر ما برفت و دیگر باز نخواهد گشت.

    اگر نور چشم شما بدلیل مطالعه زیاد و یا کار با اینترنت کم شده این آیه را زیاد بخوانید : فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً (انسان2)
    اگر می خواهید پس از مطالعه آنچه را می خوانید در ذهنتان نقش ببندد، این آیه را پس از آن بخوانید: لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (انعام127)

  5. صلوات ها 5


  6. #3

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,899
    حضور
    84 روز 13 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40511



    با سلام
    به همه سروران ،دیدم کسی پیش قدم نمیشود!گفتم ما اولی باشیم!
    این خاطری که میخوام نقل کنم آشنایی با بچه های خوب و گل!!
    اسک دین!!

    هیچ چیز بهتر از یه دل خوش نیست!!برای من که دور هستم !

    یکی از بهترین خاطرات زندگیم میدانم همین آشنای با اسک دین خواهد ماند !!

    درست که از یاد خدا در این چند ساله که از وطن دور بودم !غافل نبودم و هر سال مدتی را به ایران میایم!اما تنهای
    چیز دیگریست!!نه از باب اینکه تنها ماندن سخت باشد !؟چرا که سالیان زیادیست که دوستی جز تنهای ندارم!!

    اما امروز این تنهای به نوعی بیگانه شده !؟دور شده ! اسک دین فضای یک خانه عرفانی با محبت را برایم فراهم کرده!!

    فضای که چنگ زدن به ان هر روز بیشتر میشود!و تغیرات آنرا در خود حس میکنم !حس زیبایست!

    شاید در تنهای فرصتی بیشتر آدمی را فرا گیرد تا خویشتن خود را در یابد! و ...!!

    و من این را مدیون دوستان و عزیزانی میدانم که محبت خالصانه به این بنده حقیر داشتند و دارند!!
    یکی از بزگترین دستاواردهای خودم الگوهای قشنگی بود که با وجود آشنای، در این سایت بیشتر به ان پی بردم!
    که چقدر در زندگی وجود آنها را بیشتر حس میکنم .
    این یکی از مهم ترین خاطرات زندگی من بود !

    یک آیه و چند نکته الگوی زیبای زندگی که روزها در تفکر خود به همراه دارم!!
    هر روز بیشتر و بیشتر حسش میکنم ! بیان میکنم


    «لقد کان لکم فیهم اسوة حسنة لمن کان یرجوا اللّه والیوم الآخر ومن یتول فان اللّه هو الغنی الحمید؛
    آنان [حضرت ابراهیم (ع) و پیروانش] سرمشقهای نیکویی برای شما هستند؛ برای کسانی که به خدا و روز قیامت امید دارند و هرکس که روی گردان شود [و سرپیچی نماید، به خویش ضرر رسانده، چراکه] خدا بی‌نیاز و ستودنی است».(سوره ممتحنه، آیه 6)
    توضیح:

    پس از آنکه خدای سبحان در آیات آغازین سوره ممتحنه از دوستی با دشمنان خدا به شدت نهی می‌کند، برنامه سیاسی حضرت ابراهیم (ع) را که مورد احترام همه اقوام و به ویژه قوم عرب بود، به عنوان الگو و سرمشق برنامه مسلمانان معرفی می‌کند.

    اصولاً، قرآن کریم در بسیاری از موارد، برای تکمیل آموزه‌هایش و به خاطر تشویق و ترغیب مسلمانان از سرمشقهای با اهمیت سخن به میان می‌آورد و این بدان جهت است که برنامه‌های عملی همواره ازبیشترین تأثیر در تربیت انسان برخوردار است.
    پیامها:

    1 ـ وجود الگو و سرمشق برای تربیت انسان می‌باشد. (… لکم)
    2 ـ پیامبران الهی بهترین سرمشق می‌باشند. (لقد کان لکم فیهم اسوة حسنة)
    3 ـ کسانی که با مربیان الهی پیوند بخورند، خود سرمشق دیگران می‌گردند. (لقد کان لکم فیهم [ابراهیم والذین معه] یعنی هم ابراهیم اُسوه ماست وهم پیروان او)
    4 ـ الگو پذیری نیازمند وجود زمینه پذیرش است و بدون آن کار آمد نخواهد بود. (لِمن کان…)
    5 ـ زمینه پذیرش الگوهای الهی ایمان به مبدأ و معاد [خدا و روز قیامت] و ثبات آن ایمان، می‌باشد.(لمن کان یرجوا اللّه والیوم الآخر)
    6 ـ ایمان به خدا و ایمان به روز قیامت، هر دو لازم است و وجود یکی بدون دیگری برای الگو‌پذیری کافی نخواهد بود.
    7 ـ سود و بهره تبعیت از دستورات الهی عاید خود انسان می‌شود نه خدا، چرا که خدا بی‌نیاز مطلق است. (فان اللّه هوالغنی الحمید)

    با سپاس فراوان از تمامی دست اندر کاران سایت اسک دین!!

    ..

    ویرایش توسط رضا : ۱۳۸۹/۰۳/۲۶ در ساعت ۰۲:۵۸
    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  7. صلوات ها 21


  8. #4

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    علاقه
    دين
    نوشته
    24
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    6
    صلوات
    94

    خاطره از قم




    يک روز زيارت حضرت معصومه رفته بودم خوب اتفاقي بعد از زيارت اوليا و حضرت به مسجد آقاي بروجردي رفتم ظاهرا آنجا حالت کلاس بود چون دم در چند تا از ملبسين با هيبت بودند و داخل هم آقايان حضور داشتند.
    اهميت ندادم داخل شدم و مشغول به قرآن خواندن خودم شدم خوب عادت من دو زانو است حتي سر غذا يا زمان نشستن عادي.
    سمت راست ما يکي از آقايان نشسته بود که البته 45 تا 50 سالي داشت و حرف هايي که با دوستش مي زد حواس منرا پرت مي کرد به عبارت ديگر حواسم به او جمع مي شد يک وقت ديدم که کتاب را باز کرد و يادم نيست قران يا دعا مي خواند خوب از اول چهار زانو بود و ادامه داد به همان وضع.
    اما يک مرتبه کتاب را بست و نشسته يک تکبير گفت و به نماز اما همان چهار زانو. من ديگه طاقت نياوردم منتظر شدم به محض تمام شدن نمازش فوري گفتم: حاج آقا يه سئوالي دارم
    بفرماييد (با غلظت آقايان) - گفتم: در کتاب مفتاح الفلاح شيخ بهايي آورده که موقع غذا خوردن مربع ننشينيد منظور از مربع چيست - فرمودند: يعني چهار زانو - گفتم: پس موقع غذا چهار زانو درست نيست - فرمودند: البته بهتر اين است نه اينکه نشود - با لحن تندتري گفتم : نه خير گفتند مربع ننشينيد.
    بعد به قرآن خودم مشغول شدم ايشان هم به کتاب خودشان. کم کم ديدم دو زانو نشستند و حتي کتاب را هم به مدلي که من با دست راست بالا مي گيرم گرفتند. من هم تشکر کردم و رفتم.
    يادم رفت من دنبال مرقد حضرت حاج شيخ عبدالنبي اراکي بودم اول صحبت از اين آقا پرسيدم اظهار بي اطلاعي کردند. بعد اين ماجرا رفتم اتفاقي نزديک مرقد حضرت حاج شيخ عبدالکريم حائري روي فرش قرانم رو ادامه بدم يه آقايي با حالت خوبي که من هميشه دوست دارم نظرم را جلب کرد آمدند آن اطراف و عصايشان را به زمين زدند و چيزي خواندند و رفتند من کنجکاو شدم بعد از يس که تمام شد رفتم ديدم عصا را به مرقد حاج شيخ عبدالنبي اراکي زدند الحمد لله گفتم و نشستم يک يس هم براي حضرت عبدالنبي خواندم.
    ویرایش توسط mhosein : ۱۳۸۹/۱۱/۱۱ در ساعت ۱۷:۴۴

  9. صلوات ها 18


  10. #5

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    علاقه
    دين
    نوشته
    24
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    6
    صلوات
    94



    در ارتباط با پست خاطره:
    و اما آقايان ملبسين بايد الگو باشند چرا
    چون دين براي الگو بودن است و اين بزرگان مدعي ترويج دين هستن
    من اينجا چند تا عکس دارم که توجه شما رو جلب مي کنم:

    •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪• دفترچه خاطرات اسک دینی ها •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪•[/URL]
    •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪• دفترچه خاطرات اسک دینی ها •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪•[/URL]

    •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪• دفترچه خاطرات اسک دینی ها •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪•[/URL]



    •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪• دفترچه خاطرات اسک دینی ها •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪•[/URL]

    •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪• دفترچه خاطرات اسک دینی ها •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪•[/URL]

    خواستم چند تا عکس از امروزي ها هم بزارم ديدم بهتره تو اين پست نباشه چون ميگن خواستي وجهشونو خراب کني
    اون علما اون اثرات رو هم داشتن
    خوب يکي از اثراتش هم اين بود: به بچه سمت راست پايين دقت کنيد و با بچه ها در اين دوره مقايسه کنيد
    چيز ديگري براي گفتن باقي نمي ماند

    •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪• دفترچه خاطرات اسک دینی ها •▪•●ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ●•▪•[/URL]
    ویرایش توسط mhosein : ۱۳۸۹/۱۱/۱۲ در ساعت ۱۷:۴۸

  11. صلوات ها 15


  12. #6

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    علاقه
    دين
    نوشته
    24
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    6
    صلوات
    94



    يک موقعي به قبرستان تخت فولاد رفته بودم البته بنده اصفهاني نيستم فقط براي زيارت رفته بودم
    از آنجا که زيارت کلي قبرستان براي اولين بار بود، مراقد شريفه را بلد نبودم لذا از گلزار شهدا شروع کردم و نقشه قبرستان را هم قبلا در تهران تهيه کرده بودم
    خوب اون قسمت مرقد يوشع نبي اولين مرقد مبارک بود و محيط هم خلوت بود از روي نقشه خوب متوجه نمي شدم يک آقايي رد مي شدند از ايشان سراغ مراقد ديگر را گرفتم که تقريبا اطلاعات خيلي ضعيفي داشتند پس معلوم شد با وجود اين همه بزرگان، ايشان که ظاهرا اصفهاني هم بودند اينکاره نبودند.
    تشکر کردم و رفتم هنوز در همان گلزار شهدا و اطرافش جستجو مي کردم و جاي دنجي را هم گير آورده بودم و مشغول فاتحه براي کليه مدفونين بودم که ديدم اين آقا که مسيري را رفته بود و من فکر مي کردم که کلا رفته مجددا برگشته بود پيش من.
    (راستي همان اول به ايشان گفتم که من از تهران آمدم فقط براي زيارت تخته فولاد) گفتم بله - فرمودند: من ديدم شما براي زيارت آمديد خواستم يه چند جاي ديگر را هم بگم - گفتم : ممنون ميشم بفرمايين - فرمودند: بياين شما رو ببرم سر مزار فرمانده هان شهيد مثل ... گفتم: خيلي ممنون من يک فاتحه کلي براي همه شهدا خواندم منظور من بزرگان بود. فرمودند: اينها خيلي افراد بزرگي هستند گفتم : بهر حال ممنون من فاتحه خواندم و خداحافظي کرديم. (بازهم راستي براي تصور بهتر تيپشون از همين حال و هوا بود)
    البته از آن سفر خاطرات ديگري هم هست
    ویرایش توسط mhosein : ۱۳۸۹/۱۱/۱۴ در ساعت ۱۶:۵۷ دلیل: حذف اسامی

  13. صلوات ها 8


  14. #7

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۹
    علاقه
    دين
    نوشته
    24
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    6
    صلوات
    94



    در ادامه خاطره از تخت فولاد :

    خوب بعد از این قضیه که من بنابر روال خودم اون برخورد رو داشتم راستشو بخواین به این فکر افتادم که نکنه من حرف نابجایی رو زدم و در حقیقت اهمیت مطلب مهمی رو حقیرتر از اونچه باید در نظر گرفتم و به او و عقایدش احترام لازم رو نذاشتم
    اما طولی نکشید که خیالم راحت شد: خوب من تاکید کردم دنبال بزرگان هستم و منظورم بزرگان جهاد اکبر بود و ایشان منظورشان بزرگان جهاد اصغر، که آدم وقتی فکرشو می کنه میبینه اینها خیلی هم که خالصانه و نه برای پست و مقام و پول که رفته باشند اغلب برندگان جهاد اصغرند و کوشش بزرگان رو در جهاد اکبر تجربه نکرده اند و می دانیم که جوهر قلم بزرگان بر خون آنها ارجحیت دارد (این رو به عنوان یک حدیث زیبا به یاد دارم اگر کسی متن حدیث رو داره ممنون میشم بیاره) پس اگر مقایسه کنیم میبینیم به نسبت اگر کلا یک فاتحه برای خلص شهدا خوانده شود باید ساعتها برای هر یک از این بزرگان به تلاوت و بهره برداری از ارواح مقدسشان گذرانده شود پس خیالم راحت شد.
    اما مطلب اصلی این است که امروزه به یک همچین تفاوت زیادی توجه اندکی می شود یا شاید تفاوتی نمی بینند یا متاسفانه برخی از غافلین مطلق برعکس تصور می کنند. به همین دلیل است که قدما برای بزرگان واقعی مراقدی زیبا می ساختند مثل شیخ بهایی برای شیخ مومن مشهدی اما امروزه مراقد و حتی سنگ قبر معتبرین آنها را ضایع می کنند که من جرات ذکر مثال دراین مورد را بخودم نمی دهم با خودتان، و فقط به جاهایی می رسند که اغراض خاصی را به دنبال دارد. این خاطره برای آشنایی با چنین غفلتهایی نقل شد.
    ویرایش توسط mhosein : ۱۳۸۹/۱۱/۱۴ در ساعت ۱۵:۵۱ دلیل: تغییر فونت

  15. صلوات ها 6


  16. #8

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370

    بیاییم رودخانه باشیم!






    بیاییم رودخانه باشیم!


    با بر و بچه های گروه قرار گذاشته بودیم که جمعه این هفته برویم بیرون شهر.

    6 ، 7 نفری از بچه های کلاس بودیم و یکی از اساتید مون هم که همیشه پایه این جور برنامه ها بود

    ساعت 6 صبح در ایستگاه اتوبوس بودیم.

    یکی زیرانداز آورده بود، دیگری پنیر، آن یکی خیار شور و گوجه ، یکی هم کالباس خریده بود و استاد هم نان تازه خریده بود.
    سوار اتوبوس شدیم و از شهر خارج شدیم. از دود و دم شهر رها شدیم و به آغوش طبیعت پناه بردیم

    وقتی اتوبوس به ایستگاه آخرش رسید ، از اتوبوس پیاده شدیم و بعد از حدود یکساعت و نیم به محل مورد نظر رسیدیم.
    جایی که خبری از ماشین و دود نبود!
    فقط طبیعت سبز و خرم بود.
    در کنار رودخانه جای دنج و خلوتی رو انتخاب کردیم و نشستیم.
    علیرغم یکساعت و نیم پیاده روی ، بچه ها شاد و سرحال بودند و باهم می گفتند و می خندیدند. بین بچه ها چه صفایی بود.
    استاد عزیزمون هم شده بود نقل مجلس.

    کمی بعد چای آماده شد، و به اتفاق هم صبحانه ای خوردیم و همراه با بچه ها به دامان طبیعت پناه بردیم.

    در طول راه از کنار رودخانه گذر می کردیم ؛
    کمی دقیق شدم ، چقدر زلال بود!

    با اینکه هر کسی که دستش کثیف می شد ، یا اینکه می خواست ظرفهای غذایش را تمیز کند ، آن را در رودخانه فرو می برد ؛ و رود، بی هیچ منت و مزدی آن را تمیز می کرد. اما باز هم زلال بود.
    چقدر روح بزرگی دارد رودخانه!
    بدیها و زشتی ها و پلیدی ها را در خود می شست و سپس آن را بدون هیچ زشتی و ناپاکی تحویل می داد.

    بیایم رودخانه باشیم!
    بدیهای دیگران را در خود هضم کنیم و زشتی هایشان را بشوییم و آنها را بی هیچ بدی و زشتی تصور کنیم؛ مثل رودخانه!

    رودخانه خیلی بزرگ است خیلی.
    بیایید ما هم بزرگ باشیم مثل رودخانه.

    نوشته شده در یکی از روزهای بهار









    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  17. صلوات ها 25


  18. #9

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    نویسندگی، مطالعه و تحقیق
    نوشته
    1,375
    حضور
    1 روز 7 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    28
    گالری
    423
    صلوات
    11370



    به نام علی اعلی

    سلام

    از روزهای آخر پاییز خوشم نمیاد

    امروز دقیقا 5 روز میشه که شعاعهای طلایی خورشید روی شهر ما نتابیده

    فقط ابر هست و ابر

    سیاهی هست و گرد و غباری از دود و آلودگی که هوای شهر و آدمهای اون رو فراگرفته.

    این موقعها دلم می گیره

    هیچی آرومم نمیکنه جز اینکه به گوشه ای پناه ببرم و با قلمی مشغول نوشتن بشم.

    الان هم از همون لحظاته


    هیچی ارومم نمی کنه جز نوشتن!

    در پهنه آسمان به این بزرگی به دنبال روزنه ای می گردم

    تا شعاعهای تلألو بخش خورشید را بیابم

    اما تلاشم فائده ای ندارد

    دستانم کوچکتر از آن هستند که بتوانند این ابرهای تیره را کنار بزنند

    دلم از این چند روز که خورشید در پس ابرها مخفی شده گرفته

    اما فکر می کنم که آن خورشید عالم تاب، آن قطب عالم امکان، بقیة الله الاعظم ( روحی له الفداء ) نه که چند روز و نه چند هفته و نه چند ماه و نه چند سال، که قرنهاست در پس ابرهای غیبت هستند و من بی تفاوت ...

    فکر می کنم که معنای غربت و غریبی جز این باشد

    از اینکه این خورشید ظاهری رو چند روز ندیده ایم دلمان می گیرد اما ...

    اما از آن خورشید واقعی غافلیم که قرنهاست در پس ابرها غائب است

    به فدای مظلومیتت آقای من

    اشکهایم دیگر مجال نوشتن نمی دهد . . .

    السلام علیک یا صاحب الزمان ( عج)

    روحی لک الفداء آقای من


    یکی از روزهای پاییزی سال 1391
    ویرایش توسط حاج علی : ۱۳۹۱/۰۹/۳۰ در ساعت ۲۰:۲۵

    می خـواسـتــم ز آدمیــان دلـبـری کنـم

    گفتـم که «یـا عـلـی» دل پروردگار رفت






  19. صلوات ها 21


  20. #10

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۰
    نوشته
    985
    حضور
    2 روز 22 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    48
    آپلود
    4
    گالری
    183
    صلوات
    9113

    امتحان به یاد ماندنی




    سلام
    بعضی از خاطرات تلخند اما به یاد ماندنی .

    قرار بود فردا امتحان داشته باشیم . همه پایه ها و ترما از ترم اول تا 8 همه امتحان فقه داشتیم . هر کسی به یه نحو .
    یکی منتخب توضیح المسائل ، یکی تحریر ، یکی عروه ، یکی لمعه و... ما هم 13 مرجع امتحان داشتیم .
    ایام امتحانات بعد از ظهرها هیچ چیزی از بلند گو اعلام نمیکردند که هر کس میخواد بتونه استراحت کنه و هر کسم میخواد در آرامش درس بخونه و مزاحمتی برای کسی نباشه .
    من و هم بحثم توی یکی از حجره ها مشغول مباحثه بودیم .
    ساعت 3 بعد از ظهر بود .
    بلند گوهای کل خوابگاه روشن شد و شروع کرد به خواندن .
    بسم الله الرّحمن الرّحیم
    الرّحمن
    علّم القرآن
    ....
    دل همه لرزید .
    قلبمون داشت از حرکت می ایستاد .
    چه اتفاقی افتاده که این ساعت دارن قرآن پخش میکنن ؟
    همه از حجره ها ریختن بیرون
    ناگهان اعلام کردند که « رحلت مرجع عظیم الشأن شیعه آیة الله فاضل لنکرانی را به همه شیعیان تسلیت عرض مینماییم . »
    ....
    برای شادی روح این عالم جلیل القدر
    رحم الله لمن یقرأ الفاتحة مع الصلوات


  21. صلوات ها 19


صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود