صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اشعار آیینی سید حمیدرضا برقعی

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مرداد 1391
    نوشته
    22
    صلوات
    151
    حضور
    1 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    اشعار آیینی سید حمیدرضا برقعی




    چشم وا کن احد آیینه عبرت شد و رفت
    دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت
    آنکه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد
    با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد
    داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود
    چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود
    داد و بیداد برادر که برادر تنهاست
    جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست
    یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند
    همه دنبال فلانی و فلانی رفتند
    همه رفتند غمی نیست علی می ماند
    جای سالم به تنش نیست ولی می ماند
    مرد مولاست که تا لحظه آخر مانده
    دشمن از کشتن او خسته شده ٬در مانده
    در دل جنگ نه هر خار و خسی می ماند
    جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند
    مرد آن است که سر تا قدمش غرق به خون
    آنچنانی که علی از احد آمد بیرون
    می رود قصه ما سوی سرانجام آرام
    دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
    می رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است
    می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است
    چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
    وان یکاد از نفس فاطمه برتن دارد
    کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام
    تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام
    فاطمه فاطمه با رایحه گل آمد
    ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد
    می رود قصه ما سوی سرانجام آرام
    دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
    می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد
    با جهاز شتران کوه احد برپا شد
    و از آن آینه با آینه بالا می رفت
    دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت
    تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد
    پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت
    تا شهادت بدهد عشق ولی الله است
    پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت
    پیش چشم همه دست پسر بنت اسد
    بین دست پسر آمنه بالا می رفت
    گفت: اینبار به پایان سفر می گویم
    " بارها گفته ام و بار دگر می گویم"
    راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است
    کهکشان ها نخی از وصله نعلین علی است
    واژه در واژه شنیدند صدارا اما...
    گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما
    سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد
    آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد
    می رود قصه ما سوی سرانجام آرام
    دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
    شهر این بار کمر بسته به انکار علی
    ریسمان هم گره انداخته در کار علی
    بگذارید نگویم که احد می لرزد
    در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد
    می رود قصه ما سوی سرانجام آرام
    دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام
    می نویسم که "شب تار سحر می گردد"
    یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد



  2.  

  3. #2

    عضویت
    جنسیت تیر 1391
    علاقه
    دین . خدا . ایران
    نوشته
    43
    صلوات
    245
    حضور
    9 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    عالی
    بسیار عالی
    متشکرم
    باز هم از اشعارشون بذارین لطفا
    الیس الله بکاف عبده ؟


  4. #3

    عضویت
    جنسیت مرداد 1391
    نوشته
    22
    صلوات
    151
    حضور
    1 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    غزلی نذر حضرت زهرا(س)
    همین که دست قلم در دوات می لرزد
    به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد
    نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت
    اگر اشاره کنی کائنات می لرزد
    «هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست»
    بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد
    مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی
    که در نگاه تو آب حیات می لرزد
    تو را به کوثرو تطهیرو نور گریه مکن
    که آیه آیه تن محکمات می لرزد
    کنون نهاده علی سر،به روی شانهء در
    و روی گونه او خاطرات می لرزد
    غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر
    میان مشک سواری فرات می لرزد
    سپس سوار می افتد ،تو می رسی از راه
    که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد
    □□□
    وعصر جمعه کنار ضریح روی لبم
    به جای شعر دعای سمات می لرزد ...



  5. #4

    عضویت
    جنسیت مرداد 1391
    نوشته
    22
    صلوات
    151
    حضور
    1 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    یا حبیب الباکین

    یک
    یادم آمد شب بی چتر وکلاهی که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم چه هوایی است خدایی من و آغوش رهائی سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی ، دلم آرام شد آنگونه که هر قطرهء باران غزلی بود نوازش گر احساس که می گفت فلانی! چه بخواهی چه نخواهی به سفر می روی امشب چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن وبیا! پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر منِ بی تاب تر از مرغ مهاجر به کجا می روم اقلیم به اقلیم خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر که سر راه به ناگاه مرا تیشهء فرهاد صدا زد :نفسی صبر کن ای مرد مسافر قسمت می دهم ای دوست سلام من دلخسته مجنون شده را نیز به شیرین غزلهای خداوند به معشوق دوعالم برسان. باز دلم شور زد آخر به کجا می روی ای دل که چنین مست ورها می روی ای دل مگر امشب به تماشای خدا می روی ای دل نکند باز به آن وادی...مشغول همین فکر وخیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم که مشام دل من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده در آن دشت خداییست.
    دو
    چشم وا کردم وخود را وسط صحن وسرا ، عرش خدا، کرب وبلا ، مست و رها در دل آیینه جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه یله دیدم من سر تا به قدم محو حرم بال ملک دور و برم یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم چه بگویم که چه دیدم که دل از خویش بریدم به خدا رفت قرارم نه به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم سپس آهسته نشستم،و نوشتم (فقط ای اشک امانم بده تا سجدهء شکری بگذارم )که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدستهء باران واذان آمدو یک گوشه از آن پرده در شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زدو چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشء معشوق خدایا تو بگو این منم آیا که سراپا شده ام محو تمنا و نماشا فقط این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا دلم آزاد شد از همهمه دور از همه مدهوش غم وغصه فراموش در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سر انجام گرفتم.
    سه
    ...





  6. #5

    عضویت
    جنسیت مرداد 1391
    نوشته
    22
    صلوات
    151
    حضور
    1 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    و این غزل سفرنامه ای است نذر چهار ده معصوم (ع)
    در شب قدر دلم با غزلی هم دم شد
    بین ما فاصله ها واژه به واژه کم شد
    بیت هایم همه قرآن روی سر آوردند
    چارده مرتبه . آنگاه دلم محرم شد
    ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم
    بوسه می خواست لبم،گنبد خضرا خم شد
    خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت
    گفت:ایوان نجف بوسه گه عالم شد
    بعد هم پشت همان پنجره رویایی
    چشم من محو ضریحی که نمی دیدم شد
    خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق
    گریه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد
    گریه کردم ،عطش آمد به سراغم،گفتم:
    به فدای لب خشکت! همه جا زمزم شد
    آنقدر دور حرم سینه زدم تا دیدم
    کعبه شش گوشه شد آنگاه دلم محرم شد
    روی سجاده خود یاد لبت افتادم
    تشنه ام بود، ولی آب برایم سم شد
    زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد
    از محمد به محمد که میسر هم شد
    من مسلمان شدهء مذهب چشمی هستم
    که درآن عاطفه با عشق و جنون توام شد
    سالها پیر شدم در قفس آغوشت
    شکر کردم، در و دیوار قفس محکم شد
    کاروان دل من بسکه خراسان رفته است
    تار و پود غزلم جاده ابریشم شد
    سالها شعر غریبانه در ابیات خودش
    خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد
    داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم
    برگ در برگ مفاتیح پر از شبنم شد
    یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
    یک قدم مانده به او کار جهان در هم شد
    بیت آخر نکند قافیه غافلگیرت
    آی برخیز ز جا قافیه یا قائم شد...



  7. #6

    عضویت
    جنسیت آذر 1389
    علاقه
    مقدسات , مطالعه , شکلات و بستنی و لواشک
    نوشته
    1,034
    صلوات
    9053
    حضور
    2 روز 14 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    39
    آپلود
    3
    گالری
    51


  8. #7

    عضویت
    جنسیت مرداد 1390
    علاقه
    قناعت
    نوشته
    119
    صلوات
    1008
    حضور
    2 ساعت 54 دقیقه
    دریافت
    12
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلام انقدر تمام این پستای صفحه قشنگ بودن که بجای یه دونه صلوات میخواستم صدتا پای هرکدوم بزنم .

    ممنون بازهم بحرالطویل بذارید خیلی دوست دارم شور عجیبی داره.
    سوختن ،بهای قرب است و چنین سوختنی را جز به پروانه های بی پروای عشق نمیبخشند.آنکه آتشی در دل ندارد ،کجا میتواند بال در آتش بگشاید؟
    کجا میتواند بال در آتش بگشاید؟؟
    (شهید آوینی)



  9. #8

    عضویت
    جنسیت بهمن 1390
    نوشته
    16
    صلوات
    118
    حضور
    3 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    1



    زخمي ام التيام مي خواهم / التيام از امام مي خواهم
    السلام وعليک يا ساقي / من عليک السلام مي خواهم
    مستي ام را بيا دوچندان کن / جام مي پشت جام مي خواهم
    گاه گاهي کمي جنون دارم / من جنوني مدام مي خواهم
    تا بگردم کمي به دور سرت / طوف بيت الحرام مي خواهم
    لحظه مرگ چشم در راهم / از تو حسن ختام مي خواهم
    در نجف سينه بي قرار از عشق / گفت لايمکن الفرار ازعشق
    ***سيدحميدرضا برقعي***



  10. #9

    عضویت
    جنسیت مرداد 1391
    نوشته
    22
    صلوات
    151
    حضور
    1 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    و این بحر طویل است...
    عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...
    عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...
    گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...
    زمستان ۸۶ / سوم محرم


  11. #10

    عضویت
    جنسیت بهمن 1391
    نوشته
    6,573
    صلوات
    36886
    حضور
    96 روز 9 ساعت نامشخص
    وبلاگ
    116
    دریافت
    20
    آپلود
    4
    گالری
    1548



    نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر
    بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر


    فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد

    که بنده‌ تو نخواهد گذاشت هرجا سر

    قسم به معنی «لا یمکن الفرار از عشق»
    که پر شده است جهان از حسین سرتاسر

    نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن
    به آسمان بنگر! ما رایت الا سر

    سری که گفت من از اشتیاق لبریزم
    به سرسرای خداوند می‌روم با سر

    هرآنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
    مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر

    همان سری که یحب الجمال محوش بود
    جمیل بود جمیلا بدن جمیلا سر

    سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
    که یک به یک همه بودند سروران را سر

    زهیر گفت حسینا! بخواه از ما جان
    حبیب گفت حبیبا! بگیر از ما سر

    سپس به معرکه عابس «اجننی» گویان
    درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

    بنازم ام وهب را به پاره تن گفت:
    برو به معرکه با سر ولی میا با سر

    خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
    گذاشت لحظه آخر به پای مولا سر

    در این قصیده ولی آن که حسن مطلع شد
    همان سری است که برده برای لیلا سر

    سری که احمد و محمود بود سر تا پا
    همان سری که خداوند بود پا تا سر

    پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
    پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

    امام غرق به خون بود و زیر لب می گفت:
    به پیشگاه تو آورده ام خدایا سر

    میان خاک کلام خدا مقطعه شد
    میان خاک الف لام میم طا ها سر

    حروف اطهر قرآن و نعل تازه اسب
    چه خوب شد که نبوده است بر بدنها سر

    تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
    به هر که هرچه دلش خواست داد، حتی سر

    نبرد تن به تن آفتاب و پیکر او
    ادامه داشت ادامه سه روز ...اما سر -

    جدا شده است و سر از نیزه‌ ها درآورده است
    جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

    صدای آیه کهف الرقیم می‌ آید
    بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

    بسوزد آن همه مسجد ، بمیرد آن اسلام
    که آفتاب درآورد از کلیسا سر

    چه قدر زخم که با یک نسیم وا می شد
    نسیم آمد و بر نیزه شد شکوفا سر

    عقیله غصه و درد و گلایه را به که گفت
    به چوب، چوبه محمل؛ نه با زبان، با سر

    دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
    دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر






    نتیجه اش زیباست وقتی این دو را پیوند می زنیم؛


    اینکه فرمودند: زکات زیبایی، پاکدامنی ست

    و اینکه پرداخت زکات دارائیت را افزون می کند

    حالا آنان که زیبایی بیشتر می خواهند، بسم الله





صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جمع بندی چرا نگوییم عالم علت ندارد؟
    توسط velayat در انجمن براهین اثبات خدا
    پاسخ: 674
    آخرين نوشته: 1393/01/19, 10:39
  2. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 1392/10/10, 21:30
  3. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1391/12/28, 15:37
  4. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1391/12/17, 14:12

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود
کوچک نمایی
بزرگ نمایی
بستن
برگشت به عقب
پاسخگویی آنلاین