• Asabani
  • Asabi
  • Ashegh
  • Azkhodrazi
  • BabooGolabi
  • BacheMosbat
  • Badhal
  • Bitafavot
  • BohtZade
  • DaramMimiram
  • DivooneShodam
  • Gerye
  • Ghafelgir
  • Ghati
  • HalamBade
  • Khabalood
  • KhafeShodam
  • Khejalati
  • Khonsard
  • Khoshhal
  • MaghzMotafaker
  • Mariz
  • Mehrabon
  • Mokhlesam
  • Moteajeb
  • Nafaskesh
  • Naomid
  • Narahat
  • Relax
  • Sepasgozar
  • Shad
  • Sharmandam
  • Sheitoon
  • Vaaaaay
  • Zodranj
  • Zoro
  • بی حالت
  • نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: با اين تاپيك موافقيد؟؟؟؟

    رأی دهندگان
    129. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
    • بله

      126 97.67%
    • خير

      3 2.33%
    صفحه 1 از 59 1231121314151 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 586
    1. #1
      کارشناس پاسخگوی سابق انجمن
      تاریخ عضویت : جنسیت اردیبهشت/۱۳۸۹
      نوشته : 1,539 صلوات : 11,161
      مورد صلوات: 15,056 در 1,559
      حضور : نامشخص
      دریافت : 44 آپلود : 0
      گالری : 8 وبلاگ :
      عرفان آنلاین نیست.

      داستانهای کوتاه اخلاقی(نگرشی دیگر به زندگی)




      داستان های عارفانه
      با کمی دقت در این حکایات کوتاه ولی پر معنا لذت فهمیدن حقائق به انسان دست می دهد

      نتیجه حرص
      1- روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد.
      این تجربه باعث شد که بقیه روزهاهم با چشمهای بازسرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج).او در مدت زندگیش 296 سکه 1سنتی 48 سکه 5 سنتی 19 سکه 10 سنتی 16 سکه 25 سنتی 2 سکه نیم دلاری ویک اسکناس مچاله شده 1دلاری پیدا کرد.در مجموع 13 دلار و26 سنت.
      در برابر به دست آوردن این 13 دلار و26 سنت او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید درخشش157رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد .
      او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید. پرندگان در حال پرواز درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگر جزئی از خاطرات او نشد...

    2.  

    3. #2
      کارشناس پاسخگوی سابق انجمن
      تاریخ عضویت : جنسیت اردیبهشت/۱۳۸۹
      نوشته : 1,539 صلوات : 11,161
      مورد صلوات: 15,056 در 1,559
      حضور : نامشخص
      دریافت : 44 آپلود : 0
      گالری : 8 وبلاگ :
      عرفان آنلاین نیست.



      زود قضاوت نکن
      پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد پشت میزی نشست.
      پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید یک بستنی میوه ای چند است؟
      پیشخدمت پاسخ داد 50 سنت پسر بچه دستش را در جیبش کرد وشروع به شمردن کرد
      بعد پرسید یک بستنی ساده چند است؟
      در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.
      پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد 35 سنت پسر دوباره سکه هایش را شمرد وگفت لطف کنید یک بستنی ساده پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.
      وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت کرد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی 2سکه 5 سنتی
      و 5 سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت.

    4. #3
      کارشناس پاسخگوی سابق انجمن
      تاریخ عضویت : جنسیت اردیبهشت/۱۳۸۹
      نوشته : 1,539 صلوات : 11,161
      مورد صلوات: 15,056 در 1,559
      حضور : نامشخص
      دریافت : 44 آپلود : 0
      گالری : 8 وبلاگ :
      عرفان آنلاین نیست.



      فامیل خدا
      کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود وبا نگاه همراه حسرت و اندوه به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد و از سرمای زیاد میلرزید و پاهایش را از سرما از روی زمین جابجا می کرد.خانمی در حال عبور او را دید و به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش.
      کودک که حالا احساس گرما می کرد و دیگه نمیلرزید و لباس های تو تنشو دو دستی بغل کرده بود، پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم .
      کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید.
      ویرایش توسط عرفان : ۱۳۸۹/۰۳/۰۸ در ساعت 11:34 AM

    5. #4
      کارشناس پاسخگوی سابق انجمن
      تاریخ عضویت : جنسیت اردیبهشت/۱۳۸۹
      نوشته : 1,539 صلوات : 11,161
      مورد صلوات: 15,056 در 1,559
      حضور : نامشخص
      دریافت : 44 آپلود : 0
      گالری : 8 وبلاگ :
      عرفان آنلاین نیست.



      "خرید معجزه"(قسمت اول)
      وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.
      پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد.
      سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
      سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت ، قلک کوچکش را درآورد.

      قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد ،
      فقط 5 هزار تومان ...
      بعد آهسته از در خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

      جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد،
      ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و پولهایش را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
      داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
      دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
      داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
      دختـرک توضیح داد : برادر کوچک من ، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد: که فقط

      معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
      داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
      ویرایش توسط کاوه : ۱۳۸۹/۰۳/۰۸ در ساعت 03:14 PM

    6. #5
      کارشناس پاسخگوی سابق انجمن
      تاریخ عضویت : جنسیت اردیبهشت/۱۳۸۹
      نوشته : 1,539 صلوات : 11,161
      مورد صلوات: 15,056 در 1,559
      حضور : نامشخص
      دریافت : 44 آپلود : 0
      گالری : 8 وبلاگ :
      عرفان آنلاین نیست.



      قسمت دوم
      چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است،
      بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
      مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید : چقدر پول داری؟
      دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب ،
      فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
      بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : من می خواهم برادر و والدینت را ببینم،
      فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
      آن مرد ؛ دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب بود.
      فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
      پس از جراحی ، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم ، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود ،می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
      دکتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 هزارتومان!
      ویرایش توسط کاوه : ۱۳۸۹/۰۳/۰۸ در ساعت 03:15 PM

    7. #6
      کارشناس پاسخگوی سابق انجمن
      تاریخ عضویت : جنسیت اردیبهشت/۱۳۸۹
      نوشته : 1,539 صلوات : 11,161
      مورد صلوات: 15,056 در 1,559
      حضور : نامشخص
      دریافت : 44 آپلود : 0
      گالری : 8 وبلاگ :
      عرفان آنلاین نیست.



      رنج شیطان
      شیطان به حضرت یحیی گفت : می خواهم تو را نصیحت کنم !
      حضرت یحیی فرمود : من میل ندارم ولی می خواهم بدانم طبقات مردم نزد شما چگونه اند .شیطان گفت :‌مردم از نظر ما به سه دسته تقسیم می شوند :....

      ۱) عده ای مانند شما معصومند ، از آنها مایوسیم و می دانیم که نیرنگ ما در آنها اثر نمی کند.
      ۲) دسته ای هم بر عکس در پیش ما شبیه توپی هستند که به هر طرف می خواهیم می گردانیم.
      ۳) دسته ای هم هستند که از دست انها رنج می بریم ؛ زیرا فریب می خورند ؛ ولی سپس از کرده خود پشیمان می شوند و استغفار می کنند و تمام زحمات ما را به هدر می دهند دفعه دیگر که نزدیکه که موفق شویم ؛ اما آنها دوباره به یاد خدا می افتند و از چنگال ما فرار می کنند . ما از چنین افرادی پیوسته رنج می بریم .

    8. #7
      کارشناس پاسخگوی سابق انجمن
      تاریخ عضویت : جنسیت اردیبهشت/۱۳۸۹
      نوشته : 1,539 صلوات : 11,161
      مورد صلوات: 15,056 در 1,559
      حضور : نامشخص
      دریافت : 44 آپلود : 0
      گالری : 8 وبلاگ :
      عرفان آنلاین نیست.



      مادر
      مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود.اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.
      یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
      خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
      به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
      روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..
      کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

      "روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
      اون هیچ جوابی نداد....
      یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم
      احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم همان جا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

      ویرایش توسط عرفان : ۱۳۸۹/۰۳/۰۹ در ساعت 10:20 AM

    9. #8
      کارشناس پاسخگوی سابق انجمن
      تاریخ عضویت : جنسیت اردیبهشت/۱۳۸۹
      نوشته : 1,539 صلوات : 11,161
      مورد صلوات: 15,056 در 1,559
      حضور : نامشخص
      دریافت : 44 آپلود : 0
      گالری : 8 وبلاگ :
      عرفان آنلاین نیست.



      از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر؟
      سرش داد زدم “: چطور جرأت کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”
      گم شو از اینجا! همین حالا اون به آرامی جواب داد : “ خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد
      یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار
      دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم
      بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی
      همسایه ها گفتن که اون مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم. اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن:
      ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
      وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
      آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از
      دست دادی به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه با همه عشق و علاقه من به تو
      مادرت

    10. #9
      کارشناس پاسخگوی سابق انجمن
      تاریخ عضویت : جنسیت اردیبهشت/۱۳۸۹
      نوشته : 1,539 صلوات : 11,161
      مورد صلوات: 15,056 در 1,559
      حضور : نامشخص
      دریافت : 44 آپلود : 0
      گالری : 8 وبلاگ :
      عرفان آنلاین نیست.



      ببر مردم شناس
      یکی بود یکی نبود. در روزگاران قدیم ببری از باغ‌وحش امریکا گریخت و به جنگل بازگشت. در دوران اسارت بسیاری از عادات آدمیان را آموخته بود و با خود فکر کرد خوب است آن رسوم را در جنگل به کاربَرَد.
      اولین روزی که به منزل رسید یوز‌پلنگی را ملاقات کرد و به او گفت:«صحیح نیست که من و تو برای قوت‌مان به شکار رویم. حیوانات دیگر را وا می‌داریم که غذای‌مان را برای‌مان تهیه ببینند.»
      یوز‌پلنگ پرسید:«چه‌گونه این کار را می‌توانیم انجام دهیم؟»....

      ببر گفت:«خیلی ساده است به آن‌ها می‌گوییم که من و تو با هم مشت‌بازی خواهیم کرد و برای تماشای این مسابقه بایستی هر کدام از جانوران گراز وحشی تازه‌کشته‌ای با خود بیاورند. بعد من و تو بدون این‌که آزاری به هم رسانیم به سرو کول یک‌دیگر می‌پریم و بعد به دروغ خواهی گفت که استخوان پنجه‌ات در روند دوم شکست و من به دروغ ادعا خواهم کرد که استخوان پنجه‌ام در روند اول شکست. پس از آن هم مسابقة بعد‌مان را اعلان می‌کنیم و آن‌ها بایستی دو‌باره گراز وحشی همراه بیاورند.»
      یوز‌پلنگ گفت:«تصور نمی‌کنم کارگر بیفتد»...ادامه دارد...

    11. #10
      کارشناس پاسخگوی سابق انجمن
      تاریخ عضویت : جنسیت اردیبهشت/۱۳۸۹
      نوشته : 1,539 صلوات : 11,161
      مورد صلوات: 15,056 در 1,559
      حضور : نامشخص
      دریافت : 44 آپلود : 0
      گالری : 8 وبلاگ :
      عرفان آنلاین نیست.



      ...ادامه
      ببر گفت:«چرا، حتماَ مؤثراست. تو به همه بگو تو برنده خواهی بود، چون من مشت‌زن بی‌تجربه‌ای هستم و من به همه می گویم حتماَ من بازنده نیستم، زیرا تو مشت‌زن بی‌تجربه‌ای هستی و همه آرزو می‌کنند که تماشاگر چنین جنگی باشند.»
      به این ترتیب یوز‌پلنگ به همه گفت که برنده مسلم است چون ببر مشت‌زن بی‌تجربه‌ای است و ببر به همه گفت که مسلماَ بازنده نیست چون یوز‌پلنگ مشت‌زن خامی است. شب مسابقه فرا‌ رسید. ببر و یوز‌پلنگ به شکار نرفته بودند و خیلی گرسنه بودند، می‌خواستند هرچه زودتر مسابقه به اتمام رسد و گراز‌های وحشی تازه شکارشده را که جانوران بایستی همراه داشته باشند بخورند. اما در ساعت موعود هیچ‌کس نیامد.
      روباهی گفته بود:«من این قضیه را این‌طور تجزیه و تحلیل می‌کنم: اگر یوز‌پلنگ برندة مسلم است و ببر مسلماَ بازنده نیست پس مساوی خواهند شد و چنین مسابقه‌ای بسیار خسته‌کننده است. مخصوصاَ وقتی طرفین مسابقه مشت‌زن‌های خام و بی‌تجربه‌ای هستند.» جانوران دیگر این منطق را پذیرفتند و به گود نزدیک نشدند. وقتی شب به نیمه رسید و مشهود گشت که حیوانات نخواهند آمد و گرازی برای خوردن نخواهد بود ببر و یوز‌پلنگ به جان یک‌دیگر افتادند وهر دو آن چنان مجروح گشتند و آن چنان از پا در افتادند که یک جفت گراز وحشی که از آن حوالی می‌گذشتند به آن‌ها حمله‌ور شدند و به سادگی آن‌ها را کشتند.

    صفحه 1 از 59 1231121314151 ... آخرینآخرین

    اطلاعات موضوع

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

    کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 164

    کلمات کلیدی این موضوع

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •