• Asabani
  • Asabi
  • Ashegh
  • Azkhodrazi
  • BabooGolabi
  • BacheMosbat
  • Badhal
  • Bitafavot
  • BohtZade
  • DaramMimiram
  • DivooneShodam
  • Gerye
  • Ghafelgir
  • Ghati
  • HalamBade
  • Khabalood
  • KhafeShodam
  • Khejalati
  • Khonsard
  • Khoshhal
  • MaghzMotafaker
  • Mariz
  • Mehrabon
  • Mokhlesam
  • Moteajeb
  • Nafaskesh
  • Naomid
  • Narahat
  • Relax
  • Sepasgozar
  • Shad
  • Sharmandam
  • Sheitoon
  • Vaaaaay
  • Zodranj
  • Zoro
  • بی حالت
  • نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7
    1. #1
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : مرداد/۱۳۹۰
      نوشته : 1,730 صلوات : 1,750
      مورد صلوات: 10,922 در 1,663
      حضور : 15 ساعت 57 دقیقه
      دریافت : 0 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ : 1
      nakisa آنلاین نیست.

      دلنوشته هایی برای امام مهربان ( به مناسبت ارتحال امام خمینی )




      سلام

      این تاپیک رو واسه این زدم که دلنوشته یا خاطره ای از رحلت امام دارین توش بنویسین .

      تا یادمون نره اون مرد کی بود ، چطوری زندگی کرد و چطور رحلت کرد .

      و یادمون نره که چقدر برامون عزیز بود .
      بگذار آدمها تا میتوانند سنگ باشند. من و تو از تبار چشمه ایم

    2.  

    3. #2
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : مرداد/۱۳۹۰
      نوشته : 1,730 صلوات : 1,750
      مورد صلوات: 10,922 در 1,663
      حضور : 15 ساعت 57 دقیقه
      دریافت : 0 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ : 1
      nakisa آنلاین نیست.



      السلام علیک یا روح الله

      وقتی که هنوز کودکی بیش نبودم پدر آماده شده بود که به جبهه برود. از مادرم پرسیدم چرا باید پدر به جبهه برود؟ چرا باید برود جنگ؟

      و مادر با لحنی شیرین در جوابم گفت: چون « امام » گفته اند!

      از آن موقع برایم سوال بود که این « امام» کیست که پدرم به خاطر او به جنگ رفته است؟
      یک شب که مادرم داشت به تلویزیون سیاه و سفید کوچکمان نگاه می کرد؛ ناگهان رو به من کرد و با عجل گفت: عزیزم! این آقا رو که میبینی « امام خمینی » است.
      با چشمان کوچکم به تلویزیون خیره شدم؛ چهره ای آرام و نورانی دیدم؛ چقدر در دلم احساس آرامش کردم.
      از آن پس هرجا که کلمه « امام» به گوشم می خورد؛ یاد آن چهره نورانی و آرام می افتادم.
      چندبار به پدرم گفتم که مرا پیش امام ببرد تا ایشان را ببینم اما هربار پدرم می گفت: عزیزم! امام در تهران هستند و ما در شهرستان هستیم؛ فعلا امکان مسافرت برای ما فراهم نیست.
      مدتی گذشت و جنگ تمام شد و پدرم دوباره به خانه برگشت و رفت به سراغ کارش؛ زندگی ما دوباره شیرین شده بود مثل قبل از جنگ!
      یک شب که مشغول خوردن شام بودیم و در همان حال پدر به اخبار تلویزیون گوش میداد؛ نمیدانم اخبار چی گفت که اشک در چشمان پدرم جمع شد و از سر سفره بلند شد و به حیاط رفت!
      حال مادرم هم دست کمی از پدر نداشت.نمی خواستم در آن حال از پدر و مادرم چیزی بپرسم این بودکه تمام حواسم را معطوف تلویزیون کردم تا ببینم چه خبری بوده که پدر و مادرم را اینگونه دگرگون کرد؟
      و این جمله را شنیدم: « امت حزب الله برای سلامتی امام دست به دعا بردارند» !!!
      و صبح روز بعد خانه ما حال و هوایی دیگر داشت؛ پدر و مادرم گریه می کردند. از مادرم پرسیدم: چرا گریه می کنی مادر؟ چی شده؟
      و با همان چشمان خیسش رو به من کرد و گفت: دخترم! امام خمینی پیش خدا رفت!
      و من با همان زبان کودکانه ام گفتم: یعنی من دیگه نمیتونم امام رو ببینم؟
      و زدم زیر گریه!!!

      از آن روز سالها می گذرد و آن کودک دیروز تبدیل شده به یک انسان بالغ با تجربه ولی در تمام این سالها هنوز چهره نورانی ات در ذهنم مانده است.
      در این سالها که نبودی؛ هرگز به نبودنت عادت نکردم.
      در تمام این مدت تو را در کنار خودم احساس می کردم.
      در آن روزها که دشمنان با کمک دوستان کمر به نابودی این انقلاب بسته بودند؛ تو را در کنار خلف صالحت، حضرت آیة الله خامنه ای احساس می کردم.و دستورات و فرامین ایشان را دستورات و فرامین تو می پندارم.
      ای امام!
      ای جاوید همیشه تاریخ!
      همانگونه که پدرم مطیع دستورات و فرامین تو بود؛ من هم تا جان در بدن دارم؛ مطیع دستورات جانشین بر حقت بوده و هستم.
      لبیک یا خامنه ای
      همیشه تا هرگاه
      کودک دیروز و سرباز امروز وطن
      1391/3/14

      ناشناس
      ویرایش توسط nakisa : ۱۳۹۱/۰۳/۱۴ در ساعت 10:56 AM
      بگذار آدمها تا میتوانند سنگ باشند. من و تو از تبار چشمه ایم

    4. #3
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : مرداد/۱۳۹۰
      نوشته : 1,730 صلوات : 1,750
      مورد صلوات: 10,922 در 1,663
      حضور : 15 ساعت 57 دقیقه
      دریافت : 0 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ : 1
      nakisa آنلاین نیست.



      وقتی امام خمینی فوت کردن . من 5 سال و نیم بودم و خواهرم دو سالش بود.

      پدرم میخواست بره تهران دانشگاه که تو مینی بوس خبر وفات امام خمینی رو میشنوه . با چشم گریون میاد خونه و به مادرم ماجرا رو میگه .
      اونا منو گذاشتن پیش صاحبخونمونو خودشون با خواهر کوچیکم رفتن تهران واسه تشییع جنازه .

      من زیاد اون زمونها یادم نیست ولی گریه های مادرو پدرمو یادم میاد و اینکه منم از گریشون گریم گرفته بود .


      الان که دارم به اون روزا فکر میکنم میبینم که مردم با چه مشقتی خودشونو به تهران میرسوندن واسه تشییع جنازه .
      این علاقه ی شدیدی که به امام داشتن باعث میشد که وظیفهی خودشون بدونن که حتی بی وسیله با یه بچه کوچیک و شیر خوار ، پاشن برن برای مراسم .
      همیشه دلم میخواست تو دوره ای زندگی میکردم که امام رو درک میکردم .
      امام و سربازاشو.
      بگذار آدمها تا میتوانند سنگ باشند. من و تو از تبار چشمه ایم

    5. #4
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : مرداد/۱۳۹۰
      نوشته : 1,730 صلوات : 1,750
      مورد صلوات: 10,922 در 1,663
      حضور : 15 ساعت 57 دقیقه
      دریافت : 0 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ : 1
      nakisa آنلاین نیست.



      کاش امامو بیشتر میشناختیم .

      من بیشتر از همه مجذوب شجاعت این ادم عجیب شدم .
      واقعا شجاع بود .
      چون پشتش گرم بود .میدونست چون تو راه خداست ،خدا هم با اونه و به خاطر همین از هیچی نمیترسید.

      آرامش عجیبش آدمو دیوونه میکنه . اون هم واسه این بود که دلش به خدا گرم بود .و غیر اون به دلش راه نداد. ( الا به ذکر الله تطمئن القلوب )

      خیلی دلم میخواست اینقدر شجاع باشم ولی دلی که مثل کاروانسرا میمونه کجا و دلی که فقط مال خداست کجا؟


      امام عزیزم .
      با اینکه من سربازت نبودم (یعنی اونقدر کوچولو بودم که نمیتونستم سربازیتو بکنم) اما منم سهمی دارم .
      وقتی پدرم به دستور شما و برای خدا میرفت جبهه ، من سعی میکردم که مامانمو اذیت نکنم .
      کمتر غر بزنم . تو خیابون دستشو ول نکنم و ...

      پس به خاطر همون سهم کوچولو خواهش میکنم دعا کنین که لااقل سرباز خوبی برای رهبرم باشم .

      بگذار آدمها تا میتوانند سنگ باشند. من و تو از تبار چشمه ایم

    6. #5
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : مرداد/۱۳۹۰
      نوشته : 1,730 صلوات : 1,750
      مورد صلوات: 10,922 در 1,663
      حضور : 15 ساعت 57 دقیقه
      دریافت : 0 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ : 1
      nakisa آنلاین نیست.



      فکر کنم همه ی شما تو بچگیتون یه عکس با سربند دارین نه؟

      من یه عکسی دارم که وقتی پدرم میخواست بره جبهه ، مادرم سربندی بست به سرم و دستم یه تابلو عکس امام داد و با پدرم که لباس رزم پوشیده بود با سربند و منو بغل کرده بود عکس گرفت .

      یه عکس هم تکی از من گرفته بود .
      این دوتا عکسو خیلی دوست دارم .

      هر وقت اینارو میبینم با خودم میگن که مادر و پدرم چقدر عاشق امام بودن .
      کاش منم به همون اندازه رهبرمو دوست داشته باشم .
      بگذار آدمها تا میتوانند سنگ باشند. من و تو از تبار چشمه ایم

    7. #6
      عضو صميمي
      تاریخ عضویت : اردیبهشت/۱۳۹۱
      نوشته : 25 صلوات : 597
      مورد صلوات: 227 در 28
      حضور : نامشخص
      دریافت : 0 آپلود : 0
      گالری : 3 وبلاگ :
      سحرجمعه آنلاین نیست.



      سلام من که اون موقع نبودم.میگن خیلی روزای سختی بوده.نمیدونم چراوقتی رحلت امام میشه بدجوریادرحلت رسول گرامی صلی الله علیه وآله میافتم واینکه دوران غم وغربت مولا علی علیه السلام شروع میشه.استادهمیشه میگفت سختی پرچم مولا علی خیلی بیشترازدوران پیامبرگرامی بود.وبه الان نسبت میدادومیگفت الانم اینجوری شده تشخیص حق ازباطل خیلی مشکل شده ،وهمیشه به مامیگفت مرتب این دعاروبگنین که خدایا من رومستقیم توخط رهبرنگهدار..وبه اینجاش که میرسیدتوچشماش اشک حلقه میزدومیگفت دعا کنین مثل اهل کوفه نباشیم.شادی روح شهداوامام راحل صلوات

    8. #7
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : دی/۱۳۹۰
      نوشته : 1,373 صلوات : 31,175
      مورد صلوات: 11,042 در 1,341
      حضور : 1 روز 3 ساعت 13 دقیقه
      دریافت : 245 آپلود : 28
      گالری : 423 وبلاگ : 0
      حاج علی آنلاین نیست.



      به نام علی اعلی


      نقل قول نوشته اصلی توسط nakisa نمایش پست ها
      سلام

      این تاپیک رو واسه این زدم که دلنوشته یا خاطره ای از رحلت امام دارین توش بنویسین .

      تا یادمون نره اون مرد کی بود ، چطوری زندگی کرد و چطور رحلت کرد .

      و یادمون نره که چقدر برامون عزیز بود .
      تشکر از سرکار نکیسا بابت این تاپیک زیبا

      این هم دل نوشته ای تقدیم به امام مهربانی ها، امام خوبی ها از طرف همه بچه های انقلاب


      مشتهای گره کرده!
      بچه که بودم بعضی وقتها صفحه کوچک و سیاه و سفید تلویزیون ما دستها و مشتهای گره کرده آدمهایی رو نشون میداد که محکم و کوبنده بلند می شدند و مثل چکش بر زمین فرود می آمدند.
      از مادرم پرسیدم اینها چه کار می کنند؟
      مادر گفت: این آدمها سربازان امام خمینی هستند، اومدند پیش امام و با دستها و مشتهای گره کرده شان لرزه بر اندام دشمنان می اندازند

      و هرچند وقت یکبار این تصاویر تکرار می شد.
      یکبار که پدر به جبهه رفته بود و من و مادر تنها در خانه بودیم دوباره همون تصاویر آمد
      مشتها همه کوبنده و گره خورده

      ناخودآگاه آرزو کردم کاش منم اونجا بودم تا امام را ببینم
      آرزویی که پدر قولش را به من داده بود اما وقتی این آرزو رنگ واقعیت گرفت که امام رفته بود و من مانده بودم و مشتهای گره کرده کوچکی که در حرم مطهرش سر بر آسمان می کشید.

      و امروز آن دستها و مشتها بزرگ شده اند تا با جانشین برحقش، امام خامنه ای بیعت کندو این بار محکمتر و کوبنده تر بر سر دشمنان فرود آید.

      این دستها همان دستهاست، ولی محکمتر و پر صلابت تر

      از طرف یک فدایی کوچک ولایت




      قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم:


      یا علی من اتبعک نجی

      یا علی پیرو تو یافت نجات




    اطلاعات موضوع

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

    موضوعات مشابه

    1. پاسخ: 17
      آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۶/۰۹, 10:14 AM
    2. تو میایی ای پسر فاطمه
      توسط safareeshghe در انجمن مهدویت و آخرالزمان
      پاسخ: 0
      آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۴/۲۰, 08:17 PM
    3. پاسخ: 5
      آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۳/۰۸, 10:12 PM
    4. مقایسه ؛ بلایی خانمان سوز یا سکویی برای پرش؟؟؟؟؟
      توسط راهی در انجمن مهارت های زندگی
      پاسخ: 7
      آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۰۷/۱۹, 11:32 PM

    کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 3

    کلمات کلیدی این موضوع

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •