• Asabani
  • Asabi
  • Ashegh
  • Azkhodrazi
  • BabooGolabi
  • BacheMosbat
  • Badhal
  • Bitafavot
  • BohtZade
  • DaramMimiram
  • DivooneShodam
  • Gerye
  • Ghafelgir
  • Ghati
  • HalamBade
  • Khabalood
  • KhafeShodam
  • Khejalati
  • Khonsard
  • Khoshhal
  • MaghzMotafaker
  • Mariz
  • Mehrabon
  • Mokhlesam
  • Moteajeb
  • Nafaskesh
  • Naomid
  • Narahat
  • Relax
  • Sepasgozar
  • Shad
  • Sharmandam
  • Sheitoon
  • Vaaaaay
  • Zodranj
  • Zoro
  • بی حالت
  • + ارسال موضوع جدید
    صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 46
    1. #1
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : بهمن/۱۳۹۰
      نوشته : 1,045 صلوات : 3,861
      مورد صلوات: 7,879 در 1,043
      حضور : 1 روز 20 ساعت 24 دقیقه
      دریافت : 25 آپلود : 0
      گالری : 17 وبلاگ :
      منتظر منتقم آنلاین نیست.

      داستانهای کوتاه در ارتباط با عفاف و حجاب




      بسم الله الرحمن الرحیم


      حضرت زهرا (س) و مرد نابينا


      امام موسى بن جعفر به نقل از اميرالمؤمنين ، علىّ (عليهما السلام) حكايت می فرمايند
      روزى حضرت زهراء (عليها السلام) نزد پدرش ، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) بود، كه مردى نابينا وارد شد؛ و حضرت فاطمه (عليها السلام) خود را مخفى كرد.
      هنگامى كه مرد نابينا خارج شد، حضرت رسول (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) اظهار داشت :
      « اى فاطمه ! با اين كه مى دانستى ، او نابينا است و تو را نمى بيند، با اين حال چرا پنهان شدى ؟»
      پاسخ داد: «بلى ، او نابينا بود ولى من كه بينا بودم و چشم داشتم .»
      و سپس افزود: «همان طورى كه مرد نبايد به زن نامحرم نگاه كند، زن هم نبايد به مرد نامحرم نگاه نمايد، علاوه بر آن ، از اندام زن ، بوئى تراوش مى كند كه نبايد نامحرم نزديك او قرار گيرد.»
      حضرت رسول (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) فرمود: «به راستى كه تو پاره تن من هستى».(1)

      پی نوشت :
      1- بحار الا نوار: ج 43، ص 91، ح 16.
      برگرفته از : کتاب چهل داستان و چهل حديث از حضرت فاطمه زهرا عليها السلام / عبداللّه صالحى

      ویرایش توسط منتظر منتقم : ۱۳۹۱/۰۲/۱۷ در ساعت 07:28 AM

      گر عفو کنی یا نکنی حق داری
      گر نامه ام امضا نکنی حق داری
      با این همه عصیان و خطاکاری من
      گر چهره هویدا نکنی حق داری

      اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

    2.  

    3. #2
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : بهمن/۱۳۹۰
      نوشته : 1,045 صلوات : 3,861
      مورد صلوات: 7,879 در 1,043
      حضور : 1 روز 20 ساعت 24 دقیقه
      دریافت : 25 آپلود : 0
      گالری : 17 وبلاگ :
      منتظر منتقم آنلاین نیست.



      آهنگر

      سيد محمد اشرف علوي مي‏نويسد:
      « در سفري به مصر، آهنگري را ديدم كه با دست خود آهن گداخته را از كوره آهنگري بيرون مي‏آورد و روي سندان مي‏گذاشت و حرارت آهن به دست وي اثر نمي‏كرد. با خود گفتم اين شخص، مردي صالح است كه آتش به دست او كارگر نيست. ازاين‏رو، نزد آن مرد رفتم، سلام كردم و گفتم:
      «تو را به آن خدايي كه اين كرامت را به تو لطف كرده است، در حق من دعايي كن.» مرد آهنگر كه سخن مرا شنيد، گفت: «اي برادر! من آن‏گونه نيستم كه تو گمان كرده‏اي.»گفتم: «اي برادر! اين كاري كه تو مي‏كني، جز از مردمان صالح سر نمي‏زند.»
      گفت: « گوش كن تا داستان عجيبي را دراين‏باره براي تو شرح دهم. روزي در همين دكان نشسته بودم كه ناگاه زني بسيار زيبا كه تا آن روز كسي را به زيبايي او نديده بودم، نزد من آمد و گفت:
      « برادر! چيزي داري كه در راه خدا به من بدهي؟»
      من كه شيفته رخسارش شده بودم، گفتم: «اگر حاضر باشي با من به خانه‏ام بيايي و خواسته مرا اجابت كني، هرچه بخواهي به تو خواهم داد.»
      زن با ناراحتي گفت: «به خدا سوگند، من زني نيستم كه تن به اين كارها بدهم.» گفتم: «پس برخيز و از پيش من برو.»
      زن برخاست و رفت تا اينكه از چشم ناپديد شد. پس از چندي دوباره نزد من آمد و گفت: «نياز و تنگ‏دستي، مرا به تن دادن به خواسته تو وادار كرد.»
      من برخاستم و دكان را بستم و وي را به خانه بردم. چون به خانه رسيديم، گفت: «اي مرد! من كودكاني خردسال دارم كه آنها را گرسنه در خانه گذاشته‏ام و بدينجا آمده‏ام. اگر چيزي به من بدهي تا براي آنها ببرم و دوباره نزد تو باز گردم، به من محبت كرده‏اي.»
      من از او پيمان گرفتم كه باز گردد. سپس چند درهم به وي دادم. آن زن بيرون رفت و پس از ساعتي بازگشت. من برخاستم و در خانه را بستم و بر آن قفل زدم.
      زن گفت: «چرا چنين مي‏كني؟» گفتم: «از ترس مردم.» زن گفت: «پس چرا از خداي مردم نمي‏ترسي؟» گفتم:

      «خداوند، آمرزنده و مهربان است.»
      اين سخن را گفتم و به طرف او رفتم.ديدم كه وي چون شاخه بيدي مي‏لرزد و سيلاب اشك بر رخسارش روان است. به او گفتم: «از چه وحشت داري و چرا اين‏گونه مي‏لرزي؟ » زن گفت: «از ترس خداي عزوجل.» سپس ادامه داد: «اي مرد! اگر به خاطر خدا از من دست برداري و رهايم كني، ضمانت مي‏كنم كه خداوند تو را در دنيا و آخرت به آتش نسوزاند.» من كه وي را با آن حال ديدم و سخنانش را شنيدم، برخاستم و هرچه داشتم به او دادم و گفتم: «اي زن! اين اموال را بردار و به دنبال كار خود برو كه من تو را به خاطر خداوند متعال رها كردم.»
      زن برخاست و رفت. اندكي بعد به خواب رفتم و در خواب بانوي محترمي كه تاجي از ياقوت بر سر داشت، نزد من آمد و گفت: «اي مرد! خدا از جانب ما جزاي خيرت دهد.» پرسيدم: شما كيستيد؟ فرمود: «من مادر همان زني هستم كه نزد تو آمد و تو به خاطر خدا از او گذشتي. خدا در دنيا و آخرت تو را به آتش نسوزاند.» پرسيدم: «آن زن از كدام خاندان بود؟» فرمود: «از ذريه و نسل رسول خدا (صلّی ‏الله عليه و آله و سلّم).» من كه اين سخن را شنيدم، خداي تعالي را شكر كردم كه مرا موفق داشت و از گناه حفظم كرد و به ياد اين آيه افتادم كه خداوند مي‏فرمايد:

      «إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»
      خدا مي‏خواهد هر پليدي را از شما خاندان نبوت ببرد و شما را از هر عيبي پاك و منزه گرداند.» (احزاب: 33) سپس از خواب بيدار شدم و از آن روز تاكنون آتش دنيا مرا نمي‏سوزاند و اميدوارم آتش آخرت نيز مرا نسوزاند».1


      پی نوشت :
      1. نك: فضائل‏السادات، صص 240 و 241.

      برگرفته از : کتاب «گناه گریزی» / سیدحسین اسحاقی / نشر دفتر عقل

      گر عفو کنی یا نکنی حق داری
      گر نامه ام امضا نکنی حق داری
      با این همه عصیان و خطاکاری من
      گر چهره هویدا نکنی حق داری

      اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

    4. #3
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : بهمن/۱۳۹۰
      نوشته : 1,045 صلوات : 3,861
      مورد صلوات: 7,879 در 1,043
      حضور : 1 روز 20 ساعت 24 دقیقه
      دریافت : 25 آپلود : 0
      گالری : 17 وبلاگ :
      منتظر منتقم آنلاین نیست.



      عفّت، فرهنگ خاندان نبوّت

      وصلت دو جوان در خانواده شعیب (علیه السلام) به سادگی صورت گرفت و بدون هیچگونه مانعی ـ پس از انقضای تعهد ـ زوج جوان راهی شدند. موسی(علیه السلام) به مشیت خدا در خانه فرعون زیست و به دست همسر مؤمنه او ـ آسیه ـ پرورش یافت و جوانی نیرومند و غیور بار آمد.او به مظلومیت تعدادی انسان‌های مستضعف بدست قبطیان می‌اندیشید و همواره به حمایت و دفاع از ستمدیدگان برخاست تا آنجا که یکی از قبطیان را به هلاکت رساند. مردی از دور رس شهر با سرعت آمد و گفت:«ای موسی مردم نقشه قتل تو را می‌کشند از شهر بیرون برو که من خیرخواه تو هستم».
      موسی(علیه السلام) نگران و با بیم و امید و دعاگویان از شهر خارج شد:«پروردگارا! مرا از چنگ ستمگران رهایی بخش».
      موسی (علیه السلام) در حالی که رو به سوی مدین کرده بود، گفت:«خداوندا مرا به راه راست هدایت خواهد فرمود».
      او بر سر چاهی رسید و فوجی از مردم را دید که رمه‌ها و گوسفندهایشان را آب می‌دادند و دو بانویی را دید که کناری ایستاده‌اند.با همان احساس حمایت از مظلوم، از حال آنان جویا شد.گفتند:«پدر ما سالخورده است و ما می‌خواهیم روستاییان و مردان ، از کنار چاه دور
      شوند و آنگاه ما گوسفندانمان را سیراب کنیم».
      موسی (علیه السلام) گام جلو نهاد و یک تنه گوسفندان آنان را آب داد و از نهر کنار آمد و در سایه‌ای نشست و به دعا و نیایش پرداخت بعد به خدا عرضه داشت:«ربّ إنّی لما أنزلت إلی من خیر فقیر؛ پروردگارا! من به خیری که به من نازل فرمایی نیازمندم».(سوره
      قصص، آیات 28 و 24) دختران نزد پدر رفتند و قصه را بازگفتند:«و یکی از آن دو بانو به سوی موسی آمد ـ در حالی که با شرم و حیایی تمام گام برمی‌داشت ـ تا پیام پدر را به او رساند».
      پدرم شما را فرا می‌خواند تا دستمزدتان را به شما بپردازد. موسی نزد شعیب آمد و سرگذشت خود را بر وی تعریف کرد.شعیب گفت:«نترس! از مردم ستمگر نجات یافته‌ای».
      یکی از آن دو دختر شعیب پیشنهاد داد:«پدر! او را اجیر بگیر که او نیرومند است و امین».
      شعیب این سخن را که نوعی تمایل به ازدواج را نشان می‌داد شنید و گفت:«من می‌خواهم یکی از این دو دخترم را به عقد ازدواج تو درآورم و تو باید هشت سال برای من کار کنی و اگر خواستی ده سال و من نمی‌خواهم بر تو زحمت افزایم و مرا از شایسته کاران خواهی
      یافت». موسی(علیه السلام) گفت: «خدا به آنچه بین ما گذشت وکیل است».
      زمان موعود به پایان رسید و موسی همراه همسرش با شعیب خداحافظی کرد و به جانب طور به راه افتاد و مرحله دیگری از زندگی پر مسؤولیت موسی(علیه السلام) که آغاز نبوّّت وی باشد ـ شروع می‌شد. این قصه قرآنی سراسر نشان از عفت، بزرگی و عقل و درایت
      است.
      1. عفّت و پاکدامنی و شرم و حیا در جامعه انسانی باید حکفرما باشد و طلایه این امر مهمّ،دختران پاکدامنند که در عرصه اجتماع جز به ضرورت آشکار نشوند و با فرهنگ ابتذال و برهنگی حدود عفّت عمومی را نشکنند و نظر مردان هوسران را با طرز راه رفتن‌،سخن
      گفتن و دیگر رفتارهای اجتماعی، به حریم زندگی و شخصیتی خویش نکشانند.1
      2. سخن گفتن زن و مرد و یا دختر و پسر نامحرم با یکدیگر اگر به مقاصد صحیح و لازم باشد، اشکالی ندارد به شرط آن که از چهار چوب ضرورت و عفت عمومی فراتر نرود.
      دختران شعیب(علیه السلام) با صلابت و متانت، با موسی(علیه السلام) برخور کرده و پیام پدرشان را که شرم و حیا بود به وی رساندند و جز این هم، شایسته ایشان نبوده است، چرا که برخی رفتارها و حرف زدن‌های دختران و بانوان با مردان و پسران نامحرم گاهی آن
      چنان با ناز و کرشمه و سبکسری صورت می‌گیرد که حسّ خفته شهوت طرف را بیدار می‌کند و او در وی طمع می‌ورزد.«فیطمع الّذی فی قلبه مرض؛ آنکه در دل بیماری (شهوت) دارد به وی طمع کند».(سوره احزاب، آیات 33 و 32)
      3. از مجموع قصه چنان برمی‌آید که دختر شعیب موسی را به عنوان یک شوهر ایده آل پسندیده است و سربسته و با کنایه حرف دل را با پدر در میان گذاشته،پیشنهاد اجیری موسی را داده است و آن را با امتیازاتی همچون: نیروی بازو و تقوا و امانت داری توأم ساخته
      است. قوت بازوی او را از برداشتن سنگ بزرگی که سی، چهل نفر آن را تکان می‌دادند، فهمیده بود! امّا امانت!دختر شعیب در آن باره گفت:«او در جلو حرکت می‌کرد و ما از پشت سر می‌آمدیم تا نظرش براندام ما به هنگام راه رفتن نیفتد».
      4. وصلت دو جوان در خانواده شعیب ـ علیه السلام ـ به سادگی صورت گرفت و بدون هیچگونه مانعی ـ پس از انقضای تعهد ـ زوج جوان راهی شدند. و چقدر زیباست که پدر و مادر به فکر ازدواج فرزندان خود باشند و از پیشنهادهای معقول استقبال کنند و حقایق
      روزمره زندگی را نادیده نگیرند که در غیر این صورت: «تکن فتنةفی الارض و فساد کبیر، در روی زمین آشوب و تباهی بزرگی رخ می‌دهد».2

      پی نوشت ها :
      1. محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج 13، ص 59، طبع بیروت .
      2.کلینی، کافی، ج 5، ص 347.

      برگرفته از : داستان های قرآن - عفت،فرهنگ خاندان نبوت - پدید آورنده : سید ابراهیم سید علوی ، صفحه 45

      گر عفو کنی یا نکنی حق داری
      گر نامه ام امضا نکنی حق داری
      با این همه عصیان و خطاکاری من
      گر چهره هویدا نکنی حق داری

      اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

    5. #4
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : بهمن/۱۳۹۰
      نوشته : 1,045 صلوات : 3,861
      مورد صلوات: 7,879 در 1,043
      حضور : 1 روز 20 ساعت 24 دقیقه
      دریافت : 25 آپلود : 0
      گالری : 17 وبلاگ :
      منتظر منتقم آنلاین نیست.



      توصيف زيبائى

      در زمان پيامبر گرامی اسلام دو نفر بنام «هيث» و «ماتع» در مدينه زندگى مى كردند. اين دو آدم هاى هرزه اى بودند و همواره سخنان زشت مى گفتند و مردم را مى خنداندند و عفت كلام را مراعات نمى كردند.
      روزى اين دو نفر با يكى از مسلمانان سخن مى گفتند و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در چند قدمى آنها، سخن آنها را مى شنيد كه مى گفتند:
      «هنگامى كه به شهر طائف هجوم برديد و آنجا را فتح نموديد، در آنجا در كمين دختر عيلان ثقفى باش ، او را اسير كرده و براى خود نگه دار كه او زنى خنده رو، درشت چشم ، جاافتاده ، كمر باريك و قد كشيده است ، هرگاه مى نشيند با شكوه جلوه مى كند و هرگاه سخن مى گويد، سخنش دلربا و جاذب است ، رخ او چنين و پشت رخ او چنان است و...!»
      با اين توصيفات آن مسلمان را تحريك كردند، پيامبر فرمود:
      «من گمان ندارم كه شما از مردانى كه ميل جنسى به زنان دارند باشيد، بلكه به گمانم شما افراد سفيهى كه ميل جنسى ندارند باشيد (يعنى عنين)، از اين رو زيبائي هاى زنان را (بدون آن كه خود لذت ببريد) به زبان مى آوريد (و موجب آلودگى ديگران مى شويد)».

      آنگاه پيامبر آنها را از مدينه به سرزمين «غرابا» تبعيد كرد، آنها فقط در هفته ، روز جمعه براى خريد غذا و لوازم زندگى ، حق داشتند به مدينه بيايند.(1)
      پی نوشت ها :
      1- حكايت هاى شنيدنى 3 / 89 - بحارالانوار 22 / 88.

      برگرفته از : کتاب يكصد موضوع 500 داستان / سيد على اكبر صداقت

      گر عفو کنی یا نکنی حق داری
      گر نامه ام امضا نکنی حق داری
      با این همه عصیان و خطاکاری من
      گر چهره هویدا نکنی حق داری

      اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

    6. #5
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : بهمن/۱۳۹۰
      نوشته : 1,045 صلوات : 3,861
      مورد صلوات: 7,879 در 1,043
      حضور : 1 روز 20 ساعت 24 دقیقه
      دریافت : 25 آپلود : 0
      گالری : 17 وبلاگ :
      منتظر منتقم آنلاین نیست.



      آقا ببخشید میتونم خانمتون رو ببینم؟

      اون روز اصلا حوصله نداشتم ازمحل کارم که داشتم برمی گشتم تا برم سوار مترو بشم یادم افتاد که باید به بازار هم سربزنم ببینم جنسی که دنبالش میگشتم رو آوردن یا نه ؟!
      همینطور که داشتم به مغازه ها نگاه می کردم متوجه پچ پچ صاحبان حجره ها شدم که که هموشون یه چیزهایی رو زیر زیرکی داشتن به هم میگفتن و چشماشون بیرون رو نگاه می کرد. بی اختیار برگشتم به سمت عقب و دیدم یک زن و شوهر جوانی دارن در راسته بازار آروم آروم قدم میزنن و به اجناس مغازه ها نگاه میکنن .زنه خیلی آرایش تندی داشت و از لحاظ لباس هم واقعا وضعیت نامناسبی داشت که شاید خیلی ها توی خونه هم اینطوری حاضر نباشن بگردن . بدتر از آرایش و لباس پوشیدن این خانم نگاه های فروشندگان و بقیه مردها بود که توی بازار از هرچیز دیگه ای آزار دهنده تر بود.اگر چه همیشه نیت اول آرایش کننده جلب توجه دیگرانه ولی وقتی می دیدم جوونهایی که احتمالا مجرد هم هستن چطوری با ولع تمام به چنین فردی دارن نگاه میکنن و چه تصاویری رو در ذهنشون متصور میشن اذیت می شدم.
      باخودم گفتم :به توچه مربوطه ؟ کارخودتو رو بکن و راه بیفت برو پی کارت بذار اینا هم الکی دلشونو خوش کنن.
      اما وقتی به نگاه سراسر حسرت و توام با گناه جوونهایی که داخل مغازه ها بودن یا داشتن ازکنار این زن و شوهر رد میشدن چشم می دوختم به خودم می گفتم : این جوون چه گناهی کرده که مجرده ؟ اگه وضع مالیش خوب بود که اینجا برای یه قرون دو زار که نمیومد صبح تا شب پشت دخل دیگران وقتش رو بگذرونه تا بیکار نباشه تازه اگرهم حقوق نسبتا مناسبی بگیره واقعا از پس خرج و مخارج سرسام آور زندگی های امروزی برنمیتونه بیاد که حاضر بشه تن به ازدواج بده و مسوولیت یکی دیگه رو هم قبول کنه.
      تب و تاب عجیبی داشتم و نمی تونستم با افکارم کنار بیام ، از یه طرف دردسرهایی که پشت سرهر تذکر و دلسوزی از این جنس وجود داره رو جلوی چشمم رژه می بردم ، از طرفی هم جای سوز ترکه های گناهی رو روی بدن جوونهای می دیدم که بخاطر بی قیدی و بی غیرتی یه عده آدم تازه به دوران رسیده قدکوتاه نقش می بست.
      هرجور بود باخودم کنار اومدم و دلمو زدم به دریا و نزدیکشون شدم . با دست آروم زدم به کتف شوهر این خانم و آروم بهش گفتم : «ببخشید آقا ...»
      مرد آروم برگشت بهم نگاه کردم و وقتی چهره ام رو دید انگار متوجه شده باشه چی میخوام بگم سریع جواب داد: «بفرمائید..فرمایشی بود؟»
      گفتم : «خیر نمیخواستم مزاحمتون بشم راستش می خواستم ببینم اجازه میدید به خانمتون نگاه کنم و کمی ازش لذت ببرم؟!»
      مرده که گویا انتظار چنین حرفی رو نداشت توی یه چشم به هم زدن یقه منو گرفت و چسبوندم به دیوار باریک یکی از مغازه ها و گفت : « تو خیلی غلط کردی که بخوای به زن من نگاه کنی. مرتیکه مگه خودت خواهر و مادر نداری که به ناموس دیگران نگاه میکنی؟ بزنم با یه مشت اعلامیه ات کنم تا بفهمی ...هی که خوردی مزه اش چیه ؟»
      انگار ماشه رگبار رو کشیده باشن یکسره داشت ازاین حرفا شلیک می کرد و بدتر از همه صورتش تو صورتم بود و هر از چند گاهی آب دهنش توی اون عصبانیت تو صورتم می پاشید و منم که از این کار متنفر بودم کاری از دستم برنمی اومد.
      یخورده که ادامه داد بهش گفتم : « آقای عزیز چرا حالا ناراحت میشی؟ من که چیزی بدی نگفتم!»
      خیر سرم خواستم آرومش کنم ولی انگار بدتر شد یارو تازه دور گرفت و گفت : «حالا چیز بدی نگفتی ؟ دیگه میخواستی چه غلطی بکنی ؟ نه توروخدا بیا چند تاچیز دیگه هم بهم بگو.»
      از اونور زنشم جیغ جیغ می کرد که اینا همشون همینطورین فقط بلدن یه من ریش بذارن . اینا آب گیرشون نمیاد وگرنه شناگرای ماهری هستن و ...
      من که آروم سینه دیوار چسبیده بودم دوباره گفتم : «آقای عزیز والله از اون موقع که شما و خانمتون پاتونو گذاشتین تو بازار همه کاسب ها و مشتری ها دارن بدون اجازه به خانم شما نگاه میکنن و از ایشون لذت میبرن ، من فقط خواستم اجازه بگیرم که حداقل عذاب وجدان نداشته باشم ...»
      مرده اینو که شنید قرمز شد و داد زد: «تو خیلی ...خوردی...»
      همینطور که اینو می گفت سرشو برگردوند به طرف خانمش و یه نگاهی به سر و وضع اون انداخت و انگار که سست شده باشه دستاش شل شدو یقه منو ول کرد ...
      منم که دیدم الان وقتشه ادامه دادم : « قصد مزاحمت نداشتم شرمنده ازخیرش گذشتم ...» و آروم کنار جمعیت رفتم .
      مرد به باچشم به زنش اشاره کرد و اونها راهشونو به سمت خروجی بازار تغییر دادن اما زنه همچنان زیر لب غرغر می کرد. اونها میرفتن تا از بازار خارج بشن ولی چشم ها همچنان دنبالشون بود.


      نويسنده : علی جعفری

      گر عفو کنی یا نکنی حق داری
      گر نامه ام امضا نکنی حق داری
      با این همه عصیان و خطاکاری من
      گر چهره هویدا نکنی حق داری

      اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

    7. #6
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : بهمن/۱۳۹۰
      نوشته : 1,045 صلوات : 3,861
      مورد صلوات: 7,879 در 1,043
      حضور : 1 روز 20 ساعت 24 دقیقه
      دریافت : 25 آپلود : 0
      گالری : 17 وبلاگ :
      منتظر منتقم آنلاین نیست.



      زنان و عذاب های گوناگون


      امام علی (علیه السلام) فرمودند:
      همراه حضرت زهرا (سلام الله علیها) به حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتیم، دیدیم پیامبر به شدت گریه می کنند. عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت، چرا گریه می کنی؟
      فرمودند: ای علی! در شب معراج زنانی را در عذاب های گوناگون دیدم، از این رو گریه می کنم.

      از جمله فرمودند:
      1. زنی را دیدم که به مویش آویزان است و مغز سرش از شدّت گرما می جوشد.
      2. و زنی را دیدم که به دو پایش آویزان شده است.
      3. و زنی را دیدم که گوشت بدن خود را می خورد.
      4. و زنی را دیدم که با قیچی ها گوشت بدن خود را بریده بریده می کرد.
      5. و زنی را دیدم که صورت و بدنش می سوخت و او روده های خود را می خورد.


      حضرت زهرا (سلام الله علیها) عرض کردند: ای حبیب و نور چشمم! به من بگو عمل آن زن ها در دنیا چه بود که این گونه مجازات می شدند:
      - زنی که به مویش آویزان شده بود و مغز سرش از گرما می جوشید، به خاطر آن بود که در دنیا موی سرش را از نامحرمان نمی پوشاند.
      - زنی که به دوپایش آویزان بود، به خاطر آن بود که در دنیا بدون اجازه ی شوهرش از خانه بیرون رفت.
      - زنی که گوشت بدنش را می خورد، به خاطر آن بود که در دنیا اندام خود را برای نامحرمان آرایش می کرد.
      - زنی که با قیچی ها گوشت بدنش را می برید، به خاطر آن بود که او در دنیا خودفروشی می کرد و خود را برای کام جویی عیّاشان در معرض تماشای آن ها می گذاشت.
      - زنی که صورت و بدنش می سوخت و روده های خود را می خورد، به خاطر آن بود که بین زن و مرد نامحرم رابطه ی نامشروع برقرار می نمود و در این جهت دلاّلی می کرد.

      پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در پایان فرمودند:
      «وَیل لامرأۀٍ اَغضَبَت زوجَها و طوبی لامرأۀٍ رضی عنها زوجُها ؛ وای بر زنی که شوهرش را خشمگین کند و خوشا به حال زنی که شوهرش از او خشنود باشد». (1)


      پی نوشت :
      1. اقتباس از: عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 10 و بحارالانوار، ج 103، ص 246 – 245 و کتاب پوشش زن در اسلام، ص 53 – 52.

      برگرفته از : با معارف اسلامی آشنا شویم، شماره ی 40

      گر عفو کنی یا نکنی حق داری
      گر نامه ام امضا نکنی حق داری
      با این همه عصیان و خطاکاری من
      گر چهره هویدا نکنی حق داری

      اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

    8. #7
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : بهمن/۱۳۹۰
      نوشته : 1,045 صلوات : 3,861
      مورد صلوات: 7,879 در 1,043
      حضور : 1 روز 20 ساعت 24 دقیقه
      دریافت : 25 آپلود : 0
      گالری : 17 وبلاگ :
      منتظر منتقم آنلاین نیست.



      عفّت حضرت یوسف (ع)
      روزی زلیخا با یوسف خلوت کرد و از فرصت به دست آمده استفاده نمود. روبه یوسف کرد و گفت: سرت را بلند کن و به من نگاهی کن.
      یوسف گفت: می ترسم هیولای کور و نابینایی بر دیدگانم سایه افکند.
      - زلیخا : به به! چه چشم های شهلا و زیبایی داری!
      - یوسف : همین دیدگان من در خانه ی قبر، نخستین عضوی هستند که متلاشی شده و روی صورتم می ریزند.
      - زلیخا : چه قدر بوی خوشی داری!
      - یوسف : اگر سه روز بعد از مرگ من بوی مرا استشمام نمایی، از من فرار می کنی.
      - زلیخا: چرا نزدیک من نمی آیی؟
      - یوسف : چون می خواهم به قرب خداوند نایل شوم.
      - زلیخا : گام بر روی فرش های پر بها و حریر من بگذار و خواسته مرا برآور.
      - یوسف : می ترسم بهره ام در بهشت از من گرفته شود.
      وقتی که زلیخا استقامت و پاک دامنی یوسف را دید و یقین کرد که تسلیم هوس های او نمی شود، از راه تهدید وارد شد و به یوسف گفت : حالا که چنین است تو را به شکنجه گران زندان می سپارم...

      یوسف با کمال نیرو گفت: باکی نیست، خدا یاور من است.

      برگرفته از : با معارف اسلامی آشنا شویم، شماره ی 40

      گر عفو کنی یا نکنی حق داری
      گر نامه ام امضا نکنی حق داری
      با این همه عصیان و خطاکاری من
      گر چهره هویدا نکنی حق داری

      اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

    9. #8
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : بهمن/۱۳۹۰
      نوشته : 1,045 صلوات : 3,861
      مورد صلوات: 7,879 در 1,043
      حضور : 1 روز 20 ساعت 24 دقیقه
      دریافت : 25 آپلود : 0
      گالری : 17 وبلاگ :
      منتظر منتقم آنلاین نیست.



      چرا پادشاه لخت است!؟
      دو خیاط به شهری وارد شدند و پادشاه را فریفتند که ما در فن خیاطی استادیم و بهترین لباسها را که برازنده قامت بزرگان باشد می دوزیم. اما از همه مهم تر، هنر ما این است که می توانیم لباسی برای پادشاه بدوزیم که فقط حلال زاده ها قادر به دیدن آن باشند و هیچ حرامزاده ای آن را نبیند. اگر اجازه فرمایید چنین لباسی برای شما نیز بدوزیم. پادشاه با خوشحالی موافقت کرد و دستور داد مقادیر هنگفتی طلا و نقره در اختیار دو خیاط گذاشتند تا لباسی با همان خاصیت سحر آمیز بدوزند که تارش از طلا و پودش از نقره باشد.

      خیاط ها پول و زر و سیم را گرفتند وکارگاهی عریض و طویل دایر کردند و دوک و چرخ و قیچی و سوزن را براه انداختند و بدون آنکه پارچه و نخ و طلا و نقره ای صرف کنند، دستهای خود را چنان استادانه در هوا تکان می دادند که گفتی مشغول دوختن لباسند. روزی پادشاه نخست وزیر را به دیدن لباس نیمه کاره فرستاد. اما صدراعظم هر چه نگاه کرد چیزی ندید، از ترس آنکه مبادا دیگران بفهمند که او حلال زاده نیست، با جدیت تمام زبان به تعریف لباس و تمجید از هنر خیاطان گشود و به پادشاه گزارش داد که کار لباس به خوبی رو به پیشرفت است. ماموران عالی رتبه دیگر هم به تدریج از کارگاه خیاطی دیدن می کردند و همه پس از آنکه با ندیدن لباس به حرامزادگی خود پی می بردند، این حقیقت تلخ را پنهان می کردند و در تایید کار خیاطان و توصیف لباس بر یکدیگر سبقت می گرفتند.


      تا بالاخره نوبت به خود پادشاه رسید و به خیاط خانه سلطنتی رفت تا لباس زربافت عجیب خود را به تن کند. البته او هم چیزی ندید و پیش خود گفت معلوم می شود من یکی در میان این همه حلال زاده نیستم، او هم با کمال دیرباوری و ناراحتی، ناچار وجود لباس و زیبایی و ظرافت آن را تصدیق کرد و در مقابل آیبنه ایستاد تا آن را به تن او اندازه کنند. خیاطان حقه باز پس می رفتند و پیش می آمدند و لباس موهوم را به تن پادشاه راست و درست می کردند و آن بیچاره لخت ایستاده بود و از ترس سخن نمی گفت و ناچار دائمأ از داشتن چنان لباسی اظهار مسرت نیز می نمود.


      سرانجام قرار شد جشنی عظیم در شهر به پا شود تا پادشاه جامه تازه را بپوشد و خلایق همه او را در آن لباس ببینند. مردم به عادت معمول در دو سمت خیابان ایستادند و پادشاه لخت با آداب تمام ، با آرامش و وقار از برابر آنها عبور می کرد و دو نفر از خدمه دربار دنباله لباس را در دست داشتند تا به زمین مالیده نشود و درباریان، رجال، امیران و وزیران نیز با احترام و حیرت و تحسین پشت سر پادشاه در حرکت بودند و مردم نیز با آنکه هیچ کدامشان لباس بر تن پادشاه نمی دیدند، از ترس تهمت حرامزادگی غریو شادی سر داده بودند و لباس جدید را به پادشاه تبریک می گفتند.


      ناگاه، کودکی از میان مردم فریاد زد :« این که لباس به تن ندارد، اپن چرا لخت است؟» هرچه مادر بیچاره اش سعی کرد او را از تکرار این حرف منصرف کند نتوانست. کودک دوباره به سماجت گفت :« چرا پادشاه برهنه است ؟» کم کم یکی دو بچه دیگر نیز همین حرف را تکرار کردند و بعضی از تماشاچیان با تردید این حرف را برای هم نقل کردند و دیری نگذشت که جمعیت یکپارچه فریاد زد که «چرا پادشاه لخت است» و چرا ... و چرا ...

      اینک تمدن غرب چنین وانمود می کند که می خواهد برای انسان لباس بدوزد. اما در حقیقت به جای آنکه لباس برتن او کند، او را برهنه ساخته است و هیچ کس جرأت نمی کند فریاد بر آورد که لباسی در کار نیست و حاصل این همه مد و پارچه و چه و چه، برهنگی انسان است. همه می ترسند که مبادا خیاطان حقه بازی که زر و سیم را برده اند و می برند آنها را به ناپاکی به اصل و نسب متهم کنند. آیا در این جهان که همه اسیر و شیفته تبلیغات غرب شده اند مردمی پیدا می شوند که دلی به پاکی آن کودک داشته باشند و فریاد بر آوند که آنچه به نام لباس در غرب به تن انسان می پوشانند، پوشش نیست، بلکه برهنگی است؟ آیا مردمی پیدا می شوند که صداقتی کودکانه داشته باشند و در مقابل جهانی که برهنگی را لباس می داند جرأت کنند و فریاد بر آورند؟
      چرا آن مردم ما نباشیم ؟


      برگرفته از : داستانی از کریستین آندرس در کتاب فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی نوشته غلامعلی حداد عادل


      گر عفو کنی یا نکنی حق داری
      گر نامه ام امضا نکنی حق داری
      با این همه عصیان و خطاکاری من
      گر چهره هویدا نکنی حق داری

      اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

    10. #9
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : بهمن/۱۳۹۰
      نوشته : 1,045 صلوات : 3,861
      مورد صلوات: 7,879 در 1,043
      حضور : 1 روز 20 ساعت 24 دقیقه
      دریافت : 25 آپلود : 0
      گالری : 17 وبلاگ :
      منتظر منتقم آنلاین نیست.



      حجاب ؛ پیام عاشورا

      قیام خونین كربلاء كه ماهیّتش امر به معروف ونهى از هر منكر بود بنیان فساد را لرزاند. آرى سالار شهیدان براى حفظ ارزشهاى متعالى دین بپا خاست و به شهادت رسید. ولى رسالت عاشورا همچنان در قافله اسیران كربلا پى گیرى شد، با قافله اسیران غم همراه مى شویم تا از لابلاى كلمات آن عزیزان پیام عاشورا را با گوش جان بشنویم .
      یزید فاجعه كربلاء را با تبلیغات فراوان پیروزى خواند و مردم را براى تماشاى پیروزیهایش دعوت كرد، اینك قافله اسراء نزدیك شهر دمشق رسیده است ، ام كلثوم نزد شمر آمد و فرمود: ما را از راهى ببر كه تماشاچیانِ كمترى جمع شده اند و سرهاى مطهّر شهیدانمان را از بین محمل و كجاوه هاى ما جدا كن و آنها را در جلو قافله حركت بده تا توجّه مردم به دیدن آنها جلب گردد و صورت دختران پیامبر از نگاه نامحرمان محفوظ بماند.
      ام كلثوم اینگونه مسؤلیت خویش را ادا نمود ولى به این در خواست توجهى نگردید.
      قافله اسیران به شهر شام داخل شد سهل بن سعد ساعدى مى گوید: ناگاه دیدم زنانى بر شتران بى روپوش سوارند نزدیك شدم و از نخستین زن پرسیدم كیستى ؟!
      گفت : سكینه دختر امام حسین (علیه السّلام) هستم .
      گفتم : آیا حاجتى دارى تا برآرم كه من سهل بن سعد ساعدى هستم جّد ترا دیدم حدیث او را شنیدم .
      گفت : اى سهل به حامل این سر بگو كه آنرا پیشتر بَرد تا مردم مشغول نگریستن آن شوند و به حرم پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نگاه نكنند. سهل مى گوید: چهار صد دینار دادم تا سر را جلوتر بُردند.
      قافله اسیران را نزد یزید آوردند زینب (علیهاالسلام ) لب به اعتراض ‍ گشوده فرمود: اى پسر آزاد شده!! آیا عدالت این است كه زنان و كنیزانت را در پشت پرده و ما را در بین نامحرمان جا داده اى؟ امّا سكینه (علیهاالسلام ) اندوه جانكاهش را با گریه اظهار مى كند. وقتى یزید از او پرسید: چرا گریه مى كنى ؟ فرمود: چگونه گریه نكند كسى كه روپوشى ندارد تا با آن صورتش ‍ را از تو و نامحرمانى كه در مجلس تو حاضرند بپوشاند؟ آرى او مى گرید كه چرا روپوشى برصورت ندارد. و بدینسان پیام مكتب عاشواء نیز حفظ حجاب است.(1)


      پی نوشت:
      1- فلسفه حجاب، ص 81

      گر عفو کنی یا نکنی حق داری
      گر نامه ام امضا نکنی حق داری
      با این همه عصیان و خطاکاری من
      گر چهره هویدا نکنی حق داری

      اللهم اشف كل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدي عجل الله تعالي ظهوره

    11. #10
      عضو كوشا
      تاریخ عضویت : خرداد/۱۳۹۰
      نوشته : 225 صلوات : 1,641
      مورد صلوات: 1,234 در 221
      حضور : 6 ساعت 53 دقیقه
      دریافت : 12 آپلود : 14
      گالری : 9 وبلاگ :
      بنده ی خدا آنلاین نیست.



      سلام جناب منتظر منتقم

      با توجه به داستان آهنگر ایا قصد ارتکاب به گناه،گناه محسوب نمی شود؟
      آن زمان که دشمن به جانمان حمله کرد شهدا ما را شرمنده کردند ، نکند این روزها که دشمن به نان مان حمله کرده شرمنده شهدا شویم.

    صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

    اطلاعات موضوع

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

    کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 6

    کلمات کلیدی این موضوع

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •