صفحه 1 از 7 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: مسابقه کشتی نجات ویژه ماه محرم .:❖:. بخش جملات کوتاه شعر و نثر.:❖:.

  1. #1

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,197
    حضور
    143 روز 16 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93048

    مسابقه کشتی نجات ویژه ماه محرم .:❖:. بخش جملات کوتاه شعر و نثر.:❖:.




    مسابقه کشتی نجات

    .:.:.: بخش جملات کوتاه شعر و نثر :.:.:.


    لطفا آثار خود را که مربوط به بخش
    جملات کوتاه شعر و نثر می باشد در این تاپیک قرار دهید
    قبل از ارسال اثر حتما تاپیک اطلاع رسانی مسابقه را ملاحظه نمایید



  2. صلوات ها 12


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۳
    نوشته
    137
    حضور
    4 روز 14 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    21
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    617



    سلام
    مسابقه خوب و جالبیه .

  5. صلوات ها 6


  6. #3

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    1. آب بی حسین تشنه ماند.


    2. آدمهای از جنس حسین، بی حسین، دیگر نماندند.

    3. اشکِ بر حسین، ماتمِ برخود است.

    4. اشک حسینی، شورترین سرشک.

    5. اصحاب، اگر عمر جاوید می داشتند باز فدائیش بودند.

    6. اصغر مثل پدر، شش ماه در رحمِ دنیا ماند.

    7. اكبرِ حسين، كه رفت، حسين رفتن را آغاز كرد.

    8. اگر اشك نبود، در اندوه حسين، دل تا آخر مي سوخت.

    9. اگر حسين نبود، چه بود؟!

    10. اگر عباس زنده مي بود، شرم او را مي كشت.

    11. امیری حسین، نِعمَ الامیر.

    12. آنقدر حسين بي كس شد كه بي سر شد.

    13. آنگونه امام بر تو تکیه کند که بی تو بگوید: کمرم بشکست.

    14. آیا کسی هست خود را یاری کند؟!

    15. ایمانِ بی حسین، اسلام هم نیست.

    16. اینبار نیز قرآن را بر نیزه کردند.

    17. با حسین قاموس عشق، بیکران واژه یافت.

    18. با حسین هر اصغری اکبر شد.

    19. بر دهانش چوب زدند و شراب ریختند و او قرآن میخواند.

    20. برادرِ حسین، تشنه بر دار رفت.

    21. برادر یعنی عباس.

    22. براي سروري، سر بايد داد.

    23. بی اندوه حسین، هیچ سُروری پایدار نیست.

    24. بی حسین، حسِ بودن نیست.

    25. بی عشق حسین، هیچ انسانی تکریم نشد.

    26. بی کرب و بلا، بکربلا هیچ کس نرسید.

    27. پیامبر انگار گفته بود: تا می توانید آزار دهید!.

    28. تنهای تنها شده!، فرجام حسینی بودن است.

    29. جانِ عقل را، شمرِ نفس گرفت.

    30. جز حسین، همه لاف عشق زدند.

    31. جَون، نماینده ما در کربلا.

    32. حرّ، نامی که در کربلا معنی گرفت.

    33. حرف حسین: اشک بر مظلوم، خشم بر ظالم.

    34. حسين همچنان كشته مي شود!

    35. حسین آنگونه رفت تا تو نیز آنگونه روی.

    36. حسینِ بی زینب، قرآن صامت بود.

    37. حسین تا آنجا بالا رفت که، تا، برنمی داشت.

    38. حسین تشنه رفت تا تو سیراب شوی.

    39. حسین خال آفرینش، یزید خِلط خلقت.

    40. حسین خونِ دل داد، زینب خونِ دل خورد.

    41. حسین در قتلگاه آب خواست تا بگوید: دشمنم انسان نیست.

    42. حسین را در ساحل رود، تشنه کشتند.

    43. حسین را کشتند، تا رسالت بی مزد نماند!!.

    44. حسین که بی عباس برگشت، بعد رفت، و دیگر بر نگشت.

    45. حسین نبود، بودن بود.

    46. حسین، معنای زنده بدون را زنده کرد.

    47. حسینیان جان دادند و یزیدیان جان کندند.

    48. حمد خدای را که مصیبت زده حسینمان کرد.

    49. خاکِ کربلا، خاکی ترین خاک.

    50. خدا بهشتِ خدائيان را از خاک کربلا می سازد.

    51. دانا! از حسین چه می دانی؟!

    52. در خرابه، پدر سر بر دامن دختر گذاشت.

    53. در دجله، آلاله ها تشنه ماندند.

    54. در طفّ، دلها، تفتیده گشت.

    55. در عاشورا هم نماز، بهترین کار بود.

    56. در عاشورا، همه اوجها شکوفا شد.

    57. در غروب عاشورا، خورشید، چه صبورانه خون گریست.

    58. در كربلا، سرو عشق تا ابد سيراب شد.

    59. در کربلا، کار بالا گرفت.

    60. در مسلخ، گونه های حسین گل انداخته بود.

    61. در نینوی، نی، بی نوا شد.

    62. رقیه، گنج خرابه شد.

    63. زينب، در آخرين منزل حسين، سر برخاك گذاشت.

    64. ستاره ها در شام، خرابه را آسمان کردند.

    65. سر حسين بر دامن مادرش بريده شد.

    66. سر حسین هنوز سنگ می خورَد.

    67. سرچشمه کوثر، اشک بر حسین است.

    68. سردار آن است که سرش بر دار است.

    69. سید شهیدان شهادت داد که قاتلم، حیوان نیز نیست.

    70. شام، شومترین جای زمین.

    71. شام، همچنان شام است و تاريك.

    72. عاشورا روز نبود روزگار بود.

    73. عاشورا: شعور، حماسه، عشق.

    74. عاشورا، پرشورترین عیش بود.

    75. عاشورا، زینتِ زینب شد.

    76. عاشورا، سکوت عقل است و فریاد عشق.

    77. عباس، عبوس بر ستمکاری.

    78. عباس، فلسفه بودنش را فدای حسین کرد!

    79. عباس، ماه بني آدم.

    80. علی فرزند حسین تا زنده بود گریست.

    81. غروب، آینه خون خداست.

    82. غنچه عشق، در کربلا باز شد.

    83. قاسم، شهد شهادت مکید و كندوي عشق را عسل بخشيد.

    84. کاف، کربلا، «هیعص»، همه آنچه هست و نیست.

    85. کربلا صبورترین سرزمین.

    86. کوفه گریست و شام خندید و هردو تنها تماشا کردند.

    87. گودی قتلگاه، برج فلک الافلاک است.

    88. لعنِ بر یزید، خشم بر همه زشتیهاست.

    89. اللهِ اکبر، اکبر را هدیه حسین کرد.

    90. ما أنقَصَ ذکرُ الحسینِ لِلعیش.

    91. ما را شفيع باش در «یوم الورود»، آنروز که فقط می آیند.

    92. محرم ماه نبود خورشید بود.

    93. الها! از اشک بر ماتمش، نهال عشق را سیراب کن!

    94. هركس از كربلا رفت يا به عمق دوزخ رفت يا بر بام بهشت.

    95. هیچ کس جز بر خویش، ستم نکرد.

    96. وفا یعنی ریختن آب بر آب!.

    97. وقتی تشنه می شوی بگو: سلام بر حسین!.

    98. ياران حسين يا با خون رفتند يا با اشك.

    99. یزید نبود، نبودن بود.

    100. بر حسين تنها بايد گريست، قلم بشكن! لب فرو بند!


  7. صلوات ها 10


  8. #4

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    عشق الهی 1
    زینب، خواهر حسین نبود! حسین، برادر زینب نبود! حسین امام زینب بود و زینب شیعه حسین!
    شیعه تا شنید امامش شعری زمزمه می کند که هنگامه رفتن نزدیک است ...
    مَا أَقْرَبَ الْوَعْدَ مِنَ الرَّحِيلِ‏ چقدر قرار کوچ نزدیک است! ... [1]
    از خود بی خود شد و بر زمین افتاد و امامش او را بهوش آورد و سرش را بر دامانش گذاشت و شیعه اشک می ریخت و امام اشکهایش را با انگشتش می رُفت. و زینب می گفت:
    «ای کاش پیش از این مرده بودم! امشب مادرم مرد و جدم و پدرم و برادرم! تو زندگی بودی حال که می روی نبود همه نبودنها را بیکباره احساس می کنم! وای از این مصیبت! باور کن که بزرگترین مصیبت رفتن توست ای پنجمین و آخرین ...» همچنان شیعه می نالید و ندبه می کرد و می گریست و امام اشک می روفت!
    حسین گفت:
    «زینبم! جدم از من بهتر بود. پدرم از من بهتر بود. مادرم از من بهتر بود؛ و برادرم از من بهتر بود و همه مرگ را چشیدند و خاک آنها را دربرگرفت!»
    بعد از آن، دست زینب را گرفت بلند نمود، او را نزد سجاد آورد و نشاند و سر پسرش را بر دامان او گذاشت و ...
    بعد از امامی، از امامی دیگر حمایت کن! یکی که تنها شد و رفت، نگذار دیگری تنها شود و برود. بیش از آن که فکر کنی باید سرت را بر دامانش بگذاری، سرش بر دامانت بگذار!
    و شیعه کتک خورد و تحقیر شد و گرسنگی کشید ولی هرجا که رفت، آنچنان از امام گفت و فطرتها را بر سپاه تاریکی شوراند که مسیر یازده روز، چهل منزل شد! و شام را شوم ابلیس کرد و دشمن مجبور به تکریم و بدرقه شد و ...
    زینب که از مدینه می رفت غزالی بود و حال زالی شده بود که شوهرش او را نشناخت و زینب گفت:
    «منم زینب همسرت!»
    و سجاد که از بیماری رهایی یافت سر از دامانش که برداشت، زینب رفت که رفت!


    [1] يَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلٍ * كَمْ لَكَ بِالْإِشْرَاقِ وَ الْأَصِيلِ‏
    مِنْ طَالِبٍ وَ صَاحِبٍ قَتِيلٍ * وَ الدَّهْرُ لَا يَقْنَعُ بِالْبَدِيلِ‏
    وَ كُلُّ حَيٍّ سَالِكٌ سَبِيلِ * مَا أَقْرَبَ الْوَعْدَ مِنَ الرَّحِيلِ‏
    وَ إِنَّمَا الْأَمْرُ إِلَى الْجَلِيل‏
    اى روزگار، اف بر دوستى تو * چه بامدادان و شبانگاهان‏
    كه ياران و دنيا جويان را كشته‏اى‏ * و روزگار عوض نمى‏پذيرد
    و همه زندگان راه مرا مى‏پيمايند * چقدر قرار کوچ نزدیک است!
    فرمان به دست پروردگار جليل است‏





  9. صلوات ها 10


  10. #5

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    عشق الهی 2
    میخواست اولین قربانی باشد و پدرش نیز می خواست اولین قربانی، جانش، علی، باشد. ولی دیگران شرم داشتند زنده باشند و پسران خورشید، سر بر افق بگذارند!
    و علی صبوری کرد تا همه ی غیر بنی هاشم وظیفه پاسداری به اوج رساندند.
    بنی هاشم نیز احترام بزرگان خود را داشتند. اول فرزندان عقیل و بعد جعفر به میدان رفتند و بعد فرزندان امام علی و بعد فرزندان حسن و بعد فرزندان حسین و در آخر حسین. ولی شوق قربان امام شدن، علی را واداشت تا این احترام را نپذیرد و پس از آخرین از غیر بنی هاشم از محضر امام اذن رفتن بگیرد.
    و امام که اجازه ها را بخاطر کرامتی که داشت با تأنی و مکث می داد، اجازه علی را سریع تر از هر کس داد که نباید در دادن جان، مکثی کرد و تأملی داشت: نبی از حسین بود و حسین از نبی و علی شبیه نبی بود، پس علی جان حسین بود.
    و حسین آنچنان پرسوز نفرین کرد که دود سوزش تا قیام قیامت دنیای دنیاداران را پر التهاب نمود:
    «بارالها! گواه باش كه به جانب ايشان نوجوانى رهسپار است كه در صورت و سيرت و گفتار، شبيه‏ترين مردم به پيامبر تو بود و ما هرگاه مشتاق ديدار پيامبرت مى‏شديم، به چهره او مى‏نگريستيم. خدايا بركات زمين را از ايشان بازدار و در بهره‏مندى چند روزه (دنيا) ميانشان تفرقه افكن و هر يك را به راهى جدا وادار و فرمانروايان را از ايشان راضى مگردان. زيرا اين گروه ما را دعوت كردند كه ياريمان كنند ولى به دشمنى و جنگ با ما برخاستند.» سپس بر سر عمر سعد فریاد زد:
    «چته؟! خدا خويشاوندى‏ات را قطع كند و كار تو را خجسته نسازد و كسى را بر تو چيره كند كه در بستر، سرت را ببرد، همچنان كه خويشاوندى مرا بريدى و پيوند مرا با رسول خدا رعايت نكردى.»
    و علی رفت و حسین نگاهش را به دنبالش دوخت و وقتی کامش را از کام خشکیده اش سیراب نمود و دوباره راهیش نمود، اینبار حسین فقط منتظر بود و منتظر باز هم منتظر ... ناگاه صدایی که باید می آمد، آمد:
    «خداحافظ پدرم!» و سرش بر یال اسب افتاد. و پلکان اسب با خون علی سنگین شد و علی را برد میان کینه توزان خورشید و آنها هرچه نفرت از روشنی داشتند بر تن بی جان علی کوفتند و وقتی حسین رسید دید شبیه ترین به نبی، شبیه ترین به خود او شده است در گودال عروج! اربا اربا قطعه قطعه.
    دیگر دو دست پرلرز و دو پای سست و کمری که به سختی راست می شد نمی توانست علی را بردارد و خوب بود جوانان بین هاشم بودند که علی را بر در خیمه رسانند.
    ولی وقتی نوبت به خورشید رسید تا سر بر افق بگذارد، و وقتی بدنش را در آن گودال با شمشیر و نیزه و تیر و سنگ و اسب کوفتند و کوفتند و باز کوفتند دیگر نبود جز بیمار کربلا که سه روز بعد تکه های بدن را در قبر بچیند.
    و علی را پایین پای پدر گذاشت تا مشتاق ترین پروانه، خفته ترین باشد در اشکهای یخ زده شمع در اوج ظلمت بیداد.


  11. صلوات ها 9


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۳
    علاقه
    خـــــــــــــــــــــــــــــــــدا
    نوشته
    1,400
    حضور
    76 روز 22 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    6565



    1. عکس،فیلم،خاطره... که حرم نمی شود برای من.... من لحظه ای کربلا را آرزو کردم!!!!



    2.آقاجان کربلایت دوراست خیلی دور...پاهایم توان آمدن ندارند ولی دلم این چیزها سرش نمی شود،هر روز که می گیرد،بغض میکند،می شکند،هوس می کند بیاید کربلا بی بلیــــــــط، بی دعــــوت




    3.آن زمان که حسین شهید شد،خدا تصمیم گرفت قطعه ای از بهشت را به روی زمین بیاورد نامش شد کربلا...


    4.حسین جان،هرسال یک اربعین عزا می گیرم برای دیدنت...ولی سهم من باز می شود دیدن عکس حرمت ...

    امسال چله عاشقی گرفتم قبل از محرمت .... می شود این محرم سهم من حرم شود نه عکس حرمت؟؟؟




    5.آقا جان دیگر خجالت می کشم بگویم کربلا ندیدم،یعنی آدم هم انقدر بی لیاقت می شود؟؟؟؟؟

    ویرایش توسط ترگل : ۱۳۹۴/۰۷/۱۷ در ساعت ۲۰:۴۳


    Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ و اُفــوِّضُ أمری إلَی الله إنّ ✿الله✿ بصیــــــــرٌ بالعباد Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
    {。^◕‿◕^。}

  13. صلوات ها 10


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۴
    نوشته
    26
    حضور
    1 روز 6 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    66



    1.محرم آمده ای دل ، وقت ، وقت عزاست، چشم تر میخواهد و دل روضه ... تو نه رخت عزا برداشتی، نه چشم گریه ،این بار هم میخواهی از کربلا جا بمانی ؟؟ !!!!

    2.کربلا میدانی هر روز سلام میدهم تا شاید روزی چشمم به گنبدت بیفتد هنوز وقتش نرسيده؟؟این بار اذن نمیخواهم من بی اذن می آیم میدانم حسین آبرویم را نمی ریزد...

    3.محرم تا محرم ،روضه به روضه، هیئت به هیئت، هنوز ولی چشمم به گنبدت نیفتاده،هنوز دلم نمی لرزد ،هنوز حسین (ع) را نشناختم!


    4.میدانی دلیل دلتنگی من برای محرم هایت چه بود؟؟ هر محرم فکر میکردم این محرم حری دوباره برای حسین میشوم اما حیف عمر شدم و ملک ری فریبم داد!



    5.کودک شش ماهه ات هنوز دلش آب ميخواهد!!رباب هنوز به دنبال قطره آبی برای نوزادش است،و عباس هنوز نمی داند بی آب چطور به خیمه بيايد!!!هنوز صدای قرآن خواندنت از بالای نیزه به گوش ميرسد!!!حسين بعد از این همه سال مظلومیتت را میبینیم و چیزی نمی گوییم،این بار هم در کربلا تنها ماندی صدایم کن،آقا من کوفی نیستم،تنهایت نمی گذارم!
    ویرایش توسط در حسرت کربلا : ۱۳۹۴/۰۷/۱۷ در ساعت ۲۰:۵۰

  15. صلوات ها 10


  16. #8

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    عشق الهی 3
    آهای عقیل! زنی را می شناسی که از خاندان شجاعان باشد و شیرپسرانی بیاورد؟
    من که نیستم در آن وادی پرگرگ که ذوالفقارم فغانشان را به آسمان برد، می خواهم شیرپسرانی این چنین کنند!
    و این چنین شد که فاطمه، شد ام البنین با چهار شیرپسر که همه پسران خورشید بودند: عثمان، جعفر، عبد الله و عباس.
    در این میان عباس، به فضلیتی برتری یافت و ابوالفضل شد که دلِ تفتیده های طف، غبطه اش خوردند.
    تفتیده های طف، گوی کرنش بر خورشید را از همه شهیدان ربوده بودند و ابوالفضل در این میان بیشتر ربوده بود تا بسیار دل ربوده باشد از همه آنها که مُهجه بدست در صف قربانی اند.
    عباس آماده نبردی میشد که قد رشیدش را و قلب نترسش را از فاطمه کلبی و از علی محمدی به ارث برده بود. انتظار بود آنچنان به جماعت انبوه گرگ بزند که ملخ ها شوند در تندر باد! ولی ...
    حسین از او خواست همه مقدراتش را بر هم زند و از خیال مبارزه بیرون آید و برای بعد رفتن حسین، برای تشنگی اطفال که معلوم نبود دشمنان کی و چقدر به آنها آب و نان دهند فکری بکند.
    عباس چه بجنگد و یا که نه، از این انبوه لشگر سایه ها چیزی کاسته نمی شد. ولی ذراری رسول خدا شاید از عطش نمی مردند.
    همان مشک حسین را بر دوش انداخت و با همراهی حسین به انبوه کمانداران زد تا به میان شریعه رسید و شاید هم دشمن با خود گفت بگذارید بیاید و مشکش را پر کند، هنگامه برگشت داغ آب را بر دلش می گذاریم و بعد داغش را بر دل حسین خواهیم گذاشت.
    و این گونه شد که هر دو داغدار شدند و شرم این داغ باعث شد که خود بخواهد قبرش در جمع اصحاب نباشد. خود را مقصر می دانست. با احساس تقصیر به آستان حسینی چشمانش را بست و این چنین شد که شد باب الحسین.
    باب الحسین، باب اظهار تقصیر به درگاه ربوبی است که حسین جلوه اوست. تقدیر عباس این چنین رقم خورد و عجب تقدیری!! و چه عمیق می دید پدرش!
    و عباس شد قمر ستارگان هاشمی! و قمر همه نورش را از حسین دارد و این اوج فروتنی، می شود مهتاب شبهای من و تو که راه را بیابیم و شبهای غیبت، بهانه گمگشتیمان نباشد!


  17. صلوات ها 9


  18. #9

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    عشق الهی 4
    قاسم الان 13 سال دارد. دو ساله بود که پدرش را مسموم کردند و حق قربی را بنیکویی!! پاس داشتند.
    قبلترها که در خانه حدیث عمو به میان می امد و دشمن و پاس حق قربی، او می گفت:
    «تا من شمشير به دست داشته باشم عمويم كشته نخواهد شد!»
    غیر بنی هاشم کسی نمانده بود و فرزندان عقیل و جعفر و پسران خورشید نیز همه رفته بودند. نوبت به گلهای حسنی رسیده بود. و قاسم مشتاق ترینشان بود که نزد عمو آمد.
    حسین که می دانست قاسم از پی چه سویش آمده او را در آغوش گرفت و سخت فشرد و سخت تر گریست و قاسم نیز گریست هر که دید نیز گریست. عمو آنچنان بر گل زاده گریست که بی حال شد و زانو بر زمین زد. و در آخر هم اجازه میدان به قاسم نداد. می گفت:
    «تو نشان برادر منی! تسلای دل منی!» قاسم بوسه بر دست و پای عمو می زد و اصرار و اصرار بر نوشیدن مرگ، جام عسل، که شیرین تر از عسل و این شد که حسین اجازه داد و قاسم با همان لباس عربی بی زره و کلاه و با یک جفت نعلین که بند یکی از آندو پاره شده بود. و با شمشیری که بدستش بزرگ می نمود، روانه شد چون آب در کویر و چون باد در نی زارهای خشک و چون آتش که خرمنهای ستم را سوازند و سوزاند تا که فریادش بلند شد:
    «عموجان!» و عمو عقابی شد و پرید و شیری که که حمله برد. اطراف قاسم غوغایی شد خاک از زمین آنچنان برخواست که معلوم نبود دشمن کجاست و قاسم کجاست. خاک که نشست، قاسم پاشنه بر زمین می کشید و سرش را در آغوش عمو دید و اشک حسرت حسین که می گفت:
    «سوگند که بر عمو سخت است از او یاری بخواهی، نتواند پاسخت بدهد. پاسخت بدهد ولی تو را سودی نبخشد! در روزی که دشمنانم بسیار و یارانم اندکند!»
    حسین بی توان تر از هر وقت، سینه قاسم را به سینه چسبانده بود که از زمین بلندش نمود و راهی خیمه شهیدان شد.
    پاهای قاسم بر زمین کشیده می شد.


  19. صلوات ها 9


  20. #10

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,740
    حضور
    11 روز 11 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    47
    آپلود
    141
    گالری
    208
    صلوات
    8477



    عشق الهی 5
    خورشید که از آسمان، کمر بر خاک گذاشت و از اسب بر زمین افتاد. پیاده، سواره های بیشمار را از دور خود می پراند و آنها مدام تیغ بر خورشیدِ خاکی، می کشیدند آنقدر که زخمهایش او را نشاند. سایه های پیرامونش در ترس و خشم، مبهوت بودند و بوی خون شامه اشان را لبریز ساخته بود. و زنان و کودکان حرم، ضجه می زدند که در این میان کودکی تلاش می کرد تا خود را به میان معرکه برساند. زینب او را به سختی گرفته بود. کسی نزدیک حسین شد شمشیرش را آماده ساخته بود تا با ضربتی کار حسین را بسازد.
    کودک خود راهانید و به ا؛وش عمویش رسانید و دستش را حمائل کرد و گفت:
    «حرامزاده! وای بر تو! عمویم را می خواهی بکشی؟!» و شمشیر که فرود آمد، شاخه یاس را برد و پشت عمو انداخت و فریاد زد:
    «مادر!» عمو، عبد الله، این گل حسنی را در آغوش فشرد و به او گفت:
    «اى زاده برادرم، بر آنچه بر تو نازل شد شكيبا باش و از اين كار رضاى خداى را بجوى! كه خداوند تو را به پدران نيكوكارت ملحق خواهد ساخت! به رسول خدا و على و حمزه و جعفر و حسن» و بعد گفت:
    «اى كاش مرده بودم و اين منظره را نمى ديدم» آنگاه دستانش را بلند كرد و گفت:
    «پروردگارا! اگر چند صباحى آنان را برخوردار ساختى، پس از آن ايشان را پراكنده ساز و در راههاى گوناگون قرارشان ده؛ و هرگز واليان را از آنان خوشنود مگردان! چرا كه اينان ما را دعوت كردند تا يارى دهند، اما پس از آن با ما از سر دشمنى بر آمدند و ما را كشتند!»
    در این بین حرمله با تیری سر از تن عبد الله جدا نمود! عبد الله ده سال بییش نداشت که در آغوش حسین دست و سرش جدا شد و بعد آرامید!


  21. صلوات ها 9


صفحه 1 از 7 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود