جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: سید پا برهنه

  1. #1

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,407
    حضور
    108 روز 20 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    753
    صلوات
    7225

    سید پا برهنه




    بسم الله الرحمن الرحیم




    روایاتی از زندگانی سردار
    شهید سید حمید میرفضلی

    سید پا برهنه

    سید غلامرضا (حمید) میرفضلی
    ولادت: 1335/رفسنجان/کرمان
    شهادت:1362/جزیره مجنون/عملیات خیبر



    سید پا برهنه

  2. صلوات ها 8


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,407
    حضور
    108 روز 20 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    753
    صلوات
    7225



    سید پا برهنه

    بی بی همه چیز را مهیا می کرد.چای، قند، شیرینی و ... تا وقتی که آقا سید علی رحمت آبادی روضه می خواند، کسی از پای منبر تکان نخورد و فقط گوش کند.
    آقا سید علی هم هر هفته می آمد و روضه می خواند.
    بی بی اسم بچه ها را می گفت که برای هر کدام شان به اسم روضه بخواند و سید هم همین کار را می کرد.
    اما وقتی به اسم سید حمید می رسید به آقا سید علی می گفت برایش روضه پنج تن بخواند.


    منبع: کتاب سید پابرهنه / فانوس 4


    ویرایش توسط *طهورا* : ۱۳۹۴/۰۷/۰۲ در ساعت ۱۶:۳۳
    سید پا برهنه

  5. صلوات ها 8


  6. #3

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,407
    حضور
    108 روز 20 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    753
    صلوات
    7225



    سید پا برهنه

    پمپ بنزین آتش گرفت و خیلی زود آتش به بقالی کنار پمپ رسید.
    خانه ی صاحب بقالی پشت مغازه اش بود و زن و بچه اش درون خانه در محاصره ی آتش گرفتار شده بودند.
    سید حمید که توی جمع دوستانش بود، وقتی زبانه های آتش را دید بلند شد و رفت زن و بچه ی بقال را از دل آتش کشید بیرون.
    وقتی آمد توی خانه دست هایش سوخته بود و با یک دستمال روی سوختگی را بسته بود. خیلی اصرار کردم که بگوید چرا دست هایش سوخته؛ دست آخر ماجرای آتش گرفتن بقالی را تعریف کرد و گفت: دلم نیومد زن و بچه ی بی گناه بقال توی آتش بسوزد.

    ََ
    ********************

    سید رضا - برادر بزرگش - را که ساواکی ها شهید کردند و خبرش به سید حمید رسید، مدام گریه می کرد و خودش را می زد.
    بی بی گفت: مادر چرا گریه می کنی و خودت را می زنی؛ همین طور که داشت گریه می کرد، گفت: مگه برادرم کشته نشده؛ مگه برادرمو نکشتن، مگه نمرده؛
    - نمرده... شهیده شده. اگر اشتباه کرده بود، می مرد. اما چون راه درست را رفته و صداقت داشته شهید شده. همه ی ما باید شهید بشیم.
    حرف های بی بی که تمام شد گریه اش قطع شد؛ با حرف های بی بی سید حمید مفهوم شهادت را فهمید.
    گفت: وقتی بی بی این طور بگه، ما چی بگیم...؛


    منبع: کتاب سید پا برهنه/ فانوس 4




    سید پا برهنه

  7. صلوات ها 7


  8. #4

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,407
    حضور
    108 روز 20 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    753
    صلوات
    7225



    سید پا برهنه

    با کامیون به منطقه رفت و آمد می کردم و وسایل مورد نیاز جبهه را به آن جا می رساندم.
    یک روز آمد پیشم و گفت: شما که می ری جبهه، منو هم راه خودت می بری منطقه ی جنگی؟
    از حرف زدنش معلوم بود چیزی درباره ی جبهه نمی داند.
    وقتی خواست ببرمش جبهه، قبول کردم و بهش گفتم ساعت هشت صبح روز بعد بیاید ساختمان هلال احمر تا با هم برویم.
    می خواستم قبل از ساعت هشت، تا سید نیامده راه بیافتم و با خودم ببرمش.
    نیمه های شب بود که بیدار شدم و رفتم به کامیون و وسایل سرکشی کنم که دیدم یک نفر گوشه حیاط نشسته.
    جلوتر رفتم، دیدم سید حمید است. از ساعت چهار صبح آمده و گوشه ی حیاط نشسته بود تا با خودم ببرمش جبهه.


    ********************

    اوایل جنگ در گروه جنگ های نامنظم با شهید چمران همکاری می کرد.
    شب های که می خواست بخوابد با همان لباسی که تنش بود می رفت بیرون سنگر و روی سنگ ریزه ها می خوابید.
    یا شب بهش گفتم: چرا این کار رو می کنی؟ چرا توی سنگر نمی خوابی؟
    جواب داد: بدن من خیلی استراحت کرده. خیلی لذت برده. حالا باید اینجا ادبش کنم.


    منبع: کتاب سید پابرهنه / فانوس 4



    سید پا برهنه

  9. صلوات ها 2


  10. #5

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    1,407
    حضور
    108 روز 20 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    27
    آپلود
    0
    گالری
    753
    صلوات
    7225



    سید پا برهنه

    سه شبانه روز آر .پی .جی بر می داشت و می رفت دور و بر بلدوزر تا به قول خودش تامین بلدوزر باشد. توی این مدت حتی یک لحظه هم نخوابیده بود.
    بعد از چند روز، وقتی دیدمش پیراهنش پاره بود و بدنش پر از زخم های عمیق.
    شب قبل کنار خاکریز نشسته بود که راننده نه تنها رویش خاک ریخته بود بلکه با تیغ بلدوزر تمام بدنش را پاره پاره کرده بود.
    با قیافه ی درهم و گرفته یک لبخند گوشه ی لبش نشاند و گفت: شانس آوردم نجات پیدا کردم...
    حالا هر چی اصرار می کردم که بیاید یک پیراهن نو بپوشد، گفت: نه ... همین خوبه.
    دست آخر هم همان را شست و دوخت و دوباره پوشید.


    منبع: کتاب سید پابرهنه / فانوس 4


    سید پا برهنه

  11. صلوات ها 2


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود