صفحه 1 از 17 12311 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: بدو بدو خاطرات دانشجويي

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    379
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2419

    بدو بدو خاطرات دانشجويي




    ديدم تاپيك شوخ طبعي هاي طلبگي يك جوراي گسترده تر شده و به خاطرات طلاب ارتقا يافته! لذا نام تاپيك را به طور عام گذاشتم خاطرات دانشجويي.

    دانشجويان گرامي و دانش آموختگان موفق تاپيك را پربار كنيد تا از تاپيك شوخ طبعي هاي طلبگي بزنيم جلو
    ویرایش توسط sajedee : ۱۳۸۹/۰۷/۰۷ در ساعت ۱۵:۰۲
    نیستـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــم

  2. صلوات ها 26


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    علاقه
    علم
    نوشته
    230
    حضور
    23 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    10
    صلوات
    1194



    سلام

    ترمهای اول دانشگاه بود . در س انقلاب داشتیم مثل بچه مثبت ها می رفتم سر کلاس .

    آخه تو دانشگاه ما رسم هست کلاسهای عمومی را فقط باید برای حضور غیاب بری سر کلاس کسی که سر کلاس می شیند ترمهای اولش هست که سر کلاس می رود یا خیلی بچه مثبت است .

    جلسه ی 3و4 بود که تازه روش فرار از کلاس بعد از حضور غیاب رو دیده بودم از ترم بالای ها .

    اینطوری بود که بعد از حضور غیابی که استاد می کرد دانشجویان به بهانه های مختلف از کلاس خارج می شدن و دیگه بر نمی گشتن.

    بعضی وقتها هم یکی اون جلو حواس استاد رو پرت می کرد تا بقیه که می خوان برن یکی یکی از کلاس خارج شن .

    من هم تصمیم گرفتم این جلسه این کار رو کنم .

    بعد از حضور غیاب استاد یکی از دانشجوهای مثبت بلند شد که از استاد یک سوال به پرسد و من هم بلند شدم که برم همان موقعه بود که یکی از بچه های کلاس هم که مثل من تصمیم گرفته بود به رود بلند شد و پشت سر من امد من رسیدم جلوی در که از بد روزگار پای اون به سطل آشغال گیر کرد و افتاد .

    یک دفعه تمام کلاس و استاد برگشتن به من و اون نگاه کردن .

    و استاد با خنده گفت دانشجوها دارن از کلاس فرار می کنند یکی اینها رو بگیره .
    همه زدن زیر خنده .

    من هم که دیگه در هر صورت ضایع شده بودم به این نتیجه رسیدم که رفتن بهتر از ماندن است بدون این که به استاد نگاه کنم سرم رو انداختم پایین و رفتمبدو بدو خاطرات دانشجويي، که شنیدم پشت سرم استاد گفت یکی شون در رفت .


    یاحق





    دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
    کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

    گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
    گفت آنکه یافت مینشود آنم آرزوست

  5. صلوات ها 31


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    379
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2419



    كلاس هاي ما - خانم ها و آقايون- از هم جدا هستند؛ پسرهاي دانشگاه هم عادت دارند هر جلسه برق كلاس ما را قطع مي كنند تا در كلاس ما كمي اخلال ايجاد كنند!

    از طرفي توي دانشگاه يك كلاس بود مخصوص اساتيد كه من هم در اون كلاس شركت داشتم. حالا به دليل تداخل دو كلاسم اون جلسه كمي با تاخير رفتم سر اين كلاس. آقايون هم من را موقع ورود به كلاس ديدند و با اين تفكر كه اينجا كلاس خانم هاست برق را قطع كردند!
    كسايي هم كه سر اين كلاس حضور داشتند اساتيد دانشگاه، مسولين دانشگاه من جمله مسولين حراست و ... . همه با تعجب پرسيدند چي شد؟
    منم در كمال صداقت به طور كامل توضيح دادم كه مسول حراست از كلاس رفت بيرون...

    نتيجه ي اخلاقي: اذيت بي اذيت!
    نیستـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــم

  7. صلوات ها 30


  8. #4

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    212 روز 23 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151458



    یافتن دوست بدرد بخور
    تو خوابگاه تا اون موقع دوست بدرد بخوری نتوانسته بودم پیدا کنم البته رابطه ام با بر و بچه ها بدک نبود باهم بیرون می رفتیم پیک نیک و...می رفتیم تا این که یک نفر به جمع 5 نفری ما اضافه شد. داخل اتاق که آمد جای کتاب و لباسش را مشخص کردیم همه نشسته بودیم من متوجه شدم که یواشکی قرآنش را از کیف در آورد و بین کتاب هاش گذاشت. چیزی نگفتم فردا بهش گفتم ترسیدی؟ گفت از چی؟ گفتم قرآنت را قاچاقی تو اتاق آوردی؟ گفت والا فردا به من گیر میدن میگند امل و...
    خلاصه بعد از این که مدتی براندازش دیدم بچه مثبتی است و جون میده برای دوستی بنابراین از آن روز رشته دوستی ما محکم و محکم تر شد با هم صبح ها بعد از نماز صبح که ده نفر هم نمی شدیم ( در یک خوابگاه سه طبقه ای) تو میدان ولعصر شیراز زیر درخت های باحال نارنج ورزش صبحگاهی می کردیم و روزهای زوج باشگاه کاراته می رفتیم. بعدا من به حوزه آمدم و آدرس مان تغییر کرد متاسفانه از هم دیگر خبری نداریم .
    ویرایش توسط حامی : ۱۳۸۹/۰۷/۰۷ در ساعت ۲۲:۲۳
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  9. صلوات ها 22


  10. #5

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    212 روز 23 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151458



    اعلام جدی حامی برای رونق بخشیدن به تاپیک خاطرات دانشجویی

    اتحاد حوزه و دانشگاه با خاطرات حامی
    بی خیال فکرشو نکنید
    ویرایش توسط حامی : ۱۳۸۹/۰۷/۰۷ در ساعت ۲۲:۲۷
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  11. صلوات ها 17


  12. #6

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    212 روز 23 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151458



    پرواز عاشق
    من هم اتاقش نبودم از همشهری های ما بود. هم اتاقی من می گفت باهاش هم اتاق بودم آن روز او شهردار بود و قرار بود با نان به خوابگاه بیاید در باز شد ولی دست خالی بود گفتیم پس نان چی شد که یه دفعه دیدیم مثل بروس لی دادی زد و به سمت پنجره رفت و از طبقه دوم بیرون پرید. آمبولانس آمد غیر مختصری کوفتگی مشکلی نداشت. بعدا گفت خبر دار شده بودم پدر و مادرم رفتند خواستگاری معشوقه جواب منفی داده بود.
    ویرایش توسط حامی : ۱۳۸۹/۰۷/۰۷ در ساعت ۲۲:۳۹
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  13. صلوات ها 26


  14. #7

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    212 روز 23 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151458



    اصفونی زرنگ
    1- غربتی بازی برای وام
    2- حمام پناهگاه گرم یک دانشگاه در زمستان سرد
    ----
    3- حضور وغیاب در لابراتوار زبان
    4- میزهای هیدرولیکی مهندسی( رقص میزها)
    5- استادزبان آمریکایی با حال (ده جمله حفظ قبول)
    6- پرفوسور فیلی : بچه به دادم برسید بیچاره شدم
    به زودی
    منتظر باشید........برمی گردم
    ویرایش توسط حامی : ۱۳۸۹/۰۷/۰۷ در ساعت ۲۲:۴۴
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  15. صلوات ها 16


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    379
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2419



    ابتدای ترم بود و اساتید جدید؛ استاد وقتی وارد کلاس شد یک تست کلی از بچه ها گرفت و بعد هم از شاگرد اول کلاس پرسید که یک عده از بچه ها پاسخ دادند همه در یک سطح هستیم و شاگرد اول نداریم و ... .
    ساعت بعد کمی با تاخیر وارد کلاس شدم با همون استاد داشتیم، دیدم بچه ها از کیفیت امتحان پرسیدند استاد هم داشت توضیح می داد که کیفیت امتحان با توجه به سطح دانشجوها گرفته می شه به جز خانم ساجدی!سطح ایشون با شما قابل قیاس نیست
    نیستـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــم

  17. صلوات ها 15


  18. #9

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    379
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2419



    کلی روی بچه ها کار کردم تا ترم تابستونه برداریم، زبان عمومی و یه درس دیگه؛ یک هفته مونده به امتحانات شروع کردیم به خوندن روزی یک درس تا تمام شد.
    روز امتحان تصادفاً دوستم افتاد پشت سرم؛ بهم گفت: دستم به دامنت، من اصلاً مرور نکردم هر چی نوشتی بزار منم بنویسم.
    سوالات را جواب دادم و نشستم تا سوالاتی را که شک دارم را جواب بدم، اما دوستم تا همون جا را قناعت کرد و برگه اش را داد. نمرات که اومد یه نمره بیشتر از من شده بود
    یکی نیست بگه مجبوری وقتی امتحان نمره منفی داره همه ی سوالات را جواب بدی؟
    نیستـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــم

  19. صلوات ها 20


  20. #10

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    379
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2419



    روزهای ابتدایی شروع کلاس ها بود؛ تقریباً همه یک تیپ و یک رنج سنی بودیم جز عده ی معدودی که با تیپ های آنچنانی و طبق طبق کرشمه در کلاس حضور داشتند؛ یکی می گفت می خواستم با ماشینم بیام ولی دیدم حیفه ماشینم را بیارم اینجا! یکی می گفت آره ماشینم خاک می گیره! خلاصه هر کسی قیافه ی چیزی را می گرفت.
    یک سال بعد که قرار بود با یکی شون بریم سینما فهمیدم در یکی از محله های پایین شهر ساکن هستند.
    دیگری را دوستان در فروشگاه لوازم خانگی در حال فروشندگی دیده بودند.
    برای نمایشگاه کتاب کشف شد دیگری در یکی دیگر از محله های پایین شهر ساکن است.
    یکی از خجالت اجازه نداد به عیادتش برویم!
    خلاصه تا رسیدیم به سال آخر فکر کنم فهمیدند نیازی به ادعای سکونت در محله های عیان نشین و ادعای داشتن ماشین های آنچنانی از ابتدا اشتباه بود
    نیستـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــم

  21. صلوات ها 12


صفحه 1 از 17 12311 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 10
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۱۱/۲۱, ۱۶:۴۲
  2. پاسخ: 6
    آخرين نوشته: ۱۳۹۱/۱۰/۰۲, ۰۳:۳۰
  3. انگار توفيق طلبه شدن را ندارم (لطفا راهنمايي كنيد)
    توسط بنده ی خدا در انجمن موفقیت و موانع
    پاسخ: 6
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۱۲/۱۵, ۱۳:۴۱
  4. مصاحبه هايي ناب درباره شيخ رجب علي خياط ره
    توسط گمنام در انجمن تاریخچه عرفان
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۱۱/۱۷, ۱۸:۵۲
  5. پاسخ: 6
    آخرين نوشته: ۱۳۹۰/۱۰/۰۴, ۲۲:۲۵

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۵/۱۲/۲۹, ۰۹:۴۵ : 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود