صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: چه کسی بر حق است او تراب یا ابو .......

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    468
    حضور
    1 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1619

    چه کسی بر حق است او تراب یا ابو .......




    راهي به سوي حقيقت
    علي يا عمركداميك؟
    ملک شاه سلجوقی، جوانی آزاد اندیش و خواستار حقیقت بود و کروکورانه، از پدران خود پیروی نمی کرد و دو.ستدار دانش و دانشمندان بود. با این حال، به سرگرمی و شکار و صید، بسیار علاقه داشت.
    وزیرش نظام الملک نیز مردی دانشمند، با فضیلت، روی گردان از دنیا و دارای اراده ای قوی بود. نیکی و نیکوکاران را دوست داشت و پیوسته به دنبال حقیقت می گشت و به اهل بیت پیامبر، عشق می ورزید. مدرسه نظامیه بغداد را بنیان گذارد و برای دانشمندان و دانشجویان، حقوق ماهیانه قرار داد و بر نیازمندان و بیچارگان، مهر می ورزید.
    روزی حسین بن علی علوی، یکی از دانشمندان بزرگ شیعه، پیش ملک شاه آمد و با او به گفتگو پرداخت وقتی از نزد او خارج شد، یکی از حاضران او را مورد تمسخر قرار داد.
    ملک شاه پرسید: چرا او را مسخره نمودی؟
    آن مرد در جواب گفت: پادشاها ! مگر نمی دانید او از کافرانی است که خداوند بر آنها خشم گرفته و نفرینشان کرده است؟
    ملک شاه با تعجب پرسید: برای چه؟ مگر او مسلمان نیست؟!
    - نه او شیعه است.
    - شیعه یعنی چه؟ مگر شیعه یکی از فرقه های مسلمانان نیست؟
    - نه ، زیرا خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را قبول ندارند.
    - مگر مسلمانی هست که خلافت آن سه نفر را قبول نداشته باشد؟
    - آری، آنها شیعیان هستند.
    - وقتی خلافت آنها را قبول ندارند، چرا مردم آنها را مسلمان می نامند؟
    - به همین جهت گفتم که آنها کافر می باشند...
    ملک شاه مدتی طولانی به فکر فرو رفته سپس گفت: باید وزیرمان نظام الملک را حاضر کنیم تا حقیقت برایمان آشکار شود.
    ملک شاه، نظام الملک را احضار کرد و از او پرسید که آیا شیعیان، مسلمانند؟
    - اهل سنت، در این باب اختلاف دارند. گروهی، شیعیان را مسلمان می دانند. زیرا به یگانگی خداوند و رسالت پیامبر اکرم(ص) شهادت می دهند و نماز را به پا می دارند و روزه می گیرند. گروهی دیگر، آنها را کافر می دانند.
    - تعداد شیعیان چقدر است؟
    - تعداد دقیق آنها را نمی دانم؛ اما تقریباً نیمی از جمعیت مسلمانان را تشکیل می دهند.
    - آیا نیمی از مسلمانان کافرند؟!
    - برخی آنها را کافر می دانند؛ اما من اعتقادی به کفر ایشان ندارم.
    - آیا می توانی دانشمندان شیعه و سنی را گرد هم آوری تا به بحث و گفتگو بپردازند و حقیقت برای ما روشن شود؟!
    - این کار سخت است و از عاقبت آن، بر شاه و مملکت بیمناکم.
    - برای چه؟
    - زیرا مسأله شیعه و سنی، مسأله ساده ای نیست؛ بلکه مسأله حق و باطل است که بخاطر آن، خون های بسیار ریخته و کتابخانه هایی به آتش کشیده شده و زنانی به اسارت رفته اند. درباره آن، کتاب ها و مجموعه های گوناگونی فراهم آمده و جنگهای بی شماری بر سر آن به پا گردیده است.
    - پادشاه جوان از شنیدن این جریان، متعجب گردید و به فکر فرو رفت. پس از مدتی درنگ گفت: ای وزیر! نیک می دانی که خداوند، کشوری پهناور و لشکریانی بی شمار به ما ارزانی داشته است.بنابراین باید شکر این نعمت را بجای آوریم و شکر ما بدین است که حقیقت را دریابیم؛ آنگاه گمراهان را به راه راست هدایت نماییم. بدون شک یکی از این دو گروه بر حق و دیگری باطل است؛ ناگزیر باید حق را بشناسیم و از آن پیروی کنیم و باطل را نیز شناخته؛ از آن دوری گزینیم. پس نشستی با حضور علمای شیعه سنی ترتیب بده تا با یکدیگر به بحث و گفتگو بپردازند. فرماندهان، دبیران و سران کشور را نیز دعوت کن. در این صورت، اگر دیدیم حق با اهل سنت است شیعیان را با زور به مسلک آنها وارد خواهیم نمود.
    - اگر شیعیان، مذهب اهل سنت را نپذیرفتند، چه کنیم؟
    خدایا,سحر خیز مدینه را برسان

  2. صلوات ها 5


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    468
    حضور
    1 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1619



    - همه آنها را به قتل می رسانیم.
    - آیا کشتن نیمی از مسلمانان ممکن است؟
    - پس راه حل و چاره مشکل چیست؟
    - از این کار صرف نظر نمایید.
    گفتگو بین شاه و وزیر دانشمندش پایان پذیرفت؛ ولی ملک شاه آن شب تا صبح آرام نگرفت و پیوسته در این اندیشه بود که چگونه از این بن بست خارج گردد.
    * شب دامن خود را برچید و کم کم خورشید سر زد و شاه به راه حل مناسبی دست یافت. وزیر را فرا خواند و گفت:
    - علما و دانشمندان دو طرف را دعوت می کنیم تا به بحث و مذاکره بپردازند. ما از بین گفتگوهای آنها،؛ متوجه می شویم که حق با کدامین گروه است. چنانچه حق با اهل سنت باشد، شیعیان را با سخنان خوش و اندرز و نصیحت نیکو به این راه دعوت می نماییم و با مال و مقام، آنها را بدین مذهب ترغیب می نماییم؛ همانگونه که رسول خدا(ص) با کسانی که می خواست قلبشان به اسلام گرایش پیدا کند، رفتار می نمود. با این کار، خدمت بزرگی به اسلام و مسلمین خواهیم کرد.
    - پیشنهاد شما نیکو است؛ ولی من از فرجام این نشست بیمناکم.
    - بیم برای چه؟
    - می ترسم شیعیان بر اهل سنت پیروز شوند و استدلال های آنها بر ما برتری یابد و مردم در شک و شبهه واقع شوند.
    - آیا چنین چیزی ممکن است؟
    - آری، شیعیان دلیل های قرآنی و حدیثی محکم و استواری بر درستی مذهب و حقانیت عقاید خود در دست دارند.
    کلام وزیر شاه را قانع نکرد و به وی گفت: راهی جز این نیست که دانشمندان دو گروه را دعوت کنیم تا حقیقت از باطل جدا شود. وزیر یک ماه مهلت خواست تا خواسته شاه را به انجام رساند، ولی شاه نپذیرفت و قرار شد طی پانزده روز، نشست برگزار شود.
    *در این فرصت، وزیر ده نفر از بزرگان علمای اهل سنت را که در تاریخ، فقه، حدیث، اصول و فن مناظره سرآمد و بالاتر از دیگران بودند و نیز ده نفر از بزرگان علمای شیعه را دعوت نمود. این نشست در ماه شعبان، در نظامیه بغداد برگزار شد و مقرر شد که دو طرف، شرایط زیر را رعایت کنند:
    خدایا,سحر خیز مدینه را برسان

  5. صلوات ها 4


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    468
    حضور
    1 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1619



    1- مناظره از صبح تا شب به جز وقت نماز، غذا و اندکی استراحت، ادامه داشته باشد.
    2- گفته ها باید مستند به مصادر موثق و کتابهای معتبر باشد نه به شنیده ها و شایعات.
    3- گفتگوهای دو طرف نوشته شود.
    سرانجام در روز معین، ملک شاه با وزیر و فرماندهان لشکرش در جای خود نشستند. علمای سنی در دو طرف راست و علمای شیعه در طرف چپ وی قرار گرفتند. وزیر که مسئول برگزاری جلسات بود با نام خدا و درود بر پیامبر و آل و اصحاب او، جلسه را افتتاح کرد و گفت:
    گفتگوها باید مودبانه، صادق انه و بدور از فریب کاری انجام شود. هدف شرکت کنندگان رسیدن به حق باشد نه پیروزی بر طرف مقابل، و به هیچ یک از اصحاب پیامبر اهانت نشود.
    در این هنگام، عباسی، بزرگ علمای سنی گفت: من نمی توانم با کسی مناظره کنم که تمام صحابه را کافر می داند.
    علوی، دانشمند بزرگ شیعی که نامش حسین بن علی بود، گفت: چه کسانی همه صحابه را کافر می دانند؟
    عباسی: شما شیعیان.
    علویک این سخن تو واقعیت ندارد. آیا حضرت علی(ع) ، عباس، سلمان، ابن عباس، مقداد، ابوذر و دیگران جزء صحابه نیستند؟ آیا ما آنها را کافر می دانیم؟
    عباسی: منظور من از همه صحابه، ابوبکر، عمر، عثمان و پیروان آنها بود.
    علوی: سخن خودت را خودت نقض کردی. مگر علمای منطق نمی گویند: «موجبه جزئیه، نقیض سالبه کلیه است»؟! تو یک مرتبه می گویی: شیعه همه صحابه را کافر می داند.
    در اینجا نظام الملک خواست سخنی بگوید؛ اما دانشمند شیعی به او مهلت نداد و اظهار داشت: ای وزیر بزرگ! هیچ کس حق ورود به بحث را ندارد مگر زمانی که ما از جواب، درمانده شویم. در غیر اینصورت، مطالب و بحث ها مخلوط خواهد شد و گفتگوها از مسیر خود خارج می گردد بدون اینکه نتیجه ای بگیریم. آنگاه دانشمند شیعی رو به عباسی کرد و گفت: بنابراین، روشن شد که سخن تو که می گویی: «شیعه همه صحابه را کافر می داند» دروغ صریح است.
    عباسی نتوانست پاسخی بگوید و صورتش از خجالت سرخ شد. سپس گفت: از این مطلب در گذریم. آیا شما شیعیان به ابوبکر و عمر و عثمان ناسزا می گویید؟
    علوی: برخی از شیعیان به آنها ناسزا می گویند و برخی دیگر ناسزا نمی گویند.
    عباسی: ای علوی! تو از کدامین گروه هستی؟
    علوی: من از کسانی هستم که ناسزا نمی گویند؛ ولی معتقدم کسانی که آنها را لعن می کنند، دارای دلیل و منطق می باشند و نیز لعن آن سه نفر موجب کفر یا فسق نمی گردد و حتی جزء گناهان صغیره هم به شمار نمی آید.
    عباسی: ای پادشاه! شنیدی که این مرد چه می گوید؟!
    علوی: ای عباسی! برگرداندن روی سخن به پادشاه مغالطه و در اشتباه افکندن است. پادشاه ما را به اینجا دعوت نموده تا دلیل و برهان را داور قرار دهیم؛ نه زور و قدرت شاه را.
    در اینجا شاه به سخن آمد و گفت: آنچه علوی می گوید صحیح است. ای عباسی! چه جوابی داری؟
    عباسی: روشن است که هر کس صحابه را ناسزا گوید و آنها را لعن نماید کافر است.
    علوی: کافر بودن چنین شخصی برای تو روشن است نه برای من. اگر کسی صحابه را از روی دلیل و اجتهاد لعن نماید، چه دلیل بر کفر او است؟ آیا قبول داری که هر کس را که پیامبر لعن نمده باشد سزاوار لعن است؟
    عباسی: قبول دارم.
    علوی: پیامبر، ابابکر و عمر را لعن نموده است.
    عباسی: در کجا آنها را لعن نموده است؟ این تهمتی است بر پیامبر خدا.
    علوی: تاریخ نویسان اهل سنت آورده اند که پیامبر، لشکری به فرماندهی «اسامه» آماده نمود و ابابکر و عمر را نیز جزء لشکریان قرار داد و فرمود«لعن الله من تخلف عن جیش أسامه؛ خدا لعنت کند کسی را که از سپاه اسامه سرپیچی نماید و با او نرود».
    ابوبکر و عمر از رفتن با سپاه سرپیچی نمودند؛ پس لعن پیامبر شامل آنان گردید و هر که را پیامبر لعن نموده باشد، هر مسلمانی می تواند لعنت کند.
    با این سخن، عباسی سر خود را به زیر انداخت و چیزی نگفت. در این موقع ملک شاه رو به وزیر نمود و سوال کرد: آنچه علوی گفت صحیح است؟
    وزیر: آری! تاریخ نویسان، این قضیه را نقل کرده اند.
    علوی: اگر لعن صحابه حرام است و باعث کفر می گردد، چرا معاویه را کافر نمی دانید و فاسق و فاجرش نمی شمارید با اینکه او، چهل سال علی بن ابیطالب (ع) را که از صحابه بود لعن می نمود و این کار، هفتاد سال رواج داشت؟!
    ملک شاه: این سخن را به پایان برید و به موضوع دیگری بپردازید.
    خدایا,سحر خیز مدینه را برسان

  7. صلوات ها 4


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    468
    حضور
    1 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1619



    * عباسی به علوی گفت: یکی از بدعت های شما شیعیان این است که به قرآن اعتقادی ندارید.
    علوی: نه، این شمایید که قرآن را قبول ندارید و این یکی از بدعت های اهل سنت است. شاهد آن، این است که می گویید: قرآن را عثمان جمع آوری نمود.
    از شما می پرسم آیا پیامبر نسبت به خطر پراکندگی قرآن ناآگاه بود که قرآن را جمع اوری نکرد تا آنکه عثمان آمد و بدین کار اقدام نمود. به علاوه، چگونه قرآن در زمان پیامبر جمع نشده بود در حالی که پیامبر به اصحاب و پیروان خود دستور ختم قرآن را داده و فرموده است: «هر که قرآن را ختم کند برای او فلان مقدار اجر و ثواب است»!
    آیا ممکن است به ختم قرآن دستور دهند با اینکه پراکنده است و هنوز جمع نشده است؟!
    آیا مسلمانان، با در اختیار نداشتن تمام قرآن، در گمراهی بسر می بردند تا اینکه عثمان آنها را نجات داد؟
    چون سخن بدینجا رسید ملک شاه رو به وزیر کرد و گفت: آیا این گفته علوی صحیح است که اهل سنت معتقدند قرآن را عثمان جمع آوری نمود؟
    وزیر: مفسران و تاریخ نویسان این طور گفته اند.
    علوی: ای پادشاه! بدان که شیعه معتقد است قرآن در زمان پیامبر به همین صورت که الان می بینید جمع آوری شد؛ نه حرفی از آن کم شد و نه حرفی به آن اضافه شد. اما اهل سنت می گویند: در قرآن، کم و زیاد شد و آیات ان جابجا گشت و پیامبر آن را جمع نکرد و عثمان پس از آنکه امیر شد و زمام امور را به دست گرفت، اقدام به جمع اوری آن کرد.
    عباسی فرصت را غنیمت شمرد و گفت: ای پادشاه! شنیدی که این مرد، عثمان را خلیفه نمی داند و او را امیر می نامد؟
    علوی بلافاصله جواب داد: آری، عثمان خلیفه نبود.
    ملک شاه: چرا؟
    علوی: چون شیعیان معتقدند که خلافت ابوبکر و عمر و عثمان باطل بوده است.
    ملک شاه با تعجب پرسید: برای چه؟
    علوی: زیرا عثمان توسط شورای شش نفره ای به خلافت رسید که عمر آنها را انتخاب کرده بود. البته همه آن شش نفر عثمان را انتخاب نکردند؛ بلکه دو یا سه نفر با انتخاب او موافق بودند. پس مشروعیت خلافت عثمان از جانب عمر است. عمر هم با وصیت ابوبکر به خلافت رسید. پی مشروعیت خلافت عمر به وصیت ابوبکر است، و به خلافت رسیدن ابوبکر هم به واسطه انتخاب گروه اندکی بود که با شمشیر و زورگویی بدین عمل اقدام کردند. پی مشروعیت خلافت ابوبکر هم به اسلحه و وزر بود؛ به همین جهت عمر درباره او گفته است؛ «کانت بیعه الناس لأبی بکر فلته من فلتات الجاهلیه وقی الله المسلمین شرها فمن عاد الیها فاقتلوه؛ بیعت مردم با ابوبکر لغزشی از لغزش های جاهلیت بود که خداوند، مسلمانان را از شر آن حفظ نمود. پس هر که دوباره به این روش روی آورد، او را به قتل رسانید». خود ابوبکر نیز می گفت: « اقیلونی فلست بخیرکم و علی فیکم؛ مرا رها کنید! آنگاه که علی در بین شماست من بهترین شما نیستم». بنابراین شیعیان معتقدند که خلافت آن سه نفر از اساس باطل است.
    ملک شاه رو به وزیر کرد و گفت: سخنانی که علوی از ابوبکر و عمر نقل کرد، صحیح است؟
    وزیر: آری، مورخان اینگونه ذکر کرده اند.
    ملک شاه: پس چرا ما آن سه نفر را محترم می شماریم؟
    وزیر: به خاطر پیروی از نیاکانمان.
    علوی به شاه گفت: از وزیر بپرس که: آیا حق سزاوار پیروی است یا نیاکان؟ آیا پیروی از گذشتگان و ضدیت با حق، مشمول این فرموده خدای تعالی نیست: «انا وجونا أبائنا علی امه و انا علی آثارهم مقتدرون؛ ما پدران خود را بر آیینی یافتیم و از پی ایشان می رویم».
    ملک شاه رو به علوی کرد و گفت: اگر آن سه نفر خلیفه پیامبر نیستند، پس خلیفه پیامبر خدا کیست؟
    علوی: جانشین پیامبر(ص) ، امام علی(ع) است.
    ملک شاه: به چه دلیل او جانشین پیامبر است؟
    علوی: زیرا پیامبر او را، به عنوان جانشین خود برگزیده و در موارد زیادی، او را به جانشینی خود معرفی کرده است؛ از جمله هنگامی که مردم را در منطقه ای بین مکه و مدینه که به آن غدیر خم می گفتند، جمع نمود و دست علی را بالا برد و خطاب به مسلمانان فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره و اخذل من خذله؛ هر که من مولای او هستم، علی نیز مولای اوست. خداوندا! دوستداران او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار و یاری کنندگان او را یاری فرما و کسانی که او را واگذارند، واگذار!»
    آنگاه از جایگاه خود پایین آمد و به مسلمانان که یکصدو بیست هزار تن بودند، فرمود: »سلمو علی علی بامره المومنین؛ با عنوان امیر مومنان، به علی سلام کنید». مسلمانان یکی پس از دیگری نزد علی می آمدند و می گفتند: السلام علیک یا امیر المومنین . ابوبکر و عمر هم آمدند و به همان صورت بر آن حضرت سلام دادند. عمر گفت: سلام بر تو ای امیر مومنان! آفرین، آفرین بر تو ای فرزند ابوطالب! اکنون تو مولای من و همه مردان و زنان مومن گشتی.
    بنابراین جانشین شرعی پیامبر(ص) ، علی ابن ابیطالب است.
    سخن که بدینجا رسید، ملک شاه به وزیر گفت: آیا انچه علوی در مورد جانشین پیامبر می گوید، صحیح است؟
    وزیر: آری، مورخان و مفسران چنین ذکر کرده اند.
    ملک شاه دستور داد که سخن را در این موضوع به پایان برند و به موضوع دیگری بپردازند.
    * عباسی باعث تحریف قرآن را مطرح کرد و به علوی گفت: شیعیان قائل به تحریف قرآن می باشند.
    علویک اینگونه نیست؛ بلکه نزد شما اهل سنت چنین مشهور است که قرآن، تحریف و در آن کم و زیاد شده است.
    عباسی: این دروغی آشکار است .
    علوی: مگر شما در کتابهایتان روایت نکرده اید که آیاتی درباره «غرانیق» بر پیامبر نازل شد و سپس آن آیات نسخ و از قرآن حذف گردید؟
    خدایا,سحر خیز مدینه را برسان

  9. صلوات ها 3


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    468
    حضور
    1 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1619



    سخن علوی بر ملک شاه گران آمد و از وزیر پرسید: آیا آنچه علوی ادعا می کند، صحیح است؟
    وزیر: آری، مفسران اینگونه ذکر کرده اند.
    ملک شاه: پس چگونه می توان به قرآن تحریف شده اعتماد نمود؟
    علوی به سخن آمد و گفت: ای پادشاه! ما بدین سخن معتقد نیستیم و این گفته اهل سنت است. بنابراین، قرآن نزد ما قابل اعتماد است؛ اما به اعتقاد اهل سنت نمی توان بر آن اعتماد کرد.
    عباسی به علوی گفت: روایاتی در کتابهای حدیث شما در این باب وجود دارد و برخی از علمایتان نیز قائل به تحریف شده اند.
    علوی: نخست اینکه احادیثی از این دست در کتابهای ما، کم است.
    دوم اینکه این احادیث، ساخته و پرداخته دشمنان شیعه است تا چهره شیعه را زشت جلوه دهند و شهرت نیک آنها را خدشه دار کنند.
    سوم اینکه سندهای این احادیث ضعیف است و راویان آنها مورد وثوق و اطمینان نیستند. و آنچه از بعضی از علما نقل شده، قابل اعتنا نیست و علماب بزرگ و مورد اعتماد ما، قائل به تحریف نمی باشند و گفتارشان همانند گفتار شما اهل سنت نیست که می گویید خداوند آیاتی را در ستایش بت ها نازل نمود و نعوذ بالله گفت:
    «تلک الغرانیق العلی منها الشفاعه ترجی؛ آنها بت های بلند مرتبه ای هستند که از آنها امید شفاعت می رود».
    ملک شاه که از سخنان آن دو، حقیقت را فهمید، گفت: این بحث را واگذارید و به موضوع دیگری بپردازید.
    * علوی رو به عباسی کرد و گفت: اهل سنت چیزهایی را به خدا نسبت می دهند که شایسته عظمت اوست؟
    عباسی: مثل چه؟
    علوی: مثلاً آنها می گویند: خدا جسم است و همانند انسان می خندد و می گرید و دارای دست، پا، چشم و ... است و روز قیامت، پای خود را در آتش فرو می برد (تا مردم را فشار دهد و جا برای دیگران باز شود) و بر الاغ خود سوار شده ، از آسمانها به آسمان دنیا فرود آید.
    عباسی: این سخنان چه اشکالی دارد؟ قرآن نیز به صراحت می گوید: پروردگارت آمد. روزی که ساق پاها برهنه می گردد، دست خدا بالای دست آنهاست. در احادیث هم آمده که خدا پای خود را داخل آتش فرو می برد.
    علوی: آنچه در باب جسم بودن خدا در احادیث و روایات آمده، نزد ما باطل است و دروغ و افتراء. زیرا ابوهویره و امثال او بر پیامبر دروغ می بستند و این کار بجایی رسید که ابوهویره را از نقل حدیث منع نمود.
    وق ملک شاه این سخن را شنید تعجب کرد و از وزیر پرسید: آیا صحیح است که عمر از نقل حدیث توسط ابوهویره ممانعت بعمل آورده است؟
    وزیر: آری! آنگونه که در تواریخ آمده است او را از نقل حدیث منع نمود.
    ملک شاه: در این صورت، چگونه به احادیث ابوهویره اعتماد کنیم؟
    وزیر: علما به احادیث او اعتماد کرده اند.
    ملک شاه: در اینصورت، باید علما از عمر عالم تر باشند، چون عمر، ابوهویره را بخاطر دروغ بستن بر پیامبر، از حدیث گفتن منع کرد، اما علما به احادیث دروغ او عمل می نمایند.
    در اینجا، عباسی، روبه علوی کرد و گفت: فرض کن حدیث هایی که در این زمینه رسیده ، صحیح نباشد، با آیات قرآن که قطعی است چه می کنی؟
    علوی: قرآن دارای آیات محکم(صریح و روشن) و مشابه (قابل تأویل) است. آیات محکم {به تعبیر قرآن} اصل و اساس قرآن می باشند{که آیات دیگر به آنها برگردانیده و با آنها تبیین می شود} همچنین، آیات قرآن، ظاهر و باطن دارد. بنابراین، از ظاهر آیات محکم پیروی می کنیم.
    اما متشابهات را طبق قواعد بلاغت، بر مجاز، کنایه یا تقدیر حمل می کنیم. در غیر اینصورت، معنای آن نه عقلاً و نه شرعاً صحیح نیست.
    برای نمونه ، اگر «و جاء ربک» را طبق ظاهرش معنی کنی، با عقل و شرع مخالفت کرده ای ؛ چون عقل و شرع می گویند؛ که خداوند در همه مکانها وجود دارد و هیچ مکانی از او خالی نیست؛ در حالی که ظاهر آیه، جسم بودن خداوند را می رساند و هر جسمی هم مکانی دارد. در اینصورت، اگر خداوند در آسمان باشد زمین از او خالی است و اگر در زمین باشد، آسمان از او خالی است. و این سخن، از دید عقل و شرع نادرست است.
    عباسی در مقابل این منطق رسا، درمانده گردید؛ به ناچار گفت: من این سخن را قبول ندارم و بر ما لازم است که ظاهر آیات قرآن را مورد عمل قرار دهیم.
    علویک پس با آیات متشابه چه می کنی؟ علاوه برآن، تو نمی توانی ظاهر همه آیات قرآن را بپذیری؛ چون لازمه آن، این است که رفیق تو، شیخ احمد عثمان، که پهلویت نشسته است(شیخ احمد عثمان، یکی از علمای اهل سنت و نابینا بود) از اهل آتش باشد.
    عباسی: چرا؟
    علوی: زیرا خدای تعالی فرمود: کسی که در این جهان، کور باشد ، در آخرت نیز کور و گمراه تر است. از آنجا که شیخ احمد در این دنیا، کور و نابیناست در آخرت هم کور و گمراه خواهد بود . سپس رو به شیخ احمد کرد و گفت: شیخ احمد! آیا این مطلب را می پذیری؟
    شیخ احمد با خشم گفت: هرگز، هرگز! منظور از کور در آیه، منحرف از راه حق و گمراه است نه نابینا.
    علوی: اکنون ثابت شد که انسان نمی تواند تمام ظواهر قرآن را بپذیرد.
    در این موقع، جدال و بحث درباره ظواهر قرآن شدت یافت و عباسی در مقابل دلیل های محکم علوی، از جواب فروماند و ملک شاه که حقیقت را فهمید، گفت: این مطلب را واگذارید و به موضوع دیگری بپردازید.
    * علوی بحث جبر را پیش کشید و به عباسی گفت: یکی از انحرافها و معتقدات باطل شما اهل سنت اینست که می گویید: خدا مردم را بر انجام گناهان و محرمات مجبور می کند و سپس آنها را عقاب می نماید.
    عباسی : این مطلب صحیح است؛ چون خدا در قرآن می گوید: «من یضل الله؛ هرکه را که خدا گمراه کند» و نیز «طبع الله علی قلوبهم؛ خدا بر دلهای آنان مهر زد».
    علوی: اما اینکه می گویی در قرآن هست، جوابش اینست که قرآن، مجاز و کنایه دارد که باید آنها را شناخت و طبق آن، آیه را معنی کرد. بنابراین، منظور از ضلالت، این است که خدا انسان شقی را به حال خود وا می گذارد تا به گمراهی گراید و این گفته مثل این جمله است که می گوییم: «حکومت مردم را فاسد کرد». معنای این جمله این است که آنها را به حال خود رها نموده و توجهی به آنها ننمود. این جواب اول.
    دوم اینکه: مگر این سخن خدا را نشنیده ای که می فرماید: «ان الله لایامر بالفحشاء؛ خدا به فحشاأ امر نمی نماید».
    و نیز «انا هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفوراً؛ ما را هرا به او نشان دادیم، یا شاکر خواهد بود یا ناسپاس.
    و « هدیناه النجدین؛ هر دو راه خیر و شر را به او نمودیم»
    خدایا,سحر خیز مدینه را برسان

  11. صلوات ها 3


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    468
    حضور
    1 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1619



    {بنابراین ، با بودن این آیات روشن، باید آن آیات رابه گونه ای معنی کنیم که با اینها منافات نداشته باشد}
    سوم اینکه: عقلاً جایز نیست که خداوند، مردم را وادار به معصیت نماید و سپس آنها را بخاطر آن معصیت، مجازات نماید.
    این عمل از مردمان عادی بعید است؛ پس چگونه از خداوند عادل متعال چنین عملی سر می زند. او منزه و بسی برتر است از آنچه مشرکان و ستمگران گویند.
    ملک شاه به سخن آمد . گفت: هرگز، هرگز! امکان ندارد که خداوند انسان، را بر معصیتی مجبور بنماید و آنگاه او را مجازات کند. این عین ظلم است و خداوند از ظلم و فساد منزه است. و خدا هرگز به بندگان خود ستم نمی کند. اما من گمان نمی کنم که اهل سنت، به گفته های عباسی ملتزم باشند. آنگاه رو به وزیر کرد و پرسید: آیا اهل سنت، بدین گفته ها معتقد می باشند؟
    وزیر: آری، مشهور بین اهل سنت همین است.
    ملک شاه: چگونه قائل به چیزی هستند که مخالف عقل است؟
    وزیر: آنها دارای توجیه و استدلال می باشند.
    ملک شاه: هر چه توجیه و استدلال کنند نا معقول است و من چیزی جز رأی علوی را قبول ندارم که می گوید: خداوند کسی را به کفر و گناه مجبور نمی کند.
    علوی بحث دیگری را پیش کشید و به عباسی گفت: اهل سنت می گویند که رسول خدا(ص) در نبوت خود شک داشت.
    عباسی: این دروغ آشکار است.
    علوی: مگر شما در کتاب هایتان روایت نکرده اید که پیامبر فرمود: «هیچ گاه، جبرئیل برای آمدن نزد من تأخیر نکرد مگر اینکه گمان بردم بر عمربن خطاب نازل شده است».
    با اینکه می دانیم آیات بسیاری دلالت دارد که خداوند از پیامبرش محمد(ص) بر نبوتش پیمان گرفته است.
    ملک شاه که از شنیدن این حدیث در شگفت شد، رو به وزیر کرد و گفت: آیا این گفته علوی که این حدیث در کتابهای اهل سنت وجود دارد، صحیح است؟
    وزیر: آری، در بعضی از کتابها وجود دارد.
    ملک شاه: این عین کفر است.
    علوی مطالب دیگری را مطرح کرد و به عباسی گفت: اهل سنت در کتابهای خود، نقل کرده اند که پیامبر(ص) عایشه را بر شانه های خود نشانده بود تا با تماشای طبل زنان و شیپورزنان تفریح نماید. آیا این مطالب شایسته مقام پیامبر و جایگاه والای اوست؟
    عباسی: اینها ضرری ندارد.
    علوی: آیا تو که مردی عادی هستی چنین می کنی؟ آیا حاضر هستی همسرت را بر شانه هایت بنشانی تا به تماشای مطربها و طبل زنان بپردازد و از آن لذت ببرد؟
    ملک شاه: کسی که در پایین ترین مرتبه حیا و غیرت باشد بدین عمل راضی نمی گردد تا چه رسد به پیامبر که الگوی حیا و غیرت و ایمان است. آیا صحیح است که این مطلب در کتابهای اهل سنت وجود دارد؟
    وزیر: آری، در بعضی از کتابها وجود دارد.
    ملک شاه: چگونه به پیامبری ایمان داشته باشیم که خود در نبوتش شک دارد؟
    عباسی: این روایت را باید تأویل و توجیه نمود.
    علوی: آیا این روایت قابل تأویل و توجیه است؟ ای پادشاه، آیا متوجه شدی که اهل سنت، به این مطالب باطل و خرافات معتقد می باشند.
    عباسی: منظور تو از مطالب باطل و خرافی چیست؟
    علوی: قبلاً گفتم که شما می گویید:
    1. خدا همانند انسان، دارای پا، دست، حرکت و سکون است.
    2. قرآن، تحریف و کم و زیاد شده است.
    3. رسول خدا عملی را انجام می دهد که حتی مردم عادی هم انجام نمی دهند، از قبیل نشانیدن عایشه بر شانه هایش.
    4. پیامبر در نبوت خود شک می کرد.
    5. کسانی که پیش از علی بن ابیطالب(ع) به حکومت رسیدند، برای اثبات حکومت خود، به شمشیر و زور متکی بودند و مشروعیتی ندارند.
    6. کتابهایتان از ابوهویره و امثال او از جعل کنندگان و سازندگان حدیث، روایت نقل کرده اند.
    ملک شاه: این موضوع را واگذارید، و به مطلب دیگری بپردازید.
    خدایا,سحر خیز مدینه را برسان

  13. صلوات ها 3


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    468
    حضور
    1 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1619



    * علوی بحث دیگری را پیش کشید و گفت: همچنین اهل سنت مطالبی را به پیامبر نسبت می دهند که حتی انسان عادی آن را انجام نمی دهد.
    عباسی: مثل چه؟
    علوی: مثلاً می گویند سوره «عبس وتولی» درباره پیامبر نازل گردید.
    عباسی: چه اشکالی دارد؟
    علوی: اشکالش این است که با آیات دیگر سازگاری ندارد؛ چرا که خدای تعالی می فرماید: و تو دارای اخلاقی والا و برجسته هستی. و تو را جز رحمت برای جهانیان نفرستادیم. آیا عاقلانه است پیامبر که خداوند او را به خلق عظیم و رحمت عالمیان توصیف می کند، به آن مومن نابینا آن برخورد غیر انسانی را انجام دهد؟
    ملک شاه: عاقلانه نیست که این عمل از پیامبر انسانیت و نبی رحمت سر زند. ولی ای علوی این سو ره درباره چه کسی نازل شد؟
    علوی: در احادیث صحیح خاندان پیامبر (که قرآن در بیوت آنها نازل شده) آمده که این سوره درباره عثمان بن عفاتن نازل شد. بدین صورت که ابن ام مکتوم که فردی نابینا بود، بر عثمان وارد شد و او روی خود را از او گردانید و پشتش را به وی کرد.
    به دنبال این عمل آیات فوق نازل شد که روی ترش داشت و پشت گردانید وقتی که نابینایی نزد او آمد.
    در این هنگام سید جمال الدین، یکی از دانشمندان شیعه که در جلسه حاضر بود، وارد گفتگو شد و اظهار داشت: درباره این سوره برای من جریانی اتفاق افتاد و آن این بود که علمای مسیحی، به من گفت: پیامبر ما حضرت عیسی، از پیامیبر شما محمد، افضل است . گفتم: برای چه؟
    گفت: زیرا پیامبر شما دارای اخلاق بدی بود، او در مقابل افراد نابینا ، چهره در هم می کشید و به آنها پشت می کرد؛ در حالی که پیامبر ما حضرت عیسی دارای اخلاق نیکو بود و مبتلایان به خوره و پیسی را شفا می داد. گفتم: ای مسیحی، ما شیعیان معتقدیم که این سوره درباره عثمان بن عفان نازل شده و نه پیامبر (ص) و پیامبر ما حضرت محمد(ص) دارای اخلاق نیک و خصلت های پسندیده بود و خداوند درباره اش فرمود: و انک لعلی خلق عظیم
    و نیز فرمود: ما ارسلناک الا رحمه للعالمین
    عالم مسیحی گفت: آن مطلب را از یکی از سخنرانان مسجد بغداد شنیدم.
    علوی در دنباله سخن سید جما الدین اضافه کرد: نزد ما چنین مشهور است که بعضی از راویان ناسالم و دین فروش، این قصه را به پیامبر نسبت داده تا عثمان را از آن تبرئه نمایند. شگفتا! اینها به خدا و پیامبرش دروغ بستند تا خلفا و سردمداران خود راپاک نمایند.
    ملک شاه: این مطلب را رها کنید و به موضوع دیگری بپردازید.
    عباسی با طرح مطلب دیگری ، به علوی گفت: شیعیان، ایمان خلفای سه گانه را انکار می کنند و این مطلب صحیح نیست؛ زیرا اگر آنها مومن نبودند چگونه پیامبر به دامادی آنها در آمد؟!
    علوی : شیعه معتقد است که آن سه نفر ، با قلب و باطن خود ایمان نیاورده بودند، هر چند در ظاهر و به زبان، اسلام را قبول کرده بودند . پیامبر عظیم الشأن هم، اسلام هر کسی را که شهادتین می گفت قبول می نمود ولو آنکه منافق بود و با آنها همانند مسلمانان رفتار می نمود، پس نسبت دامادی بین آنها و پیامبر، از همین باب است.
    عباسی: دلیل بر عدم ایمان ابوبکر چیست؟
    علوی: ادله قطعی بر این مطلب بسیار است. از جمله اینکه او در موارد بسیاری به پیامبر خیانت ورزید. یکی در جریان لشکر اسامه است که از دستور پیامبر سرپیچی کرد؛ در حالیکه قرآن ، ایمان افرادی را که با پیامبر مخالفت نموده اند، نفی نموده است، خداوند تعالی می فرماید: به پروردگارت سوگند، که آنها ایمان نمی آورند. مگر اینکه در اختلافات خود، تو را به داوری طلبند؛ سپس از حکمی که کرده ایم، در دلهایشان احساس ناراحتی نکنند و کاملاً تسلیم باشند.
    ابوبکر از دستور پیامبر سرپیچی کرد و با فرمان او مخالفت نمود، پس آیه ای که ایمان مخالفان را نفی می کند، شامل حال اوست.
    علاوه بر آن ، پیامبر خدا (ص) کسانی را که از سپاه اسامه تخلف ورزیده اند، لعنت نمود و قبلاً گفتیم که ابوبکر در سپاه اسامه، تخلف نمود. حال ، آیا پیامبر خدا مومن را لعنت می نماید؟
    قطعاً نه.
    کلام علوی که به اینجا رسید، ملک شاه گفت: در اینصورت، گفته علوی که او ایمان نداشت، صحیح است.
    وزیر: اهل سنت برای سرپیچی او، توجیهاتی دارند.
    ملک شاه: آیا توجیه، حرمت سرپیچی از دستور پیامبر را برطرف می سازد؟
    اگر باب توجیه را باز کنیم، هر مجرمی برای جرایم، و گناهان خود توجیهاتی خواهد آورد. سارق آورد: چون فقیر بودم، دزدی کردم. شرابخوار می گوید؛ چون بسیار مغموم بودم، شراب خوردم. و زناکار می گوید... و در اینصورت، نظم اجتماع بهم می خورد و مردم بر گناهان جری می شوند. نه...نه...توجیهات به درد ما نمی خورد.
    در اینجا صورت عباسی سرخ شد و متحیر ماند که چه بگوید و بالاخره با لکنت زبان گفت: دلیل بر عدم ایمان عمر چیست؟
    علوی: دلایل بی ایمانی عمر بسیار است. یکی اینکه خود او تصریح بر عدم ایمان خود کرده است. عباسی: در کجا ؟
    علوی: آنجا که گفت: «هیچ گاه مانند روز حدیبیه در نبوت محمد(ص) شک نکردم این سخن وی دلالت دارد که او ، دائماً در نبوت محمد(ص) شک وتردید داشته است و شک او در روز حدیبیه بیشتر و عمیق تر و بزرگ تر از مواقع دیگر، بوده است. در اینصورت ای عباسی تو را به خدا سوگند! به من بگو آیا کسی که همیشه در نبوت پیامبر(ص) شک دارد، مومن شمرده می شود؟
    عباسی ساکت ماند و از خجالت سر خود را به زیر افکند. و در این موقع ملک شاه رو به وزیر کرد و پرسید: آیا سخن علوی صحیح است که عمر چنین گفته است؟
    وزیر: راویان اینگونه ذکر کرده اند.
    ملک شاه: عجیب است! ...جداً عجیب است! من عمر از سبقت گیرندگان به اسلام می شمردم و ایمان او را، ایمانی نمونه می دانستم ، اما اکنون روشن شد که در اصل ایمان او شک و شبهه وجود دارد.
    عباسی که می دید شاه سخنان علوی تأثیر پذیرفته، اظهار داشت: شتاب نکن ای پادشاه و بر عقیده خود استوار باش و سخنان این علوی دروغگو تو را نفریبد!
    ملک شاه روی خود را از عباسی گرداند و با ناراحتی گفت: وزیر ما نظام الملک می گوید: علوی در گفتار خود، صادق است و سخن عمر در کتابها آمده است و این ابله می گوید: او دروغگو است. آیا این عین عناد و دشمنی نیست؟ سکوتی هولناک بر مجلس سایه انداخت، ملک شاه به خشم آمد و از سخنان عباسی، آرامش و قرار از دست داد، عباسی و دیگر علمای اهل سنت هم، سر به زیر افکندند، وزیر هم در سکوت فرو رفت.
    تنها علوی سرفرازانه، به چهره پادشاه می نگریست تا نتیجه را ببیند! لحظات سختی بر عباسی گذشت. از شدت خجالت ، آرزو می کرد زمین دهان باز کند و او را ببلعد یا ملک الموت جانش را بگیرد. چه اینکه بطلان مذهب او و خرافه بودن اعتقادش در برابر پادشاه و وزیر و دیگر علما و سران آشکار گشته بود. اما... چه کند؟
    پادشاه برای پرسش و پاسخ و شناخت حق، از باطل از او دعوت بعمل آورده بود . از همین رو، نیروی خود را جمع نمود و سرش را بالا آورد و گفت: ای علوی! چگونه می گویی که عثمان ایمان قلبی نداشت در حالیکه پیامبر دو دختر خود؛ رغیه و ام الکلثوم را به ازدواج او درآورده بود؟
    علوی: دلایل بی ایمانی او بسیار است و کافی است به این موارد اشاره کند؛ مسلمانانی که صحابه نیز در میان آنها بودند، علیه او اجتماع کردند و او را کشتند و شما خود روایت کرده اید که پیامبر فرمود: امت من بر خطا اجتماع نمی کنند. پس آیا مسلمانانی که صحابه در میان آنها بوده اند بر قتل شخص مومن اجتماع می کنند؟
    دیگر اینکه عایشه او را به یود تشبیه و مانند می کرد و به قتلش فرمان می داد و می گفت: نعثل_که اسم مردی یهودی بود را بکشید که به تحقیق کافر گشته است! نعثل- را بکشید ! خدا او را بکشد! دور باد نعثل از رحمت خدا و هلاک باد.
    همچنین عثمان، عبدالله بن مسعود، صحابی بزرگوار پیامبر را به حدی کتک زد که دچار بیماری فتق شد و بستری گردید تا از دنیا رفت. نیز عثمان، ابوذر غفاری صحابی والامقام پیامبر را که آن حضرت درباره اش فرمود: «آسمان سایه نیفکنده و زمین در بر نگرفته است . کسی را که راستگوتر از ابوذر باشد» تبعید نمود . او را یک یا دو مرتبه از مدینه به شام فرستاد و سپس به ربذه- که منطقه خشک و بی آب و علفی بین مکه و مدینه بود، تبعید نمود، تا اینکه ابوذر از تشنگی و گرسنگی در آنجا از دنیا رفت و در همان زمان بیت المال در اختیار عثمان بود و اموال را بین خویشاوندان اموی و مروانی خود تقسیم می نمود. ملک شاه رو به وزیر کرد و پرسید: آیا علوی در گفتار خود صادق است؟
    وزیر: این قضایا را مورخان آورده اند.
    ملک شاه: پس چگونه مسلمانان او راب ه عنوان خلیفه برگزیده اند؟
    خدایا,سحر خیز مدینه را برسان

  15. صلوات ها 3


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    468
    حضور
    1 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1619



    وزیر: عثمان توسط شورا به خلافت انتخاب گردید. علوی از کلام وزیر برآشفت و گفت: در جواب شتاب نکن ای وزیر، و چیزی که صحیح نیست مگو!
    ملک شاه با تعجب پرسید: ای علوی، چه می گویی؟
    علوی: وزریر در سخن خود به خطا رفت. عثمان به حکومت نرسید. مگر به وصیت عمر و انتخاب تنها سه نفر منافق که عبارت بودند از طلحه، سعد بن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف. آیا این سه منافق آرای تمام مسلمانان را منعکس می کردند؟
    همچنین کتب تاریخ آورده اند که این سه نفر هم وقتی دیدند عثمان طغیان می کند، و حرمت اصحاب رسول خدا را نگه نمی دارد و در امور مسلمانان با کعب الحبار یهودی مشورت می نماید و اموال مسلمانان را میان بنی مروان تقسیم می نماید، از او بر گشتم و مرا به کشتن عثمان تهدید نمودند.
    ملک شاه به وزیر گفت: آیا سخنان علوی صحیح است؟
    وزیر: آری مورخان چنین آورده اند.
    ملک شاه: پس چگونه گفتید که او بواسطه شورا به خلافت رسید؟
    وزیر: منظور من از شورا ، شور کردن همان سه نفر بود!
    ملک شاه: آیا انتخاب این سه نفر، شورا نامیده می شود.
    وزیر: پیامبر به آن سه نفر، بشارت بهشت داده بود. علوی با شنیدن این سخن از وزیر برآشفت و گفت؛ صبر کن ای وزیر. آنچه صحیح نیست بر زبان نیاور. دروغ و افترای بر رسول خدا(ص) می باشد.
    عباسی: چگونه این روایت را دروغ می شمرید در حالیکه راویان موثق آنرا نقل نکرده اند.
    علوی: دلایل بسیاری بر دروغ بودن این روایت و باطل بودن آن وجود دارد که من سه دلیل را ذکر می کنم؛ اول: چگونه پیامبر به طلحه که او را اذیت نموده است، بشارت می دهد؟ چنانچه که برخی از مفسران و مورخان آورده اند که طلحه گفت: هرگاه پیامبر از دنیا برود، با همسران او ازدواج می کنیم. یا گفت: با عایشه ازدواج می کنم. پس این سخن به گوش پیامبر رسید و از آن رنجیده خاطر و ناراحت گردید. و خداوند این آیه را نازل فرمود:
    « و ماکان لکن ان توذوا رسول الله و لا ان تنکحو ازواجه من بعده ابداً ان ذلکم کان عظیما: و شما حق ندارید رسول خدا را آزار دهید و همسرانش را پس از او به همسری گیرید که این کار نزد خدا همواره گناهی بزرگ است».
    دوم : طلحه و زبیر با علی ابن ابیطالب جنگیدند، در حالیکه پیامبر خدا(ص) در حق علی(ع) فرمود: ای علی! جنگ تو ، جنگ من و صلح تو ، صلح من است.
    و نیز فرمود: هرکسی از علی اطاعت کند، مرا اطاعت نموده و هرکسی نافرمانیش کند، مرا نافرمانی کرده است.
    و نیز فرمود: علی با قرآن است و قرآن با علی. آن دو هیچ گاه از هم جدا نشوند، تا سر حوض کوثر بر من وارد شوند.
    و نیز فرمود: علی با حق است و حق با علی، هر کجا علی بچرخد حق با او بچرخد (علی حق مدار و مدار حق است).
    بنابر این، آیا کسی که پیامبر را عصیان کرده و با او جنگیده، در بهشت است؟ آیا جنگ کننده، با حق و قرآن، مومن است؟
    سوم: طلحه و زبیر در قتل عثمان شرکت داشتند، آیا ممکن است عثمان و طلحه و زبیر همگی در بهشت باشند با اینکه برخی از آنها با بعضی دیگر جنگید؟ و پیامبر (ص) در حدیثی فرمود: «القاتل و المقتول کلاهما فی النار؛ قاتل و مقتول هر دو در آتش می باشند».
    خدایا,سحر خیز مدینه را برسان

  17. صلوات ها 3


  18. #9

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    468
    حضور
    1 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1619



    ملک شاه متعجبانه از وزیر پرسید: آیا تمام سخنان علوی صحیح است؟
    در اینجا وزیر ساکت شد و چیزی نگفت.
    عباسی و همراهانش هم ساکت شدند و چیزی بر زبان نیاوردند. چه بگویند؟ آیا حق را بگویند؟ مگر شیطان اجازه می دهد که آنها به حق اعتراف کنند؟ آیا نفس اماره راضی می شودکه در برابر حقیقت و واقعیت خاضع شود؟ آیا گمان می بری اعتراف به حق کار آسان و راحتی است؟
    هرگز! جداً کار مشکلی است ! چرا که لازمش پایمال کردن تعصبات جاهلانه و مخالفت با هواهای نفسانی است در حالیکه مردم جز مومنان که بسیار اندکند، پیروان هوی و هوس و امور باطلند.
    ...علوی سکوت را شکست و گفت: ای پادشاه! وزیر، عباسی و همه علمای اهل سنت، به درستی گفتار و حقانیت سخنان من آگاهند و اگر سخنان مرا انکار کنند، بدون شک، دانشمندانی در بغداد هستند که بر صداقت، درستی و حقانیت سخنان من گواهی می دهند و در کتابخانه مدرسه کتابهایی وجود دارد که بدرستی گفتار من شهادت می دهد ...پس اگر اینها به درستی سخنان من اعتراف نمایند که چه بهتر، در غیر اینصورت همین الان آماده هستم که کتابها و و مصادر و شهود را حاضر نمایم.
    ملک شاه رو به وزیر کرد و پرسید: آیا سخن علوی که می گوید کتابها و مصادر، به درستی گفتار و صداقت سخن او تصریح دارند، صحیح است؟!
    وزیر: آری! سخنان او صحیح است.
    ملک شاه: پس چرا در ابتدا سکوت نمودی؟
    وزیر: زیرا من دوست ندارم که در اصحاب پیامبر خدا طعن زنم و بر آنها ایراد گیرم!
    علوی سخن وزیر را رد کرد و گفت: عجیب است! تو دوست نداری به آنها ایراد گیری؟ درحالیکه رسول خدا و رسول او از آن کراهت ندارند. خدای تعالی بعضی از صحابه را به عنوان منافق معرفی کرده و به پیامبرش دستور داده با آنها جنگ نماید. چنانکه با کفار می جنگد و پیامبر هم شخصاً بعضی از اصحاب خود را لعن نمود.
    وزبر: ای علوی، مگر این سخن علما راز نشنیده ای که (همه اصحاب پیامبر عادل می باشند)؟
    علوی: این سخن را شنیده ام؛ اما می دانم که دروغ و افترا است.
    زیرا چگونه ممکن است همه اصحاب پیامبر عادل باشند درحالیکه برخی را خداوند و برخی دیگر را پیامبر لعنت نموده است و برخی اصحاب، برخی دیگر را لعنت کرده اند و گروهی از آنها با گروهی دیگر جنگیده اند و بعضی از ایشان برخی دیجگر را ناسزا گفته و جمعی از آنها ، جمعی دیگر را به قتل رسانیده اند.
    در اینجا عباسی که همه درها را به روی خود بسته دید، از در دیگری وارد شد وگفت: پادشاها! به این علوی بگو! اگر خلفا ایمان نداشتند، چگونه مسلمانان آنها را به عنوان خلیفه برگزیده اند و به ایشان اقتدا کرده اند؟
    علوی در جواب سخن عباسی گفت: نخست اینکه: همه مسلمانان آنها را به خلافت نپذیرفته اند. و تنها اهل سنت آنها را قبول دارند. دوم اینکه؛ کسانی که به خلافت آنها اعتقاد دارند، دو گروهند: 1. جاهل 2. معاند.
    اما افراد جاهل، حقیقت و واقعیت آنها را نمی شناسند و عیبهای آنها را نمی دانند و حتی آنها را مردمانی پاک و مومن می پندارند. {بنابراین، اعتقاد ایشان به خلافت آنها، فایده ای ندارد؛ چراکه از علم سرچشمه نمی گیرد} . و افراد معاند هم تا زمانی که بر عناد و لجاجت اصرار می ورزند، دلیلو برهان به حال آنها سودی ندارد.
    خدای تعالی می فرماید: هر نشانه و معجزه ای را ببیند به آن ایمان نمی آورند. همچنین می فرماید: برای آنان تفاوتی نمی کند که آنان را (از عذاب الهی) بترسانی یا نترسانی، ایمان نخواهند آورد.
    خدایا,سحر خیز مدینه را برسان

  19. صلوات ها 3


  20. #10

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    468
    حضور
    1 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1619



    سوم اینکه: کسانی که انها را به عنوان خلیفه برگزیدند، در انتخاب خود خطا کردند همانگونه که مسیحیان در اعتقاد خود که مسیح را پسر خدا دانستند و گفتند: المسیح ابن الله و نیز یهودیان که عزیر را پسر خدا پنداشتند، و گفتند: عزیر ابن الله، به خطا رفته اند . انسان باید از خدا و رسول اطاعت کند و پیرو حق باشد؛ نه پیرو مردم گرچه به خطا رفته باشند و به باطل گرویده باشند. همچنان که خداوند می فرمایند: از خدا و پیامبرش، اطاعت نمایید!
    ملک شاه که به حقیقت رسید، گفت: این سخن را واگذارید و به موضوع دیگری بپردازید. علوی به عباسی گفت: یکی از دیگر از اشتباهات اهل سنت، اینست که علی ابن ابیطالب(ع) را رها کرده و پیرو سخن گذشتگان خود شدند.
    عباسی: چرا این کار اشتباه می باشد؟
    علوی: چون پیامبر ، علی (ع) را برای جانشینی خود تعیین کرده بود؛ نه آن سه نفر را . آنگاه رو به شاه کرد و ادامه داد : ای پادشاه، اگر کسی را برای جانشینی خود تعیین نمایی، آیا لازم است که وزیران و دولت مردان از فرمان تو تبعیت نمایند یا اینکه می توانند جانشین تو را عزل و دیگری را به جانشینی تو تعیین کنند؟
    ملک شاه: البته لازم است از کسی که من به جانشینی خود، تعیین کرده ام پیروی نمایم و فرمان مرا درباره او اطاعت کنند.
    علوی: شیعیان همین طور عمل کرده اند. آنها پیرو خلیفه ای شده اند که پیامبر(ص) به دستور خدای متعال او را معین کرده است و او علی ابن ابیطالب (ع) است و غیر او را واگذاشته اند.
    عباسی به دفاع از کرده ی اهل سنت پرداخت و گفت: علی ابن ابیطالب شایسته خلافت نبود؛ چون سن او کم بود. دیگر اینکه در جنگ ها بزرگان و دلیران عرب را کشته بود؛ لذا عرب، خلافت او را گردن نمی نهاد. برخلافت او، ابوبکر عمر بسیاری داشت و در جنگ ها، کسی را نکشته بود!
    علوی: ای پادشاه! شنیدی؟! عباسی می گوید: مردم برای تعیین شخص صلاحیتدار از خدا و پیامبرش داناترند. چون او سخن خدا و پیامبرش را در تعیین علی ابن ابیطالب(ع) نمی پذیرد؛ ولی سخن بعضی از مردم را مبنی بر اصلح بودن ابی بکر قبول می نماید. گویا خداوند دانا و حکیم، اصلح و افضل را نمی شناسد، که عده ای از مردم جاهل بیایند و و اصلح را انتخاب کنند. مگر خدای متعال نفرمود: زن باایمان حق ندارد هنگامی که خداوند و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیار در برابر فرمان خدا داشته باشد، و هر کس خدا و رسولش را نافرمانی کند، به گمراهی آشکاری دچار شده است؟!
    و مگر خدای سبحان نفرموده: ای کسانی که ایمان آورده اید، چون خدا و پیامبر شما را به چیزی فر خوانند که به شما حیات می بخشد، آنان را اجابت کنید؟!
    عباسی: هرگز! من نگفتم که مردم از خدا و رسول او داناترند.
    علوی: در این صورت کلام تو دیگر جایی ندارد. زیرا اگر خدا و پیامبر، شخصی را برای خلافت و امامت برگزیند، لازم است از او پیروی کنی؛ چه مردم او را بپسندند و چه نپسندند.
    عباسی: شایستگی های علی ابن ابیطالب برای خلافت کم بود .
    علوی: نخست اینکه : معنای سخن تو اینست که خداوند، علی ابن ابیطالب را بدرستی نمی شناخت و از کمی امتیازات او اطالاعی نداشت که او را به خلافت برگزید و این کفری آشکار است.
    دوم اینکه واقعیت اینست که شرایط و ویژگی های خلافت و امامت بطور کامل در علی ابن ابیطالب(ع) جمع گشته بود، در حالیکه این امتیازات دردیگران اصلاً وجود نداشت.
    عباسی: آن ویژگی ها چه بود؟
    خدایا,سحر خیز مدینه را برسان

  21. صلوات ها 4


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود