صفحه 1 از 11 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ·¤.¸ خاطرات دوران اسارت ¸.¤

  1. #1

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    خدا....
    نوشته
    104
    حضور
    4 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    934

    ·¤.¸ خاطرات دوران اسارت ¸.¤




    آجيل مخصوص


    شوخ طبعي‌اش باز گل كرده بود. همه‌ي بچه‌ها دنبالش مي‌دويدند و اصرار كه به ما هم آجيل بده؛ اما او سريع دست تو دهانش مي‌كرد و مي‌گفت: نمي‌دم كه نمي‌دم.
    آخر يكي از بچه‌ها پتويي آورد و روي سرش انداخت و بچه‌ها شروع كردند به زدن. حالا نزدن كي بزن آجيل مي‌خوري؟ بگير، تنها مي‌خوري؟ بگير.
    و بالاخره در اين گير و دار يكي از بچه‌ها در آرزوي رسيدن به آجيل دست توي جيبش كرد اما آجيل مخصوص چيزي جز نان خشك ريز شده نبود.
    همگي سر كار بوديم.


  2. صلوات ها 22


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    خدا....
    نوشته
    104
    حضور
    4 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    934



    آقا و باهوش


    سربازي داشتيم به نام كريم كه علي‌رغم جثه‌ي بزرگش، عقل كوچكي داشت و بچه‌ها به او لقب الاغ داده بودند. كريم كه مي‌شنيد وقتي بچه‌ها او را صدا مي‌زنند، لقب الاغ را نيز به آن اضافه مي‌كنند از آنها پرسيده بود كه اين كلمه يعني چه و بچه‌ها به او گفته بودند معناي آقا و باهوش را مي‌دهد. روزي با شكسته شدن پنجره اتاق نگهبانان و داد و فريادي كه از داخل اتاق مي‌آمد، توجه همه به طرف آنجا معطوف و متمركز گرديد، اما بعد از گذشت دقايقي هنوز نمي‌دانستيم چه خبر شده است و بعد با آمدن يك ماشين دژباني، كريم از اردوگاه به بيرون انتقال پيدا كرد. تقريباً چهار يا پنج روز از اين قضيه گذشته بود كه ديديم كريم با صورتي برافروخته و كابلي سه شاخه در محوطه حاضر شد و در حالي كه از عصبانيت دندان‌هايش را روي هم فشار مي‌داد، مرتب اين كلمات را تكرار مي‌كرد: «الاغ يعني آقا، يعني باهوش؛ نه، الاغ يعني بي‌هوش، يعني خر!» و با تكرار اين كلمات، ضربات كابل بود كه بر بدن يكايك بچه‌ها مي‌نشست. بعدها فهميديم كه كريم براي خوشمزگي و خودشيريني به افسر توجيه سياسي گفته است كه شما الاغ، خيلي آقا، خيلي باهوش، كه بقيه‌اش را هم خودتان مي‌توانيد حدس بزنيد!

    منبع: كتاب طنزدراسارت - صفحه: 53

  5. صلوات ها 23


  6. #3

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    خدا....
    نوشته
    104
    حضور
    4 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    934



    آمار

    وقتي سوت آمار به صدا در مي‌آمد، هر كس مشغول هر كاري بود، مي‌بايست از آن كار دست مي‌كشيد و سر صف آمار حاضر مي‌شد. مشغول اصلاح سر يكي از بچه‌ها بودم. دور سرش را كاملاً اصلاح كرده بودم و داشتم مقدار مويي راكه روي پيشانيش بر جا مانده بود، كوتاه مي‌كردم كه صداي سوت آمار، فضاي اردوگاه را پر كرد. مستأصل مانده بودم كه چه كنم. اگر مي‌ماندم و ادامه مي‌دادم، شكنجه و كتك انتظارم را مي‌كشيد و غير اين صورت تمسخر و استهزاي اين برادرمان از سوي سايرين حتمي بود. پس گفتم بنشين تا اصلاح سرت تمام شود؛ اما خودش نپذيرفت و اصرار كرد كه براي آمار برود. من هم به ناچار ديگر اصرار نكردم. دقايقي بعد صداي خنده‌ي بچه‌ها، فضاي اردوگاه را پر كرد. سربازها و نگهبان‌ها نيز مي‌خنديدند. يكي از نگهبانان رو به آن برادر عزيزمان كرد و با تحكّم پرسيد: اين چه وضعيتي است؟ و او در پاسخ با شجاعت گفت: وقتي بدون هيچ مقدمه و وقت و زمان مشخصي سوت آمار را مي‌زنيد، انتظار ديگري نبايد داشته باشيد. و به همين شكل اين جريان نيز پايان گرفت.

  7. صلوات ها 23


  8. #4

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    خدا....
    نوشته
    104
    حضور
    4 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    934



    آمارگير وسواسي


    يكي از درجه‌داران عراقي كه سال‌ها در ارتش بعث خدمت كرده بود، در شمردن اسرا خيلي وسواس به خرج مي‌داد و هميشه هم دست آخر اشتباه مي‌كرد. يك روز عصر شروع كرد به شمردن بچّه‌هاي اتاق 10 تا آن‌ها را به داخل آسايشگاهشان بفرستد. تعداد افراد هر آسايشگاه حدوداً صد و پنجاه نفر بود؛ ولي گاهي مي‌شد چند نفري را براي نظافت بيرون نگه مي‌داشتند و يا مثلاً به جرم مخالفتي به سلّول مي‌بردند. خلاصه اين كه چند بار تا آخر شمرد و دوباره برگشت و در هر بار از مسئول آسايشگاه چيزي مي‌پرسيد. مثلاً مي‌گفت: چند نفر در بيمارستان يا سلّول هستند و بالاخره بعد از كلّي شمردن، دستور داد صف به صف داخل اتاق شوند. بعد از داخل كردن بچّه‌ها هم، در را قفل كرد. اما همين كه خواست به طرف آسايشگاه ديگر برود، ديد دو نفر دوان دوان به طرف آسايشگاه مي‌آيند. پرسيد: شما مال كدام اتاق هستيد؟ هر دو گفتند: اتاق 10. درجه‌دار عراقي با تعجب به طرف اتاق 10 برگشت تا آن‌ها را داخل اتاق كند كه ديد چند نفر ديگر هم آمدند. بدبخت درجه‌دار فداكار صدام از خجالت داشت آب مي‌شد و بچّه‌ها هم داخل اتاق از خنده روده‌بُر شده بودند.

    منبع: كتاب طنزدراسارت - صفحه: 99

  9. صلوات ها 24


  10. #5

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۹
    علاقه
    طراحي
    نوشته
    688
    حضور
    4 روز 13 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    76
    آپلود
    1
    گالری
    249
    صلوات
    6608



    نقل قول نوشته اصلی توسط محمد حسام شجاع نمایش پست ها
    خیلی قشنگ بودن لطفا اگه
    بازم دارید بزاید خیلی لذت بردم




    امام صادق(ع) فرمود:
    به دنبال مونسى بودم كه در پناه آن, آرامش پيدا كنم, آن را در قرائت قرآن يافتم.


    نام کاربری قبلی
    :
    مبین طرح

  11. صلوات ها 18


  12. #6

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    خدا....
    نوشته
    104
    حضور
    4 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    934



    آواز


    روابط ما با عراقي‌ها رو به تيرگي مي‌رفت و آن‌ها هنوز موضوع نماز جماعت را مسكوت گذاشته بودند. بعدها فهميديم ما را آزاد گذاشته‌اند تا ببينند چه‌كار مي‌كنيم. يك روز يكيشان گفت: شما جشن گرفته و خواهيد رقصيد، آواز خواهيد خواند. گفتم: ما نه مي‌خوانيم نه مي‌رقصيم. ستوان عراقي اصرار كرد و با لحني كه گويا قصد خواباندن فتنه‌اي را داشته باشد، گفت: احسنت! مرحبا؟ و ما داوطلبانه شروع كرديم به خواندن يه دونه انار، دو دونه انار، صابون انار! يه جعبه انار، دو جبعه انار، صابون انار! يه فرغون انار، دو فرغون انار، صابون انار! يه وانت انار،‌ دو وانت انار، صابون انار! موج خنده در درون بچه‌ها پيچ و تاب مي‌خورد و راهي به بيرون نمي‌جست. اجراي ما خيلي جدي بود. يه قطار انار، دو قطار انار،‌ صابون انار! يه كشتي انار،‌ دو كشتي انار، صابون انار! يه دنيا انار، دو دنيا انار، صابون انار!... سرانجام حوصله‌ي ستوان عراقي سر رفت و گفت چرا آواز شما اين‌قدر تكراري است!؟ جواب داديم: اتفاقاً تمام شد و حالا آواز ديگري مي‌خوانيم. بلافاصله شروع كرديم يك مذاكره، دو مذاكره، سه مذاكره، چهار مذاكره. و متعاقب آن آواز شنيدني دوم: بلوار كرج، بلوار كرج، بلوار كرج. مأمور عراقي سرش را تكان داد و گفت: «بد مي‌خوانيد!» و رفت.

    منبع: كتاب طنزدراسارت - صفحه: 112




  13. صلوات ها 23


  14. #7

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    خدا....
    نوشته
    104
    حضور
    4 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    934



    اتو بمب


    سربازان عراقي نمي‌دانم به چه دليل و برهاني، از هر وسيله و اسبابي براي شكنجه و آزار ما مدد مي‌گرفتند، آن هم وسيله و اسبابي كه باور كنيد به عقل هيچ تنابنده‌اي خطور نمي‌كند.
    براي انتقال ما به اردوگاه، وسيله‌ي نقليه‌اي را آوردند كه بي‌اغراق مي‌توان گفت مال حداقل پنجاه شصت سال پيش بود. اين وسيله‌ي نقليه، اتوبوس دوطبقه‌اي بود كه صدايش غرش‌هاي شير را به يادم مي‌آورد.
    وقتي سوار شديم ديديم راننده و چند نفر سربازي كه همراه ما بودند، چيزهاي سفيدي را از بغل پوتينشان درآوردند و در گوششان گذاشتند، ما تصور كرديم براي اين است كه ناله و فرياد مجروحان را كه روي هم ريخته شده بودند، نشنوند؛ ليكن وقتي اتوبوس روشن شد، قضيه را كاملاً فهميديم چون صدايي مهيب و وحشتناك از اگزوز و بدنه‌ي آن درمي‌آمد كه حقيقتاً بُرنده‌ترين سوهان براي روح و فكر ما بود و آن‌وقت به حكمت آن پنبه‌ها پي برديم. ولي چاره‌اي نبود و بايد تحمّل مي‌كرديم.
    هنوز ساعتي از حركتمان نگذشته بود كه ديديم از انتهاي اتوبوس، دود بلند شده است. فهميديم كه اين سوهان روح جوش آورده است. وقتي به سرباز عراقي جريان را گفتيم، خيلي عادي و خون‌سرد رفت و درِ صندوقي را كه به جاي يكي از صندلي‌ها تعبيه شده بود،‌ باز كرد و از چندگالني كه آن‌جا بود، يكي را برداشت و رفت پايين.
    با ديدن گالن‌ها و رفتار عادي و خون‌سرد سرباز عراقي فهميديم كه اين قصه سر دراز دارد و همان‌طور كه حدس مي‌زديم، بارها به همين دليل ماشين متوقف شد و بعد از نوشيدن چند جرعه آب، مجدّداً با غمزه‌ي بي‌حد و بوق و كرنايي بي‌انتها حركت كرد اما اين تكان آخري و صداي مهيبي كه به گوش رسيد، ديگر از آن تو بميري‌ها نبود.
    و هنگامي كه با دقت به عقب اتوبوس و وسط جاده نگاه كرديم با كمال تعجب ميل گاردني را ديديم كه دراز به دراز توي جاده افتاده بود و به ما و سايرين دهن‌كجي مي‌كرد.
    راننده و ساير سربازها كه ديدند ديگر نمي‌شود كاري كرد، پياده شدند و سربازها دورتادور اتوبوس را محاصره كردند و راننده هم جلوي ماشين‌هاي عبوري را براي انتقال ما گرفت تا نهايتاً راننده‌ي ميني‌بوسي را با تهديد و ارعاب به كنار جاده كشيد و ما را سوار كرد و خود به جاي راننده‌ي بخت‌برگشته‌ي ميني‌بوس نشست و حركت كرديم.
    به پشت سرمان كه نگاه كرديم در واقع آن «اتوبمب‌بيل» را ديديم كه درِ طرف راننده‌اش باز و بسته مي‌شد، گويي براي ما دست تكان مي‌داد و از ما خداحافظي مي‌كرد.


    منبع: كتاب طنزدراسارت - صفحه: 121

  15. صلوات ها 20


  16. #8

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    خدا....
    نوشته
    104
    حضور
    4 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    934



    از بي‌نمكي

    يكي از بچه‌هاي اهواز به نام نصرالله قرايي در يكي از نامه‌هايش خطاب به مادرش چنين نوشته بود: « مادر جان، حتماً همراه جواب نامه برايم عكس بفرستيد، چون نامه‌ي بدون عكس مثل غذاي بدون نمك است. » و با اين مثال خواسته بود بر ارسال عكس تأكيد داشته باشد. چند روز گذشته بود تا اين كه ديديم سر و كلّه‌ي عراقي‌ها پيداشد. بچه‌ها را جمع كردند و يكي از آنها خطاب به ما گفت: كِي غذاي ما بي‌نمك بوده كه در نامه‌هايتان از بي‌نمكي غذا شكايت مي‌كنيد؟ شما قدر خوبي‌هاي ما را نمي‌دانيد. بعد هم نامه را براي ما خواندند. بچه‌ها كه پي به موضوع برده بودند، به زور توانستند به عراقي‌ها بفهمانند كه در اين نامه چنين منظوري در كار نبوده است و هر طور بود شرّشان را كوتاه كردند.
    منبع: كتاب طنزدراسارت

  17. صلوات ها 17


  18. #9

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    خدا....
    نوشته
    104
    حضور
    4 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    934



    پذيرايي اسارت


    از پذيرايي‌هاي مقدماتي و اوليه‌ي اسارت، تونل‌وحشت بود كه در هر نقل و انتقال از اردوگاهي به اردوگاه ديگر و حتي در جابجايي‌هاي داخل اردوگاهي نيز وجود داشت و با درد و رنجي وصف‌ناشدني همراه بود. اين تبصره‌ي اسارت، استثناپذير هم نبود و همه اعم از مجروح و سالم و پير و جوان را در بر مي‌گرفت و طبعاً ما نيز مستثني نبوديم و براي ما نيز در راه انتقال به موصل و دم درِ ورودي اردوگاه وسايل پذيرايي مهيّا شده بود.
    بچه‌ها همه در اين فكر بودند كه چه كنند تا ضربات كمتر و درد كمتري را احساس كنند، در اين بين، يكي از بچّه‌ها نظر جالبي داشت، او مي‌گفت....
    نه، اصلاً بهتر است خودتان ماوقع را بخوانيد تا از طرح نوينش بيشتر آگاه شويد.
    اتوبوس ايستاد و به دستور افسر عراقي و در معيّت كابل و نبشي، بچّه‌ها تك‌تك شروع به پياده شدن كردند، تا اين‌كه نوبت به همان برادرمان رسيد كه پلتيك و روشي نوين براي آرام كردن سربازان عراقي يافته بود. او به محض اين‌كه خواست پياده شود، بلند و رسا، رو به مأموران عراقي كرد و گفت:«سلام عليكم».
    اولين عراقي كه نزديك ركاب اتوبوس ايستاده بود، گروهبان چاق و درشت‌هيكلي بود كه ديدن صورتش بدترين شكنجه بود و همين‌كه آن ‌عزيز آزاده‌مان پايش به روي زمين رسيد، گروهبان مذكور در حالي‌كه كابل مسي‌اش را بلند كرده بود و مي‌خواست بر سر وي فرود آورد، گفت:«عليكم السلام» و ضربه را زد. چشمتان روز بد نبيند. آن بنده‌ي خدا بر اثر شدت ضربه، نقش بر زمين شد و از حال رفت.
    ما از يك طرف ناراحت بوديم و از طرف ديگر خنده امانمان را بريده بود كه ما چه ساده‌لوحيم كه چنين ارزش‌هايي را اين‌جا جستجو مي‌كنيم و مي‌خواهيم براي آرام كردن اين قوم از چنين ارزش‌هايي بهره بگيريم.


    منبع: كتاب طنزدراسارت - صفحه: 125

  19. صلوات ها 19


  20. #10

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    خدا....
    نوشته
    104
    حضور
    4 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    2
    صلوات
    934



    پرتقال


    در اردوگاه هر دو يا سه ماه يك بار ميوه‌اي مي‌آوردند و به عنوان دِسِر بين اسرا توزيع مي‌كردند. هر گاه مي‌خواستند ميوه بدهند، اگر انگور بود، به هر نفر هشت يا نه حبّه مي‌رسيد، اگر هندوانه بود به هر پانزده نفر يك هندوانه مي‌دادند. بعضي مواقع هم يك جعبه خرما مي‌دادند تا بين افراد يك آسايشگاه هفتصد نفري توزيع كنم كه در اين رابطه ارشد آسايشگاه وظيفه‌ي تقسيم را به عهده داشت. يك روز يكي از نگهبانان عراقي با عجله وارد آسايشگاه شد و در حالي كه يك دانه پرتقال را كه تقريباً لاشه و گنديده بود، در دست گرفته بود. پرسيد: آيا شما تا به حال در كشورتان چنين ميوه‌اي ديده‌ايد؟ يكي از برادران سپاهي كه از حرف او سخت ناراحت شده بود، جواب داد: ما اين پرتقال‌ها را جلوي گاو و گوسفندهاي خودمان مي‌ريزيم. تحمل اين حرف براي نگهبان عراقي و همراهانش خيلي سخت بود. به خصوص كه بچه‌هاي اردوگاه نيز به اين حاضرجوابي به موقع، حسابي خنديده بودند. او هم براي خالي كردن خشم خود، آن برادر سپاهي را به كناري كشيد و به شدت با كابل كتك زد. سپس او را لخت كرد و در حالي كه فقط يك شورت به تن داشت، وادارش كرد در زميني كه از شدّت گرماي 50 درجه، راه رفتن با كفش يا دمپايي هم غير قابل تحمل بود، با پاي برهنه دور خود بچرخد و هر بار كه مي‌ايستاد و پاهايش را از سوزش گرما در دست مي‌گرفت، ضربات كابل بود كه بر بدن او فرود مي‌آمد. تبليغات حزب بعث عراق اصولاً حول اين محور بود كه ايراني‌ها كلّاً عقب‌افتاده‌اند و چيزي نمي‌فهمند. يك شب يكي ديگر از عراقي‌ها آمد و گفت براي شما دستگاهي مي‌آورند كه توي آن آدم‌ها راه مي‌روند. ما هر چه فكر كرديم، نتوانستيم حدس بزنيم آن دستگاه چيست، تا آن كه بعداً فهميديم دستگاهي كه سرباز عراقي تعريفش را مي‌كرد، تلويزيون بود.
    منبع: كتاب طنزدراسارت


  21. صلوات ها 19


صفحه 1 از 11 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود