صفحه 1 از 5 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: این سرگذشت کسی ست که عاشق شده و ...

  1. #1

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۹
    علاقه
    اسک دین
    نوشته
    245
    حضور
    5 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1465

    این سرگذشت کسی ست که عاشق شده و ...




    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام
    دوستان به تاپیک توجه کنین: این سرگذشت کسی ست که عاشق شده و ... بقیه اش رو خودتون بخونین. البته از زبان خودش نقل شده است. از کارشناسان محترم میخوام نظرشون رو بدن تا بلکه برای رضای خدا هم که شده به ایشان کمکی کرده باشیم.
    دختری در آستانه 21 سالگی هستم که گرفتار عشقی شده ام که نمی دانم با دردش چه کنم...یک سال پیش از طریق تلفن با پسری آشنا شدم.(1). اوایل فکر می کردم یک مزاحم است و ردش می کنم که پی کارش برود. البته فکر نکنید من از آن دخترهایی هستم که... نه اصلا به این چیز ها اعتقاد نداشتم و این جور دوستی ها رو اصلا قبول نداشتم اما خودم گرفتارش شدم(2). روزها گذشت و درباره خودش حرف زد. تحصیلات(فوق لیسانس روانشناسی)، ظاهر خوب، ایمان، پول و... البته برای من ایمان داشتن به خدا و این جور چیزها مهم بود و به حسین هم این ها رو گفته بودم. او اهل شهر دیگری بود و من اهل شهر دیگر... قرار شد روزی بیاید و یکدیگر را ببینیم... از شانس بدمان شب رسید و چون نمی توانستیم همدیگر را شب ببینیم قرار شد برای فردای آن شب. از آنجایی که هیچ آشنا و فامیلی در شهر من نداشت شب را بیرون ماند. نزدیک های صبح با یکی تو پارک دعوایش شده بود و کتک مفصلی هم خورده بود. روز بعدی که قرار بود یکدیگر را ببینیم حسین در بیمارستان بود. خواستم به دیدنش برم که مانعم شد و گفت لباس ها و صورتم داغون شده و من دوست ندارم تو مرا با این وضعیت ببینی... کلی برام دلیل روانشناسی آورد که از نظر روانشناسی دیدار اول خیلی مهمه و از این حرف ها... به هرحال با آن حال داغون به شهرشون برگشت بدون اینکه همدیگر را ببینیم...
    روزها گذشت و هر بار که می خواست بیاید اتفاقی می افتاد... مثلا روزی که از قبل برای آمدنش تعیین کرده بود اتفاقی روز انتخاب واحدشان بود و نشد که بیاید و یا اتفاقاتی دیگر...
    خلاصه نشد که ما همدیگر را که حالا این قدر عاشق هم شده بودیم ببینیم. تصمیم گرفتیم عکس هایمان را برای هم ارسال کنیم. او اول عکسش را برای من فرستاد بعد من هم فرستادم(3).
    دلمان به همین عکس ها خوش بود...
    ویرایش توسط آنجل : ۱۳۸۹/۰۶/۱۴ در ساعت ۱۱:۰۷


  2. صلوات ها 9


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۹
    علاقه
    اسک دین
    نوشته
    245
    حضور
    5 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1465



    یک روز به حسین زنگ زدم دیدم کسی دیگه ای جواب داد... سریع قطع کردم و بعدش دیدم کسی دیگه بهم زنگ زد و ازم خواست که با او دوست... عصبانی شدم و به حسین زنگ زدم اما گوشیش خاموش بود... عصر خودش بهم زنگ زد... با عصبانیت موضوع را بهش گفتم. حسین گفت من دانشگاه بودم و کیفم پیش دوستانم بود وقتی اومدم دیدم در کیفم بازه و گوشیم خاموشه... بعد از اینکه شماره مزاحم رو بهش دادم گفت شماره یکی از همکلاسی هایم است. وقتی تو زنگ زدی من در کلاس نبودم و او از کیفم گوشی ام رو برداشته و بعدش خاموش کرده... فردای آن روز بهم زنگ زد و گفت حال طرف رو گرفتم. پرسیدم چیکار کردی؟؟ جواب داد که باهاش دعوا کردم و زدم دماغش رو شکوندم... ازم شکایت کرد و مجبور شدم دیه اش که حدود یک میلیون شد بدم... خیلی ناراحت شدم که چرا به خاطر منی که حتی ندیده باید اینجوری به دردسر بیفته... حسین می گفت ناراحت نشو... فدای سرت... برای رسیدن به تو بیشتر از اینها رو میدم و از این حرفا...
    همون روزی که حسین با اون پسره دعواش شده بود خانواده من که خانواده ای مذهبی بودند و خواهرهایم همه شان برای ازدواج از طریق خانواده اقدام کرده بودند متوجه ارتباط ما شدند. مادرم به مدت یک هفته گوشیم را ازم گرفت و خاموش کرد تا بلکه این ارتباط غلط قطع شود. اما در این مدت من از جاهای دیگربه حسین زنگ می زدم(4). بعد از یک هفته مادرم با کلی قسم و خواهش گوشم رو بهم داد ولی باز...(5)
    این اتفاق دو سه بار افتاد ولی من آدم نشدم...(6)
    روزی حسین بهم زنگ زد و گفت که در بیمارستان است. البته قبل از آشنایی با من تصادف کرده بود که دوستش در همان تصادف فوت کرده بود و حسین زنده مانده بود و این برایش شوک قلبی ایجاد کرده بود. در واقع مشکل قلبی داشت. من فکر کردم که به خاط قلبش است که دربیمارستان بستری است ولی گفت که به خطر موضوعی دیگر است. همانطور که گفتم روانشناس بود و در دفتر یکی از دوستانش که دفتر مشاوره داشت مشغول بود. می گفت دختری بهم مراجعه کرده بود و و مشکلات زیادی داشته... پدر و مادر ندارد و با خانواده عمویش زندگی می کند البته خواهر و برادر کوچکتر از خودش هم دارد که مسئولیت آنها نیز به عهده اوست. می گفت دختره مشکل کلیه دارد و هر دو کلیه اش از بین رفته و اگر هر چه زودتر عمل پیوند نشود خواهد مرد... حسین می گفت تحقیق کردم دیدم واقعا راست می گوید و زندگی سختی دارد. من هم تصمیم گرفتم که یکی از کلیه هایم رابه او بدهم... با شنیدن این حرف ها خشکم زد... خیلی تعجب کرد که چگونه ممکن است کسی از جانش به خاطر دیگری بگذرد. حسین گفت فکر نکنی که نسبت به او احساسی دارم... فقط به خاطر خداست که این کارها را می کنم...
    خودش به خااطر این عمل خیلی دچار مشکل شد... حدود یک هفته در بیمارستان بستری بود و ممنوع الملاقات بود... نباید حرف میزد ولی گوشی اش را با خودش برده بود و هر روز به من زنگ می زد... بهش گفتم حسین مگه دکتر نگفته که نباید حرف بزنی؟ منم دیگه جوابتو نمی دم تا زودتر خوب بشی... ولی می گفت با شنیدن صدای تو حالم بهتر میشود...



  5. صلوات ها 7


  6. #3

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۹
    علاقه
    اسک دین
    نوشته
    245
    حضور
    5 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1465



    روز ها گذشت تا اینکه روزی سر موضوعی با حسین دعوایم شد. البته من مقصر نبودم و او دعوا را شروع کرد... عصبانی شد و گفت که من عشق او را نمی فهمم و کلی حرف دیگه... بهش گفتم حسین داری اشتباه می کنی... ولی اصلا قبول نکرد. منم گفتم باشه اگه تو می خواهی جدا بشیم من حرفی ندارم... به زور که نمی تونم نگهت دارم... دو روز بعد پشیمون شد... پشیمون شد و دوباره بهم زنگ زد و اصرار و خواش و تمنا... حالا من بودم که می گفتم نه... خیلی اصرار کرد ولی من قبول نکردم... فرداش دیدم دوباره زنگ زد این بار با تندی جوابشو دادم که دیدم طرف گفت من حسین نیستم... من پسر خاله حسینم... حالش خیلی بده و تو بیمارستان بستریه... گفته به شما بگم که براش دعا کنین گفته که فقط دعای شماست که براش چاره سازه... خیلی ناراحت شدم... شب عید غدیر بود... رفتم امامزاده و خدا رو قسم دادم به این شبش که حسینم رو بهم برگردونه... خیلی گریه و دعا کردم... اون شب به مسجد رفتم و بازم براش دعا کردم. پسرخاله اش بهم زنگ زد و گفت که ساعت 6 عمل می شه... یه عمل خیلی سنگین... از خدا خواستم که کمکش کنه... تقریبا ساعت ده و نیم بود که به پسر خاله اش زنگ زدم وکه جویای حال حسین بشم... جواب نداد و کلی زنگ زدم تا اینکه sms فرستاد که حسین از دنیارفت... باور نکردم ولی... گریه کردم و مادرم متوجه موضوع شد... فهمید که باز هم حرفش رو گوش نکردم و... اینبار خواهرم زبان نصیحت رو باز کرد عصبانی شدم و سرش داد کشیدم و گفتم به تو مربوط نیست(7) وقتی دید به حرفهایش گوش نمی کنم برایم روی کاغذ نوشت که خانواده اینجوری هستن تو نباید این کار رو می کردی و از این حرف ها... دو هفته گذشت و گوشیم دست مامانم بود تا اینکه دیدم خواهرم برایم یه سیمکارت جدید گرفته... مادرم قسمم داد که حسین را برای همیشه فراموش کنم... اما...
    حسین نمرده بود و زنده بود... چون شناره دوستانم رو داشت به آنها زنگ زده بود و گفته بود که پسر خاله اش دروغ گفته... خیلی خوشحال شدم که زنده است اما نمی توانستم بهش زنگ بزنم... تا اینکه به دوستم گفته بود که به من بگویدتا بای آخرین بار هم که شده بهش زنگ بزنم... از طرفی هنوز حسین را دوست داشتم(8) و از طرفی دیگر نمی خواستم حرف مادرم را زیر پا بذارم...
    خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اینکه خودم رو راضی کردم که یک بار زنگ زدن که اشکالی ندارد... زنگ زدم البته نه با گوشیم... از بیرون با تلفن کارتی... خلاصه دوباره شروع شد(9)... بهش گفتم حسین خانواده من مخالف هستن و تو باید آنها رو راضی کنی... چرا به مادرت نمی گویی حداقل یک بار با مادرم حرف بزند... گفت صبر کن خبر مهمی را بهت میگم بعدش...
    نزدیک های عید نوروز بود که زنگ زد و بعد از کلی مقدمه چینی که تو چقدر منو دوست داری و من چقدر تو رو دوست دارم گفتش که دچار بیماری سرطان شده... وقتی گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد... خیلی ناراحت شدم... از 4 فروردین تو بیمارستان بستری شد... حالش اصلا خوب نبود... ازم میخواست که برم کنارش... ولی حیف که نمی تونستم... به هر حال برای مداوا رفت آلمان و بعد یه هفته برگشت... شکر خدا حالش خوب شده بود...
    همانطور که خانواده من مخالف ازدواج ما بودند خانواده او هم مخالف بودند. دلیل خانواده من غریبه بودن او بود و اینکه حتی ما همشهری نیستیم تا این ازدواج سر بگیرد و دلیل خانواده او دختر عموی حسین بود.
    دختر عموی حسین عضو تیم ملی فوتساله و وخیلی دختر خوبیه... خانومه... ولی حسین اصلا از او خوشش نمی آید...ولی خانواده اش اصرار به ازدواج با او را دارند...
    خلاصه...
    خانواده ام دوباره متوجه ارتباط من و حسین شدند. و باز هم خاموشیه گوشی و...
    نمی تونستم به این راحتی و با حرف دیگران ازش دل بکنم... به حسین گفتم حسین خانواده من مخالفن و کاری بکن... گفت دارم هزینه رفتن به آلمان را جور میکنم که به طرف پس بدم(30میلیون از دختر عموش قرض گرفته بود). بذار کمی کارم جوربشه بخدا قسم میام... میدونستم حرفاش سرکاری نیست... چون اگه قرار بود دروغ بگه این همه به خاطر من بدبختی نمی کشید...
    کمی با حسین سرد شدم تاشاید... اما نتیجه عکس داد... یه روز پسرعموش زنگ زد که حسین خودکشی کرده... حالش اصلا خوب نیست... مردم و زنده شدم... ولی شکر خدا به خیر گذشته بود و زنده مانده بود... باهاش حرف زدم و دلیل کارش رو پرسیدم... گفت دیگه خسته شدم... از یه طرف تو جواب سربالا میدی از یه طرف سختی و مشکلاتی که دارم... قرض دخترعموم... کمی نصیحتش کردم تا دست از این کاراش برداره و اون هم کمی قانع شد...
    روزها گذشت تا اینکه یکی از خواهرهایم(4تاخواهر دارم) درباره حسین باهام حرف زد و بهم گفت که بهت ثابت می کنم که حسین اهل زندگی نیست و ... ازاین حرفها. ازم شماره حسین رو خواست تا الکی باهاش دوست بشه و به من بفهمونه... بهش گفتم خواهر من تو شوهر داری اگه شوهرت بفهمه خب ناراحت میشه... من نمی خوام تو به خاطر من تو زندگیت مشکل پیش بیاد... گفت نه خیالت راحت... شماره رو دادم(10) و اون هم زنگ زد... اما حسین اصلا محلش نذاشت و گفت که نامزد داره... خواهرم خیلی بهش گیر داد و حسین هم مشکوک شد و هی بهش زنگ میزد و ازش میخواست که بگه شماره اش رو از کجا آورده... ولی این بار خواهر من جواب نمی داد... تا اینکه شوهر خواهرم فکر میکنه حسین مزاحمه... خواهرم هم چیزی نمی گه ... شوهرخواهرم به حسین نگ میزنه و کلی فحش و بد وبیراه بارش می کنه... خواهرم با شوهرش دعواش میشه و زنگ زد خونه ما... مامانم وقتی ماجرا رو فهمید باور می کنید کتکم زد... کلی دعوام کرد... خلاصه... این بار به حسین گفتم که دیگه تمومش کنه... خسته شدم... حسین با مادر و اون یکی خواهرم حرف زد که منو دوست داره...میخواد بیاد خواستگاری و از این حرفها... اما خانواده ام قبول نکردن و گفتن نه. حسین گفت من به شرطی دست برمیدارم که خود من بهش بگم نه. منم مجبور شدم به خاطر خانواده ام بگم نه... آخر هفته اون اتفاق رفتم مشهد... حسین هنوز هم بهم زنگ میزد... ولی جوابشو نمیدادم... مامانم به امام رضا قسمم داد که برای همیشه حسین رو فراموش کنم... اما نمی شد...
    یک هفته بعد از این که از مشهد اومدیم پسرعموش بهم خبرداد که حسین این بار مرد... (البته فکر نکنین که من با هر کسی حرف میزدم و... با گوشی حسین بهم زنگ میزد) باور نکردم. برام وصیت نامه حسین رو فرستاد... خیلی مدت گذشت و از حسین خبری نشد و باورم شد که مرده... ضربه سختی خوردم... به هیچ کس بجز دو سه تا از دوستانم خبر نداشتن حتی به خانواده ام هم چیزی نگفتم... ذره ذره آب شدم و صدام در نیومد...
    ویرایش توسط آنجل : ۱۳۸۹/۰۶/۱۴ در ساعت ۱۱:۱۳


  7. صلوات ها 7


  8. #4

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۹
    علاقه
    اسک دین
    نوشته
    245
    حضور
    5 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1465



    خلاصه سه چهار ماه گذشت تا اینکه شب بیست و سه ماه رمضان (آخرین شب قدر) حسین بهم زنگ زد و گفت که زنده است... گفتش که خودکشی کرده بود ولی به طور معجزه آسایی زنده مونده بود... هم خوشحال بودم که زنده است و هم ناراحت شدم که چرا ازم پنهان کرده... میگفت میخواست امتحانم کنه...
    الان هم از نظر روحی خیلی آشفته است و می گوید که باز هم این کار را خواهد کرد تا بمیرد... نمیدانم چگونه رفتار کنم؟
    خلاصه
    درباره حسین اونقدر شناختمش که در طی ارتباط یک ساله اصلا به من دروغ نگفت... شاید می گویید از کجا فهمیدم. ولی میگن دروغ گو فراموشکار میشه تو رفتارش تناقض میشه و حسین اینجوری نبود. الان بهم میگه که عاشق منه و من دیوونش کردم و بدون من نمی تونه زندگی کنه... اهل نمازه و مسجد. به نظرم پسرخوبیه. خودش میگه که خیلی از دخترها ازش خواستگاری کردن!!...
    چیزهایی که من از شما میخوام:
    1- الان چه رفتاری داشته باشم؟ طردش کنم که بره بازم یا...
    2- با مخالفت خانواده ام چکار کنم؟ چه جوری راضی شون کنم؟
    3- اصلا حسین رو دوست داشته باشم یا...
    4-میترسم باز هم مادرم متوجه ارتباطمان شود و با تندی با من رفتار کند. چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    (در ضمن شماره های 1 تا 10 اشتباهاتی بود که فکر کنم مرتکب شدم.)

    دوستان عزیز لطفا راهنمایی هاتون رو بگید تا من بهشون اطلاع بدم. بنده خدا خیلی داغونه...
    علی یارتون



  9. صلوات ها 11


  10. #5

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۸۹
    علاقه
    قرآن، اهل بيت
    نوشته
    2,058
    حضور
    15 ساعت 37 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    17932



    سلام آنجل جان.
    واقعا نميدونم چي بگم ولي خودش بايد قضاوت كنه كسي كه اين جور با احساساتش بازي كرد مي تونه فرد مناسبي براش باشه؟


    يك نكته اي رو هم بگم. از آنجايي كه دخترها بسيار احساساتي هستند اين مسئله شده يك نقطه ضعفي از اونها براي پسرها و اينكه ميگه دوباره خود كشي ميكنم و اين حرفها براي تحريك دوباره احساسات اوست. پس احساسي با اين مسئله برخورد نكنه.من توصيه ميكنم تمام اين ماجراهايي را كه اينجا نوشتيد پيش يك مشاور يا روانشناس مطرح كنه و مطمئن باشه كه راه حل هاي خوبي در اختيار او خواهند گذاشت چون اونها به احتمال زياد با مواردي مشابه او برخورد داشته اند.يا حق.
    ان شاالله هر چيزي كه به صلاح اوست. همان شود
    ویرایش توسط سادات : ۱۳۸۹/۰۶/۱۴ در ساعت ۱۱:۴۰
    از خلق جهان کناره کردیم *

    سر رشته عقل پاره کردیم *

    کس چاره ما نکرد و ما خود *

    بی منت خلق چاره کردیم *

    ننمود رهی بجز ره عشق *

    هر چند که استخاره کردیم*

  11. صلوات ها 11


  12. #6

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 18 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    با سلام
    از این پرسشگر سئوال می کنم مطمئن هست آن فرد که یک بار پسر عمویش با این او تماس می گیرد بار دیگر پسرخاله اش دوبار خودکشی کرده و.....فوق لیسانس روان شناسی دارد؟!
    قصد تحلیل نامه ندارم که مثنوی هفتاد و یک من شود.
    ولی به دلایل متعددی مانند مخالفت دو خانواده، نرمال نبودن این فرد(برفرض صحت گفته هایش)، تماس های مشکوک پسر خاله و پسر عمو و دروغ های آنهاو....این ارتباط به صلاح شما نیست.
    از این دختر خانم بخواهید با کارشناسان مشاور ما برای دریافت راهنمایی بیشتر تماس بگیرند09640
    ویرایش توسط حامی : ۱۳۸۹/۰۶/۱۴ در ساعت ۱۸:۲۴
    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  13. صلوات ها 21


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    379
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2419



    عجب!
    چقدر زندگی این آقا حسین هارمونی قشنگی داره! تا یه اتفاقی می افته و می بینه ارتباط این خانم به نحوی کمرنگ شده یا قراره همدیگه را ملاقات کنند یا... کارش به بیمارستان می کشه!!!!!!!
    چقدر لحظه های حساس مثل فیلم های هندی می میره و دوباره مثل فیلم های هندی به طور معجزه آسایی زنده می شه!
    چطور می تونی این ها را بپذیری؟
    همه ی دروغگوها کم حافظه نیستند دختر، بعضی هاشون این قدر قشنگ دروغ می گند و بعضی ها اون قدر ساده لوحانه این دروغ های قشنگ و در عین حال تابلو را باور می کنند که نگو!

    این خانم واقعاً به مشاوره ی حضوری نیاز داره
    نیستـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــم

  15. صلوات ها 13


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    115
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    443



    به داستان تخیلی شبیه تره تا حقیقت شاید هم یه وجب از تخیل اون ورتر

    از طرفی این حرف از طرف آنجل طرح شده که خود مزید ....

  17. صلوات ها 5


  18. #9

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    431
    حضور
    3 ساعت 58 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2202



    به نام خداوند بخشنده مهربان

    خواهر من بنده نه رونشناسم و نه از مسائل دینی سرشته دارم اما با امثال حسین خیلی سرو کار داشتم (البته سو تفاهم نشه اط روی رفتار حسین میگم و اعلا من نه دیدم نه بد قضاوت میکنم )

    اولا کسی که به یک دختر زنگ میزنه و ارتباط برقرار میکنه بدونید فردا به کس دیگه زنگ میزنه چون در بعضی مثال انسان که یک بار تجربه میکنه بار دوم ترسش میریزه ولی این در تمام موارد صدق نمکینه

    دوم دختر یک فرد احساساتیه به یک صورت میشه دخترو تحریک کرد حتی اگر شما از شخص بدتون بیاد اونم بازی کردن با احساسات


    1_که جناب حامی هم گفتن این شخص فوق لیسانس نیست اگرم هست شک بر انگیزه

    البته این مثال را دیدم عین همین موضوع شخصی بود که همین بلاهارو سر دخترا میاورد میگفت فوق لیسانسم اینطورم این طورم

    2-تا میدید دختره ازش سرد شده یا سر قرار حاضر نمیشود میگفت تصادف کردم

    ولی در همان لحظه در کنار دختر دیگه بود

    البته این شخصی که مثال میزنم هم همین روش را اجرا میکرد به برادرش میگفت زنگ میزد دختره و میگفت تصادف کرده و تو حالت کماست دعا کن خوب شه

    و مییومد خودش کرر میخونیدید میگفت میبینید چه سر کار گذاشتم فردا ارتباط شروع میشد دختره هم از همه جا بی خبر فکر میکرد این دعا کرده حالش خوب شده

    دختره میگفت بیا خواستگاری هر روز یک بهانه جویی میکرد یک روز میگفت به مادرم گفتم به پدرمم بگم میایم

    یک روز میگفت دایم مخالف بزار رازیش کنم میایم و....

    این دختره هم فکر میکرد دوستش داره هر روز در تلاش که به هم برسن اما نمیدونست اینور با کس دیگه خوش میگزرونه

    در آخرین جایی که من یادم میاد

    به برادرش گفت که زنگ بزنه بگه افتادم زندان به یک نفر بدهی داشتم و این بردارش بیچارشم کوچیک بود این کارو کرد


    دختره باز گریه زاری خدایا نجاتش بده بعد چند روز پسره تماس میگره که بله بدهی دارم مثلا چند میلیون دیگه دختر بیچاره انقد عاشق شده بود که طلاهاشو میفروشه از خونه هم ور میداره میده به این


    حتی دختره با خانواده دعوا میکنه نه این از اون پسرا نیست این اینطوریه اونطوری مهندسه


    به هر حال این ماجرا یادم افتاد گفتم به شما بگم امثال حسین تو جامعه زیاد هست مواضب باشید.

    ولی در مورد شما بنده قبول دارم که فراموش کردن سخته ولی به چند روش میشه حسین را فراموش کرد یک ازدواج سریع

    دو رابطه برقرار کردن با یک پسری که هم خانواده ایشون رو میشناسید هم میدونید واقعا این رابطه برای ازدواج من به شما قول میدم به 1 ماه نکشیده حسین را فراموش میکنید درسته یک سری خاطرات دارید ولی

    خداوند در وجود انسان به غیر از عقل یه لطف دیگر کرده که اون این است که میتونه خاطرات را فراموش کنه چون اگر اینطور نبود خاطرات بد انسان را از پای در میاورد .

    و شما یک مزیتی دارید که حسین را زیاد ندید و خاطرات زیادی نیدارید ازش همچون گشتن در خیابان خرید کردن به قول ما جوانان امروزی کافی شاپ رفتن

    شما هم به خودتون تلقین میکنید که دوستش دارید و عاشق شدید اینا به قول معروف تو کتاب هاست عشق واقعی بعد از ازدواج است اون موقعه میفهمید که عاشق شدن این کجا و عاشق بودن اون کجا

    شما فقط عادت کردید که هر روز فلان ساعت زنگ بزنید فلان ساعت بیکاری اس ام اس بدید

    و اعلا شاید برای شما اتفاق افتاده چند روز مسافرت بودید حتی نه زنگ زدید نه اس ام اس دادید درست است؟

    ولی اگر عاشق بودید شبو روز باید حرف میزدید که دوری از عشق .....

    و یک پیشنهاد آخر با خدا رازو نیاز کنید زمان بیکاری در مجالس معنوی شرکت کنید قرآن بخوانید در مواقعی که تنهایید و به یاد حسین میافتید

    میتونید بیاید سایت اسک دین مطالب رو بخونید در مواقع بیکاری مقاله های علمی بخونید و خاطرات بد محسنو بیاد بیارید که چقدر به شما دورغ گفته چرا خاطرات خوب بیاد میارید

    برای اینکه بفهمید حسین هم دروغ گفته یا راست یه راه برای شما پیشنهاد میکنم شما میتونید با خواهرتون با حسین تماس بگیرید و قرار بزارید و بعد برید دکتر اولا ببینید یک نوار قلبی از ایشون بگیرد و ببنید آیا ناراحتی قلبی دارد

    دوم برید دکتر بنید آیا ایشون یک کلیه دارد یعنی اهدا کرده و دیگر موارد البته زیر نظر خواهر شما این کار ها رو انجا بدید

    مدرک دانشگاهی ایشون رو ببینید البته جعل کردن راحت از همان دانشگاه استلام بگیرید تماس بگیرید دانشگاه یا برید ببینید همچین دانشجویی بوده در چه مقطعی درس میخوانده دفترچه پزشکی ایشونو بگیرید نگاه کنید چون هم خودکشی کرده هم کلیه داده و... 100% در دفترچه ایشون با تاریخ ذکر شده آیا این اتفاق ها افتاده یا نه

    توجه کنید با یک سری مدارکی که برای شما میاره باور نکنید شاید یک نوار قلبی برای شما از کس دیگه گرفته باشه بیاره با چند تا دارو بگه اینارو مصرف میکنم یا در جریان کلیه هم همینطور

    ولی شما خودتون باهاشون برید دکتر با خواهرتون اون موقع هست که چهره واقعی ایشونو میشناسید در همین تاپیک هم اعلام کنید جواب رو تمام بچه های دو کارشناسان اسک دین تا حل نشدن مشکل شما در خدمت هستند و بدون هیچ کوتاهی سعی میکنند مشکل شما حل بشه و ما دعا میکنیم انشا الله به خوبی این ماجرا تمام بشه
    ویرایش توسط iran masood : ۱۳۸۹/۰۶/۱۵ در ساعت ۰۵:۳۰

  19. صلوات ها 10


  20. #10

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا هنر فلسفه دین مادر...
    نوشته
    534
    حضور
    31 روز 17 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    21
    آپلود
    0
    گالری
    23
    صلوات
    3743



    سلام
    به قول جناب زلال حدیث آدم یاد داستان های تخیلی میفته
    ولی نه انگار واقعیه
    آدم فوق لیسانس روانشناسی داشته باشه بعد اینجوری............
    خیلی عجیب و بعیده
    به نظر من یا باید اینا با حضور خانواده همدیگرو ببینن تا راستو دروغا مشخص بشه
    یا این خانم به طور کل این موضوع رو فراموش کنه حالا به هر بدبختی که شده!
    هر چند که به نظر من این رابطه از اساس مشکل داره و اگه من بودم همه چیز رو فراموش میکردم و فقط بابت این گناها از خدا طلب بخشش میکردم!!


    البته ببخشید ما کارشناسانه جواب ندادیم.....ما نظر شخصیمونو گفتیم.
    ویرایش توسط آرامش : ۱۳۸۹/۰۶/۱۵ در ساعت ۰۵:۵۴




  21. صلوات ها 9


صفحه 1 از 5 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۴/۰۲/۲۸, ۰۷:۱۷ : 3

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود