صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: چرا نام ائمه در قرآن نیامده است؟

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    1,899
    حضور
    3 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    39
    صلوات
    13135

    چرا نام ائمه در قرآن نیامده؟




    با سلام با توجه به اینکه قران کتاب کاملی است چرا نام ائمه در آن نیامده؟
    از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
    زده ام فالی و فریاد رسی می آید . . .

  2. صلوات ها 6


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    2,644
    حضور
    1 روز 12 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    11247



    گاهي برخي از مخالفات شيعة اماميه اشكال مي‌كنند كه اگر آن طوري كه شما مي‌گوييد، امامت از اصول دين است و امامان بعد از رسول خدا«صلي الله عليه و آله» دوازده نفر از ذريّة رسول خدايند، و اين مسأله از اهميّت فراواني برخوردار است، چرا در قرآن سخني از امامت به ميان نيامده است؟ چرا نام ائمة اهل بيت و مقام پيشوايي و امامت آنان در قرآن به طور صريح نيامده است؟ اگر آن چنان كه شيعه مي‌گويد؛ امامت از اهميّت به سزايي در جامعه برخوردار است، بايد به طور صريح در قرآن آمده باشد. در حالي كه چنين نيست. ما در صدد آنيم كه در اين بحث به اين مسأله بپردازيم.

    ديدگاه‌هاي مختلف

    در پاسخ به اين كه چرا نام اهل بيت «عليهم السلام» به طور صريح در قرآن نيامده است، سه ديدگاه مطرح است:

    الف) ديدگاه افراطي

    در اين ديدگاه گفته‌ مي‌شود نام اهل بيت عليهم السلام و مقام پيشوايي آنان در قرآن به طور صريح بوده ، ليكن پس از وفات پيامبر خدا«صلي الله عليه و آله» و در عصر جمع آوري قرآن و تدوين آن، قرآن تحريف گشته و نام اهل بيت از قرآن ساقط شده است.

    اين ديدگاه در ميان فريقين طرفداراني بسيار اندك دارد .استناد اين افراد چيزي جز روايات نيست، رواياتي كه از نظر سند و دلالت مخدوش و بسياري از مصادر آن‌ها بي‌اعتبارند. ابن شنبوذ بغدادي از علماي اهل سنّت ، آية شريفة (وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ بِبَدْرٍ وَ اَنْتُمْ اَذِلّةُ...)[1] را چنين قرائت مي‌كرده‌ است (وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللهُ بِبَدْرٍ ـ بسيف عليّ ـ وَ اَنْتُمْ أَذِلَّة) …[2] او تأويل آيه و مورد نزول آن را با تنزيل خلط كرده، بدون آنكه بر اين توهّم خود دليلي اقامه كند.

    محدّث نوري از علماي شيعه، انگيزه‌اش در تدوين « فصل الخطاب» اثبات همين مدعاست كه نام اهل بيت در قرآن بوده و به تحريف ساقط شده است .

    وي در دليل نهم خود مي‌گويد: «نام اوصياي خاتم پيامبران و دختر ايشان حضرت زهراي مرضيه عليها السلام و برخي از صفات ويژگي‌هاي آنان در تمام كتاب‌هاي آسماني گذشته بوده است... پس بايد نام آنان در قرآن نيز كه سيطره بر كتاب‌هاي پيشين دارد و كتاب جاودانه است، بوده باشد.»[3]

    در واقع محدّث نوي با اين قول، ناخواسته با خود قرآن مخالفت كرده است، چون اگر قرآن سيطره بر كتاب‌هاي آسماني پيشين دارد، همان‌گونه كه فرموده: (وَ اَنْزلْنا إلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكتابِ وَ مٌهَيْمناَ عَلَيْه)[4]

    بايد قرآن معيار صحّت و سقم محتواي كتاب‌هاي پيشين باشد و تكليف آنها را تعيين كند، ليكن محدّث نوري معيار صحت و سقم آيات قرآن را كتاب‌هاي آسماني قبل مي‌داند و تكليف قرآن را با آنها روشن مي‌كند، از اين رو حكم به تحريف قرآن كرده مي‌گويد: «نام ائمه از قرآن ساقط شده است.»

    ب) ديدگاه تفريطي

    در اين ديدگاه گفته مي‌شود، نه تنها نام اهل بيت در قرآن نيامده بلكه هرگز مقام پيشوايي و امامت آنان به طور مطلق در قرآن مطرح نشده است و هر آيه‌اي كه دربارة اهل بيت به طور عام و يا امام علي«عليه‌السلام» به طور خاص نازل شده باشد تنها بيان كنندة فضايل و مناقب آن‌هاست. و خداوند از امامت آنان سخني به ميان نياورده است .

    اين ديدگاه جمهور اهل سنّت است كه ضعف آن در بررسي تطبيقي آيات ولايت، بيان شده است.

    ج)ديدگاه معتدل

    اين ديدگاه جمهور متكلّمان، مفسّران محدثان شيعه است. آنان بر اين باورند كه هرچند نام اهل بيت به طور صريح در قرآن نيامده است، ليكن خداوند آياتي متعدد دربارة پيشوايي اهل بيت ـ به ويژه امام علي«عليه‌السلام» و مناقب آنان نازل كرده است و پيامبر خدا «صلي الله عليه و آله» كه مبيّن و معلّم آيات خدا است، آنها را به طور صريح و روشن براي امّت بيان كرده است، به گونه‌اي كه اگر جهالت‌ها و عنادها رخت بربندد براي همگان اين مطلب روشن و هويدا خواهد شد.

    در منابع فريقين رواياتي به چشم مي‌خورد كه دلالت بر حجم عظيمي از آيات قرآن دربارة اهل بيت «عليهم السلام» دارد.

    حكمت عدم تصريح

    ممكن است كسي سؤال كند: گرچه به طور اجمال ذكري از اهل بيت مخصوصاً امام علي«عليه‌السلام» در قرآن شده است، ولي چرا به طور صريح و شفاف اسامي آنان در قرآن نيامده است تا هر گونه شك و شبهه‌اي را از ميان بردارد؟ در اينجا به جواب‌هايي اشاره مي‌كنيم:

    1- قرآن كريم، كتابي است آسماني كه در آن كليّات اموري كه متكفّل سعادت بشر در دنيا و آخرت است بيان گرديده، و شرح اسرار و دقايق و حقايق و جزئيات آن به نبّي اكرم اسلام«صلي الله عليه و آله» واگذار گرديده است. همان طور كه تفصيل همة آيات در تمامي ابواب به عهدة آن حضرت محوّل شده، تشريح آيات امامت نيز به او واگذار شده است. خداوند متعال گفتار رسول خود را به طور مطلق امضا كرده است، آنجا كه مي‌فرمايدأَنْزَلْنا إلَيْكَ الذِّكرَ لِتُبَيِِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَيهِم) [5]«و ما به سوي تو ذكر (قرآن) تفسير و تبيين و تعيين مصداق آيات قرآن ذكر كرده براي ما حجيت دارد. و با مراجعه به روايات فريقين مشاهده مي‌نماييم كه آيات بسياري بر اهل بيت«عليهم السلام» تطبيق شده است .

    ابو بصير مي‌گويد:‌از امام صادق«عليه‌السلام» دربارة آية (أطِيعُوا اللهَ وَ أطِيعُوا الرَّسولَ وَ أُولِي الأمرِ مِنّْكُمّ([6] پرسيدم فرمود: (أُولِي الْأمر( علي بن ابي‌طالب و حسن و حسين«عليه‌السلام» است. گفتم: مردم مي‌گويند: چرا نام علي و اهل بيت ايشان در كتاب خدا نيست؟ فرمود: به آنان بگو: نماز بر رسول خدا«صلي الله عليه و آله» نازل شد ولي خداوند ركعات آن را كه سه يا چهار تاست (در كتابش) نام نبرد، تا آنكه رسول خدا«صلي الله عليه و آله» آن را براي مردم تفسير كرد. زكات بر ايشان نازل شد ولي اينكه از چهل درهم، يك درهم زكات دارد را نام نبردند تا آن كه رسول خدا«صلي الله عليه و آله» براي آنان مقدار زكات را تفسير كرد. و حج نازل شد و خداوند به مردم نفرمود هفت بار طواف كنيد تا آنكه رسول خدا«صلي الله عليه و آله» براي آنان تفسير كرد. آيه (أطِيعُوا اللهَ وَ أطِيعُوا الرَّسولَ وَ أُولِي الأمرِ مِنّْكُمّ( نيز دربارة علي و حسن و حسين«عليه‌السلام» نازل شد و رسول خدا«صلي الله عليه و آله» (آن را تفسير كرد) و دربارة علي«عليه‌السلام» فرمود: هر كس من مولاي اويم (و اطاعت من بر او واجب است) علي هم مولاي اوست و (اطاعتش بر او واجب است) و فرمود: شما را به كتاب خدا و اهل بيتش سفارش مي‌كنم. من ازخدا خواسته‌ام بين‌ آن دو جدايي نيندازد تا بر من در سر حوض (كوثر) وارد شوند، و خدا هم آن را به من عطا كرد.

    و نيز فرمود: شما (لازم نيست) چيزي به آنان ياد دهيد، آنان از همة شما آگاه‌ترند. و فرمود: آنان شما را از در هدايت بيرون نمي‌برند و به در گمراهي نمي‌آوردند. اگر رسول خدا ساكت مي‌شد و اهل بيت خود را كه مراد اين آيه است معرفي نمي‌فرمود، آل فلان و آل فلان ادعا مي‌كردند. لكن خداوند در كتاب خود، سخن پيامبرش را تصديق كرد و (دربارة اهل بيت) چنين نازل فرمود: (إنَّما يُريدُ اللهَ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الّرجْسَ أهّلَ الْبيتِ وَ يُطَهِرَكُمْ تَطْهيراً)[7] پس علي و حسن و حسين عليهم السلام تنها مراد از اهل بيت در اين آيه بودند و رسول خدا«صلي الله عليه و آله» آنان را زير كسا آوردند و فرمودند: «خدايا براي هر پيامبري اهلي و (افراد ) ارجمندي است، و اينان اهل من و افراد ارجمند من هستند...».[8]

    2 - شايد يكي از حكمت‌هاي عدم تصريح نام ائمه در قرآن و واگذاشتن تبين آيات در اين زمينه به عهدة پيامبر خدا«صلي الله عليه و آله» آزمون امت بوده كه در سرنوشت نسل‌ها اثر مستقيم دارد.

    براي توضيح اين مطلب تذكر چند نكته ضروري است،

    الف) آزمون خداوند از همة افراد بشر و نيز تمام امت‌ها قطعي است همان‌گونه كه قرآن به صراحت به آن اشاره كرده است .

    ب) شيوة آزمون خداوند از افراد و امّت ها متفاوت است، برخي را با گل خشكيده كه در آن روح دميده امتحان مي‌كند؛ مانند امتحان خداوند از فرشتگان،[9] و برخي را با ممنوعيّت از ماهي‌گيري، در روز شنبه و فراواني ماهي در همان روز در نهرها، مانند امتحان يهوديان،[10]... و بلاخره هر فردي و امّتي را با امتحان‌هاي گوناگون در سطوح مختلف و شيوه‌هاي متفاوت مي‌آزمايد.

    ج ) يكي از آزمون‌هاي الهي از اين امّت در چگونگي پيروي آنان از پيامبر خداست. خداوند براي اجراي اين آزمون و پيش‌گيري از هر نوع عذر و بهانه، مقدمات آن را بدين گونه فراهم كرد:

    1 - حرمت و منزلت رسولش را به امّت نماياند.[11]

    2 - اطاعت از دستور پيامبرش را صادر كرد.[12]

    3 ـ پيامبر«صلي الله عليه و آله» نيز بر لزوم و ضرورت اطاعت از سنّت خود و پيروي از دستورات خود در تمام اعصار تأكيد كرده است، و وقوع تخلف را در اين امّت پيش‌بيني و امت را از اين تخلف و نافرماني، بر حذر داشته‌اند. پيامبر اكرم«صلي الله عليه و آله» فرمود:«يوشك الرجل متكثاً في أريكه يحدّث من حديثي، فيقول: بيننا و بينكم كتاب الله ـ عزّوجل ـ فما وجدنا فيه من حلال استحللناه و ما وجدنا فيه من حرام حرّمناه، ألا! و انّ ما حرّم رسول الله مثل ما حرّم الله ...»؛[13] «نزديك است مردي بر اريكة قدرت تكيه زند و چون از حديث من سخني به ميان مي‌آيد مي‌گويد: بين ما و شما كتاب خداست، هرچه حلال در آن يافتيم حلال مي‌شمريم، و هرچه در آن حرام يافيتم حرام مي دانيم. (سپس پيامبر خدا فرمود:) آگاه باشيد هر آنچه را رسول خدا حرام كرد همانند آن چيزي است كه خداوند حرام كرده است...»

    د) خداوند در اين پيروي و اطاعت، تفاوتي بين دستورها و تبيين‌هاي رسولش نگذاشته است و هيچ مرزبندي در قرآن و در روايات در اين مورد بين امر و اعتقادي و غير اعتقادي فرعي نيست. از اين رو كسي نمي‌تواند بهانه كند يا عذر بياورد. و بگويد:‌ چون فلان مسئله جزو‌ اعتقادات است، مثلاً مسئلة امامت كه يكي از اركان مذهب شيعه است، بايد اسامي امامان اهل بيت در قرآن به صورت نصّ بيان مي‌شد، نه آنكه در ظاهر آيات به صورت كليّ مطرح شود و پيامبر خدا آن را ـ مانند مسائل ديگر ـ تبيين كند. ما دلايلي بر اين عذرها نمي‌شناسيم، بلكه اطلاق پيروي از رسول خدا و تأكيد فراوان بر آن، اين مرزبندي را در هم مي‌شكند.

    نتيجه اين كه: خداوند متعال در اين مسئله مهم ؛ يعني ذكر اسامي امامان از اهل بيت عليهم السلام در قرآن امت اسلامي را امتحان كرده تا نفوسي كه در مقابل دستورات خدا و پيامبر تسلميند، از نفوس متمرد و سركش جدا شده و شناسايي شوند.

    3 - مرحوم سيدعبدالحسين شرف الدين در رسالة «فلسفة الميثاق و الولاية»[14] در پاسخ به اين كه چرا قرآن كريم تصريح به خلافت اميرالمؤمنين«عليه‌السلام نكرده، تا مجالي براي تأويل معاندين نباشد، مي‌گويد: «عرب به طور عموم و قريش به صورت خصوص ملاحظه نمود كه رسول خدا«صلي الله عليه و آله» براي پيشبرد اهداف خود كه همان اهداف اسلام است از راه‌هايي استفاده نمود كه يكي از آن‌ها قلع و قمع مخالفان و معاندين با شمشير علي بن ابي طالب«عليه‌السلام» و ديگران بود، لذا برخي كه اقوام و افراد عشيرة خود را در جنگ‌ها از دست داده بودند، كينه و خشم خود را از رسول خدا«صلي الله عليه و آله» در دل داشتند.

    بعداز وفات رسول خدا تعصب و كينة خود را بر شخصي پياده كردند و ريختند كه نمونه و افضل عشيرة پيامبر؛ يعني علي بنابي طالب بود. نزد آنان او تنها كسي بود كه مي‌توانست همة آن حقدها و كينه‌ها بر او جاري شود، لذا در كمين او نشسته و تمام زندگي او بر هم ريخته، هرچه در توان داشتند بر ضدّ آن حضرت«عليه‌السلام» و ذريّة او به كار گرفتند... .

    از طرفي ديگر كرامات و فضايل امام علي«عليه‌السلام» و نزديكي او به سوي خدا«صلي الله عليه و آله» را كه مشاهده مي‌كردند، حسد در دل آنان پديد آمده و مترصّد بودند تا در زمان مناسب آن را به هر شكلي ممكن بر سر حضرت ريخته و از او انتقام گيرند.

    و از جانب ديگر عرب نظر بر اين داشت كه خلافت در اين قبايل خود بگردد، لذا از ابتدا، قبل از وفات رسول خدا«صلي الله عليه و آله» بر اين توافق كردند كه به هر نحو ممكن خلافت را از خاندان بني‌هاشم بيرون كرده و خود صاحب آن شوند. آنها چنين گمان مي‌كردند كه اگر بعد از رسول خدا خليفة اول از بني‌هاشم باشد در ادامه نيز به بني هاشم خواهد رسيد، و لذا از ابتدا اصرار بر اين داشتند كه خلافت به دست آنان نرسد. و به همين جهت آن را از نصّ خارج كرده و به شورا و انتخاب واگذار نمودند... لذا عمر بن خطاب در مناظره‌اي كه با ابن عباس در مسألة خلافت داشت مي‌گويد «قريش كراهت دارد تا در شما نبوّت و خلافت جمع شود».[15]

    از اينجا استفاده مي‌شود كه امر امامت بسيار مسألة سخت و دشوار بوده است، زيرا از طرفي از اصول دين است كه بايد از جانب پيامبر«صلي الله عليه و آله» براي مردم تبيين شده و تبليغ گردد و چاره‌اي از آن نيست. و از طرفي ديگر پيامبر عواقب اين تبليغ را در بين معاندين و كينه توزان مشاهده مي‌نمايد، نكند كه با ابلاغ آن، هرج و مرجي در جامعه پديد آيد، آشوب از جانب كساني كه هرگز حاضر نيستند زير بار حكومت امام علي«عليه‌السلام» رفته و او را اطاعت كنند. خداوند متعال از كينه و قصد و غرض آنها آگاه است كه چه نقشه‌هايي كشيده تا به اهداف شوم خود برسند، آنها حاضرند براي رسيدن به آن اهداف دست به هر كاري زده، حتّي قرآن را نيز تحريف نمايند و آنچه تصريح شده را حذف كنند. در صورتي كه پيامبر مصرّ بر آن باشد تا وصيّ خود را به هر نحو ممكن جانشين خود كرده و حتّي خداوند متعال نيز به طور صريح در قرآن به امامت او اشاره كرده و نام او را نيز ذكر كند. لذا حكمت و لطف خداوند متعال چنين اقتضا كرد كه امامت و اسم امامان را به طور صريح و آشكار در قرآن ذكر نكند؛ زيرا با اين كار ضرر و خطر عظيمي از اين جانب متوجه اسلام و كتاب آسماني آن مي‌شد...

    نشانه‌هاي حركات و مقابله‌ها با خلافت امام علي«عليه‌السلام» و تمهيد مقدمات براي تصاحب خلافت، از اواخر عمر پيامبر پديدار شد، در شب عقبه گروهي قصد ترور پيامبر«صلي الله عليه و آله» را داشتند .در روز پنجشنبه چند روز قبل از وفات آن حضرت، مانع نوشتن وصيت شدند تا مبادا نامي از امام علي و اهل بيت«عليهم السلام» به عنوان خلفاي بعد از پيامبر«صلي الله عليه و آله» در آن آورده شود. در فرستادن لشكر اسامة بن زيد براي مقابله با لشكر روم، با دستورات اكيد حضرت براي پيوستن به لشكر، مخالفت كردند تا مبادا خلافت براي امام علي«عليه‌السلام» تمام شده و از آن محروم شوند.

    به اين جهات و جهات ديگر خداوند متعال حكمتش اقتضا نمود تا به طور صريح به امامت اهل بيت عليهم السلام اشاره نكرده و نام آنها را در قرآن ذكر نكند. بلكه پيامبرش را مأمور كرد تا امر امامت حضرت علي«عليه‌السلام» را از طريقي ديگر دنبال كند كه مطابق با مقتضاي حال بود و حكمت و مصلحت اسلام و مسلمين نيز در نظر گرفته شود. پيامبر«صلي الله عليه و آله» نيز در اين زمينه از هيچ كوششي فرو گذار نكرد . او در طول بيست و سه سال بعثت خود با اسلوب‌هاي مختلف و در مواقع گوناگون هر جا كه مناسب مي‌ديد ولايت و امات امام علي«عليه‌السلام» و اهل بيتش را به مردم گوشزد مي‌كرد تا حجّت براي مردم تمام شده و اين اصل مهم از اصول دين مجهول و مبهم نماند. از همان شروع بعثت كه امر به انذار عشيرة خود از جانب خداوند متعال آمد، در آخر سخنان خود خطاب به عشيره‌اش فرمود: «إنّ هذا ـ عليّ أخي - و وصيّي و خليفتي من بعدي، فاسمعوا له و أطيعوا»؛[16]«همانا اين ـ علي برادر و وصي و جانشين بعد از من است، پس سخن او را گوش فرا داده و از او اطاعت نماييد.»

    در طول مدت بعثت با نصوص جلي و خفي، با قراين و بدون قراين، براي عشيرة خود و از خواص حضرت از مهاجرين؛ امثال ابوذر، مقداد و عمار، و انصار؛ امثال سلمان، ابيّ خزيمه و فروة بنعمر بن ودقه ، و به طور عموم، امامت و ولايت امام علي«عليه‌السلام» را بيان كرد، و آنان را به اطاعت از او واداشت. در حجة الوداع در ملأ عام به ولايت اميرالمومنين«عليه‌السلام تصريح كرده و دستور داد تا حاضرين به غايبين اطلاع دهند...

    به اين شكل حكيمانه، پيامبر امر ولايت را بر مردم ابلاغ نموده و بين آنان منتشر ساخت، تا هم امامت كه اصل و ركني از اركان دين است بر مردم ابلاغ شده باشد، و هم جلوي مفاسد مترتب بر تصريح به نام اهل بيت در قرآن گرفته شود. و از طرفي مي دانيم كه ما وظيفه داريم به بيانات پيامبر در ذيل آيات قرآن عمل كرده و آنها را اطاعت نماييم. خداوند متعال مي‌فرمايد: (وَ أَنْزَلْنا إلَيْكَ الذّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاس ما نُزِِّلَ إلَيْهِمْ)[17] «و ما اين ذكر‌(قرآن) را بر تو نازل كرديم تا آنچه را كه به سوي مردم نازل شده است براي آنها روشن سازي».

    مرحوم شرف الدين به همين بيان در كتاب «الفصول المهمة » و «المراجعات» نيز به سؤال مطرح شده پاسخ داده است.[18]

    امام شناسی و پاسخ به شبهات

    علی اصغر رضوانی

    [1] . الجامع الأحكام القرآن، ج 1، ص 480 .

    [2] . الجامع الأحكام القرآن، ج 1، ص 480 .

    [3] . الجامع الأحكام القرآن، ج 1، ص 480 .

    [4] . سورة مائده، آيه 48 .

    [5] . سورة نحل، آيه 44.

    [6] . سورة نساء، آيه 59 .

    [7] . سورة احزاب، آيه 33.

    [8] . كافي، ج1 ، ص 286 ، ح 1؛ شواهد التنزيل،ج 1، ص 191، ح 203.

    [9] . سورة حجر، آيه 5 .

    [10] . سوره‌هاي بقره آية 65 . نساء آيه‌154 ، اعراف‌، آيه 163.

    [11] . سورة‌ حجرات، آيات 2 و 3 .

    [12] . سوره‌هاي توبه، آية 120 ، نساء آيه 65، حشر آيه 81.

    [13] . مستدرك حاكم، ج 1، ص 8؛ سنن ترمذي، ج 2، ص 110 .

    [14] . مجله تراثنا ، شمارة 62 .

    [15] . تاريخ طبري، ج 3، ص 289، شرح ابن ابي الحديد، ج 12، ص 53 .

    [16] . تاريخ طبري، ج1، ص 542 .

    [17] . سورة نحل، آيه 44 .

    [18] . ر.ك، الفصول المهمة ص 135 ، المراجعات ، ص 448، مراجعة 84.



  5. صلوات ها 10


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    35
    حضور
    1 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    129



    سلام علیکم

    ضمن تشکر از پاسخ مفید جناب گمنام
    جناب محمد حضرت آیت ا...العظمی سبحانی حفظه الله به سوال شما پاسخی بسیارشیوا و زیبا داده اند ، بنده جهت اطلاع حضرتعالی و سایر دوستان این پاسخ را برایتان در اینجا قرار میدهم:

    روش آموزشي قرآن بيان كليات و اصول عمومي است. تشريح مصاديق و جزئيات غالباً برعهده پيامبر گرامي مي‌باشد. رسول خدا(ص) نه تنها مأمور به تلاوت قرآن بود، بلكه در تبيين آن نيز مأموريت داشت، چنان كه مي‌فرمايد:

    «وَأَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْر لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون».[1]

    «قرآن را بر تو فرستاديم تا آنچه براي مردم نازل شده است، براي آنها بيان كني و آشكارسازي، شايد آنان بينديشند».

    در آيه ياد شده دقت كنيد، مي‌فرمايد:«لتُبَيّن» و نمي‌گويد: «لتقرأ» يا «ليتلو» و اين نشانه آن است كه پيامبر (ص) علاوه بر تلاوت، بايد حقايق قرآني را روشن كند. بنابراين، انتظار اين كه مصاديق و جزئيات در قرآن بيايد، همانند اين است كه انتظار داشته باشم همه جزئيات در قانون اساسي كشور ذكر شود. اکنون برخي از روش‌هاي قرآني را در مقام معرفي افراد بيان مي‌كنيم:

    1. معرفي به نام

    گاهي وضعيت ايجاب مي‌كند كه فردي را به نام معرفي كند، چنان‌كه مي‌فرمايد:

    «وَمُبَشّراً برَسُول يَأْتِي مِنْ بَعْدي اسْمُهُ أَحْمَد».[2]

    «(عيسي مي‌گويد) به شما مژدة پيامبري را مي‌دهم كه پس از من مي‌آيد و نامش احمد است».

    در اين آيه، حضرت مسيح، پيامبر پس از خويش را به نام معرفي مي‌كند و قرآن نيز آن را از حضرتش نقل مي‌نمايد.

    2. معرفي با عدد

    و گاهي موقعيت ايجاب مي‌كند كه افرادي را با عدد معرفي كند، چنان كه مي‌فرمايد:

    «وَلَقَدْ أَخَذَ اللّه مِيثاقَ بَني إِسرائيلَ وَبَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَي عَشَرَ نَقِيباً...».[3]

    «و خدا از فرزندان اسرائيل پيمان گرفت و از آنان دوازده سرگروه برانگيختيم».

    3. معرفي با صفت

    بعضي اوقات وضعيت به‌گونه‌ای است كه فرد مورد نظر را با اوصاف معرفي كند؛ چنان كه پيامبر خاتم را در تورات و انجيل، با صفاتي معرفي كرده است.

    «الّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُول النّبيَّ الأُمّي الّذي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدهُمْ فِي التَّوراةِ وَالإِنْجِيل يَامُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ ويُحِلُّ لَهُمُ الطَّيّبات وَيُحَرّمُ عَلَيْهِمُ الخَبائِث وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلالَ الّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ...».[4]

    «كساني كه از رسول و نبي درس ناخوانده‌اي پيروي مي‌كنند كه نام و خصوصيات او را در تورات و انجيل نوشته مي‌يابند، كه آنان را به نيكي دعوت كرده و از بدي‌ها بازشان مي‌دارد، پاكي‌ها را براي آنان حلال كرده و ناپاكي‌ها را تحريم مي‌نمايد و آنان را امر به معروف و نهي از منكر مي‌كند و بارهاي گران و زنجيرهايي كه بر آنان بود، از ايشان برمي‌دارد...».

    با توجه به اين روش، انتظار اين كه اسامي دوازده امام با ذكر نام و اسامي پدر و مادر در قرآن بيايد، انتظاری بي جا است؛ زيرا گاهي مصلحت در معرفي به نام است و گاهي معرفي به عدد و احياناً معرفي با وصف.

    اگر اين اصل را بپذيريم و بگوييم خداوند بايد كليه مسائل اختلاف آفرين را در قرآن ذكر كند، تا مسلمانان دچار تفرقه نشود; در اين صورت بايد صدها مسألة كلامي و عقيدتي و فقهي و تشريعي در قرآن ذكر شده باشد، مسائلي كه قرن‌ها ماية جنگ و جدل و خونريزي در ميان مسلمانان شده است، ولي قرآن دربارة آنها به طور صريح و قاطع ـ كه ريشه‌كن كنندة نزاع باشد ـ سخن نگفته است، مانند:

    1. صفات خدا عين ذات اوست يا زايد بر ذات؟

    2. حقيقت صفات خبري مانند استواي بر عرش چيست؟

    3. قديم يا حادث بودن كلام خدا.

    4. جبر و اختيار.

    اين مسايل و امثال آنها هر چند از قرآن قابل استفاده است، ولي آن‌چنان شفاف و قاطع كه نزاع را يك سره از ميان بردارد، در قرآن وارد نشده است و حكمت آن در اين است كه قرآن مردم را به تفكر و دقت در مفاد آيات دعوت مي‌كند، بيان قاطع همة مسائل، به گونه‌اي كه همة مردم را راضي سازد، بر خلاف اين اصل است.

    معرفي به نام، برطرف كنندة اختلاف نيست

    پرسشگر تصور مي‌كند كه اگر نام امام و يا امامان در قرآن مي‌آمد، اختلاف از بين مي‌رفت، در حالي كه اين اصل كليت ندارد؛ زيرا در موردي تصريح به نام شده ولي اختلاف نيز حاكم گشته است.

    بني اسرائيل، از پيامبر خود خواستند فرمانروايي براي آنان از جانب خدا تعيين كند تا تحت امر او به جهاد بپردازند و زمين‌هاي غصب شدة خود را بازستانند و اسيران خود را آزاد سازند. آنجا كه گفتند:

    «إِذْ قالُوا لِنَبِيّ لَهُمُ ابْعَث لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِي سَبيلِ اللّه».[5]

    «آنان به يكي از پيامبران خود گفتند: براي ما فرمانرواي معين كن تا به جنگ در راه خدا بپردازيم...».

    پيامبر آنان، به امر الهي فرمانروا را به نام معرفي كرد و گفت:

    «إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلكاً...».[6]

    «به راستي كه خدا طالوت را به فرمانروايي شما برگزيده است».

    با اين‌که نام فرمانروا با صراحت گفته شد، آنان زير بار نرفتند و به اشكال تراشي پرداختند و گفتند:

    «أَنّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤتَ سَعَةً مِنَ المالِ...».[7]

    «از كجا مي‌تواند فرمانرواي ما باشد، حال آن كه ما به فرمانروايي از او شايسته‌‌تريم، و او توانمندي مالي ندارد؟...».

    اين امر، دلالت بر آن دارد كه ذكر نام براي رفع اختلاف كافي نيست، بلكه بايد موقعيت جامعه، آمادة پذيرايي باشد.

    چه بسا ذكر اسامي پيشوايان دوازده‌گانه، سبب مي‌شد كه آزمندان حكومت و رياست به نسل كشي بپردازند تا از تولد آن امامان جلوگيري كنند، چنان كه اين مسأله درباره حضرت موسي رخ داد و به قول معروف:

    صد هزاران طفل سر ببريده شد تـا كليـم اللّه مـوسي زنـده شـد

    دربارة حضرت مهدي(ع) كه اشاره‌اي به نسب و خاندان ايشان شد، حساسيت‌هاي فراواني پديد آمد و خانة حضرت عسكري(ع) مدتها تحت نظر و مراقبت بود تا فرزندي از او به دنيا نيايد و در صورت تولد، هر چه زودتر به حيات او خاتمه دهند.

    در پايان يادآور مي‌شويم: همان‌طور كه گفته شد، قرآن به سان قانون اساسي است. انتظار اين كه همه چيز در آن آورده شود، كاملاً بي‌مورد است. نماز و روزه و زكات كه از عالي‌ترين فرايض اسلام است به طور كلي در قرآن وارد شده و تمام جزئيات آنها از سنت پيامبر(ص) گرفته شده است.

    --------------------------------------------------------------------------------

    [1] . نحل/44.
    [2] . صف/6.
    [3] . مائده/11.
    [4] . اعراف/157.
    [5] . بقره/246.
    [6] . بقره/247.
    [7] . بقره/247.
    ویرایش توسط atragin : ۱۳۸۸/۰۸/۰۵ در ساعت ۱۵:۱۱

  7. صلوات ها 9


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    54
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    188



    بدون وارد شدن به بحث درستى و حقانيت هريك و فقط از جهت نقد ادله مذكور به مواردى اشاره ميكنم :
    @ در بحث اثبات امامت يا خلافت بعداز بيامبر طبيعتأ بايد روش هاى منطقى و عاقلانه به كار برد كه با توجه به وقوع موضوع بحث در قرنها قبل تاريخ وقايع از مهمترين روشها است كه به دلايل نقلى مشهورند
    لذا تواريخ اسلامى معتبر و نزديكترين ها به زمان وقوع حوادث از منابع مهم بحث فوق هستند
    اما شيعيان بجز اندك مطالب غير صريح و با تفسير خاص خود دليلى از كتابهاى مهم و معتبر تاريخى ذكر نميكنند زيرا در كتب مرجع تاريخى بحثى از امامت وجود ندارد و بعضأ فقط به بحث اختلافات موجود آنزمان برسر صلاحيت و اولويت خلقاى راشدين اشاره كرده اند
    حتى دركتاب نهج البلاغه ( متن اصلى نه ترجمه و تفاسير ) كه جهار قرن بعد هجرت نوشته شده است فقط به خلافت اشاره شده و از امامت و انتخاب آسمانى بحثى نيست و حتى از زبان على ذكر شده است كه : من براى خلافت بر آنها اولى تر بوده ام _ كه به تعبيرى اعتقاد ايشان به خلافت را ميرساند و اينكه ايشان صلاحيت خود را با ساير خلفا مقايسه كرده است و به دلايل مذكور كه از انتخاب الهى هم ذكرى نشده خود را اولى تر دانسته است
    و اينكه قبول خلافت را به خاطر مردم و على رغم ميل خود دانسته است كه با اعتقاد شيعيان مبنى بر حاكميت جامعه اسلامى بدست امام به حكم الهى متناقض است
    @ شيعيان در ذكر منابع تاريخى به كتب ارجاع داده اند كه بعد از كذشت حدود 6 تا 7 قرن از موضوع نوشته شده اند و كاتب تقريبأ همه آنها خود از شيعيان بوده است
    @ يكى از دلايل بسيار ضعيف و بى منطق شيعيان كه سالها از اعتقادات آنها بوده است اعتقاد به ذكر نام امامان در قرآن و حذف آنها توسط عثمان است كه ناخواسته اعتقاد به تحريف قرآن و رد اعجاز آن است
    هرجند امروزه علما و انديشمندان شيعه آنرا باطل ميدانند ولى هنوز بعضأ در ميان عامه بخصوص قشر سنتى تكرار ميشود كه بعلت بى اساس بودن آن از بحث آن صرفنظر ميكنم
    @ اما يكى از دلايل ديكر كه امروزه بوفور تكرار ميشود و از قماش همان دليل قبلى است اين است كه خدا به اين دليل اسم امامان را در قرآن ذكر نكرده كه اكر ذكر شده بود دشمنان با استفاده از قدرت حاكمانه خود از هر راهى مانع از تداومش ميشدند مثلأ مانع بدنيا آمدن امام ميشدند يا اورا درهمان كودكى به شهادت ميرسانند
    كه هم در مطلب اصلى و هم در نظر ذكر شده از يكى از خواننده ها مثلأ از زبان آقاى سبحانى اين دليل تكرار شده است
    همانطور كه اعتقاد به حذف نام امامان از قرآن و حذفش توسط عثمان بسيار غير عقلى و بى اساس است و بدليل ترويج توهين تحريف قرآن از نظر تعاليم اسلام جرم و كناه است اعتقاد به اين دليل هم نه تنها از لحاظ منطقى محكوم است بلكه از نظر تعاليم اسلام هم جرم و جه بسا كفرآميز است
    @ اعتقاد به اينكه خدا از ترس اينكه مبادا با ذكر نام امامان دشمنان بتوانند مانع از تولد يا امامت آنها شوند اسم امامان را ذكر نكرده است آيا اعتقاد به عدم قادر مطلق بودن خدا نيست ؟ و اينكه بخاطر اين ترس و مصلحت انديشى با عدم ذكر اسم آنها اكثريت مطلق مسلمانان ( مثلأ امروزه بيش از يك ميليارد اهل سنت هستند و شيعه ها با همه فرقه ها كمتر از دويست ميليون هستند ) به خطا رفته و راهى جهنم خواهند شد
    @ آيا اين اعتقاد به امكان نقض غرض درباره خدا نيست ؟ مكر جان بيامبران مثلأ بيامبر اسلام نزد خدا كم ارزشتر از جان امامان بوده است كه نه تنها طبق نظر اسلام و بقيه اديان اسم آنها را از قبل ذكر كرده بلكه آنها را تنها به بطن خطرات و حوادث فرستاده است ؟
    @ در بحث اسناد تاريخى نكات فراوانى قابل بحث است كه خارج از حوصله مطلب است
    مثلأ اينكه اكر ادعاى شيعيان درست است و بيامبر از همان اول بصراحت و روشنى به كرات وصايت و امامت على را اعلام كرده است جرا در كتب مرجع تاريخى بحثى از آن نيست يا جرا مسلمانانى كه از جان خود هم بخاطر دستور بيامبر دريغ نميكردند اين حكم الهى و دستور مكرر و موكد بيامبر را فراموش كردند طوريكه به اعتقاد خود شيعيان هنكام فوت بيامبر و بحث خليفه فقط تعدادى كمتر از انكشتان دو دست با على باقى ماندند ؟
    @ آيا اهميت مسئله امامت با تعداد ركعات نماز برابر است كه عدم وجود بحث امامت در قرآن مانند آن توجيه شده است ؟
    مكر نه اينكه قرآن ظالمترين انسانها را كسانى معرفى كرده است كه به خدا دروغ نسبت دهند بس يا شيعه ها به خدا دروغ بسته اند يا اهل سنت و طبق اين آيه قرآن يكى از آنها جهنمى خواهد شد كه طبق نظر شيعه ها اغلب مسلمانان جهان جهنمى هستند
    @ شيعيان معتقدند كه تعدادى از آيات قرآن درباب امامت بخصوص على آمده است مانند آنجه در مطلب فوق هم آمده است كه آيه تطهير نام دارد و جنين است كه@ همانا خدا ميخواد بدى را از شما اهل بيت ببرد @
    كه معتقدند اهل بيت بيامبر منظور على فاطمه حسن و حسين است
    و با اين مقدمه كه اراده خدا همان فعل خداست بس حتمأ بدى از آنها دور شده و از آن معصوميت على و زن و فرزندانش را نتيجه كرفته اند
    اما
    // اولأ اهل بيت فقط شامل همسران وفرزندان ) شخص است نه داماد و نوه هاى شخص
    // دومأ اين جمله يك آيه نيست و فقط جمله بايانى يك آيه است و ادامه سخنان خدا خطاب به زنان بيامبر است و به تنهايى معنى نميشود كه اخيرأ جهت رفع اين مشكل در نسخ جديد در آخر جمله قبل از آن علامت وقف ط كذاشته اند كه قبلأ حتى در نسخ جاب حوزه قم هم وجود نداشته حتى يك نسخه ديدم كه آنرا يك آيه جدا نوشته بود / از جند آيه قبل خطاب به زنان بيامبر آمده و نيز اين آيه و شروعشان با اى زنان بيامبر است كه بطورخلاصه اينجنين است ( نقل به مضمون ) كه اى زنان بيامبر فلان كار رانبايد انجام بدهيد فلان عمل بر شما خوب نيست اي زنان بيامبر شما با بقيه فرق داريد با صدا نازك حرف نزنيد از بشت حجاب با مردا حرف بزنيد و ...جه كارهايى را بهتره انجام بديد همانا خدا قصدش اينه كه بدى و زشتى را از شما دور كنه و لذا جمله كاملأ آشكار به زنان بيامبر مربوط است و حتى با اين فرض محال هم كه اهل بيت را بتوان شامل داماد و نوه هايش دانست حداقل در اين آيه نميتوان آنهارا داخل دانست كه خطاب واضح به زنان او است
    @ لذا بايد با توجه به جملات قبل آنرا ترجمه كرد و هركز به معنى وقوع آن نيست زيرا خدا اراده انجام فعلى را نكرده است كه به كن فيكون استناد شود كه انجام شده باشد
    حتى با فرض احراز معصوميت از جمله باز ادعا قابل قبول نيست زيرا جمله شرطى است يعنى اكر اين كارها را انجام بدهند و آن كارها را انجام ندهند و فلان رفتار را انجام ندهند آنوقت ميشد اين ادعارا هرجند غلط مطرح كرد

  9. صلوات ها 5


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    مطالعه و تفکر
    نوشته
    5,130
    حضور
    59 روز 21 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    15170

    بحثی در اثبات امامت و خلافت بلافصل امیرمؤمنان علی (ع)




    بنام خدا

    پاسخ 1:

    بلحاظ پرهیز از اطناب و تمرکز بر اجزاء مختلف سؤالات پرسشگر محترم، پاسخها معمولاً اجمالی و در چند مرحله تهیه و ارسال می شود:

    این پاسخ، بر محور بخش اول و ششم سؤال پرسشگر محترم، تهیه شده است سؤالاتی نظیر:

    1. تفاوت قائل شدن بین مفاهیم امامت و خلافت
    2. عدم استناد شیعه در اثبات مسألۀ امامت علی (ع) به منابع اصیل و دسته اول
    3. عدم وجود مصادیق و اشارات و نکات تفسیری حول آیات و روایات نبوی در بارۀ مقام و منزلت علی (ع) در منابع اهل سنت
    4. اینکه علی (ع) در نهج البلاغه سخن از خلافت کرده اند و نه امامت و نه حقی که از ناحیۀ خداوند وضع شده است.
    5. و اینکه قبول خلافت را به خاطر مردم و على رغم ميل خود دانسته است كه با اعتقاد شيعيان مبنى بر حاكميت جامعه اسلامى بدست امام به حكم الهى متناقض است.
    6. بحث اينكه اكر ادعاى شيعيان درست است و پيامبر از همان اول بصراحت و روشنى به كرات وصايت و امامت على را اعلام كرده است جرا در كتب مرجع تاريخى بحثى از آن نيست يا جرا مسلمانانى كه از جان خود هم بخاطر دستور بيامبر دريغ نميكردند اين حكم الهى و دستور مكرر و موكد بيامبر را فراموش كردند طوريكه به اعتقاد خود شيعيان هنكام فوت بيامبر و بحث خليفه فقط تعدادى كمتر از انكشتان دو دست با على باقى ماندند ؟

    بنظر می رسد پرسشگر محترم، در فهم مسألۀ امامت و خلافت دچار مغالطۀ مفهومی شده اند در حالیکه در اعتقاد شیعه، امام و خلیفه دارای یک معنا و مفهومند و کاربرد یکسانی دارند. امامت و خلافت، هر دو یک امر انتصابی از طرف خداوند متعال بوده است و پیامبراکرم (ص) بارها به فرمان خداوند متعال، در میان مسلمانان حضرت علی (ع) را به عنوان جانشین بلافصل خود اعلام نمودند.

    از نگاه شیعه، آنجائیکه امام و خلیفه ی پیامبر(ص) وظایف و شؤونات خاصی نظیر: تبیین مفاهیم قرآن، بیان احکام شرع، بازداشتن جامعه از هر نوع انحراف، پاسخگویی به پرسش های دینی و عقیدتی، اجرای قسط و عدل در جامعه، پاسداری از مرزهای اسلام در برابر دشمنان دارد، بایستی از نظر علمی و اخلاقی مورد عنایت خاص الهی باشد و در سایه تربیت های غیبی قرار گرفته باشد، یعنی بایستی همچون پیامبر از هرگونه اشتباه و نسیان و سهو، مصون و نیز از هر گناه و خطا معصوم باشد. و به همین جهت تشخیص و تعیین امام و خلیفه، تنها از سوی خداوند و به واسطه پیامبر (ص) یا امام قبلی میسر و ممکن است، نه به تشخیص عامۀ مردم و نه تشخیص خواص و نه اهل حل و عقد و یا به شورا و حکمیت.

    در خلال تکمیل پاسخ اول و در پاسخ آن بخش از سؤال که: (اگر ادعاى شيعيان درست است و پيامبر از همان اول بصراحت و روشنى به كرات وصايت و امامت على را اعلام كرده است چرا در كتب مرجع تاريخى بحثى از آن نيست يا چرا مسلمانانى كه از جان خود هم بخاطر دستور پيامبر دريغ نميكردند اين حكم الهى و دستور مكرر و موكد پيامبر را فراموش كردند طوريكه به اعتقاد خود شيعيان هنكام فوت بيامبر و بحث خليفه فقط تعدادى كمتر از انكشتان دو دست با على باقى ماندند؟ و یا چرا علی (ع) در بیاناتشان صحبت از خلافت کرده اند نه امامت و حقی که از ناحیۀ خداوند است؟ و اگر امامت حقی است آنگونه که شیعه معتقدند چرا علی (ع) آنرا بخاطر اجبار مردم و علیرغم میل خود پذیرفته اند.)

    باید گفت: طبق روایات بسیاری که مورد اتفاق علمای اهل سنت نیز هست، مطلب بوضوح روشن می شود که پیامبر (ص)، امام، خلیفه و رهبر بعد از خود را معرفی کرده است یعنی با تعیین علی بن ابیطالب (ع) به عنوان خلیفه بعد از خود، در مواقع گوناگون به آن وظیفه ی خطیری که داشت،(1) جامۀ عمل پوشانید.(2) که اشاره به نکات تفسیری و تفصیلی آیات و روایات و ذکر مصادیق آن از قول علمای اهل سنت، در این مجال نمی گنجد.(3)

    اما تاریخ گواه آن است که حضرت علي(ع) همواره و در مقاطع خاصی، خود را امام و خلیفه بر حق و بلا فصل پیامبراکرم (ص) می دانست و در موارد مختلف این مسأله را به جامعه اسلامی و خلفاء قبل از خود یادآوری می کردند که خلافت یک امر انتصابی از طرف خداوند متعال است و توسط پیامبراکرم (ص) بارها اعلام شده است.

    نمونه هایی از بیان علی (ع) در بارۀ خلافت و امامت با تکیه بر حقانیت الهی بودن این مقام را در ادامه اشارت می کنیم:

    1. قال على(ع): «فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على منذ قبض الله نبیه حتى یوم الناس هذا» «به خدا سوگند! از زمان رحلت پیامبر تا به امروز مرا از حق خویش (خلافت و رهبرى) محروم و دیگران را بر من مقدم داشتند.»(4)

    2. امام(ع) در جواب كسى كه به حضرت گفت: تو بر امر خلافت‏حریصى! فرمود: «بل انتم والله لاحرص و ابعد و انا اخص و اقرب و انما طلبت‏حقا لى و انتم تحولون بینى و بینه و تضربون وجهى دونه‏» «شما (شیفتگان خلافت) بر تصاحب آن حریص‏تر و از پیغمبر خدا دورترید و حال آنكه من از نظر روحى و جسمى به آن حضرت نزدیكترم و حق خود را طلب مى‏كنم و این شمایید كه میان من و حق مسلم من حائل مى‏شوید و از آن منصرفم مى‏سازید. «آیا آنكه حق خویش را مى‏طلبد حریص‏تر است؟ یا آنكه به حق دیگران چشم دوخته؟». (5)

    علاوه بر این، تلاش های حضرت زهرا (س) در دفاع از حریم ولایت و دیدارهای مختلف با مهاجر و انصار در گرفتن اقرار و یادآوری حق امامت علی (ع) نیز مؤید همین مطلب است.

    و اگر احیاناً در آن شرایط و موقعیت حساس بعد از پیامبر (ص)، 25 سال سکوت، اختیار کردند و مجدانه ومصرانه برای احقاق حق الهی خویش پیگیری خاصی نکردند، بدلیل عمل به توصیۀ پیامبر، بر اساس مصلحت های زمانه، حفظ وحدت جامعۀ اسلامی و دور نگاه داشتن جامعه از التهاب، تردید و تشکیک و نیز سوء استفادۀ معاندان و منافقان بود.

    در این خصوص چنین می فرماید: «فرایت ان الصبر على ذلك افضل من تفریق كلمه المسلمین و سفك دمائهم و الناس حدیثو عهد بالاسلام والدین یمخض مخض الوطب یفسده ادنى وهن و یعكسه اقل خلق‏» «با خود اندیشیدم و دیدم كه صبر (بر محرومیت از حق ولایت و زعامت مسلمین) بهتر است از به هم زدن وحدت مسلمین و ریخته شدن خونشان، چرا كه مردم تازه مسلمان بودند و دین نوپا به مشكى مى‏ماند كه كمترین سسستى آن را تباه و ناتوان‏ترین مردم آن را وارانه مى‏كرد.»(6)

    در جای دیگر می فرماید: «و ایم الله لولا مخافه الفرقه بین المسلمین و ان یعود الكفر و یبور الدین لكنا على غیر ما كنا علیه‏»(7) «به خدا سوگند! اگر بیم وقوع تفرقه میان مسلمین و بازگشت كفر، و تباهى دین نبود، برخورد ما با (مدعیان خلافت) به گونه‏اى دیگر بود.»

    و البته این به معنای گذشتن از حق الهی خویش که چنانکه گفتیم: امامت و خلافت مقامی انتصابی است نیست. چرا که مسألۀ امامت و خلافت، واجد دو وجه است: وجه مشروعیت آن که از ناحیۀ خداوند صادر می شود و وجه مقبولیت که متوجه اقبال و پذیرش مردمی است.

    بی شک، عدم اقبال و پذیرش مردمی دلیل بر عدم مشروعیت امامت و خلافت که حق مسلم علی (ع) بود نیست. بلکه با ویژگی ها و مشخصه هائی که برای امام ذکر نمودیم نشانگر آنست که بعد از پیامبر (ص) مسیر خلافت از جادۀ اصلی اش منحرف و گروهی خاص، با استفاده از ناآگاهی اکثریت مردم و نفوذ کلمه و قدرت خود، رأی حداکثری را به نفع اهداف و اغراض خویش مصادره کردند.

    البته مقاومت اولیه علی (ع) در برابر پیشنهاد مردم برای پذیرش حکومت، نوعی امتحان و محک زدن ایشان در جدی بودن درخواستشان، موانع و مشکلاتی که در جامعه آنروز بواسطۀ خلفای قبلی پیشامد کرده بود و عبور از آن همه مانع و مشکل، نیاز به یک عزم و تحمل عظیم از ناحیۀ مردم داشت، علی (ع) آن زمینه ها را فراهم نمی دید و نیز زمینه سازی برای اتمام حجت با مردم و اخذ تعهد جدی و پایبندی در بیعتشان بود و ...

    در این مجال، پاسخ تشکیک شما در مسألۀ رویگردانی اکثریت مردم از علی (ع) و اقبالشان به سوی خلفاء اهل سنت به این تقریر است: با کمی توجه به آیات نورانی قرآن، ذهن شما به این حقیقت قرآنی روشن می گردد، که همیشه پیروی اکثریت مردم که عموماً از سر ناآگاهی و جهل و یا ترس و طمع می باشد دلیل بر حقانیت ایشان نیست چنانکه قرآن در اکثر عبارات خود اکثریت را به عدم تفکر و اندیشه و تعقل محکوم می کند که علاوه بر وجهه و تأیید نقلی، عقل و تجربه نیز این موضوع را تأیید و تجربه کرده اند.

    بعلاوه عدم پیروی مردم از توصیه های پیامبر (ص) نسبت به علی و اهل بیت (علیهم السلام) بعد از رحلت نبی اکرم (ص)، با وجود روحیۀ حاکم در زمان پیامبر مبنی بر اطاعت همگانی نیز روشن است، از یکسو خواص فرصت طلب و منفعت جو در زمان حضور پیامبر جرأت اظهار نظر علنی و مخالفت نمی کردند و رحلت پیامبر فرصتی برای ایشان و تسویه حساب های شخصی شان با علی (ع) بود، از سوی دیگر، عوام ناآگاه و ساده اندیش هم همیشه تابع موقعیت و فرصت بهتر و حفظ موقعیت و گریز از تهدیدها و ناکامی هایند و پیروی عوام در آن مقطع تاریخی از مسببان و بانیان سقیفۀ بنی ساعده امری طبیعی است.

    پس در این گونه موضوعات، توجه به وجوه کیفی مسأله، بسا راهگشاست،

    اینکه از یکسوی، چه افراد و گروه هایی اعم از عوام و خواص جامعه، حمایت و پشتیبانی از علی (ع) را رها کردند؟ و با چه اهداف و اغراضی و از چه کسانی تبعیت کردند، در شرایطی که مسببان سقیفه بنی ساعده به ظاهر خلافت را بدست گرفته بودند و موج طمع و تهدید، بوضوح در فضای جامعۀ آنروز مشهود بود؟

    و از سوی دیگر کدام خواص اندک و قلیلی از علی (ع) حمایت کردند و در زمانی که در جبهۀ دفاع از حقانیت علی (ع) هیچ موقعیت و فرصت مطلوب، هیچ چشم انداز روشن و هیچ طمع و تهدیدی در کار نبود، این گروه اندک، چه هدف و غرضی را تعقیب می کردند؟

    ناگفته، با کمی سیر در تاریخ اسلام، شناخت موقعیت و جایگاه مهاجر و انصار و صحابۀ خاص پیامبر، فضائل و کرامات و برتری های فضیلتی و قرابت معنوی علی (ع) با پیامبر (ص) و وصایت های پیامبر اکرم نسبت به علی (ع) و اهل بیت (ع) و البته با کمی نگاه منصفانه به حوادث قبل و بعد حیات نبی اکرم (ص) پاسخ اکثر سؤالات مطروحه در این موضوع روشن می گردد.

    در پایان گفتنی است، نگاه منصفانه و دقیق، پاسخ بسیاری از سؤالات پرسشگر محترم را، اگر چه بطور اجمال، روشن می سازد.



    موفق باشید...

    پاورقی___________________
    1. اشاره به آیۀ تبلیغ که در محل غدیر خم بر پیامبر نازل شد: "یا ایهاالرسول بلغ ما انزل الیک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس ...؛ ای رسول، آن وظیفه و رسالت خطیری که بر دوش داری به مردم ابلاغ کن، اگر ابلاغ نکنی رسالتت را تمام و کمال بجای نیاوردی، خداوند حافظ و نگهبان توست ..." مائده، 66.
    2. حدیث یوم الدار، نزول آيه ولايت، نزول آيه تطهير، حديث جابر، حديث منزلت، حديث ثقلين،حديث غدير و ...، اکثر این احادیث، مورد تأييد علماي بزرگ اهل تسنن همچون طبري ، رازي ، ثعلبي ، قشيري ، خوارزمي ، ابن حجر ، ابن كثير ، احمد بن حنبل ، سنن بيهقي و... بوده و در منابع اهل سنت نیز مذکور است.
    3. برای مطالعه بیشتر در بارۀ امام علی (ع) در نگاه اهل سنت رجوع کنید به آدرس: http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazin...ubjectID=44969
    4. نهج‏البلاغه صبحى صالح، خطبه‏6.
    5. همان، خطبه 172.
    6. شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحدید، ذیل خطبه 65 (به نقل از سیرى در نهج‏البلاغه).
    7. همان، ذیل خطبه‏119.
    ویرایش توسط صدیق : ۱۳۸۸/۰۸/۰۶ در ساعت ۱۹:۳۰ دلیل: حذف یک عبارت تکراری
    چرا نام ائمه در قرآن نیامده است؟

  11. صلوات ها 9


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    مطالعه و تفکر
    نوشته
    5,130
    حضور
    59 روز 21 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    15170

    بحثی در آیۀ تطهیر و حدیث ثقلین و شأن و منزلت علی (ع)




    بنام خدا

    پاسخ 2:

    بحثی در آیۀ تطهیر و حدیث ثقلین و شأن و منزلت و حقانیت علی (ع)

    در ادامۀ پاسخ به سؤال پرسشگر محترم مبنی بر اینکه آیۀ تطهیر در شأن امیرمؤمنان علی (ع) و فاطمه (س) و حسنین (علیهماسلام) نازل نشده و به همسران پیامبر اختصاص دارد و این آیه دلیل بر عصمت اهل بیت (ع)، آنگونه که شیعه معتقدند نیست و نیز در پاسخ به این مطلب که شآن و منزلت علی (ع) و اهل بیت (ع) در منابع اهل سنت ذکر نگردیده تهیه گردیده و تقدیم می گردد:

    خداوند در سوره احزاب می فرماید: انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا (1)

    طهارت مصدر طهر و طهر و به معنای پاکی از عیوب وکثافتهای مادی و معنوی و ظاهری و باطنی و اخلاقی است. سخن خداوند متعال: «ولهم فیها ازواج مطهره » (2)

    واژه «اراده »، در آیه یادشده، به معنای اراده تکوینی است نه تشریعی; و تخلف مراد از اراده تکوینی امکان ندارد، زیرا «انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له: کن فیکون.» (3) از اینرو وقتی مراد آیه ارادۀ تکوینی است چگونه مراد آیه می تواند شامل همسران پیامبر نیز باشد.

    در برخی احادیث آمده است كه این آیه در خانۀ امّ سَلَمه (متوفی 62) همسر پیامبر، نازل شد و هنگام نزول آن علاوه بر پیامبر اكرم، علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام هم حاضر بوده­اند. در این هنگام پیامبر، پارچه ای خیبری (كساء) را كه بر آن نشسته بود، بر روی خود و علی و فاطمه و حسن و حسین كشید و دستها را به سوی آسمان بالا برد و گفت: «خدایا! اهل بیت من این چهار نفرند، اینان را از هر پلیدی پاك گردان» امّ سلمه از پیامبر پرسید كه آیا او در شمار اهل بیت مذكور در این آیه قرار دارد، پاسخ پیامبر این بود كه تو از همسرانِ رسول خدایی و تو بر خیر هستی.

    بسیاری از صحابه، مانند انس بن مالك (متوفی 93) و ثوبان مولای پیامبر و ابو سعید خُدْری (متوفی 74) و امّ سلمه و عایشه (متوفی 57) و سعدبن ابی وقّاص (متوفی 55) و عبدالله بن جعفر (متوفی 80) و عبدالله بن عباس (متوفی 68)، مراد از اهل بیت پیامبر را علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام دانسته اند. از امامان نیز احادیثی در تأیید این قول نقل شده است.

    واژه «اراده »، دربسیاری از آیات قرآن، به معنای اراده تکوینی و در مواردی اندک به معنای اراده تشریعی (نفس اوامر و نواهی و آئین نامه) است.

    از سوی دیگر، همه اندیشمندان علوم قرآنی معتقدند که این آیه مزیتی را برای اهل بیت برمی شمرد و این مزیت در صورتی از آیه استفاده می شود که مراد ازاراده، اراده تکوینی و انفکاک ناپذیر از مراد باشد;و این خود دلیلی بر عصمت آنان است؛ زیرا:

    الف) اگر مراد اراده تشریعی باشد، فرقی میان این آیه با آیه وضو و غسل وجودنخواهد داشت; چون همان گونه که «یرید لیطهرکم ...» هیچ فضیلت خاصی را برای مردم ثابت نمی کند، آیه تطهیر نیز فضیلتی را برای اهل بیت به اثبات نمی رساند.

    ب) اراده تشریعی پروردگار به اهل بیت رسول اختصاص ندارد، بلکه شامل همه انسانها می شود. و این با کلمه «انما»، که از قویترین ابزار حصر است،منافات دارد.

    احادیث رسول خدا درباره فضایل اهل بیت بسیار است. بجاست در اینجا برخی از آنها را یادآور شویم:

    پیامبر اکرم فرمود: احبوا الله لما یغذوکم من نعمه و احبونی بحب الله واحبوا اهل بیتی لحبی (4) و فرمود: انما مثل اهل بیتی فیکم مثل سفینه نوح فی قومه من رکبها نجی و من تخلف عنها غرق. (5) مثل اهل بیت من در میان شماهمانند کشتی نوح در میان قوم او است. هر کس در آن سوار شد، نجات پیدا کرد و هر که تخلف ورزید، در دریا غرق شد.

    در بحار از رسول خدا روایت شده است که فرمود: «انا اهل بیت قد اذهب الله عناالفواحش ما ظهر منها و ما بطن »;(6) ما اهل بیتی هستیم که خداوند فواحش وچیزهای ناپسند ظاهری و باطنی را از ما دور کرده است.

    حدیث ثقلین از طرق مختلفی نقل شده است که برخی از آنها را با متن حدیث می آوریم:

    - زید بن ثابت از آن بزرگوار روایت می کند که فرمود: «انی تارک فیکم خلیفتین کتاب الله حبل ممدود ما بین السماء و الارض (او ما بین السماء الی الارض) و عترتی اهل بیتی و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض.»


    - در صحیح مسلم بن حجاج نیشابوری روایت شد که رسول خدا فرمود: «ایها الناس انا بشرمثلکم یوشک ان یاتینی رسول ربی فاجیب و انا تارک فیکم الثقلین اولهما کتاب الله فیه النور خذوا بکتاب الله و استمسکوا به فحث علی کتاب الله و رغب فیه ثم قال: و اهل بیتی اذکرکم الله فی اهل بیت، اذکرکم الله فی اهل بیتی،اذکرکم الله فی اهل بیتی ». ای مردم، من همانند شما انسان هستم. نزدیک است فرستاده پروردگار (عزرائیل) بر من وارد شود [و مرا بخواند] و من اجابت کنم. من دو چیز سنگین و نفیس در میان شما می گذارم; نخست کتاب خدا که در آن نور وهدایت است. پس به آن عمل کنید. سپس رسول خدا بر عمل به قرآن بسیار تاکید وترغیب کرد و فرمود: و اهل بیتم. در باره اهل بیتم شما را به یاد خدامی اندازم ... .» این جمله را سه مرتبه تکرار فرمود.


    - طبق نقلی دیگر حضرت فرمود: «...انی قد ترکت فیکم الثقلین احدهما اکبر من الاخر کتاب الله و عترتی فانظرواکیف تخلفوننی فیهما، فانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض ثم قال: ان الله عز و جل مولای و انا مولی کل مؤمن، ثم اخذ بید علی فقال:من کنت مولاه فهذا ولیه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه; و قال: علی مع الحق و الحق مع علی یدور معه حیثما دار و قال: اللهم ادر الحق مع علی حیث ما دار; و قال: یا عمار، ان رایت علیا قد سلک وادیا و سلک الناس وادیا غیره فاسلک مع علی ودع الناس انه لم یدلک علی ردی و لن یخرجک من هدی. و قال له غیر مره: حربک حربی و سلمک سلمی.» (7) من در میان شما دو چیز گرانمایه باقی گذاردم که یکی از دیگری بزرگتر است. اینها کتاب خدا و عترت من است. پس بنگرید که پس از من، چگونه با این دو رفتار می کنید. این دو از هم جدانمی شوند تا نزد حوض بر من وارد شوند. سپس فرمود: خداوند سرور من و من سرورهر مومنی هستم. آنگاه دست علی را گرفت و گفت: هر که من مولای او هستم، علی نیز مولای او است; خدایا، با دوستانش دوست باش; و گفت: علی با حق است و حق با او; هر جا علی برود، حق بر گرد او می چرخد; و گفت: خدایا حق را هر جا که علی می رود بر محور او بچرخان; و گفت: ای عمار، اگردیدی علی به راهی رفت و همه مردم به راه دیگر تو به راهی که علی رفته برو ومردم را واگذار; زیرا علی تو را به هیچ بدی راهنمایی نمی کند و از هیچ هدایتی منحرف نمی سازد; و بارها به علی گفت: جنگ با تو جنگ با من است و سازش با تو سازش با من.

    و این روایت، ما را به این حقیقت آگاه می سازد که اگر آیۀ تطهیر و عصمت الهی شامل همسران پیامبر هم می بود، عایشه همسر پیامبر اکرم (ص)، بدلیل دارا بودن طهارت تکوینی و عصمت، نباید در جنگ جمل در برابر علی (ع) که تجسم و معیار حق و راستی بود قرار می گرفت. در حالیکه در آن واقعه، خلاف آن ثابت گردید.

    این حدیث از جمله احادیثی است که همه علما و مفسران و محدثان و لغت شناسان اهل سنت (8) آن را نقل کرده اند. (9) بخشی از تفسیرهایی که حدیث ثقلین را نقل کرده، عبارت است از:

    تفسیر امام فخر رازی; (10) الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، احمد بن محمدثعلبی; تفسیر ابن کثیر، اسماعیل بن عمر معروف به ابن کثیر; الباب التاویل فی معان التنزیل فی التفسیر، علی بن محمد شافعی معروف به خازن.

    علمای تاریخ و لغت و سیره نگاران و رجال و تذکره نویسان نیز، به مناسبت، حدیث ثقلین را نقل کرده اند. برای اطلاع بیشتر می توان به رساله «حدیث الثقلین »،که از سوی دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه در مصر منتشر شده، مراجعه کرد.

    این حدیث، علاوه بر استحکام متن، دارای سندی متواتر و مطمئن است. در صواعق المحرقه می گوید: حدیث ثقلین را حدود بیست نفر از صحابی رسول خدا نقل کرده اند. (11) علامه سید هاشم بحرانی در غایه المرام می گوید: حدیث ثقلین ازطریق اهل سنت 39 سند و از طریق شیعه 82 سند دارد.

    در هر حال این حدیث (12) «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی » از نوع مشهورترین احادیث است و علت اشتهارش، این است که رسول خدا آن را در اماکن متعدد و حساسی بازگو کرده است، از جمله در حجه الوداع در روز عرفه، در مدینه هنگامی که آخرین لحظات زندگی پر برکتش را سپری می کرد و در غدیر خم، هنگام بازگشت از آخرین سفر حج و هنگام بازگشت از طائف.

    این حدیث، از یک سو، وجوب تمسک به قرآن و عمل به تعالیم آن را می رساند و از سوی دیگر، لزوم پیروی از عترت را بیان می کند.

    افزون بر این، مختصری از آنچه از این روایت استفاده می شود، چنین است:

    الف) عصمت اهل بیت و مصونیت آنان از خطا و اشتباه: دلیل این امر کنار هم قرار گرفتن عترت و قرآن و همسنگ معرفی شدن آن دو است. شکی نیست که در قرآن باطل راه ندارد: «لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه ».

    ب) جدا نشدن عترت از قرآن: (لن یفترقا حتی یردا علی الحوض) روایت بر این واقعیت تاکید می کند که عترت هرگز از مسیر قرآن جدا نشده، سهوا یا عمداخطایی را مرتکب نمی شود; زیرا اگر خطا و انحراف سهوی و نسیانی در عترت راه داشت، عبارت «آن دو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد» صحیح نبود.

    ج) همراهی همیشگی قرآن و عترت: کلمه «لن » علاوه بر نفی جدایی عترت و قرآن از یکدیگر، رابطه و همبستگی و همراهی کتاب و عترت را جاودانه می سازد و بر آن تاکید می کند.

    د) تضمین هدایت: «ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابدا»; تا وقتی که به هر دوتمسک کنید گمراه نمی شوید. در حقیقت تمسک به قرآن منهای عترت و تمسک به عترت منهای قرآن سعادت انسان و گمراه نشدن او را تضمین نمی کند; بلکه تنهاتضمین کننده هدایت انسان، تمسک به هر دو است.

    عبارت «فانظروا کیف تخلفوننی فیهما» نیز این مطلب را تاکید می کند. مطلبی که در روایت طبرانی: «فلا تقدموهما فتهلکوا و لا تقصروا عنهما فتهلکوا و لاتعلموهم فانهم اعلم منکم » با صراحت بیشتری بیان شده است. (13)

    ه) امتیاز علمی آنان: بر دیگران روایت نشان می دهد که اهل بیت(ع) در همه علوم از دیگران برترند: «و لا تعلموهم فانهم اعلم منکم.» بدین جهت پیامبر بر پیروی ازآنها تاکید کرد و فرمود الحمدلله الذی جعل فینا الحکمه اهل البیت. (14)

    پاورقی_______________________

    1. احزاب، آیه 3.

    2. بقره، آیه 25.

    3. یس، آیه 82.

    4. سنن ترمذی 5 / 664 /13789 و مستدرک حاکم 3 / 150 و 2 /343 و الصواعق المحرقه باب 11 مقصد دوم، ص 171 و مجمع الزوائد9 / 168 و جامع صفیر 2 /533و تلخیص الذهبی و ینابیع الموده و تاریخ الخلفاء و ...

    5. مستدرک 2 /343 و الصواعق المحرقه باب 11 / 152; مجمع الزوائد9 / 168;جامع سفیر 2 /533 / 8162.

    6. مستدرک حاکم 3 / 128 و جامع کبیر طبرانی و اصابه ابن حجر عسقلانی و کنزالعمال 6 / 155 و المناقب خوارزمی /36 و ینابیع الموده /149; حلیه الاولیاء1 /86; تاریخ ابن عساکر 2 / 95.

    7. رک: به دلائل الصدق، ج 2، ص 303.

    8. رک: صحیح، مسلم بن حجاج نیشابوری، ج 4، ص 1873 /36; خصائص النسائی احمدبن شعیب نیشابوری (معروف به نسائی); سنن ترمذی 5 / 662 /3786، 3788; سنن ابوداود و ابن ماجه و دارمی; الصواعق المحرقه، ص 122; مسند احمد بن حنبل 3 /17،26،59 و 4 /366 و 5 / 181،189; انساب الاشراف بلاذری 2 / 110; مستدرک،حاکم 3 /109، 110،126، 148; اسد الغابه 2 / 12; مفاتیح السته 4 / 190 /4816; مجمع الزوائد هیثمی 9 / 162; تاریخ خطیب بغدادی 6 / 442; فصول المهمه ابن صباغ / 22; مناقب خوارزمی /93; ینابیع الموده قندوزی / 31; محمد بن علی الصبان چاپ شده در حاشیه نورالابصار / 110; تذکره الخواص، ابن جوزی / 322;ذخائر العقبی محب الدین طبری /16. نظم درر السبطین / 331; السیره الحلبیه، علی حلبی،3 / 308; نسیم الریاض 3 /410; السیره النبویه 4 /416.

    9. تفسیر فخر رازی 8 /163.

    10. الصواعق المحرقه، ص 148.

    11. حدیث ثقلین را اندیشمندان مذاهب اسلامی در کتابهایشان یادآور شده اند. ازاینرو هر که در صحت آن تردید نماید راه خطا رفته است. علامه ذهبی که در حدیث بسیار سختگیر است نتوانسته در این حدیث اشکال کند.

    12. الصواعق المحرقه، ص 148.

    13. صحیح مسلم، ج 7، ص 121.

    14. بنقل از حوزه نت، مقالۀ اهل بیت در آیه تطهیر کیانند؟، با تغییر و حذف و اضافات.
    ویرایش توسط صدیق : ۱۳۸۸/۰۸/۰۷ در ساعت ۱۴:۵۸ دلیل: شمارۀ پاسخ
    چرا نام ائمه در قرآن نیامده است؟

  13. صلوات ها 8


  14. #7

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    علاقه
    تاریخ و شعر
    نوشته
    3,133
    حضور
    45 روز 18 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    10535



    سلام
    خیلی خوشحالم که دوستان اهل عامه نیز به موقعیتی که برادران شیعه

    شان فراهم نموده اند اطمینان نموده و بر خلاف برخی از سایت های دیگر

    (عربی) آزادانه اندیشه های خود را در معرض ارزیابی و سنجش دیگران

    قرار می دهند . امیدوارم که زمینه ساز مطرح شدن اندیشه های حقیقی

    اسلامی به دور از هر گونه تعصب و خرافات شده باشیم.


    پاسخ های دوستان کامل و علمی بود اما نمی دانم آیا این سوال به ذهن پرسشگر محترم خطور

    کرده استکه اگرتنها کتاب آسمانی قرآن فصل الخطاب بوده وسند ما دراصول و فروع دین است

    (چنانچه برخی از صحابه می گفتند)،ما اساسا چه نیازی به فرستاده شدن 124000پیامبرداشته

    و نقش انبیاء(ع) درادیان آسمانی به چه میزان است ؟ بطور کلی نقش و جایگاه سنت و سیره

    نبوی درفقه ، اعتقادات، تاریخ ، تفسیر و... به چه میزان است ، آیا در قرآن کریم سوره نجم

    آیات سوم وچهارم راتلاوت کرده اید« وما ینطق عن الهوی ان هوالا وحی یوحی»[1]، دراین

    آیات کلام پیامبر (ص) وحی و در اعتبار وحجیت هم شأن آیات قرآن دانسته شده است .

    با این مقدمه شاید به این نتیجه رسیده باشید که ضروری نیست که همه معارف و آموزه های

    دین هر چند از اصول هم باشند در قرآن ذکر شده باشند .بلکه درهمه ادیان آسمانی به ویژه دین

    مبین اسلام که پیام آور آن کامل ترین و افضل انبیاء است منبع دیگری هم بنام سیره وسنت نبوی

    داریم که نه به عنوان بازوی کمکی دین بلکه به عنوان یکی از دو منبع اصیل و اساسی دین

    مطرح است .

    بخش دوم پاسخم این نکته است که در تاریخ و سیره نبوی شیعه و عامه و در موارد بیشماری

    رسول خدا (ص) به مساله جانشینی اشاره کرده اند که عشیرة اقربین ،غزوه خیبر،روزغدیر،

    اعلام برائة و... تنها بخشی ازاین موارد می باشند.که البته عواملی چون حسادت ها ،رقابتهای

    قبیلگی، ضعف ایمان، نفاق وبرداشت اشتباه ازکلام رسول خدا(ص) باعث شد که حق از مسیر

    خود خارج شده و آن شود ،که شد .

    بخش سوم پاسخم این موضوع استکه به هیچ وجه ضروری نیست که تمام جزئیات دین چه از

    اصول وچه از فروع در قرآن آمده باشد به بیان اصول کلی و راه های شناخت مبانی و آموزه

    های دینی در قرآن به طور کامل آمده است. به عنوان نمونه آیات اکمال دین[2]،اولی الامر[3]

    ،انما ولیکم الله[4]،اهل البیت[5]و... به موضوع جانشینی بعد از پیامبر(ص) پرداخته اند .

    [1] . سوره مبارکه نجم ، آیات 3و4.

    [2] . سوره مائدة ، آیه 3.

    [3] .سوره نساء ، آیه 59 .

    [4] .سوره مائدة ، آیه 55.

    [5] .سوره احزاب، آیه 33 .
    ویرایش توسط عماد : ۱۳۸۸/۰۸/۰۸ در ساعت ۲۳:۱۶

  15. صلوات ها 8


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    مطالعات علوم عقلی و نقلی
    نوشته
    4,418
    حضور
    14 روز 5 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    25229



    باسلام خدمت دوستان
    در رابطه با عدم ذکر نام ائمه در قرآن چنین می توان گفت که:
    شيوه قرآن مجيد در رابطه با ايمه هدي ( ع ) به ويژه اميرالمومنين ( ع ) و خانواده آن حضرت اين است كه به معرفي ( شخصيت ) ممتاز و برجستگي هاي آنان بپردازد نه به معرفي ( شخص ) .
    اين شيوه حكمت هاي متعددي دارد كه برخي از آنها به اختصار بيان خواهد شد .
    در اينجا دو زمينه براي گفت و گو وجود دارد :
    موارد وچگونگي معرفي شخصيت اهلبيت ( ع ) و حكمت و سراين روشن .
    الف ) موارد وچگونگي معرفي شخصيت اهلبيت ( ع ) در قرآن :
    قرآن مجيد در موارد متعددي پرده از امتيازات و ويژگيهاي رفتاري ايمه هدي ( ع ) بويژه اميرالمومنين ( ع ) برداشته است ازجمله :
    1- ( ( ويطعمون الطعام علي مسكينا و يتيما و اسيرا ) ) ، ( الانسان ، آيه 9 ) مفسرين بزرگ شيعه وسني آورده اند كه اين آيه در شان اميرالمومنين و خانواده ايشان است و مساله روزه داري حضرت علي ( ع ) و ....و دادن افطار خود به مسكين يتيم و اسير در سه شب متوالي را به طور متواتر نقل كرده اند .
    2- ( ( انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا ) ) ، ( احزاب ، آيه 33 )
    در خصوص اين آيه مقالات و كتب متعددي نگاشته شده و در اينكه شامل حضرت علي ( ع ) وفاطمه ( س ) و حسين ( ع ) است نزد شيعه و سني هيچ اختلافي نيست تنها اختلاف در شمول آن نسبت به همسران پيامبر ( ص ) كه با ادله متعددي علماي شيعه شمول آن نسبت به همسران پيامبر ( ص ) را رد كرده اند .
    3- ( ( انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوه و يوتون الزكوه و هم راكعون ) ) ، ( مايده ، آيه 55 )
    شان نزول اين آيه نيز در تمام تفاسير معتبر شيعه و سني اختصاصا در رابطه با حضرت علي ( ع ) مي باشد .
    البته آيات بسيار ديگري نيز وجود دارد كه در اينجا به همين سه مورد اكتفامي كنيم .
    در آيه اول اوج ايثار در شدت نياز و در آيه دوم طهارت مطلق از هر كژي وكاستي و عيب و گناه و در آيه سوم تلفيق دو عبادت بزرگ با يكديگر همراه با اوج اخلاص و خدادوستي نمايان گرديده است .
    البته در آيه سوم نكته ديگري وجوددارد كه در قسمت بعد به آن اشاره خواهيم كرد .
    ب ) حكمت روش قرآن در معرفي اهل بيت ( ع ) :
    شيوه ذكر شده حكمتهاي متعددي دارد از جمله :
    ( 1 ) انگشت گذاردن روي اشخاص به طور اساسي چندان نقشي در روشنگري ندارد بلكه نهايتابه نوعي تبعيت و پيروي كه كوركورانه مي كشاند و البته اين مانع آن نيست كه درمورد لزوم افراد نيز معرفي شوند ولي اساسا معرفي شخصيت معرفي الگوهاست ودر نتيجه جامعه را به جاي گرايشات متعصب آميز جاهلانه به سمت تعقل و ژرف انديشي و توجه به ملاكها و فضايل و امتيازات واقعي سوق مي دهد .
    ( 2 ) معرفي شخصيت زمينه ساز پذيرش معقول است در حالي كه معرفي شخص در مواردي موجب دافعه مي شود .
    اين روش بويژه در شرايطي كه شخص از جهاتي تحت تبليغات سو قرار گرفته باشد يا جامعه به هر دليلي آمادگي پذيرش وي را نداشته باشد بهترين روش است .
    و اين مساله دقيقا در مورد اميرالمومنين ( ع ) و اهلبيت ( ع ) وجود داشته است .
    براي شناخت درست اين مساله لازم است ابتدا شرايط وويژگيهاي جامعه اسلامي زمان نزول قرآن را در نظرگيريم تادر پرتو جامعه شناسي آن زمان و روانشناسي اجتماعي خاص آن جامعه بتوانيم به درك صحيحي از مساله نايل آييم .
    واقعيت آن است به استثناي اندكي از مومنان برجسته اكثريت جامعه صدر اسلام نسبت به اهل بيت ( ع ) به ويژه اميرالمومنين ( ع ) پذيرش نداشتند وپيامبر ( ص ) نيز در مقاطع مختلف با دشواريهاي زيادي آن حضرت را مطرحمي ساختند و در هر مورد با نوعي واكنش منفي و مقاومت روبرو مي شدند دلايل اين امر متعدد است از جمله :
    الف ) بسياري از آنان كساني بودند كه تا چند صباحي قبل در صف معارضين اسلام قرار داشتند و روياروي خود شمشير علي ( عليه السلام ) را ديده واز همان جا كينه وي رابه دل گرفته بودند چنانكه حضرت فاطمه زهرا ( س ) نيز يكي از علل رويگرداني مردم از آن حضرت را همين نكته
    ( نكيرسيفه ) بيان فرمودند .
    ب ) تفكرات و سنن غلط جاهلي هنوز براندشه مردم حاكم بود و اموري مانند سن و ... را در امور سياسي دخيل مي دانستند و لذا به خاطرجوان بودن حضرت علي ( ع ) وي را چندان شايسته براي رهبري جامعه نمي دانستند .
    ج ) اين تفكر خطرناك در سطح جامعه رايج بود و توسط كساني تبليغ مي شد كه پيامبر ( ص ) درصدد آن است كه خويشان خود را براي هميشه بر مسندقدرت و حكومت بنشاند و در اين راستا خدمات ارزنده پيامبر را نيز نوعي بازي سياسي تفسير مي كردند كه براي چنگ اندازي به حكومت براي خود و اهل بيتش انجام داده است .
    اين مساله چنان بالا گرفته بود كه روز غدير پس از معرفي اميرالمومنين يكي از حاضران صدا زد ( ( خدايا! ما را گفت كه از سوي خدا آمده وكتاب الهي آورده ام و ما پذيرفتيم و اكنون مي خواهد داماد و پسرعمش را بر ما حاكم و مستولي سازد اگر او راست مي گويد سنگي از آسمان ببار و مرا بكش !! ) ) اكنون اين سوال پديد مي آيد كه آيا در چنين وضعيتي تا چه اندازه صلاح بوده است نام آن حضرت و يا ايمه ( ع ) بعد از ايشان در قرآن به صراحت ذكر شود؟ ممكن است كسي با خود بينديشد كه اگر چنين شده بود ريشه اختلافات از بن كنده مي شد و امت اسلامي يكپارچه و هم آوا مي شدند و راه هدايت را پيشه مي ساختند زيرا قرآن موردقبول همه است و برآن اختلافي نيست .
    اما آيا واقعيت چنين است ؟
    خير .زيرا اين خطر به طور جدي وجود داشت كه بر سر مساله اميرالمومنين ( ع ) حتي اساس اسلام و قرآن به خطر افتد و اگر نام آن حضرت به صراحت در قرآن مي آمد اين مشكله وجود داشت كه طيف عظيمي كه در جامعه پايگاه تبليغاتي وسيعي داشتندو درصدر اطرافيان پيامبر نيز بودند اساسا رسالت آن حضرت و قرآن و ...را يكسره نفي و انكار كنند و خطر جدي براي اساس اسلام و قرآن بيافرينند .
    شايد اين مساله ابتدا اغراق آميز جلوه نمايد در حالي كه رخدادهاي مهم تاريخي به خوبي از اين نكته پرده برگرفته اند .در اينجا به ذكر دو نمونه كه در منابع تاريخي مهم اهل تسنن به تكرار آمده و از مسلمات تاريخي است اكتفا مي شود :
    همه مورخان برجسته آورده اند كه چون پيامبر لحظات آخر عمر خويش را مي گذراندند درخواست قلم ولوحي نمودند تا سندي براي امت به يادگار نهند كه هيچگاه به انحراف و ضلالت گرفتار نگردند اين درخواست براي اطرافيان كاملا روشن بود و هدف از آن باتوجه به موضع گيري هاي پيشين پيامبر واضح بود .
    در اين هنگام عمر صدا زد ( ان الرجل ليهجو؛ همانا اين مرد بر اثر شدت تب هذيان مي گويد ) !! شگفتا پيامبري كه خداونددر وصفش فرموده است(و ما ينطق عن الهوي انهو الا وحي يوحي ... ) درخانه اش و نزد عزيزترين و بهترين حاميانش اين چنين جسارت آميز مورد طعن قرار گيرد وكار به جايي مي رسد كه آن حضرت از تصميم خود منصرف مي شود!
    زيرا جدا خوف آن وجود دارد كه پايداري برآن موجب انكار رسالت شود و مسلما كساني كه چنين درخانه پيامبر خدا باوي برخورد مي كنند خود را مستظهر به پشتيباني وسيع اجتماعي مي بينند و گرنه هرگز جرات چنين جسارتي به خود نمي دادند .
    از همين جا روشن مي شود كه سر شيوه قرآن چيست .
    يعني قرآن هم براي اهل فهم و درك وتعقل حرف خود را زده است و هم كاري كرده كرده كه فاقدان چنان خصوصيتي يكسره از اصل دين جدا نشوند و انگيزه هاي سياسي خاصي باعث نشود كه به طوركلي مردم را از اصل دين و ديانت جدا سازند .
    جالب آن است كه علاوه بر آياتي كه به گونه هاي مختلف مساله ولايت اميرالمومنين ( عليه السلام ) را مطرح ساخته اندسومين آيه اي كه در آغاز اين نگاشته آورده ايم بسيار روشن اين پيام را داده و همراه با بيان امتيازات خاص آن حضرت مساله ولايت و رهبري امت گوشزد ساخته است .
    در اينجا يك سوال باقي مي ماند و آن اينكه خداوند فرموده است : ( ( انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) ) بنابراين باتوجه به اين آيه از آن خطرات چه باك ؟
    پاسخ آن است كه حافظ بودن خداوند براي قرآن از راه اسباب و علل خاص آن است ويكي از آنها بكارگيري همين شيوه است كه انگيزه كنارزدن قرآن را بخاطر يكسري اهداف خاص از بين مي برد .
    نمونه تاريخي ديگري كه به روشني از انگيزه وتفكرات ذكر شده پرده مي بردارد برخورد يزيد با سر مقدس حضرت اباعبدالله ( عليه السلام ) است كه چون آن را در برابر خود ديد اين شعر را سرود : ( ( لعبت هاشم بالملك فلاخبر جا و لاوحي نزل ؛ بني هاشم در پي حكومت كردن و بازيگريهاي سياسي بودند و نه وحيي از آسمان نازل شده بود و نه پيامبري برانگيخته شده بود ) ) !!
    براي آگاهي بيشتر در اين زمينه ر . ك :

    1- فروغ ابديت جعفر سبحاني
    2-رهبري امام علي ( ع ) از ديدگاه قرآن و پيامبر ( ص ) ، ترجمه سيد محمود سياهپوش
    3- نقش عايشه در تاريخ اسلام علامه سيد مرتضي عسكري
    4- بررسي مسايل كلي امامت ابراهيم اميني
    5- معالم المدرستين علامه سيد مرتضي عسكري
    6- اجتهاد در مقابل نص علامه سيدشرف الدين ;
    ویرایش توسط طاها : ۱۳۸۸/۰۸/۱۴ در ساعت ۱۷:۰۵ دلیل: اضافه کردن مطلب

  17. صلوات ها 7


  18. #9

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    مطالعات علوم عقلی و نقلی
    نوشته
    4,418
    حضور
    14 روز 5 ساعت 52 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    25229

    چرا خداوند متعال در قرآن كريم به نام ائمه ( ع ) تصريح نكرده است ؟




    باسلام خدمت دوستان
    در توضیح بیشتر عدم ذکر نام ائمه درقرآن می توان گفت که:
    اين كه با آمدن نام ائمه اطهار ( ع ) يا جزئيات مسايل در قرآن د يگر همه مشكلات و اختلافات حل مي شد، و ريشه پيدايش مذاهب مختلف وپراكنده از اساس زده مي شد، تصوري نادرست است . برعكس بايد گفت قرآن مجيد در اين مسايل بسيار از روش دقيق و حساب شده اي استفاده كرده، كه مانام آن را شيوه ( تلفيق بين كنايه و تصريح ) مي ناميم و اگر غير از اين عمل مي شد، خطري بسيار بزرگ تر از اختلافات موجود - كه ويرانگر اساس مكتب بود - اسلام و قرآن را تهديد مي كرد .
    براي روشن شدن مطلب بايد دونكته را در نظر گرفت :
    الف ) روند طبيعي پيدايش مذاهب و آراي مختلف در اد يان .
    ب ) ويژگي ها و شرايط خاص جامعه اي كه قرآن در آن نازل گرديده است .
    پيدايش آراء و نهايتا مذاهب و نحله هاي گوناگون در درون يك دين ، امري كاملا طبيعي است .
    مطالعه در تاريخ اد يان نشان مي دهد، كه حتي اگر آراي فاسد هم در كار نباشد، در موارد بسياري برداشت و تفسيردانشمندان و توده ها از ريز و درشت مسايل ديني متفاوت و چه بسا معارض است
    گاه اين تفاوت ها عميق و در مسايل بسيار اصولي است، و كار را به جايي مي كشاند كه صاحبان اديان و يا حتي ارباب مذهب واحد در ميان خود به اختلافات شد يدي گرفتار شده اند تا آنكه هر يك ، ديگري را تكفير واز حوزه دين به كلي خارج مي شمارند .
    اين مسئله واقعيتي است تا حدودي گريز ناپذير و در همه اديان وجود دارد؛ مانند اختلافات شديد ده ها مذهب مسيحي ( مانند مذهب كاتوليك ، ارتد كس ، پروتستان و فرقه هايي چون اسيوخي ، ماكيوني ، كالوخي ، ويگلفي ، ژان هوسي ، پورتين يسوعي ،نسطوري ، آريوسي ، هوژنتي ، مونوفيزيستي ، آرتموني ، نادنيي ، ستبيه و ... )
    ممكن است بگوييد همه اين ها يك راه حل دارد و آن اين است كه : دين وشريعت نازله آن چنان دقيق و با وضوح و صراحت با تمام جزييات آن نازل شود كه نه تنها همه انسان ها در تمام مسايل ديني برداشت واحد داشته باشند، بلكه حتي راه هر گونه تفسير سوء و فريب كاري بدعت گذاران وتحريف گران نيز بسته شود .
    با كمي ژرف اند يشي روشن مي شود كه چنين ديدگاهي ، پنداري تحقق ناپذ ير است ؛ زيرا :
    1- از ديدگاه معرفت شناختي كيفيت شناخت و درك انساني در هر زمينه ، مكانيسم ويژه و محدوديت هاي خاصي دارد، به طوري كه در يك رشته از معارف بويژه در معارف ديني - كه از گستردگي و ژرفايي بسيار بالايي برخوردار است - هرگز نمي توان همه انسان ها را ( در همه مسايل آن مجموعه ) متحد النظر و داراي برداشت ودرك واحد ساخت .
    2- زبان در روند معرفت ، نقش و كاركرد خاصي دارد وبا محدود يت هاي ويژه اي روبه روست كه خود يكي از عوامل مهم تفاسير وبرداشت هاي گوناگون از متون ديني است بنابراين زبان شنا سي نيز حكمي مشابه معرفت شناسي دارد .
    3- اگر بنا شود كتاب آسماني دربرگیرنده تمام مسايل ؛ از قبيل معارف ، اخلاقيات ، احكام و دستورات فردي و اجتماعي به صورت مجموعه اي دقيق ، تفصيلي و منظم همراه با تمام جزئيات و حتي تعاريف بيان شود، در اين صورت به شكل دايرالمعارفي در خواهد آمد كه بخشي از آن مسايل فلسفي و جهان بيني ، انسان شناسي ، فلسفه ، تاريخ و...مطرح مي شود و بخشي از آن اخلاقيات و فلسفه اخلاق و در بخش هاي ديگر احكام حقوق فردي و اجتماعي ؛ مانند : عبادات ، اقتصاد، نظام واحكام سياسي ، فلسفه ، حقوق و . ... ممكن است بگوييد چه عيبي دارد، كه چنين باشد؟
    واقعيت آن است كه چنين چيزي ضربه محكمي به دين خواهد زد. و مخالف فلسفه اساسي بعثت انبيا(ع) و انزال كتاب هاي آسماني است ؛ زيرا :
    اولاً از طرفي كتاب آسماني را بسيار گسترده و مفصل يعني تبديل به ده هاجلد كتاب مي كند .
    ثانياً هر بخشي از آن مجلدات مربوط به حوزه خاصي ازمسايل شده و جنبه تخصصي پيدامي كند .
    ثالثاً زبان كتاب آسماني ديگر زبان توده ها نخواهد بود؛ بلكه در هر فني زبان ويژه آن رشته را خواهد داشت.
    نتيجه اين امور آن است كه متون ديني جاذ به عمومي خود را از دست خواهد داد و د يگر قدرت دعوت و كشش فراگير توده اي نخواهد داشت ؛بلكه در رد يف كتاب هاي فلاسفه و نوابغ برجسته اي چون ارسطو، افلاطون ،فارابي ، بوعلي و ... قرار خواهد گرفت كه جايگاه آن به جاي خانه هاي مردم ،فقط كتابخانه هاي دانشمندان خواهد بود و ميزان تاثير و سازندگي اجتماعي اش نيز در حد تاثير فلاسفه و نوابغ .
    به علاوه چنين طرحي مستلزم بسته شدن راه اجتهاد است و همواره ايجاب مي كند كه در پي رخ دادن حواد ث نو، پيامبري جديد برانگيخته شود، و يافتن پاسخ و حكم مسايل هرعصر انگيزش و بعثت جديدي را مي طلبد و بر مسئله خاتميت خط بطلان مي كشد
    زيرا بيان تفصيلي مسايل اعصار آتي براي مخاطبين فعلي نه تنهاجذاب نيست ؛ بلكه موجب وازدگي و چه بسا سخريه و استهزاء و نهايتااعراض از كتاب آسماني است .
    4- كاوش هاي تاريخي نشان مي دهد كه افراد و جوامع مخاطب وحي الهي از نظر انگيزه هاي دين گرايانه و ميزان و حدود و كيفيت تاثير پذيري در برابر وحي و حاملان آن ( انبياي الهي ) بسيار متفاوت بوده اند .
    از طرف ديگر حكمت الهي ايجاب مي كند پيام خود را در قالب وشكلي ابلاغ نمايد كه بيشترين و فراگيرترين جاذبه را داشته و در عين حال چيزي از حقايق نيز فرو نماند .
    بنابراين دو اصل در هم مي آميزند و آن دونقش مهمي در چگونگي تفهيم و ابلاغ پيام دارند :
    1- اصل فراگيري وجاذ بيت :
    به عبارت ديگر دين تنها براي انسان هاي محدود صد در صد خالص كه هر چه و با هر زبان به آنان سخن گفته شود مي پذيرند نيامده است ،هر چند هد ف اساسي آن سوق دادن انسان ها به آن سمت مي باشد، ليكن دراين مسير توده هاي عظيمي هستند كه تنها در قالب هاي خاصي مي توان آنهارا جذ ب و هدايت كرد، و چون دين براي همه آنهاست ، پس بايد به گونه اي سخن بگويد كه به ساد گي آنان را نرهاند، بلكه داراي حد اعلاي امكان جذ ب و دافعه اي در حد ضرورت باشد .
    2- اصل جامعيت:
    به حكم اين اصل دين نبايد هيچ يك از نيازهاي ديني مخاطبان خود را بدون پاسخ گذارد .
    رعايت اين دو اصل ، تنها زماني ممكن است كه دين در عين جامعيت برخي از مسايل را صريح و بي پرده و برخي را با كنايه و دوپهلو و گاه باقاطعيت و يا با نرمي بيان كند .
    از طرفي هم با زبان توده ها سخن راند و هم بارفكري و عظيم و دقايق عقلي عظيمي براي انديشمندان و خرد ورزان ولطايف عرفاني شريفي براي ارباب بصيرت داشته باشد، و تيپ شناسي اجتماعي دقيقي را رعايت نمايد . راز وجود آيات محكم و متشابه در قرآن مجيد نيز همين است .

    ب ) ويژگي ها و شرايط خاص محيط نزول قرآن : جامعه اي كه قرآن در آن نازل شد و كساني كه به اين دين مبين گرويدند، ازنظر بينش و علايق و انگيزه هاي ديني و غير ديني بسيار متفاوت بودند .يكي از اشتباهات بزرگ آن است كه فكر كنيم جوامع ديني و نيز جامعه اسلامي ،تنها و تنها متاثر از دين بوده و در تمام مسايل محرك اصلي آنان دين و تعاليم ديني بوده است . برعكس حتماً پس از گسترش اسلام ، بسياري از توده ها وحتي شخصيت هاي نام آور مسلمان و صحابي رسول خدا ( ص ) چنان متاثراز سخن جاهلي ، تعصبات ناروا و اهداف شخصي و خود محورانه بودند، كه در عين اظهار مسلماني ، به راحتي در برابر پيامبر ( ص ) و احكام الهي مغايرخواست هاي خود، مخالفت و سرسختي نشان مي دادند . و از اين جا روشن مي شود كه وجود و عدم وجود اين گونه مسايل در قرآن مجيد چندان كارسازنيست . به عنوان مثال قرآن با صراحت تمام نسبت به پيامبر ( ص ) مي فرمايد : ( ( وما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي ؛ و او ( پيامبر ) براساس هوا سخن نمي گويد، بلكه گفتار او چيزي جز وحي و فرستاده نيست ) ) .
    در حالي كه چون پيامبر(ص) درخواست قلم و كاغذي نمود تا مسئله ولايت اميرالمومنين ( ع ) راثبت نمايند و سندي مكتوب گذارند، در خانه خود و نزد نزديك ترين عزيزان با مخالفت جدي برخي اصحاب مواجه شده و يكي از آنها فرياد زد : ( ( ان الرجل ليهجر!! ) ) تا آن كه پيامبر ( ص ) منصرف شدند و از ثبت آن خود داري فرمودند .
    اين انصراف پيامبر ( ص ) نشان مي دهد، چنان جوي وجود داشت كه اگر آن حضرت نسبت به آن مسئله پافشاري مي ورزيد ند خطر انكار اصل رسالت و بازگرداندن بخش عظيمي از جامعه از اصل اسلام وجود داشت.
    قرآن مجيد نيز با توجه به همين مسايل شيوه خاص خود را در تبيين اين گونه حقايق پيموده است ؛ زيرا اگر همواره با صراحت و بي پرده بر آن پاي مي فشرد خطر انكار اصل قرآن و حجيت آن و يا دستبرد زدن و تحريف آن وجود داشت .
    ممكن است گفته شود كه خداوند خود وعده صيانت قرآن راداده است . گوييم بلي ولي خداوند هر كاري را از طريق اسباب و علل خاص خود انجام مي دهد و يكي از راه هاي مصون داشتن قرآن به كاربردن همين شيوه است ؛ يعني ، شيوه اي كه لااقل از درون و متن جامعه اسلامي انگيزه تحريف آن را بخشكاند و از بين ببرد وگرنه قرآن نيز گرفتار مسايلي چون ديگركتاب هاي آسماني مي شد .
    در عين حال آيات زيادي از قرآن در شان اهل بيت ( ع ) سخن رانده و پيامبر(ص) نيز كراراً و صراحتاً مطالب خود را بيان فرموده اند به گونه اي كه هيچ ترديدي براي حق جويان و خرد ور زان باقي نمي گذارد .


    براي آگاهي بيشتر رجوع کنيد به کتب زير :

    1- رهبري امام علي ( ع ) در قرآن ( ترجمه المراجعات )
    2- بررسي مسايل كلي امامت( ابراهيم اميني)
    3- فروغ ابد يت (جعفر سبحاني)
    4- سيماي امام علي ( ع ) در قرآن( موحد )
    5- معالم المدرستين( علامه عسكري)
    6- شيعه و تهمتهاي ناروا(جواد شري)
    7- آن گاه هدايت شدم ( ترجمه ثم اهتديت ، تيجاني سماوي)
    ویرایش توسط طاها : ۱۳۸۸/۰۸/۱۴ در ساعت ۱۷:۰۴ دلیل: تنظيم مطلب

  19. صلوات ها 4


  20. #10

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    مطالعه و تفکر
    نوشته
    5,130
    حضور
    59 روز 21 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    15170

    راهنما رد یک شبهه و دلایلی بر عدم ذکر نام امامان (ع) در قرآن




    بنام خدا

    پاسخ:

    اگر چه دیگر دوستان و کارشناسان محترم، جوابهای نسبتاً کامل و دقیقی با استفاده از آیات و روایات و بحث ها و تحقیقات وسیع متفکران و اندیشمندان اسلامی در این زمینه داده اند.

    اما در این خصوص، شبهاتی جزئی از سوی پرسشگر محترم (کاربر نامسلمان) طرح شده بود که به مدد الهی و معارف حقۀ اهل بیت(ع) و به نورعقل به این شبهات که برخی شبهه افکنان طرح و شیعه را به امکان تحریف قرآن و تهمت و افتراء به حاکمان و خلفای بعد پیامبر محکوم می کنند پاسخ خواهیم داد:

    شبهه: برخی از شبهه افکنان می گویند: اینکه شیعه معتقد است خدا به اين دليل اسم امامان را در قرآن ذكر نكرده كه اگر ذكر شده بود دشمنان با استفاده از قدرت حاكمانۀ خود از هر راهى مانع تداومش ميشدند مثلأ: به تحریف قرآن می پرداختند و یا مانع بدنيا آمدن امام ميشدند يا اورا درهمان كودكى به شهادت ميرسانند از اساس باطل و مردود است. ( چنانکه در سؤال کاربر نامسلمان) آمده است.

    پاسخ شبهه: البته این مطلب که دشمنان اسلام ناب و مکتب اهل بیت (ع) اعم از منافقان، مسلمانان دیروز و کینه توزان امروز، آنانی که در طول تاریخ، بدنبال منافع و کسب موقعیت، برای خود و اطرافیان شان بوده اند، بعد از شهادت نبی مکرم اسلام (ص) تلاش وافری کردند تا نور ولایت علی و اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) که در آیات قرآن به فضایل و کرامات آنها (مورد اتفاق شیعه و سنی) و در روایات مختلف نبوی بوضوح و شفاف معرفی شده اند. را خاموش سازند و از محدود و محصور کردن ایشان و تحمیل هر گونه فشار، ایجاد خفقان و قطع ارتباط با امامان راستین در جامعه دریغ ننمودند و چون در برابر شعاع پر فروغ اهل بیت (ع)، خویش را ناتوان یافتند ناگزیر، بزرگترین اشتباهات تاریخی شان را که در شفاف سازی حقانیت راه و مکتب اهل بیت (ع) بس مؤثر بود مرتکب شدند و خون پاک ایشان را بناحق و مظلومانه ریخته و یا مسمومشان ساختند. بر کسی پوشیده نیست و علیرغم تلاش وافر در تحریف تاریخ، در این امر به توفیق چندانی دست نیافته اند.(1)

    همۀ این اتفاقات در شرایطی رخ داد که در بخشی از زمان خصوصاً در زمان خلیفۀ دوم، نقل و ثبت و جمع آوری روایات ممنوع اعلام شده و تنها استناد به آیات قرآن مجاز شمرده می شد این حرکت سیاسی، حاکی از این بود که رواج احادیث نبوی در جامعۀ بعد پیامبر (ص) بنفع جریان حاکم نبوده، از یکسوی وجهۀ حقیقی و غاصبانۀ ایشان را در سطح جامعه برملا می نمود و از سوی دیگر جایگاه والا و حقیقی علی و اهل بیت (علیهم السلام) را برای مردم مشخص می ساخت.

    در ادامۀ این سانسور و انحراف، تلاش برخی سودجویان و نفاق پیشگان در ایجاد مکتبی جدید، برای جعل احادیث از قول پیامبر اسلام و ترویج آن در بین طبقات مختلف مردم، در امر دور ساختن و انحراف بیشتر مردم از صاحبان حقیقی ولایت و امامت و جانشینان بحق پیامبر(ص) نیز مؤثر بود که تداوم این سیاست و روند نامبارک، در زمان معاویه، در نقطۀ اوج خود بوده و توسط سایر خلفای بناحق اموی و عباسی به طرز دهشتناکی ادامه یافت.

    حال، نکتۀ قابل توجه و تأمل عبارت از این است که در وضعیتی که قرآن به صراحت، نامی از امامان معصوم و اهل البیت (ع) نبرده و تبیین این مهم را به پیامبر خویش واگذار نموده، شاهد آنیم که سودجویان، منفعت طلبان، کینه توزان اسلام حقیقی و حاکمان بناحق و ستم پیشۀ بعد پیامبر، (خصوصاً امویان و عباسیان)، بدون توجه به توصیه های نبی مکرم اسلام (ص) تلاش حداکثری شان را در ایجاد سانسور و حاکمیت خفقان و ترس و اختناق در جامعه صرف نمودند و در نهایت، نیز با این همه تمهیدات و محدودیت ها باز هم، از کشتن آل الله صرفنظر نکردند.

    با نگاهی منصفانه و دقیق، چگونه وضعیتی متصور بود در شرایطی که خداوند نام امامان معصوم (ع) را در قرآن، به صراحت ذکر می کرد.(2) قطع و یقین دشمنان و حاکمان جور، چنانکه در خصوص تولد امام زمان (ع) بدلیل اهمیت جایگاه امام آخرالزمان و روایات بسیاری که در بارۀ ظهور و برپائی حکومت عدل حضرت مهدی (عج) مطرح بود، منزل امام عسکری (ع) را به شدت کنترل و برای پیشگیری از ولادت و به شهادت رساندن امام (ع) در طفولیت، اخبار ولادت آخرین حجت خدا را تعقیب می نمودند. این وضعیت و حالت برای تک تک امامان دیگر (ع) نیز قابل تصور بود و دشمنان اسلام، برای رسیدن به اهداف شومشان دو راه بیشتر پیش راه نداشتند که در ادامه به تصویر می کشیم:

    1. در رسیدن به اهداف نامبارکشان، یا به دخل و تصرف و تحریف قرآن اقدام می نمودند. که البته در اعتقاد شیعه با توجه به اینکه خداوند وعدۀ حفظ آن را در قرآن داده، و راه های حفظ آن برای خداوند بی شمار است، قطعاً امکان تحقق آن بالکل، منتفی است. اما در پاسخ اجمالی مطلب پرسشگر محترم که "این ادعاء شیعه محکوم است چون خداوند خود وعدۀ حفظ قرآن را داده است."(3) باید گفت: بدون شک، خداوند تحقق امورعالم هستی را بر اساس نظام اسباب و مسببات قرار داده است،(4) و چه بسا یکی از راه ها و اسباب حفظ و حراست قرآن همین مطلب بوده است که خداوند با حکمت و مصلحت و علم بی انتهایش نام اهل بیت (ع) را صریحاً در قرآن نیاورده تا از گزند طمع ورزان و کینه توزان مصون بماند.

    2. و اگر در تحریف قرآن، ناکام می ماندند که قطعاً اینچنین بود، نهایت تلاش و اهتمامشان را بر از میان برداشتن امامان معصوم (ع) در زمان تولد، یا در اَوان کودکی و نوجوانی معطوف می داشتند، چنانکه با آنهمه تمهید و ظلم و ستم و اختناق، نهایت به کشتن امامان معصوم (ع) اقدام نمودند. و بعید نبود که از هر دو راه نیز برای رسیدن به اهداف و مقاصد شوم دنیائی شان مدد می جستند.

    پس تردیدی در این امر باقی نمی ماند که یکی از دلایل عدم ذکر امامان معصوم (ع) در قرآن، در کنار دیگر دلایل و مصلحت ها، مصلحت و حکمت الهی در حفظ قرآن و جان امامان معصوم (ع) بوده است. "والله العالم"

    موفق باشید...

    پاورقی________________________________

    1. در ميان عالمان و محدثان شيعه ، اين سخن پيامبر شهرت دارد كه فرمود: (ان اءمر الخلافة يملكه اءحد عشر اماما من صلب على و فاطمة ، ما منا الا مسموم اءو مقتول.) يعنى: خلافت و جانشينى مرا، يازده امام از نسل على و فاطمه به عهده خواهند گرفت. و از ما نيست جز اينكه بوسيله سم (خيانت) يا شمشير بيداد، در راه حق و عدالت به شهادت خواهد رسيد. بحارالانوار، ج 43، ص 363؛ اين روايت را يكى از ياران و شاگردان امام حسن عليه السلام بدين صورت آورده است كه آن حضرت فرمود: (والله لقد عهد الينا رسول الله صلى الله عليه و آله ان هذا الامر يملكه احد عشر اماما من ولد على و فاطمة عليهماالسلام ما منا الا مسموم او مقتول.) يعنى : بخداى سوگند! ما را با پيامبر گرامى عهد و پيمانى است كه خلافت و جانشينى او را يازده امام از فرزندان على و فاطمه عليهماالسلام يكى پس از ديگرى به عهده خواهند گرفت. و يادآورى كرد كه: همه ما، مسموم و يا شهيد راه حق و عدالت خواهيم بود. بحارالانوار، ج 27، ص 217 و كفاية الاثر، ص 226؛ و از امام صادق عليه السلام نيز روايتى در تصديق و تاءييد اين بيان رسيده: "ما منا او مقتول او مسموم؛ از ما اهل بیت نیست مگر آنکه شهید و یا مسموم می شود.

    2. و اگر ذکر ننموده دلیلی دیگر بر حکمت مطلقه و اوج مصلحت اندیشی ذات پاک خداوند است، (و نه ترس از مردم که در سؤال پرسشگر محترم ذکر شده بود) زیرا عجز و ناتوانی و ترس از لوازم موجودی است که فقیر و نیازمند و ضعیف باشد و در حالی که برای خدا در جای خود قدرت لا یزالی و بی انتها و بی نیازی مطلق ثابت گردیده است.

    3. "نحن نزلناالذکر و انا له لحافظون"، سوره حجر آیه 9.

    4. ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها»، بحار الانوار، ج ۲، ص ۹۰.

    چرا نام ائمه در قرآن نیامده است؟

  21. صلوات ها 2


صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 1

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود