جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: دیدار با شهید پس از 32 سال

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    علاقه
    دین، کتاب، طبیعت
    نوشته
    23,588
    حضور
    63 روز 5 ساعت 53 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    33508

    راهنما دیدار با شهید پس از 32 سال






    ظهر روز یکشنبه 13 دی ماه سال جاری پس از اقامه نماز ظهر و عصر در معراج شهدای تهران خانواده شهید «علیرضا کنی» پس از 32 سال برای نخستین بار با شهیدشان دیدار کردند. در این دیدار که در معراج شهدای تهران صورت گرفت مادر، برادر و خواهر شهید علیرضا کنی پیکر شهید خود را پس از 32 سال در آغوش گرفتند.

    دیدار با شهید پس از 32 سال
    قربان تن خسته ات

    شهید علیرضا کنی متولد 1344 در تهران بود که در سن 17 سالگی در جبهه حضور یافت و با حضور در عملیات والفجر 2 در سال 1362 در منطقه عملیاتی حاج عمران به شهادت رسید و پیکرش به مدت 32 سال در منطقه باقی ماند. این شهید از رزمندگان لشکر 10 سیدالشهدا (ع) بود. در لحظه دیدار پیکر شهید «علیرضا کنی» خواهر این شهید در سخنان کوتاهی درحالی که می گریست و پیکر کفن شده را در آغوش داشت می گفت الهی که من قربان تن خسته تو بشوم. بابا چشم انتظارت بود و رفت؛ اما ما نیز تا همین امروز به یاد تو بودیم.
    32 سال انتظار سرآمد

    مادر این شهید نیز در سخنانی به بیان خاطراتی از فرزندش پرداخت و گفت: 32 سال انتظار کشیدم تا اینکه امروز فرزندم را دیدم. او 16 ساله بود که به جبهه رفت. در همین سن چند ماه محافظ آقای مهدوی کنی بود. آیت الله مهدوی کنی هنگامی که متوجه شد علیرضا تصمیم به رفتن به جبهه دارد از او خواسته بود تا منصرف شود. من و پدرش نیز موافق حضورش در جبهه نبودیم چراکه سنش بسیار کم بود اما او اصرار داشت که حتماً باید به جبهه برود. برای همین سن شناسنامه ای خود را یک سال با دست کاری افرایش داد. به علیرضا رضایت نامه ای داده بودند که باید والدینش امضا می کردند. من این رضایت نامه را امضا نکردم. علیرضا پیش خاله اش رفته بود و خواهرم به جای من رضایت نامه حضور فرزندم را در جبهه امضاء کرده بود.
    علیرضا عادت داشت که به خودش هنگامی که می خواست حرف بزند می گفت: «عموت». هرگاه از او می خواستم که به جبهه نرود می گفت «عموت» باید به دستور آقای خمینی عمل کنم

    پس ازآنکه پدرش متوجه شد که علیرضا می خواهد به جبهه برود با او برخورد کرد. آن زمان همسرم «نِی» می زد. بسیار عصبانی شد به گونه ای که «نِی» خودش را به سمت علیرضا پرت کرد تا نرود. «نی» به پای پسرمان خورد و زخمی شد. پدرش او را به بیمارستان برد و چند بخیه زد.
    چند وقت بعد مسابقه دوومیدانی داشت. خوشبختانه باوجود جراحتی که در پایش بود در این مسابقه نفر برتر شده بود. هر طور که بود رضایت ما را جلب کرد و به جبهه رفت.
    عموت مانند مادرش گمنام باشد

    علیرضا عادت داشت که به خودش هنگامی که می خواست حرف بزند می گفت: «عموت». هرگاه از او می خواستم که به جبهه نرود می گفت «عموت» باید به دستور آقای خمینی عمل کنم. ما باید به جبهه برویم و در آنجا از اسلام و انقلابمان دفاع کنیم. عموت دوست دارد مانند مادرش فاطمه زهرا (س) گمنام باشد و می خواهد که هنگام شهادت من چادر مشکی به سر نکنید تا دشمنان شاد شوند. اکنون که علیرضا به جمع خانواده ما بازگشته در حقیقت خدا به داد دل من رسیده است که آرام شوم. او هنگام شهادت فقط 18 سال داشت.
    سرنوشت بنی صدر و عموت

    بعدازاینکه انقلاب پیروز شد علیرضا به خوبی بنی صدر را شناخته بود و روزی در اتوبوس بر سر بی کفایتی اش صحبت کرده بود. کسی گرفته بود او را زده بود و گوشش ورم کرده بود. من آن کسی که سیلی را به گوش فرزندم زده است را هرگز نمی بخشم وای کاش اکنون اینجا بود و می دید که بنی صدر خائن به چه سرنوشتی گرفتارشده و فرزندم چه سعادتی نصیبش شده است.
    دیدار با شهید پس از 32 سال
    عموت در حاج عمران ماند

    پس ازاینکه علیرضا به شهادت رسیده بود داود حیدری که فرمانده و هم رزمش بود به خانه مان آمد تا ماجرا را بگوید. داود برایم تعریف می کرد که در منطقه حاج عمران گرفتارشده بودند و تیری به سینه علیرضا اصابت می کند. علیرضا را روی برانکارد می گذارند و هنگامی که می خواهند او را به عقب بیاورند امدادگر شهید و داود حیدری نیز مجروح می شود. برای همین پیکر علیرضا در منطقه می ماند.
    دیدار با عموت را خواب دیده بودم

    جالب است بدانید دو روز پیش از اینکه بدانم پیکر فرزندم بازگشته است خوابی دیدم. امروز هنگامی که تابوتش را روبرویم قراردادند و پرچم را از روی تابوت برداشتند و پس ازاینکه وسایل همراه فرزندم را روی پیکر کفن پیچ شده اش قراردادند یادم افتاد خوابی دیده بودم دقیقاً در آن وسیله ای مانند پماد روی کفن فرزندم قرار دارد. هم اکنون یاد خواب دو روز پیشم افتادم.
    از خدا می خواهم به همه مادران شهدا و همسرانشان صبر بدهد. من در این سال ها ازآنجاکه گفته بودند فرزندم مفقودالاثر است برای اینکه آرام بشوم به زیارت شهدای گمنام می رفتم. خداوند متعال به مادران شهدای گمنام نیز سلامتی و صبر بدهد. ان شاءالله که مدافعان حرم موفق باشند. آن ها هم ادامه دهنده راه فرزندان ما هستند.
    مسئولان معراج شهدا پلاک، قمقمه و خمیردندان همراه شهید علیرضا کنی را به خانواده این شهید تقدیم کردند.

    منابع: خبرگزاری ایسنا، میزان

  2. صلوات


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود