جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: ··▪▪••●●: یادی از آن روزها (مستند) :●●••▪▪··

  1. #1

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    538
    حضور
    2 روز 12 ساعت 26 دقیقه
    دریافت
    24
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2368

    دعوت ··▪▪••●●: یادی از آن روزها (مستند) :●●••▪▪··




    بسم رب الشهدا و صدیقین

    ما و دوستانمان بر آن شدیم که با مصاحبه و تهیه گزارش از همرزمان شهیدان " گوشه ای از ایثار و دلاوریهای شهدا را تحت عنوان" یادی از آن روزها" ثبت کنیم .
    که انشاالله قسمتی از آن را خدمت شما عرض خواهم کرد.

    و قبل از آن سخنی از امام راحل :

    چه کوته نظرند آنهایی که خیال می کنند چون ما در جبهه به آرمان نهایی نرسیده ایم پس شهادت و رشادت و ایثار و از خود گذشتگی و صلابت بی فایده است در حالی که صدای اسلام خواهی آفریقا از جنگ هشت ساله ماست .علاقه به اسلام شناسی مردم در آمریکا و اروپا و آسیا و آفریقا یعنی در کل جهان از جنگ هشت ساله ماست .

    سخن رهبری :

    فتنه گر یک تکه حق " یک تکه باطل " را می گیرد اینها را با هم مخلوط می کند " در کنار هم می گذارد آنوقت کسانی که دنبال حقند "آنها هم برایشان امر مشتبه می شود .

    ادامه دارد...



    ویرایش توسط Aviny : ۱۳۸۹/۰۹/۰۵ در ساعت ۰۰:۴۷
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم

    اللهمَ اَغنِنی بِحَلالِکَ عَن حَرامِک وَ بِفَضلِکَ عَمَّن سِواک

    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم



  2. صلوات ها 6


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    538
    حضور
    2 روز 12 ساعت 26 دقیقه
    دریافت
    24
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2368



    1- قسمت

    راوی : برادر جانباز جناب آقای داداشی

    کم کم داشتم خودمو واسه ی رفتن به خط مقدم آماده می کردم از بچه های محل حسن رو دیدم که تازه از مرخصی برگشته بود آخه ما با هم توی گردان مخابرات (لشگر 25 کربلا ) بودیم . اون پاسدار رسمی سپاه بود و من سرباز وظیفه .

    تا منو دید بهم گفت : کجا؟ گفتم خط مقدم . گفت اجازه میدی من بجای تو برم .بهش گفتم امروز نوبت منه تو تازه اومدی .
    قبول نکردم دیدم خیلی اصرار میکنه به دست و پام افتاد تا منو راضی کنه . دست انداخت دور گردنم . صورتمو بوسید خواهش کرد .
    گفتم پس فرمانده ها چی ؟ گفت؟ خودم درستش میکنم .هماهنگی های لازم را انجام داد به جای من رفت .
    پانزده روزی گذشت تا نوبت من شد .وقتی به خط رسیدم بچه ها در حال عقب نشینی از خاک شلمچه بودند .

    تولایی رو دیدم (کسی که با حسن به خط اومده بود ) گفتم : حسن کو ؟ گفت؟ پاش تیر خورد موقع عقب نشینی بود به من گفت برگرد عقب " اما خودش همانطور که تیر اندازی می کرد به جلو می رفت ... دیگه ندیدمش .
    حال از اون موقع سالها می گذره .
    خودش که برنگشت
    اما بچه های تفحص " استخوناشو پیدا کردند و برای پدر و مادرش فرستادند ...

    هنوز وقتی پدر و مادرشو می بینم خجالت می کشم
    مخصوصا مادرشو

    روحش شاد و راهش پر رهرو باد

    ادامه دارد...
    ویرایش توسط Aviny : ۱۳۸۹/۰۹/۰۵ در ساعت ۰۱:۱۳
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم

    اللهمَ اَغنِنی بِحَلالِکَ عَن حَرامِک وَ بِفَضلِکَ عَمَّن سِواک

    الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم



  5. صلوات ها 7


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود