صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: لطایف شیرین تاریخی

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,146
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    5482

    لطایف شیرین تاریخی




    با سلام خدمت همه دوستان عزیز
    در این تایپک همه بزرگواران را دعوت می نماییم، نکات خواندنی یا لطایف شیرین تاریخی که در جایی مطالعه فرموده یا مشاهده نموده اند، را در این جا ثبت فرموده موجب مسرت و شادی دیگر دوستان گردند.

    اگر نور چشم شما بدلیل مطالعه زیاد و یا کار با اینترنت کم شده این آیه را زیاد بخوانید : فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً (انسان2)
    اگر می خواهید پس از مطالعه آنچه را می خوانید در ذهنتان نقش ببندد، این آیه را پس از آن بخوانید: لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (انعام127)

  2. صلوات ها 10


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,899
    حضور
    84 روز 13 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40511



    با سلام

    ماجرای خواستگاری رفتن سنایی غزنوی!


    لطایف شیرین تاریخی
    حکایت کرده‌اند که سنایی، عاشق دختر یکی از بزرگان و اشراف غزنین شد، در جوانی و البته در اوج شهرتش به شاعری. به خواستگاری دختر رفت. پدر دختر، می‌دانست شاعر تهیدست است و هرچه صله گرفته از بزرگان خرج دوست و رفیق کرده است. اما می‌خواست محترمانه شاعر را رد کند و دست خالی برگرداند. پس زرنگی کرد و به‌جای ایرادگیری مرسوم که: «پول و پله نداری و شاعری هم شد شغل؟» به سنایی گفت: «بسیار سرافراز است که او خواهان دخترش شده و چه کسی محترم‌تر از شاعر مشهور درباری، اما می‌ترسم از پس کابین دختر من برنیایی.»
    شاعر گفت: «حالا بفرمائید ببینم، مسلماً هرکس طاووس خواهد جور هندوستان کشد! من که طالبم باید از بسیاری و سختی کابین ـ که همان مهریه باشد ـ نترسم.»
    پدر دختر گفت: «مهریه‌ی دختر من هزار گوسفند است که...»
    شاعر گفت: «این که چیزی نیست، کمی به من فرصت دهید حاضر می‌کنم.» (لابد باخود فکر کرد: چند قصیده‌ی مدیحه که بگوید بهای خرید گوسفندان به راحتی میسر می‌شود.) پدر دختر گفت: «بله، اما گوسفندها باید نصف تنشان، یعنی سر و گردن و دوپای جلو، سیاه باشد و دوپای عقب آن‌ها قهوه‌ای، درضمن همه‌ی هزار گوسفند باید بره و نرینه باشند.»
    شاعر متوجه شد سنگ بزرگ را پدر دختر جلوی پای او می‌اندازد تا منصرفش کند. اما از تک و تا نیفتاد و گفت چقدر وقت خواهم داشت؟ پدر دختر گفت: «از حالا درست یک سال، بعد از یک سال اگر نیامدی یعنی منصرف شده‌ای و نباید گله‌ای از ما داشته باشی که دختر را به دیگری شوهر داده‌ایم.»
    سنایی گفت: «قبول، اما اجازه می‌دهی با حضور خود شما، یک نظر دختر را ببینم؟»
    پدر رضایت داد. دختر چون به مجلس آمد، سنایی با اشتیاق لحظه‌ای به معشوق نگریست و گفت: «ارزشش را دارد.» وقت رفتن گیوه‌ی کهنه‌ای به پا داشت، آن‌ها را درآورد و داد به دختر، که «تا برگشتن من با کابین عجیب و دشوار، این امانت را برای من نگه دار.» و گیوه‌ها را داد و رفت در پی نخود سیاه. دختر با تعجب به گیوه‌های شندره نگاه کرد و به خود گفت: «این آشغال‌ها به چه درد می‌خورند؟ من این گیوه‌های نکبتی را می‌اندازم توی سطل آشغال، اگر طرف برگشت ـ که غیر ممکن است ـ برای او یک جفت گیوه نو می‌خرم و جای این گیوه‌ها به‌اش می‌دهم، اگر برنگشت که قضیه خود به خود حل است.» و گیوه‌ها را پرت کرد دور.
    شاعر، دوستان را به یاری گرفت، سالی قصیده ساخت و صله گرفت و پول را فراهم نمود، پول که باشد مسائل آسان می‌شوند، دوستان فراوان گرمابه و گلستان شاعر هم زندگی خود را رها کردند و از این‌جا و آن‌جا گوسفندها را خریدند. سر سال شاعر برگشت که «با مهریه‌ی عجیب آمده‌ام، اینک الوعده وفا.»
    پدر دختر و خود دختر دیدند چاره‌ای جز پذیرش داماد برایشان نمانده. گفتند: باشد، تسلیم، فرصتی بده تا وسایل عروسی را آماده کنیم.
    شاعر رو به دخترکرد و گفت: اول از همه، آن امانتی مرا برگردان تا به کارهای دیگر برسیم.
    دختر کاملاً گیوه‌ها را فراموش کرده بود. گفت کدام امانتی؟
    سنایی گفت: «ای بابا همان امانتی که وقت رفتن گفتم تا برگشتن من نگه‌شان دار!»
    دختر گفت: «آهان! آن گیوه‌های پاره پوره را؟ دورشان انداختم، حالا درعوض دوجفت گیوه برایت می‌خریم.»
    نوشته‌اند، سنایی گفت: «نه، نشد. دختری که یک جفت گیوه‌ی کهنه را یک سال نتوانسته به امانت نگه‌دارد، چگونه می‌خواهد، دل شاعر را، که عرش الهی است، آن هم برای تمام عمر، به امانت نزد خود حفظ کند؟» بعد آهی کشید و به تلخی گفت: «اشتباه کرده بودم، حالا جلوی ضرر را از هرجا بگیری منفعت است. من از ازدواج منصرف شدم» و بیرون رفت.!
    ..

    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  5. صلوات ها 18


  6. #3

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,899
    حضور
    84 روز 13 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40511



    حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد

    آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري.. بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟ عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم..بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت. مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد. بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌داند. بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري. بهلول پرسيد چگونه سخن مي‌گويي؟ عرض كرد سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايقعلوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني.. پس برخاست و دامن بر شيخ افشاند و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد. بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري. بهلول فرمود چگونه مي‌خوابي؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد.بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني. خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اينگونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود. جنيد گفت جزاك الله خيراً! و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد. و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.

    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  7. صلوات ها 16


  8. #4

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,899
    حضور
    84 روز 13 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40511



    روزی یک از دزدان ماوراءالنهر که به جوانمردی خیلی شهرت داشت٬به شهر نیشابور رسید.در آنجا قصد دزدی کرد.پس با تحقیق و تفحس فراوان خزانه امیر را پیدا کرد.نقشه ای کشید تا به هر طریقی که شده به خزانه دستبرد بزند.حفره ای ایجاد کرد و از جواهر و زیور آلات هر چی که توانست برداشت.هنگام خروج از حفره خزانه دید در شب تاریک چیزی برق میزند.گمان کرد گوهر شب چراغ که می گویند همین است.بنابراین بهتر بود تا این گوهر را بدزدد.
    پس رفت و آن را برداشت.بزرگ بود.مرد متحیر شد که این چیست.با لمس کردن نتوانست بفهمد چیست.با زبان آن را چشید تا نکنه با حس زبان بفهمد چیست.هنگامی که چشید فهمید تخته نمک است.آن را همان جا رها کرد و هیچ کدام از طلا و جواهرات را نیز با خودش نبرد.
    فردای همان روز به امیر خبر دادند که دیشب دزدان به خزانه دستبرد زده اند اما چیزی را ندزدیده اند.امیر متحیر شد و گفت:چرا حفره ای ایجاد کردند و به جواهرات رسیدند اما چیزی نبرده اند؟پس در شهر ندا دادند که هر کس این کار را کرده است امیر از خطای او گذشته است.باید پیش امیر بیاید و اقرار کند که چرا چیزی نبرده است.
    روز دیگر آن جوان دزد پیش امیر رفت و گفت که دزد خزانه من بودم.امیر گفت:پس چرا هیچ چیز ندزدیدی؟.جوانک دزد گفت:چیزی سفید را دیدم که می درخشید.گمان کردم گوهر شب چراغ است.آن را بلند کردم و با زبان چشیدم دیدم نمک است.به خودم گفتم چون نمک چشیدم٬حق نان و نمک و جوانمردی این است که نمکدان را نشکنم.پس همه چیز را رها کردم و چیزی را ندزدیدم.
    امیر وقتی سخن دزد را شنید بسیار او را مورد اکرام قرار داد و سپه سالاری درگاه خودش را به او سپرد و از خطای او چشم پوشید و آن مردک دزد یکی از معارف نیشابور شد.
    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  9. صلوات ها 13


  10. #5

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,899
    حضور
    84 روز 13 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40511



    بهلول و داروغه داروغه بغداد در بين جمعي ادعا مي كرد تا به حال كسي نتوانسته است مرا گول بزند .
    بهلول در ميان آن جمع بود ، به داروغه گفت :
    گول زدن تو كار آساني است ، ولي به زحمتش نمي ارزد .
    داروغه گفت :
    چون از عهده بر نمي آئي ، اين حرف را ميزني .
    بهلول گفت :
    افسوس كه الساعه كار خيلي واجبي دارم ، والا همين الساعه تو را گول مي زدم .
    داروغه گفت :
    حاضري بروي و فوري كارت را انجام دهي و برگردي ؟
    بهلول گفت :
    بلي .
    همين جا منتظر من باش ، فوري مي آيم .
    بهلول رفت و ديگر بازنگشت .
    داروغه پس از دو ساعت معطلي ، شروع كرد به فرياد كردن و گفت :
    اولين دفعه است كه اين ديوانه مرا اين قسم گول زد و و چندين ساعت بيجهت من را معطل كرد و از كار انداخت .

    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  11. صلوات ها 13


  12. #6

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,899
    حضور
    84 روز 13 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40511



    به شكار رفتن بهلول و هارون

    روزي خليفه هارون الرشيد و حمعي از درباريان به شكار رفته بودند ، بهلول نيز با آنها بود .
    در شكارگاه ، آهويي نمودار شد و خليفه تيري بسوي آهو انداخت ، ولي به شكار نخورد .
    بهلول گفت :
    احسنت !
    خليفه غضبناك شده و گفت :
    مرا مسخره مي كني ؟
    بهلول گفت :
    احسنت من به آهو بود كه خوب فرار كرد

    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  13. صلوات ها 13


  14. #7

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,899
    حضور
    84 روز 13 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40511



    زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند

    روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد.

    در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول

    خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه

    عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود.

    از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر

    را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس

    متوجه بشوند.

    لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می

    آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم.

    در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان

    می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام

    این جملات را می خواند:

    اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی

    اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی

    در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع

    به گریه کردن کرد.

    او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید:

    چرا این گونه گریه می کنی؟

    ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می

    گفت.
    گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود

    را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه

    خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می

    کنم.

    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  15. صلوات ها 12


  16. #8

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,899
    حضور
    84 روز 13 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40511



    شاه جهان و ممتاز محل
    در سال 1612 دختری جوان، به نام ارجمند بانو، با فرمانروای امپراتور مغول، شاه جهان ازدواج کرد. ارجمند بانو یا ممتاز محل 14 فرزند به دنیا آورد و همسر مورد علاقه شاه جهان شد. بعد از مرگ ممتاز محل در 1629 امپراتور بسیار غمگین شد و تصمیم گرفت مقبره ای برای او بسازد. او بیست هزار کارگر و ده هزار فیل را استخدام کرد و نزدیک به 20 سال طول کشید تا مقبره تاج محل کامل شد. شاه جهان هرگز قادر نبود تا سنگ سیاه مقبره را که طراحی کرده بود کامل کند. او توسط پسرش عزل شد و در قلعه قرمز آگرا زندانی شد و ساعتهای تنهایی خود را به تماشای رودخانه جاونا در مقبره ممتاز محل می‌گذراند. او سرانجام در کنار معشوقش در تاج محل به خاک سپرده شد.


    لطایف شیرین تاریخی

    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  17. صلوات ها 9


  18. #9
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    نوشته
    1,146
    حضور
    نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    5482

    لطایف شیرین تاریخی




    کلکی که عضدالدوله به پادشاه روم زد:
    در کتاب « ید و منبر» سبزواری آمده : وقتی قدرت عضدالدوله [ یکی از معروفترین پادشاهان آل بویه] زیاد شد و از پادشاهان دیگر هدایا و تحفه ها بوسیله سفراء برای او می آوردند ، تدبیری اندیشید که قیصر روم را نیز زیر فرمان آورد. به همین دلیل تاجری که اعتماد کاملی به او داشت را دعوت کرد و مبلغ فراوانی با دستوراتی به او داد و او را به طرف روم فرستاد. تاجر خود را به شکل و شمایل مسیحیان درآورده و نزد پادشاه روم رفت و توانست با چرب زبانی جایی نزد پادشاه روم برای خود دست و پا کرده از نزدیکان قیصر شود . بعد از مدتی تاجر اظهار کرد که مسلمان شده ، به دنبال آن با مسلمانان ارتباط برقرار کرد . روزی تاجر نزد قیصر رفت وگفت : جناب قیصر، خرابه ای نزدیک منزل ما هست که اگر اجازه بدهی آنرا به مسجدی برای مسلمانان تبدیل کنم . قیصر نیز اجازه داد . شروع کردند به کندن آن مکان تا با سنگ و ساروج مسجدی بسازند. تاجر اینجا حیله ای به کار بست. جریان از این قرار بود که ؛ یک روز کارگران در حال حفر زمین ، صندوقچه ای پیدا کردند که کهنه بود و از کهنگی زنگ زده بود. قفلی زنگ زده هم بر در صندوق زده بودند. تاجر خبر این جریان را به اطلاع قیصر رسانید. درباریان هم آمده ، صندوق را پیش قیصر بردند و در آنرا گشودند. طوماری از کاغذهای قدیمی در آن بود . گمان کردند که گنج نامه است . وقتی آن را خواندند، دیدند حالات بعضی از سلاطین را پیش بینی کرده است. در آن کاغذها نوشته شده بود که در فلان تاریخ ، (یعنی همین زمان که نامه را می خواندند) ، سلطانی در فارس پیدا می شود و نام او عضد الدوله است. او قدرتش مانند اسکندر می شود. هر پادشاهی از او اطاعت کند و باج و خراج به او دهد از دشمنی او در امان است و هر کس نافرمانی او را نماید، گرفتار می شود. درباریان قیصر از این نوشته تعجب کردند و گمان کردند پیغمبری یا منجمی باهوش این طومار را نوشته و پیش بینی نگاشه در آن را نوشته است. این جریان یک هفته تمام، نقل مجلس قیصر شد. پس از آن قیصر تاجر را فرا خوانده و پرسید: آیا تو به شیراز رفته و عضد الدوله را ملاقات کرده ای؟ گفت : بله بارها با او دیدار داشته ام و هدیه ها برایش برده ام . قیصر از احوال عضدالدوله پرسید. تاجر مطابق آنچه در صندوقچه بود ، شرح حال عضدالدوله را گفت [ چرا که محتویات صندوقچه کار خود تاجر بود]. قیصر گفت : می خواهم هدایایی به همراه سفیر چرب زبانی به خدمت او بفرستم و تو نیز باید همراه ایشان باشی. تاجر با کمال میل قبول کرد و با سفیر و چند نفر به طرف شیراز حرکت کردند. وقتی به شیراز نزدیک شدند، تاجر پنهانی به عضدالدوله خبر داد. عضد الدوله نامه ای به او نوشت که زمانی که شما به شهر می رسید من با لشکری از شهر برای شکار بیرون می آیم و در محلی به نام سربند با شما ملاقات می کنم. عضدالدوله با عده زیادی از لشکریان برای شکار بیرون آمدند. سفیر روم از دور جمعیت زیادی را دیده ، پرسید چه خبر است؟ گفتند شاهنشاه می خواهد به شکار برود. سفیر روم از این قدرت شاه تعجب کرد که برای شکار این همه نیرو همراه خود آورده است. بالاخره زمان دیدار سفیر با عضدالدوله فرا رسید. هنگام احول پرسی عضدالدوله از احوالات قیصر روم ناگهان وزغهای داخل « سربند » صدا کردند. عضدالدوله در این هنگام گفت: به وزغها بگویید به فرمان من امشب سرو صدا نکنید. یاران عضدالدوله نیز پنهانی روده ای را پنهانی در آب انداختند و در ظاهر رو به وزغها کرده و گفتند: امیر می گوید امشب سروصدا نکنید. وزغها چون روده را که به شکل مار بود، مار پنداشته بودند، اصلا سرو صدا نکردند. سفیر روم، بی خبر از ماجرا ،گفت : عجب قدرتی دارد این شاه که حتی حیوانات هم به حرف او گوش می دهند . سفیر روم این خبرها را برای قیصر فرستاد. قیصر نیز از ترس عضدالدوله هر ساله هدایایی برای در امان ماندن می فرستاد و اظهار فروتنی می کرد.

    ویرایش توسط کاوه : ۱۳۸۹/۰۳/۲۴ در ساعت ۰۶:۱۰
    اگر نور چشم شما بدلیل مطالعه زیاد و یا کار با اینترنت کم شده این آیه را زیاد بخوانید : فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً (انسان2)
    اگر می خواهید پس از مطالعه آنچه را می خوانید در ذهنتان نقش ببندد، این آیه را پس از آن بخوانید: لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (انعام127)

  19. صلوات ها 8


  20. #10

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۰
    علاقه
    تاریخ اسلام، انقلاب، دفاع مقدس و قرآن
    نوشته
    766
    حضور
    4 روز 17 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    46
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    4303

    شیخ بهایی




    روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت : دلم مى‏خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را منظم کردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی بلکه احقاق حق مردم بشود .
    شیخ بهایى گفت : قربان من یک هفته مهلت مى‏خواهم تا پس از گذشته آن و اتفاقاتى که پیش آمد خواهد کرد چنانچه باز هم اراده ی ملوکانه بر این نظر باقى باشد دست به کار شوم و الا به همان کار فرهنگ بپردازم .
    شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت و عصایه خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد ، در این حال رهگذرى که از آنجا مى‏گذشت ، شیخ را شناخت ، پیش آمد سلامى کرد . شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت :
    اى بنده ی خدا من مى‏دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع مى‏کند تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت . لیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو .
    مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به کوچه‏اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت : امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه مى‏روم پیش شاه و قصدى دارم که بعداً معلوم مى‏شود .
    شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل کرد عرض کرد : قبله گاها مى‏خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى‏دهند و مطلب را به خودشان اشتباه مى‏نمایند .
    شاه عباس با تعجب پرسید : ماجرا چیست ؟ شیخ بهایى گفت : من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده که همه کس مى‏گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت . حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند !
    به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند ، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بر هر کس بسته شد ، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند . بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند ، هر کدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید ! دیگرى گفت : خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد . سومى گفت: به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس مى‏کرد و به درگاه خدا تضرع مى‏نمود . چهارمى ‏گفت : خدا را شاهد مى‏گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینه‏اش وارد مى‏آمد از کاسه سر بیرون زده بود
    به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند . شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش مى‏کرد . عاقبت شاه آنها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت :
    بروید و اصولاً مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مى‏شود شیخ بهایى گناهکار بوده است ! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند ، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت : قبله ی عالم . عقل و شعور مردم را دیدید ؟ شاه گفت : آرى ، ولى مقصودت از این بازى چه بود ؟ شیخ عرض کرد : قربان به من فرمودید ، قاضى القضات شوم . شاه گفت : بله ولى چطور ؟ شیخ گفت : من چگونه مى‏توانم قاضى القضات شوم با علم به اینکه مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد ، آن وقت مظلمه گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم . اما اگر امر مى‏فرمایید ناگریز به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان مى‏آید و بر من حرفى نیست ! شاه عباس گفت : چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه کرده و مى‏کنم لازم نیست به قضاوت بپردازى ، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى .
    از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار کشید و مقامه شامخه علما را به حدى به درجه تعالى رسانید که همه کس آنان را مورد تکریم و تعظیم قرار مى‏داد
    به انتظار تو نشستم
    گناه من این است...
    ب
    ه انتظار تو مولا
    قیام باید کرد...




    http://mogalat.persianblog.ir
    http://khattesorkh.persianblog.ir



  21. صلوات ها 8


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 14

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود