صفحه 1 از 38 123112131 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: مسيحيت : تثليث

  1. #1

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    علاقه
    نجوم - فيزيك - الهيات - مكانيك
    نوشته
    538
    حضور
    3 روز 5 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    350

    مسيحيت : تثليث




    مسیحیت و تثلیث : بخش اول

    مقدمه :

    سالها پیش که دانشجو بودم روزی با یکی از دوستان مسلمانم در حالیکه در خیابان قدم میزدیم به نزدیکی یک کلیسا رسیدیم و دوستم با دیدن کلیسا از من خواست که به داخل کلیسا رفته و آنجا را از نزدیک ببینیم. با اصرار او قبول کردم و وقتی که وارد حیاط کلیسا شدیم کشیش پیری به اسقبال ما آمده پرسید که چه کاری داریم و وقتی گفتیم که مایلیم از داخل کلیسا دیدن کنیم ابتدا طفره رفت اما با اصرار ما پذیرفت که داخل کلیسا را به ما نشان دهد وقتی به صحن کلیسا وارد شدیم در حالیکه شمایل ها و تابلو های درون کلیسا را میدیدم دوست من بی مقدمه پرسید : پدر روحانی ممکنه تثلیث رو برای من شرح دهید و کشیش در جواب گفت : درک تثلیث برای شما مسلمانان غیر ممکن است . دوست من بلافاصله پرسید : من میخواهم مسیحی شوم اما چطور میتوانم چیزی را بپذیرم که نمی توانم آن را درک کنم. و کشیش جواب داد : از یک مسلمان مسیحی در نمیاد شما اگر دنبال دین بودی به دین پدری خود وفادار میماندی . من وارد صحبت آنها شده پرسیدم : پدر روحانی هر کسی در یک زمان مشخص تصمیم میگیرد که از چه دینی پیروی کند شما خود چه زمانی مسیحی شدی؟ کشیش جواب داد : من مسیحی بدنیا آمده ام.
    از سوال و جواب هایی که شنیدم بسیار جا خوردم چون من در بایبل اسکول چیزهای دیگری یاد گرفته بودم که دقیقا عکس جواب های ان کشیش بود . راستش خیلی کنف شده بودم و دوست مسلمان من که همیشه در مورد آخوندها بد میگفت برای دلداری من حال کشیش ها و آخوند ها را مشترکا مورد بد وبیراه قرار داده بود.

    حقیقت امر این است که همواره بحث در باره ذات خدا بسیار سخت است و من هم در همه مطالعاتی که در این باره کرده ام نه فقط در مسیحیت بلکه در سایر ادیان بیش از آنکه در باره ذات خدا بحث شود در مورد صفات سلبی و ثبوتی خدا بحث میشود. در واقع در زمینه ذات خدا همواره حجم سوالات بیش از جواب های موجود است

    در بین مردم نیز وقتی سخن از ذات خدا به میان میاید وقتی سخن از این میشود که خود خدا چیست یا کیست معمولا با این جواب که ما بیش از این نمیدانیم و بحث زیاد منتهی به کفر میشود بحث ختم میگردد. مگر آنکه به ارا فیلسوفان رجوع کنیم که آن هم دو مشکل اساسی دارد اول آنکه بحث بسیار غامض و دشوار میشود و دوم آنکه نظرات یکی دو تا نیست

    منتقدین معمولا در بحث تثلیث به سه نظر عمده می پردازند: اول اینکه مفهوم تثلیث ریشه در الهیات بت پرستی دارد. دوم اینکه تثلیث در ابتدای مسیحیت نبود و عیسی مسیح یک پیامبر بوده و پسر خدا بودن مسیح و تثلیث بعد ها وارد مسیحیت شده است و سوم اینکه تثلیث یا اجتماع خدای پدر و خدای پسر و خدای روح القدس نوعی شرک و سه خدایی است چرا که اگر خدا واجب الوجود است نمی تواند مرکب باشد و در صورت مرکب بودن وابسته به اجزا خود میشود و این تناقض بر آن است

    قبل از اینکه از مقدمه خارج شده و وارد بحث اصلی شوم به این سه سوال جواب مختصر می دهم تا در بخش های بعدی مفصلا مورد بررسی قرار گیرند

    اول اینکه اگر تثلیث را بر گرفته از بت پرستی و بودیسم بدانیم باید دو نکته را مد نظر قرار دهیم – الف ) تثلیث سه خدایی نیست بلکه توضیحی بر توحید است ب ) توحید نیز برای اولین بار بر گرفته از شرک بوده و اخناتون فرعون مصر برای بسط قدرت خود اقدام به تخریب تمامی بت ها کرد و تمامی بتکده ها را ویران نمود و خود را خدای واحد نام نهاد تا میراث دار تمامی خدایان سابق باشد گرچه با مرگ وی مردم دوباره به بت پرستی رجوع کرده و خدایان خود را پرستیدند
    دوم اینکه تثلیث نه فقط بعد از نگارش انجیل ها وارد مباحث مسیحی نشده بلکه مقدمه آن از عهد عتیق شروع شده است در اولین جمله کتاب پیدایش که اولین کتاب عهد عتیق است آمده است ابتدا الوهیم آسمانها و زمین را آفرید در همین کلمه الوهیم که به خدا ترجمه شده است ((الوهیم)) اسم جمع است و در حالیکه (( آفرید )) فعل مفرد است از اولین علایم تثلیث است نشانهایی دیگر در کتابهای پیدایش - اشعیا و دانیال بر آن مترتب است خوشبختانه این دسته از سوالات از ابتدا در کلیسا مطرح بود و چندین بار خود عیسای مسیح در تمثیل ها و تعالیم خود به شاگردان در باره آن سخن گفته است – این سوالات خصوصا از طرف بت پرستان و یهودیان مورد تاکید بوده که ناچار در کتاب رساله به عبرانیان مفصلا به آن پرداخته شده و نویسنده تمام سعی خود را معطوف به باز شناسی مفهوم پسر خدا بودن مسیح در نوشته های کتب عهد عتیق نموده است
    سوم اینکه تثلیث به معنی سه خدایی نیست
    **** در کتاب اصول اعتقادات کاتولیک تثلیث چنین تعریف شده‌است:
    • «تثلیثْ واحد است. ما قائل به سه خدا نیستیم، بلکه به یک خدای واحد در سه شخص، یعنی «تثلیثِ هم‌ذات‌» [معتقد هستیم]. شخص‌های الهی در الوهیتِ یکتا شریک نیستند، بلکه هر یک از آنها، خدای کامل است: «پدر همانی است که پسر است، و پسر همانی است که پدر است، و پدر و پسر همانی هستند که روح‌القدس است، یعنی در طبیعت خود، یک خدای واحد.» هر یک از این سه شخص همین واقعیت است، یعنی ذات، جوهر، یا ماهیت الهی.»
    لوئیس برکوف، الاهیدان مسیحی، در کتاب «خلاصهٔ اعتقادات مسیحی» تثلیث را اینچنین شرح می‌دهد:
    • «...پدر و پسر و روح‌القدس ... چنان ماهیتی دارند که می‌توانند با یکدیگر وارد رابطهٔ شخصی شوند... هر یک از اشخاص از تمامی و کل ذات یا جوهر الهی برخوردارند و اینکه این جوهر خارج از این سه شخص موجودیت ندارد.»
    مهرداد فاتحی در کتاب «خدای مسیحیان:نگاهی به تثلیث» می‌نویسد:
    • «...در خدا بُعدی متعال وجود دارد که «پدر» خوانده می‌شود. خدا بی‌نهایت برتر و بالاتر از همهٔ مخلوقات خویش است و هیچ چیز و هیچ کس را با او قیاس نتوان کرد. اما در همین خدا، چون محبت است، بُعدی دوم وجود دارد که بُعدی حلولی یا درون‌باشنده‌است و سبب می‌شود که او در شخص عیسای ناصری در تاریخ حلول کند و خود را از نزدیک به انسان بشناساند. خدا مخلوقیت را برخود می‌گیرد و این‌گونه در تجربهٔ بشری و رنج‌های او شریک می‌شود تا از درون، وضعیت او را شفا بخشد. این بُعد دوم «پسر» خوانده می‌شود. همچنین بُعد سومی در خدا وجود دارد، یعنی «روح‌القدس»، که باز بُعدی حلولی است، با این تفاوت که خدا این‌بار نه به‌طور عینی در یک شخصیت تاریخیِ خاص، بلکه در قلوب تک تک مؤمنان و در جامعهٔ مسیحی یعنی کلیسا ساکن می‌شود و با مؤمنان رفاقت و صمیمیت نزدیک برقرار می‌کند.»
    • **** برگرفته از ویکیپدیا
    لذا تثلیث از دیدگاه مسیحیان نه فقط سه خدایی نیست بلکه تعریف و توضیح بیشتر در باره توحید است هاتف اصفهانی در این باره وصفی جالب ارائه میدهد که کاملا گویا است:

    در کلیسا به دلبری ترسا ------------------ گفتم: ای جان به دام تو در بند
    ای که دارد به تار زنارت ------------------ هر سر موی من جدا پیوند
    ره به وحدت نیافتن تا کی ------------------ ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟
    نام حق یگانه چون شاید ------------------ که اب و ابن و روح قدس نهند؟
    لب شیرین گشود و با من گفت ------------------ وز شکرخند ریخت از لب قند
    که گر از سر وحدت آگاهی ------------------ تهمت کافری به ما مپسند
    در سه آیینه شاهد ازلی ------------------ پرتو از روی تابناک افگند
    سه نگردد بریشم ار او را ------------------ پرنیان خوانی و حریر و پرند
    ما در این گفتگو که از یک سو ------------------ شد ز ناقوس این ترانه بلند
    که یکی هست و هیچ نیست جز او ------------------ وحده لااله الاهو




  2. صلوات ها 3


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    علاقه
    نجوم - فيزيك - الهيات - مكانيك
    نوشته
    538
    حضور
    3 روز 5 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    350



    مسیحیت و تثلیث : بخش دوم

    کتابمقدس در باره تثلیث چه میگوید؟؟

    مسيحيان فقط به يک خدای واحد و يکتا اعتقاد دارند و تمام قسمتهای کتاب مقدس بر اين حقيقت شهادت می‌‌دهند. در حدود سه هزار و پانصد سال قبل، موسی پيامبر از طرف خدا به بنی‌اسرائيل فرمود: "ای اسرائيل بشنو يهوه خدای ما يهوه واحد است" (عهد عتيق، تثنيه ٤:٦)، و اين قسمتی از دعای روزانه يهوديان بود. همچنين در عهد جديد می‌‌خوانيم که يکی از علمای دين يهود از عيسی پرسيد: "کدام حکم شريعت، مهمترين همه است؟ عيسی به او فرمود، مهمترين حکم اين است، بشنو ای اسرائيل، خداوند خدای ما، خداوند يکتاست" (انجيل مرقس ٢٨:١٢ و ٢٩). کتاب مقدس به جويندگان حقيقت نشان می‌دهد که فقط يک خدا وجود دارد. در بخش ديگری از انجيل مقدس می‌‌خوانيم: "زيرا تنها يک خدا هست و بين خدا و آدميان نيز تنها يک واسطه وجود دارد، يعنی آن انسان که مسيح عيسی است، او که با دادن جان خود، بهای رهايی جمله آدميان را پرداخت. بر اين حقيقت در زمان مناسب شهادت داده شد،"اول تيموتاوس ٥:٢ و٦
    خوشبختانه کتاب مقدس، ذات خدا را برای ما آشکار نموده است خدا واحد و يکتا است و هيچ شريکی ندارد. اما خدا در عين وحدانيت، در ذات خود از سه شخص الهی يا سه اقنوم برخوردار می‌‌باشد که پدر و پسر و روح‌القدس ناميده شده‌‌اند. به اين صورت، وحدت خدا وحدتی مرکب است و ذات و طبيعت او تثليثی يا سه‌گانه می‌‌باشد. بايستی توجه داشته باشيم که وقتی می‌‌گوئيم خدا واحد و يکتا است اما او از پدر و پسر و روح‌القدس تشکيل شده، اين اعتقاد با عقيده سه خدائی کاملاً فرق دارد. در مسيحيت، ما سه خدا را نمی‌‌پرستيم، بلکه يک خدای واحد را که از پدر و پسر و روح‌القدس تشکيل شده است. اين سه شخصيت الهی، در ماهيت و ذات کاملاً با يکديگر همانند و در قدرت و جلال کاملاً با هم برابر هستند
    برای درک تثليث می‌‌توان به نمونه‌های زيادی در عالم طبيعت اشاره کرد، اما در اينجا فقط چند نمونه ذکر می‌‌گردد تا بيشتر متوجه شويم که وحدت مرکب چه معنايی دارد و چطور ممکن است که سه در يک قرار گرفته و واحد و يکتا باشد! يک شعله شمع، از حرارت و نور و انرژی تشکيل شده است. يک اتم، شامل پروتون و نوترون و الکترون است. يک مثلث، سه ضلع دارد. يک کتاب، دارای طول و عرض و ارتفاع است. يک انسان، از روح و جان و بدن تشکيل شده است. پس نبايد تعجب کرد که يک خدا، شامل سه شخص الهی باشد که بر اساس کتابمقدس پدر و پسر و روح‌القدس نام دارند
    در کتاب مقدس، چه در عهد عتيق و چه در عهد جديد، آيات زيادی هست که وجود تثليث در ذات خدای واحد را بيان می‌کنند. همانطور که در مقدمه گفته شد در اولين آيه از کتابمقدس، يعنی پيدايش فصل اول، آيه يک می‌خوانيم: "در ابتدا خدا آسمانها و زمين را آفريد". در اين آيه، کلمه عبری "الوهيم" که يکی از نامهای خدا در کتاب مقدس است، فرم جمع دارد و به وحدت مرکب خدای خالق اشاره می‌کند، اما فعلی که در آيه بکار ‌‌رفته مفرد است. در آياتی ديگر در کتاب مقدس، مانند پيدايش ١: ٢٦، ٣: ٢٢ و ١١: ٧ می‌بينيم که وقتی خدا بصورت متکلم وحده سخن می‌گويد، خود را بصورت جمع معرفی می‌کند تا متوجه شويم که او وحدتی مرکب و خدای واحد سه‌گانه می‌باشد. حتی در آيه معروف "ای اسرائيل بشنو يهوه خدای ما يهوه واحد است"، لغت عبری "اخاد" که به معنای يک و واحد می‌باشد، به وحدت مرکب اشاره دارد و دليلی ديگر برای اثبات تثليث در ذات خدا است. در عهد جديد نيز آياتی از قبيل، "پس برويد و همه ملتها را شاگرد من سازيد و آنها را به نام پدر و پسر و روح‌القدس تعميد دهيد،" (متی ٢٨: ١٩)
    چنین استدلال شده‌است که اقانیم پدر، پسر و روح القدس در این فرمول به موازات یگدیگر مطرح گشته‌اند. همچنین نکتهٔ ظریفی که در این فرمول گنجانده شده کلمهٔ «نام» می‌باشد که نه به صورت جمع بلکه به صورت مفرد بکار برده شده که می‌تواند به یک نهاد و وجود این سه اقنوم دلالت داشته باشد. پولس رسول - یوحنای حواری - پطرس حواری - نیز در کتاب مقدس از فرمول تثلیث سود جسته و از هر سه اقنوم خدا را در جایگاهی هم سطح نام برده‌اند.
    وهمچنین "فيض عيسی مسيح خداوند، محبت خدا و رفاقت روح‌القدس، با همه شما باد آمين." (دوم قرنتيان ١٣: ١٤) و ذکر مکرر سه شخصيت الوهيت، يعنی پدر و پسر و روح‌القدس در قسمتهای مختلف کلام خدا، بيان کننده تثليث مقدس می‌باشند
    در متی فصل سوم، آيات ١٣ تا ١٧ در واقعه تعميد عيسی در رود اردن، می‌بينيم که پس از تعميد، روح‌القدس مثل کبوتری نزول نموده بر عيسی قرار گرفت. همچنين صدای خدای پدر از آسمان شنيده شد و ‌فرمود، اين است پسر عزيز من که از او خوشنودم. به اين ترتيب در صحنه زيبای تعميد عيسی، حضور و اتحاد و هماهنگی پدر و پسر و روح‌القدس، بطور واضح بر واقعيت "تثليث" شهادت می‌دهند
    در خاتمه، مسيحيان خدای واحد را که طبيعتی سه‌گانه دارد و از پدر و پسر و روح‌القدس تشکيل شده عبادت می‌نمايند. خدای پدر ناديده، توسط پسر يگانه‌اش عيسی مسيح به جهانيان آشکار گرديد و پسر خدا، عيسی مسيح خداوند، با خون و مرگ خود بر صليب و قيام از مردگان، نجات و حيات جاويد را برای جهانيان فراهم کرد. و روح‌القدس همان تسلی‌دهنده و پشتيبانی است که در قلب ايمانداران به مسيح ساکن می‌گردد و آنان را به تمام حقيقت رهبری می‌نمايد

    حال سوال این است که چرا تثلیث در مسیحیت نوعی شرک به شمار می آید در حالی که پس از گذشت دو هزار سال گمان میرسد مفهوم " تثلیث مقدس " نه تنها برای آنانی که به عیسای مسیح ایمان ندارند غیر قابل درک است.بلکه حتی برای کسانی که به مسیح ایمان دارند ،گاهاً آن را زایدۀ تصورات نادرست و برداشت های نادرست گروهی خاص می دانند. هنگامی که به متون موجود در کتابمقدس (عهد عتیق و عهد جدید) رجوع میکنیم، اسناد و نوشته هایی را می بینیم که به وضوح و به روشنی در خصوص این مقوله سخن گفته اند؛و این جای بسیار تاسف را برای تمام آن ناباوران به این بحث را باقی می گذارد.
    برای بررسی بیشتر با هم سفری به عمق ایه ها و نوشتجات منتقدین داشته باشیم و باورها و اندیشه های تمامی اینان را در معرض تابش آفتاب حقیقت بگذاریم.

    در قران سورۀ المائده آیۀ 17( از ترجمۀ عبدالمحمد آیتی از انتشارات سروش ،واحد احیای هنرهای اسلامی چاپ تهران 1374 ) می خوانیم که :
    " لقد کفرالذین قالو الله هوالمسیح ابن مریم."
    ترجمۀ فارسی: آنان که گفتند که خدا همان مسیح پسر مریم است.کافر شدند.
    مجددا در همین سوره ایۀ 73 ( به نقل از همان ترجمۀ قید شدۀ بالا ) می خوانیم که :
    " لقد کفرالذین قالوا ان الله ثالث ثلثه و ما من اله الا اله واحد و ان لم ینتهوا عما یقولون لهین الذین کفر و امنهم عذاب الیم."
    ترجمۀ فارسی:آنانی که گفتند " الله سومین سه است ،کافر شدند،در حالی که هیچ خدایی جز الله نیست.اگر از آنچه می گویند باز ناایستند به کافرانشان عذابی درد آور خواهد رسید.
    با توجه به نداشتن تاریخ دقیق جمع آوری قران و با توجه به نوشتجات انجیل که از رویدادها و زندگی فردی بنام عیسای مسیح سخن می گویند و حدوداً ششصد سال قبل از تولد حضرت محمد نوشته شده اند ؛می بینیم آنچه که در آیه های بالا می خوانیم با آنچه که ما از سرچشمۀ اطلاعات در بارۀ زندگی و عقاید عیسای ملقب به مسیح بر زمین بدست می آوریم سر اختلاف و تضاد دارند.به زبانی ساده تر می خوانیم که قران به روشنی از الوهیت مسیح و کل موضوع تثلیث مقدس ایراد گرفته ، آن را رد کرده و تمامی باورکنندگان آن را کافر می داند.و این اتهامی ست کاملا مستقیم به شیرازه و بنیان مسیحیت.
    اکنون اجازه بدهید تا باهم به آیات و اسنادی از کتابمقدس نگاه کنیم که در آن مستقیما اما نه مشخصا به تثلیث مقدس اشاره کرده اند.و خواهیم دید که این سه عضو مانند یک واحد در هم ، با هم ،از هم عمل میکنند.
    از کتاب اشعیاء نبی (زیسته در 700 قبل از میلاد مسیح)فصل یازدهم ،ایه های اول و دوم را با هم نگاه کنیم:
    " و نهالی از تنۀ یسی بیرون آمده شاخۀ از ریشه هایش خواهد شکفت.و روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت."
    ( " یسی " پدر داوود بود." مسیح " از نسل داوود بود." نهالی از تنۀ یسی " در واقع همان پیش گویی آمدن مسیح موعود است
    " روح " یک شخصیت؛" خداوند " یک شخصیت ، و " او " ( نهالی از تنۀ یسی
    ( مسیح) یک شخصیت کاملا مجزا هستند ،اما شما میتوانید یک واحد را در این دو ایه به وضوح و روشنی مشاهده نمائید.)

    سند دوم ،مجددا از همین کتاب اشعیاء نبی خواهد بود.فصل 48 آیه های 16 و 17 :

    " بمن نزدیک شده این را بشنوید ،از ابتدا در خفا تکلم ننمود م و از زمانیکه این واقع شد من در آنجا هستم و الان خداوند یهوه مرا و روح خود را فرستاده است."
    ( مجددا ما در این ایات سه عضو تثلیث را می بینیم که با هم مشترکاً یک هدف اصلی را دنبال می نمایند.)

    اکنون به نوشتجات عهد جدید برویم و وجود تثلیث را در آنها ببینیم :
    از انجیل به نوشتۀ مرقس که حوالی سالهای 55 میلادی نوشته شده است( یعنی تقریبا 700 سال قبل از قرآن !) می خوانیم که :

    " در این هنگام عیسی از ناصرۀ جلیل آمد و در رود اردن از یحیی تعمید گرفت.همینکه عیسی از آب بیرون آمد دید که آسمان شکافته شد و روح القدس بصورت کبوتری به سوی او فرود آمد.و آوازی از آسمان شنیده شده که میگفت :" تو پسر عزیز من هستی،از تو خشنودم."
    ( انجیل مرقس 1 : 9-11 )

  5. صلوات


  6. #3

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    علاقه
    نجوم - فيزيك - الهيات - مكانيك
    نوشته
    538
    حضور
    3 روز 5 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    350



    و دستور مستقیم خود خداوندمان عیسای مسیح به شاگردان خود در آخرین سخنان خود قبل از اینکه نزد پدر آسمانی ما بالا رود:
    " تمام قدرت در آسمان و بر روی زمین به من داده شده است.بروید و همۀ ملتها را شاگرد من سازید و آنها را به نام پدر و پسر و روح القدس تعمید دهید." ( انجیل متی 28 : 19 )

    اگر کسی قصد دارد به ما اتهام کفر بزند در واقع به عیسای مسیح اتهام کفر زده است !زیرا نه تنها در این آیه؛ بلکه عیسای مسیح بارها در کلام سخنان خود به آن اشاره نموده است.به نمونه ای دیگر توجه نمایید:
    : اگر مرا دوست دارید دستورهای مرا اطاعت خواهید کرد و من از پدر درخواست خواهم کرد و او پشتیبان دیگری به شما خواهد داد که همیشه با شما بماند یعنی همان روح راستی که جهان نمی تواند او را بپذیرد زیرا او را نمی بیند و نمیشناسد ولی شما او رامی شناسید ،چون او پیش شما میماند و در شما خواهد بود." ( از انجیل یوحنا 14: 15-17 )

    و از قلم پطرس شاگرد یهودی زاده و سالخورده عیسای مسیح که در دوران سال خوردگی خود حوالی 65-70 میلادی ( یعنی تقریبا 500 سال قبل از تولد حضرت محمد ! )می خوانیم که :
    " برگزیدگان بر حسب علم سابق خدای پدر به تقدیس روح برای اطاعت و پاشیدن خون عیسای مسیح ،فیض و سلامتی بر شما افزون باد." ( نامۀ اول پطرس 1 : 2 )


    اکنون اجازه دهید بعد از اینکه تثلیث مقدس را در یک ترکیب سه گانه دیدیم و آیه هایی در این رابطه با هم خواندیم ،به این اعضاء به صورت جداگانه نگاه کرده و عمل آنان را ببینیم که چسان کاملا متفاوت از هم هستند!

    عضو اول :

    خدا:

    تنها اوست که صاحب هست و نیست و توانا بر هر چیز است.
    باید این را بدانیم و ما این را می دانیم که ،این تنها خداست که جهان را آفرید و این را مسیح بخوبی میدانست.حتی مسیح این را هم می دانست که این تنها خداست که روزی دهنده است( به دعای ربانی مسیح که به شاگردانش آموزاند توجه کنید : نان کفاف ما را امروز به ما بده.) این تنها خداست که برکت دهنده است (در موقع شام عیسی نان را گرفت و پس از شکرگزاری آن را پاره کرد و به شاگردان داد.)این تنها خداست که میداند کی روز داوری خواهد بود( برای شما لزومی ندارد که تاریخها و زمانهایی را که پدر در اختیار خود نگهداشته است بدانید. ) و نهایتا این تنها نقشه و ارادۀ خدا بود که باید انجام میشد تا او بر صلیب مصلوب شود.( ای پدر اگر راه دیگری نیست جز این که من این پیاله را بنوشم پس ارادۀ تو انجام شود.)
    و نه تنها این آیات بلکه ایات فراوان دیگری وجود دارد که گواه بر این مصداق میباشد که مسیح از قدرت بلامنازعه و مطلق خدا کاملا آگاهی داشت:
    " چرا در بارۀ نیکی از من سوال میکنی؟فقط یکی نیکوست."
    ( متی 19 : 17 )

    " اما پدر آسمانی شما میداند که شما به همۀ این چیزها احتیاج دارید."
    ( متی 6: 32 )

    " پس سنگ را از جلوی قبر برداشتند.آنگاه عیسی به آسمان نگاه کردو گفت : " ای پدر ،تو را شکر میکنم که سخن مرا شنیده ای." ( یوحنا 11 : 41 )

    " ای پدر روح خود را به تو تسلیم میکنم." ( لوقا 23 : 46 )
    و این را نه تنها مسیح قلبا و روحاً به آن باور داشت بلکه شاگردان نیز این را می دانستند که وجود خدا ، وجودی مجزا از مسیح است.
    " خدا همین عیسی را پس از مرگ زنده کرد و همۀ ما بر آن گواه هستیم."
    ( اعمال 2 : 32 )


    عضو دوم:

    عیسای مسیح:

    خداوند درست زمانی که آدم و حوا در باغ عدن از فرمان خدا سرپیچی نمودند و گناه ورزیدند به انسان وعده داد که نجات دهنده ای خواهد آمد و دشمن آنان که آنان را فریب داده بود یعنی شیطان را نابود میسازد.تمام تاریخ بشریت و هستی در یک انتظار بسر میبرد تا این نجات دهنده بیاید و انسان را از بند زنجیرهای اسارت گناه برای همیشه آزاد سازد.انسان عجله داشت،اما نه خدا!خداوند باید طرح خود را در زمانی مشخص و ساعتی معلوم و در مکانی از پیش تعیین شده کامل می نمود، و آن زمان زمانی بود که خداوند می توانست بیشترین نتیجه را از فرستادن مسیح بر زمین حاصل نماید ،طرح الهی خود را برای رستگاری انسان کامل کند تا پس از آن همه فرصت داشته باشند از گناهان خود توبه نمایند و مقبول خداوند گردند
    نه تنها مرگ مسیح بر صلیب توانست تمام نقشه های رستگاری خدا برای انسان را کامل سازد ؛بلکه زندگی مسیح در مدتی که بر زمین بود نیز کامل کننده و شناسانندۀ شخصیت خدای ناشناخته برای تمامی هستی بود و این را فقط و فقط عیسای مسیح با زندگی خود در بین دردمندان،کوران،مفلوجان،جذ امیان،روسپیان،باجگیران می توانست به جامۀ عمل بپوشاند.کاری که مسیح بر روی زمین انجام داد تنها از شخص خود او یعنی همان عیسای ناصری که مسیح بود امکان پذیر بود.اما او با تمام بودن و زیستن و تعالیم و رفتار خود خدا را با چهره ای واضح و روشن به همۀ ما نشان داد.کور مادرزاد را شفا داد( کاری که فقط خدا می تواند انجام دهد).طوفان را آرام کرد.( کاری که فقط خدا میتواند انجام دهد).گناهان را آمرزید.(کاری که فقط خدا می تواند انجام دهد.)آب را به شراب تبدیل نمود.( کاری که فقط خدا می تواند انجام دهد.)مرده را زنده نمود.( کاری که فقط خدا می تواند انجام دهد)از اسرار و نهان آدمیان آگاه بود(کاری که فقط خدا می تواند انجام دهد.)نان را برکت داد.(کاری که فقط خدا می تواند انجام دهد.)پس از سه روز از دنیای مرده گان زنده گشت.(کاری که فقط خدا می تواند انجام دهد.) خلاصۀ کلام:
    " کسی هرگز خدا را ندیده است اما آن فرزند یگانه ای که در ذات پدر و از همه به او نزدیکتر است او را شناسانیده است." ( یوحنا 1 : 18 )
    و پولس رسول که:
    " ...مسیح را که صورت خدای نادیده است..." ( دوم قرنتیان 4 : 4 )
    و یا:
    " مسیح صورت و مظهر خدای نادیده است." ( کولسیان 1: 15 )
    و یا در نامۀ عبرانیان 1 : 3 که:
    " آن پسر فروغ جلال خدا و مظهر کامل وجود اوست."
    و چون پسری که تمام این شباهتها را به پدر خود دارد ،و ما او را فرزند پدرش می خوانیم.مسیح نیز بدلیل تمام این شباهتها به خدای زنده به پسر خدا ملقب گشته است.نه اینکه خدا فرزند جسمانی داشته باشد ،که خدا نه تکثیر می گردد و نه منکسر.گوش کنند کسانی که گوش شنوا دارند.




  7. صلوات


  8. #4

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    علاقه
    نجوم - فيزيك - الهيات - مكانيك
    نوشته
    538
    حضور
    3 روز 5 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    350



    عضو سوم:

    روح القدس:

    از همان روز اول پیدایش ،روح خدا در کار خلق هستی بود.
    " و زمین تهی و بائر بود و تاریکی بر روی لجّه و روح خدا سطح آبها را فرو گرفت." ( پیدایش 1 : 2 )
    پس آمدن روح القدس یک شبه نبود! ساخته پرداختۀ ذهن شاگردان مسیح هم نبود!بلکه همچنین تقریبا 700 سال قبل از آمدن مسیح و 1300 سال قبل از تولد حضرت محمد پیشگویی شده بود!
    " و دل تازه بشما خواهم داد و روح تازه در اندرون شما خواهم نهاد و دل سنگی را از جسد شما دور کرده دل گوشتین بشما خواهم داد.و روح خود را در اندرون شما خواهم نهاد و شما را بفرایض خود سالک خواهم گردانید."
    ( از حزقیال 36 : 26-27 )
    و این روح پاک خدا آمد تا بعد از مصلوب شدن مسیح و تمام و کامل کردن طرح خدا برای رستگاری نوع بشر بنا به همان وعدۀ خدا در انسان بماند و با او زندگی کند.
    " و بعد از آن روح خود را بر همۀ بشر خواهم ریخت." ( یوئیل 2 : 28 )
    و به همین دلیل بود که عیسای مسیح این وعدۀ خدا را برای انسان عملی نمود.تا همه با ایمان به او شامل این وعدۀ خدای زنده گردند و روح او را دریافت نمایند.

    " با وجود این ،این حقیقت را به شما می گویم که رفتن من برای شما بهتر است زیرا اگر من نروم پشتیبانتان پیش شما نمی اید اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد و وقتی او میاید جهان را در مورد گناه و عدالت و مکافات متقاعد میسازد."
    ( از انجیل یوحنا 16 : 7 – 8 )
    کار روح القدس در رشد و باروری ایمان یک مسیحی بسیار حائز اهمیت و اساسی میباشد.روح القدس در ایمان ما و در ما چون یک شخص زنده و جان دار عمل میکند و ما را در جهات بسیاری تقویت و آماده میسازد.

    1-روح القدس به ما کتابمقدس را تعلیم میدهد.
    "اما پشتیبان شما یعنی روح القدس که پدر بنام من خواهد فرستاد همه چیز را به شما تعلیم خواهد داد و آنچه را به شما گفته ام به یاد شما خواهد آورد."
    ( یوحنا 14 : 26 )
    2-روح القدس راهنمای حقیقت است.
    " در هر حال وقتی او که روح راستی بیاید شما را به تمام حقیقت رهبری خواهد کرد زیرا از خود سحن نخواهد گفت بلکه فقط در بارۀ آنچه بشنود سخن میگوید و شما را از امور آینده باخبر میسازد."
    ( انجیل یوحنا 16 : 13 )
    3-روح القدس قدرت دهنده است.
    " اما وقتی روح القدس بر شما نازل شود قدرت خواهید یافت و در اورشلیم و تمام یهودیه و سامره و تا دور افتاده ترین نقاط عالم شاهدان من خواهید بود."
    ( از نامۀ اعمال 1 : 8 )
    4-روح القدس تضمین کنندۀ نجات مسیح در ماست.
    " شما نیز وقتی پیام حقیقت یعنی مژدۀ نجات خود را شنیدید و به او ایمان آوردید با او متحد شدید و خدا با اعطای روح القدس که قبلا وعدۀ داده بود مهر مالکیت خود را بر شما نهاده است." ( از نامه به افسسیان 1 : 13 )
    ( یک نکته: ما تا به اینجا چندین آیه را باهم دیدیم آیا شما هیچ دیدید که این آیه ها در اشارۀ خود به آمدن روح القدس در واقع به آمدن انسان و یا پیامبری اشاره ای کنند ؟! آیا به نظر شما روح می تواند انسان باشد؟!پس مسیح بعد از خود وعدۀ آمدن هیچ پیامبری را نداد.و شاگردان مسیح نیز منتظر آمدن پیامبر دیگری نبودند در حالی که استاد و خداوندشان در بالای صلیب فریاد زده بود که : " تمام شد.".اگر بنا بود پیامبر دیگری بعد از مسیح بیاید ( بر مبنای ادعای مسلمانان) مرگ مسیح بر بالای صلیب بیهوده بود. و مسیح که به تمام شاگردان خود گفته بود ": پسر انسان( لقب مسیح)بزودی به دست مردم تسلیم می گردد و آنان او را خواهند کشت ولی او در روز سوم باز زنده خواهد شد." ( انجیل متی 17 : 23 ) به شاگردان خود دروغ گفته که خواهد مرد ،و اینکه روح القدس را برای آنان خواهد فرستاد تا با آنان باشد تا انقضای عالم و تا بازگشت دوبارۀ او!! و ما میدانیم که مسیح هرگز گناهی نکرد.زیرا دروغ گفتن یک گناه است.)




  9. صلوات


  10. #5

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    علاقه
    نجوم - فيزيك - الهيات - مكانيك
    نوشته
    538
    حضور
    3 روز 5 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    350



    مسیحیت و تثلیث : بخش سوم


    آیا تثلیث عقلانی است؟

    برای اینکه بحث بیش از حد مفصل و کسل کننده نباشد سعی من در این است که آنچه را که به تفصیل گردآوری کرده ام تا حد ممکن خلاصه کرده و در این بخش پیش فرض این است که خواننده به مفاهیم اولیه و تاریخ فلسفه آشناست لذا در صورت تمایل به مطالعه بیشتر به وب سایت که تو

    مراجعه فرمائید لازم به ذکر است که این حقیر نه فیلسوف هستم و نه در فلسفه خوانده ام اما از آنجا که منتقدین تثلیث برای شرک نشان دادن آن به بحث علیت ( علت و معلول ) استناد میکنند ناچار به وردود در این بحث هستم
    در بحث اثبات خدا و واجب الوجود بودن خدا میدانیم که اولا خدا باید بسیط باشد و نه مرکب چه در صورت مرکب بودن وابسته به اجزای خود میشود و نمی تواند قائم به ذات باشد و دوم اینکه خدا باید ثابت و لایتغیر باشد چون در صورت تغییر پذیری متاثر از موثر خارج از خود است در حالیکه واجب الوجود بایستی به عنوان علت محیط بر معلول باشد سوم اینکه ازلی و ابدی باشد یعنی خود خارج و مستقل و آفریننده زمان باشد
    در فلسفه امروزی دیگر صحبت از فلسفه ارسطویی جایی ندارد چون اولا در تمامی کتب مقدسه تکیه بر مخلوق بودن کائنات است و این بر خلاف ایمان رایج در ادیان ابراهیمی است و از سوی دیگر با علوم جدیده که عمر کائنات را 14 میلیارد سال بر آورد کرده اند بحث حادث بودن دنیا مسلم و بحث قدیم بودن آن مردود است اما سوال ابن سینا همچنان باقی است که فرمود : (( اگر دنیا حادث است خدا قبل از خلقت به چه کار بوده است ؟ ))

    در اینجا بحثی را که توسط آقای سید محمد خامنه ای تحت عنوان (( حدوث دهري و حكمت متعاليه ملاصدرا )) به نگارش در آمده منعکس میکنم:

    نظرية‌ حدوث‌ دهري‌ از مشهورترين‌ آراء و نظرات‌ فلسفي‌ حكيم‌ نامدار محمد باقر حسيني‌ استرآبادي‌ معروف‌ به‌ ميرداماد (1041 ق‌) است‌ كه‌ آنرا براي‌ حل‌ مسئلة‌ ربط‌ حادثات‌ با قديم‌ (يعني‌ وجود ازلي‌ باريتعالي‌ و تقدس‌) ابداع‌ كرده‌ است‌، كه‌ بگفتة‌ وي‌ تا زمان‌ او اين‌ مسئله‌ پاسخي‌ كافي‌ نيافته‌ بود و حتي‌ ابن‌سينا و ارسطو آنرا مسئله‌اي‌ جدلي‌ الطرفين‌ مي‌شمردند.
    مشكل‌ فلسفي‌ و عقلي‌ اين‌ بود كه‌ بين‌ هر علت‌ و معلول‌ مناسباتي‌ همچون‌ تضايف‌ در قوه‌ و فعل‌ و نيز سنخيت‌ و ربط‌، ضرورت‌ عقلي‌ داشت‌ اما ميان‌ موجودات‌ و ممكنات‌ كه‌ همه‌ حادث‌ هستند و ذات‌ باريتعالي‌ كه‌ ازلي‌ و قديم‌ است‌ اين‌ نسبتها و مناسبات‌ پذيرفتني‌ نبود، زيرا يا همة‌ ممكنات‌ را بايد ازلي‌ مي‌دانستند و يا ذات‌ ازلي‌ خداوند متعال‌ را حادث‌، و مشكلات‌ عقلي‌ ديگري‌ كه‌ اين‌ نتيجه‌ بدنبال‌ داشت‌ و عقلاً مردود بود.
    فلاسفة‌ مشائي‌ براي‌ حل‌ اين‌ مسئله‌ فلك‌ اول‌ را ـ كه‌ محيط‌ بر جهان‌ و خود امري‌ حادث‌ ولي‌ ثابت‌ و واحد است‌ ـ واسطه‌ بين‌ خداوند قديم‌ و ممكنات‌ ديگر مي‌دانستند، زيرا فلك‌ اول‌ از بُعد ثبات‌ خود به‌ قديم‌ (يعني‌ باريتعالي‌) و از بُعد حركت‌ ذاتي‌ و عشق‌آميز خود، كه‌ زمان‌ را بوجود مي‌آورد، به‌ موجودات‌ مربوط‌ مي‌شد.
    ملاصدرا نيز حركت‌ ذاتي‌ جوهر، را ملاك‌ قرار داد، زيرا كه‌ حركت‌ در ذات‌ و جوهر از جهت‌ ثبات‌ خود صورت‌ عقلي‌ و علمي‌ الهي‌ دارد و از جهت‌ حركت‌ ذاتي‌ به‌ متغيرات‌، يعني‌ عالم‌، مربوط‌ مي‌شود.
    ميرداماد براي‌ حل‌ اين‌ مسئله‌، موضوع‌ حدوث‌ (يعني‌ وجود يافتن‌) در دهر را (كه‌ به‌ حدوث‌ دهري‌ معروف‌ است‌) مطرح‌ ساخت‌، بدينگونه‌ كه‌ موجودات‌ زمانمند اين‌ عالم‌، در زمان‌ـ كه‌ زمان‌ در حكم‌ ظرف‌ يا (وعائي‌) است‌ ـ قرار دارد؛ اين‌ عالم‌ سراسر حركت‌ و تغيير است‌ ولي‌ (رويهمرفته‌) مجموعاً بصورت‌ يك‌ كل‌، موجودي‌ ثابت‌ است‌، ثابتي‌ كه‌ درون‌ پر تغيير و تحول‌ دارد.
    محيط‌ بر اين‌ عالم‌ زمانمند، عالم‌ (و يا وعائي‌) ديگر است‌ كه‌ تمام‌ حقايق‌ و اعيان‌ موجود در آن‌ ثابت‌ است‌ و همة‌ حوادث‌ و رويدادهاـ كه‌ در جهان‌ مادي‌ خطي‌ هستندـ در آنجا بصورت‌ نقطه‌ قرار مي‌گيرند. وي‌ اين‌ عالم‌ (يا وعاء) را عالم‌ يا وعاء دهر ناميد. محيط‌ بر همة‌ اين‌ عوالم‌ عالَمي‌ ديگر بنام‌ عالَم‌ سرمد هست‌ كه‌ هيچ‌ چيز جز ذات‌ خداوند متعال‌ و وجود مطلق‌ و واجب‌ او در آن‌ راه‌ ندارد و ربطش‌ با موجودات‌ ديگر نه‌ مستقيم‌ بلكه‌ با واسطگي‌ عالم‌ دهر است‌. بنا بر اين‌ نظريه‌، حق‌ متعال‌ موجودات‌ را نخست‌ در دهر مي‌آفريند و عالم‌ دهر، عالم‌ زمان‌ را براه ‌مي‌اندازد و در نظر ما آنرا متغير و سيال‌ نشان‌ مي‌دهد.
    بنابر تعريف‌ ابن‌سينا از اين‌ سه‌ عالم‌ يا وعاء، عقل‌ سه‌ گونه‌ عالم‌ هستي‌ و بودن‌ را مي‌تواند درك‌ و فرض‌ كند:
    اول‌ ـ بودن‌ «در» زمان‌. اينگونه‌ بودن‌، داخل‌ در سيال‌ زمان‌ است‌، اول‌ و آخري‌ دارد و تولد و مرگي‌ را از سر مي‌گذراند و دائماً در حال‌ سيلان‌ و تجدد است‌ و آني‌ ثبات‌ ندارد مانند همة‌ موجودات‌ جهان‌ ماده‌.
    دوم‌ ـ بودن‌ «با» زمان‌ (نه‌ در زمان‌) يعني‌ زمان‌ را يدك‌ مي‌كشد[1] ولي‌ مسلط‌ و محيط‌ بر آن‌ است‌ ولي‌ خود آن‌ عالم‌ ثابت‌ مي‌باشد. اين‌ عالم‌ رابطي‌ است‌ ميان‌ ثوابت‌ و متغيرات‌، زيرا گرچه‌ ثابت‌ است‌ ولي‌ علت‌ و منشأ عالم‌ زماني‌ و تمام‌ موجودات‌ حادث‌ است‌. نام‌ اين‌ عالم‌ دهر است‌.
    سوم‌ ـ بودن‌ بيرون‌ و «دور» از زمان‌ كه‌ مسلط‌ و محيط‌ بر دهر و درنتيجه‌ محيط‌ بر عالم‌ زمان‌ است‌ ولي‌ ثابت‌ محض‌ و بنام‌ سرمد است‌. نسبت‌ اين‌ عالم‌(سرمد) با دهر، نسبت‌ ثابت‌ با ثابت‌ است‌، و نسبت‌ دهر با عالم‌ ماده‌، نسبت‌ ثابت‌ با متغير.
    بعبارت‌ ديگر، جهانها سه‌ جهانند:
    اول‌، جهاني‌ كه‌ ما در آن‌ هستيم‌ و آنرا مي‌شناسيم‌ و جهاني‌ است‌ كه‌ حركت‌ و زمان‌ بر آن‌ حاكم‌ است‌ و كميت‌ و مقدار و جسميت‌ و ماده‌ در آن‌ هست‌ و اشياء و رويدادها در آن‌ يكي‌ پس‌ از ديگري‌ مي‌آيند و مي‌روند و مجموعة‌ آنرا تاريخ‌ و سير حيات‌ مي‌ نامند و ما آنرا جهان‌ زماني‌ و در زمانيات‌ مي‌شناسيم‌ و مي‌توان‌ نام‌ آنرا «عالم‌ خلق‌» گذاشت‌.
    دوم‌، جهاني‌ كه‌ مجموعة‌ زمان‌ با همة‌ اجزاء آن‌ـ نه‌ بشكل‌ مستمر بلكه‌ بشكل‌ يك‌ موجود ثابت‌ و فشرده‌ و همچون‌ نقطه‌ اي‌ در يك‌ صفحه‌ـ در آن‌ قرار دارد. مجموعة‌ وجود همه‌ موجودات‌ ـ كه‌ عمرشان‌ مجموعه‌اي‌ از حركات‌ قابل‌ كميت‌ مي‌باشدـ در آن‌ بشكل‌ ثابت‌ و واحد و بدون‌ زمان‌ و تغيير وجود دارد.[2] نام‌ آن‌ عالم‌ دهر است‌ و نام‌ آنرا مي‌توان‌ «عالم‌ ابداع‌» گذاشت‌.
    سوم‌، جهاني‌ بنام‌ «سرمد» كه‌ وجود صرف‌ و بدون‌ عدم‌ و بدور از حدوث‌ است‌ و بودني‌ است‌ ثابت‌ و ازلي‌ و ابدي‌، محيط‌ بر دهر و موجد آن‌ كه‌ جز واجب‌ الوجود در آن‌ راه‌ ندارد و سرچشمة‌ همه‌ وجودات‌ و موجودات‌ است‌.
    ميرداماد اين‌ جهانها را «وعاء» يعني‌ ظرف‌، مي‌نامد. وعاء سرمد، علت‌ هستي‌ وعاء دهر و همة‌ ثابتات‌ ديگر مي‌باشد و وعاء دهر ظرف‌ ثابتات‌ و علت‌ متغيرات‌ زماني‌ و محيط‌ بر وعاء زمان‌(مع‌ زمان‌) است‌.
    همانگونه‌ كه‌ گفتيم‌ چون‌ زمان‌ مجموعاً موجودي‌ ثابت‌ از لحاظ‌ بروني‌ و متغير از لحاظ‌ دروني‌ «في‌ الزمان‌» است‌، پس‌ همة‌ تغييرات‌ و حركات‌ در عالم‌ زمان‌ و زمانيات‌ (يعني‌ همين‌ جهان‌ مادي‌) معلول‌ عالم‌ دهر است‌، كه‌ از يكطرف‌ به‌ جهان‌ مادي‌ مربوط‌ است‌(ربطي‌ فاعلي‌) و از طرف‌ ديگر به‌ عالم‌ سرمد مرتبط‌ است‌ و بستگي‌ دارد (كه‌ ربطي‌ معلولي‌ است‌). در سرمد، عدم‌ بكلي‌ راه‌ ندارد زيرا آنجا ظرف‌ وجود است‌ برخلاف‌ دهر كه‌ ظرف‌ ايجاد مي‌باشد.
    نسبت‌ اين‌ سه‌ «وعاء» و ظرف‌ فرضي‌ بدين‌ قرار است‌: در «زمان‌» نسبت‌ ميان‌ متغيرات‌ با متغيرات‌ است‌ و در «دهر» نسبت‌ ثابت‌ با متغيرات‌، و در «سرمد» نسبت‌ ثابت‌ به‌ ثابت‌ است‌ و ربط‌ دائم‌ به‌ دائم‌.[3]
    ميرداماد با واسطه‌ و وسط‌ قرار دادن‌ وعاء دهر، ذات‌ ازلي‌ و قديم‌ باريتعالي‌ را از هر تغيير منزه‌ ساخته‌ و متغيرات‌ را نيز چه‌ حادث‌ و ابداع‌، در درون‌ عالم‌ دهرـ كه‌ كارگاه‌ اصلي‌ آفرينش‌ و هستي‌ از نيستي‌ است‌ـ دانسته‌ و بدينصورت‌ اشكال‌ مهم‌ فلاسفه‌ را از راه‌ فلسفه‌ و با تكيه‌ به‌ مقدمات‌ بديهي‌ و مقبول‌ همة‌ فلاسفة‌ الهي‌ اثبات‌ نموده‌ است‌.
    نقطة‌ محوري‌ ديگر در اين‌ نظريه‌ موضوع‌ حدوث‌ است‌ كه‌ متكلمان‌ بر روي‌ آن‌ تكيه‌ مي‌كردند و ميرداماد نيز در حل‌ اين‌ مسئله‌ تحقيق‌ فراواني‌ بدست‌ داده‌ است‌.
    حدوث‌ هر چيز بمعناي‌ وجود بعد از عدم‌ و مخلوق‌ شدن‌ آن‌ مي‌باشد. ميرداماد با بهره‌ گيري‌ از تعاريف‌ ابن‌سينا ـ كه‌ گذشت‌ ـ مي‌گويد:
    حدوث‌ بر دو گونه‌ كلي‌ است‌: گاهي‌ در غير زمان‌ است‌ و گاه‌ در سلسلة‌ زمان‌ واقع‌ مي‌شود(مانند آنچه‌ در اين‌ جهان‌ مي‌بينيم‌). وي‌ نام‌ آنرا حدوث‌ زماني‌ مي‌گذارد.
    ويژگي‌ حدوث‌ زماني‌ آنست‌ كه‌ پيش‌ از آن‌ نقطه‌ زماني‌ كه‌ شي‌ء در آن‌ حادث‌ و موجود مي‌شود نقاطي‌ ديگر تحقق‌ داشته‌ و ظرف‌ زمان‌ و كميت‌ و مقدار و قبليت‌ و بعديت‌ و تقسيم‌ به‌ اجزاء را مي‌پذيرد. اصولاً زمان‌ از نوع‌ امتداد است‌ و لذا وقتي‌ حادث‌ شود، هر نقطة‌ آن‌ نسبت‌ به‌ مابعدش‌ عدم‌ محسوب‌ مي‌شود. عالم‌ زمانيات‌ آميخته‌اي‌ از عدم‌ و وجود است‌، اما حدوث‌ غير زماني‌ بر دو گونه‌ كاملاً متفاوت‌ است‌:
    اول‌: حدوث‌ ذات‌
    براي‌ شناخت‌ و تعريف‌ آن‌ بايد باقتضاي‌ ذات‌ هر چيز قبل‌ از وجود آن‌ (و باصطلاح‌ به‌ ماهيت‌ بما هي‌ هي‌ اشياء) توجه‌ كرد. ابن‌سينا مي‌گويد:
    «الماهية‌ (المعلول‌) في‌ نفسه‌ أن‌ يكون‌ ليس‌ و له‌ عن‌ علته‌ أن‌ يكون‌ أيس».
    يعني‌ هر ماهيت‌ موجود را وقتي‌ با توجه‌ به‌ علت‌ آن‌ بررسي‌ كنيم‌ موجود بالفعل‌ است‌ ولي‌ با توجه‌ به‌ نفس‌الامر و امكان‌ ذاتي‌ آن‌ چيزي‌ جز عدم‌ نيست‌. اين‌ عدم‌ بهيچوجه‌ با موجود بالفعل‌ بودن‌ او تعارض‌ ندارد و با آن‌ قابل‌ جمع‌ است‌. ازاينرو به‌ آن‌ «عدم‌ مجامع‌» مي‌گويند و از آن‌ به‌ «حدوث‌ ذاتي‌» تعبير مي‌كنند.


  11. صلوات


  12. #6

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    علاقه
    نجوم - فيزيك - الهيات - مكانيك
    نوشته
    538
    حضور
    3 روز 5 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    350



    دوم‌: حدوث‌ دهري‌
    حدوث‌ دهري‌، باين‌ معناست‌ كه‌ بيش‌ از وجود هر شي‌ء موجود، يك‌ «عدم‌ مطلق‌» و واقعي‌ (نه‌ نسبي‌ و نه‌ انتزاعي‌) ـ و بتعبير ميرداماد «عدم‌ صريح‌» ـ قرار داشته‌ باشد، عدمي‌كه‌ بهيچوجه‌ جداي‌ از وجود موجودات‌ اجزاء و كميت‌ ندارد و بتعبير ميرداماد: عدم‌ «انفكاكي‌» و عدم‌ «مقابل‌» و عدم‌ سابق‌ حقيقي‌ (آن‌ وجود) مي‌باشد.
    بنابرين‌، حدوث‌ دهري‌ را نبايد با حدوث‌ ذاتي‌ اشتباه‌ كرد زيرا تقدم‌ عدم‌ در آن‌ نه‌ بلحاظ‌ ماهيت‌ موجود بلكه‌ بلحاظ‌ وجود آنست‌. يعني‌ وقتي‌ در حدوث‌ ذاتي‌، ماهيت‌ موجود را لحاظ‌ كنيم‌ عدم‌، همزاد و همراه‌ و مجامع‌ اوست‌ ولي‌ اين‌ اعتبار بكلي‌ با اعتبار عدم‌ دهري‌ و حدوث‌ دهري‌ فرق‌ دارد زيرا در اينجا خود وجود موجود را با عدم‌ واقعي‌ و صريح‌ آن‌ مقايسه‌ مي‌كنيم‌ و چون‌ وجود و عدم‌ در مرتبه‌ وجود اشياء و در ظرف‌ وجود، قابل‌ جمع‌ نيست‌، بنابرين‌ عدم‌ حقيقي‌ بر وجود هر موجود، سبق‌ و تقدم‌ دارد و اين‌ تقدم‌ نه‌ ذاتي‌ است‌ و نه‌ زماني‌، پس‌ چيز ديگري‌ است‌ كه‌ ما بدنبال‌ آن‌ هستيم‌ و ميرداماد آنرا «عدم‌ دهري‌» و سبق‌ آنرا «سبق‌ دهري‌» و موجود بعد از آن‌ را «موجود بوجود و حدوث‌ دهري‌» مي‌نامد. واضح‌ است‌ كه‌ اين‌ عدم‌ مطلق‌ صريح‌ دهري‌ با وجود و حدوث‌ آن‌ موجود در تقابل‌ است‌ و فرض‌ اجتماع‌ آندو، اجتماع‌ نقيضين‌ است‌ و لذا اين‌ نوع‌ عدم‌ را در مقابل‌ عدم‌ مجامع‌، «عدم‌ مقابل‌» مي‌نامند.
    آنچه‌ در اثبات‌ نظرية‌ ميرداماد مهم‌ است‌ تصوير «سبق‌ انفكاكي‌ غير متكمّم‌» است‌ كه‌ در مقابل‌ سبق‌ انفكاكي‌ متقدر و متكمم‌ (يعني‌ همان‌ سبق‌ زماني‌) قرار مي‌گيرد. بنابر آنچه‌ گفته‌ شد حدوث‌ بمعناي‌ واقعي‌ نه‌ حدوث‌ ذاتي‌ است‌ و نه‌ حدوث‌ زماني‌ بلكه‌ آن‌ حدوثي‌ است‌ كه‌ در ظرفي‌ غير از زمان‌ـ يعني‌ ظرفي‌ ثابت‌ و بدون‌ كميت‌ و مقدار و بدون‌ استمرار و حركت‌ـ واقع‌ شود و آن‌ حدوث‌ دهري‌ است‌ و ظرف‌ آن‌ نه‌ زمان‌ و نه‌ اعتبار در عالم‌ ماهيات‌ ذهني‌ بلكه‌ در خارج‌ ثابت‌، يا ظرفي‌ است‌ كه‌ زمان‌ و تمام‌ اشياء و موجودات‌ زماني‌ و غير زماني‌ در آن‌ بصورت‌ ثابت‌ موجود باشد، و نام‌ آن‌ را دهر گذاشته‌ است‌.
    وي‌ در اثبات‌ وجود جوهري‌ كه‌ واسطه‌ بين‌ حق‌ و خلق‌ است‌، چنين‌ مي‌گويد:
    ... الطبيعة‌ المتجددة‌ الهوية‌... لما كانت‌ متجددة‌ «هويتها» دون‌ «الماهية‌» فلا يمكن‌ أن‌ يكون‌ مفيض‌ وجودها ذاتاً أحدية‌ من‌ كل‌ وجه‌ كواجب‌ الوجود (...) فموجب‌ وجودها و مقتضي‌ ذاتها من‌ حيث‌ الثبات‌... جوهر عقلي‌ و صورة‌ مجردة‌ و مثال‌ ربوبي‌ وملك‌ كريم‌ و اسم‌ إلهي‌.[20]
    صدرالمتألهين‌ كه‌ براساس‌ اصالت‌ وجود، حدوث‌ را افاضة‌ حق‌ تعالي‌ با واسطه‌اي‌ مناسب‌ دو جانب‌ احديت‌ و ماده‌ مي‌داند، ناگزير علاوه‌ بر افاضه ‌ـ كه‌ نوعي‌ ربط‌ است‌ـ رابطي‌ را مي‌جويد كه‌ جوهر عقلي‌ مجرد و تحت‌ اسمي‌ از اسماء الله‌ باشد و اين‌ با ثوابت‌ دهري‌ و مُثُل‌ افلاطوني‌ سازگار است‌. و در جاي‌ ديگر مي‌گويد:
    إنّ جميع‌ صور الموجودات‌ التي‌ في‌ هذا «العالم‌»، كانت‌ في‌ «العالم‌ العقلي‌» بإبداع‌ الواجب‌ تعالي‌ إيّاها ... و قد مرّت‌ الإشارة‌ إلي‌ وجود هذه‌ الصور وجوداً مفارقاً ... و كان‌ إيجاد (صور الموجودات‌) في‌ المادة‌ علي‌ سبيل‌ الإبداع‌ مستحيلاً... .[21]
    در اينجا نيز ضمن‌ قبول‌ «عالمي‌ عقلي‌» كه‌ ظرف‌ «ابداعات‌» حق‌ تعالي‌ باشد راه‌ را براي‌ پذيرش‌ حدوث‌ دهري‌ باز گذاشته‌ است‌ و چون‌ مجلدات‌ اخير اسفار مربوط‌ به‌ دهه‌ آخر عمر شريف‌ صدرالمتألهين‌ (حدود 1040 ق‌) و پس‌ از تأليف‌ قبسات ميرداماد (1034 ق‌) است‌ ولي‌ آراء نخستين‌ ملاصدرا حدود سالهاي‌ (1028ـ1030 ق‌) پيش‌ از تأليف‌ قبسات بوده‌ است‌؛ ازاينرو بعيد بنظر نمي‌ رسد كه‌ نوعي‌ انعطاف‌ در آراء صدرالمتألهين‌ رخ‌ داده‌ باشد و تمايلي‌ به‌ قبول‌ ثوابت‌ دهري‌ يافته‌، مشروط‌ بر آنكه‌ مبدعات‌ در وعاء دهر را از سنخ‌ وجود بدانند نه‌ ماهيات‌.
    در نظرية‌ صدرالمتألهين‌ صدور فيض‌ و حدوث‌ اشياء بدون‌ وساطت‌ فعل‌ الهي‌ (يا همان‌ ابداع‌) ابهامي‌ را در پيش‌ چشم‌ مي‌آورد و معلوم‌ نمي‌شد كه‌ اين‌ مرتبه‌ با كدام‌ مرتبه‌ از مراتب‌ وجودي‌ عرفا يا مباني‌ خود او منطبق‌ است‌ ولي‌ با قبول‌ ابداع‌ و وساطت‌ صور نوريه‌ الهيه‌، ابهام‌ برطرف‌ و آراء بهم‌ نزديك‌ مي‌شود و تأخر رتبي‌ فعل‌ الهي‌ و صور نوري‌ از ذات‌ هم‌ با اصول‌ اعتقادي‌، عقلي‌ و نقلي‌ بيشتر تطبيق‌ مي‌كند.
    در كتب‌ ديگر مقدم‌ او نيز به‌ جمع‌ عالم‌ ابداع‌ و وعاء دهر اشاره‌ شده‌ است‌ از جمله‌ در كتاب‌ مبدأ و معاد مي‌گويد:
    قد بينّا حقية‌ وجود المثل‌ الافلاطونية‌ وأنّ لكل‌ نوع‌ فرداً مجرداً عقلياً في‌ عالم‌ الإبداع‌ هو من‌ حقيقة‌ ذلك‌ النوع‌... .[22]
    وإنّه‌ (أفلاطون‌) أدرج‌ الزمان‌ في‌ المبادي‌ ـ وهو الدهرـ وأثبت‌ لكل‌ موجود شخصاً في‌ «عالم‌ الإله‌» فسُميّت‌ تلك‌ الاشخاص‌ بـ«المثل‌ الإلهية‌ والمبادئ‌ الاول‌ ... .[23]
    همچنين‌ از اين‌ حكيم‌ است‌:
    ... إذ زمان‌ الا´خرة‌ تسع‌ الازمنة‌ كلها و كذا مكانها ... وما يثبت‌ ذلك‌ عقلاً إنّ الزمان‌ بكميته‌ الاتصالية‌ شخص‌ واحد موجود في‌ وعاء الدهر وكذا الحركة‌ القطعية‌ بامتداد اتصالي‌ لها هوية‌ مقدارية‌ حاضرية‌ عند البارئ‌ ـ جل‌ ذكره‌ ـ ... .[24]
    يكي‌ از ابهامات‌ نظريه‌ ملاصدرا موضوع‌ حركت‌ قطعية‌ است‌ كه‌ وي‌ نيز مانند ميرداماد براي‌ آن‌ وجود حقيقي‌ و وحداني‌ قائل‌ است‌ و ناگزير بايد در ظرفي‌ غير از زمان‌ قرار گيرد. صدرالمتألهين‌ در اين‌ جمله‌ اين‌ مشكل‌ را نيز پاسخ‌ گفته‌ است‌.
    اگر كلمه‌ «عند الباري‌» را همان‌ وعاء دهر ـ در قوس‌ صعودـ بدانيم‌ جاي‌ حركت‌ قطعيه‌ بعنوان‌ يكي‌ از ثابتات‌ غير زماني‌، در وعاء دهر خواهد بود و چون‌ وعاء دهر هم‌ برويهم‌ و از حيث‌ ثبات‌ خود در محضر علم‌ الهي‌ جايي‌ دارد و به‌ سرمد بسته‌ است‌، مي‌توان‌ از آن‌ به‌ كلمة‌ «عند الباري‌» تعبير كرد.



  13. #7

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    علاقه
    نجوم - فيزيك - الهيات - مكانيك
    نوشته
    538
    حضور
    3 روز 5 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    350



    مسیحیت و تثلیث : بخش چهارم


    با آنچه بیان شد در واقع ملاصدرا سعی بر این داشت تا ضمن ایجاد وحدت نظر در بین فیلسوفان سابق و همچنین اثبات خود در باره حرکت جوهری در ذات خدا نشان دهد که اولا دنیا حادث است ثانیا دنیای حادث و متغیر از خالقی قدیم و ثابت نشات گرفته است
    حال به نقد این نظریه که توسط آقای سید محمد رضا علوی سرشکی که پیرو استاد فلسفه آقای مصباح یزدی است توجه نمائید:

    حركت جوهري و نقد آن:

    براي اثبات حركت جوهري، سه دليل مي‌آورند: دو مورد از جهت تغيير در عَرَض است و يكي از جهت زمان است.

    اما از جهت تغيير در عَرَض: 1 – يكي اين‌كه مي‌گويند: تغيير در عرض، بدون تغيير در جوهر، صورت نمي‌گيرد؛ چون جُوهر، موضوع عَرَض است. در واقع تغيير در عَرَض، تابع تغيير در جُوهر است. به‌عبارت ديگر تغيير در جوهر، علت تغييرات در عوارض آن جوهر است. طبق قانون سنخيت ممكن نيست معلول تغيير كند، ولي علت تغيير نكند؛ در نتيجه تغيير عرض، دليل بر تغيير در موضوع آن است كه جوهر باشد.
    2 – دوم اين‌كه مي‌گويند: وجود عرض، از شئونات وجود موضوع است (كه جوهر باشد) . اگر شئونات چيزي تغيير كند، در واقع تغيير در خود آن است.

    آقاي مصباح اين دو دليل را رد كرده است.ر.ك: خود آموز فلسفه، تاليف استاد مصباح يزدي و اسفار، ج 3، مرحله سابعة في القوة والفعل.

    علاوه بر دلائلي كه آقاي مصباح بر ردّ اين دو دليل آورده‌اند، ما مي‌گوئيم علوم روز هم اين‌ها را رد كرده است. «علم روز، الان چيزهايي را كه سابقاً تغيير جوهري مي‌خواندند، تغيير جوهري نمي‌داند». سابقاً ميگفتند آبي كه يخ بزند، يا بخار شود، تغيير جوهري كرده است؛ ولي الان ثابت شده كه آب چه يخ بزند و چه بخار شود تغيير جوهري نكرده، همان آب است. همچنين تغييراتي كه در سيب و گلابي و. .. ايجاد مي‌شود، تغيير جوهري نيستند؛ اين‌ها تغيير در عرض هستند. تغيير در تركيبات اتم الكترون و پروتون است. فرق ندارد كه اين تغيير در تركيبات أتمي، جزء بدن انسان باشد، يا در خاك يا گياه. اين‌ها همه تغييرهاي عرضي است، نه جوهري. جابه‌جايي اتم‌ها تغيير در عرض است؛ حتي با پوسيده شدن بدن يا ميوه، باز اتم در جاي خود هست. الكترون و پروتن در ذاتش تغييري نكرده است. تنها جابه‌جايي اتم‌ها انجام گرفته است كه تغييراتي مكاني و عرضي است.

    درآيه «نفخت فيه من روحي»، روح از اتم نيست. محل آن «فيه» بدن است كه بدن از اتم است. بدن ظرف روح است، نه اين كه بدن كه «اتم» است، تغييراتي كرده، در نتيجه «روح» شده باشد. مولف اسفار مي‌گويد: همين جسم تبديل به روح مي‌شود: «النفس جسمانية الحدوث و روحانية البقاء» اسفار اربعة، ج 8، باب سابع، فصل الثالث.
    ولي معقول نيست «اتم» كه حركات آن هميشه و همه جا طبق جبر فيزيك و «بدون فهم و اختيار» است، تبديل به «روح» بشود كه داراي «فهم و اختيار» است؛ اين بود توضيحاتي نسبت به تغييرات اجسام طبيعي؛ اما فاعل انديشه نسبت به افعالش چنانچه گذشت، لزوم سنخيت ندارد. ذهن نسبت به ايجاد ساير عوارض (مثلاً تصورات) همچون محل و ظرف است كه تغيير مظروف، تغيير ظرف نيست.
    3 – سومين دليل آنها بر حركت جوهري، زمان است. بعضي از ارسطوئيان مي‌گويند: زمان بُعد چهارم جسم اسست.

    به‌عبارت ديگر، زمان امتدادي است گذرا، از موجودات جسماني نه ظرف آن‌ها - خودآموز فلسفه آقاي مصباح يزدي، اواخر جلد دوم (درس پنجاه و نهم) - كه در آن گنجانيده شوند. اگر پديده‌هاي مادي داراي چنين امتدادي گذرا از زمان نباشند، قابل اندازه‌گيري با مقياس‌هاي زماني همچون روز و ماه و ساعت و ثانيه، نيستند. اين امتداد زماني جسم چيزي نيست، مگر وجود تدريجي جسم همچون وجود تدريجي حركت كه اجزاء آن با هم فعليت ندارند؛ بلكه لحظه‌ا‌ي كه نابود مي‌شود تا لحظه بعدي به‌وجود بيايد، همچنين؛ معني حركت جوهري به‌جز اين چيز ديگري نيست.

    نقد: استدلال ايشان بر اين‌كه اگر اجسام امتداد زماني نداشته باشند، قابل اندازه‌گيري با مقياس‌هاي زماني همچون سال و ماه، روز، ساعت و ثانيه نخواهند بود، استدلالي به‌جا در اثبات زمان است؛ گرچه وجود زمان نياز به استدلال ندارد و از بديهيات است؛ اما اين گفته ارسطوئيان كه: جسم همچنان‌كه داراي ابعاد ثلاثه است، طول و عرض و عمق هم دارد و نيز داراي بعد زماني است و بدون بعد زماني، متصور نيست، گفتاري صحيح به‌نظر نمي‌رسد. به‌قول جان‌لاك، زمان، اختصاص به جسم ندارد. او مي‌گويد: «روح هم در زمان است. مادامي‌كه زنده‌ايم در بدن است. بعد از مرگ، از بدن خارج مي‌شود. اين قبل و بعد هم، زماني است».

    قرآن هم مي‌فرمايد:
    روح مؤمنان در كنار فرشتگان متنعم هستند، و روح كافران و فاسقان در آتش معذب‌ند، اما اين‌كه «زمان امتداد، گذراي جسم است، نه ظرف وجود جسم»، كلامي نابجا است و در ادبيات عرب هم ظرف زمان، منصوب به اعراب ظرفيت است؛ زيرا اولاً زمان همچون مكان، ظرفي است كه ساير مخلوقات خدا و نيز روح و ملك و حتي بهشت و دوزخ و غيره در آن هستند. همه اينها مظروف زمان و مكان هستند و در طول زمان باقي مي‌مانند؛ مگر خدا بخواهد آنها را نابود كند.
    ثانياً «امتداد زماني»، معقول نيست، مگر بر فرض وجود «ظرف، زمان». ظرف زمان، پيش‌فرض امتداد زماني جسم است. جسم هم كه نابود شود، در عالم برزخ باز چنين امتدادي است. تجديد و تجدد نعمت‌ها هم هست. بدون ظرف زمان، تجديد و تجدد نعم، ممكن نيست. خلاصه در اين گفته بعض از ارسطوئيان كه زمان، امتداد زماني است، مظروف را با ظرف اشتباه گرفته‌اند. پيش‌فرض را با فرض، يكي گرفته‌اند. وقتي جسم و روح، مظروف زمان هستند، در زمان باقي و ثابت مي‌مانند. در ذات‌شان ثابتند. در نتيجه بر اساس زمان نمي‌توان حركت جوهري را اثبات كرد.


  14. #8

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    علاقه
    نجوم - فيزيك - الهيات - مكانيك
    نوشته
    538
    حضور
    3 روز 5 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    350



    مسیحیت و تثلیث : بخش پنجم

    حال نگاهی به نظر فلاسفه در باره نظام خلقت می اندازیم که نوشته آقای سید محمد رضا علوی سرشکی است

    نظام خلقت نزد فلاسفه ارسطوئي: خدا تنها يك معلول بدون واسطه دارد، كه آن عقل است طبق قاعده الواحد و قاعده سنخيت.
    نقد: اولاً قبول اينكه حتي در فاعل مختار و خدا، علتْ، مسانخ با معلول بايد باشد يعني سنخيّت ميان علّت «قديم» و معلول «حادث» هست، خود، زير پا گذاشتن سنخيت است كه خود آن‌ها مدعي آنند؛ زيرا نزد ارسطوئيان، خدا كه قديم بالذات است سنخيتي با معلول، كه حادث بالذات است ندارد.

    ثانياً بنابراين تعميم قانون سنخيّت حتي ميان خالق و مخلوق، عقل كه به قول آنها واسطه ميان خدا و مخلوقات مادي است باز چه سنخيتي با خدا و چه سنخيتي با مخلوقات مادي دارد؟

    اشكال ديگر بر ارسطوئيان اين است كه: عقل، كارش روشنگري است. قوةاي است در نفس كه انسان را راهنمايي مي‌كند؛ اما عقل خلق نمي‌كند. كار ايجادي ندارد. امام صادق عليه السلام مي‌فرمايد: <عقل مثل چراغ است در اتاق >.
    بعضي مثل فلوطين مي‌گويند: «خدا عقل اول را آفريد و عقل اول، نفس را آفريد و نفس ماده را آفريد». بعضي از ارسطوئيان مي‌گويند: «عقل دهم، ماده را مي‌آفريند». در حالي‌ كه اشكال سنخيت باز به آنها وارد است زيرا كه عقل يا نفس با ماده سنخيتي ندارد. اين اشكال را آقاي مصباح هم در تعليقه دارد. پس ارسطوئيان، قائل به عقل اول و دوم و.... شدند تا سنخيت را ميان خداي قديم و مخلوقات حادث، درست كنند. در حالي كه اولين چيزي را كه ارسطوئيان با اين حرف‌ها شكستند، همان سنخيت بود كه به تعميم آن حتي نسبت به فاعل مختار و خدا پايبندند؛ لذا «مشاء»، براي فرار از اشكال نبودن سنخيت ميان قديم و حادث، عقل دهم را خالق ماده دانست و «اشراق»، قائل به نظريه مُثل و رب النوع شد. ولي باز اشكال سنخيت نزد آنها حل نشد.

    مرحوم علامه طباطبايي در آخر كتاب نهاية الحكمة، سخن اسفار را در قبول نظريه مُثل افلاطوني و رب النوع، نقل و سپس رد مي‌كند. مرحوم ملاصدرا مي‌گويد: «چون در ماده، تغييرات و تركيباتي صورت مي‌گيرد همچون رشد، نمو گياهان و حركت افلاك و... كه خود ماده نمي‌تواند آن‌ها را انجام دهد، خدا هم (نمي‌تواند بكند. يعني) خدا بي‌واسطه محال است بيش از يك كار انجام دهد، پس مُثُل اين كار را مي‌كند»، يعني مُثل افلاطوني هستند كه كرات را حركت مي‌دهند و گياهان را رشد مي‌دهند و مرحوم علامه طباطبايي در پاسخ به مرحوم ملاصدرا ميگويد اين کار را «عقل دهم» که عبارت از «عقل فعال» باشد، مي‌کند و عقل دهم خالق اين کارها است.

    ما در پاسخ به اسفار و به مرحوم طباطبايي اولاً مي‌گوييم "سنخيت" ميان فاعل مختار و فعلش، چنانچه گذشت ضرورت ندارد، ثانياً: خداي فاعل مختار، اين مخلوقات كثيره‌راممكن‌است‌بدون‌و اسطه انجام دهدو كار بي‌واسطه خدا، منحصر به ايجاد يك چيز نيست. خدا <كرموزم و ژن> را در گياه و حيوان و در بدن انسان قرار داده تا منشاء نشو و نما باشد؛ يا انرژي را در خورشيد و ساير اشياء، قرار داده و نيازي به وساطت عقل فوق الذكر، نيست ثانياً آنكه در وساطت عقل بنابر نظريه «لزوم سنخيت در فاعل مختار»، باز تناقض وجود دارد و با فرضيه وساطت عقل باز تناقض رفع نمي‌شود و خدا، مثلاً رود نيل را مي‌شكافد تا سپاه موسي از آن خارج شود، يا آتش را براي ابراهيم سرد مي‌كند و يا موسي سخن مي‌گويد با آنكه بنابر نظر ملاصدرا و مرحوم طباطبايي، ممكن نيست خداوند، خودش با كسي سخن بگويد و از كلمه «من» يعني ضمير متكلم استفاده كند. زيرا بنابر نظر ارسطويان خدا تنها يك كار بي‌واسطه انجام مي‌دهد كه صدور صادر اول باشد و هيچ كار ديگري، ممكن نيست بدون واسطه انجام دهد.

    مرحوم علامه طباطبائي ضرورت وساطت عقل را مي‌پذيرد آنجا كه در کتاب نهاية الحکمة مي‌نويسد:
    فعالم العقل، علة لعالم المثال و عالم المثال، علة مفيضة لعالم المادة.
    يعني اين جهان طبيعت، زمين و انسان‌ها و ماه و خورشيد و غيره ممكن نيست مخلوق مستقيم (و بدون واسطه) خدا باشد، بلکه خدا جهان عقل را آفريد و جهان عقل، خالق جهان مُثل هستند و جهان مُثل، خالق جهان ماده است.
    جواب ما به مرحوم علامه: اين است كه اين ترتيب اولاً، هيچ دليل ندارد؛
    ثانياً در اين ترتيب، باز قاعده سنخيت هم رعايت نشده است كه خود شما همه‌جا به آن ملتزميد.
    باز مرحوم طباطبائي همان قول به وساطت عقل را تكرار مي‌كند آنجا كه در همان فصل، مي‌نويسد: «فتبيّن أن الصادر الاول الذي يصدر من الواجب تعالي، عقل واحد هو اشرف موجود ممكن و أنه نوع منحصر في فرد، و اذ كان اشرف و اقدم في الوجود فهو علة لما دونه و واسطة في الايجاد».
    سپس مرحوم طباطبايي مي‌افزايد:
    و هذا الوجه هو الذي يميل اليه «المشاؤون» فيما صوروه من العقول العشره و نسبوا الي آخرها المسمي عندهم بالعقل الفعّال ايجادَ عالم الطبيعية.و الثاني و هو حصول الكثرة ع‍َرْضاً، بأن ينتهي العقول الطولية إلي عقول عَرْضية، لاعلية و لامعلولية بينها، هي بحذاء الانواع المادية، يدبر كل منها ما بحذائة من النوع المادي، و بها توجد الانواع التي في عالم الطبيعة و ينتظم نظامه، و تسمي هذه العقول أرباب انواع و المُثُل الافلاطونية.
    و هذا الوجه هو الذي يميل اليه «الاشراقيون» وذهب اليه شيخ الاشراق و اختاره «صدر المتألهين» قدس سره....
    چون از طرفي، نشو و نماي گياهان و حتّي نشو و نماي نطفه نمي‌تواند كار خود اين اجسام بدون شعور باشد و از طرفي ديگر، خدا هم كه بدون واسطه ممكن نيست اين كارها را بكند، در نتيجه لازم است واسطه‌اي اين كارها را انجام بدهد. ارسطوئيان از «فلاسفه مشاء» مي‌گويند؛ اين واسطه، همان عقل دهم است، به‌نام عقل فعّال. «اشراقيان» مي‌گويند: اين واسطه، مُثل افلاطوني است مُثلي كه از انسان: كلي است، انسا‌ن‌ها را مي‌آفريند و مُثلي كه از گاو است گاوها را مي‌آفريند و. ...
    مرحوم ملاصدرا نيز همين عقيده را دارد. اين در حالي است كه با پيشرفت علم امروزه و با عقل بشر، ثابت شده كه اين سخنان اشراق و مشاء از ارسطوئيان و افلاطونيان، اساطير و خرافات است. خدا در هسته گياهان و نطفه جانداران، كرموزم و ژن‌هائي قرار داده كه اين كارها، معلول آن ژن‌ها است و در انسان، روح را پس از كامل شدن بدن مي‌آفريند. ثانياً خدا فاعل مختار و فعال لمايشاء است. هر چه را بخواهد، واحد يا كثير، مي‌تواند مستقيم يا غيرمستقيم انجام دهد.
    چرا ارسطوئيان در ربط حادث به قديم در مانده‌اند؟
    بر اساس نظر ارسطوئيان، «سنخيت تمام علت‌ها با معلول خود»، از لوازم عليت است، چه در «علل طبيعي و در حيوانات» و چه در فاعل مختار، تعميم لزوم سنخيت حتي در فاعل مختار، سبب شده است كه در مورد خدا، به مشكلي جدي برخورد كنند، تحت عنوان مشكل «ربط حادث به قديم» بر اين اساس، «خداي قديم» و واجب بالذات، با تعميم قانون سنخيت، چگونه مي‌تواند براي «موجود حادث» علت باشد؟ يا چگونه از علتي واحد و ثابت، افعال كثير و متغير، به وجود مي‌آيد؟ در حالي كه علت تامة (به‌نظر ارسطوئيان) حتي اگر فاعل مختار باشد، با معلول خود هم‌زمان و هم‌سنخ و در وحدت و كثرت، مثل هم هستند. در نزد ارسطوئيان يك مريد بسيط بيش از يك مراد نمي‌تواند داشته باشد.
    با طرح عقل اول و دوم و غيره هم كه مي‌خواهند اين مشكل را حلّ كنند، باز درست نمي‌شود كه، قبلا بيان شد.
    «ملاصدرا»، در «ربط حوادث، به‌ خدا» مي‌گويد: عقل‌ها در آن در مانده‌اند، ولي «بهترين جواب اين است» كه بگوييم : «افلاك علت‌هاي حوادث‌اند». حركت فلك كه شب و روز و ماه و سال را به‌وجود مي‌آورد، و گذشت شب و روز كه حوادث روي زمين را به وجود آورده است، علت‌هاي حوادث شبانه و روز است. پس مبدء تمام حوادث ريشه در حركت افلاك دارد. «حركت افلاك» هم چون ازلي و ابدي است و شروع زماني ندارد نياز به علت حادث ندارد.
    ايشان در ج 3،فصل 33، في ربط الحادث بالقديم، مي‌گويد:
    آن چه، محكم‌ترين قول از اقوال مسئله و نزديك‌ترين آنان به واقع است، اين قول است كه تمام حوادث به حركتي دائمي و دوراني منسوب است. اين حركت، ديگر محتاج به علت ايجاد كننده حادث نيست؛ زيرا ابتداي زماني ندارد. يعني حادث نيست. پس به يك اعتبار، اين «حركت فلك، دائمي است يعني ازلي و ابدي است». حركت افلاك به سبب اين اعتبار، به علتي قديم نسبت داده مي‌شود و معلول خداي قديم است، به اعتبار ديگر اين كه هر دور آن حادث است، پس علت حوادث جهان است. به همين اعتبار، حوادث به آن منسوب است؛ يعني علل جهان حوادث است.
    سپس ملاصدرا در جواب اين پاسخ مي‌نويسد: «اگر چه اشكالات زيادي كه بر قول ديگران، وارد است، بر اين قول (بهترين اقوال)، وارد نيست، اما اين قول هم اشكالات، زيادي دارد و چهار اشكال بر آن وارد مي‌كند».




  15. #9

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    علاقه
    نجوم - فيزيك - الهيات - مكانيك
    نوشته
    538
    حضور
    3 روز 5 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    350



    اشكال مرحوم علامه طباطبايي به اسفار مبني بر اينکه علاوه بر تأييد اشكالاتي كه مولف اسفار بر اين قول دارد، مي‌گويد: شما «مولف اسفار، حركت ازلي و ابدي عالم را يك پيش فرض مسلم گرفتيد، در حالي كه خود اين گفتار، كه افلاك، ازلي و ابدي هستند، اول كلام است. يعني حركت افلاك، ازلي نيست».

    توضيح نقد: علم جديد، باعث شده است كه مرحوم علامه طباطبايي اين سخن را بگويد. زيرا علم، ثابت كرده كه هر روز چندين تُن از وزن خورشيد كم مي‌شود. چند ميليارد سال ديگر، خورشيد خاموش مي‌شود. قرآن هم كه مي‌گويد:
    <إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ. .. در آن هنگام كه خورشيد در هم پيچيده شود>.

    اگر نفت چراغي، زماني تمام شده و چراغ خاموش شد، نشان مي‌دهد كه يك زماني و روزي، روشني آن شروع شده. پس اين كه هر روز مقداري از انرژي و وزن خورشيد كم مي‌شود، مي‌رساند كه خورشيد هم زماني شروع به فعاليت كرده است، زماني هم خاموش مي‌شود. طبق محاسبه علم روز، حركت افلاك از بيست ميليارد سال قبل، شروع شده است. افلاك بر خلاف گفتة مرحوم ملاصدرا، ابتداي زماني دارند. پس اين كه عمر خاصي دارد، نشان مي‌دهد خورشيد و افلاك هم حادث زماني هستند. پس آغاز دارند. پس بنا بر اشكالات عقلي و علوم جديد، چنين پاسخي به اشكال ربط حادث به قديم، كه اسفار آن‌ را بهترين پاسخ دانسته، رأسا ساقط است. ارسطوئيان و افلاطونيان همچون ابن سينا و مرحوم ملاصدرا و مرحوم علامه طباطبائي و غيره، از فلاسفه ارسطويي هيچ پاسخ صحيحي در ربط حادث به قديم وجود ندارد.
    مولف اسفار هم كه در زمانش اشكال علوم جديد مطرح نبوده، باز خود چهار اشكال را مطرح مي‌كند كه ما اشكال چهارم را بيان مي‌كنيم.

    خلاصة آن، اين كه: اگر به علوم جديد توجه نكنيم و اين پاسخ غلط ارسطوئيان را بپذيريم، آيا ربط حادث و قديم بر اساس اصول ارسطوئي، با قبول اين پاسخ به اصطلاح بهترين پاسخ، درست مي‌شود يا نه؟ مي‌گويد: خير، درست نمي‌شود؛ زيرا آنچه ثابت و ازلي و ابدي است، نوع اين حركت‌ها است، نه شخص آن حركت‌ها.

    به عبارت ديگر «حركت توسطيه»، بين مبدء و منتهي ثابت است يعني وقتي روز شد، روز حادث مي‌شود و شب تمام مي‌شود؛ اما خود روز، كه از اول صبح تا سر شب دوام دارد، اگر مبدء و منتهي نداشته باشد، گويا تمام آن توسطيه مي‌شود. پس ثابت است. وقتي براي رفتن به تهران از منزل خارج مي‌شويم، حركاتي كه در وسط راه است همه يك‌نوع حركت است به نام حركت توسطيه كه يكي است. در بين راه حركت ادامه دارد و ثابت است تا به منتهي برسد. ولي اگر مبدء و منتهي براي افلاك نباشد، اين حركت توسطيه ثابت مي‌ماند.

    اسفار اشكال مي‌كند كه اين ممكن نيست؛ زيرا آن كه ثابت است يك عنوان كلي است. شما عنوان روز را درست مي‌كنيد و آن را تا شب، ثابت نگه مي‌داريد؛ ولي اين عنوان كلي، مصداق مي‌خواهد. لحظه‌ها و «آن» هاي آن مصاديق، روز هستند. پس هر دور فلك كه شب و روز را درست مي‌كند و هر دور خورشيد كه فصل‌ها را به وجود مي‌آورد، مصداق <جزئي> آن است، نه كلي. آنچه كه محتاج به علت است مصداق‌ها و جزئيات است، نه عنوان كلي زيرا عنوان كلي؛ در ذهن است. «پس هر مورد و هر لحظه از حركت، علتي مي‌خواهد، غير از علت لحظه قبلي آن». هر گردش چرخ ماشين، اين ماشين را به اندازه خاصي به پيش مي‌برد. پس هر مصداق از اين حركت، ماشين را جلو مي‌برد. پس هر دور از اين حركت يك علت مي‌خواهد. .. علتي همراه و متغير با تغيير حركت.

    يعني هر جزء حركت فلكي، همان‌طور كه علت حوادث طبيعي است، خودش هم حادثة معلول‌اي ديگر است. اگر حادثه‌اي معلول است، علت آن هم بايد حادث باشد نه قديم. پس باز ربط حادث به قديم با اين نظريه درست نشد.
    مرحوم سبزواري سخن اسفار را توضيح مي‌دهد كه علت «مُعِدّ» كافي نيست؛ بلكه احتياج به علت مفيض است که در اينجا ميان حادث و قديم، علت مفيض‌اي که واسطه شود نداريم؛ مثلاً كسي كه از پله بالا مي‌رود، پله نهم براي رفتن به پله دهم مُعِدّ است، نه علت مفيض. بايد توان بدني براي شخص باشد، تا پله دهم را بالا رود. يعني گذشت لحظه قبل در حركت افلاك مقدمه معدّ است، براي وجود اين حركت و وجود جهان در لحظه بعد، اما وجود جهان و وجود حركت در لحظه بعد، باز نيازمند به علت مفيض جديد است. به‌قول دانشمندان جديد، نياز به انرژي و نيروي جديد دارد تا مفيض وجود جهان و حركت آن، در لحظه باشد.

    تا اينجا روشن شد كه آنچه اسدّ اقوال نزد صاحب اسفار بود در ربط حادث به قديم باز درست نبود؛ يعني خود مؤلف اسفار و مرحوم علامه طباطبايي و مرحوم سبزاوري مي‌گويند، درست نيست. پس ارسطوئيان و افلاطونيان جوابي براي «ربط حادث به قديم» ندارند. آنها اعتراف مي‌كنند كه از توضيح آن عاجز هستند. چرا؟ چون به تعميم دادن سنخيت ميان خداوند مختار و مخلوقاتش قائلند. تعميم سنخيت، اين‌ها را در خداشناسي به بن‌بست رسانده است. اسفار به‌خاطر آن‌كه نتوانسته ربط حادث با قديم را درست كند، در نتيجه نتوانسته خدا را اثبات نمايد؛ زيرا خدائي كه نمي‌تواند پديده‌هاي جهان را ايجاد كند، خدا نيست، نه تنها اينها كه كانت و هيوم هم با «چنين تصور و رسوباتي از تفكر ارسطويي از تصورشان راجع به خدا، و تعميم قانون سنخيت»، در اثبات خدا درمانده شده‌اند.

    ربط ثابت به متغير: اشكالي كه منشاء آن، تعميم قاعده سنخيت بين علت و معلول به خدا بود، در اينجا هم خود را نشان مي‌دهد. اگر عالم متغير و متحرك است و اگر خدا بسيط و ثابت است، چگونه بين اين دو ارتباط بر قرار مي‌شود؛ به طوري كه نه در خدا شناسي مشكل پيدا شود و نه تعميم قاعده سنخيت زير سؤال رود؟

    ارسطوئيان سنخيت را در تمام علت و معلول‌ها، حتي در فاعل مختار و بلكه خدا هم، جاري مي‌دانند
    پس اگر معلولي متغير و تدريجي باشد، علت آن هم بايد متغير و تدريجي باشد. حركت ماشين كه معلول چرخ است، تدريجا ما را به مقصد مي‌رساند. پس بايد هر لحظه علتي داشته باشد و به گفته تجربيون هر لحظه انرژي مي‌خواهد. به عبارت ديگر علت آن هم بايد تدريجي باشد. اين به حكم قاعده سنخيت است. بر اساس قاعده سنخيت، جهان كه تدريجي است، بايد خداي جهان هم تدريجي و در طول زمان باشد. ما مي‌گوييم خدا واحد و بسيط بالذات است. جهان در هر لحظه جديد، علت جديد مي‌خواهد. لذا طبق قانون سنخيت واحد بسيط بالذات، نمي‌تواند علت جهان باشد؛ زيرا به تناقض مي‌انجامد.
    صاحب اسفار در ج 3، فصل 21، (شبيه همان مطالب كه در ربط حادث و قديم گفت را، در ثابت و متغير هم گفته است. ولي اين بار از طريق حركت جوهري وارد مي‌شود) مي‌گويد جوهر، پيوسته در حال تغيير است: از گياه دانه درست مي‌شود؛ دانه كامل مي‌شود و... نطفه علقه و علقه مضغه. ..مي‌شود حتي چيز هاي ظاهرا ثابت، در هر لحظه از زمان تغيير مي‌كند. بنابراين با توجه به قدم ماده و سنخيت بين علل و معاليل بر اساس نظر ارسطو اين دو چنين نتيجه مي‌دهد كه تغيير ازلي است و ابتدا ندارد. خدا هم ازلي است و ربط بين خدا و تغيير(حركت) ازلي ربط بين دو ازلي است.
    چون اين تغيير هميشه ثابت است و ابتدا ندارد و ازلي است، مي‌تواند با ثابت ارتباط داشته باشد.

    در ربط بين حادث و قديم، ارسطو اين حرف را از ديگران نقل و نقد كرد. اينجا هم از ديگران نقل مي‌كند؛ اما گويا مسئله را تمام شده مي‌داند و آن اشكالات را در اينجا نمي‌آورد.

    براي ما با تأمل در اين مطلب، معلوم مي‌شود كه تمام اشكالات چهارگانه مرحوم ملاصدرا و اشكال مرحوم علامه طباطبايي در ربط حادث به قديم، در اينجا (يعني در ربط متغير به ثابت) هم صادق است.

    زيرا اولا علم ثابت كرده است كه جهان ازلي نيست. به همين جهت مرحوم علامه طباطبايي بر اسفار اشكال كرده است. البته علامه طباطبايي در حاشيه اسفار، در ربط ثابت با متغير، اشكال نكرده؛ بلكه در ربط حادث با قديم بر آن حاشيه دارد و اشكال را مطرح كرده است؛ اما همان اشكال اينجا هم مي‌آيد و فرقي بين دو مسئله نيست.

    بر اساس «قانون انتروپي فيزيك»، روز به روز انرژي پير مي‌شود. مصرف مي‌گردد و ديگر بر نمي‌گردد. نور خورشيد كه رفت، ديگر بر نمي‌گردد. بنزين كه سوخت، ديگر بر نمي‌گردد. روزي كل تغييرات متوقف مي‌شود. قانون انتروپي يا قانون پير شدن انرژي از بديهيات است؛ با توجه به اين كه هر چه نقطه پايان دارد نقطه آغازي نيز داشته است و هر كسي كه پير شده روزي هم جوان بوده و متولد شده است پس «ماده و انرژي» هم، زماني نبوده و هستي را شروع كرده است. كره زمين و ماه و خورشيد و افلاك هم حادث هستند و عمر معين دارند. علم روز هم همين را ثابت كرده است. پس ازلي نيست و اشكال چگونگي ربط حادث با قديم، دو‌باره خود را مي‌نماياند. لذا همان اشكال‌ها در ربط ثابت با متغير هم آشكار مي‌شود.

    هم اشكال مرحوم علامه طباطبايي و هم اشكالات چهارگانه صاحب اسفار كه درست است، يعني ازلي بودن تغيير و حركت، به عنوان كلي، وجود خارجي ندارد؛ بلكه در ذهن است. بحث در وجود خارجي حوادث است. وجود خارجي آنها علت مي‌خواهد. وجود خارجي، عين تشخص است و جزئي است، نه كلي. پس ازلي بودن كلي حركت و تغيير، اشكال را از بين نمي‌برد؛ بلكه هر حادثي، و هر لحظه‌اي از حركت، براي خود علت نياز دارد.

    ثانيا: حركت جوهري اسفار و طرفدارانش، مورد پذيرش نيست؛ ولي اگر آن هم پذيرفته شود و آن را ازلي و ابدي بدانند، باز اشكال پيچيده چگونگي ربط ثابت با متغير بر جاي خود باقي است. هم اشكال علوم جديد كه جهان را حادث زماني مي‌داند و هم اشكال اين كه هر لحظه‌اي از حركت، علتي مي‌خواهد غير از علت لحظه قبل. پس بايد علت‌هاي بي‌نهايت و تدريجي براي معلول هاي تدريجي وجود داشته باشد. اين با ثابت بودن خدا سازگار نيست.

    اين اشكال را صاحب اسفار در ربط حادث به قديم مطرح كرد، علامه مرحوم سبزواري هم آن را تاييد. پس چه به كشفيات روز توجه بكنيم و اشكال مرحوم علامه طباطبايي را مطرح كنيم و چه به علم روز بي‌توجه باشيم، اشكال باقي است. بر اساس اصول فلسفه ارسطوئي (در تصورشان نسبت به خدا، در تعميم سنخيت به فاعل مختار و خدا،) «ربط ثابت به متغير»، هم درست نمي‌شود



  16. #10

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۹
    علاقه
    نجوم - فيزيك - الهيات - مكانيك
    نوشته
    538
    حضور
    3 روز 5 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    350



    مسیحیت و تثلیث : بخشششم

    تثلیث توضیح ذات توحیدی خدا

    آنچه از مباحث فلسفی در بخش های قبلیهویدا بود اول اینکه :
    1 –
    خدا به عنوان واجب الوجود و قائم به ذات آفرینندهجهان است
    2 –
    خدا به عنوان وجود ثابت برای خلقت غیر ثابت – جهان را با واسط خلقکرده است و نه مستقیما
    3 –
    خدا برای ارتباط یا دخل و تصرف در امر معلول و مظروفدر زمان از واسطی استفاده میکند که مخلوق نیست اما توان ارتباط و دخل و تصرف بامخلوق را دارد

    این استدلال در مسیحیت در راز تثلیث نهفته است یعنی خدا پدربه عنوان شخص اول از تثلیث واجب الوجود و قائم به ذات است و پسر به عنوان شخص دومواسط برای خلقت و نجات و روح القدس به عنوان واسط برای نگهداری و ارتباط با جهانحضور دارد

    قبل بحث بیشتر در این مورد لازم به یاد آوری می دانم که نامیدنپدر و پسر برای دو شخصیت الهی از خدای واحد در تثلیث این است که الهیات مسیحی درفرهنگ یهودی شکل گرفته و رابطه پدری و پسری در این فرهنگ نزدیک ترین نوع رابطه برایبیان این رابطه الهی است چرا که ذات خدا نیازمند ادبیات انسانی نیست اما انسان جهتدرک الهیات ناگزیر از استفاده ادبیات انسانی است در فرهنگ قوم یهود فرزند پسر ونخست زاده در واقع وارث تمامی دارایی و امتیازات پدر است و این رابطه به لحاظاجتماعی و حقوقی منحصر به فرد است از سوی دیگر وابستگی بین پدر و پسر ارشد به حدیاست که پدر تمام آرزو ها و علایق و وظایف و موفقیت های خود را در پسر خود میبینداین نوع رابطه انسانی در حقیقت مقیاسی است برای تعریف بین دو شخصیت اول از تثلیث کهدر الهیات مسیحی و توسط خود عیسای مسیح بکار رفته است و نباید به این عناوین بانسبت های خانوادگی انسانی نگریست.

    حال متنی را از انجیل یوحتا نفلمیکنیم:
    در ازل کلمه بود.کلمه با خدا بود و کلمه خود خدا بود، از ازل کلمه باخدا بود. همه چیز به وسیلهٔ او هستی یافت و بدون او چیزی آفریده نشد.حیات از او بهوجود آمد و آن حیات نور آدمیان بود. نور در تاریکی می‌تابد و تاریکی هرگز بر آنچیره نشده‌است. مردی به نام یحیی ظاهر شد که فرستادهٔ خدا بود.او آمد تا شاهد باشدو بر آن نور شهادت دهد تا بوسیلهٔ او همه ایمان بیاورند...پس کلمه انسان شد و درمیان ما ساکن گردید. ما شکوه و جلالش را دیدیم - شکوه و جلالی شایستهٔ فرزند یگانهٔپدر و پر از فیض و راستی. شهادت یحیی این بود که فریاد می‌زد و می‌گفت: «این همانشخصی است که در بارهٔ او گفتم که بعد از من می‌آید اما بر من برتری و تقدم داردزیرا پیش از تولد من، او وجود داشت.» انجیل یوحنا باب ۱ آیات ۱-۷ و ۱۴-۱۵
    ایننوشته از یوحنا نویسنده انجیل چهارم و جوانترین شاگرد عیسای مسیح است که با آرافلاسفه ای چون ارسطو – سقراط و افلاطون آشنایی داشت.
    همانطور که گذشت افلاطون بابیان نظریه موثل خود سعی در بیان نظام خلقت داشت و در مقابل یوحنا با آوردن لوگوسیا همان کلمه خدا که عیسای مسیح است در واقع تعریفی جدید از ذات خدا و ارتباط او باجهان آفرینش دارد – یوحنا با ظرافتی خاص و شعر گونه شناخت خود از عیسای مسیح را بهعنوان پسر خدا به نگارش در آورده که در عین بیان ایمان خود - ذات خداوند را برایکسانی بیان میکند که با دید فلسفی - چرایی و علت و معلول را روش شناخت خود از عالمبیرون قرار داده اند
    آر. سی اسپرول(R. C. Sproul)، الهی دان مسیحی، در موردیوحنا ۱:۱ با اشاره به [کلمه] (Logos) (یونانی: λογος) چنین می‌نویسد: «در این آیهٔچشمگیر، Logos هم از خدا متمایز شده [کلمه نزد خدا بود] و هم با او یکی انگاشتهشده‌است [کلمه خدا بود]. این جمعِ به ظاهر اضداد تاثیر بسیاری بر شکل گیری آموزهٔتثلیث دارد زیرا به موجب آن، Logos به عنوان دومین شخصِ تثلیث ظاهر می‌شود. کلمه بهلحاظ شخص از پدر متمایز است، اما با او همذات می‌باشد
    دکتر دانِیل بی. والاساستاد زبان یونانی، در مورد اهمیت ساختار فراز اینچنین توضیح می‌دهد:«ساختاری کهانجیل نگار انتخاب کرده، موجزترین شکل ممکن بود برای بیان این اندیشه که «کلمه» خدابود، اما متمایز از پدر.» بدین ترتیب تشخص کلام(اقنوم پسر-عیسی مسیح) متمایز ازتشخص پدر اما همذات با وی می‌باشد.

صفحه 1 از 38 123112131 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود