صفحه 5 از 5 نخست ... 345
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: درهم شکسته شدم

  1. #41

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۷
    نوشته
    23
    حضور
    18 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    86



    نقل قول نوشته اصلی توسط امید نمایش پست ها
    خودزنیِ ایشان برای تمایز قائل شدن بین واقعیّت و خیال بوده است. این مسأله در بین افرادی که مرزهای واقعیّت و خیال برایشان نازک و مبهم می شود شایع است.
    با سلام و تشکر از شما. خودزنی در حقیقت به این دلیل بود که من در مواقعی که میخواستم از واقعیت فرار کنم ( موقعی که شرایط ناراحت کننده برام پیش می آمد مثل دعوای والدین- موقعی که یاد ناکامی هام می افتادم- موقعی که میخواستم در مورد امر مهمی تصمیم بگیرم) به سرعت به این کار دست میزدم. چون درد ناشی از این کار حواس من رو از همه چیز پرت میکرد و مثل یک مسکن قوی عمل می کرد البته در همون لحظه. یعنی به جای اینکه مثلا 30 دقیقه صرف خیال پردازی کنم تا آروم بگیرم، متوسل به این کار فوری می شدم.

    توجه کنید که من مدتهاست دیگه این کار رو نمیکنم، تقریبا 1 ساله.

    نقل قول نوشته اصلی توسط امید نمایش پست ها
    نمی دانم دقیقا چرا ایشان به خیال پردازیِ منفی رو آورده است. شاید در چند سال اخیر، گاهی خیال پردازی های ایشان از خُلقِ شان تبعیّت می کرده است. یعنی وقتی غمگین بودند، به خیال پردازی در مورد امور منفی روی می آورده اند و وقتی خوشحال بودند، به خیال پردازی در مورد امور مثبت می پرداخته اند. برای فهمیدن این سؤال باید از خود پرسشگر پرسید.
    خیال پردازی منفی من از قبل از سال 91 هم بود. منتها اگر 80 درصد خیالات مثبت و انرژی زا و جایگزین کننده ناکامی های واقعی بودند ، فقط 20 درصد غمبار و تاسف بار بودند. ولی بعد از سال 91 که من شروع کردم به خاطر خانواده روی امیال بسیار مهم و هدفهای زندگیم پای گذاشتن، این خیال سهمش خیلی خیلی زیاد شد. علت خیالات منفی هم این هست که من به شدت به محبت نیاز داشتم. ببینید ما در خانواده ایی بودیم و هستیم که پدر و مادر به شدت نسبت به هم بیرحم بودند، همدیگر را میزدند، آبروی همدیگر را جلوی بقیه می بردند، از طرفی ما را وارد دعواهای خودشان هم کرده بودند. من قبلا هم گفتم که من هیچ وقت نتونستم هیچ یک از احساسات واقعی خودم رو ولو در مورد مسایل بسیار کوچک مثلا خرید کفش یا کیف هم بروز بدم و همیشه اینها رو در دلم پنهان میکردم چون در غیر اینصورت به شدت و بیرحمانه مورد انتقاد و مقایسه با دیگران و قضاوت قرار میگرفتم. اما خیال پردازی منفی باعث میشد یک نفر در کنار شما باشه که محبت زیادی رو بسوی شما سرازیر کنه. من به دنیال دلیلی بودم تا یک نفر در خیال من بتونه این محبت زیاد رو بسوی من سرازیر کنه. در حالت عادی شما وقتی با یک نفر تعامل دارید، همه چیز در تعادل هست. شما یک درجه او رو دوست دارید و او هم یک درجه به شما محبت مبکنه. حالا اگر همین فرد مثلا تصادف کنه و استخوانهاش از 40 جا بشکنه ، شما بدون هیچ گونه توقعی از جانب اون شخص و بر اساس فطرت مهربان خودتون سیل محبت و ایثار رو بسوی اون سرازیر میکنید. کسی که شما اون رو در حالت عادی 1 درجه دوست دارید، در حالتی که مریض هست و مثلا 4 درجه تب داره و شما رو ناخوداگاه و یا حتی خوداگاه و عمدا و از روی فشار به باد دشنام گرفته اونوقت شما 20 درجه به او محبت میکنید. من طالب این 20 درجه محبت بودم و چون میدونستم که باید شرایطی فراهم باشه، بنابراین خودم رو بدبخت بدبخت بدبخت تصور میکردم که در اون بدبختی، یک نفر به شدت منو دوست داشت.

    توجه کنید که من در حالت واقع اصلا چنین خصوصیاتی از خودم بروز نمیدادم. یعنی شخصی به شدت اجتماعی، صبوووور و به شدت مقتدر بودم. به طوری که یکبار یکی از بچه های دانشگاه نشست پیش من ( سال آخر ارشد) و گفت که تمام پسرها به تو حسودی میکنند که چرا اینقدر منظم و دقیق هستی و اینقدر کارهات حساب شده است . بهم گفت که دختر ها بهش گفتند که ما آرزومون بوده که بتونیم با فلانی ارتباط بگیریم چون خیلی خیلی بالا بالا میپره و دسترسی بهش سخته. گفت که بچه های کلاسی که داشتم و لیسانش بودن بهش گفتن وقتی استاد میاد کلاس چنان ساکت میشه کسی کاری نمیکنه از ترس این که بد باشه.
    ویرایش توسط صائب تبریزی : ۱۳۹۷/۰۹/۱۶ در ساعت ۱۷:۱۶

  2. صلوات ها 2


  3. #42

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۷
    نوشته
    23
    حضور
    18 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    86



    اگر کارشناس گرامی باز هم این صفحه رو میبینن لطفا به این پرسش هم توجه کنند.

    من در مقطعی (زمانی که 21 ساله بودم) تصمیم گرفتم نماز بخوانم. من در خانواده ایی بودم که مادرم به شدت مومن و مقید بود اما پدرم فقط روزه میگرفت و نماز نمیخواند اما به دروغ می گفت میخوانم. مثلا صبح ها بلند می شد نزدیک اذان ، میرفت وضو میگرفت و داخل اتاقی میرفت و در را می بست که مثلا من دارم نماز میخوانم. مادرم نچ نچ میکرد و سرتکان میداد که یعنی مرا گول نزن. من هم کنجکاو میشدم میرفتم داخل حیاط از پنجره ایی که به ان اتاق باز می شد یواشکی او را دید میزدم که همینطوری نشسته و کاری نمیکنه و بعد از 10 دقیقه می اومد بیرون. من از بچگی ، مثلا 8 یا 9 سالگی این رو دیده بودم. و یاد گرفته بودم. یعنی تا سن 21 سالگی همین کار رو من هم میکردم. مادرم برای نماز صبح بیدارم میکرد. من به سختی میرفتم وضو میگرفتن سجاده می انداختم چادر سر میکردم بعند همین جوری می نشستم و زمان میگرفتم. بعد از چند دقیقه میرفتم بیرون و خودم رو با چادر نشون مادرم میدادم که یعنی بدان که من نماز خوندم. بعد می امدم و راحت میخوابیدم. برای تمام نمازها اینطور بود. بذر دروغ در همان موقع در من کاشته شد. یعنی دروغ می گفتم بدون دلیل. در داخل دانشگاه موقع نماز جماعت در دانشگاه میرفتم گوشه صف ( جایی که مطمئن می شدم عدم حضور من باعث بهم خوردن نماز شخص کناری یا پشت سرم نمیشه) و مثل بقیه به جماعت خم و راست میشدم و ادای نماز خوندن رو در می آوردم.
    در 21 سالگی من خیلی خیلی بار روحی روم زیاد شد و توبه هم کردم و شروع کردم منظم و اول وقت نماز خوندن. حتی حتی حتی با خدا عهد کردم که هر روز بعد از هر نماز 2 صفحه ( در مجموع 10 صفحه) قران بخونم و ماهی هم سه بار روزه بگیرم . من تا مدتها به این عهد وفادار بودم اما متاسفانه مشکلات من کمتر نشد. یعنی من اون موقع نمیدونستم که ترک کردن خیالپردازی تکنیک داره و گمان میکردم که خدا میتونه من رو کمک کنه. من با خدا عهد کردم اون هم چه عهد سفت و سختی که موسیقی گوش نکنم نمازهام رو بخونم نمازهای قضام رو بخونم و .... و در عوض او فقط و فقط به من کمک کنه که از این خیالات راحت بشم. من نمیدونم که چرا با اینکه خیلی محکم چند سال پای عهدم ایستادم اما خدا به من کمکی نکرد.
    ویرایش توسط صائب تبریزی : ۱۳۹۷/۰۹/۱۶ در ساعت ۱۶:۴۶

  4. صلوات ها 2


  5. #43

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۶
    نوشته
    1,216
    حضور
    26 روز 6 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1748



    نقل قول نوشته اصلی توسط امید نمایش پست ها

    [/B]
    با سلام و احترام

    یک رفتاری در کودکان وجود دارد که شایع است

    آنها برای جلب توجه و محبت گرفتن، ممکن است دست به کاری بزنند...

    گاهی اوقات برای اینکار به خود زنی روی می آورند.

    مثلا یکی از بچه های فامیل، همینطوری میرفت و سر خودش را به در میکوبید !!! و خودش را به گریه می انداخت....
    تا مورد محبت قرار بگیرد....

    این عادت میتواند در ناخودآگاه ما نیز ریشه دار شود...

    لذا خود را به فلاکت و بد بختی می اندازیم تا خود را لایق محبت بدانیم...
    البته در بزرگسالان موضوع کمی فرق می کند...
    بزرگسال برای اینکه شکستهای خود را در ذهن خود توجیه کند به صورت ناخودآگاه یا آگاهانه، خود را خورد میکند تا بگوید من مقصر نیستم و دیگران باید بدانند که مستحق محبت هستم...

    خود زنی و خود آزاری می تواند به همین جهات باشد...

    خود زنی ما را از دردهای درونی خودمان دور می کند...
    مثلا یک عده با دیدن فیلم و سریال یا خوشگذرانی و گعده گرفتن از مشکلات و دردهایشان فاصله می گیرند...

    ریشه یابی مشکلات توسط شما واقعا خوب و دقیق پیش می رود... اما در مرحله درمان کار سخت تر است چون فرد از خود آزاری لذت می برد و فقط با گفتن دستورالعمل گویا مشکل حل نمی شود...
    نمیدانم چه طور مراجع میتواند از این بن بست خارج شود؟! گویا عده ای درمانشان وابسته به داروی گیاهی و شیمیایی یا تغذیه سالم است یا وابسته به کمک گرفتن از شخص دیگری هستند که او را مدیریت کند در زندگی تا از آن بن بست خارج شود و گویا نمیتواند تنها با یک مشاوره یا حتی چند مشاوره مشکل را حل کند...

  6. صلوات ها 3


  7. #44

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۷
    نوشته
    23
    حضور
    18 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    86



    بنده بیش از یک سال است که این کار رو نمیکنم و سوال اصلی من در تاپیک هم این نبوده. صرفا جهت پاسخ به خانم الرحیل این نکات رو اشاره کردم.
    متشکرم.

  8. صلوات ها 2


  9. #45

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۷
    علاقه
    روانشناسی، کتاب، گفتگو، یه ذره ورزش
    نوشته
    512
    حضور
    21 روز 19 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1916



    نقل قول نوشته اصلی توسط صائب تبریزی نمایش پست ها
    اگر کارشناس گرامی باز هم این صفحه رو میبینن لطفا به این پرسش هم توجه کنند.
    سلام

    ای کاش شما با سرعت کم شروع به انجام واجبات و مستحبات می کردید. اول همه از نماز شروع می کردید. نمازها را می خواندید، بعد از مدتی مثلا یک سال، روزی یک صفحه فقط قرآن کریم می خواندید و همین مقدار را یک سال ادامه می دادید. کم کم شروع کردن، این خوبی را دارد که فرد خسته نمی شود. ببینید. من حرف شما را درک می کنم که می گویید:« من نمیدونم که چرا با اینکه خیلی محکم چند سال پای عهدم ایستادم اما خدا به من کمکی نکرد»همه ما خواسته ها و آرزوهایی داریم که برای برآورده شدنِ شان رو به درگاه خداوند متعال می آوریم. خیلی دوست داریم خداوند متعال بعد از مدتی مثلا یک ماه و نهایتاً یک سال خواسته و آروزیِ مان را برآورده کند. اما می بینیم هیچ اتفاقی نیفتاد. یک باره همه فکر و خیال های خوبی که در مورد خداوند متعال در سر داشتیم، نقش بر آب می شود و کُلّی فکر و خیال بد به ذهنمان هجوم می آورد. در آن لحظه دوست داریم که خدا را ببینیم، دندان هایمان را به هم فشار دهیم و با عصبانیت از او بپرسیم:«چراااااااااااااا؟ چرا این همه برات نماز خوندم، خواسته ام رو ندادی؟؟!! چرا خواسته آدم بدها رو می دی، اما خواسته من رو انجام نمیدی؟؟!!». واقعا آدم باید خیلی قوی باشد که در این لحظات کار اشتباهی انجام ندهد. بعضی در این شرایط واقعا توان شان به آخر می رسد و به خودشان صدمه می زنند. در این لحظات، آدم از خودش هم متنفر می شود و آرزو می کند که ای کااااااااش به این دنیا نیامده بودم.

    در این وضعیت انسان چه باید انجام دهد؟
    من خودم وقتی می بینم دعاهایم برآورده نمی شود، ناراحت می شوم. گاهی سعی می کنم ماجرای حضرت یوسف (علیه السلام) را در ذهنم به تصویر بکشم. حضرت یوسف (علیه السلام) با اینکه بی گناه بود، هجده سال به زندان افتاد. حضرت زکرّیا (علیه السلام) بعد از اینکه از خداوند متعال فرزندی خواست، خداوند متعال به وسیله فرشتگان به او بشارت داد که خداوند متعال به تو فرزندی به نام یحیی عطا می فرماید. حضرت امام باقر (صلوات الله و سلامه علیه) می فرماید:« إِنَّمَا وُلِدَ يَحْيَى بَعْدَ الْبِشَارَةِ لَهُ مِنَ اللَّهِ بِخَمْسِ سِنِينَ » یعنی «حضرت یحیی بعد از گذشت پنج سال از بشارت خدا به دنیا آمد » [ بحار الانوار، ج‏14، ص‏176 ]. پس این طور نیست که خداوند متعال همه دعاها _ حتی دعاهای پیامبران الهی (علیهم السلام) _ را بلافاصله یا در مدت خیلی کوتاهی پس از دعا برآورده سازد.
    شما هم توصیه برادرانه من را بپذیرید و اگر نماز نمی خوانید، شروع به نمازخواندن کنید. ابتدا واجبات را انجام دهید. بعد از مدت ها که گذشت، اگر حال انجام مستجباتی مانند خواندن قرآن کریم را در خود حسّ کردید، هر روز یک صفحه یا حتی یک آیه بخوانید. اصلا با مقدار زیاد شروع نکنید. حضرت امیرالمؤمنین علیّ (صلوات الله و سلامه علیه) می فرماید:« قَلِيلٌ مَدُومٌ عَلَيْهِ خَيْرٌ مِنْ كَثِيرٍ مَمْلُولٍ مِنْهُ » یعنی:«كار اندك كه به آن ادامه داده شود، بهتر است از كار بسيار كه خستگى آورد».

    ویرایش توسط امید : ۱۳۹۷/۰۹/۱۶ در ساعت ۱۸:۵۷




  10. صلوات ها 3


  11. #46

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    929
    حضور
    121 روز 21 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    2869



    نقل قول نوشته اصلی توسط صائب تبریزی نمایش پست ها
    بنده بیش از یک سال است که این کار رو نمیکنم و سوال اصلی من در تاپیک هم این نبوده. صرفا جهت پاسخ به خانم الرحیل این نکات رو اشاره کردم.
    متشکرم.
    سلام
    واقعا ممنونم از لطفتون

  12. صلوات ها 2


  13. #47

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۷
    نوشته
    23
    حضور
    18 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    86



    نقل قول نوشته اصلی توسط امید نمایش پست ها
    سلام

    ای کاش شما با سرعت کم شروع به انجام واجبات و مستحبات می کردید. اول همه از نماز شروع می کردید. نمازها را می خواندید، بعد از مدتی مثلا یک سال، روزی یک صفحه فقط قرآن کریم می خواندید و همین مقدار را یک سال ادامه می دادید. کم کم شروع کردن، این خوبی را دارد که فرد خسته نمی شود. ببینید. من حرف شما را درک می کنم که می گویید:« من نمیدونم که چرا با اینکه خیلی محکم چند سال پای عهدم ایستادم اما خدا به من کمکی نکرد»همه ما خواسته ها و آرزوهایی داریم که برای برآورده شدنِ شان رو به درگاه خداوند متعال می آوریم. خیلی دوست داریم خداوند متعال بعد از مدتی مثلا یک ماه و نهایتاً یک سال خواسته و آروزیِ مان را برآورده کند. اما می بینیم هیچ اتفاقی نیفتاد. یک باره همه فکر و خیال های خوبی که در مورد خداوند متعال در سر داشتیم، نقش بر آب می شود و کُلّی فکر و خیال بد به ذهنمان هجوم می آورد. در آن لحظه دوست داریم که خدا را ببینیم، دندان هایمان را به هم فشار دهیم و با عصبانیت از او بپرسیم:«چراااااااااااااا؟ چرا این همه برات نماز خوندم، خواسته ام رو ندادی؟؟!! چرا خواسته آدم بدها رو می دی، اما خواسته من رو انجام نمیدی؟؟!!». واقعا آدم باید خیلی قوی باشد که در این لحظات کار اشتباهی انجام ندهد. بعضی در این شرایط واقعا توان شان به آخر می رسد و به خودشان صدمه می زنند. در این لحظات، آدم از خودش هم متنفر می شود و آرزو می کند که ای کااااااااش به این دنیا نیامده بودم.

    در این وضعیت انسان چه باید انجام دهد؟
    من خودم وقتی می بینم دعاهایم برآورده نمی شود، ناراحت می شوم. گاهی سعی می کنم ماجرای حضرت یوسف (علیه السلام) را در ذهنم به تصویر بکشم. حضرت یوسف (علیه السلام) با اینکه بی گناه بود، هجده سال به زندان افتاد. حضرت زکرّیا (علیه السلام) بعد از اینکه از خداوند متعال فرزندی خواست، خداوند متعال به وسیله فرشتگان به او بشارت داد که خداوند متعال به تو فرزندی به نام یحیی عطا می فرماید. حضرت امام باقر (صلوات الله و سلامه علیه) می فرماید:« إِنَّمَا وُلِدَ يَحْيَى بَعْدَ الْبِشَارَةِ لَهُ مِنَ اللَّهِ بِخَمْسِ سِنِينَ » یعنی «حضرت یحیی بعد از گذشت پنج سال از بشارت خدا به دنیا آمد » [ بحار الانوار، ج‏14، ص‏176 ]. پس این طور نیست که خداوند متعال همه دعاها _ حتی دعاهای پیامبران الهی (علیهم السلام) _ را بلافاصله یا در مدت خیلی کوتاهی پس از دعا برآورده سازد.
    شما هم توصیه برادرانه من را بپذیرید و اگر نماز نمی خوانید، شروع به نمازخواندن کنید. ابتدا واجبات را انجام دهید. بعد از مدت ها که گذشت، اگر حال انجام مستجباتی مانند خواندن قرآن کریم را در خود حسّ کردید، هر روز یک صفحه یا حتی یک آیه بخوانید. اصلا با مقدار زیاد شروع نکنید. حضرت امیرالمؤمنین علیّ (صلوات الله و سلامه علیه) می فرماید:« قَلِيلٌ مَدُومٌ عَلَيْهِ خَيْرٌ مِنْ كَثِيرٍ مَمْلُولٍ مِنْهُ » یعنی:«كار اندك كه به آن ادامه داده شود، بهتر است از كار بسيار كه خستگى آورد».
    سلام مجدد. خیلی متشکرم که دوباره وقت گذاشتید. من الان نمازهام رو میخونم یعنی این 9 ساله نمازهام رو مرتب خوندم. اون سلسله کارهایی هم که گفتم + یک سری کارهایی که نگفتم خالصانه ترین کارهایی بود که تا بحال بدون هیچ درخواست و چشمداشت مادی برای خدا انجام دادم تا منرو از این درد روحی نجات بده. وقتی مستندهای ترک اعتیاد از تی وی پخش می شد، من به خودم فکر میکردم و می دونستم این حالت من هم نوعی اعتیاد هست و فقط دست به دامن خدا شدم. حقیقتش رو بگم پاسخ شما من رو قانع نمیکنه. من هیچ وقت همسر خوب یا پول زیاد یا شهرت و ... از خدا نخواسته ام. فقط خواستم که راهی جلوی پای من بگذاره تا از این موضوع رها بشم. اما نمیدونم چرا به من کمکی نشد و من هر روز بدتر و بدتر شدم. قبول دارم که یک سری جاها رو خودم اشتباه کردم ، شاید برخی تصمیم ها رو نباید میگرفتم یا .... اما واقعا نمیفهمم که چرا خدا لبه پرتگاه من رو رها کرد. قبلا هم گفتم که الان در وضعیت سختی هستم اما راهکارهای شما رو در روز چند بار مرور میکنم و یک سری چیزها مینویسم و دارم تلاش میکنم . اما درک نمیکنم که چرا خدا من رو بحال خودم رها کرد. می دونید، مناسبات بین من و صمیمی ترین دوستان و همکاران و اعضای خانواده ام بخاطر این موضوع بهم ریخته و شاید هرگز نتونم دوباره درستش کنم و برخی اعتمادهایی که از بین رفته برگردونم یا سوءتفاهم هایی که ایجاد شده رو برطرف کنم . من اصلا نمیدونستم که این کاری که الان میکنم ، این لبخندی که الان میزنم ، این عصبانیتی که نشون میدم ، حتی در موارد بسیار زیادی محبت و مهربانی و میل به چیزی یا نفرت از چیزی ، بازخورد واقعی من به یک مسئله واقعی است یا بازخورد واقعی من به یک مسئله خیالی همزمان با واقعیت. خوب این خیلی سخت بود، خیلی سخت هست.

    داستان حضرت یوسف رو که می فرمایید و بقیه تجربیات رو ، اکثرا یک نمود مادی دارند و یک لطمه دنیایی در اونها مطرح هست. برای من اصلا اینها مطرح نبود.
    ویرایش توسط صائب تبریزی : ۱۳۹۷/۰۹/۱۷ در ساعت ۰۰:۰۱

  14. صلوات ها 2


  15. #48

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۷
    نوشته
    23
    حضور
    18 ساعت 59 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    86



    نگاه کنید. میدونم که شما توصیه هایی به من کردید و خدا میدونه چندین بار اونها رو خوندم، یکی از علتهاش اینه که وقتی پستها رو میخونم لذت می برم و به خاطر این هست که انگار یکی با من حرف میزنه. یکی از عللی که من اینجا سوالم رو مطرح کردم این بود که میدیدم افراد براحتی حرفهاشون رو پست میکنن. من خواننده خاموش بودم و حرفهای افراد رو که میخوندم لذت می بردم، انگار یکی با من حرف میزنه. پستهایی که برای شما میگذارم رو چند بار بعدش میخونم. نه برای ویرایش کردن، برای اینکه انگار یکی داره با من حرف میزنه و این لذت بخشه. من کتاب زیاد میخونم و از این کار لذت میبرم چون انگار کسی داره با من حرف میزنه. وقتی دارم مبحثی از نویسنده ایی رو میخونم ناخوداگاه سعی میکنم حس و حالش رو موقع نوشتن اون جملات حدس بزنم، درک کنم که در چه شرایطی بوده و ... ، تلاش میکنم که بصورت زنده با اون ارتباط ذهنی بگیرم و همه اینها به دلیل کمبود عاطفی ارتباطی هست که در من هست.

    من خیلی خیلی کارها در دسترسم بود که انجام بدم و هیچ کس هم نمیفهمید، میتونستم برم با کسی دوست بشم چنانچه خیلی از همکلاسیم هام که از من پایین تر بودند و مشکلات خانوادگی داشتند و تنها بودند دوست پسر گرفتند و الان هم اپلای کردن و خوش و خرم امریکا هستند. یا مثل خیلی از دخترهای چادری مقداری از بار روحی و عاطفیم رو با چت کردن یا حرف زدن های بیجا با پسرهای دانشگاه ، استادها، اقوام و ... به دلایل من داوردی علمی و .... برطرف کنم. من همکاری داشتم که نویسنده موفقی بود و چندین جلد کتاب چاپ کرده بود. ایشون هم همین طور بود اما این نیازش رو بروز میداد. مثلا با یک همکار دیگه به شدت دعوا میکرد و تمام خشم فروخورده خودش رو برای یک اشتباه کوچک آن اقا نثارش میکرد ، فردای اون روز میرفت و دلبری میکرد و میگفت براتون چاییی بریزززززززززم استاد؟! . یا اینکه وقتی یک نفر رو گیر می اورد شروع میکرد به حرف زدن حرف زدن. به من زنگ میزد سه ساعت حرف میزد واقعا حالم بد میشد، اما اون به یک نحوی خودش رو تخلیه میکرد و البته ارتباط صمیمانه ایی هم با برخی آقایون داشت. من خیلی خودم رو نگهداشتم و خیلی از نیازهایی رو که در من شاید خیلی بیشتر از یک دختر دیگه پررنگ بود رو کنترل کردم اما متاسفانه از خدای بزرگ جوابی ندیدم. ندیدم که من رو از فضل خودش بی نیاز کنه، ندیدم که قلبم رو مطمئن کنه. من از خدا هرگز بر نمیگردم، هنوز هم خیلی کارها رو میکنم که شاید فردی حاضر نباشه مثل من اینقدر از منافعش برای اعتقادش چشم پوشی کنه اما نمیدونم چرا دلم صاف نمیشه.
    ویرایش توسط صائب تبریزی : ۱۳۹۷/۰۹/۱۷ در ساعت ۰۰:۱۰

  16. صلوات ها 2


  17. #49

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    نوشته
    929
    حضور
    121 روز 21 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    19
    آپلود
    0
    گالری
    1
    صلوات
    2869



    نقل قول نوشته اصلی توسط صائب تبریزی نمایش پست ها
    نگاه کنید. میدونم که شما توصیه هایی به من کردید و خدا میدونه چندین بار اونها رو خوندم، یکی از علتهاش اینه که وقتی پستها رو میخونم لذت می برم و به خاطر این هست که انگار یکی با من حرف میزنه. یکی از عللی که من اینجا سوالم رو مطرح کردم این بود که میدیدم افراد براحتی حرفهاشون رو پست میکنن. من خواننده خاموش بودم و حرفهای افراد رو که میخوندم لذت می بردم، انگار یکی با من حرف میزنه. پستهایی که برای شما میگذارم رو چند بار بعدش میخونم. نه برای ویرایش کردن، برای اینکه انگار یکی داره با من حرف میزنه و این لذت بخشه. من کتاب زیاد میخونم و از این کار لذت میبرم چون انگار کسی داره با من حرف میزنه. وقتی دارم مبحثی از نویسنده ایی رو میخونم ناخوداگاه سعی میکنم حس و حالش رو موقع نوشتن اون جملات حدس بزنم، درک کنم که در چه شرایطی بوده و ... ، تلاش میکنم که بصورت زنده با اون ارتباط ذهنی بگیرم و همه اینها به دلیل کمبود عاطفی ارتباطی هست که در من هست.

    من خیلی خیلی کارها در دسترسم بود که انجام بدم و هیچ کس هم نمیفهمید، میتونستم برم با کسی دوست بشم چنانچه خیلی از همکلاسیم هام که از من پایین تر بودند و مشکلات خانوادگی داشتند و تنها بودند دوست پسر گرفتند و الان هم اپلای کردن و خوش و خرم امریکا هستند. یا مثل خیلی از دخترهای چادری مقداری از بار روحی و عاطفیم رو با چت کردن یا حرف زدن های بیجا با پسرهای دانشگاه ، استادها، اقوام و ... به دلایل من داوردی علمی و .... برطرف کنم. من همکاری داشتم که نویسنده موفقی بود و چندین جلد کتاب چاپ کرده بود. ایشون هم همین طور بود اما این نیازش رو بروز میداد. مثلا با یک همکار دیگه به شدت دعوا میکرد و تمام خشم فروخورده خودش رو برای یک اشتباه کوچک آن اقا نثارش میکرد ، فردای اون روز میرفت و دلبری میکرد و میگفت براتون چاییی بریزززززززززم استاد؟! . یا اینکه وقتی یک نفر رو گیر می اورد شروع میکرد به حرف زدن حرف زدن. به من زنگ میزد سه ساعت حرف میزد واقعا حالم بد میشد، اما اون به یک نحوی خودش رو تخلیه میکرد و البته ارتباط صمیمانه ایی هم با برخی آقایون داشت. من خیلی خودم رو نگهداشتم و خیلی از نیازهایی رو که در من شاید خیلی بیشتر از یک دختر دیگه پررنگ بود رو کنترل کردم اما متاسفانه از خدای بزرگ جوابی ندیدم. ندیدم که من رو از فضل خودش بی نیاز کنه، ندیدم که قلبم رو مطمئن کنه. من از خدا هرگز بر نمیگردم، هنوز هم خیلی کارها رو میکنم که شاید فردی حاضر نباشه مثل من اینقدر از منافعش برای اعتقادش چشم پوشی کنه اما نمیدونم چرا دلم صاف نمیشه.
    پیشنهاد می کنم سوالتون رو توی انجمن کلام مطرح کنید، چون واقعا اعتقادی هست.

    فقط یه چیزی به ذهنم میرسه یادآوری کنم که گاهی ما بعضی کارها رو جدا از خدا می بینیم، در حالی که اعتقاد داریم تدبیر همه امور به دست خداست. مثلا توبه کردنمون رو از خودمون می بینیم بدون اینکه توجه کنیم اونی که به ما نشان داد این راه اشتباهه، به دلمون انداخت بیشتر دنبالش بریم، کمکمون کرد برگردیم، با تمام دلسرد شدنامون همچنان تو راه نگهمون داشت، دوباره اشتباه رفتیم و دوباره برمون گردوند،... خداست.

  18. #50

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۷
    علاقه
    روانشناسی، کتاب، گفتگو، یه ذره ورزش
    نوشته
    512
    حضور
    21 روز 19 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1916



    نقل قول نوشته اصلی توسط صائب تبریزی نمایش پست ها
    حقیقتش رو بگم پاسخ شما من رو قانع نمیکنه. من هیچ وقت همسر خوب یا پول زیاد یا شهرت و ... از خدا نخواسته ام. فقط خواستم که راهی جلوی پای من بگذاره تا از این موضوع رها بشم.
    سلام

    من بیشتر نظرم را گفتم. نمی خواهم حتما تمام نظرات من را قبول کنید. مشکل شما یک روزه و یک ماهه به وجود نیامده که یک روزه و یک ماهه از بین برود. در روانشناسی هم باید صبر کرد و راهکارها و توصیه ها را انجام داد تا بر مشکل غلبه کرد. شما می توانید برای حلّ مشکلتان از روانپزشک کمک بگیرید تا با تجویز داروهایی _ مثلا آرام بخش ها _ مشکلتان التیام پیدا کند. این راه حل، سریع است؛ ولی چقدر ماندگار است؟ اگر می خواهید مشکلتان حلّ شود، باید صبر داشته باشید و با انجام راهکارها «به تدریج» دنیای واقعیت ها را جایگزین دنیای خیالات نمایید.

    در مورد نیاز به هم صحبت باید بگویم: این یک نیاز طبیعی است. انسان یک موجود اجتماعی است. داستان رابینسون کروزوئه را بخوانید. داستان در مورد مردی است که در یک جزیره افتاده است. او در آن جزیره تک و تنهاست. مدت ها بعد متوجه می شود که بومیانِ آدم خوار به آن جزیره رفت و آمد می کنند. بسیار تلاش می کند تا بتواند یک قربانی را از دست آن افراد نجات دهد و به آن قربانی زبانش را یاد می دهد تا مونسِ او در آن جزیره شود. این یک داستان است؛ اما از این واقعیت پرده برمی دارد که انسان در هر شرایطی نیاز به ارتباط با هم نوع خود دارد. این نیاز در دوران جوانی به اوج خود می رسد. اگر انسانی خود را از ارتباطات اجتماعی بی نیاز بداند، روانشناسان او را دارای اختلال اسکیزوئید و نیازمند درمان می دانند. اما اینکه این نیاز چگونه باید برآورده شود، مهم ترین مسأله است. شما هم می توانید از راه های ناسالم این نیازتان را برآورده سازید. اما به خوبی می دانید که بعد از مدتی بازنده این وضعیت خواهید بود. اینکه خدای نکرده اجازه دهید مردی وارد دلتان شود و احساسات شما را به بازی بگیرد، راه حلّ مناسبی برای مشکلتان نیست. مشکل شما و بسیاری از جوانان این کشور با ازدواجِ مناسب و آرامش بخش حلّ می شود. توصیه می کنم در جمعِ خانم هایِ مسنّ (مثلا در جلسات مذهبی) زیاد شرکت کنید؛ آرایش نکنید و حجاب را در محلّه و منطقه ای که زندگی می کنید رعایت نمایید. به این صورت، پسرهای جوان بیشتری ترغیب می شوند که برای خواستگاری از شما اقدام کنند. همزمان با این کار، توصیه هایی که در این قسمت:

    نقل قول نوشته اصلی توسط امید نمایش پست ها
    در جواب این سؤال می گویم:
    مطرح کردم را برای موفقیت در خواستگاری به کار ببرید. شما خدا را شکر، هوش بالایی دارید. می توانید راهکارهای مطرح شده را به درستی انجام دهید. مانند گذشته از دوستی های موقّتی و زودگذر که هیچ فایده ای ندارند پرهیز نمایید تا ان شاءالله بتوانید ازدواج خوب و آرامش بخشی داشته باشید. در کنار انجام نمازهای واجب، زیاد صلوات هم بفرستید. این تنها کارِ مستحبّی است که من به شما توصیه می کنم. زیرا مشکل گشاست.




صفحه 5 از 5 نخست ... 345

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 66

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود