• Asabani
  • Asabi
  • Ashegh
  • Azkhodrazi
  • BabooGolabi
  • BacheMosbat
  • Badhal
  • Bitafavot
  • BohtZade
  • DaramMimiram
  • DivooneShodam
  • Gerye
  • Ghafelgir
  • Ghati
  • HalamBade
  • Khabalood
  • KhafeShodam
  • Khejalati
  • Khonsard
  • Khoshhal
  • MaghzMotafaker
  • Mariz
  • Mehrabon
  • Mokhlesam
  • Moteajeb
  • Nafaskesh
  • Naomid
  • Narahat
  • Relax
  • Sepasgozar
  • Shad
  • Sharmandam
  • Sheitoon
  • Vaaaaay
  • Zodranj
  • Zoro
  • بی حالت
  • نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10
    1. #1
      عضو ثابت
      تاریخ عضویت : جنسیت مهر/۱۳۸۸
      نوشته : 984 صلوات : 5,257
      مورد صلوات: 8,372 در 984
      حضور : 1 روز 16 ساعت 48 دقیقه
      دریافت : 10 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      گل نرگس آنلاین نیست.

      من کور هستم ؛ لطفا کمک کنید...




      زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب
      درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن
      یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب
      تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم
      آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت
      دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم
      گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد.
      وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی
      می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت:
      ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.))
      بعداً همان شب، رفتم که
      بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:
      ((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))
      ویرایش توسط گل نرگس : ۱۳۸۸/۱۲/۲۴ در ساعت 04:52 PM
      از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

    2.  

    3. #2
      عضو ثابت
      تاریخ عضویت : جنسیت مهر/۱۳۸۸
      نوشته : 984 صلوات : 5,257
      مورد صلوات: 8,372 در 984
      حضور : 1 روز 16 ساعت 48 دقیقه
      دریافت : 10 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      گل نرگس آنلاین نیست.



      زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را
      درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم.

      اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر
      یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد.
      از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

    4. #3
      عضو ثابت
      تاریخ عضویت : جنسیت مهر/۱۳۸۸
      نوشته : 984 صلوات : 5,257
      مورد صلوات: 8,372 در 984
      حضور : 1 روز 16 ساعت 48 دقیقه
      دریافت : 10 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      گل نرگس آنلاین نیست.



      و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی.
      چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد.
      از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

    5. #4
      عضو ثابت
      تاریخ عضویت : جنسیت مهر/۱۳۸۸
      نوشته : 984 صلوات : 5,257
      مورد صلوات: 8,372 در 984
      حضور : 1 روز 16 ساعت 48 دقیقه
      دریافت : 10 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      گل نرگس آنلاین نیست.



      ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!
      ((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))
      بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!
      از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

    6. #5
      عضو ثابت
      تاریخ عضویت : جنسیت مهر/۱۳۸۸
      نوشته : 984 صلوات : 5,257
      مورد صلوات: 8,372 در 984
      حضور : 1 روز 16 ساعت 48 دقیقه
      دریافت : 10 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      گل نرگس آنلاین نیست.



      داستان خوشبختی
      My Wife Navaz Called,





      'How Long Will You Be With That Newspaper?
      Will U Come Here And Make UR Darling Daughter Eat Her Food?
      همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
      Farnoosh Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene.
      شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت
      My Only Daughter, Ava Looked Frightened; Tears Were Welling Up In Her Eyes.
      تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
      In Front Of Her Was A Bowl Filled To its Brim With Curd Rice.
      ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت
      Ava is A Nice Child, Very Intelligent For Her Age.
      آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود
      I Cleared My Throat And Picked Up The Bowl. 'Ava, Darling, Why Don't U Take A Few Mouthful
      Of This Curd Rice?
      گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
      Just For Dad's Sake, Dear'.
      Ava Softened A Bit And Wiped Her Tears With The Back Of Her Hands.
      فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت
      'Ok, Dad. I Will Eat - Not Just A Few Mouthfuls,But The Whole Lot Of This.
      But, U should....' Ava Hesitated.
      باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد
      'Dad, if I Eat This Entire Curd Rice, Will U Give Me Whatever I Ask For?'
      بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
      'Promise'. I Covered The Pink Soft Hand Extended By My Daughter With Mine, And Clinched The Deal.
      دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم
      Now I Became A Bit Anxious.
      'Ava, Dear, U Shouldn't Insist On Getting A Computer Or Any Such Expensive Items.
      ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی
      Dad Does Not Have That kind of Money Right now. Ok?'
      بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
      'No, Dad. I Do Not Want Anything Expensive'.
      Slowly And Painfully,She Finished Eating The Whole Quantity.
      نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
      و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
      I Was Silently Angry With My Wife And My Mother For Forcing My Child To Eat Something That She Detested.
      در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم
      After The Ordeal Was Through, Ava Came To Me With Her Eyes Wide With Expectation.
      وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد
      All Our Attention Was On Her.
      'Dad, I Want To Have My Head Shaved Off, This Sunday!'
      همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه
      Was Her Demand..
      'Atrocious!' Shouted My Wife, 'A Girl Child Having Her Head Shaved Off?
      Impossible!'
      'Never in Our Family!'
      My Mother Rasped.
      'She Has Been Watching Too Much Of Television. Our Culture is Getting Totally Spoiled With These TV Programs!'
      تقاضای او همین بود.
      همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه
      'Ava, Darling, Why Don't U Ask For Something Else? We Will Be Sad Seeing U With A Clean-Shaven Head.'
      گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم
      'Please, Ava, Why Don't U Try To Understand Our Feelings?'
      خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
      I Tried To Plead With Her.
      'Dad, U Saw How Difficult It Was For Me To Eat That Curd Rice'.
      سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود
      Ava Was in Tears.
      'And U Promised To Grant Me Whatever I Ask For. Now,U Are Going Back On UR Words.
      آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت
      It Was Time For Me To Call The Shots.
      'Our Promise Must Be Kept.'
      حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش
      'Are U Out Of UR Mind?' Chorused My Mother And Wife.
      مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
      'No. If We Go Back On Our Promises She Will Never Learn To Honour Her Own.
      نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره
      Ava, UR wish Will B Fulfilled.'
      آوا، آرزوی تو برآورده میشه
      With Her Head Clean-Shaven, Ava Had A Round-Face, And Her Eyes Looked Big And Beautiful.
      آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود
      On Monday Morning, I Dropped Her At Her School.
      It Was A Sight To Watch My Hairless Ava Walking Towards Her Classroom..
      She Turned Around And Waved. I Waved Back With A Smile.
      صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم
      Just Then, A Boy Alighted From A Car, And Shouted,
      'Ava, Please Wait For Me!'
      در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام
      What Struck Me Was The Hairless Head Of That Boy.
      'May Be, That Is The in-Stuff', I Thought.
      چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه
      'Sir, UR Daughter Ava is Great indeed!'
      Without introducing Herself, A Lady Got Out Of The Car,
      And Continued, 'That Boy Who is Walking Along With Ur Daughter is My Son Bomi.
      خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه
      He is Suffering From... Leukemia'.
      She Paused To Muffle Her Sobs.
      'Harish Could Not Attend The School For The Whole Of The Last Month.
      He Lost All His Hair Due To The Side Effects Of The Chemotherapy.
      اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده
      He Refused To Come Back To School Fearing The Unintentional But Cruel Teasing Of The Schoolmates.
      نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن
      Ava Visited Him Last Week, And Promised Him That She Will Take Care Of The Teasing Issue.
      But, I Never Imagined She Would Sacrifice Her Lovely Hair For The Sake Of My Son !!!!!
      آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه
      Sir, You And Your Wife Are Blessed To Have Such A Noble Soul As Your Daughter.'
      آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین
      I Stood Transfixed And Then, I Wept.
      'My Little Angel, You Are Teaching Me How Selfless Real Love Is..........
      سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی
      "The Happiest People On This Planet Are Not Those Who Live On Their Own Terms
      But Are Those Who Change Their Terms For The Ones Whom They Love !!"
      خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن
      Think About This
      به این مسئله فکر کنید
      از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

    7. #6
      دوست جديد
      تاریخ عضویت : جنسیت اسفند/۱۳۸۸
      نوشته : 4 صلوات : 18
      مورد صلوات: 63 در 4
      حضور : نامشخص
      دریافت : 0 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      حاج خانوم آنلاین نیست.



      حاج آقا ما هم زیاد ایراد نمیگرفت فقط رو آبگوشت حساس بود ، نور به قبرش بباره.
      کار خوبی می کنید اینارو برا جوونا میزارید

    8. #7
      عضو كوشا
      تاریخ عضویت : جنسیت مهر/۱۳۸۸
      نوشته : 261 صلوات : 1,038
      مورد صلوات: 1,429 در 261
      حضور : 1 روز 22 ساعت 47 دقیقه
      دریافت : 14 آپلود : 0
      گالری : 53 وبلاگ :
      فریاد : دو تا خبر خوب: 1. ما از پیش خدا اومدیم 2. ما پیش خدا بر می گردیم
      BacheMosbat
      narenj آنلاین نیست.



      سلام
      ممنون مطالب خيلي زيبايي هستند.
      كاش همه آدماي دنيا دلي به بزرگي دل آوا داشتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!





    9. #8
      عضو ثابت
      تاریخ عضویت : جنسیت مهر/۱۳۸۸
      نوشته : 984 صلوات : 5,257
      مورد صلوات: 8,372 در 984
      حضور : 1 روز 16 ساعت 48 دقیقه
      دریافت : 10 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      گل نرگس آنلاین نیست.



      عاشقی راشرط تنها ناله وفریاد نیست
      تاکسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

      قال رسول‌الله صلي‌الله عليه وآله وسلم:
      افضل الناس منّة من بدأ بالمودّة.
      شايسته‌ترين کس به منّت‌گذاري کسي است که در دوستي و محبت نسبت به طرف خود پيشيگيرد.
      از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

    10. #9
      عضو صميمي
      تاریخ عضویت : جنسیت اسفند/۱۳۸۸
      نوشته : 43 صلوات : 13
      مورد صلوات: 242 در 39
      حضور : نامشخص
      دریافت : 0 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      آراس آنلاین نیست.



      مرسي حركت پدر!!!!!

      كاشكي بشه تو رابطه هامون يه كم از خودگذشتگي ياد بگيريم
      كساني كه مي فهمند عذاب مي كشند و كساني كه نمي فهمند عذاب مي دهند

    11. #10
      عضو ثابت
      تاریخ عضویت : جنسیت مهر/۱۳۸۸
      نوشته : 984 صلوات : 5,257
      مورد صلوات: 8,372 در 984
      حضور : 1 روز 16 ساعت 48 دقیقه
      دریافت : 10 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      گل نرگس آنلاین نیست.



      من کور هستم، لطفا کمک کنید...


      روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
      امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
      وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
      حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

      از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

    اطلاعات موضوع

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

    کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 1

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •