صفحه 1 از 4 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما

  1. #1

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,162
    حضور
    2 روز 7 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8598

    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما







    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما




    آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او....


    شیخ احوال بهلول را پرسید.


    گفتند او مردی دیوانه است.


    گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.

    شیخ پیش او رفت و سلام کرد.



    بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی.

    فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری..

    بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟

    عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..



    بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت.


    مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.

    بهلول پرسید چه کسی هستی؟



    جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.


    بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟

    عرض کرد آری...


    سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

    بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی..

    پس برخاست و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.

    باز به دنبال او رفت تا به او رسید.



    بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟

    عرض کرد آری... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.

    بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی.

    خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.


    بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.

    بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و


    اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.

    جنید گفت: جزاک الله خیراً! و


    ادامه داد:


    در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.

    و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.




    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما

    ویرایش توسط ستايش : ۱۳۸۹/۰۵/۱۱ در ساعت ۱۶:۴۷
    ...

  2. صلوات ها 13


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,162
    حضور
    2 روز 7 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8598



    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما

    حکایت بهلول و آب انگور:

    روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟

    بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!


    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما

    ...

  5. صلوات ها 8


  6. #3

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۸۹
    نوشته
    556
    حضور
    2 روز 9 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    4037



    "خداپرستی و ایمان"
    «بهلول و ابوحنیفه»

    روزی بهلول از مجلس درس ابوحنیفه گذر می کرد او را مشغول تدریس دید و شنید که ابوحنیفه می گفت حضرت صادق علیه السلام مطالبی می گوید که من آن ها را نمی پسندم؛
    اول آن که شیطان در آتش جهنم معذّب خواهد شد در صورتی که شیطان از آتش خلق شده است و چگونه ممکن است به واسطه ی آتش عذاب شود؟!
    دوم آن که خدا را نمی توان دید و حال اینکه خداوند موجود است و چیزی که هستی و وجود داشت چگونه ممکن است دیده نشود؟!
    سوم آنکه فاعل و به جا آورنده ی اعمال خودِ بنی آدمند در صورتی که اعمال بندگان به موجب شواهد از جانب خداست نه از ناحیه ی بندگان!
    بهلول همین که کلمات را شنید کلوخی برداشت و به سوی ابوحنیفه پرت کرده و گریخت، اتفاقا کلوخ بر پیشانی ابوحنیفه رسید و پیشانیش را کوفته و آزرده نمود؛ ابوحنیفه و شاگردانش از عقب بهلول رفتند و او را گرفته پیش خلیفه بردند؛
    بهلول پرسید از طرف من به شما چه ستمی شده است؟
    ابو حنیفه گفت: کلوخی که پرت کردی سرم را آزرده است!
    بهلول پرسید: آیا می توانی آن درد را نشان بدهی؟
    ابو حنیفه جواب داد: مگر درد را می توان نشان داد؟
    بهلول گفت: اگر به حقیقت دردی در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزی و آیا تو خود نمی گفتی هر چه هستی دارد قابل دیدن است و از نظر دیگر مگر تو از خاک آفریده نشده ای و عقیده نداری که هیچ چیز به هم جنس خود عذاب نمی شود و آزرده نمی گردد؟! آن کلوخ هم از خاک بود پس بنا به عقیده ی تو من تو را نیازرده ام!
    از این ها گذشته مگر تو در مسجد نمی گفتی هر چه از بندگان صادر شود در حقیقت فاعل خداوند است و بنده را تقصیر نیست پس از این کلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو وارد شده و مرا تقصیری نیست.
    بهلول با یک کلوخ سه غلط و اشتباه آن ملعون را فاش کرد.

    ولایه علی بن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی



  7. صلوات ها 8


  8. #4

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,162
    حضور
    2 روز 7 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8598




    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما


    ازبهلول پرسیدند لباسهایت چرک شده چرا نمی شوئی؟
    بهلول جواب داد : بازچرک خواهد شد !
    گفتند : مرتبه دوم بشوی .
    بهلول گفت : باز هم چرک خواهد شد !
    گفتند دوباره بشوی !
    بهلول گفت :معلوم می شود که من برای لباس شستن دنیا آمدم .


    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما


    ویرایش توسط ستايش : ۱۳۸۹/۰۵/۱۲ در ساعت ۱۶:۵۹
    ...

  9. صلوات ها 6


  10. #5

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,162
    حضور
    2 روز 7 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8598

    مو در غذا







    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما


    روزی بهلول با خلیفه سر یک سفره با همدیگر غذا می خوردند .


    ناگهان خلیفه در لقمه بهلول موئیدید و گفت : آن مو را ازلقمه خود برگیر.


    در جواب گفت : سر سفره کسی که بدست مهمان نگاه می کند نشستن ندارد و ازمجلس خارج شد .


    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما


    ویرایش توسط ستايش : ۱۳۸۹/۰۵/۱۲ در ساعت ۱۶:۵۸
    ...

  11. صلوات ها 5


  12. #6

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,162
    حضور
    2 روز 7 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8598

    بهلول و سركه




    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما




    مریضی از بهلول برای دفع مرضش سرک? هفت ساله خواست.


    بهلول گفت : سرکه هفت ساله دارم ولی به کسی نمی دهم .


    مریض پرسید چرا نمی دهی ؟


    بهلول در جواب گفت: اگر می خواستم بدهم هفت سال نمی ماند .



    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما

    ویرایش توسط ستايش : ۱۳۸۹/۰۵/۱۲ در ساعت ۱۶:۵۷
    ...

  13. صلوات ها 4


  14. #7

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,162
    حضور
    2 روز 7 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8598

    حمام رفتن بهلول




    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما
    روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنائی کرده و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه نکشید .


    با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینارکه همراه داشت همگی را به استاد حمامی داد و


    گارگران حمام چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنائی کردند .


    بهلول هفته دیگر به حمام رفت این مرتبه تمام کارگران با کمال احترام او را شستشو کرده و


    مواظبت بسیار نمودند ولی با این همه سعی و کوشش کارگران بهلول فقط یک دینار به آنها داد


    کارگران پرسیدند : بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت با ما چیست ؟


    بهلول گفت : مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمدم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز می


    پردازم . تا شما ادب و رعایت مشتری های خود را بنمائید



    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما

    ...

  15. صلوات ها 6


  16. #8

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,162
    حضور
    2 روز 7 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8598



    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما

    آورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازي شطرنج


    بودند . بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشاي آنها مشغول شد . در آن حال صیادي زمین ادب


    را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود .


    هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند . زبیده به عمل هارون


    اعتراض نمود و گفت : این مبلغ براي صیادي زیاد است به جهت اینکه تو باید هر روز به افراد لشگري و


    کشوري انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ کمتر بدهی خواهند گفت که ما به قدر صیادي هم


    نبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به اندك مدتی تهی خواهد شد .


    هارون سخن زبیده را پسندیده و گفت الحال چه کنم ؟ گفت صیاد را صدا کن و از او سوال نما این


    ماهی نر است یا ماده ؟ اگر گفت نر است بگو پسند مانیست و اگر گفت ماده است باز هم بگو پس ند ما


    نیست و او مجبور می شود ماهی را پس ببرد و انعام را بگذارد .


    بهلول به هارون گفت : مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود . صیاد را صدا زد و به او


    گفت : ماهی نر است یا ماده ؟


    صیاد باز زمین ادب بوسید و عرض نمود این ماهی نه نر است نه ماده بلکه خنثی است .


    هارون از این جواب صیاد خوشش آمد و امر نمود تا چهار هزار درهم دیگر هم انعام به او بدهند . صیاد


    پولها را گرفته ، در بندي ریخت و موقعی که از پله هاي قصر پایین می رفت یک درهم از پولها به زمین


    افتاد . صیاد خم شد و پول را برداشت . زبیده به هارون گفت :


    این مرد چه اندازه پست همت است که از یک درهم هم نمی گذرد . هارون هم از پست فطرتی صیاد


    بدش آمد و او را صدازد و باز بهلول گفت مزاحم او نشوید . هارون قبول ننمود و صیاد را صدا زد و


    گفت : چقدر پست فطرتی که حاضر نیستی حتی یک درهم از این پولها قسمت غلامان من شود .


    صیاد باز زمین ادب بوسه زد و عرض کرد : من پست فطرت نیستم . بلکه نمک شناسم و از این جهت


    پول را برداشتم که دیدم یک طرف این پول آیات قرآن و سمت دیگر آن اسم خلیفه است و چنانچه


    روي زمین بماند شاید پا به آن نهند و از ادب دور است .


    خلیفه باز از سخن صیاد خوشش آمد و امر نمود چهار هزار درهم دیگر هم به صیاد انعام دادند و هارون


    گفت : من از تو دیوانه ترم به جهت اینکه سه دفعه مرا مانع شدي من حرف تو را قبول ننمودم و حرف


    آن زن را به کار بستم و این همه متضرر شدم .


    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما

    ویرایش توسط ستايش : ۱۳۸۹/۰۵/۱۴ در ساعت ۰۹:۳۳
    ...

  17. صلوات ها 5


  18. #9

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,162
    حضور
    2 روز 7 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8598

    داستان بهلول :حمام رفتن بهلول و هارون




    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما

    روزي خلیفه هارون الرشید به اتفاق بهلول به حمام رفت . خلیفه از روي شوخی از بهلول سوال نمود اگر


    من غلام بودم چند ارزش داشتم ؟


    بهلول جواب داد پنجاه دینار


    خلیفه غضبناك شده گفت :


    دیوانه تنها لنگی که به خود بسته ام پنجاه دینار ارزش دارد . بهلول جواب داد من هم فقط لنگ را قیمت


    کردم . و الا خلیفه قیمتی ندارد .



    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما

    ...

  19. صلوات ها 4


  20. #10

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,162
    حضور
    2 روز 7 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8598



    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما
    روزي بهلول نزدیک رودخانه لب جوبی نشسته بود و چون بیکار بود مانند بچه ها با گِل چند باغچه


    کوچک ساخته بود . در این هنگام زبیده زن هارون الرشید از آن محل عبور می نمود . چون به نزدیک


    بهلول رسید سوال نمود چه می کنی ؟


    بهلول جواب د اد بهشت می سازم . زن هارون گفت : از این بهشت ها که ساخته اي می فروشی ؟ بهلول


    گفت : می فروشم . زبیده گفت : چند دینار ؟ بهلول جواب داد صد دینار .


    زن هارون می خواست از این راه کمکی به بهلول نموده باشد فوري به خادم گفت : صد دینار به بهلول


    بده خادم پول را به به لول رد نمود . بهلول گفت قباله نمی خواهد ؟ زبیده گفت : بنویس و بیاور . این را


    بگفت و به راه خود رفت . از آن طرف زبیده همان شب خواب دید که باغ بسیار عالی که مانند آن در


    بیداري ندیده بود و تمام عمارات و قصور آن با جواهرات هفت رنگ و با طرزي بسیار اعلا زینت یافته و


    جوي هاي آب روان با گل و ریحان و درخت هاي بسیار قشنگ و با خدمه و کنیز هاي ماه روو همه


    آماده به خدمت به او عرض نمودند و قباله تنظیم شده به آب طلا به او دادند و گفتند این همان بهشت


    است که از بهلول خریدي . زبیده چون از خواب بیدار شد خوشحال شد و خواب خود ر ا به هارون


    گفت .


    فرداي آن روز هارون عقب بهلول فرستاد . چون بهلول آمد به او گفت از تو می خواهم این صد دینار را


    از من بگیري و یکی از همان بهشت ها که به زبیده فروختی به من هم بفروشی ؟ بهلول قهقهه اي سر داد


    و گفت : زبیده نادیده خرید و تو شنیده می خواهی بخري ولی افسوس که به تو نخواهم فروخت .





    داستانهاي بهلول.....عاقل مجنون نما

    ...

  21. صلوات ها 4


صفحه 1 از 4 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود