جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دو يار بى وفا ............!

  1. #1

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,902
    حضور
    84 روز 14 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40511

    مطلب دو يار بى وفا ............!




    با سلام

    سرگذشت ضحاك را طبرسى از خود وى چنين نقل مى كند: گفت من و مالك ابن نضر ارحبى بر امام حسين عليه السلام وارد شديم و با عرض سلام در محضر وى نشستيم ، ما را خوش آمد گفت و فرمود به چه منظورى نزد من آمده ايد؟
    گفتيم براى عرض سلام و دعاى عافيت شرفياب گشته ايم تا هم تجديد عهدى شده باشد و هم به شما خبر دهيم كه مردم كوفه براى جنگ با شما آماده اند
    امام گفت حسبى الله و نعم الوكيل و چون خواستيم مرخص شويم و با سلام و دعا خداحافظى كرديم ،
    فرمود چه مانعى داريد كه مرا يارى نماييد؟
    رفيق من مالك بن نضر گفت هم قرض داريم و هم گرفتار زن و بچه ايم ،
    من گفتم مرا نيز همين گرفتارى هاى قرضى و زن و بچه هست اما در عين حال اگر به من حق مى دهى كه هرگاه بى ياور شدى و يارى من ديگر تو را مفيد نباشد، به راه خود بروم براى فداكارى تا آن موقع حاضرم .
    امام با همين شرط مرا پذيرفت ، نزد وى ماندم و چون روز عاشورا ياران وى به شهادت رسيدند و دشمن به خود و جوانان او راه پيدا كرد و از ياران امام جز دو نفر يعنى سويد بن عمرو بن ابى مطاع خشعمى و بشر بن عمرو حضرمى كسى باقى نماند، گفتم اى فرزند رسول خدا مى دانى كه من و تو را قرار بر اين بود كه تا براى تو ياورانى باشند بمانم و يارى كنم و آنگاه كه ياران تو كشته شدند آزاد باشم تا بروم ؟
    فرمود راست گفتى ، اما چگونه از دست اين همه لشكر مى گريزى اگر راهى دارى مرا با تو كارى نيست ،
    ضحاك مى گويد من آنگاه كه اصحاب عمر بن سعد اسب هاى ما را پى مى كردند، اسب خود را در خيمه اى ميان خيمه ها بسته بودم و پياده جنگ مى كردم و تا آنجا توفيق داشتم كه دو نفر از دشمنان امام را كشتم و دست ديگرى را بريدم ،
    و آن روز چندين بار امام درباره من گفت ال تشلل ، لا يقطع الله يدك ، جزاك الله خيرا من اهل بيت نبيك صلى الله عليه و آله و آنگاه كه مرا اذن رفتن داد اسب خود را بيرون آوردم و بر پشت او نشستم و او را زدم تا بر كنار سم هاى خود ايستاد آنگاه جلوش را رها كردم و ناچار لشكريان دشمن به من راه دادند تا از صف آنها بيرون رفتم و يازده نفر مرا تعقيب كردند و نزديك بود كه مرا دريابند و گرفتار شوم اما كثير بن عبدالله شعبى و ايوب بن مسرح خيوانى و قيس بن عبدالله صائدى مرا شناخته و به شفاعت آنان خدا مرا نجات داد.
    درست است كه بايد بر حال اين مرد هم تاسف خورد كه از چنان سعادتى دست كشيد، و چنان امامى را تنها گذاشت و چنان فرصتى را به رايگان از دست داد، با آنكه مى توانست او هم يكى از امثال حبيب بن مظهر اسدى و برير بن خضير همدانى باشد، اما وضع او با مردم كوفه بسيار فرق دارد، اين مرد نامه به امام ننوشته بود، و پيمان فداكارى نبسته بود، و با مسلم بن عقيل بيعت نكرده بود،
    و هنگامى كه خدمت امام رسيد همانچه را انجام داد مدعى شد و دم از جانبازى و فداكارى تا هر جا كه باشد نزد، و خود گفت كه تا كجا حاضرم ،
    اما مردمى كه با مسلم بيعت كرده بودند، در شب نهم ذى حجه او را تنها در ميان كوچه هاى كوفه گذاشتند و اگر زنى او را به خانه خود راه نمى داد و سيرآب نمى كرد، كسى نبود كه اين مقدار خدمت را انجام دهد.


    بررسى تاريخ عاشورا
    دكتر محمدابراهيم آيتى

    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  2. صلوات ها 4


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود