صفحه 3 از 5 نخست 12345 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: اصول موفقیت و خوشبختی

  1. #21
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۵
    علاقه
    science
    نوشته
    825
    حضور
    27 روز 18 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    30
    صلوات
    1117



    نقل قول نوشته اصلی توسط شروحیل نمایش پست ها
    ما انسان هستیم و بدون شک احتمال بروز خطا در انتخاب های ما وجود داره
    اگر هدف رو اشتباه انتخاب کرده باشیم چطور؟
    مثلا هدف رو پولدار شدن انتخاب کنیم
    در حالی که طبیعت ما رو برای دانشمند شدن آفریده باشه
    یا بالعکس
    بدون شک در صورت انتخاب اشتباه و خراب کردن همه پل ها ما به هدفی که برای اون ساخته شدیم نخواهیم رسید ....
    و اون لذتی که مد نظر هست رو نخواهیم چشید
    چون ذات ما برای هدف دیگه ای ساخته شده و با اون به کمال می رسیم و احساس رضایت خواهیم کرد ...
    سلام جناب شروحیل گرامی
    دوستان مواردی رو مطرح کردند که درست بود
    من هم اگر بخواهم چیزی اضافه کنم باید بگویم
    منظور من این نیست که آدم زن و زندگی اش را بخاطر پول قمار کند
    اهداف جهان شمولی هستند که فعالیت و قمار بر روی آنها نمیتواند نتیجه منفی داشته باشد(در ادامه میپردازیم)
    در کانتکست صحبت شما
    به یکی از افراد مورد علاقه خودم
    آلبرت شوایتزر اشاره میکنم
    ایشان تا میان سالی فلسفه و هنر و.. را دنبال میکردند
    و استعداد بسیار فراوانی هم داشتند بصورتی که اگر ادامه میدادند یکی از بزرگان میشدند
    ایشان هرچه داشتند و نداشتند را ول کردند آن اکادمی هنر های زیبا و... رفتند از نو، پزشکی خواندند تا به بیماران و مردمان مریض آفریقایی کمک کنند
    یعنی قمار کردند و همه داشته هایشان را فنا دادند
    3 اعلامیه جهانی روشنفکری علیه وی صادر شد که منافع بشریت را در تحصیل بهتر ادا میکند تا معالجه و درمانی که هر پزشک دیگری میتواند
    ایشان جواب جالبی دادند
    «آنچه را بر قلمم جاری شده است فقط در فاصلهٔ چرت و خواب نوشته‌ام اما الان از این هم پشیمان هستم. در فاصلهٔ میان چرت و خواب هم می‌شد به کلبه یک آفریقایی سر کشید.»
    مثال های فراوانی هست مادر ترزا و...
    اما ببینید آدمی اگر از اشتباه کردن بترسد عملا هیچ کاری نمیتواند کند
    چون هر هدفی را میتوان مورد تردید قرار داد
    منو شما محدود به علم خطای اکنون هستیم
    وقتی زیر اشعه ایکس قرار میگیریم نسل اندر نسل ما آسیب جدی میبند
    یا داروهای مختلفی که میخوریم
    ولی آیا وقتی مریض میشویم میگوییم از علم خطای اکنون استفاده نمیکنم چون قرار است هزار سال دیگر داروی بدون عوارض ابداع شود؟
    مسلما نه
    بسیاری از اهداف خوب هم هستند که دچار چنین سرنوشتی میشوند
    ولی چیزی که به شما قول میدهم اگر در تشکیک بمانید به هیچکدام نمیرسید
    بسیاری از افراد بزرگ دنیا چنین بودند فرد مورد علاقه من گوتاما بودا،یا سن آسیزی و...
    افراد کاریزماتیک غالبا چنین هستند
    ما محدود به خطای شناختی هستیم و اگه نخوایم اشتباه کنیم عملا نباید کاری کنیم
    یک فردی که میخواهد پیانیست شود بسیار در اوایل اشتباه میکند و..
    -----------
    یک تحقیقات جالبی هم که در این زمینه صورت گرفته بگویم و دیگر تمام
    برسی های چندین ساله نشان میدهد
    افراد بزرگ و موفق
    اگر یک کاری انجام میدهند که خوب است،یک مورد بهتر را بیابند کار خوب را ول نمیکنند بروند سر کار بهتر(البته دامنه اختلاف فاحش نباید باشد)
    ---------
    در مورد تقدیر گفتید
    اگر چه من این را قبول ندارم،ولی استیو جابز 3 داستان دارد (که این حرف شما را میزند)و خوانش آن را حتما توصیه میکنم
    و اکنون فرصت را مناسب یافتم
       
    من امروز خیلی خوشحالم كه در مراسم فارغ‌التحصیلی شما كه در یكی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس می‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز می‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

    اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است:

    من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در كالج رید ترك تحصیل كردم ولی تا حدود یك سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه می‌آمدم و می‌رفتم و خب حالا می‌خواهم برای شما بگویم كه من چرا ترك تحصیل كردم. زندگی و مبارزه‌ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیكی من یك دانشجوی مجرد بود كه تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد كه یك خانواده مرا به سرپرستی قبول كند. او شدیداً اعتقاد داشت كه مرا یك خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول كند و همه چیز را برای این كار آماده كرده بود.

    یك وكیل و زنش قبول كرده بودند كه مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینكه بعد از تولد من این خانواده گفتند كه پسر نمی خواهند و دوست دارند كه دختر داشته باشند. این جوری شد كه پدر و مادر فعلی من نصف شب یك تلفن دریافت كردند كه آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول كنند یا نه و آنان گفتند كه حتماً. مادر بیولوژیكی من بعداً فهمید كه مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نكرده است. مادر اصلی من حاضر نشد كه مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا كند تا اینكه آن‌ها قول دادند كه مرا وقتی كه بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.

    این جوری شد كه هفده سال بعدش من وارد كالج شدم و به خاطر این كه در آن موقع اطلاعاتم كم بود دانشگاهی را انتخاب كردم كه شهریه‌ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه‌ی دانشگاه خرج می‌كردم بعد از شش ماه متوجه شدم كه دانشگاه فایده‌ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده‌ای كه می‌خواهم با زندگی چه كار كنم و دانشگاه چه جوری می‌خواهد به من كمك كند نداشتم و به جای این كه پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج كنم ترك تحصیل كردم ولی ایمان داشتم كه همه چیز درست می‌شود.



    اولش یك كمی وحشت داشتم ولی الآن كه نگاه می‌كنم می‌بینم كه یكی از بهترین تصمیم‌های زندگی من بوده است. لحظه‌ای كه من ترك تحصیل كردم به جای این كه كلاس‌هایی را بروم كه به آن‌ها علاقه‌ای نداشتم شروع به كارهایی كردم كه واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و كف اتاق یكی از دوستانم می‌خوابیدم. قوطی‌های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می‌دادم كه با آن‌ها غذا بخرم.

    بعضی وقت‌ها هفت مایل پیاده روی می‌كردم كه یك غذای مجانی توی كلیسا بخورم. غذا‌هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس كنجكاوی و ابهام درونی‌ام توی راهی افتادم كه تبدیل به یك تجربه‌ی گران بها شد. كالج رید آن موقع یكی از بهترین تعلیم‌های خطاطی را تو كشور می‌داد. تمام پوستر‌های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می‌شد و چون از برنامه‌ی عادی من ترك تحصیل كرده بودم، كلاس‌های خطاطی را برداشتم.

    سبك آن‌ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می‌بردم. امیدی نداشتم كه كلاس‌های خطاطی نقشی در زندگی حرفه‌ای آینده‌ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن كلاس‌ها موقعی كه ما داشتیم اولین كامپیوتر مكینتاش را طراحی می‌كردیم تمام مهارت‌های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن‌ها را در طراحی گرافیكی مكینتاش استفاده كردم. مك اولین كامپیوتر با فونت‌های كامپیوتری هنری و قشنگ بود.

    اگر من آن كلاس‌های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مك هیچ وقت فونت‌های هنری الآن را نداشت. هم چنین چون كه ویندوز طراحی مك را كپی كرد، احتمالاً هیچ كامپیوتری این فونت را نداشت. خب می‌بینید آدم وقتی آینده را نگاه می‌كند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می‌كند متوجه ارتباط این اتفاق‌ها می‌شود. این یادتان نرود شما باید به یك چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است كه هیچ وقت مرا نا امید نكرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد كرده است.

    داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شكست است:

    من خرسند شدم كه چیزهایی را كه دوستشان داشتم خیلی زود پیدا كردم. من و همكارم «وز» شركت اپل را درگاراژ خانه‌ی پدر و مادرم وقتی كه من فقط بیست سال داشتم شروع كردیم ما خیلی سخت كار كردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یك شركت دو بیلیون دلاری كه حدود چهارهزار نفر كارمند داشت.

    ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه كرده بودیم؛ مكینتاش. یك سال بعد از درآمدن مكینتاش وقتی كه من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره‌ی اپل مرا از شركت اخراج كرد. چه جوری یك نفر می‌تواند از شركتی كه خودش تأسیس می‌كند اخراج شود؟ خیلی ساده. شركت رشد كرده بود و ما یك نفری را كه فكر می‌كردیم توانایی خوبی برای اداره‌ی شركت داشته باشد استخدام كرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می‌رفت تا این كه بعد از یكی دو سال در مورد استراتژی آینده‌ی شركت من با او اختلاف پیدا كردم و هیأت مدیره از او حمایت كرد و من رسماً اخراج شدم.

    احساس می‌كردم كه كل دستاورد زندگی ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهی نمی دانستم كه چه كار باید بكنم. من رسماً شكست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیكان ولی نبود ولی یك احساسی در وجودم شروع به رشد كرد. احساسی كه من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع كردن از نو.

    شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یكی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبكی یك شروع تازه جایگزین شده بود و من كاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یك شركت به اسم نكست تأسیس كردم و یك شركت دیگر به اسم پیكسار و با یك زن خارق العاده آشنا شدم كه بعداً با او ازدواج كردم.

    پیكسار اولین ابزار انیمیشن كامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد كه الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریك سیر خارق العاده‌ی اتفاقات، شركت اپل نكست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تكنولوژی ابداع شده در نكست انقلابی در اپل ایجاد كرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع كردیم.

    اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ كدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود كه به یك مریض می‌دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می‌كوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی كه باعث شد من در زندگی ام همیشه در حركت باشم این بود كه من كاری را انجام می‌دادم كه واقعاً دوستش داشتم.

    داستان سوم من در مورد مرگ است:

    من هفده سالم بود یك جایی خواندم كه اگر هر روز جوری زندگی كنید كه انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یك روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی كه من توی آینه نگاه می‌كنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم كارهایی را كه امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه.

    هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم تو زندگی ام به یك سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این كه بالآخره یك روزی من خواهم مرد برای من به یك ابزار مهم تبدیل شده بود كه كمك كرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون كه تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شكست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

    حدود یك سال قبل دكترها تشخیص دادند كه من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود كه مرا معاینه كردند و یك تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم كه لوزالمعده چی هست و كجای آدم قرار دارد ولی دكترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دكتر به من توصیه كرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه كنم. منظورش این بود كه برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی كه در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بكنم.

    این به این معنی بود كه برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم كردم و سر شب روی من آزمایش اپتیك انجام دادند. آن‌ها یك آندوسكوپ را توی حلقم فرو كردند كه از معده‌ام می‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام می‌شد. همسرم گفت كه وقتی دكتر نمونه را زیر میكروسكوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه كردن كرد

    چون كه او گفت كه آن یكی از كمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یك واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ كس دوست ندارد كه بمیرد حتی آن‌هایی كه می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همه‌ی ما ست.

    شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ كهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌كند. یادتان باشد كه زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی كردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.

    هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید كه هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش كند و از همه مهمتر این كه شجاعت این را داشته باشید كه از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی كنید.

    موقعی كه من سن شما بودم یك مجله‌ی خیلی خواندنی به نام كاتالوگ كامل زمین منتشر می‌شد كه یكی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود این مجله مال دهه‌ی شصت بود كه موقعی كه هیچ خبری از كامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می‌شد. شاید یك چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این كه گوگل وجود داشته باشد.

    در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از كاتالوگ كامل زمین را منتشر كردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان یك عكس از صبح زود یك منطقه‌ی روستایی كوهستانی بود. از آن نوعی كه شما ممكن است برای پیاده روی كوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عكس نوشته بود:

    stay hungry stay foolish

    این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی كه آخرین شماره را منتشر می‌كردند

    stay hungry stay foolish

    این آرزویی هست كه من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست كه برای شما می‌كنم.


  2. صلوات ها 2


  3. #22

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۶
    علاقه
    مطالعه ، فن آوری اطلاعات ، مباحثه ، اجنهاد و...
    نوشته
    2,760
    حضور
    56 روز 9 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    8
    صلوات
    2952



    نقل قول نوشته اصلی توسط hessam78 نمایش پست ها
    سلام جناب شروحیل گرامی
    دوستان مواردی رو مطرح کردند که درست بود
    من هم اگر بخواهم چیزی اضافه کنم باید بگویم
    منظور من این نیست که آدم زن و زندگی اش را بخاطر پول قمار کند
    اهداف جهان شمولی هستند که فعالیت و قمار بر روی آنها نمیتواند نتیجه منفی داشته باشد(در ادامه میپردازیم)
    در کانتکست صحبت شما
    به یکی از افراد مورد علاقه خودم
    آلبرت شوایتزر اشاره میکنم
    ایشان تا میان سالی فلسفه و هنر و.. را دنبال میکردند
    و استعداد بسیار فراوانی هم داشتند بصورتی که اگر ادامه میدادند یکی از بزرگان میشدند
    ایشان هرچه داشتند و نداشتند را ول کردند آن اکادمی هنر های زیبا و... رفتند از نو، پزشکی خواندند تا به بیماران و مردمان مریض آفریقایی کمک کنند
    یعنی قمار کردند و همه داشته هایشان را فنا دادند
    3 اعلامیه جهانی روشنفکری علیه وی صادر شد که منافع بشریت را در تحصیل بهتر ادا میکند تا معالجه و درمانی که هر پزشک دیگری میتواند
    ایشان جواب جالبی دادند
    «آنچه را بر قلمم جاری شده است فقط در فاصلهٔ چرت و خواب نوشته‌ام اما الان از این هم پشیمان هستم. در فاصلهٔ میان چرت و خواب هم می‌شد به کلبه یک آفریقایی سر کشید.»
    مثال های فراوانی هست مادر ترزا و...
    اما ببینید آدمی اگر از اشتباه کردن بترسد عملا هیچ کاری نمیتواند کند
    چون هر هدفی را میتوان مورد تردید قرار داد
    منو شما محدود به علم خطای اکنون هستیم
    وقتی زیر اشعه ایکس قرار میگیریم نسل اندر نسل ما آسیب جدی میبند
    یا داروهای مختلفی که میخوریم
    ولی آیا وقتی مریض میشویم میگوییم از علم خطای اکنون استفاده نمیکنم چون قرار است هزار سال دیگر داروی بدون عوارض ابداع شود؟
    مسلما نه
    بسیاری از اهداف خوب هم هستند که دچار چنین سرنوشتی میشوند
    ولی چیزی که به شما قول میدهم اگر در تشکیک بمانید به هیچکدام نمیرسید
    بسیاری از افراد بزرگ دنیا چنین بودند فرد مورد علاقه من گوتاما بودا،یا سن آسیزی و...
    افراد کاریزماتیک غالبا چنین هستند
    ما محدود به خطای شناختی هستیم و اگه نخوایم اشتباه کنیم عملا نباید کاری کنیم
    یک فردی که میخواهد پیانیست شود بسیار در اوایل اشتباه میکند و..
    -----------
    یک تحقیقات جالبی هم که در این زمینه صورت گرفته بگویم و دیگر تمام
    برسی های چندین ساله نشان میدهد
    افراد بزرگ و موفق
    اگر یک کاری انجام میدهند که خوب است،یک مورد بهتر را بیابند کار خوب را ول نمیکنند بروند سر کار بهتر(البته دامنه اختلاف فاحش نباید باشد)
    ---------
    در مورد تقدیر گفتید
    اگر چه من این را قبول ندارم،ولی استیو جابز 3 داستان دارد (که این حرف شما را میزند)و خوانش آن را حتما توصیه میکنم
    و اکنون فرصت را مناسب یافتم
       
    من امروز خیلی خوشحالم كه در مراسم فارغ‌التحصیلی شما كه در یكی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس می‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز می‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

    اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است:

    من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در كالج رید ترك تحصیل كردم ولی تا حدود یك سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه می‌آمدم و می‌رفتم و خب حالا می‌خواهم برای شما بگویم كه من چرا ترك تحصیل كردم. زندگی و مبارزه‌ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیكی من یك دانشجوی مجرد بود كه تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد كه یك خانواده مرا به سرپرستی قبول كند. او شدیداً اعتقاد داشت كه مرا یك خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول كند و همه چیز را برای این كار آماده كرده بود.

    یك وكیل و زنش قبول كرده بودند كه مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینكه بعد از تولد من این خانواده گفتند كه پسر نمی خواهند و دوست دارند كه دختر داشته باشند. این جوری شد كه پدر و مادر فعلی من نصف شب یك تلفن دریافت كردند كه آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول كنند یا نه و آنان گفتند كه حتماً. مادر بیولوژیكی من بعداً فهمید كه مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نكرده است. مادر اصلی من حاضر نشد كه مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا كند تا اینكه آن‌ها قول دادند كه مرا وقتی كه بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.

    این جوری شد كه هفده سال بعدش من وارد كالج شدم و به خاطر این كه در آن موقع اطلاعاتم كم بود دانشگاهی را انتخاب كردم كه شهریه‌ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه‌ی دانشگاه خرج می‌كردم بعد از شش ماه متوجه شدم كه دانشگاه فایده‌ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده‌ای كه می‌خواهم با زندگی چه كار كنم و دانشگاه چه جوری می‌خواهد به من كمك كند نداشتم و به جای این كه پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج كنم ترك تحصیل كردم ولی ایمان داشتم كه همه چیز درست می‌شود.



    اولش یك كمی وحشت داشتم ولی الآن كه نگاه می‌كنم می‌بینم كه یكی از بهترین تصمیم‌های زندگی من بوده است. لحظه‌ای كه من ترك تحصیل كردم به جای این كه كلاس‌هایی را بروم كه به آن‌ها علاقه‌ای نداشتم شروع به كارهایی كردم كه واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و كف اتاق یكی از دوستانم می‌خوابیدم. قوطی‌های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می‌دادم كه با آن‌ها غذا بخرم.

    بعضی وقت‌ها هفت مایل پیاده روی می‌كردم كه یك غذای مجانی توی كلیسا بخورم. غذا‌هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس كنجكاوی و ابهام درونی‌ام توی راهی افتادم كه تبدیل به یك تجربه‌ی گران بها شد. كالج رید آن موقع یكی از بهترین تعلیم‌های خطاطی را تو كشور می‌داد. تمام پوستر‌های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می‌شد و چون از برنامه‌ی عادی من ترك تحصیل كرده بودم، كلاس‌های خطاطی را برداشتم.

    سبك آن‌ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می‌بردم. امیدی نداشتم كه كلاس‌های خطاطی نقشی در زندگی حرفه‌ای آینده‌ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن كلاس‌ها موقعی كه ما داشتیم اولین كامپیوتر مكینتاش را طراحی می‌كردیم تمام مهارت‌های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن‌ها را در طراحی گرافیكی مكینتاش استفاده كردم. مك اولین كامپیوتر با فونت‌های كامپیوتری هنری و قشنگ بود.

    اگر من آن كلاس‌های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مك هیچ وقت فونت‌های هنری الآن را نداشت. هم چنین چون كه ویندوز طراحی مك را كپی كرد، احتمالاً هیچ كامپیوتری این فونت را نداشت. خب می‌بینید آدم وقتی آینده را نگاه می‌كند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می‌كند متوجه ارتباط این اتفاق‌ها می‌شود. این یادتان نرود شما باید به یك چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است كه هیچ وقت مرا نا امید نكرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد كرده است.

    داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شكست است:

    من خرسند شدم كه چیزهایی را كه دوستشان داشتم خیلی زود پیدا كردم. من و همكارم «وز» شركت اپل را درگاراژ خانه‌ی پدر و مادرم وقتی كه من فقط بیست سال داشتم شروع كردیم ما خیلی سخت كار كردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یك شركت دو بیلیون دلاری كه حدود چهارهزار نفر كارمند داشت.

    ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه كرده بودیم؛ مكینتاش. یك سال بعد از درآمدن مكینتاش وقتی كه من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره‌ی اپل مرا از شركت اخراج كرد. چه جوری یك نفر می‌تواند از شركتی كه خودش تأسیس می‌كند اخراج شود؟ خیلی ساده. شركت رشد كرده بود و ما یك نفری را كه فكر می‌كردیم توانایی خوبی برای اداره‌ی شركت داشته باشد استخدام كرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می‌رفت تا این كه بعد از یكی دو سال در مورد استراتژی آینده‌ی شركت من با او اختلاف پیدا كردم و هیأت مدیره از او حمایت كرد و من رسماً اخراج شدم.

    احساس می‌كردم كه كل دستاورد زندگی ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهی نمی دانستم كه چه كار باید بكنم. من رسماً شكست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیكان ولی نبود ولی یك احساسی در وجودم شروع به رشد كرد. احساسی كه من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع كردن از نو.

    شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یكی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبكی یك شروع تازه جایگزین شده بود و من كاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یك شركت به اسم نكست تأسیس كردم و یك شركت دیگر به اسم پیكسار و با یك زن خارق العاده آشنا شدم كه بعداً با او ازدواج كردم.

    پیكسار اولین ابزار انیمیشن كامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد كه الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریك سیر خارق العاده‌ی اتفاقات، شركت اپل نكست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تكنولوژی ابداع شده در نكست انقلابی در اپل ایجاد كرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع كردیم.

    اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ كدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود كه به یك مریض می‌دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می‌كوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی كه باعث شد من در زندگی ام همیشه در حركت باشم این بود كه من كاری را انجام می‌دادم كه واقعاً دوستش داشتم.

    داستان سوم من در مورد مرگ است:

    من هفده سالم بود یك جایی خواندم كه اگر هر روز جوری زندگی كنید كه انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یك روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی كه من توی آینه نگاه می‌كنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم كارهایی را كه امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه.

    هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم تو زندگی ام به یك سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این كه بالآخره یك روزی من خواهم مرد برای من به یك ابزار مهم تبدیل شده بود كه كمك كرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون كه تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شكست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

    حدود یك سال قبل دكترها تشخیص دادند كه من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود كه مرا معاینه كردند و یك تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم كه لوزالمعده چی هست و كجای آدم قرار دارد ولی دكترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دكتر به من توصیه كرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه كنم. منظورش این بود كه برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی كه در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بكنم.

    این به این معنی بود كه برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم كردم و سر شب روی من آزمایش اپتیك انجام دادند. آن‌ها یك آندوسكوپ را توی حلقم فرو كردند كه از معده‌ام می‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام می‌شد. همسرم گفت كه وقتی دكتر نمونه را زیر میكروسكوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه كردن كرد

    چون كه او گفت كه آن یكی از كمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یك واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ كس دوست ندارد كه بمیرد حتی آن‌هایی كه می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همه‌ی ما ست.

    شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ كهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌كند. یادتان باشد كه زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی كردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.

    هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید كه هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش كند و از همه مهمتر این كه شجاعت این را داشته باشید كه از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی كنید.

    موقعی كه من سن شما بودم یك مجله‌ی خیلی خواندنی به نام كاتالوگ كامل زمین منتشر می‌شد كه یكی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود این مجله مال دهه‌ی شصت بود كه موقعی كه هیچ خبری از كامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می‌شد. شاید یك چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این كه گوگل وجود داشته باشد.

    در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از كاتالوگ كامل زمین را منتشر كردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان یك عكس از صبح زود یك منطقه‌ی روستایی كوهستانی بود. از آن نوعی كه شما ممكن است برای پیاده روی كوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عكس نوشته بود:

    stay hungry stay foolish

    این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی كه آخرین شماره را منتشر می‌كردند

    stay hungry stay foolish

    این آرزویی هست كه من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست كه برای شما می‌كنم.
    با سلام و عرض ادب

    این داستان را قبلا مطالعه کرده بودم و جالب بود


    حرف بنده این است


    اگر هدف اشتباه باشد و ما متعصبانه بر آن تمرکز کنیم چطور؟


    ----------------------------------------------------

    یعنی ما چطور مطمئن هستیم که استیو جابز موفق بوده؟

    فقط چون به شهرت و ثروت رسیده ؟
    نه اینکه یک مسیحی، کلیمی، بودایی یا مسلمان باشم
    بلکه سعی می‌کنم شبیه به
    مسیح، شبیه به بودا، شبیه به موسی، یا شبیه به محمد باشم.
    عیسى علیه السلام :
    حق را از اهل باطل فراگیرید و باطل را از اهل حق فرا نگیرید.
    سخن سنج باشید.

  4. صلوات


  5. #23
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۵
    علاقه
    science
    نوشته
    825
    حضور
    27 روز 18 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    30
    صلوات
    1117



    این حکیم چینی - کنفوسیوس - در ذهنم همهمه ای ایجاد کرده و میگوید داستان مرا هم بگو!
    خب قبل پرداختن به ماجرایش و معرفی یک کتاب مرتبط ،یک جمله زیبایی دارد که نیچه هم به زبان خودش آنرا بازگویه کرده و من تَکرار میکنم!(در بخش مهارت های زندگی بدرد میخورد)
    با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد.
    نیچه هم در کتاب انسانی زیادی انسانی گفته:
    باید هنگام ازدواج این پرسش را از خود کرد:
    ((آیا واقعا باور داری که تا سنّ پیری از سخن گفتن با این زن لذت می‌بری؟))
    تمامیِ مسائل دیگر در ازدواج موقت و گذرا است.
    البته خودِ نیچه با لوسالومه دختر روشنفکر معروف که خواهان زیادی همچون پل ره و زیگموند فروید و.. علاقه مند به وی بودند ازدواج نکرد و مجرد بود که اطاله کلام نمیکنم
    --------
    خب بریم سر داستان
    داستانی منسوب به ایشونه که،میخواستند این حکیم رو بکشند
    روز قبلش این فرد رو فرستادند زندان تا که فردا اعدامش کنند
    پس از مدتی که وارد زندان میشه ،صدا میزنه زندان بانو
    وقتی میاد تو بهش میگه این پروانه رو ببین چقدر خوشگله چه زیبا پرواز میکنه،میخواستم از این صحنه بی نصیب نمونی
    زندان بان میگه من شنیده بودم حکیم بزرگی هستی ولی الان میفهمم که احمقی بیش نیستی!تو رو که فردا از زندگیت محروم میکنند این خزعبلات چیه میگی؟
    میگه خب من چه ازین صحنه زیبا لذت ببرم و چه نبرم خواهم مرد،پس چرا ازین صحنه لذت نبرم؟
    جناب ملکیان هم داستانی نقل میکنند و در سلسله گفتار در حال زیستنشون میگویند،فرض کنیم پدرم باید عمل بشه که من پولشو ندارم
    خب من باید به گذشته سفر کنم ببینم رو کی میتونم حساب کنم و ازش پول بگیرم
    بعد باید به آینده سفرکنم و استراتژی پول گرفتن رو بچینم
    بعد دیگه اساسا باید در حال زندگی کنم وقتی سوار ماشین میشوم،از آواز رادیو لذت ببرم و...
    البته صحبت در این وادی زیاد هست
    که من باز فلش بکی خواهم زد
    اما کتابی که خواستم معرفی کنم تمرین نیروی حال اکهارت تله هستش در این زمینه
    که تاثیر گذارترین شخصیت معنوی جهان معرفی شدند در سال 2011
    ایشون تا 29 سالگی تو افسردگی سنگین بسر میبردند که بعد دستخوش تغییر میشوند
    خودش میگوید:
    من نمی‌توانستم خودم را تحمل کنم. ناگهان سؤالی به ذهنم آمد که جوابی برایش نداشتم. این من (I) کیست که نمی‌تواند خودم (self) را تحمل کند؟ ناگهان با یک فضای خالی روبرو شدم. در آن لحظه نمی‌دانستم که خود ساخته شده توسط ذهنم- با تمام سنگینی، مشکلات و زندگی کردن در گذشته ناخوشایند یا آینده ترسناک - فرو ریخته و ناپدید شده است. فردا صبح که از خواب برخاستم همه چیز در صلح و آرامش بود. چون دیگر از خود (Self) خبری نبود. تنها بودن و حضور را تجربه می‌کردم. تنها مشاهده‌گر بودم". این احساس ادامه پیدا کرد و او حسی نیرومندی از آرامش را در تمام موقعیت‌های زندگی تجربه می‌کرد. تولی تحصیلات دکترای خود را نیمه کاره رها کرد و به مدت تقریباً دو سال بیشتر وقت خود را در پارک راسل در مرکز لندن، در حالتی از سرخوشی عمیق به تماشای جهان نشست.
    در مورد در حال زیستن در پیام های بعدی باز هم خواهم گفت برای جلوگیری از طولانی شدن،همینجا خاتمه میدهم


  6. صلوات


  7. #24
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۵
    علاقه
    science
    نوشته
    825
    حضور
    27 روز 18 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    30
    صلوات
    1117



    نقل قول نوشته اصلی توسط شروحیل نمایش پست ها
    چطور مطمئن هستیم که استیو جابز موفق بوده؟

    فقط چون به شهرت و ثروت رسیده ؟
    خب من گفتم با جهان بینی خاصی کار نداریم
    یک فردی در آیین جین ممکن است گرسنگی کشیدن و در اثر گرسنگی مردن را فضیلت بداند
    یک فرد داعشی هم کشتن و سر بریدن را
    عملا تعصب با گفتوگو و ... قابل حل نیست و تاثیر بسیار کمی دارد
    شما میگویید هدف اشتباه باشد
    خب گرامی شما هیچ وقت نمیتوانید مطمئن شوید که کدام هدفتان حتما درست است چون ملاکی ندارید(اگر مثل من آرمانگرا باشید) و نیازی هم ندارید که خودتون و هدفتون رو از چارچوب سوم شخص ببینید
    اما اگر طرفدار ایدئولوژی خاصی باشید که دیگه باید خودتون تصمیم بگیرید چیکار کنید
    ببینید یا یقین دارید به کاری یا ندارید
    اگر دارید که انجام میدهید
    اگر هم نداشته باشید،هر کاری بخواهید کنید میگویید نکند کار بهتری وجود داشته باشد که من آن را انجام نمیدهم
    و اینگونه عملا فلج شدگی استحصال میشود

  8. صلوات ها 2


  9. #25

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۶
    علاقه
    مطالعه ، فن آوری اطلاعات ، مباحثه ، اجنهاد و...
    نوشته
    2,760
    حضور
    56 روز 9 ساعت 38 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    8
    صلوات
    2952



    نقل قول نوشته اصلی توسط hessam78 نمایش پست ها
    خب من گفتم با جهان بینی خاصی کار نداریم
    یک فردی در آیین جین ممکن است گرسنگی کشیدن و در اثر گرسنگی مردن را فضیلت بداند
    یک فرد داعشی هم کشتن و سر بریدن را
    عملا تعصب با گفتوگو و ... قابل حل نیست و تاثیر بسیار کمی دارد
    شما میگویید هدف اشتباه باشد
    خب گرامی شما هیچ وقت نمیتوانید مطمئن شوید که کدام هدفتان حتما درست است چون ملاکی ندارید(اگر مثل من آرمانگرا باشید) و نیازی هم ندارید که خودتون و هدفتون رو از چارچوب سوم شخص ببینید
    اما اگر طرفدار ایدئولوژی خاصی باشید که دیگه باید خودتون تصمیم بگیرید چیکار کنید
    ببینید یا یقین دارید به کاری یا ندارید
    اگر دارید که انجام میدهید
    اگر هم نداشته باشید،هر کاری بخواهید کنید میگویید نکند کار بهتری وجود داشته باشد که من آن را انجام نمیدهم
    و اینگونه عملا فلج شدگی استحصال میشود
    یعنی در دیدگاه شما همین که خودمون بفهمیم موفق شدیم کافیه؟
    نه اینکه یک مسیحی، کلیمی، بودایی یا مسلمان باشم
    بلکه سعی می‌کنم شبیه به
    مسیح، شبیه به بودا، شبیه به موسی، یا شبیه به محمد باشم.
    عیسى علیه السلام :
    حق را از اهل باطل فراگیرید و باطل را از اهل حق فرا نگیرید.
    سخن سنج باشید.

  10. #26
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۵
    علاقه
    science
    نوشته
    825
    حضور
    27 روز 18 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    30
    صلوات
    1117



    دو مورد دیگه به اختصار میخواستم عرض کنم
    یکی خوشبینی آموخته شده(که در کتاب سلیگمن میتوانید بخوانید)
    و دیگری اثر مرکب(از کتاب دارن هاردی)
    به دلیل اهمیت موضوع باز هم خواهم پرداخت لیکن
    آشنایی اجمالی را برای دوستان باید فراهم کنم
    اصول موفقیت و خوشبختی
    اصول موفقیت و خوشبختی

  11. صلوات ها 3


  12. #27

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۲
    علاقه
    برنامه نویسی ، ایده پردازی ، خلاقیت و نوآوری
    نوشته
    2,986
    حضور
    460 روز 20 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    138
    صلوات
    15477



    نقل قول نوشته اصلی توسط شروحیل نمایش پست ها
    حرف بنده این است اگر هدف اشتباه باشد و ما متعصبانه بر آن تمرکز کنیم چطور؟
    یعنی ما چطور مطمئن هستیم که استیو جابز موفق بوده؟
    فقط چون به شهرت و ثروت رسیده ؟


    یکی از آسیب هایی که مردم توی زندگیشون می بینند اشتباه در الگوبرداری هست.

    گاهی یه نفر فوتبالیست خوبی هست. ولی انسان خوبی نیست.

    به جای اینکه فقط و فقط از فوتبالش الگو برداری کنند در همه زمینه ها الگو قرارش میدن و این باعث سقوط آدم میشه.

    مثلا یک پیتزا فروش با رعایت تکنیک هایی تونسته ماهی سی میلیون تومان سود خالص داشته باشه.

    همین آدم با یک اخلاق بد یا یک رفتار بد یا یک الگوی بد مانع از ورود پنجاه میلیون سود خالص به زندگیش شده.

    یعنی طرف اگر یک ایرادش رو اصلاح میکرد این پنجاه میلیون میرفت روی او سی میلیون و ماهی هشتاد میلیون سود خالص واسش داشت.

    ولی مردم این مسائل رو نمی بینند و همین که طرف یه کمی در کارش موفق هست فکر میکنن دیگه همه چیزش درسته.

    و در همه ی زمینه ها ازش الگو برداری میکنن.

    و در آینده هزاران آدم جدید ساخته میشن که می تونن همزمان که ماهی سی میلیون سود خالص دارند. جلوی ورود پنجاه میلیون تومان رو هم به زندگیشون بگیرند.

    تازه من خوشبینانه ترین حالت ممکن رو گفتم.

    اگر انسان از شخصیت یک نفر به صورت درهم الگوبرداری کنه ممکنه رفتارهای بد الگوبرداری شده به طور کلی اون رو از مسیر منحرف کنند.

    این بسیار خطرناک هست.

    اَللّهُمَّ اجْعَلْنی عِنْدَکَ وَجیهاً بِالْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ

  13. صلوات ها 3


  14. #28

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۲
    علاقه
    برنامه نویسی ، ایده پردازی ، خلاقیت و نوآوری
    نوشته
    2,986
    حضور
    460 روز 20 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    138
    صلوات
    15477



    ------------------------------------------------------------------------------------
    پیامبر خدا صلى‏ الله ‏علیه و ‏آله و سلّم :
    السُّؤالُ نِصفُ العِلم .
    پرسش نیمى از دانش است .
    ------------------------------------------------------------------------------------
    امام باقر علیه السلم می فرمایند: پرسش کلید دانایی است.
    ------------------------------------------------------------------------------------
    یکی از تفاوت های ضمیرخودآگاه و ضمیرناخودآگاه انسان این هست که ضمیرخودآگاه فقط در درون انسان است

    ولی ضمیرناخودآگاه می تواند به همه جای این دنیا بدون طی کردن زمان برود.

    یکی از تکنیک های قدرتمند برای موفقیت پرسش کردن است.

    ولی چیزی که بیشتر مردم نمی دانند این است که پرسش کردن فقط به پرسش از انسان ها محدود نمی شود.

    شما هر سوالی داشته باشید و می توانید از ضمیرناخودآگاهتان و از جهان هستی بپرسید.

    و حتما به شما جواب خواهند داد. هر پرسشی قطعا پاسخی دارد.

    هرچه سوال های بهتری را از خودتان بپرسید، پاسخ های بهتری دریافت می کنید.

    به عنوان مثال وقتی شخصی از خودش می پرسد:
    چرا من خوشبختم؟

    ضمیرناخودآگاهش در تمام جهان هستی به دنبال پاسخی برای این پرسش می گردد

    و پاسخ را به این شکل
    «
    بخاطر اینکه هفته گذشته قید سفر به آنتالیا رو زدی و هزینه اش رو به موسسه محک کمک کردی.
    چه خوشبختی از این بهتر که انسانیت و محبت هنوز توی وجودت هست.
    بخاطر اینه که خوشبختی.
    »
    به ذهنش القاء میکند.

    اگر یک پرسش را بارها و بارها تکرار کنید، هربار جواب صحیح و منطقی و متفاوتی می گیرید.

    زیرا جهان هستی همه چیز را می داند و ضمیرناخودآگاه انسان هم خطا نمی کند.

    به عنوان مثال: اگر دوباره از خودتان بپرسید:
    چرا من خوشبختم؟

    ضمیرناخودآگاه شما باز هم با تمام جهان هستی ارتباط برقرار می کند تا بهترین پاسخ را به شما بدهد

    و پاسخ را این بار به این شکل
    «
    بخاطر اینکه خدا دوستت داره.
    یادته چه مشکلاتی داشتی و چه خرابکاری هایی کردی که خدا نگذاشت کسی بفهمه
    و به جای اینکه مچت رو بگیره دستت رو گرفت؟
    اینها نشون میده که خدا خیلی دوستت داره و تو چقدر خوشبختی که خدا دوستت داره
    » به شما القا میکند.

    پاسخ هایی که برای پرسش ها مطرح کردم صرفا مثال است و ممکن است پاسخ های دریافتی شما متفاوت باشد.

    آنچه اهمیت دارد این است که پرسش های مثبت طراحی کنید تا پاسخ های بهتری دریافت کنید

    و هرچه پاسخ های بهتری دریافت کنید ایده ها و راه حل های بهتری برای موفقیت پیدا می کنید.

    تصور کنید شخصی هر روز سه بار از خودش می پرسد « چرا من اینقدر بدبختم؟»

    خوب واضح است که هر سه بار بدترین پاسخ ها را دریافت میکند و دلایل بیشتری برای بدبختی اش پیدا میکند.

    به عنوان مثال پاسخ زیر را دریافت میکند:«
    معلومه دیگه.بخاطر اینکه کنکور قبول نشدی و همه دخترای فامیل مسخرت میکنن»


    آیا چنین شخصی با پرسش منفی و ویران کننده ای که مطرح کرد می تواند موفق شود؟ قطعا خیر.

    کسی که چنین پرسش های مخربی مطرح می کند، پاسخ های مخربی هم دریافت میکند

    و غرق در یأس و نامیدی می شود و نمی تواند در مسیر موفقیت حرکت کند.

    عکس این موضوع نیز صادق است. یعنی هرچه پرسش های مثبت تر و سازنده تری را از خودتان بپرسید

    پاسخ های مثبت تر و سازنده تری دریافت می کنید و انگیزه و روحیه قدرتمندتری پیدا می کنید.

    در اینجا ذکر این نکته ضروری است که شما پاسخ پرسش های خود را به دو صورت دریافت می کنید:


    1- القاء شدن پاسخ به ذهن:

    وقتی شما پرسشی را مطرح می کنید، هر زمانی که ضمیرناخودآگاه پاسخ پرسش شما را دریافت کرد
    آن را به ذهن شماء القا می کند. مثال هایی که تا اینجا بیان شد از نوع القاء شدن به ذهن هستند.


    2- مواجه شدن شما با پاسخ:

    وقتی شما پرسشی را مطرح می کنید، هر زمانی ( شاید یک ساعت، یک روز، یا چند روز بعد ) که ضمیرناخودآگاه پاسخ پرسش شما را دریافت کرد

    شما را با پاسخ پرسشتان مواجه می کند.

    به عنوان مثال شخصی با خودش می گوید «
    خیلی دوست دارم با قوانین و اصول بازی بیلیارد آشنا بشوم. کجا بروم؟ چگونه می شود؟»

    سپس ضمیرناخودآگاه پس از مدتی جستجو در جهان هستی، بهترین پاسخ برای پرسش آن شخص را

    در صفحه ی 14 یک مجله ورزشی در دکه ی روزنامه فروشی نزدیک منزلش پیدا می کند.

    چند ساعت بعد ناگهان آن شخص ناخودآگاه تصمیم می گیرد که سری به دکه ی روزنامه فروشی نزدیک منزلش بزند و تیتر روزنامه های آن را بخواند.

    در همین حین که مشغول خواندن تیتر روزنامه ها می باشد، توجهش به یک مجله ورزشی جلب می شود و وقتی آن را باز می کند

    دقیقا صفحه 14 را باز می کند و می بیند که در آن صفحه قوانین و اصول بازی بیلیارد را کامل توضیح داده است.

    همه این اتفاقات بی نقص و دقیقی که برای آن شخص رخ می دهد و مردم به اشتباه آن را خوش شانسی می نامند

    هنر حیرت انگیز مغز انسان و ضمیرناخودآگاه است.

    این قدرت ضمیرناخودآگاه انسان است که اینقدر دقیق و منظم انسان را به پاسخ پرسش می رساند.

    مثال دیگری که می توانم بزنم این است که یک روز برای برطرف کردن یک «خطای روانشناختی» پرسشی را مطرح کردم

    و بعد از دو روز راهکار حل مشکلم به ذهنم خطور کرد.

    راهکار را نوشتم و آن را به کار بستم و مشکلم برطرف شد.

    دو هفته بعد در کتابی که توسط یکی از بهترین روانشناسان تربیتی ایران نوشته شده بود همان نکته طلایی را که از طریق پرسش کردن به دست آورده بودم مشاهده کردم.

    این روانشناس حاذق از آن نکته ی طلایی که من با پرسش کردن به دست آورده بودم به عنوان یکی از کلید های طلایی موفقیت نام برده بود.

    فکر میکنم به اندازه ی کافی متوجه قدرت شگفت انگیز پرسش کردن شده باشید.

    بخاطر همین قدرت شگفت انگیز پرسش کردن است که

    پیامبر گرامی اسلام صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلم می فرمایند:
    «علم گنج است و کلید آن پرسیدن است.»

    شما هم اگر می خواهید به گنج دانش دست پیدا کنید باید از کلید پرسش استفاده کنید.

    مثال دیگری که می توانم بزنم این است که یک روز تمام اعضای خانواده به همراه مهمانان به دنبال کلیدی که گمشده بود میگشتند.

    ظاهرا فرزندان کوچک مهمان ها آن را گم کرده بودند و هرچه میگشتند پیدا نمی کردند.

    به همه گفتم صبر کنید الان پیدایش میکنم و بعد از خودم پرسیدم: کلید کجاست ؟ کلید کجاست ؟ کلید کجاست ؟

    و روی پاسخ متمرکز شدم. بعد از حدود پانزده دقیقه ناخودآگاه بلند شدم و رفتم سمت مبل ها و نشستم زیر مبل را نگاه کردم و کلید را پیدا کردم.

    همیشه پرسش های قدرتمند و سازنده مطرح کنید تا پاسخ های قدرتمند تر و سازنده تری دریافت کنید

    و از این پاسخ های قدرتمند برای تبدیل زندگیتان به یک شاهکار استفاده کنید. :)>-

    ویرایش توسط Im_Masoud.Freeman : ۱۳۹۷/۰۲/۲۲ در ساعت ۰۳:۲۴
    اَللّهُمَّ اجْعَلْنی عِنْدَکَ وَجیهاً بِالْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ

  15. صلوات


  16. #29
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۵
    علاقه
    science
    نوشته
    825
    حضور
    27 روز 18 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    30
    صلوات
    1117



    این پست رو با رد شایعه گسترش یافته و جهان شمول قانون جذب شروع میکنم
    که با کلیپ و کتاب مختلفی از جمله کتاب خانوم راندابرن گسترش یافته
    البته اشتباهش آشکار است و نیازی به رد این موضوع نیست
    اینجا باز هم برای جلوگیری از اشتراک لفظ باید بگویم هر تفکر مثبتی حداکثر اثر پلاسیبو را میتواند داشته باشد و قانون جذب هم ازین موضوع بری نیست
    اما راجب ادعاهای که میشود،که با فکر به چیزی خارج از ما تحولی رخ میدهد اشتباه است و در آزمایش های گوناگون دو سوکوری که انجام شده این حرف تائید شده است
    هیچکس نمیتواند با فکر و خواستن ، مسئله های هزاره ریاضی را حل کند مادامی که ریاضی دان قوی و خوبی نباشد و اطلاعی از قواعد نداشته باشد و با خواستن خرما دهان شیرین نمیشود
    خواستن توانستن نیست
    خواستنی که منجر به کنش شود و آفریننده باشد توانایی است
    همه بهترین ها را میخواهد و اکثر مادر ها بهترین چیز ها را برای فرزندشان،اما میشود؟خیر
    ----------
    مورد بعدی که باید گفته شود نقش اثرات جزئی است
    اعتماد به نفس مثبت
    http://www.askdin.com/showthread.php?t=62472&page=4
    در تاپیک بالاما نحوه برنامه ریزی را گفتیم و اکنون میخواهیم به کمک آن یکی از مواردی که باعث بهبود اعتماد به نفس مثبت میشود را بگوییم
    از موضوعات اساسی برای پیروزی در کار هاست
    از راه های رهایی برای افراد کمال پرست(و نه کمال طلب) و انجام بهتر اعمال است
    انسان بقول دکتر هلاکویی با احتیاج و نیاز تعریف میشود اگر فردی به چیزی نیاز نداشته باشد انجام عمل برای بر آوردن آن چیز بسیار زحمت دارد
    اما گاهی مواقع میبینیم برخی چیز ها اهمیت زیادی دارد و جز احتیاجات فرد است اما هیچ تلاشی برای دستیابی به آن نمیکند
    اینجا بایستی اعتماد به نفس مثبت را افزایش داد
    هر فرد با توجه به توانایی خود،مثلا بگوید میخواهم 10 صفحه در این 3 ساعت کتاب بخوانم،از آنجا که باید کار مورد نظر از سطح توانایی مقداری کمتر باشد تا راحت صورت گیرد،باعث میشود اعتماد به نفس آدمی افزایش یابد(در اینجا پیش در آمدی بر مومنتوم را میگویم و بعد بیشتر خواهم پرداخت)
    حداقل 10 مورد روزانه برای این عمل تا کارایی خود را بعد از مدتی نشان دهد لازم است
    به مرور دیده میشود شیب افزایشی تلاش برای فرد شتاب بیشتری به خود میگیرد
    مثلا کسی که ورزش نمیکند میخواهد ورزش کند
    در روز اول 10 بار میگوید یک شنا روی زمین میروم
    در روز دوم هم همین کار را میکند(نباید مقیاس پایه را در مدتی کوتاه بهم بزند،چون ممکن است بگوید روز دوم 20 بار روز سوم 30 بار و یا تصاعدی بالا برود،بعد در روز 30 میبینیم که عملا همان یکی را در روز انجام نمیدهد،مقیاس
    پایه در طول زمان نسبت به مدت متعین در نزولی ترین حالت خود شیب صعودی باید بگیرد و هر چه نزولی تر باشد بهتر است)
    یکی دیگر از نکات بسیار مهم اثر مرکب است که هر فردی در کارهای عذاب آور خویش (یا هر کار دیگر)میتواند از آن بهره بگیرد که باعث بهبود اعتماد به نفس میشود

    ویرایش توسط hessam78 : ۱۳۹۷/۰۲/۲۲ در ساعت ۲۲:۰۷

  17. صلوات ها 3


  18. #30

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۲
    علاقه
    برنامه نویسی ، ایده پردازی ، خلاقیت و نوآوری
    نوشته
    2,986
    حضور
    460 روز 20 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    138
    صلوات
    15477



    قانون جذب کاملا دقیق کار میکنه و دکتر شاهین فرهنگ بعد از مبحث هاله های انرژی به طور مفصل در مورد قانون جذب توضیح میدن.

    دکتر فرهنگ فارغ التحصیل هاروارد هستند و با سوادترین روانشناسی هستند که من توی ایران میشناسم.

    یک اختراع هم در زمان جنگ تحمیلی برای سپاه داشتند که به اسم خودشون ثبت شده

    آقای هلاکویی به گرد پای ایشان هم نمی رسند.

    یکی از ویژگی های شخصیتی دکتر فرهنگ که خیلی برای من زیبا هست اینه که

    ایشان همه چیز را از فیلتر اسلام رد میکنند اگر با اسلام مغایرت داشته باشد حتی اگر تمام دنیا تاییدش کنند ایشان ردش میکند.

    یک بار توی یکی از کلاس هاشون گفتند:

    روانشناسی میگه برای درمان فلان بیماری درمانی وجود نداره.

    ولی من اینو قبول ندارم چون اسلام واسش درمان داره. بعد ها روانشناسی به اشتباهش پی می بره.


    خیلی این نوع نگاهش رو دوست دارم.

    بیوگرافی ایشان رو اینجا می تونید بخونید.

    http://www.ravanshenasi.info/?p=1533

    من به عنوان نابغه ی قرن 21

    و به عنوان کسی که هر هزار سال یک نفر مثل من به دنیا میاد
    به شدت به دکتر فرهنگ افتخار میکنم \m/

    ویرایش توسط Im_Masoud.Freeman : ۱۳۹۷/۰۲/۲۲ در ساعت ۲۲:۲۰
    اَللّهُمَّ اجْعَلْنی عِنْدَکَ وَجیهاً بِالْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ

  19. صلوات


صفحه 3 از 5 نخست 12345 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۷/۱۰/۱۷, ۰۸:۱۶ : 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود