ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





کاربران گرامی با توجه به طراحی و راه اندازی قالب واکنش گرا و نهایی شدن این پرسه گسترده ، ممکن است اختلالاتی در دسترسی به انجمن ایجاد شود ، لطفا تا رونمایی از قالب جدید ما را همراهی نمایید...
از صبر و شکیبایی شما متشکریم ...
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8
  1. #1
    محمد آواتار ها
    عضو خودماني
    عضویت
    مهر 1388
    علاقه ها
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    1,900
    2,557
    13,061
    حضور
    2 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0

    لحظه بوسيدن يك شهيد توسط دخترش +عکس

    سردار شهید محمد اصغریخواه در2/3/1340 در روستای فتیده شهرستان لنگرود در یک خانواده مستضعف ولی متدین و مذهبی پا به عرصه وجود نهاد. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش پشت سر نهاد و متوسطه را در شهرستان لنگرود با نمرات عالی سپری کرد و برای ادامه تحصیل در کنکور شرکت نمود و دو مرحله در دانشگاه امام حسین (ع) پذیرفته شد ولی با توجه به نیاز زمان حضور در جبهه را ارجح به حضور در دانشگاه دانست.

    به گزارش فارس، شهید اصغریخواه تحصیلات دبیرستان را در مدرسه ملی مهدوی گذراند که توسط روحانیون اداره می شد و به همین علت روح آزادی خواهی از همان زمان تحصیل در او تعالی پیدا کرد و در جلسات مخفیانه روحانیون مبارز که در روستای فتیده ولنگرود برگزار می گردید شرکت می کرد.

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و برای حفظ دستاوردهای آن ابتدا در کمیته انقلاب اسلامی شروع به فعالیت کرد و با تشکیل سپاه لنگرود جذب سپاه شد و تلاشی بی امان نمود، بویژه در اوایل پیروزی که اوج شیطنت گری نوچه های آمریکا و دشمنان قسم خورده انقلاب بود، در سرکوبی آنان و پاک سازی شهرستان لنگرود و روستای تابعه تلاش بسیار کرد .محمد، مدتی مسئول عملیات سپاه و مدتی هم فرماندهی بسیج را بر عهده گرفت.

    سال 59 با سرکار خانم هاشمیان ازدواج کرد و ثمره آن دو فرزند (یک پسر و یک دختر) است.

    با شروع جنگ تحمیلی بارها و بارها به میادین نبرد با دشمن کافر بعثی عزیمت نمود و مردانه در عملیات: ثامن الائمه، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، کربلای 5و4، نصر 4 جنگید و از خود دلاوری و رشادت زیادی بجا گذاشت. مدیریت و توانمندی او باعث شده بود که فرماندهی گردانهای امام حسین (ع) امام رضا (ع) و کمیل در زمانهای مختلف به وی سپرده شود و حتی پس از عملیات به علت موج گرفتگی شدید مدتی نتوانست در جبهه حضور پیدا کند، لذا سعی کرد در امور تعلیم و تربیتی شهرستان لنگرود به تربیت علوم قرآنی فرزندان آن خطه بپردازد و نیز مسئولیت مانورهای شهرستان چون (ما نور آزادی و قدس و خندق ) و مسئولیت واحد بسیج سپاه لنگرود را بر عهده بگیرد ولی روح آزاده او با این خدمات آرام نمی گرفت. مجدد راهی جبهه های جنگ شد، محمد به همسر مکرمه و فرزندان دلبندش و پدر و مادر عزیزش بسیار عشق می ورزید ولی دفاع از اسلام و یگان اسلامی را در اولویت برنامه های زندگی خود قرار داده بود. او با نوشتن نامه هایی برای فرزندان خردسالش و پیش بینی روزهای آتیه آنها که بدون حضور فیزیکی پدر سپری خواهد شد و علت ایثارگری اش و اعزام های مکررش به جبهه های نبرد و فلسفه انتخاب نام سجاد برای فرزندش، مبارزه با ظلم و ستم، دفاع از مظلوم، حمایت از ولایت فقیه و اطاعت از آن و... توصیه و تاکیدهای فراوان داشته و پس از ماهها جنگیدن بی امان سرانجام در 9 /1/ 1367 در عملیات والفجر 10 پس از وارده کردن صدمات سهمگین به دشمن بعثی عراق به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش تا 2 سال و نیم بر بلندای بانی بنوک باقی ماند، و در مهر ماه 69 پس از تشیع با شکوه در مزار شهدای لنگرود و در کنار همرزمانش بخاک سپرده شد.

    آنچه پیش روی شماست دل نوشته ای از لحظه وداع دختر با پدرش در آخرین دیدارشان است:

    راستی آن روز یادت هست؟ آخرین روزی که از کنارم می رفتی؟ روزی که توان جدا شدن از همدیگر را نداشتیم؟ گویی نیرویی قلبهامان را به هم گره زده بود. نمی دانم آن روز حال عجیبی داشتم گرچه کوچک بودم اما هنوز آن بی قراری ها یادم هست. هنوز هم اشک های ملتمسانه و کودکانه ام را به یاد دارم، هنوز هم غربت رفتنت به خاطرم مانده است.

    چه سخت بود آن لحظات، و چه سنگین می گذشت آن دقایق آخر.
    براستی مرا توان جدا شدن از آغوشت نبود، گویی کسی برای همیشه گرمای آغوشت را از من گرفت و تا ابد شنیدن صدای قلب تو را از من دریغ می کند.
    انگار تمام وجودم را از من جدا می کنند، نمی دانم شاید می دانستم که آخرین بار خواهد بود که نازهای شیرینم را خریدارخواهی بود؟ به چشمانت که می نگریستم گویی با من سخن می گفتند و آنها نیز توان جدایی نداشتند.

    در چشمان تو اشک موج می زد و عاقبت این اشک ها بغض نشکفته ام را شکوفا نمودند. هر قطره اشکی که می ریختم دردی بر غربتم می افزود.

    من و تو چشم در چشمان هم و در آغوش هم می گریستیم، درون هر دویمان غوغایی بود، و مادر فقط نگاهمان می کرد و بغض در گلویش را به سختی فرو می برد، آغوش می گشود که دوباره برگردم اما مگر می شد، ولی تو باید می رفتی تا چگونه رفتن را به همگان بیاموزی، باید می رفتی چرا که فرشتگان مهیای آمدنت شده بودند بالاخره مرا به سختی از آغوشت جدا ساختی به مادر سپردی. گویی روحم را از کالبدم جدا می کردی!

    راستی یادت هست به مادر گفتی خداحافظ می روم اما انتظار نداشته باش که برگردم و پشتم را نگاه کنم زیرا اشکهایش اراده ام را سست و پاهایم را بی رمق خواهد کرد، تو می رفتی و من تا ته کوچه رفتنت را می نگریستم و اشک از چشمانم آرام آرام بر گونه های کوچکم می ریخت، گویی تمام وجودم را با خود می بردی، انگار تمام آرزوهایم به پایان رسیده است.
    خود را سخت به سینه مادر می فشردم تا شاید دردم التیام یابد و تو لحظه به لحظه از من دور ودورتر می شدی و من لحظه به لحظه به غربت و تنهایی نزدیک و نزدیکتر، آنقدر دور شدی که انتهای کوچه دیگر ندیدمت و یک بار هم برنگشتی. وقتی رفتنت را باور کردم گویی این ابیات را در وجودم زمزمه می کرد:

    می گفت شبی به خانه برمی گردم با سبز ترین نشانه بر میگردم
    می گفت، ولی دلم گواهی می داد یک روز به روی شانه بر میگردد

    رفتی و تو را برای همیشه به خدا سپردم نازنین.

    آرام باش، نگران نباش؛ من دیگر به تنهایی خو گرفته ام. من هم دیگر با شادی های کودکانه وداع کرده ام و بهار آرزوها را به فراموشی سپرده‌ام.

    آسوده باش و با فرشتگان مهربانی کن، من از خدا برایت شادی و آرامش روح را می طلبم.

    *دخترت سوده. سال ۱۳۷۸


    از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
    زده ام فالی و فریاد رسی می آید . . .
  2. # ADS
    Circuit advertisement
    عضویت
    Always
    محل سکونت
    Advertising world
    نوشته
    Many
    تبلیغات ...تبلیغات ... تبلیغات ...
     

  3. #2
    صدرا آواتار ها
    کارشناس پاسخگوی مباحث اهل سنت و وهابیت
    عضویت
    مهر 1388
    علاقه ها
    رجال و حدیث، فقه و کلام در حوزه اهل سنت
    نوشته
    2,556
    6,679
    9,822
    حضور
    22 روز 23 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    با سلام و تشکر فراوان
    جز اشک چه می توان نثار کرد.
    امیدوارم این پست با دست نوشتۀ شهدا و فرزندانشان ادامه یابد تا فراموشمان نشود در کشوری زندگی می کنیم که کشور شهیدان و دفاع از ارزشها بوده و ان شاءالله خواهد بود.
    سلام و درود بی کران خدا بر شهیدان و امام شهیدان و خانوادۀ بزرگ شهدا.

    (فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّماواتِ وَ رَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ لَهُ الْكِبْرِياءُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)

    (الجاثیة:37)
  4. #3
    محمد آواتار ها
    عضو خودماني
    عضویت
    مهر 1388
    علاقه ها
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    1,900
    2,557
    13,061
    حضور
    2 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    به خدا این عکس دیدن داره
    نکنه شهدا رو فراموش کنیم....
    نکنه دل شکسته فرزندان شهدا رو فراموش کنیم...
    از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
    زده ام فالی و فریاد رسی می آید . . .
  5. #4
    آذر بانو آواتار ها
    همکار افتخاری سابق انجمن مشاوره
    عضویت
    مرداد 1389
    علاقه ها
    تنها به یاد توست، جوش و خروش ما / ای مهدی عزیز، ای آخرین امید
    نوشته
    3,387
    29,139
    31,538
    حضور
    16 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    44
    آپلود
    22
    نقل قول نوشته اصلی توسط محمد نمایش پست ها

    آنچه پیش روی شماست دل نوشته ای از لحظه وداع دختر با پدرش در آخرین دیدارشان است:

    راستی آن روز یادت هست؟ آخرین روزی که از کنارم می رفتی؟ روزی که توان جدا شدن از همدیگر را نداشتیم؟ گویی نیرویی قلبهامان را به هم گره زده بود. نمی دانم آن روز حال عجیبی داشتم گرچه کوچک بودم اما هنوز آن بی قراری ها یادم هست. هنوز هم اشک های ملتمسانه و کودکانه ام را به یاد دارم، هنوز هم غربت رفتنت به خاطرم مانده است.

    چه سخت بود آن لحظات، و چه سنگین می گذشت آن دقایق آخر.
    براستی مرا توان جدا شدن از آغوشت نبود، گویی کسی برای همیشه گرمای آغوشت را از من گرفت و تا ابد شنیدن صدای قلب تو را از من دریغ می کند.
    انگار تمام وجودم را از من جدا می کنند، نمی دانم شاید می دانستم که آخرین بار خواهد بود که نازهای شیرینم را خریدارخواهی بود؟ به چشمانت که می نگریستم گویی با من سخن می گفتند و آنها نیز توان جدایی نداشتند.

    در چشمان تو اشک موج می زد و عاقبت این اشک ها بغض نشکفته ام را شکوفا نمودند. هر قطره اشکی که می ریختم دردی بر غربتم می افزود.

    من و تو چشم در چشمان هم و در آغوش هم می گریستیم، درون هر دویمان غوغایی بود، و مادر فقط نگاهمان می کرد و بغض در گلویش را به سختی فرو می برد، آغوش می گشود که دوباره برگردم اما مگر می شد، ولی تو باید می رفتی تا چگونه رفتن را به همگان بیاموزی، باید می رفتی چرا که فرشتگان مهیای آمدنت شده بودند بالاخره مرا به سختی از آغوشت جدا ساختی به مادر سپردی. گویی روحم را از کالبدم جدا می کردی!

    راستی یادت هست به مادر گفتی خداحافظ می روم اما انتظار نداشته باش که برگردم و پشتم را نگاه کنم زیرا اشکهایش اراده ام را سست و پاهایم را بی رمق خواهد کرد، تو می رفتی و من تا ته کوچه رفتنت را می نگریستم و اشک از چشمانم آرام آرام بر گونه های کوچکم می ریخت، گویی تمام وجودم را با خود می بردی، انگار تمام آرزوهایم به پایان رسیده است.
    خود را سخت به سینه مادر می فشردم تا شاید دردم التیام یابد و تو لحظه به لحظه از من دور ودورتر می شدی و من لحظه به لحظه به غربت و تنهایی نزدیک و نزدیکتر، آنقدر دور شدی که انتهای کوچه دیگر ندیدمت و یک بار هم برنگشتی. وقتی رفتنت را باور کردم گویی این ابیات را در وجودم زمزمه می کرد:

    می گفت شبی به خانه برمی گردم با سبز ترین نشانه بر میگردم
    می گفت، ولی دلم گواهی می داد یک روز به روی شانه بر میگردد

    رفتی و تو را برای همیشه به خدا سپردم نازنین.

    آرام باش، نگران نباش؛ من دیگر به تنهایی خو گرفته ام. من هم دیگر با شادی های کودکانه وداع کرده ام و بهار آرزوها را به فراموشی سپرده‌ام.

    آسوده باش و با فرشتگان مهربانی کن، من از خدا برایت شادی و آرامش روح را می طلبم.

    *دخترت سوده. سال ۱۳۷۸



    با سلام و احترام و تشکر

    واقعا نمیشه خوند و اشکت جاری نشه...

    نمیدونم چه ارتباط سری بین دختر و پدر هست که قابل توصیف نیست و هیچ کس جز خود دختر و پدر نمیتونه درکش کنه...

    اگر نازی کند دختر، خریدارش بُوَد بابا


    خدایا به خانواده شهدا، خصوصا دختران عزیزشون که در اون زمان کودکی بیش نبودند و شاهد خداحافظی همیشگی پدرشون بودند صبری جمیل عنایت کن و زندگی شون رو طوری قرار بده که باعث افتخار و عزت شهدا، خصوصا پدرشون باشند.

    خدایا مرگ ما را در راه شهادت خودت قرار بده.
    ویرایش توسط آذر بانو : 1390/12/20 در ساعت 14:03



    امام حسین علیه السلام میفرمایند: هرکس هدف و خواسته ای را با معصیت و نافرمانی خدا بجوید, بیشتر از آنچه را که بدان امید دارد از دست میدهد و سریعتر در آنچه که از آن میترسید واقع میشود.
  6. #5
    سرگشته آواتار ها
    عضو كوشا
    عضویت
    اردیبهشت 1389
    نوشته
    132
    181
    893
    حضور
    1 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    من فکر میکنم دختر شهیدی که اینطور به پدرش وفادار می مونه رو هم باید ستود. یه دختر شهید رو میشناسم که با سهمیه ی باباش تو یه پست دولتی خیلی خوب کار میکنه. بی حجاب ترین کارمند اونجاست. یه سری با شوخی و خنده بهش گفتم تو دختر شهیدی. لااقل حرمت باباتو نگه دار. خندید و گفت حالا بابام یه اشتباهی کرد رفت شهید شد، من چرا باید مث اون باشم؟!
    البته معذرت میخوام با لحن خیلی بی ادبانه تری حرف زد. واقعا به حالش تاسف خوردم. بیشتر از خودش شرمنده ی باباش شدم...
    فقط مهربانی را بلد باش!...
    -----------------------------------------------
    در انتظار رد شدن آخرین مهره ی تسبیح...
  7. #6
    سلیلة الزهراء آواتار ها
    مدیر سابق اجرایی انجمن فرهنگی
    عضویت
    دی 1388
    علاقه ها
    خدا و حضرت زهرا (س) و امام زمان(عج)
    نوشته
    6,244
    77,610
    55,528
    حضور
    60 روز 2 ساعت 35 دقیقه
    وبلاگ
    1
    دریافت
    66
    آپلود
    42
    بسم الله الرحمن الرحیم

    فرزند شهید جمشید زردشت در کنار پیکر مطهر پدرش


    مــــولاي غريبــــــم!

    اشتياقــــــي که به ديــــدار تـــو دارد دل مــــن

    دل مـــــن دانـــد

    و مـــــــن دانــــــم و

    تنــــها دل مــــــن ...


    شـــادی
    روح شـــهـــدا صـــلـــوات

  8. #7
    hamedekashani آواتار ها
    عضو صميمي
    عضویت
    اسفند 1390
    علاقه ها
    نماز
    نوشته
    49
    63
    270
    حضور
    1 ساعت 43 دقیقه
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    به نام ايزد يكتا

    سلام

    راهشان استوار و پر رهرو باد...
    ویرایش توسط مدیر اجرایی : 1391/07/03 در ساعت 11:52
    اونا که فاطمه میشه مادرشون آخر یه روز شهید می شن.....

    هيئت متوسلين به حضرت قمر العشيره (كليك كنيد)
  9. #8
    *طهورا* آواتار ها
    همکار اجرایی بخش شهدا و ایثارگران
    عضویت
    آذر 1392
    نوشته
    1,197
    19,332
    6,607
    حضور
    88 روز 13 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0



    کاش میشد تا خدا پرواز کرد
    پای دل از بند دنیا باز کرد
    کاش میشد از تعلق شد رها
    بال زد همچون کبوتر در هوا

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. از يك مسيحى كمتر نباشيم!
    توسط سادات در انجمن حکایات و توصیه های اخلاقی
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 1393/03/19, 18:58
  2. فضيلت فقر و عاقبت نيك آن‏
    توسط sorkh91 در انجمن احادیث معصومین (ع)
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1391/11/07, 16:03
  3. ✍عمليات در محور كرخه - دزفول✦دومين عمليات غير كلاسيك محدود✦
    توسط افلاکیان در انجمن عملیات ها و یادمان های دفاع مقدس
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 1391/07/13, 22:51
  4. يك بهانه گير را ارشاد كنيد...!!!
    توسط alex در انجمن روابط دختر و پسر
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: 1391/05/24, 18:08
  5. يك كشف جالب در مورد حروف مقطعه قرآن
    توسط sshr در انجمن ساير موارد
    پاسخ: 7
    آخرين نوشته: 1390/06/18, 00:44

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 12

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •