• Asabani
  • Asabi
  • Ashegh
  • Azkhodrazi
  • BabooGolabi
  • BacheMosbat
  • Badhal
  • Bitafavot
  • BohtZade
  • DaramMimiram
  • DivooneShodam
  • Gerye
  • Ghafelgir
  • Ghati
  • HalamBade
  • Khabalood
  • KhafeShodam
  • Khejalati
  • Khonsard
  • Khoshhal
  • MaghzMotafaker
  • Mariz
  • Mehrabon
  • Mokhlesam
  • Moteajeb
  • Nafaskesh
  • Naomid
  • Narahat
  • Relax
  • Sepasgozar
  • Shad
  • Sharmandam
  • Sheitoon
  • Vaaaaay
  • Zodranj
  • Zoro
  • بی حالت
  • نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
    1. #1
      پاسخ یار انجمن کلام و عقاید
      تاریخ عضویت : شهریور/۱۳۸۸
      نوشته : 2,607 صلوات : 41
      مورد صلوات: 10,798 در 2,357
      حضور : 11 ساعت 37 دقیقه
      دریافت : 0 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      گمنام آنلاین نیست.

      اقسام وحی






      وحی در قرآن در موارد زیر به کار رفته است:
      1. القائات شیطانی:
      خداوند سبحان می فرماید:
      « و کذلک جعلنا لکل نبيّ عدوّا شیاطین الانس و الجنّ یوحي بعضهم الی بعض زخرف القول غرورا ...»
      «سوره انعام آیه 112»
      هم چنین ما هر پیغمبری را از شیاطین انس و جن دشمنی در مقابل، برانگیختیم که آنها برخی با برخی دیگر سخنان آراسته و ظاهر فریب اظهار کنند...
      مرحوم علامه طباطبایی در ذیل این آیه شریفه چنین می فرماید:
      شیاطین، جمع شیطان است که در اصل لغت به معنای «شریر» می باشد و در اثر غلبه استعمال بیشتر به «ابلیس» اطلاق می شود.
      کلمه «جن» از ماده «جنّ» بفتح، آغاز شده که در اصل لغت به معنای استتار و نهان شدن است و در عرف قرآن به معنای طائفه ای از موجودات غیر ملائکه هستند که شعور و اراده دارند و از حواس ما پنهان اند.
      و خداوند ابلیس را از سنخ جن معرفی کرده است. کلمه «وحی» بمعنای گفتار در گوش و پنهانی و اشاره و امثال آن است و «زخرف» آن «آرایشی» را گویند که آدمی را به اشتباه بیندازد. پس «زخرف» قول، آن گفتاری است که امر را بر انسان مشتبه سازد...
      بنابراین محصل معنای آیه چنین می شود:
      همان طور که برای تو دشمنانی از شیطان های انسی و جنی درست کرده ایم که پنهانی و با اشاره، علیه تو نقشه ریزی می کنند و با سخنان فریبنده مردم را به اشتباه می اندازند، برای تمامی انبیاء گذشته نیز چنین دشمنانی درست کرده بودیم.
      بنابراین شیطان، شبهات وحی گونه خود را از راه های پنهانی و مرموز وارد دل شخص می کند و از آن جا وارد جامعه می نماید. این ویروس خورنده و خطرناک و خطرساز، ابتدا انسان را وسوسه می کند و از مستحبات باز می دارد و در پی آن، او را نسبت به واجبات نیز بی تفاوت می کند.
      وقتی انسان طرف معامله شیطان قرار گرفت و با او وارد داد و ستد شد، سود و سرمایه، ثمن و مثمن و همه دارایی های خود را یک سره می بازد و عمر و عمل، عقیده و ایمان و حیثیت و آبرو را از دست می دهد.
      شیطان در این معامله هوشیار است. او آن گونه که خود می خواهد، معامله می کند. او سرمایه انسان را می برد و وی را دچار خسران می کند. مانند هوای گرم که سرمایه یخ فروش را آب می کند و به او زیان می رساند.
      نزول وحی و ارسال رسل برای آن است که انسان را از این عقوبت و عاقبت شوم برهاند و او را در برابر داده ها و وسوسه های شیطانی واکسینه و گارانتی نماید.
      لذاست که خداوند می فرماید:
      «...و اوحی الیّ هذا القرآن لانذرکم به و من بلغ ...»
      «سوره انعام، آیه 19»
      و وحی می کند به من آیات این قرآن را تا به این شما و هر کس از افراد بشر را بیم و انذار دهم.
      این گونه است که :
      بیش ترین مذاهب ساختگی و منحرف، در اثر شبهات شیطان و آیات شیطانی است، که نخست بر دل خردورزان و دانشمندان دنیا زده فرو نشست و سپس به درون جامعه راه یافت.
      آمار پیامبرنماها، کمتر از پیامبران راستین نیست و آثار علمای بد، کمتر از علمای ربانط نیست. علمای الهی از طرف خداوند، ملت ها را به وجود آوردند و دانشمندان بد، از ناحیه القاهای شیطانی، مذاهب ساختگی را پدید آورند.
      خداوند سبحان، مکانیزم و راه کارهای شیطان را چه زیبا در این آیه شریفه نمایانده است. آنجا که می فرماید:
      «قل هل ننبّئکم بالاخسرین اعمالا، الّذین ضل سعیهم فی الحیاة الدنیا و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعا»
      «سوره کهف، آیه 103،104»

      بگو: آیا شما را از زیان کارترین مردم آگاه کنم؟ آنان کسانی اند که کوشش ها شان در زندگی این دنیا هدر رفته است و می پندارند که کار خوب انجام می دهند.
      پس «شیطان در آغاز، انسان را می فریبد و سپس او را به باور می رساند و سرانجام چنین نشان می دهد که حق جز این، نیست».
      2_ وحی به زمین و آسمان:
      خداوند سبحان در قرآن می فرماید:
      « قل أإنکم لتکفرون بالذي خلق الارض في یومین و تجعلون له اندادا، ذالک رب العالمین.» « و جعل فیها رواسی و من فوقها و بارک فیها و قدّر فیها اقواتها فی اربعة ایام سواءً للسائلین» ثم استوی الی السماء و هی دخان فقال لها و للارض ائتیا طوعا او کرها، قالت أتینا طائعین »،« فقضهنّ سبع سموات في یومین و اوحی في کل سماء امرها و زیّنّا السماء الدنیا بماصبیح و حفظاً ذالک تقدیر العزیز العلیم»
      «سوره فصلت، آیه 9_12»
      ای رسول، مشرکان را بگو که شما بخدا که زمین را در دو روز بیافرید کافر می شوید و بر او مثل و مانند قرار می دهید. او خدای جهانیان است و او روی زمین کوه ها برافراشت و انواع برکات و منابع بسیار در آن قرار داد و قوت و ارزاق اهل زمین را در چهار روز مقدّر و معین فرمود و روزی طلبان را یکسان در کسب روزی خود گردانید. و آن گاه به خلقت آسمان ها توجه کامل فرمود که آسمان ها دودی بود او فرمود که ای آسمان و زمین همه به سوی خدا به شوق و رغبت یا به جبر و کراهت بشتابید، آنها عرضه داشتند با کمال شوق و میل به سوی تو می شتابیم.
      آن گاه نظم هفت آسمان را در دو روز استوار فرمود و در هر آسمانی به نظم امرش وحی فرمود و آسمان دنیا را به چراغ های زیب و زیور دادیم، این تقدیر خدای مقتدر دانا است.
      همان گونه که ملاحظه می شود، این آیات نورانی حاکی از قوانین و سنت های حاکم بر نظام هستی اعم از زمین و آسمان و ما فیها می باشد.
      بنابراین ایجاد سنن و نظامات مکنون در کل جهان آفرینش _ که آسمان ها و زمین در قرآن اشاره به آن است _ آن سان که هر یک تا زمان خاص و تصور خود نقشی ویژه را ایفا کند، از طریق آفریدگار عالم در سرشت آنها نهاده شده است.
      چنان که گویا آن را به صورت تفهیم نهانی القاء کرده است که همان وحی است و نه استعاره لفظ وحی را برای مثل چنین تقدیری به همین مقوله مناسب کافی است.
      « بر این اساس، قلمرو وحی خداوند، هم آسمان ها و زمین است و آسمان و زمین گوش شنوا دارند و از وحی او فرمان می برند و از چهارچوب قوانین حاکم بر آن ها خارج نمی شوند، گویا شعور و ادراکی چونان آدمیان دارند که تسلیم فرمان و منقاد دستورند».
      آیات دیگری نیز اشاره به این نوع از وحی دارند.
      آیات 1_5 ، سوره مبارکه زلزال حاکی از این در تقدیر و تدبیر عالم نظام هستی است.
      خداوند متعال در این آیات می فرماید:
      « اذا زلزلت الارض زلزالها، و اخرجت الارض اثقالها، و قال الانسان مالها، یومئذ تحدثّ اخبارها، بأنّ ربک اوحی لها»
      هنگامی که زمین سخت ترین زلزله خود به لرزه در آید، و بارهای سنگین اسرار درون خویش همه را از دل خاک بیرون افکند. در آن روز محشر، آدمی گوید زمین را چه پیش آمد. آن هنگام زمین مردم را به حوادث خویش آگاه می سازد که خدا به او چنین الهام کند.
      در این آیات نیز اشاره به وحی خداوند به نظام هستی است، گر چه در اینجا زمین اشاره شده است.
      مرحوم علامه طباطبایی در ذیل این آیات مخصوصاً آیه 5 می فرماید:
      « معنای جمله این است که زمین به سبب اینکه پروردگار تو به آن وحی کرده و فرمان داده تا سخن بگوید، لذا از اخبار حوادثی که در آن رخ داده سخن می گوید. پس معلوم می شود زمین هم برای خود شعوری دارد و هر عملی که در آن واقع می شود می فهمد و خیر و شرش را تشخیص می دهد و آن را برای روز اداء شهادت تحمل می کند، تا روزی که به او اذن داده شود...»
      طبق این آیه شریفه:
      « آسمان و زمین، وحی و شعور مرموز خود را در آغاز پیدایش به سرعت گرفته اند و هم چنان به سیر تکاملی خویش ادامه می دهند و روزی خواهد که آنچه را بر آن ها گذشته باز گویند».
      امام علی علیه السلام فرمود:
      « صلوا المساجد في بقاع مختلفه، فان کل بقعة تشهد للمصلی علیها یوم القیامة»
      در قسمت های مختلف مساجد نماز بخوانید، زیرا هر قطعه زمینی در قیامت برای کسی که روی آن نماز خوانده، گواهی می دهد.
      3 _ وحی به زنبور عسل یا تدبیر غریزی حیوانات
      خدای سبحان در این باره در قرآنش فرمود:
      « و اوحی ربک الی النحل ان اتخذی من الجبال بیوتا و من الشجر و مما یعرشون. ثم کلی من کل الثمرات فاسلکی سبل ربک ذللا یخرج من بطونها شراب مختلف الوانه فیه شفاء للناس انّ فی ذلک لآیة لقوم یتفکرون»
      (سوره نحل، آیه 68،69)
      پروردگار توبه زنبور عسل وحی ( الهام غریزی ) فرستاد که از کوه ها و درختان و داربستهای که مردم می سازند خانه هایی برگزین.
      پس از تمام ثمرات تناول کن و راه هایی را که پروردگارت برای تو تعیین کرده به راحتی بپیما، از درون شکم آنها نوشیدنی خاصی خارج می شود به رنگهای مختلف که در آن شفای حرام است، در این امر نشانه روشنی است برای جمعیتی که اهل فکرند.
      همان گونه که ملاحظه می شود « در این آیه، وحی به محور تصمیم گیری نسبت داده شده است و وحی، به عزم و اراده و ترغیب مستند است».
      در این آیه امور زیر به زنبور عسل وحی شده است:
      1 _ ابتدا باید تصمیم به خانه سازی بگیرد و خانه ای با شکل معین در کوه ها و یا درختان برای خود بسازد.
      « ان اتخذی من الجبال بیوتا و من الشجر و مما یعرشون »
      2 _ آن گاه باید در صدد تهیه غذای مناسب باشد. این غذا از گل های سودمند معطر تهیه می شود.
      « ثم کلی من کل الثمرات...»
      زنبوران عسل معمولا از ماده قندی مخصوصی که در ریشه گلها قرار داده شده است، می مکند و آنرا جمع آوری می کنند. زنبور شناسان می گویند: کار زنبوران تنها استفاده از این ماده قندی بن گلها نیست. بلکه احیانا از تخم دان و دم برگ ها و میوه ها نیز استفاده می کنند..
      یکی از دانشمندان زیست شناس می گوید:
      « همین امروز اگر زنبور عسل ( اعم از وحشی و اهلی ) از بین برود، یک صدهزار نوع از گیاهان و گل ها و میوه های ما از بین خواهد رفت و از کجا که اصولا تمدن ما از بین نرود.»
      زنبور ها برای تهیه عسل راه کارهای عجیبی دارند.
      آنان صبح گاهان با دسته های گوناگون و گروهی که کارشناسان شناسایی گل ها می باشد، از کندوها بیرون می آیند. مناطق مختلف پر گل را کشف و به کندو باز می گردند و به اطلاع دیگران می رسانند.
      کار آنها به حدی دقیق است که حتی سمت و جهت آنرا مشخص و فاصله آن را نیز از کندو به اطلاع دیگر زنبورها می رسانند.
      آنها برای رسیدن به منطقه گل ها، گاهی راه خود را نشانه گذاری می کنند و از طریق پراکندن بوهای مختلف در سیر راه، چنان راه خود را مشخص می نمایند که کمتر امکان دارد، زنبوری سرگردان شود.
      بعد از آن که به گلها رسیدند، شروع به مکیدن شیره گلها می نمایند و آنها را در دهان خود جمع و در کندو ذخیره می کنند آنها شیره های گلها را به بعضی از حفره های بدن خود که زنبور شناسان به آن، چینه دان می گویند، می فرستند و در آن جا که حکم یک کارخانه مواد شیمیایی را دارد، تغییر و تحول های مختلفی پیدا کرده، شد گل ها به عسل تبدیل می گردد و بعد از آن زنبور، عسل ساخته شده را از بدن خود بیرون می فرستد.
      رنگ عسل بر حسب آن که زنبور از چه گلی استفاده کرده، تفاوت می کند.این گونه است که رنگ آن گاهی قهوه ای تیرماه گاهی فقره ای سفید، گاهی بی رنگ، گاهی زردرنگ، گاهی شفاف، گاهی زرد طلایی، زمانی تیره زمانی خرمایی و گاهی مایل به سیاهی است.
      با توجه به تحقیقات دانشمندان می توان گفت برای حیات انسانی، ماده ای به نام عسل ساخته حیوانی کوچک به نام زنبور است، فوق العاده مفید است. زیرا: موادی از قبیل: آهن، فسفر، پتساسیم، ید، منیزیم، سرب، مس، سولفور، نیکل، روی، سدیم و غیر آن در عسل یافت می شود.
      مواد آلی نیز در عسل موجود است. این مواد عبارتند از:
      صمغ، پولن، اسید لاتیک، اسید فورمیک، اسید ستریک، اسید تاتاریک و روغن های معطر.
      ویتامین های: آ _ ب _ ث _ د _ ک _ ا ، نیز در عسل موجود است.
      با توجه به این مواد معدنی، آلی و ویتامین ها که در عسل وجود دارد، می توان گفت که: این نعمت خداوند سبحان بهترین وسیله برای درمان امراض فراوانی از قبیل: عفونت معده، خون سازی، تقویت قلب، بیماری های ریوی، علاج رماتیسم و... می باشد.
      3 _ الهام و در دل افکندن:
      حضرت پروردگار می فرماید:
      « و اوحینا الی امّ موسی ان ارضعیه، فاذا خفت علیه فالقیه فی الیمّ و لا تخافی و لا تحزنی انّا رادّوه الیک و جاعلوه من المرسلین »
      (سوره القصص، آیه 7)
      به مادر موسی وحی کردیم که طفلت را شیرده و چون از آسیب فرعونیان بر او ترسان شوی بدریا افکن و دیگر بر او هرگز مترس و محزون مباش که ما او را به او باز آوریم و هم از پیغمبران مرسلش گردانیم.
      مخاطب این آیه شریفه، مادر حضرت موسی است و همه می دانیم که آن بانوی گران قدر، پیامبر نبوده است. با این وجود، خداوند به او می گوید: « اوحینا » یعنی وحی کردیم.
      از طرفی این نوع وحی از مقوله تدبیر هستی و راهنمایی غریزی هم نیست. آن گونه که در زنبور عسل جریان داشت. بنابراین این وحی، یک نوع خاص است که از آن به « الهام و در دل افکندن » تعبیر می کنند.
      « چون تفهیم در قلب به صورت نهانی است که از آن تعبیر به وحی می شود ».
      این نوع از وحی در چند مورد دیگر نیر به کار رفته است. یکی از آن موارد، « حواریون » حضرت عیسی است.
      خداوند درباره آنان می فرماید:
      « و اذا اوحیت الی الحواریّن ان امنوا بی و برسولی قالوا آمنّا و اشهدوا بأنّنا مسلمون »
      (سوره المائده، آیه 111)
      یاد آور زمانی را که به حواریین وحی کردیم که به من و رسولم ایمان بیاورید. حواریون گفتند: ایمان آوردیمو خدایا گواه باش که ما تسلیم امر تو هستیم.
      خطاب حضرت پروردگار در این آیه شریفه نیز به کسانی است که پیامبر نبوده اند. اما به آنها وحی شده است.
      پرواضح است که این وحی نیز به معنای القای در قلب است.
      از جمله مواردی که این وحی، حاکی از آن است. آن مواردی است که شیاطین به دوستان خود القاء وسوسه می نمایند.
      شاهد این امر آیه ای است که می فرماید:
      « ان الشیاطین لیوحون الی اولیائهم...» همانا شیطان به دوستان خود وسوسه القاء می کنند.
      مرحوم علامه طباطبایی می فرماید:
      « شیطان های جنّی بوسیله وسوسه به شیطان های انسی وحی می کنند و شیطان های انسی هم آن وحی را بطور مکرر و تسویل پنهانی برای این که فریب دهند _ یا برای این که خود فریب آن را خورده اند _ به همدیگر می رسانند».
      خداوند با این نوع از وحی با حضرت یوسف نیز مخاطبه فرموده است.
      این مخاطبه قلبی آن هنگامی صورت گرفت که برادران یوسف او را در چاه افکندند.
      خداوند این جریان در چاه اندازی را به یوسف این گونه گزارش می کند:
      « فلمّا ذهبوا به و اجمعوا ان یجعلوه فی غیابت الجبّ و اوحینا الیه لتنبّئنّهم بامرهم هذا و هم لا یشعرون»
      (سوره یوسف، آیه 15)
      چون او را به صحرا بردند بر این عزم متفق شدند که یوسف را در چاه اندازند. ما به او وحی نمودیم که البته تو روزی برادران را به کار بدشان آگاه می سازی که آنها درک نمی کنند.
      همان گونه که می دانیم، حضرت یوسف در نوجوانی توسط برادران اش در چاه افکنده شد و این وحی نیز در همان زمان بر او رسیده است و این زمانی است که رسول خدا نگردیده بود. پس این وحی از نوع وحی رسالتی نیست، بلکه از همان نوع آگاهیدن پنهان و در قلب افکندن است.
      درباره حر نیز این گونه گفته شده است:
      حر بن یزید ریاحی، هنگامی قرار گرفتن در میان لشکر امام حسین علیه السلام و عمر سعد گوید:
      آوازی شنیدم که مرا به بهشت نوید می داد. او نخست از این بشارت اظهار شگفتی کرد، ولی هنگامی که تصمیم و عزم قطعی بر پیوستن به امام حسین علیه السلام پیدا کرد، یقین کرد که آن بشارت، الهام غیبی بوده است.
      4 _ وحی تسدید یا الهام به عمل:
      « این وحی، حکم و تشریع نمی باشد که رسولان الهی دریافت می کنند، بلکه توفیق انجام کارهای نیک و به اصطلاح ایصال به مطلوب و مقصود است که از آن به وحی تسدیدی و تأییدی می شود.»
      خداوند سبحان در قرآن می فرماید:
      « و جعلناهم ائمّة یهدون بامرنا و اوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصّلوة و ایتاء الزّکاة و کانوا لنا عابدین»
      (سوره الانبیاء، آیه 73)
      و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما راهنمایی می کردند و انجام کارهای نیک و بر پای داری نماز و دادن زکات را به آنان وحی کردیم و آنها برای ما عبادت می کردند.
      در این آیه شریفه، چند فقره وجود دارد که نیاز به توضیح دارد.
      در ابتدای آیه می فرماید: « و جعلنا ائمة یهدون بامرنا..»
      بر طبق این آیه شریفه، برخی از انسانهای برگزیده هستند که به افتخار « امامت » نایل گردیده اند و کار اینها هدایت به امر حضرت پروردگار است « هدایت » در این آیه شریفه به معنای « ایصال الی المطلوب » است. نه « ارائه طریق ».
      « ایصال الی المطلوب » یعنی این که انسان شخصی سرگردان را تا مقصد همراهی نماید و او را به مطلوب برساند. به عنوان مثال اگر، کسی از یکی از سرزمین های اسلامی برای زیارت قبر مرحوم مجلسی به اصفهان بیاید و از شما آدرس و راهنمایی بخواهد، شما دوگونه می توانید او را راهنمایی کنید.
      اول _ او را فقط راهنمای کنید و مثلاً آدرس دهید و او را رها کنید.
      دوم _ نه تنها به او آدرس می دهید که او را تا خود بارگاه مرحوم مجلسی راهنمایی و همراهی می کنید.
      این راهنمایی و هدایت دوم را « ایصال الی المطلوب » و آن راهنمایی اول را « ارائه طریق » می گویند.
      کار این ائمه که در قرآن ذکر شده و در این آیه شریفه آمده است، همین هدایت از نوع دوم و ایصال الی المطلوب است.
      اما « ائمه » به چه معنا است؟
      « ائمه » جمع « امام » است و امام به معنای « الذی یقتدی به » است. یعنی کسی که دیگران به او اقتدا می کنند.
      « امامت » در اصطلاح یعنی:
      « آخرین مرحله سیر تکاملی انسانی است که به معنی رهبری همه جانبه مادی و معنوی، ظاهری و باطنی، جسمی و روحی مردم است».
      در این فراز آیه شریفه، کلمه « امرنا » نیز به کار رفته است.
      مرحوم علامه طباطبایی در معنای این کلمه می فرماید:
      « ظاهراً مراد به کلمه ( امر ) شأن باشد. یعنی می خواهد بفرماید: شأن خدای تعالی در هنگام اراده خلقت به موجودی از موجودات چنین است. نه این که مراد به آن « امر » در مقابل « نهی » باشد و نه اینکه مراد به آن « قول » باشد.
      بنابراین در امر خدا که گاهی از آن تعبیر به « ملکوت » نیز می شود، عبارت از جنبه تجرد و ثبات موجودات است که به لحاظ آن به خدا نسبت داده می شود، زیرا موجودات دارای دو جنبه اند:
      یکی: جنبه ثبات و تجرد و از این نظر زمان و مکان و تغییر و حرکت در آنها راه ندارد و جنبه دیگر، تغییر و تدریج و از این نظر مشمول قوانین حرکت و دارای زمان و مکان می باشد.
      پس هدایت امام به آن جنبه تکوینی موجودات که دچار تغییر و تحول نیستند، تعلق می گیرد. یعنی امام کسی است که انسانها را به واقع هر چیزی هدایت می کند. این گونه است که حضرت ابراهیم، سوای منصب رسالت، دارای منصل امامت نیز می باشد.
      « خلاصه این که: مقام « امامت » از نظر باطن یک نوع ولایت بر اعمال مردم است که توأم به هدایت می باشد و هدایت در این جا به معنی رساندن به مقصد است. نه تنها راهنمایی و ارائه طریق که کار پیغمبران و رسولان بلکه عموم مؤمنانی است که از راه موعظه و نصیحت مردم را به سوی خدا دعوت می کند»
      این گونه است که می گویند:
      « امام باید دارای مقام یقین باشد و عالم ملکوت بر وی مکشوف باشد و عالم ملکوت همان عالم امر است که عبارت از جنبه باطن عالم می باشد... جمله « یهدون بامرنا » به ما می فهماند که آنچه مربوط به موضوع هدایت ( دلها و اعمال مردم ) باطن و حقیقت اش بر امام مکشوف است. زیرا دل ها و اعمال مردم مانند سایر موجودات دارای دو جنبه است و جنبه امری و ملکوتی آن پیش امام ظاهر است. بنابراین اعمال نیک و بد نزد او حاضر می باشد و راه سعادت و شقاوت تحت نظر اوست»
      اما فراز دوم این آیه شریفه می گوید:
      « و اوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلوات و ایتاء الزکاة و کانوا لنا عابدین »
      منظور از این وحی « می تواند وحی تکوینی باشد، یعنی به آنها توفیق و توان و جاذبه معنوی برای انجام این امور بخشیدیم »
      به گونه ای که این انسانها، نمونه خیر هستند. یعنی خود خیرات هستند. نفس نماز هستند و نفس روزه و زکات، نه این که خیر، نماز، روزه، زکات و...چیزی باشد و اینها چیزی دیگر، آن امور را اینها انجام می دهند، بلکه این انسانها به مرتبه ای رسیده اند که نماز مجسم هستند و روزه مجسم و...
      این گونه است که امام علی هنگامی که به نماز می ایستد، مکان را از پایش در می آوردند و به او هیچ احساسی دست نمی دهد.
      بنابراین، این وحی با وحی تشریعی که بر پیامبران نازل می شود، متفاوت است. زیرا در وحی تشریعی یک فعلی ابتدا باید تشریع شود تا بندگان مکلف بر انجام آن گردند. در صورتی که عمل خیرات و نماز و زکات و... که از این انسان، صادر می شد، به وحی و دلالتی باطنی و الهی بوده که مقارن آن و همزمان با آن صورت می گرفته است.
      در ادامه آیه شریفه حضرت پروردگار می فرماید:
      « و کانوا لنا عابدین »
      لفظ « کانوا » دلالت بر سابقه مستمر در این وحی خیرات و اقامه نماز و ایتاء زکات و...دارد.
      و این معنا را می رساند که:
      « آنها، حتی قبل از رسیدن به مقام نبوت و امامت، مردانی صالح و موحد و شایسته بوده اند» و این ائمه قبل از وحی هم خدای را عبادت می کرده اند و وحی ایشان را تأیید نموده است و عبادت شان با اعمالی بوده که وحی تشریعی ( بعداً ) بر ایشان تشریع کرده است. پس این وحی که متعلق به فعل خیرات شده، وحی تسدید ( تأیید ) است نه وحی تشریع.
      پس حاصل کلام این شد که ائمه مؤید به روح القدس، و روح الطهارة، و مؤید به قوتی ربانی هستند که ایشان را به فعل خیرات و اقامه نماز و دادن زکات دعوت می کنند».
      5. وحی تشریعی یا رسالی:
      « وحی تشریعی » به آن رابطه خاص حضرت پروردگار با پیامبران و رسولان الهی اطلاق می شود که رسولان بدان وسیله مأمور می شوند تا حقایقی از ناحیه پروردگار به انسانها ارائه نمایند.
      این حقایقی که از ناحیه خداوند به پیامبران وحی می شد، گاهی نام در شریعت و دین به خود می گرفت و در ضمن ادیان آسمانی تبلور می یافت و با عنوان و صفتی خاص برای انسانها شناسایی می شد. مثل دین حضرت موسی و حضرت عیسی و دین مبین اسلام. گاهی نیز رسولانی بودندکه مبلغ این ادیان بودند و خود صاحب دین جداگانه ای نبوده اند. اما به این رسولان نیز وحی می شود اینان نیز مخاطب حضرت پروردگار بودند. همانگونه که فرشته بر حضرت لوط نازل شد و او را از عذاب قریب الوقوع قوم اش خبر داد و به او گفت: که از میان آنها خارج شود.
      « فلما جاء ال لوط المرسلون، قال انّکم قوم منکرون، قالوا بل جئناک بما کانوا فیه یمترون، و أتیناک بالحقّ و انّا لصادقون
      (سوره حجر، آیه 61،64)
      پس چون فرشته گان الهی بر لوط وارد شدند، لوط به آن فرشتگان فرمود: شما آشنا نیستید و من شما را نمی شناسم. فرشته گان گفتند: ما بر انجام وعده عذاب که قوم در آن به شک و انکار بودند فرستاده شده ایم. و به حق و راستی به سوی تو آمده ایم و آنچه می گوئیم: صدق محض است.
      همان گونه که در این آیات ملاحظه می شود و از مکالمه حضرت لوط و فرشتگان بدست می آید، معلوم می شود که گر چه حضرت لوط از زمره پیامبران صاحب دین یا « اولوالعزم » نبود. اما با وجود این، فرشتگان بر او نازل می شد و با او مخاطبه می نمود و از اراده حضرت پروردگار او را آگاه می ساخت.
      چند آیه قبل از آیات مذکور حاکی از این است که این فرشتگان بر حضرت ابراهیم نیز وارد شدند و او را از ماموریت خود آگاه نمودند. بعد از آن به سوی حضرت لوط روانه شدند.
      بنابراین وحی تشریعی یعنی یک سری دستورات حیاتی برای سامان مندی و نظام مند کردن حیات دنیوی و اخروی و فردی و اجتماعی بشر، که اگر این لطف شامل حال بشر نمی شد، معلوم نبود سرنوشت بشر به کجا ختم می شد. زیرا « تجربه » بشر ناکار آمد است و « عمر » او نیز محدود. در این عمر محدود و با آن تجربه ناکار آمد، حیات انسانی به سامان هرگز نتواند شد.
      در مقابل این وحی تشریعی، وحی ای دیگر به نام « وحی تکوینی » قرار دارد، که دامنه نفوذ و سیطره آن، کل هستی است.
      آیات بسیاری از قران کریم حاکی از این وحی تکوینی است.
      « وحی به زنبور عسل » یکی از موارد این وحی است. اما این نکته را نباید از نظر دور داشته باشیم که این عالم هستی، مخلوق خداوندی تبارک و تعالی است که بدون هیچ چشم داشتی با کلمه « کن فیکون » در طرفة العینی آن را از کتم عدم، به ورطه وجود بیاورد و منت بر تمام مخلوقات نهاد.
      مخلوقات اوهم شکرگزار نعمات او هستند. در این میان امان این انسانها است گاهی در برابر او ادعای خدایی می کنند و با اعمال اش با فرق سر خود را به اسفل درکات جهنم می اندازد و هم نشین و مأنوس دشمنان حضرت پروردگار می شوند.
      در قرآن کریم، آیاتی وجود دارد که حاکی از « تسبیح همه موجودات » است.
      حضرت پروردگار می فرماید:
      « تسبّح له السّموات السّّبع و الارض و من فیهنّ و ان مّن شیء الّا یسبحّ بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم، انّه کان حلیما غفورا »
      (سوره الاسراء، آیه 44)
      در تفسیر این آیه گفته شده است که: تسبیح بمعنای « منزه داشتن » است. اما به نحوی که با زبان ادا شود. مثلا گفته شود، « سبحان الله ».
      ولی وقتی حقیقت کلام عبارت باشد از فهماندن و کشف و آشکار سازی آن چه که در ضمیر و قلب است، این آشکار سازی می تواند راه های گوناگونی داشته باشد که اشاره و راهنمایی به هدف یکی از آنها است. حال اگر این فهماندن و کشف به هر راهی و روشی که صورت گیرد، کلام خواهد بود. گرچه با زبان باشد، در بین موجودات این تنها انسان است که با گفتار و زبان و کلام است که می تواند الفاظ را برای رساندن مقصود خود استخدام کند. پس اگر بشر راه دیگری جز استخدام الفاظ یا اشاره و نصب عدد ندارد، دلیل نمی شود که کلام نیز به اینها منحصر باشد.
      بنابراین اگر موجودی قیام و قعودتی حاکی از وجودش بود، همین موارد، تکلم او حساب می شود، هر چند شنیدنی نباشد.
      از دیگر سو، کلام خدای متعال حاکی از این است که علم در تمامی موجودات هست. هرجا خلقت راه یافته، علم نیز رخنه کرده است و هر یک از موجودات به مقدار حظی که از وجود دارند، حظی از علم نیز دارند و چون هیچ موجودی فاقد علم نیست پس همه آنها وجود خود را درک می کنند و با وجود خود می خواهد، احتیاج و نقصی وجودی خود را که سراپای او را احاطه کرده است، اظهار نماید. پس هیچ موجودی نیست مگر آن که درک می کند که ربی غیر از خدای تعالی ندارد. پس او پروردگار خود را تسبیح نموده و از داشتن شریک و نیز از داشتن هر عیبی منزه می دارد.
      وحی رسالی و تشریعی:
      « بیشترین کاربرد قرآنی وحی در معنای ارتباط رسالی پیامبران است که در میان اهل شریعت و دانشمندان علم کلام، عنوان معنای اصطلاحی پیدا کرده و آن عبارت است از: تفهیم اختصاصی از جانب خداوند به بنده برگزیده که مامور هدایت مردم می باشد.»
      « ولی بدین شاخصه نبوت است و در قرآن بیش از هفتاد بار از آن یاد شده است ».
      از جمله آیاتی که حاکی از این وحی می باشد، آیه شریفه زیر است:
      « و کذلک اوحینا الیک قرآنا عربیا لتنذر امّ القری و من حولها...»
      (سوره شوری، آیه 7)
      و چنین قرآن عربی فصیح را ما به تو وحی می کردیم تا مردم شهر مکه ام القری و هر که در اطراف اوست بترسانی...
      در آیه ای دیگر نیز می فرماید:
      « انّا انزلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون، نحن نقصّ علیک احسن القصص بما اوحینا الیک هذا القرآن...»
      (سوره یوسف، آیه 2،3)
      همانا این قرآن را به عربی نازل کردیم، شاید که از آن عقل و هوش یابید و بهره مند شوید.ما بهترین حکایات را به وحی این قرآن بر تو می گوئیم.
      در آیه ای دیگر، پیامبرانی را نام می برد که آنها نیز مفتخر به این وحی بوده اند و از زمره برگزیدگان خداوند بر روی زمین بوده اند. خداوند در این آیات به رسول اش حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم می گوید:
      ما بر تو وحی کردیم، چنانچه به نوح و پیامبران بعد از او نیز وحی کردیم، به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان و به داوود زبور اعطا نمودیم. و رسولانی همه که شرح حال آنان را از پیش بر تو حکایت کردیم و آنها که حکایت ننمودیم ( به همه خدا وحی فرستاد ) و خدا با موسی به طور آشکار و روشن سخن گفت:
      « انا اوحینا الیک کما اوحینا الی نوح و النبیین من بعده و اوحینا الی ابراهیم و اسمعیل و اسحق و یعقوب و الاسباط و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمن و آتینا داوود زبورا، و رسلا قد قصصناهم علیک من قبل و رسلا نقصصهم علیک و کلمّ الله موسی تکلیما »
      (سوره نساء، آیه 163،164)
      همان گونه که از این دو آیه بدست می آید، خداوند به رسولان خود وحی می نماید.
      داستان بعضی از این رسولان را به بهترین وجه ممکن در قرآن آورده و به نام های بعضی از ایشان اشاره نموده و به داستان های گروهی دیگر از آنان نپرداخته است.
      با بعضی از این رسولان تکلم داشته و با برخی فقط با ارتباط و واسطه فرشته صحبت کرده است.
      آن گاه در آیه ای دیگر « تعجب » برخی از انسانها سست عناصر را نکوهش می کند، چرا که آنان از وحی به برخی از انسانهای برگزیده اظهار تعجب کرده اند و به آنان گوش زد می نماید که « امر وحی » یک امر ابتدایی و بدون پشتوانه و زمینه تاریخی نیست.
      وحی به برخی انسانها، در طول تاریخ انسان به کرات اتفاق افتاده است و این نمونه وحی که بر رسول گرامی اسلام نازل می شود دنباله و خاتمه همان وحی ای است که بر انسانهای پیشین نازل شده بوده است.
      خداوند می فرماید:
      « اکان للناس عجبا ان اوحینا الی رجل منهم ان انذر الناس و بشّر الذین آمنوا، انّ لهم قدم صدق عند ربهم قال الکافرون انّ هذا لساحر مبین »
      « سوره یونس، آیه 2 »
      آیا برای مردم موجب شگفتی بود که به مردی از خودشان وحی کردیم که مردم را بیم داده و به کسانی که ایمان آورده اند، نوید ده که برای آنان پیشینه نیک نزد پروردگار است. اما کافران گفتند:
      این ] مرد [ افسون گری آشکار است.
      می بینیم که این آیه شریفه به وضوح می فرماید: بعضی از انسانها هستند که با تمام شواهد و قراین و براهین واضح و آشکار و با وجود تجربه گران بهای بشر، باز دست از کفر و عناد بر نمی دارند و در برابر نبوت و رسالت می ایستند و با تمام وجود، هم هم و غم خود را به کار می گیرند تا امر نبوت و رسالت را با تهمت نابجا و ناگوار، خدشه دار نمایند و آن را در منظر انسانهای عوام، با چهره ای ملوس و کریه، به نمایش بگذارند.
      اما تاریخ گواه بر این است که آنان هر چه تلاش کردند، به زشتی سیرت و صورت خود افزودند و این آنها بودند که در نگاه انسانهای حقیقت طلب رسوا شدند و دین و دنیای خود را به غروری ناچیز فروختند و بنده جهل خود شدند.
      به فرمایش قرآن کریم، گیرندگان این وحی از انسانهای برجسته روزگار خود بودند.
      جایگاه این وحی، قلب های خاصی بوده است که با قلوب انسانهای هم دوره و گاهی به همه انسانها رجحان داشته است.
      رجحان آنها به خاطر پاکی و صفای باطن آنها بوده است که خداوند آنها را به افتخار رسالت خویش نایل نموده است و آنها به این مقام رسیده اند که آماده دریافت وحی الهی باشند.
      بعضی می گویند:
      پیش از آنان که ظاهر پیامبر به نبوت آراسته گردد، باطن او حقیقت نبوت را دریافت کرده است. پیامبر ابتدا باطن خود را به کمال انسانی آراسته گردانید، سپس این آراستگی از باطن به ظاهر وی نمودار گشت.
      در واقع، پیامبر نخست سفر از خلق به حق آغاز کرد و پس از وصول به حق، سفری از جانب حق و همراه با حق به سوی خلق بازگشت.
      روایات فراوانی وجود دارد که حاکی از جلالت قدر انبیاء و عظمت شأن آنهاست. به این معنی که تا انبیاء به آن جلالت قدر و عظمت شأن و طهارت باطن و صفای روح نرسند، مأمور دریافت وحی الهی نمی توانند شد.
      امام علی بن محمد علیماالسلام دراین باب این گونه فرموده است:
      ان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، لما ترک التجارة ال الشام و تصدق بکل ما رزقه الله تعالی من تلک التجار کان یغدو کل یوم الی حراء یصعده و ینظر من قلله الی آثار رحمة الله و الی انواع عجائب رحمه و بدایع حکمته و ینظر الی اکناف السماء و اقطار الارض و البحار...
      فیعتبر بتلک الآثار و یتذکر بتلک الآیات و یعبد الله حق عبادته، فلما استکمل اربعین سنة و نظر الله عزوجل الی قلبه فوجده افضل القلوب و اجلّها و اطوعها و اخشعها و اخفضها اذن لابواب السماء فتحت و محمد ینظر الیها و اذن للملائکة فنزلوا و محمد ینظر الیهم...
      همانا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم چون تجارت را ترک کرده و به صدقه پرداختن آنچه که از تجارت شام کسب کرده بود شروع نمود و هر روز غروب به سوی حراء می رفت. بر بلندای حراء قرار می گرفت و از قلعه آن به نظاره آثار رحمت پروردگار و انواع عجائب رحمت حق و حکیمانه او می پرداخت، و نظر می انداخت به اکناف آسمان و دور دست های زمین و دریاها پس از آن آثار عبرت می گرفت و از آن آیات متذکر می شد و خداوند را آن گونه که شایسته بود، عبادت می کرد.
      چون چهل سال تمام شد و خداوند به سوی قلب رسول گرامی اسلام نظر می افکند، قلب مبارک و نورانی آن وجود مقدس را افضل و اجل و خاشع تر و خاضع تر و مطیع تر یافت، درب های آسمان را بر روی قلب او گشود و محمد صلی الله علیه و آله و سلم به سوی ملکوت خداوند به نظاره پرداخت و ملائکه نیز بر او نازل شدند و حضرت آنها را می نگریست.
      طبق این حدیث شریف، تا زمانی قلب رسول از هم قلب نورانی تر نباشد، به رسالت انگیخته نخواهد شد.
      پیامبر گرامی اسلام در حدیثی دیگر، تاکید می کند که عقل رسول خدا باید کاملترین عقول و افضل عقول باشد.
      آن وجود مقدس می فرماید:
      « ما قسم الله للعباد شیئا افضل من العقل. فنوم العاقل من سهر الجاهل و اقامة العاقل افضل من شخوص الجاهل و لا بعث الله نبیا و لا رسولا حتی یستکمل العقل و یکون عقله افضل من جمیع عقول امته...»
      خدا به بندگانش چیزی بهتر از عقل نبخشیده و تقسیم ننموده است. زیرا خوابیدن عاقل از شب زنده داری جاهل تر است و در منزل بودن عاقل از مسافرت جاهل ( به سوی حج و جهاد ) بهتر است و خدا پیغمبر و رسول را مبعوث نساخت مگر آن که عقل خود را به استکمال رسانده باشد و خرد او از خرد تمام امتش برتر و بهتر باشد.
      مرحوم عیاشی در تفسیر خود حدیثی می آورد که در آن حدیث زراره از امام صادق علیه السلام می پرسد:
      « کیف لم یخف رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فیما یاتیه من قبل الله ان یکون ذلک مما ینزغ به الشیطان ».؟
      چگونه رسول خدا در آن چه که از جانب خدا بر او نازل می شد نمی ترسید که از ناحیه القائات شیطان و خواطر شیطان نمی باشد!
      امام صادق علیه السلام در پاسخ زراره می فرماید:
      « ان الله اذا اتخذ عبدا رسولا انزل علیه السکینة و الوقار، فکان { الذی } یاتیه من قبل الله مثل الذی یراه بعینه»
      هر گاه خداوند بنده ای را برای رسالت برگزیند، به او آرامش و وقار ویژه ای ارزانی می دارد. به گونه ای که آن چه از جانب حضرت حق به او می رسد، همانند چیزی خواهد که با چشم می بیند.
      بنابراین احتیاط تا صفای باطن و طهارت روح و استکمال عقل نباشد، کسی به افتخار گرفتن وحی رسالی نایل نمی شود.
      انواع وحی رسالی:
      « وحی رسالی » همان است که بر رسولان الهی نازل می شود و اختصاص به آنها دارد.
      خداوند سبحان در سوره شوری این نوع از وحی را به سه قسم تقسیم فرموده است.
      حضرت پروردگار می فرماید:
      « و ما کان لبشر ان یکلمه الله الا وحیا او من ورآی حجاب او یرسل رسولا فیوحي باذنه ما یشاء انّه علیّ حکیم»
      « سوری شوری، آیه 51 »
      و شایسته هیچ انسانی نیست که خدا با او سخن بگوید، مگر از طریق وحی یا از وراء حجاب، یا رسولی می فرستد و به فرمان او آنچه بخواهد وحی می کند. چرا که او بلند مرتبه و حکیم است.
      اقسام وحی از دید این آیه شریفه به گونه زیر است:
      1.وحی مستقیم:
      که همان القای مستقیم وحی الهی و بدون واسطه است که به قلب نورانی پیامبر نازل می شود.
      2. خلق صوت:
      به این نحو که وحی به گوش رسولان الهی می رسد به گونه ای که احدی جزا و نشنود.
      3. القای وحی به وسیله فرشته:چ
      این قسم، همان است که حضرت جبرائیل پیام و وحی الهی را بر روان پاک پیامبر خدا فرود می آورد.
      مرحوم طباطبایی در تفسیر این آیه شریفه می فرماید:
      معنای این آیه آن است که هیچ بشری در این مقام قرار نمی گیرد که خدا با او تکلم کند به نوعی از انواع تکلم کردن، مگر به یکی از این سه نوع، اول این که: به او وحی کند. دوم، این که: از وراء حجاب با او سخن بگوید، و سوم این که: رسولی بفرستد و با اجازه و اذن خود هر چه می خواهد وحی کند.
      نکته ای دیگر نیز در این آیه وجود دارد. آن نکته این است که این سه قسم از وحی را با کلمه رابط « او » عطف به یکدیگر نموده است.
      ظاهر کلمه « او » آن است که سه قسم نام برده از وحی، با یکدیگر فرق دارند... زیرا دو قسم آخر از این وحی، مقید به قید کرده است. یکی از این وحی ها را مقید به قید « حجاب » نموده و فرموده است: « او من وراء حجاب » و قسم دیگر را مقید به قید « رسول » نموده و فرموده است « او یرسل رسولا فیوحی باذنه ما یشاء »
      اما قسم اول را مقید به قیدی ننموده است.
      از ظاهر این مقابله شر از کلمه « او » فهمیده می شود. این نکته به دست می آید منظور از قسم اول وحی، تکلیم خفی و مکالمه در خفاء است. مکالمه ای که هیچ واسطه ای بین خدا و طرف مقابل اش وجود ندارد. در دو قسم دیگر اما، به دلیل این که قیدی زائد در آن آمده است که یا « حجاب » است و با « رسولی که به او وحی می شود » مکالمه ای است که با واسطه انجام می شود. این واسطه در یک جا « رسول و فرشته الهی » است که وحی را از مبدا می گیرد و به پیامبری می رساند و در جای دیگر آن واسطه « حجاب » است که خود این حجاب رساننده وحی نیست بلکه وحی از ماوراء آن صورت می گیرد.
      از مولای متقیان در ذیل این آیه شریفه، حدیثی نقل شده است که قسمتی از آن به شرح زیر است:
      «...فهذا وحی و هم کلام الله عزوجل و کلام الله لیس بنحو واحد. منه ما کلمه الله به الرسل و منه ما قذفه فی قلوبهم و منه رؤیا یراها الرسول و منه وحی و تنزیل یتلی و یقرا...»
      پس این وحی است و وحی کلام خداست و کلام خداوند به یک نحوه نیست.
      بعضی از این نحوه وحی آن است که خداوند بوسیله آن که گونه ای سخن است با پیامبر انش تکلم می کند. برخی از آن به گونه ایت است که « قلب پیامبران القاء می شود و پاره ای از آنها رویا هایی است که رسولان الهی آن را می بینند و گونه ای دیگر از آن وحی و تنزیل الهی است که تلاوت می شود و خوانده می شود و به صورت کتاب در می آید و « کلام الله » می گردد.
      وحی مخصوص محمدی صله الله علیه و آله و سلم.
      خداوند متعال درباره این وحی در قرآن کریم می فرماید:
      « و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا ما کنت نذری ما الکتاب و لا الایمان و لکن جعلناه نورا نهدی به من نشاء من عبادنا و انک لتهدی الی صراط مستقیم»
      « سوره شوری، آیه 52»
      و همین گونه، روحی از امر خودمان به سوی تو وحی کردیم. تو به وحی دانستی کتاب چیست و نه ایمان کلام است. ولی آن را نوری گردانیدیم که هر کس از بندگان خود را بخواهیم به وسیله آن راه می نمائیم و به راستی تو به خوبی به راه راست هدایت می کنی.
      در ارتباط با « وحی » در گذشته مفصل بحث نمودیم.
      اما آنچه در این آیه وجود دارد لفظ « روح » و « وحی روح » است. باید دید منظور از این « روح » که به رسول گرامی اسلام وحی شده است، چه چیزی است؟
      در این ارتباط چند نظریه وجود دارد که به تفصیل زیر است:
      1.« مراد از « روح » در این آیه شریفه، قرآن است و « کذلک » { که در آیه آمده است } بر مطلق وحی فرود آمده به پیامبران اشاره دارد. در نتیجه « اوحینا روحا من امرنا » یعنی قرآن را فرو فرستادیم و عبادت « و لکن جعلنا نورا نهدی به من نشاء » مؤید این برداشت و چون قرآن کریم وسیله رهایی انسان ها از عقاید باطل و مرگ بار بوده، به زندگی واقعی دعوت می کند، از آن به « روح » تعبیر شده است.»
      1-1. آیه شریفه درصدد بیان این مطلب بر پیامبر اکرم است که معارف و احکامی که مردم را به آن دعوت می کنی، خود درک و یا ابداع نکرده ای. بلکه ما آن ها را بر تو فرو فرستاده ایم. بنابراین اگر مراد از « وحی » در این آیه، قرآن کریم بود، می بایست به بیان کتاب اکتفا می شد. زیرا مراد از « الکتاب » قرآن بوده و ذکر « الایمان » زاید است.
      2-1. اگر چه ممکن است قرآن را روح نامید به این اعتبار که دل ها را با هدایت خود زنده می کند، همان گونه که خودش فرموده: « اذا دعاکم لما یحییکم » ... اما در آیه مورد بحث، وجهی ندارد که آن را مقید به قید « من امرنا » کند، با این که از ظاهر کلام خدای تعالی بر می آید که روح از امر خداست.
      2. بعضی می گویند:
      مراد از « روح » در این آیه شریفه، حضرت « جبرئیل » است. قرآن کریم در موارد دیگری نیز بر جبرئیل « روح » اطلاق کرده است. مانند « نزل به الروح الامین».
      آیاتی وجود دارد که « روح » را موجودی غیر از جبرئیل می دانند.
      خداوند در سوره نحل، آیه 2 می فرماید:
      « ینزل الملائکة بالرّوح من امره علی من یشاء من عباده...»
      فرشته گان را با روح به فرمان خود، به هر کس از بندگان اش که بخواهد نازل می کند.
      مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر این آیه و نیز درباره « روح » می فرماید:
      مردم چه در گذشته و چه در حال با هم اختلاف شدیدی که درباره حقیقت روح دارند، در این معنا اختلافی ندارند که از کلمه روح یک معنا می فهمند و آن معنا، عبارت است از چیزی که مایه حیات و زندگی است، البته حیاتی که ملاک شعور و اراده باشد و همین معنا مراد در این آیه است.
      اما حقیقت آن چیست؟
      مرحوم علامه در پاسخ این سؤال می گوید:
      از آیات کریم قرآن به طور اجمال این گونه بدست می آید که « روح » حقیقت و موجود مستقلی است. موجودی که دارای حیات و علم و قدرت است. نه این که صرفا یک صفت باشد و با موجودی دیگر معنا یابد...
      بنابر این روح، کلمه حیات است که خدای سبحان آن را در اشیاء به کار می برد و آنها را به مشیت خود زنده می کند...
      مرحوم علامه در ادامه، در پاسخ به این سؤال که « باء » در کلمه « بالروح » به چه معنا است می فرماید:
      حرف « باء » چه به معنای « سببیت » و چه به معنای « مصاحبت » بگیریم، معنایش یکی است و تفاوت چندانی ندارد...چرا که تنزیل ملائکه با مصاحب و همه الهی روح، عبارت از، القای آن روح در قلب پیامبر است تا قلب وی با داشتن آن روح، آماده گرفتن معارف الهی گردد. نیز، تنزیل ملائکه به سبب روح همه بر همین معنا دلالت دارد.
      زیرا ملائکه خدای تعالی که همان کلمه حیات باشد، در ملائکه اثر گذاشته و آن را مانند انسانها زنده می کند.
      به نظر علامه، آن گروه از مفسرین که « روح » را در این آیه و امثال آن به معنای « قرآن » و « محتوای وحی » و « فرمان نبوت » گرفته اند، در اشتباه هستند.
      زیرا گر چه « روح » را به معنای وحی و یا قرآ گرفتن و یا بمعنای نبوت دانستن، از نظر نتیجه خالی از وجه نیست. چون نتیجه نزول ملائکه با روحی از امر خدا همان وحی و نبوت است. اما فی نفسه که بخواهیم وحی و نبوت را روح بنامیم و هر دو را با اشتراک لفظی به یک معنا بگیریم و یا مجازا آن را به این معنا گرفته و قرینه را مجازا عبارت از این بدانیم که روح، قلب را زنده می کند، آن چنان که روح حقیقی، بدن را زنده می دارد، صحیح نیست.
      اما آن علوم برای بیان نادرستی این وجه به نکته ای اساسی اشاره می کند. نکته ای که در باب فهم قرآن بسیار حایز اهمیت است.
      طریق تشخیص مصادیق کلمات قرآنی رجوع به سایر موارد است. مواردی که صلاحیت تفسیر دارند. نه رجوع به عرف و آنچه را که عرف مصادیق الفاظ می داند.
      به نظر علامه در این موارد گر چه عرف از کلمه « روح » حیات و زندگی می فهمد و آن را مصداق قلمداد می کند، اما قرآن روح را موجودی می داند که مخلوقی از مخلوقات خداست و حقیقت واحدی است که دارای مراتب و درجات بالاتر آن در افراد مؤمن انسانها است.
      به دنبال این دلیل، علامه چند آیه را نیز برای اثبات نظریه خود می آورد که به شرح زیر است:
      1.« ایدهم بروح منه » « مجادله آیه 22 » ایشان را با روح خود تائید نمود.
      2. روحی نیز که انبیاء و رسل را تائید می کند، درجه ای متعالی تر از ای روح است که درباره آن فرمود:
      « و ایدناه بروح القدس » « بقره آیه 87 » او را با روح القدس تائید کردیم.
      نیز این آیه شریفه که در سوره شوری آمده است هم دلالت بر تائید رسل و انبیاء دارد.
      « و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا »
      « سوره شوری آ یه 52 »
      و این چنین وحی کردیم به تو روحی از امر خود را.
      این معنا ار « روح » را در این آیه که مد نظر علامه طباطبایی بود، گروهی از روایات نیز تائید می کند.
      مرحوم کلینی در این باب چند روایت در کتاب شریف اصول کافی آورده است.
      در یکی از این روایت ها از ابابصیر نقل شده که گفته است:
      « سالت ابا عبدالله علیه السلام عن قول الله تبارک و تعالی : « و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا ما کنت تدری ما الکتاب و لا الایمان » قال: خلق من خلق الله عزوجل اعظم من جبرئیل و میکائیل، کان مع رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یخبره و یسدده و هم مع الائمة من بعده »
      ابابصیر می گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم از قول خداوند تبارک و تعالی...
      حضرت فرمودند: روح، خلقی از خلایق خداوند عزوجل است که بزرگ تر از جبرئیل و میکائیل می باشد. او با رسول الله بود و او را خبر می داد و تائید می نمود و بعد از پیامبر با ائمه بعد از رسول اکرم است.
      مرحوم محمد باقر مجلسی، ای حدیث شریف را صحیح می داند.
      او در ادامه می گوید:
      « هو ملک اعظم من جبرئیل و میکائیل کان مع رسول الله »
      آن گاه از اما باقر و صادق علهیما السلام نقل می کند که فرموده اند:
      « و لم یصعد الی السماء و انه لفینا »
      روح به سوی آسمان صعود نکرده است، بلکه در میان ماست.
      در روایت دیگری به جای کلمه « لفینا » کلمة « لقینا » آمده است. با توجه به این کلمه معنای حدیث این گونه می شود: روح به سوی آسمان صعود نکرده است. بلکه ما را ملاقات می کند.
      از آنچه در باب « وحی محمدی » گذشت، این نتیجه حاصل می شود که:
      1.روح، غیر از جبرئیل و میکائیل است.
      2. او همراه رسول خود بوده و او را تائید می نموده است.
      3. بعد از رسول خدا این روح، با ائمه است و آنها را تائید می کند.

    2.  

    اطلاعات موضوع

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

    کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

    هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

    کلمات کلیدی این موضوع

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •