صفحه 1 از 50 12311213141 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان هاي واقعي در مشاوره ها

  1. #1

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 1 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469

    داستان هاي واقعي در مشاوره ها





    سلام دوستان، كاربران و مهمانان گرامي


    دوباره شما با قدوم تان من را شرمنده كرديد و بار تكليفم را سنگين تر.
    در اين تاپيك قصد دارم برخي از داستان هاي واقعي را براي تان باز گو كنم داستان هايي كه با قلم خودم بيان شده است ولي چار چوبش از فردي بوده كه به حكم اصل راز داري نامش فاكتور گرفته شده است.
    بعد از هر داستان نكاتي تربيتي و روان شناختي بيان شده است باشد كه چراغي باشد در مسير زندگي من و شما.
    نکته:
    استفاده از مطالب با ذکر منابع بلااشکال است.

    زندگي تان گلي باد



    داستان هاي واقعي در مشاوره هاداستان هاي واقعي در مشاوره ها




    لینک داستان های واقعی در مشاوره


    چوب اعتماد

    (پست 2 الی 6) «خیانت همسر»





    عصای زندگی

    (پست 13 الی 19) «روابط همسران»





    داستان هاي واقعي در مشاوره ها

    سکه های استعداد

    (پست 38الی 44) «ازدواج»




    داستان هاي واقعي در مشاوره ها


    شوک معنوی

    (پست 65الی 68) «ارزش و اهمیت انتخاب همسر دیندار»





    اژدهاي چند سر

    (پست 86الی 90) «انتخاب نادرست در مشکلات زندگی»





    عشق و نفرت

    (پست 94الی 99) «انتخاب نادرست مشاور»




    داستان هاي واقعي در مشاوره ها

    عشق اسفنجی

    (پست 103 الی 107) «خیانت به همسر»




    داستان هاي واقعي در مشاوره ها

    عروسک

    (پست 134 الی 136) «ازدواج»





    داستان هاي واقعي در مشاوره ها

    بغض گلو گیر

    (پست 161 الی 167) «خیانت به همسر»






    چوپان خدا

    (پست 194 الی 196) «راضی بودن به مقدرات الهی»




    داستان هاي واقعي در مشاوره ها
    مِهر بي مُهر

    (پست 209 الی 213) «ازدواج»



    داستان هاي واقعي در مشاوره ها

    کبوتر بی بال

    (پست 221 الی 226)
    «ازدواج مدت دار»




    داستان هاي واقعي در مشاوره ها

    منم زن ميخوام

    (پست 244 الی 246)
    «ازدواج مدت دار»




    داستان هاي واقعي در مشاوره ها

    گرداب انتقام

    (پست 255 الی 261)
    «بي وفايي همسر و انتقام جبراني»




    یه فنجون محبت

    (پست 274 الی 283)
    «روابط همسران»




    داستان هاي واقعي در مشاوره ها

    شب تار جدایی

    (پست 301 الی 314) «صيغه محرميت»



    داستان هاي واقعي در مشاوره ها



    داستان هاي واقعي در مشاوره ها


    طعمه

    (پست 338 الی 351)
    « رابطه دختر و پسر »




    زمین گیر

    (پست 364 الی 371 )
    «ازدواج و مشکلات جسمی و سلامتی»




    اژدهاي نفس

    (پست 384 الي 389)
    «عشق به جنس مخالف»




    آغوش خدا

    (پست 404) « بازگشت به سوي خدا»




    زخم خورده

    (پست 407 الي 410)
    «جنايت والدين در بستر»






    بار كج

    (پست 424 الي 427)
    «خيانت دوست»




    داستان هاي واقعي در مشاوره ها


    خوره بدبيني

    (پست 437 الي 439) «سوء ظن و بدبيني به همسر»


    داستان هاي واقعي در مشاوره ها


    ناقوس رسوايي

    (پست 457 الي 463)
    «وابستگي عشقي به مرد بيگانه»



    داستان هاي واقعي در مشاوره ها


    داستان هاي واقعي در مشاوره ها

    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۵/۰۱/۲۱ در ساعت ۰۹:۴۵ دلیل: با کسب اجازه از جناب حامی؛ اصلاح لینکها
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  2. صلوات ها 55


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 1 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    چوب اعتماد
    تأمل کنیم:
    1- تو مشکلات باید چه کار کنیم؟
    2- به کسی که اهل خیانته میشه اعتماد کنیم؟
    3- اگه گناه کردیم راه بازگشته بازه؟
    4- آیا آدم ها را راحت میشه شناخت و بهشون اعتماد کرد؟
    5- مرز محرم و نامحرم برای زندگی ما فایده ای هم داره؟



    داستان هاي واقعي در مشاوره ها



    تا توانی می گریز از یار بد
    یار بد بدتر بود از مار بد
    مار بد تنها تو را بر جان زند
    یار بد بر جان و بر ایمان زند

    سال‌ها بود مادرم را از دست داده بودم. با پدر پيرم زندگي مي‌كردم تا اين‌که بخت در خانه‌ ما رو زد و من نيمه‌ گمشده‌ خودم را كه خدا برام فرستاده بود پيدا كردم. شور و شعف منزل و از همه مهم‌تر چشمان پدر پيرم را بهاري كرد. همسرم واقعاً هديه خدا بود، همان فردي بود كه هميشه از خدا مي‌خواستم، همان كسي كه شب‌ها در خواب و روزها در خيال‌پردازي‌هايم دنبالش مي‌گشتم. زندگي ما شروع شد. همه چيز به خوبي مي‌گذشت تا اين كه سايه بزرگ و سياه غول مشكلات بر زندگي ما خيمه گسترد. من از بزرگي اين غول وحشت داشتم. شوهرم به اختلال رواني مبتلا شده بود؛ اختلالي كه دنياي آن را آشفته ‌كرده بود. وقتي سراغش مي‌آمد ديگر من و فرزند دلبندش را هم نمي‌شناخت، حتي با خودش هم بيگانه مي‌شد و خودزني مي‌كرد. هر از گاهي اين غول به زندگي ما حمله مي كرد. من كه به تحصيل علاقه داشتم موفق شدم سه ليسانس بگيرم، اما با اين مداركي كه برخي در حسرت يكي از آنها بودند نمي‌توانستم باري از دوش خودم و خانواده بردارم. گاهي از وضع شوهرم خسته مي‌شدم. از اين كه من تكيه گاهش بودم احساس خوبي نداشتم. من كه زن بودم و سرتا پا نياز به ناز داشتم، شده بودم نازكش او. واي خداي من! همه‌ آرزوهايم انگار بر باد رفته بود. نمي‌دانم چرا با بي قراري براي رسيدن به آنها دنبال ميان‌بُر مي‌گشتم؟! دنبال يك معجزه! يك جادو! يك قرص يا دارو بودم كه بتواند خوشبختي را مثل تخت سليمان، در يك چشم بهم زدن براي من مهيا كند.شب و روزم در همين خيال‌ها سپري مي‌شد. من هم هر روز درمانده‌تر از ديروز مي‌شدم.

    ادامه دارد....
    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۵/۰۶/۲۴ در ساعت ۲۱:۲۴
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  5. صلوات ها 53


  6. #3

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 1 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    قسمت دوم

    مانند فردي بودم كه در جزيره‌اي گرفتار شده باشد. احساس مي كردم شايد اين آقا كشتي نجات من باشد كه مي تواند مرا از چاه تنگ و تاريك و عميق تنهايي درآورد. يك ريس برايش درد و دل كردم. او با خون‌گرمي به حرفايم گوش مي‌كرد. همدلي و همراهي او سبب شد تا من از سير تا پياز زندگي‌ام رو براسش بگويم. انگار گوشش را وقف شنيدن مشكلاتم كرده بود. هر قدر بيشتر صحبت مي كردم احساس آرامش بيشتري مي كردم. او نيز با تأييد، سكوت و لحن كلامش از التهابم مي‌كاست و آبي بر آتش درونم مي‌ريخت.

    خيلي وقت بود كه احساس سنگيني مي‌كردم. آتش‌فشان دلم كه سالها خاموش شده بود بغضش تركيد و بعد فوران هيجانات منفي به بيرون با گريه‌اي طولاني، آرام شد. آن روز گذشت. من با سخنان معنوي و اميدبخش آن آقا براي زندگي نيرويي دوباره گرفتم. بلند شدم تا زندگي‌ام را باز سازي كنم و به خودم، بچه و شوهرم برسم.مانند ماشيني بودم كه بعد از ماه ها توقف سوخت به آن رسيده بود. با اين انرژي انرژي، در زندگي مي‌جوشيدم و مي‌خروشيدم. هر وقت، از هر سو، موج مشكلات به طرفم مي‌آمد سراغ تلفن يا اينترنت مي‌رفتم، تا با او درد و دل كنم و از او راهكار بخوام. سن و تحصيلاتش از من كم‌تر بود. تجربه زيادي از زندگي نداشت. بنابراين از گفتگوي با او چيزي ياد نمي گرفتم، او فقط نقش آينه‌اي را در زندگي من بازي مي كرد كه من بتوانم خودم را در آن بهتر ببينم و مسيريابي كنم.
    ادامه دارد....
    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۵/۰۶/۲۴ در ساعت ۲۱:۲۵
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  7. صلوات ها 51


  8. #4

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 1 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    قسمت سوم
    تماس‌هايم زياد شده بود. به او عادت كرده بودم. صدايش به من آرامش مي‌داد. من نيز اين احساس مثبت و خوشايند را به او ابراز كردم، ولي او من را از اين كار باز مي داشت و مي‌گفت: «تو شوهرداري، فقط وقتي كه احساس بدي از زندگي داشتي با من تماس بگير. نبايد احساسات خود را به هم بيان كنيم و گرفتار خيانت و گناه شويم.»
    بعد از چندين هفته از آشنايي باز هم به سختي مخالف تبادل و ابراز عاطفي بود، ولي به طور ناخواسته با ارتباط كلامي با او، بهره عاطفي خودم را مي‌بردم و از اين آشنايي خرسند بودم، تا اين كه او هم نرم شد؛ روزي وقتي مي‌خواست خداحافظي كند و تماسش را قطع. جملاتي عاشقانه به من گفت! در پوست خودم نمي‌گنجيدم، حال شكارچي‌اي را داشتم كه پس از مدت‌ها كمين، آهوي زيبايي را در كمندش اسير كرده باشد.با اين حال طوفان عذاب وجدان اقيانوس آرام دلم را متلاطم مي كرد. از آن روز به بعد تماسان بيشتر شد. او هم مي‌گفت در تب عشق به من مي‌سوزد.من از نظر فيزيكي و جسمي با شوهر و فرزندم زندگي مي‌كردم ولي روحم به روح آن آقا گره خورده بود. او نظامي بود. گاهي از شهرش براي مأموريت به تهران مي‌آمد و ما هم‌ديگر را مي‌ديدیم و ساعاتي با هم خوش بوديم. شوهرم به دليل شغلش در تهران نبود و من از اين جهت نگراني‌اي نداشتم. در مناسبت هاي مذهبي و زماني كه نمازي مي‌خواندم، از خودم خجالت مي‌كشيدم. وقتي به اتاق خواب مي‌رفتم و عكس شوهرم را مي‌ديدم از او شرم ميكردم. شب‌ها هنگامي كه مي‌خواستم فرزندم را كه در خواب ناز كودكانه‌اش بود، ببوسم، تنم مي‌لرزيد، با خودم مي‌گفتم اگر روزي فرزندم بفهمد كه مادري مثل من داشته چه خاكي بر سرم كنم؟! گاهي حالم از خودم به هم مي‌خورد و با چشماني اشك‌بار در سجاده‌ام را پهن مي كردم و توبه. تصميم مي‌گرفتم كه ديگر با او تماس نگيرم. او را هم قسم مي‌دادم كه جوابم را ندهد. امّا باز خودم همه چيز را خراب و نقش بر آب مي‌كردم! وقتي تماس مي‌گرفتم و او جواب نمي‌داد با پيام از او خواهش مي‌كردم و قسمش مي‌دادم كه جوابم را بدهد. ماه ها از آشنايي ما گذشته بود. بارها و بارها هم‌ديگر ملاقات كرديم و به هم وابسته شده بوديم.

    ادامه دارد...
    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۵/۰۶/۲۴ در ساعت ۲۱:۲۶
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  9. صلوات ها 42


  10. #5

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 1 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    قسمت چهارم
    بهروز گفت: «شما بياييد يا نه، من حتما بايد آنجا سري بزنم. آنجا كاري دارم، زود مي‌ريم و برمي‌گرديم
    تو رودربايستي گير كردم به سمت آپارتمان دوستش حركت كرديم. يك درصد تعاريفي كه از من مي كرد را از شوهرم نشنيده بود. سؤالي ذهنم را قلقلك مي داد تا نوك زبانم مي آمد ولي باز نمي پرسيدم. بالاخره وقتي رابطه صميمي او با خودم را ديدم نتوانستم هيجانم را كنترل كنم و به او گفتم: « قبلا به نظرم خيلي مقيدتر بودي؟» سر جاش ميخكوب شد و مكثي كرد و بعد خنديد و گفت: وقتي تبر توبه شكني در كنارم باشه مگه مي تونم توبه كنم. انگاري تو براي من ساخته و پرداخته شده اي. حيف تو نيست كه شوهرت باهات اين طوري برخورد كنه؟ در حالي كه تو چشمانش نگاه مي كردم دستش را گرفتم. اشك در چشمان حلقه زده بود و بغض گلويم را مي فرشد. حس خوشايندي داشتم. به او گفتم: «ازم زياد تعريف و تمجيد مي‌كني اگه از شوهرم طلاق بگيرم با من ازدواج مي‌كني؟» يك دفعه شوكه شد و چشمانش را از نگاهم دزديد و با دست پاچگي و لكنت گفت: «اَ اَ اگه فرزند نداشتي اصلاً شك نمي كردم.» بعد دست گذاشت به كمرم و به سمت آپارتمان راهنمايي ام كرد. او احساس مي كردم با پرحرفي و شوخي مي خواهد ذهن من را از ان فضا بيرون بكشد. آپارتمان طبقه ششم متوقف شد و به اتاق شماره 24 وارد شديم. كمي خوراكي از سامسونتش بيرون آورد و به من تعارف كرد و بعد روي مبل راحتي دراز كشيد و گفت: « اين جا مثل خونه خودته. مانتوتو در بيار و راحت باش.» از سخنش شوكه شدم به هراس و اضطراب گفتم: «همين طوري راحتم.» اصلاً تمايلي نداشتم زيادتر از اين با او راحت باشم و خوش و بش كنم. همدلي او برايم بس بود و آرامم مي‌كرد. ولي او انگار دست بردار نبود. شوخ هايش بوي فتنه مي‌داد. از چشماش برق شرارت مي‌باريد. دست و پايم را گم كرده بودم. كنارم آمد و دستم را گرفت و بوسيد. به طور اشاره از من درخواست كام كرد. مثل گوسفندي كه از چوپان خودش دور شده باشد خودم را در چنگال گرگ قوي و گرسنه‌اي، اسير ديدم.وقتي ديد در را به روي خواسته‌هايش باز نمي كنم و اصرارهايش بي فايده است. لحن نرمش تند و خشن شد. او را تهديد كردم كه داد و فرياد مي زنم و يا از پنجره خود را پايين مي اندازيم يا بلايي سر او يا خودم مي آورم.

    داستان هاي واقعي در مشاوره ها

    ....
    ادامه دارد...
    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۵/۰۶/۲۴ در ساعت ۲۱:۲۸
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  11. صلوات ها 40


  12. #6

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 1 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    قسمت پاياني
    به بهانه اين كه من را آرام كند و بگويد كه كاري به من ندارد، وحشيانه من حمله كرد و در دهانم را محكم گرفت. من كه از او ضعيف‌تر بودم ابتدا با خواهش، التماس و قسم او را منع كردم. وقتي خطر را جدي ديدم با او درگير شدم. چند جاي دست و صورتش با ناخنم زخمي شد. بهروز وحشي شده بود. بالاخره كاري كه نبايد شد و من زمين رسوايي زد!
    يك لحظه گريه‌ام بند نمي آمد نمي دانم چرا... چرا او كه چشمه مهر و احساس بود، از نظر عاطفي خشك شده بود؟! چرا...چرا او كه هميشه گوش شنوايي داشت، كر شده بود و گوشش به التماس و خواهشم بدهكار نبود! چرا...چرا او كه نمي‌توانست صداي لرزان من را بشنود، اكنون حتي به رعد و غرش عاجزانه‌ام بي‌توجه بود! من كه تا به حال به او از گل نازك‌تر نگفته ‌بودم، او را به باد فحش و ناسزا گرفتم. به او ابراز تنفر ‌كردم. خودش، پدر و مادرش را نفرين و لعنت كرد. او كه آتش شهوتش خوابيده بود در حالي كه به زور مي خواست من را آرام كند فقط مي‌گفت: «بگو...بگو هر چه بگي حقمه با بغض و چشماني نمناك به خانه برگشتم. خانه كه نه، آخر ديگر آن جا خانه‌ من نبود؛ برايم جهنم سوزان وجدان بود! نمي‌توانستم، رسوايي خودم را تا اين حد ببينم! خدايا من تا كجا پيش رفتم؟! حتما روح مادرم در قبر از اين كارم به لرزه افتاده. دنيا پيش چشمانم تيره و تار شده بود. بعد از يك هفته براي آخرين بار در حالي كه حسابي گريه كرده بود و دلم پر بود به او تماس گرفتم: «كثافت! كار خودت رو كردي من دارم خودكشي مي‌كنم و...» فقط ناسزا گفتم. اصلا صدايش را نمي خواستم و نمي توانستم بشنوم. تمام وجودم از او لبريز از كينه و نفرت شده بود. بعد از قطع كردن تماسم، پاسخي به تماسهايش ندادم. بعد مانند ديوانه ها برسرو صورتم زدم تا از حال رفتم. چاگر.... اگر باور نداشتم كه جزاي خودكشي آتش دوزخ است و نگران آينده دخترم نبودم، دستم نمي‌لرزيد و قرص‌ها بر زمين نمي‌ريخت. به زندگي خود كه داغ رسوايي بر پيشانيش خورده بود ادامه دادم و روز و شب را با حسرت و ندامت پشت سر مي گذاشتم. اي كاش زندگي مثل دفتر مشق بود كه خطر مي خورد و مي توانستم دفتر جديدي بردارم، ولي احساس گناه وعذاب وجدان با شلاق سرزنش و ملامت هايش مأمور شده تا زجر كشم كند، ديگر نمي‌توانم مثل گذشته در چشمان نجيب شوهرم و صورت معصوم دخترم نگاه كنم.
    تمام
    https://telegram.me/zendegiearam110/856

    نويسنده: محمدحسين قديري

    ویرایش توسط حامی : ۱۳۹۵/۰۶/۲۴ در ساعت ۲۱:۳۰
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  13. صلوات ها 41


  14. #7

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 1 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    سلام برشما
    اگر درباره اين رويداد و تحليل آن بحث يا نكته اي داريد مي شنوم و بعد داستاني ديگر در خدمت تان هستم
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  15. صلوات ها 30


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    تنها به یاد توست، جوش و خروش ما / ای مهدی عزیز، ای آخرین امید
    نوشته
    3,382
    حضور
    16 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    44
    آپلود
    22
    گالری
    495
    صلوات
    31673

    پرسش نتیجه گیری از داستانها ... وظیفه چیست ؟




    با سلام و تشکر از نوشته های زیبا و عبرت انگیزتون

    یه پیشنهاد داشتم :

    اگه بشه لطف کنین بعد از هر داستان و تجربه ی مشاوره ای که می نویسین یک جمع بندی و نتیجه گیری هم داشته باشین خیلی عالی میشه

    در این داستان بنده مقصر رو فقط خانم نمیدونم . چون بالاخره کمبودهایی عاطفی و ... (باضافه ضعف ایمان واقعی و وسوسه ی شیطان) فراوان باعث ایجاد چنین اتفاقاتی در زندگی میشه


    در مقابل چنین احساساتی وظیفه چیست ؟
    چطور با چنین احساساتی باید کنار اومد ؟

    با تشکر



    امام حسین علیه السلام میفرمایند: هرکس هدف و خواسته ای را با معصیت و نافرمانی خدا بجوید, بیشتر از آنچه را که بدان امید دارد از دست میدهد و سریعتر در آنچه که از آن میترسید واقع میشود.

  17. صلوات ها 25


  18. #9

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    علاقه
    تنها به یاد توست، جوش و خروش ما / ای مهدی عزیز، ای آخرین امید
    نوشته
    3,382
    حضور
    16 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    44
    آپلود
    22
    گالری
    495
    صلوات
    31673

    مطلب بهترین گنج ...




    با سلام و تشکر

    بعد از خوندن این داستان واقعی به یاد اهمیت کثرت احادیثی افتادم که بسیار تاکید شده بود به انتخاب زوجه ی صالحه که بسیار بر این موضوع محافظت از خود در غیاب شوهر اشاره شده بود , به یاد نقش مهم و خطیر زن در زندگی افتادم ...


    پیامبر عزیزمون صلی الله علیه و آله و سلم می فرمایند :

    آیا شما را به بهترین گنج و اندوخته خبر دهم ؟

    بهترین گنج زنی است که چون به وی بنگری تو را خوشحال کند , هرگاه چیزی از او بخواهی , اطاعتت کند و چون نزد او نباشی , خویشتن را از نامحرم محفوظ دارد .

    اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً


    منتظر داستانهای بعدی هستیم
    ویرایش توسط آذر بانو : ۱۳۸۹/۱۰/۲۰ در ساعت ۱۰:۴۸



    امام حسین علیه السلام میفرمایند: هرکس هدف و خواسته ای را با معصیت و نافرمانی خدا بجوید, بیشتر از آنچه را که بدان امید دارد از دست میدهد و سریعتر در آنچه که از آن میترسید واقع میشود.

  19. صلوات ها 25


  20. #10

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    علاقه
    ریاضی،مستند،ورزش،اینترنت
    نوشته
    255
    حضور
    5 دقیقه
    دریافت
    24
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    2032



    هو الحکیم.
    سلام.
    وظیفه اون خانم این بوده که شرایط رو تحمل کنه وصبر کنه.حتی حرف زدن با اون مرد هم گناه بوده.
    اگه میدونست اگه در برابر این شرایط صبر میکرد و به گناه آلوده نمیشد چقد عزیز میشد حتما صبر پیشه میکرد و بد بودنه زندگیش گناه رو توجیه نمیکنه.
    التماس دعا
    وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ

    هر كس بر خدا توكل كند، او برايش كافى است
    ===========
    نام قبلی : بی صدا

  21. صلوات ها 18


صفحه 1 از 50 12311213141 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 12

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود