صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: آیا احساس پدرانه یک دختر به یک مرد و ارتباط با او بد است؟

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۴
    نوشته
    21
    حضور
    2 روز 15 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    76

    آیا احساس پدرانه یک دختر به یک مرد و ارتباط با او بد است؟




    سلام به همه
    شاید تعداد کمی از شما مشابه مطلبی که میخوام براتون بازگو کنم رو شنیده باشید.
    حدود سه سال پیش با فردی آشنا شدم که کم کم نقشش تو زندگیم پررنگ شد تا جایی که دیگه بدون مشورت و تایید ایشون هیچ کاری نمیکردم.
    کمبود محبت نداشتم، تو مشکلات هم غرق نبودم، یه خانواده خوب و صمیمی داشتم، نمیدونم چی شد که با این فرد اینقدر صمیمی شدم!
    وضعیت طوری بود که من و ایشون تقریبا هرروز همو میدیدیم (البته بعضی روز ها ساعت ها و بعضی روز ها چند دقیقه)اون قدر به هم نزدیک شده بودیم که احساس میکردم میتونم به عنوان یه دوست خوب بهش تکیه کنم .
    یه راهنما و دوست فوق العاده بود ، تشویقم میکرد،درسامو پیگیری میکرد،بهم خیلی روحیه میداد(من همیشه تو درسام موفق بودم ولی از وقتی با ایشون آشنا شده بودم خیلی بهتر از اونیکه بودم شدم)؛مهمترین چیزتوزندگیم درسم بود و این فرد شیوه ی درست خوندن و باعلاقه و هدف و انگیزه درس خوندنو بهم یاد دادو همین بزرگترین دلیل وابستگی من به ایشون بود؛وقتی میدیدمش همه چیز رو فراموش میکردم -به هر حال هر آدمی توی هر سنی مشکلاتی داره -خلاصه اینکه خیلی بهشون وابسته شده بودم واقعا مثل پدرم دوستش داشتم و بارها بهش گفته بودم که برای من مثل پدرمه -
    یک سال گذشت و من همچنان احساس خوبی داشتم ولی یه چیزداشت کم کم ناراحتم میکرد، اینکه افراد زیادی صمیمیت مارو میدیدن'من هم برای اینکه سوء تعبیر نشه سعی کردم روابطمو محدود تر کنم وبیشترمراقب رفتارم باشم امابه هیچ عنوان فکرنمیکردم تصمیمم به حدی ایشون رو ناراحت کنه که بخواد بامن اینطور رفتار کنه؛
    متوجه میشدم که از من خیلی ناراحته ولی نمیتونستم دلیل تصمیممو بهش بگم؛خوب خجالت میکشیدم!
    هرروز که میگذشت رفتارش نسبت به من بدتر و خشن تر میشد،تا این که گاهی اوقات احساس میکردم اصلا منو نمیبینه و میدونستم که از به شدت ناراحت بودن من خبر داره اما با این حال به تحویل نگرفتن من ادامه میداد.
    چند ماه همینطور گذشت و چون ساعتها درهفته مجبور به تحمل هم بودیم بیشتربه اعصابمون فشار میومد، چند بار دعوامون شد و فکر این که دیگه به من اهمیت نمیده دیوونم میکرد وهمین باعث میشد ازش عذرخواهی کنم چون اصلا نمیتونستم تحمل کنم اما یه روز بدجوری پیش همه دعوامون شد طوری که من با همون حال اشک ریختن اونجا رو ترک کردم و دیگه به اونجا نرفتم و تا امروز ندیدمش.
    الان یک سال و نیم هستش که ندیدمش ولی هنوزم نتونستم فراموشش کنم؛ راستش خیلی پشیمونم از این که همه ی پل های پشت سرمو خراب کردم.
    بعدهمه ی اینهاتودرسام دچارضعف خیلی شدیدی شدم واز نظرروحی به حدی رسیده بودم که ساعت ها به یه گوشه ذل میزدم،مدتها بیخودی گریه میکردم، بیرون نمیرفتم، روابطمو تقریباباهمه بهم زده بودم حتی خانواده!- دیگه به درسو اینده هیچ فکری نمیکردم طوری که به یه دختر راضی به نمره قبولی تبدیل شده بودم .
    همه ی این ویژگی هاهنوزم درمن وجود داره والان هم بعداز این همه مدت خیلی دوست دارم بازهم ایشون رو ببینم،دوست دارم همه چیز رو جبران کنم اما نمیدونم وقتی منو ببینه چطور باهام برخورد میکنه؟؟؟
    هیچ وقت نتونستم دراین مورد با کسی مشورت کنم چون میدونستم از دختر بودن من چه نتیجه‌ای میگیرن و این بیشتر تنهایی رو برام سخت میکرد. خواهش میکنم کمکم کنید؛ میخوام دوباره درسمو بخونم و یه رتبه خوب توکنکور بیارم.
    به نظر شما این ارتباط صحیح بود؟
    1 - بله؛ لطفا راهنماییم کنید تا بتونم دوباره به روزهای قبل برگردم.
    2 - خیر؛ لطفا کمکم کنید فراموشش کنم، چون خودم به تنهایی موفق به این کار نشدم.
    ممنون از اینکه برای مطلب من وقت با ارزشتون رو میگذارید.
    باتشکر از همه.

  2. صلوات ها 7


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    1,118
    حضور
    37 روز 21 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    3880



    یه چیزی تعریف کردی اصلن سر نداره!اون اقا چند سالشه؟(شما احتمالن18-19 سالتونه چون میخاین کنکور بدین)کی هست؟من که درک نمیکنم چرا یه دختر میخاد با مردی باشه که همسن پدرشه!یعنی دوسش داری؟!متاهله؟
    با همین چیزایی که تعریف کردی نظرم اینه:
    چون میدونسته بهش وابسته شدی میخاسته یه کاری کنه ازش جدا بشی.تا خودشم راحتتر به زندگیش برسه.چون این رابطه را بدون اینده میدیده.و نمیخاسته اینده تورو هم خراب کنه.

    غم، مگر جز خاطر من، منزل و ماْوا نداری؟

    خوش بیا...خوش بیا...آسوده بنشین، بر دلم
    گر جا نداری…!

  5. صلوات ها 5


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۴
    نوشته
    21
    حضور
    2 روز 15 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    76



    درست حدس زدید من 19 سالمه.
    اما میخوام بدونم وضعیت تاهل و سن دقیق ایشون ربطی به نیت من برای ارتباط با ایشون داره؟
    من مطمئنم که ایشون قصد دور کردن من از خودشون رو نداشتن چون چندین بار بعد از دعوا وقتی که روابط خوب میشد از من میپرسیدن چرا مثل سابق نیستم. فکر نمیکنید شماهم فقط به دختر بودن من توجه کردید و نتیجه گرفتید؟
    چرا سر نداره؟ ...

  7. صلوات ها 2


  8. #4

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۳
    نوشته
    823
    حضور
    40 روز 22 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    3227



    نقل قول نوشته اصلی توسط mzahra758 نمایش پست ها
    میدونستم از دختر بودن من چه نتیجه‌ای میگیرن

    خب خواهر من کل قضیه ای که شما توضیح دادی اینه که :
    یه دختر نوزده ساله با یه آقایی همسن پدرشون رابطه داشتن و این رابطه حالشون خوب میکرده
    الان انتظار دارین به بقال سر کوچه توجه کنیم و نتیجه بگیریم؟؟؟


    باید از سمت خدا معجزه نازل بشود
    تا دلم ، باز دلم ، باز دلم ، دل بشود ...


  9. صلوات ها 6


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۴
    نوشته
    21
    حضور
    2 روز 15 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    76



    به نظرم نیازی به بقال سر کوچه نیست. ..
    من خیلی بیشتر از چیزی که شما بیان کردید توضیح دادم.
    به نظر شما اگه فردی مطلب منو نخونه و مستقیم نظر شمارو بخونه چه نتیجه‌ای میگیره؟،همون نتیجه‌ای رو میگیره که شما گرفتید یعنی یک نوع رابطه غیر از چیزی که بوده-یعنی همون نوع رابطه ای که من در تمام حرفام سعی میکردم بگم نیست.

  11. صلوات


  12. #6

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۳
    نوشته
    653
    حضور
    20 روز 1 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    9
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2349



    نقل قول نوشته اصلی توسط mzahra758 نمایش پست ها
    ه نظر شما این ارتباط صحیح بود؟
    1 - بله؛ لطفا راهنماییم کنید تا بتونم دوباره به روزهای قبل برگردم.
    2 - خیر؛ لطفا کمکم کنید فراموشش کنم، چون خودم به تنهایی موفق به این کار نشدم.
    ممنون از اینکه برای مطلب من وقت با ارزشتون رو میگذارید.
    باتشکر از همه.
    به نظر من 14 ساله اگه متوجه شده بودید این فرد خیلی برای درستون توضیحات مفیدی بهتون میده از اول رابطه رو محدود میکردید
    بنظرم از اول اول راهنمایی کردنشون، باید خودتون رو بیشتر حفظ میکردید و سنگین تر می بودید
    اینطوری می تونستید مدت بیشتری از اطلاعات مفیدشون استفاده کنید
    این رابطه تا حدودی صمیمی اشتباه بوده(پیشنهاد میکنم یکم تو خودتون جستجو کنید و با خودتون رو راست باشید)
    حالا هم که گذشته ها گذشته
    از خودتون بپرسید:
    تا کی میخواید به این موضوع فکر کنید؟پس هدفتون چی؟آیندتون چی؟؟
    اصلا این رفتار آیا کمک میکنه گذشتتون رو جبران کنید؟؟
    یه بار خونده بودم اگه یه خاطره ای به یادآوردنش عذابتون میده سعی کنید با یه کاری خودتون رو مشغول کنید مثلا بدوید و یا روی انقباض ماهیچه مثلا بازوتون تمرکز کنید
    برای من در موردی کارساز بوده...
    اینها فقط نظرات من بودند
    موفق باشید
    ویرایش توسط .me and God : ۱۳۹۴/۰۷/۱۹ در ساعت ۲۰:۰۴
    شکست مقدمه پیروزی است!
    ....
    «الهی، همنشین از همنشین رنگ میگیرد،خوشا آنکه با تو همنشین است...»


  13. صلوات ها 5


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۴
    نوشته
    21
    حضور
    2 روز 15 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    76



    نقل قول نوشته اصلی توسط ماه گردویی نمایش پست ها
    به نظر من 14 ساله اگه متوجه شده بودید این فرد خیلی برای درستون توضیحات مفیدی بهتون میده از اول رابطه رو محدود میکردید
    بنظرم از اول اول راهنمایی کردنشون، باید خودتون رو بیشتر حفظ میکردید و سنگین تر می بودید
    اینطوری می تونستید مدت بیشتری از اطلاعات مفیدشون استفاده کنید
    این رابطه تا حدودی صمیمی اشتباه بوده(پیشنهاد میکنم یکم تو خودتون جستجو کنید و با خودتون رو راست باشید)
    حالا هم که گذشته ها گذشته
    از خودتون بپرسید:
    تا کی میخواید به این موضوع فکر کنید؟پس هدفتون چی؟آیندتون چی؟؟
    اصلا این رفتار آیا کمک میکنه گذشتتون رو جبران کنید؟؟
    یه بار خونده بودم اگه یه خاطره ای به یادآوردنش عذابتون میده سعی کنید با یه کاری خودتون رو مشغول کنید مثلا بدوید و یا روی انقباض ماهیچه مثلا بازوتون تمرکز کنید
    برای من در موردی کارساز بوده...
    اینها فقط نظرات من بودند
    موفق باشید
    واقعا ممنونم که نظرتون رو گفتید.
    راستش من 16 ساله بودم و همیشه سعی میکردم در روابطم با ایشون حدوحدود رو رعایت کنم.
    اینکه میگم ایشون مثل پدرم بودن فقط حرف نیست، ایشون دید منو به زندگی عوض کردن و من به نوعی بخش اعظم تفکرات و عقایدم رو از ایشون کسب کردم به همین خاطر فراموش کردنشون برام سخته، اما همچنان دارم سعی میکنم و از راه حلی که بهم پیشنهاد کردی حتما استفاده میکنم.
    باز هم تشکر میکنم.

  15. صلوات ها 3


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۳
    علاقه
    خـــــــــــــــــــــــــــــــــدا
    نوشته
    1,401
    حضور
    77 روز 2 ساعت 12 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    6569



    سلام ...
    یکم میخوام رک صحبت کنم امیدوارم باجنبه باشی...

    به نظر من تو دوست داری بیشتر کسایی که جواب میدن گزینه 1 رو انتخاب کنن و راهنماییت کنن یا لاقل اینو بیشتر ترجیح میدی تا گزینه 2!!!

    نقل قول نوشته اصلی توسط mzahra758 نمایش پست ها
    خیلی ها تک بعدی به این مسئله نگاه میکنن.
    و باز فکر میکنم از نظر تو کسایی که گزینه 2 رو انتخاب میکنن احتمالا دارن تک بعدی نگاه میکنن!!!

    در هرصورت به نظر من همه گزینه 2 رو انتخاب میکنن ...
    و خب اینکه دلیل نخواستی واسه انتخابش ، معلومه خودتم موافقی که درست نبوده این رابطه و دلیل نمیخوای واسش،میخوای فراموش کنی!

    ولی یه سوال! کسی رو به چشم پدر می دیدی رو یه ساله نمیتونی فراموش کنی؟؟؟

    این یعنی رابطه غلط!!!!
    صمیمیتت بااون آقا،رابطه ت،گول زدن خودت درباره احساسی که پیدا کردی،باتجربه بودن اون آقا،وابسته کردن تو به خودش و.... همه اینا باعث حال الانت شده ...
    اینکه میگی درسات بهتر شده بودن واسه اینکه اون زمان وجود اون اقا به عنوان یه محرک و عامل انگیزه عمل میکرده ولی الان که نیست چون وابسته شده بودی به اون عامل دیگه حس درس رو نداری!
    اصلا نمیفهمم چه جوری نمیتونی یه مردمتاهل هم سن باباتو فراموش کنی؟؟؟
    تو باید ازش متنفر باشی که علیرغم این همه تفاوت سنی و با آگاهی تموم از کاراش و... وارد زندگیت شده و احساستو و خودتو درگیر خودش کرده و رفته پی زندگیش انگار نه انگار ... دریغ از ذره ای انسانیت!
    نه اینکه دنبال راه حل باشی واسه فراموش کردنش....
    به هرحال اگه میخوای فراموشش کنی بهتره یکم به خودت خانوادت موقعیتت فکر کنی ببینی واقعا سهم تو فکر کردن به یه مرد میانساله که تازه رفته، سهم تو اینه یا بیشتر از این؟؟؟



    Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ و اُفــوِّضُ أمری إلَی الله إنّ ✿الله✿ بصیــــــــرٌ بالعباد Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
    {。^◕‿◕^。}

  17. صلوات ها 9


  18. #9

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,523
    حضور
    174 روز 19 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58304



    با نام و یاد دوست






    آیا احساس پدرانه یک دختر به یک مرد و ارتباط با او بد است؟








    کارشناس بحث: استاد امین


  19. صلوات ها 3


  20. #10

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۳
    علاقه
    روانشناسی؛ قرآن ؛فلسفه؛ کلام
    نوشته
    892
    حضور
    31 روز 12 ساعت 16 دقیقه
    دریافت
    52
    آپلود
    2
    گالری
    0
    صلوات
    4649



    نقل قول نوشته اصلی توسط mzahra758 نمایش پست ها
    سلام به همه
    شاید تعداد کمی از شما مشابه مطلبی که میخوام براتون بازگو کنم رو شنیده باشید.
    حدود سه سال پیش با فردی آشنا شدم که کم کم نقشش تو زندگیم پررنگ شد تا جایی که دیگه بدون مشورت و تایید ایشون هیچ کاری نمیکردم.
    کمبود محبت نداشتم، تو مشکلات هم غرق نبودم، یه خانواده خوب و صمیمی داشتم، نمیدونم چی شد که با این فرد اینقدر صمیمی شدم!
    وضعیت طوری بود که من و ایشون تقریبا هرروز همو میدیدیم (البته بعضی روز ها ساعت ها و بعضی روز ها چند دقیقه)اون قدر به هم نزدیک شده بودیم که احساس میکردم میتونم به عنوان یه دوست خوب بهش تکیه کنم .
    یه راهنما و دوست فوق العاده بود ، تشویقم میکرد،درسامو پیگیری میکرد،بهم خیلی روحیه میداد(من همیشه تو درسام موفق بودم ولی از وقتی با ایشون آشنا شده بودم خیلی بهتر از اونیکه بودم شدم)؛مهمترین چیزتوزندگیم درسم بود و این فرد شیوه ی درست خوندن و باعلاقه و هدف و انگیزه درس خوندنو بهم یاد دادو همین بزرگترین دلیل وابستگی من به ایشون بود؛وقتی میدیدمش همه چیز رو فراموش میکردم -به هر حال هر آدمی توی هر سنی مشکلاتی داره -خلاصه اینکه خیلی بهشون وابسته شده بودم واقعا مثل پدرم دوستش داشتم و بارها بهش گفته بودم که برای من مثل پدرمه -
    یک سال گذشت و من همچنان احساس خوبی داشتم ولی یه چیزداشت کم کم ناراحتم میکرد، اینکه افراد زیادی صمیمیت مارو میدیدن'من هم برای اینکه سوء تعبیر نشه سعی کردم روابطمو محدود تر کنم وبیشترمراقب رفتارم باشم امابه هیچ عنوان فکرنمیکردم تصمیمم به حدی ایشون رو ناراحت کنه که بخواد بامن اینطور رفتار کنه؛
    متوجه میشدم که از من خیلی ناراحته ولی نمیتونستم دلیل تصمیممو بهش بگم؛خوب خجالت میکشیدم!
    هرروز که میگذشت رفتارش نسبت به من بدتر و خشن تر میشد،تا این که گاهی اوقات احساس میکردم اصلا منو نمیبینه و میدونستم که از به شدت ناراحت بودن من خبر داره اما با این حال به تحویل نگرفتن من ادامه میداد.
    چند ماه همینطور گذشت و چون ساعتها درهفته مجبور به تحمل هم بودیم بیشتربه اعصابمون فشار میومد، چند بار دعوامون شد و فکر این که دیگه به من اهمیت نمیده دیوونم میکرد وهمین باعث میشد ازش عذرخواهی کنم چون اصلا نمیتونستم تحمل کنم اما یه روز بدجوری پیش همه دعوامون شد طوری که من با همون حال اشک ریختن اونجا رو ترک کردم و دیگه به اونجا نرفتم و تا امروز ندیدمش.
    الان یک سال و نیم هستش که ندیدمش ولی هنوزم نتونستم فراموشش کنم؛ راستش خیلی پشیمونم از این که همه ی پل های پشت سرمو خراب کردم.
    بعدهمه ی اینهاتودرسام دچارضعف خیلی شدیدی شدم واز نظرروحی به حدی رسیده بودم که ساعت ها به یه گوشه ذل میزدم،مدتها بیخودی گریه میکردم، بیرون نمیرفتم، روابطمو تقریباباهمه بهم زده بودم حتی خانواده!- دیگه به درسو اینده هیچ فکری نمیکردم طوری که به یه دختر راضی به نمره قبولی تبدیل شده بودم .
    همه ی این ویژگی هاهنوزم درمن وجود داره والان هم بعداز این همه مدت خیلی دوست دارم بازهم ایشون رو ببینم،دوست دارم همه چیز رو جبران کنم اما نمیدونم وقتی منو ببینه چطور باهام برخورد میکنه؟؟؟
    هیچ وقت نتونستم دراین مورد با کسی مشورت کنم چون میدونستم از دختر بودن من چه نتیجه‌ای میگیرن و این بیشتر تنهایی رو برام سخت میکرد. خواهش میکنم کمکم کنید؛ میخوام دوباره درسمو بخونم و یه رتبه خوب توکنکور بیارم.
    به نظر شما این ارتباط صحیح بود؟
    1 - بله؛ لطفا راهنماییم کنید تا بتونم دوباره به روزهای قبل برگردم.
    2 - خیر؛ لطفا کمکم کنید فراموشش کنم، چون خودم به تنهایی موفق به این کار نشدم.
    ممنون از اینکه برای مطلب من وقت با ارزشتون رو میگذارید.
    باتشکر از همه.
    سلام

    چنین ارتباطی صحیح نبوده؛ اما نه به این خاطر که بگوییم خدایی ناکرده شما قصد خاصی از این رابطه داشتید. دوست داشتن ها همیشه ناشی از غریزه جنسی و یا حتی داشتن حس همسرانه نیست و می تواند به شکل های دیگری مثل دوستی پدرانه یا ... هم بروز کند. به خصوص در خانم ها که جنبه عاطفی آنها قوی تر است این اتفاق بیشتر می افتد و چه بسا با پسری وارد رابطه می شوند بدون اینکه قصد خاصی داشته باشند. در مورد شما هم ممکن است همین مسئله صادق باشد؛ یعنی با اینکه شما نگاه جنسیتی یا همسرانه به ایشان نداشته اید و مثل پدر به او نگاه می کرده اید، اما به دلیل وجود رفتارهای خاص در ایشان که مورد علاقه شما بوده و به نحوی نیازهای عاطفیتان را جبران می کرده، به ایشان علاقه مند شده اید.

    اما چرا این رابطه با اینکه نگاه جنسیتی در آن نبوده بد است؟
    اصلی ترین علت آن این است که فرد مورد نظر با شما نامحرم بوده و نه شرع و نه عرف چنین علاقه و رابطه ای را نمی پذیرد. درست که است که شما او را مثل پدر خود می دانستید و با همین نگاه به او علاقه داشتید؛ اما معلوم نیست که نگاه ایشان هم به شما چنین نگاهی بوده باشد. حتی نمی توان ضمانت کرد که در آینده هم این نگاه به همین صورت باقی بماند و به سمت دیگری نرود. لذا اگر شما به آن رابطه ادامه می دادید جدای از اینکه ممکن بودن کوله بار گناهتان ناخودآگاه سنگین شود، از لحاظ اجتماعی هم با مشکلات زیادی مواجه می شدید؛ چنانچه برخی از این مشکلات را در حین همان رابطه دیدید و اصلا همان ها هم موجبات جدایی شما از ایشان را فراهم کرد. تازه این گوشه ای مشکلات این رابطه بوده که شما چشیده اید. بعد از مدتی وابستگی عاطفی شما به ایشان خود معدن مشکلات عدیده ای می شد که شاید مهار کردن آن غیر ممکن بود. حتی با چنین ارتباطی وضعیت ازدواج شما هم در معرض خطر قرار می گرفت؛ چون نه شما می توانستید فردی را به همسر بپذیرید و نه اینکه همسر آینده شما می توانست چنین علاقه ای را تحمل کند.

    بنابراین خدا را شکر کنید که تصمیم درستی گرفتید و قبل از اینکه مشکلات شما بیشتر شود این رابطه را تمام کردید و نباید حسرت آن را بخورید؛ بلکه باید تمام تلاش خود را بکنید که او را به طور کلی فراموش کنید. برای فراموش کردن ایشان هم بهترین گزینه گذر زمان است؛ البته به شرطی که به دلتان بفهمانید چنین رابطه ای اشتباه بوده تا دیگر حسرت رابطه با او را نخورد؛ وگرنه اگر دائم یاد او را تازه کنید، گذر زمان هم نمی تواند یاد او را از ذهن شما پاک کند. در کنار این، فکر کردن به ازدواج با یک فردی که از لحاظ های مختلف با شما تناسب داشته باشد کمک زیادی در این فراموشی می کند. لذا از همین الان به خواستگارهایی که برای شما می ایند به طور جدی فکر کنید و سعی کنید هر چه زودتر یکی از آنها را که مناسب شما بودند انتخاب کنید. استفاده از تکنیک های منحرف کردن ذهن نیز به شما کمک می کند؛ به این صورت که هر موقع ایشان به فکر شما آمد خود را به کاری مشغول کنید و نگذارید فکر کردن به او ادامه پیدا کنید. اگر چیزی هست که شما را یاد او می اندازد از خود دور یا حتی معدوم کنید. نزدیک شدن به خدا و اهل بیت و طلب یاری از آنها را فراموش نکنید که کمک زیادی به شما خواهد کرد.

    پیروز و سربلند

    ویرایش توسط امین : ۱۳۹۵/۰۱/۲۶ در ساعت ۱۸:۴۴

  21. صلوات ها 6


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود