• Asabani
  • Asabi
  • Ashegh
  • Azkhodrazi
  • BabooGolabi
  • BacheMosbat
  • Badhal
  • Bitafavot
  • BohtZade
  • DaramMimiram
  • DivooneShodam
  • Gerye
  • Ghafelgir
  • Ghati
  • HalamBade
  • Khabalood
  • KhafeShodam
  • Khejalati
  • Khonsard
  • Khoshhal
  • MaghzMotafaker
  • Mariz
  • Mehrabon
  • Mokhlesam
  • Moteajeb
  • Nafaskesh
  • Naomid
  • Narahat
  • Relax
  • Sepasgozar
  • Shad
  • Sharmandam
  • Sheitoon
  • Vaaaaay
  • Zodranj
  • Zoro
  • بی حالت
  • + ارسال موضوع جدید
    نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7
    1. #1
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : مهر/۱۳۸۸
      نوشته : 1,900 صلوات : 2,557
      مورد صلوات: 12,416 در 1,819
      حضور : 1 ساعت 4 دقیقه
      دریافت : 0 آپلود : 0
      گالری : 39 وبلاگ :
      محمد آنلاین نیست.

      لحظه بوسيدن يك شهيد توسط دخترش +عکس




      سردار شهید محمد اصغریخواه در2/3/1340 در روستای فتیده شهرستان لنگرود در یک خانواده مستضعف ولی متدین و مذهبی پا به عرصه وجود نهاد. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش پشت سر نهاد و متوسطه را در شهرستان لنگرود با نمرات عالی سپری کرد و برای ادامه تحصیل در کنکور شرکت نمود و دو مرحله در دانشگاه امام حسین (ع) پذیرفته شد ولی با توجه به نیاز زمان حضور در جبهه را ارجح به حضور در دانشگاه دانست.

      به گزارش فارس، شهید اصغریخواه تحصیلات دبیرستان را در مدرسه ملی مهدوی گذراند که توسط روحانیون اداره می شد و به همین علت روح آزادی خواهی از همان زمان تحصیل در او تعالی پیدا کرد و در جلسات مخفیانه روحانیون مبارز که در روستای فتیده ولنگرود برگزار می گردید شرکت می کرد.

      بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و برای حفظ دستاوردهای آن ابتدا در کمیته انقلاب اسلامی شروع به فعالیت کرد و با تشکیل سپاه لنگرود جذب سپاه شد و تلاشی بی امان نمود، بویژه در اوایل پیروزی که اوج شیطنت گری نوچه های آمریکا و دشمنان قسم خورده انقلاب بود، در سرکوبی آنان و پاک سازی شهرستان لنگرود و روستای تابعه تلاش بسیار کرد .محمد، مدتی مسئول عملیات سپاه و مدتی هم فرماندهی بسیج را بر عهده گرفت.

      سال 59 با سرکار خانم هاشمیان ازدواج کرد و ثمره آن دو فرزند (یک پسر و یک دختر) است.

      با شروع جنگ تحمیلی بارها و بارها به میادین نبرد با دشمن کافر بعثی عزیمت نمود و مردانه در عملیات: ثامن الائمه، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، کربلای 5و4، نصر 4 جنگید و از خود دلاوری و رشادت زیادی بجا گذاشت. مدیریت و توانمندی او باعث شده بود که فرماندهی گردانهای امام حسین (ع) امام رضا (ع) و کمیل در زمانهای مختلف به وی سپرده شود و حتی پس از عملیات به علت موج گرفتگی شدید مدتی نتوانست در جبهه حضور پیدا کند، لذا سعی کرد در امور تعلیم و تربیتی شهرستان لنگرود به تربیت علوم قرآنی فرزندان آن خطه بپردازد و نیز مسئولیت مانورهای شهرستان چون (ما نور آزادی و قدس و خندق ) و مسئولیت واحد بسیج سپاه لنگرود را بر عهده بگیرد ولی روح آزاده او با این خدمات آرام نمی گرفت. مجدد راهی جبهه های جنگ شد، محمد به همسر مکرمه و فرزندان دلبندش و پدر و مادر عزیزش بسیار عشق می ورزید ولی دفاع از اسلام و یگان اسلامی را در اولویت برنامه های زندگی خود قرار داده بود. او با نوشتن نامه هایی برای فرزندان خردسالش و پیش بینی روزهای آتیه آنها که بدون حضور فیزیکی پدر سپری خواهد شد و علت ایثارگری اش و اعزام های مکررش به جبهه های نبرد و فلسفه انتخاب نام سجاد برای فرزندش، مبارزه با ظلم و ستم، دفاع از مظلوم، حمایت از ولایت فقیه و اطاعت از آن و... توصیه و تاکیدهای فراوان داشته و پس از ماهها جنگیدن بی امان سرانجام در 9 /1/ 1367 در عملیات والفجر 10 پس از وارده کردن صدمات سهمگین به دشمن بعثی عراق به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش تا 2 سال و نیم بر بلندای بانی بنوک باقی ماند، و در مهر ماه 69 پس از تشیع با شکوه در مزار شهدای لنگرود و در کنار همرزمانش بخاک سپرده شد.

      آنچه پیش روی شماست دل نوشته ای از لحظه وداع دختر با پدرش در آخرین دیدارشان است:

      راستی آن روز یادت هست؟ آخرین روزی که از کنارم می رفتی؟ روزی که توان جدا شدن از همدیگر را نداشتیم؟ گویی نیرویی قلبهامان را به هم گره زده بود. نمی دانم آن روز حال عجیبی داشتم گرچه کوچک بودم اما هنوز آن بی قراری ها یادم هست. هنوز هم اشک های ملتمسانه و کودکانه ام را به یاد دارم، هنوز هم غربت رفتنت به خاطرم مانده است.

      چه سخت بود آن لحظات، و چه سنگین می گذشت آن دقایق آخر.
      براستی مرا توان جدا شدن از آغوشت نبود، گویی کسی برای همیشه گرمای آغوشت را از من گرفت و تا ابد شنیدن صدای قلب تو را از من دریغ می کند.
      انگار تمام وجودم را از من جدا می کنند، نمی دانم شاید می دانستم که آخرین بار خواهد بود که نازهای شیرینم را خریدارخواهی بود؟ به چشمانت که می نگریستم گویی با من سخن می گفتند و آنها نیز توان جدایی نداشتند.

      در چشمان تو اشک موج می زد و عاقبت این اشک ها بغض نشکفته ام را شکوفا نمودند. هر قطره اشکی که می ریختم دردی بر غربتم می افزود.

      من و تو چشم در چشمان هم و در آغوش هم می گریستیم، درون هر دویمان غوغایی بود، و مادر فقط نگاهمان می کرد و بغض در گلویش را به سختی فرو می برد، آغوش می گشود که دوباره برگردم اما مگر می شد، ولی تو باید می رفتی تا چگونه رفتن را به همگان بیاموزی، باید می رفتی چرا که فرشتگان مهیای آمدنت شده بودند بالاخره مرا به سختی از آغوشت جدا ساختی به مادر سپردی. گویی روحم را از کالبدم جدا می کردی!

      راستی یادت هست به مادر گفتی خداحافظ می روم اما انتظار نداشته باش که برگردم و پشتم را نگاه کنم زیرا اشکهایش اراده ام را سست و پاهایم را بی رمق خواهد کرد، تو می رفتی و من تا ته کوچه رفتنت را می نگریستم و اشک از چشمانم آرام آرام بر گونه های کوچکم می ریخت، گویی تمام وجودم را با خود می بردی، انگار تمام آرزوهایم به پایان رسیده است.
      خود را سخت به سینه مادر می فشردم تا شاید دردم التیام یابد و تو لحظه به لحظه از من دور ودورتر می شدی و من لحظه به لحظه به غربت و تنهایی نزدیک و نزدیکتر، آنقدر دور شدی که انتهای کوچه دیگر ندیدمت و یک بار هم برنگشتی. وقتی رفتنت را باور کردم گویی این ابیات را در وجودم زمزمه می کرد:

      می گفت شبی به خانه برمی گردم با سبز ترین نشانه بر میگردم
      می گفت، ولی دلم گواهی می داد یک روز به روی شانه بر میگردد

      رفتی و تو را برای همیشه به خدا سپردم نازنین.

      آرام باش، نگران نباش؛ من دیگر به تنهایی خو گرفته ام. من هم دیگر با شادی های کودکانه وداع کرده ام و بهار آرزوها را به فراموشی سپرده‌ام.

      آسوده باش و با فرشتگان مهربانی کن، من از خدا برایت شادی و آرامش روح را می طلبم.

      *دخترت سوده. سال ۱۳۷۸


      از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
      زده ام فالی و فریاد رسی می آید . . .

    2.  

    3. #2
      کارشناس پاسخگوی مباحث اهل سنت و وهابیت
      تاریخ عضویت : مهر/۱۳۸۸
      نوشته : 2,127 صلوات : 5,874
      مورد صلوات: 8,322 در 2,060
      حضور : 8 روز 10 ساعت 35 دقیقه
      دریافت : 0 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ : 0
      صدرا آنلاین نیست.



      با سلام و تشکر فراوان
      جز اشک چه می توان نثار کرد.
      امیدوارم این پست با دست نوشتۀ شهدا و فرزندانشان ادامه یابد تا فراموشمان نشود در کشوری زندگی می کنیم که کشور شهیدان و دفاع از ارزشها بوده و ان شاءالله خواهد بود.
      سلام و درود بی کران خدا بر شهیدان و امام شهیدان و خانوادۀ بزرگ شهدا.
      فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّماواتِ وَ رَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ لَهُ الْكِبْرِياءُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
      الجاثیة:37

    4. #3
      عضو خودماني
      تاریخ عضویت : مهر/۱۳۸۸
      نوشته : 1,900 صلوات : 2,557
      مورد صلوات: 12,416 در 1,819
      حضور : 1 ساعت 4 دقیقه
      دریافت : 0 آپلود : 0
      گالری : 39 وبلاگ :
      محمد آنلاین نیست.



      به خدا این عکس دیدن داره
      نکنه شهدا رو فراموش کنیم....
      نکنه دل شکسته فرزندان شهدا رو فراموش کنیم...
      از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
      زده ام فالی و فریاد رسی می آید . . .

    5. #4
      همکار افتخاری سابق انجمن مشاوره
      تاریخ عضویت : مرداد/۱۳۸۹
      نوشته : 3,388 صلوات : 29,144
      مورد صلوات: 30,187 در 3,441
      حضور : 11 ساعت 33 دقیقه
      دریافت : 44 آپلود : 22
      گالری : 495 وبلاگ :
      فریاد : یا صاحب الزمان ادرکنی...
      آذر بانو آنلاین نیست.



      نقل قول نوشته اصلی توسط محمد نمایش پست ها

      آنچه پیش روی شماست دل نوشته ای از لحظه وداع دختر با پدرش در آخرین دیدارشان است:

      راستی آن روز یادت هست؟ آخرین روزی که از کنارم می رفتی؟ روزی که توان جدا شدن از همدیگر را نداشتیم؟ گویی نیرویی قلبهامان را به هم گره زده بود. نمی دانم آن روز حال عجیبی داشتم گرچه کوچک بودم اما هنوز آن بی قراری ها یادم هست. هنوز هم اشک های ملتمسانه و کودکانه ام را به یاد دارم، هنوز هم غربت رفتنت به خاطرم مانده است.

      چه سخت بود آن لحظات، و چه سنگین می گذشت آن دقایق آخر.
      براستی مرا توان جدا شدن از آغوشت نبود، گویی کسی برای همیشه گرمای آغوشت را از من گرفت و تا ابد شنیدن صدای قلب تو را از من دریغ می کند.
      انگار تمام وجودم را از من جدا می کنند، نمی دانم شاید می دانستم که آخرین بار خواهد بود که نازهای شیرینم را خریدارخواهی بود؟ به چشمانت که می نگریستم گویی با من سخن می گفتند و آنها نیز توان جدایی نداشتند.

      در چشمان تو اشک موج می زد و عاقبت این اشک ها بغض نشکفته ام را شکوفا نمودند. هر قطره اشکی که می ریختم دردی بر غربتم می افزود.

      من و تو چشم در چشمان هم و در آغوش هم می گریستیم، درون هر دویمان غوغایی بود، و مادر فقط نگاهمان می کرد و بغض در گلویش را به سختی فرو می برد، آغوش می گشود که دوباره برگردم اما مگر می شد، ولی تو باید می رفتی تا چگونه رفتن را به همگان بیاموزی، باید می رفتی چرا که فرشتگان مهیای آمدنت شده بودند بالاخره مرا به سختی از آغوشت جدا ساختی به مادر سپردی. گویی روحم را از کالبدم جدا می کردی!

      راستی یادت هست به مادر گفتی خداحافظ می روم اما انتظار نداشته باش که برگردم و پشتم را نگاه کنم زیرا اشکهایش اراده ام را سست و پاهایم را بی رمق خواهد کرد، تو می رفتی و من تا ته کوچه رفتنت را می نگریستم و اشک از چشمانم آرام آرام بر گونه های کوچکم می ریخت، گویی تمام وجودم را با خود می بردی، انگار تمام آرزوهایم به پایان رسیده است.
      خود را سخت به سینه مادر می فشردم تا شاید دردم التیام یابد و تو لحظه به لحظه از من دور ودورتر می شدی و من لحظه به لحظه به غربت و تنهایی نزدیک و نزدیکتر، آنقدر دور شدی که انتهای کوچه دیگر ندیدمت و یک بار هم برنگشتی. وقتی رفتنت را باور کردم گویی این ابیات را در وجودم زمزمه می کرد:

      می گفت شبی به خانه برمی گردم با سبز ترین نشانه بر میگردم
      می گفت، ولی دلم گواهی می داد یک روز به روی شانه بر میگردد

      رفتی و تو را برای همیشه به خدا سپردم نازنین.

      آرام باش، نگران نباش؛ من دیگر به تنهایی خو گرفته ام. من هم دیگر با شادی های کودکانه وداع کرده ام و بهار آرزوها را به فراموشی سپرده‌ام.

      آسوده باش و با فرشتگان مهربانی کن، من از خدا برایت شادی و آرامش روح را می طلبم.

      *دخترت سوده. سال ۱۳۷۸



      با سلام و احترام و تشکر

      واقعا نمیشه خوند و اشکت جاری نشه...

      نمیدونم چه ارتباط سری بین دختر و پدر هست که قابل توصیف نیست و هیچ کس جز خود دختر و پدر نمیتونه درکش کنه...

      اگر نازی کند دختر، خریدارش بُوَد بابا


      خدایا به خانواده شهدا، خصوصا دختران عزیزشون که در اون زمان کودکی بیش نبودند و شاهد خداحافظی همیشگی پدرشون بودند صبری جمیل عنایت کن و زندگی شون رو طوری قرار بده که باعث افتخار و عزت شهدا، خصوصا پدرشون باشند.

      خدایا مرگ ما را در راه شهادت خودت قرار بده.
      ویرایش توسط آذر بانو : ۱۳۹۰/۱۲/۲۰ در ساعت 03:03 PM



      امام حسین علیه السلام میفرمایند: هرکس هدف و خواسته ای را با معصیت و نافرمانی خدا بجوید, بیشتر از آنچه را که بدان امید دارد از دست میدهد و سریعتر در آنچه که از آن میترسید واقع میشود.

    6. #5
      عضو كوشا
      تاریخ عضویت : اردیبهشت/۱۳۸۹
      نوشته : 132 صلوات : 181
      مورد صلوات: 865 در 157
      حضور : 1 ساعت 16 دقیقه
      دریافت : 1 آپلود : 0
      گالری : 0 وبلاگ :
      سرگشته آنلاین نیست.



      من فکر میکنم دختر شهیدی که اینطور به پدرش وفادار می مونه رو هم باید ستود. یه دختر شهید رو میشناسم که با سهمیه ی باباش تو یه پست دولتی خیلی خوب کار میکنه. بی حجاب ترین کارمند اونجاست. یه سری با شوخی و خنده بهش گفتم تو دختر شهیدی. لااقل حرمت باباتو نگه دار. خندید و گفت حالا بابام یه اشتباهی کرد رفت شهید شد، من چرا باید مث اون باشم؟!
      البته معذرت میخوام با لحن خیلی بی ادبانه تری حرف زد. واقعا به حالش تاسف خوردم. بیشتر از خودش شرمنده ی باباش شدم...
      فقط مهربانی را بلد باش!...
      -----------------------------------------------
      در انتظار رد شدن آخرین مهره ی تسبیح...

    7. #6
      مدیر اجرایی انجمن فرهنگی و رسانه مذهبی
      تاریخ عضویت : دی/۱۳۸۸
      نوشته : 6,041 صلوات : 70,649
      مورد صلوات: 51,186 در 6,017
      حضور : 29 روز 4 ساعت 37 دقیقه
      دریافت : 58 آپلود : 41
      گالری : 2906 وبلاگ : 1
      فریاد : یادمان باشد اگر تنگی دل غوغا کرد/ مهدی فاطمه(س) تنهاست ز او یاد کنیم..
      سلیلة الزهراء هم اکنون آنلاین است.



      بسم الله الرحمن الرحیم

      فرزند شهید جمشید زردشت در کنار پیکر مطهر پدرش






      شـــادی
      روح شـــهـــدا صـــلـــوات



    8. #7
      عضو صميمي
      تاریخ عضویت : اسفند/۱۳۹۰
      نوشته : 50 صلوات : 63
      مورد صلوات: 253 در 56
      حضور : 1 ساعت 43 دقیقه
      دریافت : 0 آپلود : 0
      گالری : 1 وبلاگ : 1
      hamedekashani آنلاین نیست.



      به نام ايزد يكتا

      سلام

      راهشان استوار و پر رهرو باد...
      ویرایش توسط مدیر اجرایی : ۱۳۹۱/۰۷/۰۳ در ساعت 12:52 PM
      اونا که فاطمه میشه مادرشون آخر یه روز شهید می شن.....

      هيئت متوسلين به حضرت قمر العشيره (كليك كنيد)

    اطلاعات موضوع

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

    موضوعات مشابه

    1. پاسخ: 3
      آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۰۸/۰۶, 05:05 PM
    2. يك بهانه گير را ارشاد كنيد...!!!
      توسط alex در انجمن روابط دختر و پسر
      پاسخ: 7
      آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۵/۲۴, 06:08 PM
    3. از يك مسيحى كمتر نباشيم!
      توسط سادات در انجمن حکایات و توصیه های اخلاقی
      پاسخ: 0
      آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۳/۱۶, 11:23 AM
    4. تكنيك عشق ورزي به فرزندان
      توسط گل نرگس در انجمن مهارت های فرزند پروری
      پاسخ: 7
      آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۲/۱۲, 02:26 PM
    5. من يك ساعت از دنيا را به تمام آخرت نمي‏دهم(کارشناس:مجید)
      توسط شبکه1 در انجمن احادیث معصومین (ع)
      پاسخ: 11
      آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۰۱/۲۶, 05:32 PM

    کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 2

    کلمات کلیدی این موضوع

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •