صفحه 1 از 10 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: قابل توجه علاقه مندان مباحث فلسفه اخلاق و اخلاق تلفیقی با حکمت متعالیه

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    علاقه
    اخلاق-فلسفه-عرفان
    نوشته
    2,976
    حضور
    94 روز 6 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    25272

    راهنما قابل توجه علاقه مندان مباحث فلسفه اخلاق و اخلاق تلفیقی با حکمت متعالیه




    بسمه تعالی

    درآمدی بر فلسفه اخلاق متعالیه[1]


    آیت الله سید محمد خامنه ای


    «الحمدالله و الصلاة و السلام علی خاتم الانبیاء ابی قاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین»
    من به همه مهمانان عزیز و فضلا و بویژه اساتید محترم خیرمقدم عرض میکنم. امروز بر حسب تقویم، روز اول خرداد، روز ملاصدرا و روز حکمت است. این روز را هم به شما و هم به همه کسانی که در این وادی مشغول سلوک هستند تبریک میگویم و امیدوارم که انشاءالله سعی همه شما به نتایج عالیه یی برسد.
    موضوع این همایش «اخلاق» است و بر خلاف بسیاری از موضوعاتی که مطرح میشود و دامنه محدود دارد، فلسفه اخلاق از آن دسته موضوعات فلسفی است که دامنه گسترده یی دارد و مسائل بسیاری در آن هست که هنوز دربارۀ آنها بحث نشده یا آنچنانکه باید بحث نشده است. امیدواریم که این همایش و نظایر آن باعث شود که ما بتوانیم در این بخش از فلسفه هم پیشرو باشیم.
    امروزه متاًسفانه این رشته از فلسفه را یک فرقه ضّال و مضّل بین المللی و ضد بشر در دست گرفته اند و آن را بعنوان مکتب اصیل خود وانمود میکنند. امیدواریم که بتوانیم این رشته را از دست آنها و انحرافات فکریی را که از این طریق در دنیا ترویج میکنند، مسدود نماییم و زلال فکر حکمت و فلسفه دربارۀ اخلاق را که از فلسفه اسلامی و تعالیم اسلام و اهل البیت(ع) ناشی میشود، در دنیا پخش کنیم تا همه مردم آن ر بدانند. این حرفها نه فقط حرفهای تازه یی است بلکه محتویات فلسفی عمیق و زندگی ساز و حکیمانه هم در خود دارد. ان شاءالله امیدواریم که به اینسو برویم و بتوانیم اخلاق را از نظر علمی ترویج دهیم و از نظر عملی با خود همراه سازیم.
    قبل از هر چیز لازم است یک درآند یا مقدمه یی را به عرض برسانم که بحثها قاعدتاً حول آن خواهد بود. حکما، حکمت یا همان فلسفه را بطور سنتی به حکمت نظری (یعنی شرح مسائل فلسفی و بیان آنها) و حکمت عملی (یعنی راهنمایی و شیوه رفتاری بر اساس حکمت نظری) تقسیم کرده اند.
    این تقسیم بعدها در حکمت ارسطویی مدون شد و بصورت کتاب درآمد. شاید ارسطو اولین کسی بود که در باب اخلاق کتابی مستقل نوشت، اما این بحث بعدها در میان مسلمین نیز رواج پیدا کرد و کم و بیش جزء مسائل فلسفی قرار گرفت. گاهی برخی اعتراض میکنند که چرا در میان مسائل فلسفی، مسئله اخلاق آنگونه که در یونان یا بعد از یونان مطرح بوده در فلسفه اسلامی مطرح نشده است؟ دلیلش این است که درخشش فرهنگ اسلامی و اخلاق در اسلام و ریشه های فلسفی آن (که گاهی قرآنی و گاهی عقلی استدلالی است) بقدری چشمگیر بوده که آن مباحث را تحت تأثیر قرار داد. (اگر فرصت باشد بعداً به اشاره خواهیم کرد.)
    بین تفکر مشائی و تفکر صدرایی در این باب تفاوت بسیاری و جود دارد؛ بقول یکی از اساتید، تفاوت فلسفه معاصر که آمریکایی است با تفکر ما از زمین تا آسمان است. حکمت اسلامی مباحث بسیار خوبی دارد و البته بحث اخلاق هم یک ضرورت اجتماعی است و ما باید بدانم که بطور کلی یکی از سه عنصر سازنده انسانیت انسان اخلاق است؛ یعنی اگر حقیقت و ذات انسان را به سه بخش علم و اندیشه و روح تقسیم کنیم، اخلاق به بخش روح مربوط میشود و شرافت روح بیش از اندیشه بیش از دانش است. چون وقت کم است من خیلی فشرده اشاره میکنم.
    آنچه در اخلاق بحث محور بحث و جستجو قرار میکیرد، سعادت است. در برخی مباحث این سه عنصر بشر بعنوان سه هدف دور از دست مطرح میشود که برای دستیابی به آن باید به یک مرحله و سکوی یا یک ثباتی رسید که ارآنجا سعادت آغاز شود و این را در یونان «فضیلت» مینامیدند. فیلسوفان یونانی معتقد بودند که انسان باید به نقطه فضیلت برسد البته منظور آنها از فضیلت؛ نقطه بهینه یا نقطه اعتدال بود که از آنجا انسان میتواند غرایز خود را کنترل کند؛ یعنی مشی و رفتار خود را بر اساس آن قرار دهد تا از لغزش و اشتباه و بازماندن از تکامل مصون بماند. طی نمودن این راه به اینصورت و با حفظ فضیلت، نتیجه اش رسیدن انسان خواهد بود.
    خوب است که دربارۀ سعادت بیشتر بحث شود؛ دربارۀ اینکه سعادت در فلسفه یونان چه محدوده و معنایی داشته و در فلسفه اسلامی بخصوص در تفکر ملاصدرا، به چه معناست؟ سعادت در حکمت ارسطویی یک سعادت دنیایی است و محدوده آن محدوده یی است که وقتی انسان سر به خاک میگذارد تمام میشود، مثلا ً میگویند «مات سعیدا ً». اما سعادت در فلسفه اسلامی بر عکس است و مقدمه آن در زندگی این دنیاست و عمده اش در جهان دیگر. چون زندگی فقط در این دنیا نیست و وجود در پس این عدم ظاهری (مرگ) قویتر میگردد و همه چیز (هم لذت و هم عذاب) واضحتر و غلیظتر میشود.
    اصل سعادت در زندگی آن دنیاست و در واقع سعادت دنیوی یک برنامه یا بقول معروف یک نقشه راه است، برای اینکه انسان هم در این دنیا و هم در آن دنیا _ یعنی در تمام مراحل سیر وجودی خود _ راحت و خوش باشد.
    فلاسفه قدیم مشائی معتقد بودند که انسان دارای سه قوه است: قوه غضبیه، شهویه و عاقله. قوه غضبیه قوه یی است که بحسب آن و بانگیزه آن انسان میتواند دفع بلا نماید و دشمن را از خود دور کند؛ البته گاهی اوقات انسان با همین قوه غضبیه دوستان را نیز از خود میرنجانید. قوه شهویه شامل خواستها و میلهای از هر قبیل است. هر کدام از این دو قوه، یک حداکثر و حداقل با یک نقطۀ افراط و تفریط دارند که هر دوی آنها مضّر و ضایع کننده بشرند. همانطور که بارها گفتیم بشر تنها موجودی است که خودش نرم افزارش را مینویسد و از قضا یکی از بحثهای اخلاق هم این است که اخلاق مبتنی بر اراده و خواست انسان است و قابل تغییر میباشد.


    قابل توجه علاقه مندان مباحث فلسفه اخلاق و اخلاق تلفیقی با حکمت متعالیه
    تا صورت پیوند جهان بود علی بود/ تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

    شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود / سلطان سخا و کرم و جود علی بود

    عیسی به وجود آمد و در حال سخن گفت/ آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

    مسجود ملایک که شد آدم ، ز علی شد / آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود

    آن شير دلاور كه براي طمع نفس/بر خوان جهان پنجه نيالود ، علي بود

    سر دو جهان جمله ز پنهان و ز پيدا / شمس الحق تبريز كه بنمود ، علي بود



  2. صلوات ها 10


  3.  

  4. #2
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    علاقه
    اخلاق-فلسفه-عرفان
    نوشته
    2,976
    حضور
    94 روز 6 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    25272



    اگر کسی اخلاق نداشته باشد و بر اساس غضبیّات و شهوات خود عمل کند؛ دیگر انسان نیست و تنها ماشینی است که با کوک ازلی خود مشغول کار است. مشائیان میگفتند فضیلت این است که انسان در این خط عریض قوای شهوت و غضب، نقطۀ میانه و اعتدال را (که سالمترین نقطه است) پیدا کند و بر روی آن برنامه ریزی کرده و سپس عمل نماید؛ مثلا ً اگر فردی میخواهد خیری به کسی برساند، نه آنقدر باید افراط کند همه چیز خود را ببخشد و نه بخل بورزد، زیرا این افراط و تفریط است و حد مرز و حد وسط سخاست و انسان سخی کسی است که اموال خود را میبخشد ولی زیاده روی نمیکند؛ یعنی حد نگه میدارد. «اندازه نگهدار که اندازه نکوست».
    قوه ی سوم قوه عاقله است که قوه مدبّر و مدیر خُلقیات است. این قوه، انسان را روی نقطه اعتدال نگه میدارد و اراده انسان از اینکه روی چه نقطه یی باشد،عادت مستمری ایجاد میکند، بطوری که این عادت ماندنی میشود واز بین نمیرود. به این عادت مستمر «ملکه» میگویند که نام اسم دگر آن ملکه «خُلق» است و اخلاق هم از خُلق گرفته شده است. اخلاق یعنی خُلقهای مختلفی که در روح انسان چینش پیدا میکند و مجموع آنها، منش و رفتار انسان را تشکیل میدهد. از رفتار انسان میتوان پی برد که او چه مَنش و شخصیتی دارد و روی کدام نقطه اخلاقی _مثبت یا منفی _ استوار است؛ افراطی؟ یا تفریطی؟ یا معتدل؟ در مکتب مشائی نقطه فضیلت در درون قوۀ شهویه یا غضبیه است و انسان بر اساس قوه شهویه و غضبیه برای خود فضیلت ایجاد میکند.
    در اینجا بد نیست کمی در مورد کلمه فضیلت بحث کنیم: کلمه یونانی فضیلت که در انگلیسی و فرانسه به «virtue» تعبیر میشود، همان «آرته» یونانی است. در عبارت کلمات افلاطون و ارسطو «آرته» اصطلاحا ً به انجام وظیفه کامل اطلاق میشد؛ مثلا وقتی یک عضو از بدن مانند بازو کار خود را خوب انجام میداد نسبت به خودش آرته داشت و اگر یک گارگر میتوانست کارش را به بهترین صورت انجام بدهد دارای آرته بود. این کلمه ریشه شرقی هم دارد؛ در بعضب از منابع آمده که آرته همان آرت فارسی یا اشه هندی است و میدانیم که ریشه بسیاری از مطالب یونان، در شرق و بخصوص ایران بوده است.
    پس از این منظر، فضیلت چیزی جز قوه شهویه و غضبیه نیست، انسان در حالی که سوار بر موج قوه غضبیه یا شهویه است، نقطه یی را پیدا میکند تا از طوفانها در امان باشد. این بحثی است که در فلسفه مشائی همه آن را تایید میکنند. اما در حکمت اسلامی و حکمت متعالیه ملاصدرا اینطور نیست. در حکمت متعالیه با آنکه عبارت حکمت مشاء بازگو میگردد و از سه قوه شهویه و غضبیه و عاقله بحث میشود، ولی فضیلت از درون آندو قوه برنمی آید بلکه فضیلت این است که انسان خود را از این دو قوه رها کند و به تعبیر ملاصدرا همان «حریّت» است؛ یعنی فضیلت این است که انسان نه در این دو قوه بلکه برتر از آنها باشد و در قید آندو نماند بلکه آنها را در اختیار و تحت اراده خود داشته باشد. انسان باید بیرون از قوای شهویه و غضبیه باشد تا دارای قوه عاقلیه شود. شأن قوه عاقله بالاتر از این است که با این دو قوه شریک شود. این مسئله، مسئله مهمی است و تفاوت را که ابتدا به آن اشاره کردم و گفتم از زمین تا آسمان است، همین است.
    در اینجا مجالی نیست که در اینباره بطور گسترده بحث کنم، اما این زمینه یی است برای مطالعه فضلا و دقت آنها و باید در آن دقت کنند که بین فضیلت در اخلاق اسلامی و فضیلت در یونان تفاوت بسیاری وجود دارد. در اخلاق اسلامی فضیلت ارزش است البته ممکن است در یونان هم ارزش باشد ولی نوع آن فرق دارد؛ مثلا ً در نظام فکری مشائی وقتی یک وزنه بردار رکوردی را میشکند، این کار در خط و حوزه خودش یک فضیلت است اما نقشی در جامعه ندارد و با آن نمیتوان در جامعه بشری یا جامعه ملی خدمت و کار خاصی کرد. اما فضیلت برای این است که انسان انسانی وارسته باشد و قوه غضبیه و شهویه نتواند او را از مسیر اصلیش که خود چندان با مسیر غرایز طبیعی همراه نیست، گمراه کند. قطعا ً چنین انسان صراط مستقیم خود را پیدا کرده است. این راه از راه حیوان کاملا ً جداست؛ زیرا تنها انسان است که میتواند از تمام مزایای طبیعی قوه حیوان یا نباتی که در بدن وجود دارد و به طور طبیعی از آن استفاده میشود، استفاده نماید. فضیلت این است که ما موجودی باشیم با ظاهری بشری و خاکی و باطن ملکی و آسمانی؛ این همان روح فلسفه اسلامی و حکمت متعالیه است که با فلسفه یونان تفاوت دارد.
    من در اینجا گریزی را لازم میدانم تا نکته یی اجتماعی را یادآور شوم. همانطور که میدانید زمینه اخلاق وموضوع آن، در نفس ناطقه انسانی است، اما عامل و متصدی و مدیر تربیت او کیست؟ ممکن است برخی بگویند خود شخص. درست است، خود شخص یکی از مربیهاست اما ما مربی های دیگری چون وحی و پیامبران و اولیا را هم داریم و پیامبان برای همین مبعوث شده اند. آیه مبارکه یی که در افتتاح همایش قرائت شد: «هو الذی بعث فی الامیین رسولاً منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه » عامل سوم مدیریت اخلاق را جامعه میدانند و بنظر عامل سوم دولت است.
    ما به مسئو لین جامعه، دولت و کسانی که در رأس حکومت هستند ودر زمام امور تربیت را در دست دارند توصیه میکنیم که در درجه اول آنها مسئول رشد و تربیت اخلاق جامعه و روشن ساختن راه مستقیم سعادت افراد جامعه هستند و مربیان و مدیران اطراف از جمله اساتید محترمی که در حوزه و دانشگاه،طلبه و دانشجو میپرورانند و در واقع انسانها را رشد میدهند و به تکامل میرسانند، در مرتبۀ بعد از دولت و دستگاه مدیریت کشور قرار دارند.
    اما انسانی که دارای قوه اراده و اختیار است، مکّلف است که چنانچه هیچکدام از این عوامل دخالت نکردند، خودش در این راه گام بردارد و خود را بسازد. امیدواریم که انشاءالله بتوانیم از برکت اسلام و وحی و تعالیم بزرگان از جمله حکمت متعالیه و اجتماعات بزرگ حکمت آمیز و پر فضیلتی که برگزار میشود و به سعادتی که میخواهیم و برای آن آفریده شده ایم برسیم و آن را در دنیا ترویج کنیم.
    «و صلی الله و علی محمد و آله الطیبین الطاهرین»
    «و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»


    [1] - این مقاله متن سخنرانی حضرت ایه الله سید محمد خامنه ای، ریاست محترم بنیاد حکمت اسلامی صدرا در پانزدهمین همایش بزرگداشت حکیم ملاصدراست که از قالب گفتار به صورت نوشتار درآمده است.





    قابل توجه علاقه مندان مباحث فلسفه اخلاق و اخلاق تلفیقی با حکمت متعالیه
    تا صورت پیوند جهان بود علی بود/ تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

    شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود / سلطان سخا و کرم و جود علی بود

    عیسی به وجود آمد و در حال سخن گفت/ آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

    مسجود ملایک که شد آدم ، ز علی شد / آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود

    آن شير دلاور كه براي طمع نفس/بر خوان جهان پنجه نيالود ، علي بود

    سر دو جهان جمله ز پنهان و ز پيدا / شمس الحق تبريز كه بنمود ، علي بود



  5. صلوات ها 5


  6. #3
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    علاقه
    اخلاق-فلسفه-عرفان
    نوشته
    2,976
    حضور
    94 روز 6 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    25272



    بسمه تعالی


    اخلاق و فصلی از علم الهی[1]

    رضا داوری اردکانی


    خیلی خوشبختم که در این مجلس چند کلمه یی در باب اخلاق بعنوان فصلی از علم الهی صحبت میکنم. از درآمد بسیار خوبی که ایراد کردند بهره بردیم. از بنیاد حکمت اسلامی صدرا بسیار سپاسگزاریم، زیرا از سالها پیش، روز اول خرداد را روز ثابتی برای فلسفی در باب مسائل فلسفه اسلامی بخصوص حول محور ملاصدرا قرار داده که در زمان غربت فلسفه این یک غنیمت است.
    درباره ی اینکه چرا این موضوع را برای سخنرانی خود انتخاب کردم، لازم است مختصر توضیحی عرض کنم. درکتاب فلسفه هر فصلی جای خود را دارد و حساب هر کتابی جداست. از زمان ارسطو حکمت به حکمت نظری، عملی وشعری تقسیم شد و هر چند که خود ارسطو در هیچ جا بصراحت این تقسیم را عنوان کرده اما با نظر در آثار و اقوال ارسطو واخلاف او،این تقسیمبندی را تقسیمبندی ارسطویی اعلام کردند و درست هم همین است.
    در آن زمان یک حادثه یی اتفاق افتاد که از آن گاهی بنام جدایی نظر یاد کرده اند. درباره ی پیوند نظر و عمل تعابیر بسیار مبهم و مطالب متفاوتی وجود دارد. اما پیوند نظر و عمل چیست؟ نظر و عمل با هم چه ارتباط و اتصالی دارند؟ این بحث، بحث دشوار و مشکلی است. باجمال میتوان گفت که از نظر افلاطون این دو به هم پیوسته اند؛ یعنی نظر از عمل و عمل از نظر جدا نیست. اما در ارسطو عمل از نظر و نظر از عمل جداست. در آثار او ظرافتهایی وجود دارد که باید به آن توجه کرد. در اینجا این سوال مطرح میشود که چرا اخلاق بعنوان فصلی از علم الهی تلقی میشود؟ چنانکه اشاره شد ارسطو اولین کسی بود که در زمینه حکمت عملی کتاب نوشت. هیچوقت استاد او افلاطون چنین کاری انجام نداد.
    اگر کتاب نوامیس صرفا به قانون و قانونگذاری اختصاص دارد، بخاطر این است که یک مقدار در آن، اثر و ردپای ارسطو هویداست؛ گرچه افلاطون همچنان استادی خودش را حفظ میکند. شاید تعجب کنید که بگویم افلاطون تحت تاثیر ارسطو بوده است! وقتی ارسطو وارد آکادمی شد، بیست سال داشت و استادش، افلاطون شصت ساله بود.افلاطون بیست سال دیگر عمر کرد و ارسطو چهل ساله شد. در این بیست سالی که ارسطو در آکادمی تحصیل میکرد همواره شاگرد استاد بود و حق استادی را رعایت مینمود، اما کسانی که آثار افلاطون را خوانده اند، میدانند که اگر افلاطون در دهه هفتم عمرش پارمنیدس را نوشته باشد، تحت تاثیر ارسطو بوده است و درآنجا ارسطو معلم است. اثر ارسطو در این رساله انقدر زیاد است که نمیتون آن را انکار کرد. شاید افلاطون در نوامیس هم تحت تاثیر ارسطو بوده است. در واقع این تاثیر نوعی همدمی و همفکری و همزبانی بوده است. افلاطون هم مانند هر فیلسوف دیگری دارای سیر فکری و مراحل فکری خاص خود است؛ بنحوی که افلاطون جمهوری از افلاطون پارمنیدس،افلاطون نوامیس،افلاطون سوفسطایی و افلاطون سیاسی متمایز است. بطور خلاصه میتوان گفت که در نظر افلاطون علم و عمل از هم جدا نیست. او میگویید کسانی که بدی میکنند خوبی را نمیشناسند و کسانی که خوبی را میشناسند بدی نمیکنند. این جمله جمله گویایی است ولی خلاف فهم عادی ماست، زیرا میبینیم که بسیاری از افراد علم به خوبی دارند ولی مرتکب بدی میشوند. گاهی به افلاطون ایراد گرفته میشود که حرف عجیب و غریبی زده است!اما این طبیعت فلسفه است. فلسفه سخن نا بهنگام است، با فطرت اول موانست ومناسبتی ندارد و به فطرت اول گران می آید.
    ارسطو با نوشتن کتاب در زمینه مابعدالطبیعه، طبیعت، سیاست و اخلاق عملا علم نظری را از علم عملی جدا کرد. ممکن است بگویید وقتی علم نظری بوجود می آید از علم عملی جداست و این درست است. وقتی شما کتاب اخلاق، سیاست و مابعدالطبیعه مینویسید سه کتاب نوشته اید که هر کدام از این کتابها مباحث خاص خود را دارند و از هم جدا هستند، اما آیا رشته اتصال میان نظر و عمل وجود دارد یا نه؟ این رشته اتصال در آثار افلاطون محسوس و برجسته است؛ حتی در نوامیس که میدانیم ضامن خداست و قانون،قانون خداست و راهنما و هادی اوست و او نه فقط قانون بلکه رعایت قانون را میسر میکند. در حالی که این رشته در اخلاق نیکوماخوس یا همان «نیقوماخوسی» ارسطو کم و بیش سست میشود.


    قابل توجه علاقه مندان مباحث فلسفه اخلاق و اخلاق تلفیقی با حکمت متعالیه
    تا صورت پیوند جهان بود علی بود/ تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

    شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود / سلطان سخا و کرم و جود علی بود

    عیسی به وجود آمد و در حال سخن گفت/ آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

    مسجود ملایک که شد آدم ، ز علی شد / آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود

    آن شير دلاور كه براي طمع نفس/بر خوان جهان پنجه نيالود ، علي بود

    سر دو جهان جمله ز پنهان و ز پيدا / شمس الحق تبريز كه بنمود ، علي بود



  7. صلوات ها 5


  8. #4
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    علاقه
    اخلاق-فلسفه-عرفان
    نوشته
    2,976
    حضور
    94 روز 6 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    25272



    ارسطو یک کتاب اخلاق دیگر بنام اخلاق ادموس نیز دارد که ادموس _ شاگرد ارسطو _آن را نوشته است. همانطور که میدانید این کتاب شهرت چندانی ندارد و کتاب مهم اخلاق ارسطو همان کتاب اخلاق نیکوماخوس است. کتاب اخلاق ادموس ظاهرا تقریرات و مباحث ارسطوست که ادموس آن را نوشته است. در این کتاب نزدیکی به افلاطون و تاثیر او کاملا مشخص است.
    ارسطو و افلاطون به دو گروه فضایل قائل بودند؛ فضایلی که در فلسفه اسلامی از زمان فارابی تا صدرالمتالهین تفضیل و جایگاه پیدا کرده و روشن شده است. یک دسته فضایل، فضایل اصلی هستند، این فضایل عبارتند از: فضایل نظری، عقلی و اخلاقی . آنها هر چیزی را که انسان بتواند به آن برسد جزو فضایل ذکر کرده اند. فضایل نظری،حکمت علم و دانایی است. فضایل عقلی که ترجمه و تعبیری از فرنوزیس[2] ارسطویی _افلاطونی است، عقلی است که رابط و واسط میان فضایل اخلاقی و فضایل نظری است و به همین دلیل در رده ی دوم آمده است. این سلسله به هم مرتبطند و باید پشت سر هم و بترتیب بیایند: فضایل نظری، عقلی، اخلاقی و عملی. آخری مبتنی و مترتب بر سومی و سومی مبتنی بر دومی و دومی تابع اولی است.
    اگر این مطلب را در نظر بگیرید، آنوقت مسئله تقدم نظر و عمل تا حدی روشن میشود. بعقیده ی من درمورد ملاصدرا هم نباید گفت که او عمل را بر نظر مقدم میدانست و نظر را فرع بر عمل میگرفت. کاری که او انجام داد این بود که این دو را بهم پیوند داد. او مسئله تقدم و تاخر را برداشت، ولی ولی در نظر عالم وقتی بخواهیم ترتیب را رعایت کنیم اول از فضایل نظری نام میبریم و بعد از فضایل عملی فضایل عقلی ضامن تحقق فضایل اخلاقی است. فضایل اخلاقی مرتبه سوم فضایل اولی است و مبتنی بر فضایل عقلی است. فضیلت عقلی فرنوزیس این است که ما بدانیم با این فهم، کی و کجا و چگونه باید عمل کنیم؛ با این فهمی که عملی است، نه فقط عملی عین عمل، بلکه عین تحول وجودی است و علم ظهور وجود آدمی است. با این تحول، اخلاق بمعنای فرمودن و ملکه آغاز میشود و ملکات تحقق پیدا میکندو بعد همین ملکات شرط سیر بازگشت میشود؛ یعنی برای رسیدن به علم وجود این ملکات لازم و ضروری میگردد و با ملکات اخلاقی میتوان به علم رسید.
    همانطور که اشاره کردم ما دو نوع علم داریم تعبیر مولانای رومی نیز همین است که علم دو نوع است؛ علمی است که بر جتن میزند و علمی که بر جان میزند؛ البته این تعبیر کم و بیش افلاطونی و صدرایی است.
    علمی که بر تن میزند، باری بر دوش ما و همراه ماست و چیزی مفید است که آن را مصرف میکنیم با جان و عمل ما اتصالی ندارد و اگر نسبت داشته باشد نسبتش بسیار اندک و ناچیز است. علمی که بر جان میزند علمی است که ما را به دنبال خود میبردو ما آن را نمیبریم و همراه خود نداریم و ان را خرج نمیکنیم بلکه آن ما را خرج میکند؛ یعنی ان عین جان ماست و با جان ما یکی است. پس این علم چیزی نیست که ما آن را در مدرسه به فرزندانمان بیاموزیم و فکر کنیم وقتی آن را به بچه ها آموختیم و تعلیم دادیم کافی است تا به ان عمل کنند، نه اینطور نیست. علم مفهومی و منطقی با عمل ارتباطی ندارد. حق با با ارسطوست،اگر علم، علم مفهومی است با عمل ارتباط ندارد و عمل از علم مفهومی جداست، اما اگر علم حقیقی و متحد با جان است، ان علم و این عمل است.
    همانطور که گفتم ملاصدرا در تحقق طرح اجمالیی که اخلاف او در فلسفه اسلامی داشتند مبحث نفس را از طبیعیات جدا کرد و به علم الهی آورد و اخلاق را بجای اینکه فصلی جداگانه در فلسفه باشد، در مبحث نفس منحل کرد. او این کار را بوالهوسانه انجام نداد بلکه یک وجهی داشت. نفس انسان سیری دارد و وقتی نفس در این سیر عالم میشود، این فقط علمی نیست که عارض بر نفس شده باشد، بلکه نفس عین علم میشود. البته نفس از ابتدا استعداد و قوه این را دارد که عین علم شود، پس علم متحقق میشود و صاحب قوای شهویه و غضبیه و عقلیه میگردد وو قتی به عقل میپیوندد شهوت و غضب در خدمت عقل قرار میگیرند. این مطلب با اینکه نصیحت کنیم شهوت و غضب باید در خدمت عقل قرار گیرند؛ خیلی فرق دارد. نصیحت کردن خوب است، اما نصیحت کردن بتنهایی اثری ندارد، بلکه باید چنین باشد.


    قابل توجه علاقه مندان مباحث فلسفه اخلاق و اخلاق تلفیقی با حکمت متعالیه
    تا صورت پیوند جهان بود علی بود/ تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

    شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود / سلطان سخا و کرم و جود علی بود

    عیسی به وجود آمد و در حال سخن گفت/ آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

    مسجود ملایک که شد آدم ، ز علی شد / آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود

    آن شير دلاور كه براي طمع نفس/بر خوان جهان پنجه نيالود ، علي بود

    سر دو جهان جمله ز پنهان و ز پيدا / شمس الحق تبريز كه بنمود ، علي بود



  9. صلوات ها 4


  10. #5
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    علاقه
    اخلاق-فلسفه-عرفان
    نوشته
    2,976
    حضور
    94 روز 6 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    25272



    مسئله اصالت وجود نزاع مفهومی و مشکلی است که کسی به آن نپرداخته و دربارۀ آن توضیح نداده است که مقصود چیست:
    ان الوجود عندنا اصیل دلیل ما خالفها علیه
    من اصلً نمیفهمم که چرا میگویند: «دلیل ما خالفها علیه»، زیرا این علم عین وجود است.
    اپیستمولوژی، درست است و جای خود را دارد. البته نه به آن معنایی که ما از مبنای اپیستمولوژی انتولوژیک سخن میگوییم؛ آن یک مد است. اپیستمولوژی در جای خود صحیح است چون هر علمی مانند فیزیک، اخلاق، فقه و مکانیک یک وجودی دارد. اما علمی که با اخلاق یکی است، اپیستمه بمعنای جدید نیست، بلکه اپیستمه بمعنای لفظ قدیم یونانی است؛ اپیستمه به همان معنایی است که برخی از مورخان و فیلسوفان معاصر گفته اند و میگویند، البته با توجه به تفاوتی که با اپیستمه یونانی و فلسفه اللهی دارد. علم وقتی به قلب میرسد و به مرتبه قلب تنزل و نزول پیدا میکند، علمی میشود که با اخلاق یکی است.
    در اینجا قصد دارم چند کلمه یی از قول فیلسوف بزرگ؛ ملاصدرا را بیان کنم در تأیید این نظر که فلسفه اسلامی از آغاز حتی از وقتی که مرحله ترجمه بوده یعنی پیش از فارابی سیری داشته است. فیلسوفان اسلامی همواره برای جمع میان دین و فلسفه کوشش بسیاری کرده اند، اینکه به کجا رسیده است و نتیجه کار چه شده است، مسئله دیگری است. در حقیقت سعی صدر المتألهین درآوردن اخلاق و مبحث نفس به علم اللهی به اثبات وحدت وجود تشکیکی ختم نمیشود ویک شأن و جلوه دیگر او جمع میان دین و فلسفه است؛ کوششی که فارابی با جمع میان افلاطون و ارسطو در این راه انجام داد ودر فلسفه ملاصدرا به روشنترین، واضحترین، معینترین مبینترین صورت خود رسید.
    بنابراین هر چیزی باید جا و مقام خود را داشته باشد. چنانکه ملاحظه فرمودید، من حتی نظر ارسطو را که علم و اخلاق را از هم جدا دانسته است، در جای خودش و بمعنای خودش بنحوی به جا دانستم. اگر علم، صرف علم مفهومی است این دو از هم جدا هستند و منطق و اخلاق با هم نسبتی ندارند و اگر نسبتی داشته باشند، نسبت بسیار دوری است. در مورد علم یک جمله از المشاعر میخوانم و کم کم سخنانم را به اتمام میرسانم.
    قصد داشتم مسائل بسیاری را عنوان کنم ولی همانطور که میدانید جای تفصیل نیست و این مطالب نیاز به تفصیل بسیار دارد. ما در اینجا حسن کار ملاصدرا را عنوان کردیم، ولی چیز دیگری که وجود دارد این است که اگر نحله و حوزه ارسطویی مجال میداد، ئر مباحث عفت، شجاعت، حکمت و عدالت بحثهای تفصیلی صورت میگرفت. باز نگویید که بحثهای تفصیلی چه فایده یی دارد! چون ما در هر صورت به آنها نیاز داریم. شاید روشی که فیلسوفان ما اختیار کردند، باعث شد مسئله صورت اجمالی پیدا کند و به همین جهت است که ما در این مباحث خیلی تحقیق نکرده ایم. البته باز توجه داشته باشیدکه اگرچه ملاصدرا مستقیماً به مبحث اخلاق نپرداخت و کتاب اخلاق ننوشت، اما شاگردان او بر اثر نفس و دَم او، کتابهای اخلاقی بزرگ وبا ارزشی نگاشتند؛ از جمله میتوان به فیض کاشانی صاحب کتاب محجة البیضاء و علامه نراقی صاحب کتاب جامع السعادت اشاره کرد. جمله ام را بخوانم و مطلبم را تمام کنم.
    ملاصدرا میگوید:
    علومنا هذه لیست من المجادلات الکلامیه و لا من التقلیدات العامیه و لا من الانظار الحکمة البحثیه و المغالطات السفسطیه و لا من التخیلات الصوفیه بل هی من البرهانیات الکشفیه التی تشهد بصّحتها کتاب الله و سنة نبیه و احادیث اهل بیت النبوة و اولایة و الحکمة (سلام الله اجمعین).




    [1] این مقاله متن سخنرانی دکتر رضا داوری اردکانی استاد گروه فلسفه دانشگاه تهران و رئیس فرهنگستان علوم، در پانزدهمین همایش بزرگداشت حکیم ملاصدراست که از قالب گفتار به قالب نوشتار درآمده است.

    [2] phronesis




    قابل توجه علاقه مندان مباحث فلسفه اخلاق و اخلاق تلفیقی با حکمت متعالیه
    تا صورت پیوند جهان بود علی بود/ تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

    شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود / سلطان سخا و کرم و جود علی بود

    عیسی به وجود آمد و در حال سخن گفت/ آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

    مسجود ملایک که شد آدم ، ز علی شد / آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود

    آن شير دلاور كه براي طمع نفس/بر خوان جهان پنجه نيالود ، علي بود

    سر دو جهان جمله ز پنهان و ز پيدا / شمس الحق تبريز كه بنمود ، علي بود



  11. صلوات ها 4


  12. #6
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    علاقه
    اخلاق-فلسفه-عرفان
    نوشته
    2,976
    حضور
    94 روز 6 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    25272



    بسمه تعالی


    نظام اخلاقی قرآن از دیدگاه علامه طباطبایی[1]

    سید مصطفی محقق داماد


    ارتباط تنگاتنگ اخلاق با ادیان بخصوص ادیان اللهی و تأکید ادیان اللهی بر اخلاق، مسئله را بجایی رسانده که عده یی گمان کرده اند میان دین و اخلاق اتحاد وجود دارد و دین همان اخلاق است و اخلاق همان دین است. این مسئله ناشی از تأکید فراوانی است که ادیان بر اخلاق داشته اند. در حای که این ادعا صحیح نیست و نمیتواند هم صحیح باشد.
    چرا که رابطۀ اخلاق و دین، از نوع روابط فلسفی، نه رابطه تضایف است و نه رابطۀ وحدت که دلایل آن در طول بحث باختصار اشاره خواهد شد. چرا که اخلاق میتواند بدون دین باشد کمااینکه در یونان باستان _ همانطور که دکتر اعوانی دربارۀ افلاطون و ارسطو به آن اشاره کردند _ دینی که ما معنا میکنیم بمعنای تعریف دینی وجود نداشت و در حقیقت تنها اخلاق بود ولی اخلاقِ دینی و دین نبود. همانطور که ملاحظه میفرمایید در دوران اخیر هم در غرب اخلاق سکولار کاملاً رواج دارد. از طرفی شاید این ادعا کمی سنگین باشد که در مواقع بسیاری دین هست ولی اخلاق نیست! یعنی دیده میشود افراد دیندار در نهایتِ خشونت، در نهایتِ تلخی، بدون مهربانی، بدون مروّت و جوانمردی، بدو صفا، بدون عدالت، در قالب اینکه معتقدند دارند به کمال دین خود عمل میکنند و اعتقادشان اینگونه است، خیال میکنند متدّین هستند! ولی از طرفی نمیتوان گفت که دین همان اخلاق است. درست است که لُب و ریشه و محور دین، اخلاق است و هر چه بگوییم کم گفته ایم، اما دین همان اخلاق نیست.
    اگر آثار متفکرین اسلامی را از آغاز تاریخ اسلام بررسی کنیم، میبینیم که در موضوعِ اخلاق بسیار قلم زده اند و انصافاً تلاش کرده اند، اما اگر دقیق شویم میبینیم که بسیاری از ایشان کار جدیدی نکرده اند؛ مثلاً اخلاق ابن مسکویه با اخلاق ارسطویی چه فرقی میکند؟! بین اخلاق خواجه نصیر در اخلاق ناصری با آنچه ارسطو گفته چه فرقی میکند؟! آنها در حقیقت هنرشان این بود که مباحث ارسطو و افلاطون را به داخل دین آوردند، اما اصلاً هیچیک نظام اخلاقی قرآنی و اسلامی بر اساس ادبیات اسلامی ارائه ندادهند. اینجا باید صریح صحبت کرد، زیرا جلسه جلسۀ خطابه نیست، بلکه کلاس درس است و همه فاضل و استاد هستند و من در حضورشان آنچه را که فهمیده ام عرض میکنم.
    اولین کسی که به نظر بنده به این نکته توجه کرد که باید کاری کرد که کارستان باشد و بر پایه سنن دینی و ادبیات دینی، یک نظام اخلاقی ارائه نمود، غزالی بود. به نظر میرسد که واقعاً کار غزالی صد و هشتاد درجه با خواجه نصیر و ابن مسکویه و تمام اینها تفاوت دارد. او قصد داشت نظامی ارائه بدهد که از اخلاق نیکوماخوس مستقل باشد و بر پایه کتاب و سنن باشد. اما بی انصافی که این مرد بزرگ کرد، این بود که سُرنا را از طرف گشادش نواخت، زیرا منبعِ اخلاق، اهل البیت رسول الله (ص) هستند که او از آنها غافل شد ودر کتاب احیاءالعلوم خود به این منبع بزرگ توجه نکرد. این کار را اندیشمند بزرگ اسلامی، فیض کاشانی، عالم بزرگوارِ جامعِ معقول و منقول، در کتاب خود به عنوان محجة البیضاء – با تأیید کار غزالی – تکمیل کرد.
    ایشان کار غزالی را از نظر نظام تأیید کرد و منبعی که او از ان غافل شده بود را افزود. او اول کسی بود که از سیرۀ اهل البیت (ع) برای ارائۀ نظام اخلاقی اسلامی کمک گرفت و کاملاً هم موفق شد. من تعجب میکنم که کسی مدعی آشنایی با علوم اسلامی باشد اما با محجة البیضاء فیض کاشانی مأنوس نباشد! انصافاً این کتاب کتاب مستطابی است.


    قابل توجه علاقه مندان مباحث فلسفه اخلاق و اخلاق تلفیقی با حکمت متعالیه
    تا صورت پیوند جهان بود علی بود/ تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

    شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود / سلطان سخا و کرم و جود علی بود

    عیسی به وجود آمد و در حال سخن گفت/ آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

    مسجود ملایک که شد آدم ، ز علی شد / آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود

    آن شير دلاور كه براي طمع نفس/بر خوان جهان پنجه نيالود ، علي بود

    سر دو جهان جمله ز پنهان و ز پيدا / شمس الحق تبريز كه بنمود ، علي بود



  13. صلوات ها 3


  14. #7
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    علاقه
    اخلاق-فلسفه-عرفان
    نوشته
    2,976
    حضور
    94 روز 6 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    25272



    من فکر میکنم بعد ایشان _شاید ادعای بسیار گزافی باشد ولی بهر حال فهم غاصر خود را عرضه میکنم _ علامه طباطبایی کاری کرده اند که از آثار ملاصدرا نشئت گرفته است ولو اینکه ایشان ارجاع مستقیم به ملاصدرا نداده است، چون این را در تفسیر المیزان ارائه داده نه در کتب فلسفیش و بنا هم نداشته است که چنین کند. من در تفسیر المیزان ندیدم که ایشان خیلی ارجاع مستقیمی به ابن سینا یا ملاصدرا داده باشد و بنا هم نداشته که چنین کاری انجام بدهد ولی حرفش از آنها ریشه گرفته است.
    هر حال علامه طباطبایی یک فیلسوف و یک نو صدرایی و یک صدراشناس معاصر است. ایشان در جلد اول تفسیر مستطاب المیزان و همچنین در جلد چهارم این کتاب (اگر کسی بخواهد مرجع بیانات امروز مرا پیدا کند) و حدودی در جلدهای دیگر سه نظام اخلاقی را مطرح میکند که برخی از آن را میدانید و من در اینجا به نکته اصلی اشاره میکنم و عرضم را به اتمام میرسانم.
    ایشان سه نظام اخلاقی را دسته بندی کرده است: نظامِ اول، نظام فلسفی است که در یونان باستان توسط ارسطو مطرح شد که مبتنی بر حد وسط و اعتدال است. هدف غایت آن این است که اگر کسی به این مکتب پایبند باشد به آرامش روانی و عزت اجتماعی میرسد. تعبیر ایشان به این شکل است که نیروی محرکه این مکتب اخلاقی آثار دنیوی است که عزت اجتماعی و ستایش اجتماعی را بهمراه دارد. این ترجمه و معنای لغاتی است که ایشان بکار میبرند. روش تربیتی در این مکتب، درمان رذائل اخلاقی است که ایشان مفصل به آن میپردازد.
    نظام دوم، نظام اخلاق دینی است؛ دینی بمعنای عام کلمه و عموم ادیان که حتی در بخشی از قرآن هم به آن اشاره شده و این مکتب هم به آن تکیه دارد. ایشان میفرماید: این مکتب و به اصطلاح این نظام دوم، برای متدینین است. غایت این مکتب سعادت اخروی و استفاده از تمتعات اُخروی است و نیروی محرکه اش علاقه به نعم اخروی و رفتن به جنّت و رسیدن به «تجری من تحت الانهار» و «حورٌ العین» بهشت است و انسانها از ترس عذاب و آتش جهنم، اخلاق را رعایت میکنند. روش تربیتی آن، انجام واجبات و ترک محرمات است که در قرآن هم به این مسئله اشاره شده و در ادیان دیگر نیز عموماً چنین است.
    نظام سوم، نظام خاص قرآن است که ایشا ادعا میکنند در هیچ کتب آسمانی و نظام ادیان دیگری اینگونه مطرح نشده است. نظامی که قرآن میگوید مختصِ قرآن است، مکتبی متکی بر توحید است. هدف و غایت این مکتب و نظام اخلاقی، ذات خداوند است و نیروی محرکه اش هم حُب و عشق به خداوند است ولی حسب مبتنی بر معرفت.
    بنظر میرسد که در ذهن همة ما این همان اخلاق عرفانی باشد! ولی باید دقت کنید که ایشان با ظرافت کامل راه قرآن را از آنچه عرفای معمول میگویند، جدا میکند. در نظام اخلاقی قرآن به تعبیر ایشان محور حب الله مبتنی بر معرفت است نه مبتنی بر عشق صرف. زیرا عشق یک گرایش است که در مسیحیت نیز دیده میشود ولی مبتنی بر معرفت بودنش بسیار مهم است.
    این سینا در نمط نهم کتاب الاشارات میان زهد، عبادت و عرفان یعنی میان زاهد و عابد و عارف تفاوت میگذارد و میگوید: آنکس که از کالای دنیا و خوشیهای آن دامن بر میچیند زاهد است و آنکس که به انجام عبادات مواظبت دارد عابد است و آنکس که فکر خود را متوجه عالم قدسی میکند برای آنکه نور حق دائما بر باطنش بتابد عارف است. سپس در ادامه میگوید: شخص عارف ذات حق را برای خود ذات حق میخواهد، نه برای چیز دیگر و هیچ چیزی را بر معرفت او ترجیح نمیدهد؛ یعنی عبادت عارف صرفاً برای ذات حق است از آن جهت که ذات حق شایسته پرستش است و از روی طمع یا ترس نیست. این همان جمله ایی است که از امیرالمؤمنین (ع) نیز نقل شده است. اگر عبادت کننده فقط به خاطر دو چیز یعنی شیء مورد طمع یا ترس عبادت کند، مطلوب شخص عابد نیز غیر عارف در او متمرکز میشود، زیرا چنین شخصی غایت عبادتش حف تعالی نیست بلکه واسطه یی است برای رسیدن به شیء مورد طمع یا نجات از شیء مورد ترس.
    حال چگونه میتوان میان اخلاقِ دینی که قرآن تعلیم میدهد با اخلاق معنوی[2] و اخلاق سکولار تفاوت قائل شد؟ یعنی اگر شما فضلا بخواهید سرکلاس برای دانش آموزان یا دانشجویان مثال بزنید چه باید بگویید؟ از دایره کلمات اید مقداری بیرون بیاییم و پا را فراتر بگذاریم.
    درست است که اساتید بزرگی اینجا تشربف دارند که حق استاد بر گردن بنده دارند ولی بهر حال افرادی هم هستند که با دانش آموزان و دانشجویان تماس دارند و باید برای آنها مسئله را روشن کرد.


    قابل توجه علاقه مندان مباحث فلسفه اخلاق و اخلاق تلفیقی با حکمت متعالیه
    تا صورت پیوند جهان بود علی بود/ تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

    شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود / سلطان سخا و کرم و جود علی بود

    عیسی به وجود آمد و در حال سخن گفت/ آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

    مسجود ملایک که شد آدم ، ز علی شد / آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود

    آن شير دلاور كه براي طمع نفس/بر خوان جهان پنجه نيالود ، علي بود

    سر دو جهان جمله ز پنهان و ز پيدا / شمس الحق تبريز كه بنمود ، علي بود



  15. صلوات ها 3


  16. #8
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    علاقه
    اخلاق-فلسفه-عرفان
    نوشته
    2,976
    حضور
    94 روز 6 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    25272



    علامه یک مثالِ تبیین کننده یی میزند و در المیزان میفرماید: وقتی شخصی غذای خود را به دیگری میدهد و گرسنه یی را سیر میکند، این عمل به یقین اخلاقی و ارزشی است. خیلی از متخلّقین هم این کار میکنند. حال سؤال این است که انگیزة این اقدام چیست؟ ممکن است کسی بگوید من این کار را میکنم که مردم مرا ستایش کنند و نزد دیگران عزیز باشم یا گیرنده غذا از من تشکر کند و بگوید ممنون و متشکرم و من از این تشکر، بسیار لذت ببرم. ممکن است شخصی بالاتر ازاین را بگوید که من برای احترام به انسانیت این کار را انجام میدهم. این هم یک ارزش دارد و بسیار مهم است، زیرا برای انسانیت و احترام به تمام انسانهاست. همة این قصدها، انگیزة اخلاقی است که بد نیست ولی اخلاق دینی نیست.
    ممکن است شخصی بگوید چون خداوند فرموده است، اگر تکه نانی را به فقیری بدهی و خودت نخوری، تو را در بهشت و اعلی علیین جای میدهم و به تو عوض میدهم و... من این کار خیر را انجام میدهم. این اخلاق دینی است، اما اخلاق قرآنی نیست.
    نظام اخلاقی قرآن چگونه است؟ آن وقتی است که به «اتی المال علی حُبه ذوی القربی والیتامی و المساکین...» (بقره/177) عمل شود. «عَلی حُبه» را دو گونه میتوان معنا کرد و دو جا هم آمده است؛ بکی در سوره بقره آیه 177 و یکی هم در سورة انسان آیه 8 که گوید: «و یطمعون الطعام علی حُبّه مسکیناً و یتیماً و اسیراً * انّما نطعِمُکم لوجه الله...» (انسان/8 و 9) در آن آیه قبلی «انما نطعِمُکم لوجه الله» نیامده ولی در این آیه آمده است. در ذیل «علی حُبه» روایتی هم هست؛ «علی حبه» یهنی «علی حُب الله». «و یعصرون علی انفسهم و لو کان بهم الخصاصه». پس در این صورت است که میتوان گفت، این اخلاق، اخلاق قرآنی است؛ یعنی صرفاً برای حُب خداوند و تخلق به اخلاق الله کسی کاری را انجام دهد. بنده معتقدم که برای ایزوتسو ژاپنی باید دعا کنیم، چون واقعاً مؤمن بود. همة اساتیدی که اینجا هستند نیز میتوانند از دهان خودشان نقل کنند که ایشان چگونه بود. ایزوتسو در کتابش تحت عنوان انسان و قرآن جملة قشنگی میگوید: (البته من عین عبارت انگلیسی آن را نقل نمیکنم بلکه از ترجمه احمد آرام نقل میکنم) قرآن مفاهیم اخلاقی را از ساحت اجتماعی و انسانی که تراز انسان و انسان است بالاتر برده و به تراز انسان _ خدا رسانده است. انسان از طریق خدادوستی به صفات خدایی میرسد. این را بعقیدة من ایزوتسو بسیار خوب فهمیده است. بنده نمیخواهم به مکتبهای غربی و چنین تفکری در کی یرکگارد و اگزیستانسیالیستها اشاره کنم. عرض آخرم این است که بنظر علامه طباطبایی «حُب مبتنی بر معرفت» در واقع همان ایمان است و اخلاق و ایمان از نظر ایشان در اینجا با همدیگر تلاقی میکنند. چون ایمان از ریشة «اَمن» بمعنی امنیت دادن است. ایمان از نظر معارف اسلامی صرف ادراک و علم نیست و همانجا علامه میگوید برای ایمان چهار عنصر لازم است: عنصر اول علم و ادراک است، عنصر دوم تعلق و وابستگی، عنصر سوم اخلاق یا ملکات نفسانی و عنصر چهارم عمل.



    [1] این مقاله متن سخنرانی دکتر محقق داماد، استاد گروه حقوق دانشگاه شهید بهشتی، در پانزدهمین همایش بزرگداشت حکیم ملاصدراست که از قالب گفتار بصورت نوشتار درآمده است.

    [2]. spirituality




    قابل توجه علاقه مندان مباحث فلسفه اخلاق و اخلاق تلفیقی با حکمت متعالیه
    تا صورت پیوند جهان بود علی بود/ تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

    شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود / سلطان سخا و کرم و جود علی بود

    عیسی به وجود آمد و در حال سخن گفت/ آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

    مسجود ملایک که شد آدم ، ز علی شد / آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود

    آن شير دلاور كه براي طمع نفس/بر خوان جهان پنجه نيالود ، علي بود

    سر دو جهان جمله ز پنهان و ز پيدا / شمس الحق تبريز كه بنمود ، علي بود



  17. صلوات ها 4


  18. #9

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۴
    علاقه
    اهل البيت عليهم السلام،فلسفه،عرفان،ادبيات،فيزيك،مطالعه
    نوشته
    4,891
    حضور
    131 روز 15 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    5
    آپلود
    0
    گالری
    3
    صلوات
    21587



    بسمه الحکیم

    نقل قول نوشته اصلی توسط استاد نمایش پست ها
    نفس انسان سیری دارد و وقتی نفس در این سیر عالم میشود، این فقط علمی نیست که عارض بر نفس شده باشد، بلکه نفس عین علم میشود. البته نفس از ابتدا استعداد و قوه این را دارد که عین علم شود، پس علم متحقق میشود و صاحب قوای شهویه و غضبیه و عقلیه میگردد وو قتی به عقل میپیوندد شهوت و غضب در خدمت عقل قرار میگیرند. این مطلب با اینکه نصیحت کنیم شهوت و غضب باید در خدمت عقل قرار گیرند؛ خیلی فرق دارد. نصیحت کردن خوب است، اما نصیحت کردن بتنهایی اثری ندارد، بلکه باید چنین باشد.
    با سلام و عرض ادب و تشکر از حضرتعالی برای ایجاد این موضوع بسیار مهم و مفید

    در متن فوق از سیر نفس و اتحاد نفس با علم سخن گفته شده است،تا اینجا مشخص است

    اما چه الزامی دارد که قوای شهوت و غضب و عقل را به علم نسبت بدهیم نه به نفس

    و سپس بگوئیم که این علم صاحب قوای مذکور آنها را در خدمت عقل قرار می دهد؟

    نفس در فرض اتحاد با علم،موصوف است بالنسبه با صفت،صفتی که با ذات نفس متحد است.

    اینکه ما جای صفت و موصوف را در داشتن قوای حیوانی عوض کنیم چه دردی را از اخلاق دوا می کند؟

    و بعد چه ربطی به نصیحت و موعظه ای دارد که قائل به آن مطرح فرموده اند؟

    موعظه در حیطه ی اخلاق است درست،ولی یک روش تربیتی است و بحثش از فلسفه ی

    اخلاق و یا اخلاق فلسفی جداست و قابل مقایسه و تطبیق نیست.


    الهی هب لی کمال الانقطاع الیک

    و أنر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک




  19. صلوات ها 4


  20. #10
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    علاقه
    اخلاق-فلسفه-عرفان
    نوشته
    2,976
    حضور
    94 روز 6 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    25272



    نقل قول نوشته اصلی توسط حبیبه نمایش پست ها
    با سلام و عرض ادب و تشکر از حضرتعالی برای ایجاد این موضوع بسیار مهم و مفید

    در متن فوق از سیر نفس و اتحاد نفس با علم سخن گفته شده است،تا اینجا مشخص است

    اما چه الزامی دارد که قوای شهوت و غضب و عقل را به علم نسبت بدهیم نه به نفس

    و سپس بگوئیم که این علم صاحب قوای مذکور آنها را در خدمت عقل قرار می دهد؟

    نفس در فرض اتحاد با علم،موصوف است بالنسبه با صفت،صفتی که با ذات نفس متحد است.

    اینکه ما جای صفت و موصوف را در داشتن قوای حیوانی عوض کنیم چه دردی را از اخلاق دوا می کند؟

    و بعد چه ربطی به نصیحت و موعظه ای دارد که قائل به آن مطرح فرموده اند؟

    موعظه در حیطه ی اخلاق است درست،ولی یک روش تربیتی است و بحثش از فلسفه ی

    اخلاق و یا اخلاق فلسفی جداست و قابل مقایسه و تطبیق نیست.

    سلام علیکم و رحمة الله
    تفصیل این بحث مربوط به بحث اتحاد عقل و عاقل و معقول و یا علم و عالم و معلوم است. این بحث در کتاب اتحاد عاقل و معقول تالیف علامه حسن زاده آملی به قلمی روان بیان شده است.
    نفسی که عالم شده به علم حضوری عین آن علم می شود و نسبت قوا به آن از آن جهت است که نفس عالم تدبیر آن قوا را بدست گرفته است، لذا حرف گزافی نیست. اما تبیین این اتحاد متوقف بر حل مسأله اتحاد عاقل و معقول است،لذا سرکار عالی را به آن کتاب شریف حواله می دهم.
    مقصودشان از بحث نصیحت هم این است که اگر فرد را تعلیم دهیم که چگونه قوایش را تحت عقل ببرد این حقیقت نصیحت است نه اینکه صرفا به وی بگوییم قوایت را کنترل کن. این معمولا خیلی تاثیر ندارد.
    موفق و موید باشید.

    قابل توجه علاقه مندان مباحث فلسفه اخلاق و اخلاق تلفیقی با حکمت متعالیه
    تا صورت پیوند جهان بود علی بود/ تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

    شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود / سلطان سخا و کرم و جود علی بود

    عیسی به وجود آمد و در حال سخن گفت/ آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

    مسجود ملایک که شد آدم ، ز علی شد / آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود

    آن شير دلاور كه براي طمع نفس/بر خوان جهان پنجه نيالود ، علي بود

    سر دو جهان جمله ز پنهان و ز پيدا / شمس الحق تبريز كه بنمود ، علي بود



  21. صلوات ها 6


صفحه 1 از 10 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۵/۰۸/۲۳, ۱۱:۲۱ : 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود