جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: نوشتن كتاب خاطرات شهید حاج یونس زنگی آبادی به دست خود شهید

  1. #1

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,197
    حضور
    143 روز 19 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93051

    نوشتن كتاب خاطرات شهید حاج یونس زنگی آبادی به دست خود شهید




    نوشتن كتاب خاطرات شهید حاج یونس زنگی آبادی به دست خود شهید

  2. صلوات ها 4


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,197
    حضور
    143 روز 19 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93051



    روایاتی از زندگی سردار شهید حاج یونس زنگی آبادی


    حسین گفت : پدرش شصت و دو سالش است . شاید خدا فرزندی به او ندهد .

    شاید هم فرزندی بدهد که هفت پشت ما به خاطر او آمرزیده شویم .

    عید قربان همان سال یونس به دنیا آمد و از همان بچگی صدایش می کردند حاج یونس
    ***

    تا وقتی پدرش زنده بود جلوی هیات های عزاداری آینه و قرآن می گرفت .

    بعد از فوتش امام جماعت مسجد گفت : کی حال داره امسال آینه و قرآن بگیره ؟

    یونس از جا بلند شد . غوغایی توی جمعیت افتاد .

    از دوازده سالگی یتیم شد .
    ***

    به شوهرم گفتم از حاج یونس بپرس برای چی نمی آید خانه ما ؟

    گفت حاج یونس گفته : هر وقت حساب سال خودت را کردی و

    خمس مالت را دادی من هم می آیم .
    ***

    آمد خواستگاری .

    با یک جلد قرآن و مفاتیح .

    رساله امام را قبلا آورده بود .
    ***

    یک برگه بزرگ آورد بیرون و بسم الله گفت .

    شرایطش را نوشته بود .

    همه ش از جبهه و ماموریت و مجروحیت و شهادت گفته بود .

    و اینکه من با شرایط سخت حاج یونس بسازم تا با هم ازدواج کنیم .

    شرط کرده بود مراسم عقد توی مسجد باشد .
    ***

    گفتم من فقط دوست دارم مهریه ام یک جلد قرآن باشد.

    گفت : نه ! یک جلد قرآن نمی شود . یک جلد قرآن با یک دوره کتاب های شهید مطهری .
    ***

    - همه را دعوت کرده بود مسجد .

    از سپاه کرمان هم آمده بودند .

    دعای کمیل که تمام شد عاقد توی جمعیت دنبالم می گشت .

    تازه فهمیدند مراسم عقد حاج یونس است .
    ***

    یک قدح آب آورد .

    گفت : روایت است هر کس شب عروسی اش پای زنش را بشوید و آبش را

    در خانه بریزد ، تا عمر دارند خیر و برکت از خانه شان نمی رود .

    به شوخی گفتم : پاهای من کثیف نیست .

    گفت : مهم این است که ما به روایت عمل کنیم .
    ***


    سه روز قبل از محرم عروسی کردیم

    وضو گرفتیم و دعای کمیل ، توسل و زیارت عاشورا خواندیم .

    گفت : من دعا می کنم تو آمین بگو :

    اول شهادت

    دوم حج ناگهانی

    سوم اینکه بچه اولش پسر باشد و اسمش را بگذارد مصطفی .

    همه اش مستجاب شد
    ***

    می رفتیم برای تحویل خط

    گفت بذار من پشت فرمان بنشینم .

    توی راه یک خمپاره شصت خورد کنارمان .

    به خط که رسیدیم گفت : یک تکه پارچه نداری دستم را ببندم ؟

    ترکش خورده بود توی ساعدش و خون از دست و آستینش می چکید .

    وقتی اعتراض کردم که چرا با زخم دستش رانندگی کرده گفت :

    ما می خواهیم خط را تحویل بگیریم .

    زشت است آدم توی این شرایط بگوید دستم زخمی شده .
    ***

    قرار بود روی دژ شهید همت دو تا سنگر بسازیم .

    خیلی خسته شده بودیم .

    حاج حسین که با او خودمانی تر بود ، گفت : اگر قرار است سنگر جلویی را بسازیم ، لطف کن دو تا چوب کبریت بده بذاریم لای پلکهامان تا نخوابیم .

    می خندید و می گفت : تا شما را شهید نکنم ول کن نیستم .

    مجبورمان کرد تا صبح دو تا سنگر بسازیم
    ***

    به غیر از آب قمقمه آب دیگری نداشتیم

    دستور داد هر کس آب دارد بدهد به اسیرهایی که از دیشب توی محاصره بودند .

    ***

    سرزده آمد خانه مان . چون چیزی توی خانه نبود مادر رفت و شیرینی خرید .

    لب به آنها نزد .

    گفت : من نمی خورم تا یادتان باشد خودتان را برای من به زحمت نیاندازید و هر چه توی خانه بود ، همان را بیاورید .
    ***

    سنگر کمین آن قدر به عراقی ها نزدیک بود که صدای برخورد قاشق با بشقاب را عراقی ها می فهمیدند .

    تازه از مکه برگشته بود . رفت توی سنگر و بچه های سنگر را بوسید و بغل کرد .

    گفت : چند تا تسبیح آورده ام که به عزیزترین بچه های جبهه بدهم . تسبیح ها را داد به بچه های همان سنگر .

    می گفتند: می مانیم تا شهید شویم یا شما از پشت بیسیم بگویید برگردیم .
    ***

    حدود چهل پل شناور را به هم وصل کردیم .

    حاجی گفت : حس نظامی من می گوید بیست و چهار ساعت کار را تعطیل کنیم .

    بعد از دو روز برگشتیم . چند خمپاره خورده بود روی پل . پل ها از هم جدا شده بودند .

    گفته بود : کار را تعطیل کنید تا عراقی ها خمپاره هایشان را بزنند .
    ***

    تازه بچه دار شده بود . گفتم : دلت برای بچه ات تنگ نشده ؟

    جبهه و جنگ بس نیست ؟

    لبخند زد و گفت : اگر صد تا بچه داشته باشم و روزی صد مرتبه هم خبر بیاورند بچه ات را ازت گرفته اند ،

    من دست از خمینی بر نمی دارم و جبهه و جنگ را بر همه چیز ترجیح می دهم .
    ***

    موقعیت حاجی خیلی خطرناک بود .

    از پشت بیسیم گفت اگر من شهید شدم ، حاج یونس فرمانده لشکر است .
    ***

    ساعت هشت شب ترکش خورد به کتفش .

    از ترس اینکه خاکریز تمام نشود یا اینکه حاج قاسم بفهمد ، تا ساعت چهار صبح ادامه داد و کار را تمام کرد .

    دو سه روز بعد دیدمش .

    از بیمارستان فرار کرده بود .

    گفت : هنوز یک دستم سالم است .
    ***

    آخرین باری که آمده بود مرخصی گفت : حاج قاسم اسم تیپ ما را گذاشته امام حسین .

    دوست داری اسم تیپ ما چی باشه ؟

    گفتم : هر چی خودت دوست داری .

    گفت : چون اسم تیپ ما امام حسین است ، دوست دارم مثل امام حسین شهید شوم .
    ***

    گفت : من که شهید شدم باید مرا از روی پا بشناسیدم .

    دوست دارم مثل امام حسین شهید شوم .

    روی تابوت را که کنار زدم جای سر ، پاهایش بود .


    گرفته از وب زنگی آبادی

  5. صلوات ها 6


  6. #3

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    علاقه
    مطالعه کتاب
    نوشته
    125
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    432



    برادر عزیز می شه لطف کنید و بگید اسم این کتاب چیه؟

  7. صلوات ها 4


  8. #4

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,197
    حضور
    143 روز 19 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93051



    نقل قول نوشته اصلی توسط میثم نمایش پست ها
    برادر عزیز می شه لطف کنید و بگید اسم این کتاب چیه؟
    خاطرات شهید حاج یونس زنگی آبادی

  9. صلوات ها 4


  10. #5

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۳
    علاقه
    پیرامون مهدویت
    نوشته
    51
    حضور
    1 روز 9 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    101

    عجیب ترین شهید تاریخ ایران




    شهید حاج یونس زنگی آبادی

    http://www.aparat.com/v/cO0B2
    بیداری مهدوی با شور , شعور و شعار حسینی . وبلاگ بیداری مهدوی ( http://bidariemahdavi.mihanblog.com ) .

    کانال بیداری مهدوی در آپارات : http://www.aparat.com/ahmad1811367

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود