جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: من، تو،‌او

  1. #1

    عضویت
    جنسیت تیر 1389
    علاقه
    قرآن، اهل بيت
    نوشته
    2,061
    صلوات
    17891
    حضور
    15 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    من، تو،‌او




    من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم ...
    تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي ...
    او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا ؟!

    من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم ...
    تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود ...
    او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت !

    معلم گفته بود انشا بنويسيد و موضوع اين بود : علم بهتر است يا ثروت ؟!

    من نوشته بودم علم بهتر است
    مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد

    تو نوشته بودي علم بهتر است
    شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي

    او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود
    خودکارش روز قبل تمام شده بود ...

    معلم آن روز او را تنبيه کرد
    بقيه بچه ها به او خنديدند
    آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد
    هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
    خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
    شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم
    گاهي به هم گره مي خورند
    گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت ...

    من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد
    تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد ...
    او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد

    سال هاي آخر دبيرستان بود بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده

    من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم ...
    تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد ...
    او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت ...

    روزنا مه چاپ شده بود هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت

    من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم ...
    تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي ...
    او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود !!!

    من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي ، کسي را کشته است
    تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه آن را به به کناري انداختي
    او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه :
    براي اولين بار بود در زندگي اش که اين همه به او توجه شده بود !!!!

    چند سال گذشت وقت گرفتن نتايج بود

    من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
    تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت
    او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود

    وقت قضاوت بود ، جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند

    من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند
    تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
    او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند

    زندگي ادامه دارد ، هيچ وقت پايان نمي گيرد

    من موفقم : من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
    تو خيلي موفقي : تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
    او اما زير مشتي خاک است : مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

    من , تو , او
    هيچگاه در کنار هم نبوديم
    هيچگاه يکديگر را نشناختيم
    اما من و تو اگر به جاي او بوديم آخر داستان چگونه بود...؟!!

    از خلق جهان کناره کردیم *

    سر رشته عقل پاره کردیم *

    کس چاره ما نکرد و ما خود *

    بی منت خلق چاره کردیم *

    ننمود رهی بجز ره عشق *

    هر چند که استخاره کردیم*


  2.  

  3. #2

    عضویت
    جنسیت تیر 1389
    علاقه
    اسک دین
    نوشته
    243
    صلوات
    1461
    حضور
    4 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خیلی غم انگیز بود.. اشکم در اومد...



  4. #3

    عضویت
    جنسیت بهمن 1389
    نوشته
    38
    صلوات
    378
    حضور
    1 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خیلی عالی بود سادات جان .


  5. #4

    عضویت
    جنسیت دی 1389
    علاقه
    کامپیوتر, کتاب, مستند
    نوشته
    1,141
    صلوات
    7910
    حضور
    115 روز 9 ساعت 57 دقیقه
    دریافت
    40
    آپلود
    0
    گالری
    120



    سلام.

    تشکر, زیبا بود با اجازه یک مطلبی از وبلاگ "یادداشت های دختر دستفروش مترو" میذارم.

    روز قبل از سیزده بدر برام خواستگار اومده بود. یه خانمه که مادر پسره بود با خواهرش و خواهر پسره. همچین نیگام می کردن که لجم دراومد. خاله پسره گفت چقدر قیافه شما برام آشناست. دلم هرّری ریخت و فکر کردم لابد توی مترو دیدتم. البته قیافه ام بدون مقنعه خیلی فرق میکنه و اینکه چند وقتی هم هست که ماسک میزنم ولی خب دیگه...

    پریروزا دوباره زنگ زدن که داریم میاییم. منم دویدم با لباس رفتم زیر دوش که نبینمشون و مامان بیچاره مجبور شد زنگ بزنه و عذرخواهی کنه که نیان. دلم نمیخواست دوباره زیر ذره بینِ نگاهِ خاله خانمه باشم.


    بدتر از همه اینه که میخوام برم کلاس زبان اما...کجا برم که همکلاسی هاش یا حتی خانمهای معلمش یه وقتی منو توی مترو ندیده باشن؟


    تشکر.



  6. #5

    عضویت
    جنسیت تیر 1391
    نوشته
    11
    صلوات
    66
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    9
    آپلود
    0
    گالری
    0



    سلا م خیلی قشنگ وتاثیرگذار بود ولی ما ادما خودمو میگم یکی که اینجوری باشه دلمون براش میسوزه اما یه لحظه خودمونو جای اون نمیذاریم وفقط براش دلسوزی میکنیم بدون اینکه کمکش کنیم

  7. صلوات ها 2


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود