صفحه 2 از 3 نخست 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستان ها و حکایت های پند آموز

  1. #11

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۷
    علاقه
    کتاب خوندن .درس خوندن .حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن
    نوشته
    84
    حضور
    18 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    157

    حکایت ها بشنو و بخوان




    نجاری بود که زن زیبایی داشت که پادشاه را مجذوب خود کرده بود پادشاه بهانه ای از نجار گرفت و حکم اعدام او را صادر کرد و گفت نجار را فردا اعدام کنید
    نجار آن شب نتوانست بخوابد ...
    همسر نجار گفت :
    مانند هر شب بخواب ...
    پروردگارت يگانه است و درهای گشايش بسيار "
    کلام همسرش آرامشی بر دلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شد و خوابيد ...
    صبح صدای پای سربازان را شنيد...
    چهره اش دگرگون شد و با نا اميدی، پشيمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دريغا باورت کردم ...
    با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجير کنند...
    دو سرباز با تعجب گفتند :
    پادشاه مرده و از تو میخواهيم تابوتی برايش بسازی ...
    چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت ...
    همسرش لبخندی زد و گفت :
    مانند هر شب آرام بخواب , زيرا پروردگار يکتا هست و درهای گشايش بسيارند "
    فکر زيادی انسان را خسته می کند ...
    درحالی که خداوند تبارک و تعالی مالک و تدبير کننده کارهاست ".
    ساعت زندگیت را به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن
    یا خواب می مانی...!
    یا از زندگی عقب

    در هر شرایطی امیدت را به خدا از دست نده..

    آنروزکه سقف خانه هاچوبی بود!

    گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود!

    امروزبنای خانه ها سنگ شده!

    دلهاهمه با بنا هماهنگ شده...

  2. صلوات ها 3


  3. #12

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۷
    علاقه
    کتاب خوندن .درس خوندن .حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن
    نوشته
    84
    حضور
    18 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    157



    نقل قول نوشته اصلی توسط حنیف نمایش پست ها

    توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.
    روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم.
    دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.

    به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر...
    بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر. عفونت از این جا بالاتر نرفته.

    لحن و عبارت "برو بالاتر" خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد. خیلی تلخ...

    دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم.
    قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل.
    مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند.
    عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر ھم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.

    شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.

    پدرم هر قیمتی که می گفت، همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر..

    بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم. چقدر آشنا بود. وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت :

    - بچه پامنار بودم.
    گندم و جو می فروختم.
    خیلی سال پیش.
    قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم.
    ...


    دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم.
    شناخته بودمش.

    خود را به حیاط بیمارستان رساندم.
    من باور داشتم که؛
    از مکافات عمل غافل مشو؛
    اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.



    نقل از: دکتر مرتضی عبدالوهابی

    بسیار زیبا بود

    آنروزکه سقف خانه هاچوبی بود!

    گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود!

    امروزبنای خانه ها سنگ شده!

    دلهاهمه با بنا هماهنگ شده...

  4. صلوات ها 2


  5. #13

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۷
    علاقه
    کتاب خوندن .درس خوندن .حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن
    نوشته
    84
    حضور
    18 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    157



    نها عالم شیعه که در مسجدالحرام امام جماعت شده، علامه سید عبدالحسین شرف الدین صاحب کتاب المراجعات بوده است
    جریانش هم از این قراره که وقتی ایشون مشرف شدند سفر حج، پادشاه عربستان علمای سنی رو جمع کرد و مناظره ای ترتیب داد تا مثلا بتونن این عالم شیعه رو شکست بدهند.
    وقتی ایشون وارد مجلس می شوند یک راست به سمت پادشاه می روند و یک جلد قرآن با جلد چرمی نفیس بهش هدیه می دهند. پادشاه به احترام قرآن از جا بلند میشه و قرآن رو می بوسه. سید علامه بهش میگه تو چوب پرستی؟ میگه نه. می پرسه: پس چرا قران رو بوسیدی؟ در حالیکه می دونی کاغذهای این قرآن از چوبه؟! پادشاه تا بخواد جوابی بهش بده، سید علامه میگه تازه جلد این قرآن هم از چرمه و پوست گوساله ! پس تو گوساله پرست هم هستی ! پادشاه عربستان هول شد و گفت: نه من به احترام حقیقت قرآن اینو می بوسم و گرنه کاغذ و چرم که بوسیدن نداره ! سید علامه هم فرمود : ما هم که ضریح و در و دیوار مرقد اهل بیت رو می بوسیم منظورمون اون حقیقت امامه ، وگرنه تو خونه همه شیشه و طلا و نقره و در و پنجره هست ، کسی تو خونه در و پنجره رو که نمی بوسه !
    پادشاه عربستان که این استدلال محکم رو در بحث توسل از مرحوم سید می بینه ترجیح میده مناظره رو تعطیل کنه و امامت جماعت مسجدالحرام رو تو اون ایامی که سید اونجا بود به ایشون می سپاره.


    آنروزکه سقف خانه هاچوبی بود!

    گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود!

    امروزبنای خانه ها سنگ شده!

    دلهاهمه با بنا هماهنگ شده...

  6. صلوات


  7. #14

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۷
    علاقه
    کتاب خوندن .درس خوندن .حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن
    نوشته
    84
    حضور
    18 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    157



    نماز اول وقت


    جوانے نزد شیخ حسنعلے نخودکے آمد و گفت :

    سـ ه قفل در زندگے ام وجود دارد و سـ ه کلید از شما مےخواهم.

    قفل اول اینست کــ ه دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.
    قفل دوم اینکــ ه دوست دارم کارم برکت داشته باشد.
    قفل سوم اینکــ ه دوست دارم عاقبت بخیر شومشیخ فرمود :

    براے قفل اول نمازت را اول وقت بخوان.

    براے قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان.
    براے قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.
    جوان عرض کرد: سـ ه قفل با یک کلید ؟!

    شیخ فرمود : نماز اول وقت « شاه کلید » است



    آنروزکه سقف خانه هاچوبی بود!

    گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود!

    امروزبنای خانه ها سنگ شده!

    دلهاهمه با بنا هماهنگ شده...

  8. صلوات


  9. #15

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۷
    علاقه
    کتاب خوندن .درس خوندن .حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن
    نوشته
    84
    حضور
    18 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    157



    یک روز ارباب لقمان گوسفندی به او داد و گفت: این گوسفند رابکش و بهترین اعضایش را برای من بیاور.لقمان گوسفند را کشت و دل و زبانش را برای اربابش برد و گفت: این دو عضو، بهترین اعضاست. چند روز بعد ارباب لقمان باز هم گوسفندی به او داد و گفت: این گوسفند را هم بکش و این بار بدترین عضوهایش را برایم بیاور! لقمان گوسفند را کشت و باز هم دل و زبانش را برای اربابش برد و گفت: این دو بدترین عضوهاست! ارباب لقمان حیران شد و از او پرسید: مگر تو دیوانه ای؟ آخر چگونه می شود که دل و زبان هم بهترین عضوها باشند و هم بدترین عضوها؟ لقمان پاسخ داد:من اشتباه نکرده ام، اگر صاحب دل و زبان، خوب و درستکار باشد ، دلش هم پاک باشد و از زبانش برای گفتن حرف های پسندیده استفاده کند، دل و زبان بهترین عضوهاست. اما اگر او آدم پستی باشد و دلی چرکین و زبان بد گویی داشته باشد، دل و زبان بدترین عضوهاست!


    آنروزکه سقف خانه هاچوبی بود!

    گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود!

    امروزبنای خانه ها سنگ شده!

    دلهاهمه با بنا هماهنگ شده...

  10. صلوات


  11. #16

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۷
    علاقه
    کتاب خوندن .درس خوندن .حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن
    نوشته
    84
    حضور
    18 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    157



    دختر به مشهد رفت
    خادمین حرم،برای وارد شدنش به حرم،به او چادر دادند
    موقع بازگشت به یکی از علماکه آنجا بودگفت:
    الان که ازاینجابیرون بروم چادرم رابرمیدارم
    من راچطورمتقاعد میکنید که همیشه چادرسر کنم؟
    عالم گفت:قیامت راقبول داری؟
    دختر گفت:بله
    عالم گفت:شفاعت رو قبول داری؟
    دختر گفت:بله
    عالم گفت:قبول داری که بیشترین شفاعت بدست خانوم فاطمه ی زهرا(س)است؟
    دخترگفت:قبول دارم
    عالم گفت:شباهت هر چی بیشتر شفاعت بیشتر...
    دخترمنقلب شد...
    همانجا به امام رضا(ع) قسم خورد که هرگز چادر از سر بر ندارد...


    آنروزکه سقف خانه هاچوبی بود!

    گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود!

    امروزبنای خانه ها سنگ شده!

    دلهاهمه با بنا هماهنگ شده...

  12. صلوات


  13. #17

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۷
    علاقه
    کتاب خوندن .درس خوندن .حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن
    نوشته
    84
    حضور
    18 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    157

    آنروزکه سقف خانه هاچوبی بود!

    گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود!

    امروزبنای خانه ها سنگ شده!

    دلهاهمه با بنا هماهنگ شده...

  14. صلوات


  15. #18

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۷
    علاقه
    کتاب خوندن .درس خوندن .حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن
    نوشته
    84
    حضور
    18 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    157



    مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
    لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
    در راه به مسجد ، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد ، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
    مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
    مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
    مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
    مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
    مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
    مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

    شیطان در ادامه توضیح می دهد:
    من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهتان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.به خاطر آن ، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید . من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم!!!
    هیچ چیز مثل نماز ، بینى شیطان را به خاك نمی مالد ...

    آنروزکه سقف خانه هاچوبی بود!

    گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود!

    امروزبنای خانه ها سنگ شده!

    دلهاهمه با بنا هماهنگ شده...

  16. صلوات


  17. #19

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۷
    علاقه
    کتاب خوندن .درس خوندن .حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن
    نوشته
    84
    حضور
    18 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    157




    مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد...

    فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند. مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد.
    بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند
    و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست. سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند...
    هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند...
    و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.

    سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود،
    از او پرسید :
    مادرت کجاست ؟

    پسر گفت :
    سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.

    پدر گفت :
    چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم!

    پسر گفت :
    نه .


    پدر پرسید :
    برادرت کجاست ؟

    پسر گفت :
    بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت .

    پدر تعجب کرد و گفت :
    چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟

    پسر گفت :
    نه ...


    مرد گفت :
    خواهرت کجاست ؟

    پسر گفت :
    با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او بدبخت است.

    پدر با تأثر گفت :
    او هم نامه‌ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟

    پسر گفت :
    نه ...

    به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت.
    وای بر من ...!
    رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است!
    من هم قرآن را می‌بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست، سودی نمی برم،
    در حالی که تمام آن روش زندگی من است . . .


    ای کاش فکر می کردیم.............


    آنروزکه سقف خانه هاچوبی بود!

    گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود!

    امروزبنای خانه ها سنگ شده!

    دلهاهمه با بنا هماهنگ شده...

  18. صلوات


  19. #20

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۷
    علاقه
    کتاب خوندن .درس خوندن .حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن
    نوشته
    84
    حضور
    18 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    157



    امام محمّد باقر عليه السّلام فرموده است :هنگامى كه پدرم امام سجّاد زين العابدين عليه السّلام به شهادت رسيد و خواستم پيكر مطهّر او را غسل دهم ، عدّه اى از اصحاب و اهل منزل را كنار جنازه آن حضرت احضار كردم .
    چون بدن مقدّس حضرت برهنه و آماده غسل دادن شد، حاضران به مواضع سجده حضرت سجّاد عليه السّلام نگاه كردند، كه در اثر سجده هاى طولانى ، پوست پيشانى و سر زانو، كف پا و كف دستهايش سخت شده و پينه بسته بود، چون كه او در هر شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند و سجده هاى بسيار طولانى انجام مى داد.
    و هنگامى كه به پشت و سر شانه هاى پدرم امام سجّاد عليه السّلام نظر افكندند، اثراتى همانند جاى طناب مشاهده كردند؛ و چون علّت آن را پرسيدند؟
    در پاسخ ايشان گفتم : قسم به خداوند! كسى غير از من سبب آن را نمى داند و چنانچه پدرم زنده مى بود، هرگز رازش را فاش نمى كردم .
    آن گاه امام باقر عليه السّلام افزود: هر وقت مقدارى كه از شب سپرى مى گشت و اهل منزل مى خوابيدند، پدرم وضو مى گرفت و دو ركعت نماز مى خواند؛ و سپس آنچه آذوقه در منزل موجود بود، جمع مى نمود و در خورجينى مى ريخت و آن را روى شانه اش مى انداخت و از منزل بيرون مى رفت و به سمت محلّه هاى فقيرنشين حركت مى كرد و آن محموله ها را بين بيچارگان و تهى دستان تقسيم مى كرد.
    و كسى هم او را نمى شناخت ، فقط مى دانستند كسى آمده و بين آن ها چيزى تقسيم كرده است و هر شب منتظر او بودند و درب منازل خود را باز مى گذاشتند تا سهميّه شان را جلوى منزلشان بگذارد.
    و اين برآمدگى ها و كبودى هائى كه بر سر شانه و پشت پدرم مى باشد، اثرات همان حمل آذوقه براى تهى دستان و بيچارگان مى باشد.(1)
    و همچنين حضرت صادق آل محمّد عليهم السّلام در جمع بعضى از اصحاب خود چنين فرمود:
    امام سجّاد، حضرت علىّ بن الحسين عليهماالسّلام روزى در منزل خود نشسته بود، كه ناگهان متوجّه شد كه كسى درب منزل را مى كوبد.
    پس حضرت به كنيز خود فرمود: برو ببين كيست ؟
    و چون كنيز پشت درب آمد، سؤال نمود: كيست كه درب منزل رامى زند؟
    جواب داده شد: ما جمعى از شيعيان شما هستيم .
    كنيز برگشت و چون خبر را براى حضرت آورد،امام زين العابدين عليه السّلام سريع از جاى خود حركت نمود و باشتاب آمد ودرب منزل را گشود؛ ولى همين كه چشمش به آن افراد افتاد، با افسردگى بازگشت و فرمود: اين ها دروغ گفتند كه ما از شيعيان شما هستيم ؛ زيرا وقار و هيبت ايمان در چهره ايشان ديده نمى شود! و نيز آثار عبادت و پرستش در جسم آنان آشكار نيست !
    همچنين اثرات سجده در پيشگاه خداوند، بر پيشانى آن ها مشخّص نبود!
    و سپس امام سجّاد عليه السّلام افزود: شيعيان ما با يك چنين علامت هائى شناخته مى شوند، كه بدن آنان رنجور بوده ، پيشانى و چهره شان بر اثر كثرت سجده و عبادت در پيشگاه بارى تعالى از نورانيّت خاصّى برخوردار مى باشد.(2)


    1- مستدرك الوسائل : ج 7، ص 182، ح 6.
    2- مستدرك الوسائل : ج 4، ص 468، ح 6، صفات الشّيعه صدوق : ص 28، ح 40.

    آنروزکه سقف خانه هاچوبی بود!

    گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود!

    امروزبنای خانه ها سنگ شده!

    دلهاهمه با بنا هماهنگ شده...

  20. صلوات


صفحه 2 از 3 نخست 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۲/۰۷/۱۵, ۲۰:۳۵ : 13

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود