صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: حضرت اسحاق و عیسو و یعقوب

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۴
    نوشته
    77
    حضور
    3 روز 10 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    114

    اشاره حضرت اسحاق و عیسو و یعقوب




    سلام
    در تاریخ های یعقوبی و طبری آمده است که وقتی حضرت اسحاق پیر شد و نابینا گشت دوفرزند ایشان عیسو و یعقوب بودند که عیسو را فرستاد برای شکار آهو تا اورا برکت دهد اما چون مادرشات یعقوب را بیشتر دوست داشت به او گفت از له بز یا گوسفندی را بکش و خورشتی بساز و آن را نزد اسحاق ببر تا تورا برکت دهد و اینچنین شد که یعقوب آن را پیش پدرش برد و اسحاق او را با عیسو اشتباه گرفت و او را به پیامبری رساند حال سوال بنده اینست که مگر پیامبری از جانب خدا نیست؟ سوال دوم اینکه چرا این کتاب های تاریخ معتبر این مزخرفات رو چاپ کردند؟
    باتشکر
    ویرایش توسط سیده راضیه : ۱۳۹۴/۰۶/۳۱ در ساعت ۱۹:۰۰

  2. صلوات


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,515
    حضور
    174 روز 16 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58289



    با نام و یاد دوست






    حضرت اسحاق و عیسو و یعقوب








    کارشناس بحث: استاد ممسوس


  5. صلوات


  6. #3

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    علم
    نوشته
    1,261
    حضور
    24 روز 16 ساعت 58 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2646



    با سلام و احترام

    قبل از اینکه وارد بحث شویم بهتر است اصل گزارش را بیان کرده سپس آن را بررسی کنیم. در اغاز به گزارش یعقوبی میپردازیم.

    ... پس از وفات ابراهيم در شام، اسحاق بجاى او بود و رفقا دختر بتوئيل را بزنى گرفت و او باردار شد و حملش سنگين گرديد. پس خداى عز و جل باسحاق وحى فرمود كه من از شكمش دو امت و دو قوم بزرگ بيرون آورم و كوچك را از بزرگ بزرگتر سازم. رفقا، عيصو و يعقوب را توأمان زاييد و عيصو پيش از يعقوب [بيرون آمد] و يعقوب پس از او بيرون آمد و پاشنه او با پاشنه عيصو بود و يعقوب ناميده شد ( چون یعقوب پاشنه عیصو را گرفته بود او را یعقوب نامیدند)
    و در حين ولادت ايشان اسحاق شصت ساله بود. و اسحاق عيصو را دوست داشتى و رفقا يعقوب را. اسحاق در وادى جادو( نام منطقه ای است) ساكن شد و چشمانش از ديدن تار گشته بود ( نابینا شده بود) پسر خود عيصو را گفت شمشير و كمان خود را گرفته بصحرا رو شکاری براى من بگير تا بخورم و پيش از آنكه بميرم تو را دعاى بركت كنم. رفقا مادرش سخن اسحاق را شنيد و يعقوب را گفت براى پدرت خورشى بساز، بسوى گله بشتاب و دو بزغاله بگير و خورشى بساز و نزديك پدرت ببر تا دعاى بركتش بر تو واقع شود
    گفت ترسم كه مرا لعنت نمايد. مادرش گفت اگر تو را لعنت نمايد لعنت تو بر من باد. يعقوب رفت و دو بزغاله گرفت و آن دو را سر بريد و خورشى ساخت و نزديك پدر برد، و چون دستان عيصو پرمو بود يعقوب پوست دو بزغاله را بر بازوان خود بست و چون خورش را نزديك پدر نهاد اسحاق گفت آواز آواز يعقوب است ليكن دستها دستهاى عيصو است، سپس او را دعاى بركت و سرورى بر برادرانش گفت. آنگاه عيصو از شكار بازآمد و شکار خود را آورد. اسحاق گفت كسى را كه پيش از تو خورشم داد دعاى بركت گفتم و مبارك خواهد بود. عيصو گفت برادرم يعقوب فريبم داد. اسحاق باو گفت او را بر تو و ديگر برادرانش سرورى دادم. سپس او را دعا كرد و گفت در سرزمين فراز منزل گزينى و اسحاق يعقوب را فرمود كه به حران رود و نزد لابان بن [بتوئيل بن ناحور] برادر ابراهيم باشد. اسحاق از عيصو بر يعقوب بيم داشت و باو فرمود كه از دختران كنعانيان زن نگيرد. يعقوب به حران نزد خالوى خود لابان رفت. عمر اسحق صد و هشتاد و پنج سال بود.[1]
    [1] . تاریخ یعقوبی ، ترجمه ج 1 ص 28-29





  7. صلوات


  8. #4

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    علم
    نوشته
    1,261
    حضور
    24 روز 16 ساعت 58 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2646



    اکنون به گزارش طبری توجه نمایید

    ...عيص و يعقوب توأم بودند و مادرشان رفقا دختر بتويل بود و هنگام تولدشان از عمر اسحاق شصت سال گذشته بود و عيص زودتر از شكم مادر در آمد و اسحاق چنانكه گفته‏اند يعقوب را بيشتر دوست داشت و رفقا مادرشان به يعقوب دلبسته بود و پنداشته‏اند كه يعقوب عيص را در كار قربانى كه پس از پيرى و ضعف چشم اسحاق به فرمان وى آوردند فريب داد و بيشتر دعاى اسحاق خاص يعقوب شد و به دعاى پدر بركت متوجه وى شد و اين، عيص را خشمگين كرد و برادر را به كشتن تهديد كرد و يعقوب به فرار از او پيش خال خود لابان به بابل رفت و لابان رعايت او بكرد و دو دختر خويش ليا و راحيل را بدو داد كه آنها را با دو كنيز و دوازده پسر خويش و خواهرشان دينا به شام به مقر پدران خود برد و با عيص آشتى كرد و او زمين را به يعقوب وا گذاشت و در شام برفت تا به سواحل رسيد و از آنجا سوى روم شد و مقر گرفت و چنانكه گويند شاهان يونانى از اعقاب وى بودند

    همچنین طبری از سدى روايت كرده‏اند كه اسحاق زنى گرفت كه در يك شكم آبستن دو پسر شد و چون خواست بزايد دو پسر در شكم وى نزاع كردند و يعقوب خواست پيش از عيص در آيد و عيص گفت: «به خدا اگر پيش از من بروى در شكم مادر بمانم و او را بكشم» و عيص پيش از او در آمد و يعقوب پاشنه عيص را گرفت و بيرون شد و او را عيص ناميدند كه عصيان كرد و پيش از يعقوب در آمد و آن ديگر را يعقوب نام دادند كه وقت آمدن عقب عيص گرفته بود. يعقوب در شكم بزرگتر بود ولى عيص پيش از او در آمد.

    و دو پسر بزرگ شدند و عيص به نزد پدر محبوب‏تر بود و يعقوب پيش مادر محبوبتر بود و عيص شكارچى بود و چون اسحاق به پيرى رسيد و چشمش نابينا شد به عيص گفت: «پسرم، گوشت شكارى به من بخوران و نزديك من بيا تا ترا دعا كنم چنانكه پدرم مرا دعا كرد.» عيص مردى پر موى بود و يعقوب مو نداشت و عيص به طلب شكار برون شد و مادرش كه سخن اسحاق شنيده بود گفت: «پسرم به سوى گله رو و بزى سر ببر و بريان كن و پوست آنرا به تن كن و پيش پدر بيار و بگو من پسرت عيصم.» يعقوب چنين كرد و چون بيامد گفت: «پدر بخور.» اسحاق گفت: «تو كيستى؟» گفت: «من پسر تو عيصم.» گويد: اسحاق او را لمس كرد و گفت: «لمس لمس عيص است اما بوى يعقوب دارد.» مادر گفت: «اين پسرت عيص است او را دعا كن» اسحاق گفت: «غذاى خويش بيار.» يعقوب غذاى خويش بياورد و اسحاق از آن بخورد و گفت: «نزديك بيا» يعقوب نزديك شد و اسحاق دعا كرد كه پيمبران و شاهان از اعقاب وى باشند و يعقوب برفت و عيص بيامد و گفت: «شكارى را كه خواسته بودى آوردم

    اسحاق گفت: «پسرم، برادرت يعقوب جلوتر از تو آمد.» و عيص خشمگين شد و گفت: «به خدا او را ميكشم.» اسحاق گفت: «پسرم يك دعا مانده بيا براى تو بگويم.» و دعا كرد كه نسلش چون خاك فراوان باشد و هيچكس جز خودشان پادشاهشان نشود.
    و مادر يعقوب بدو گفت: «پيش خال خود برو.» كه بيم داشت عيص او را بكشد و او سوى خال خود رفت و شب راه مى‏پيمود و روز نهان مى‏شد.[1]




    [1] . تاریخ طبری، ترجمه ج 1 ص 239-242





  9. صلوات ها 2


  10. #5

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,899
    حضور
    84 روز 13 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40511



    نقل قول نوشته اصلی توسط navid69 نمایش پست ها
    سلام
    در تاریخ های یعقوبی و طبری آمده است که وقتی حضرت اسحاق پیر شد و نابینا گشت دوفرزند ایشان عیسو و یعقوب بودند که عیسو را فرستاد برای شکار آهو تا اورا برکت دهد اما چون مادرشات یعقوب را بیشتر دوست داشت به او گفت از له بز یا گوسفندی را بکش و خورشتی بساز و آن را نزد اسحاق ببر تا تورا برکت دهد و اینچنین شد که یعقوب آن را پیش پدرش برد و اسحاق او را با عیسو اشتباه گرفت و او را به پیامبری رساند حال سوال بنده اینست که مگر پیامبری از جانب خدا نیست؟ سوال دوم اینکه چرا این کتاب های تاریخ معتبر این مزخرفات رو چاپ کردند؟
    باتشکر

    با سلام
    آنچه را که شما در طبری و یعقوبی یافته اید کلام نادرستی است که از عهد عتیق گرفته شده
    تاریخ و داستان زندگى اسحاق در عهد عتیق در سفر پیدایش به تفصیل بیان شده و از او به عنوان فرزندى یاد شده است که خداوند پیش از تولد و در هنگام پیرى والدینش وعده تولد او را به ابراهیم داده بود و چون این خبر باعث خوشحالى وى و همسرش ساره گردید، این مولود را اسحاق یعنى «خنده» نام نهادند و 8 روز پس از تولد به فرمان خداوند او را ختنه کردند. هنگامى که اسحاق را از شیر گرفتند ابراهیم به این مناسبت جشن بزرگى برپا کرد.
    در عهد قدیم ناسازگارى میان اسماعیل و اسحاق و رانده شدن اسماعیل و مادرش از خانه گزارش شده است.
    در عهد جدید نیز از زبان پولس نقل شده که اسحاق در کودکى مورد آزار برادر پدرى خود اسماعیل قرار گرفت و خداوند به ابراهیم دستور داد که کنیزش هاجر و پسرش اسماعیل را از خانه بیرون کند، زیرا از نظر آنان پسر کنیز نمى تواند، مانند پسر زن آزاد از دارایى ابراهیم ارث ببرد.

    بر خلاف بیشتر مفسران مسلمان و ظاهر آیات قرآن، کتاب مقدس در داستان امتحان ابراهیم، ذبح را به اسحاق نسبت داده و آورده است: خداوند به ابراهیم فرمان داد یگانه پسرش اسحاق را به سرزمین «موریا» برده، وى را در آنجا بر سر یکى از کوهها به عنوان هدیه سوختنى قربانى کند. یهود این ویژگى را از دلایل برترى اسحاق (ع) بر اسماعیل (ع) مى دانند.
    بر اساس گزارش همین کتاب اسحاق در سن 40 سالگى به سفارش پدرش و با وساطت خادم او با دختر پسر عموى خود «ربکا» (دختر بتوئیل بن ناحور) ازدواج کرد. ثمره این ازدواج پس از 20 سال نازایى دو پسر همزاد به نامهاى «عیسو» و «یعقوب» بود.

    پس از سپرى شدن 137 سال، اسحاق درحالى که پیر و نابینا شده بود، خواست از میان دو فرزندش یکى را به جانشینى خود برگزیند، که یعقوب با اقدام زیرکانه اى این مقام را نصیب خود کرد.
    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  11. #6

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    نوشته
    10,899
    حضور
    84 روز 13 ساعت 22 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    40511



    طبرى در تاریخ خود مى گوید: «علماى پیشین اسلام اختلاف کرده اند در اینکه آن فرزندى که ابراهیم (ع) مامور به قربان کردن او شد کدام یک از دو فرزندش بوده، بعضى گفته اند اسحاق بوده، و بعضى دیگر گفته اند اسماعیل، و بر طبق هر دو قول از رسول خدا (ص) نیز روایت وارد شده و ما اگر در بین این دو دسته روایات یک دسته را صحیح مى دانستیم البته بر طبق همان حکم مى کردیم ولیکن روایات هیچکدام بر دیگرى از جهت سند ترجیح ندارد، لذا ناگزیر بر طبق آن روایاتى حکم مى کنیم که موافق با قرآن کریم است، و آن روایاتى است که مى گوید فرزند نامبرده، اسحاق بوده، چون قرآن کریم دلالتش بر صحت این دسته از روایات روشن تر است، و این قول بهتر از قرآن استفاده مى شود.»

    طبرى رشته کلام را ادامه داده تا آنجا که مى گوید: «اما اینکه گفتیم دلالت قرآن بر صحت این دسته از روایات روشن تر است براى این بود که قرآن پس از ذکر دعاى ابراهیم خلیل (ع) در موقع بیرون شدن از میان قوم خود با ساره به سوى شام، مى فرماید: "إنی ذاهب إلى ربی سیهدین* رب هب لی من الصالحین" (صافات/ 99- 100) و این دعا قبل از آن بود که اصلا به هاجر برخورد کند، و از او فرزندى به نام اسماعیل به وجود آید.
    آن گاه دنبال این دعا اجابت دعایش را ذکر مى کند، و او را به وجود غلامى حلیم بشارت مى دهد، و سپس مساله خواب دیدن ابراهیم (ع) مبنى بر اینکه همین غلام را پس از رسیدن به حد رشد ذبح مى کند بیان مى فرماید.
    و از آنجایى که در قرآن کریم بشارت به فرزند دیگرى به ابراهیم داده نشده، و در پاره اى از آیات مانند آیه "و امرأته قائمة فضحکت فبشرناها بإسحاق و من وراء إسحاق یعقوب؛ و زن او ایستاده بود. [از خوشحالى] بخندید و ما وى را به اسحاق و از پى اسحاق به یعقوب مژده دادیم." (هود/ 71) و آیه "فأوجس منهم خیفة قالوا لا تخف و بشروه بغلام علیم فأقبلت امرأته فی صرة فصکت وجهها و قالت عجوز عقیم؛ پس [در دلش] از آنان بیمناک شد. گفتند: مترس، و او را به [تولد] پسرى دانا مژده دادند." (ذاریات/ 28) صراحتا بشارت را درباره ولادت اسحاق ذکر مى کند ناگزیر باید هر جا بشارت دیگرى در این باره دیده شد حمل بر ولادت همین فرزند کنیم.»

    آن گاه مى گوید: «کسى اشکال نکند به اینکه این ادعا با بشارت تولد اسحاق از ابراهیم (ع) و تولد یعقوب از اسحاق نمى سازد، و چون بشارت تولد اسحاق توأم با بشارت به تولد یعقوب ذکر شده پس فرزند مورد بحث اسماعیل بوده، براى اینکه صرف توأم ذکر شدن این دو بشارت دلیل بر این نیست که فرزند مورد بحث اسماعیل بوده، ممکن است اسحاق بوده، و یعقوب قبل از جریان قربانى شدن از اسحاق به دنیا آمده باشد، و اسحاق پس از تولد یعقوب به حد سعى رسیده باشد.
    و نیز کسى اشکال نکند به اینکه اگر مقصود از فرزند مورد بحث اسحاق باشد به طور مسلم این جریان در غیر کعبه رخ مى داد، و حال آنکه در روایات دارد ابراهیم (ع) دید که قوچى به خانه کعبه بسته شده براى اینکه ممکن است قوچ را از شام به مکه آورده و به خانه خدا بسته باشند.»

    طبرى در پیرامون این بحث، متوجه این نکته نشده که ابراهیم (ع) در موقع مهاجرتش به شام تنها از خدا فرزند صالحى خواست، و قید نکرد که این فرزند صالح از ساره باشد یا از غیر او، و با این حال هیچ اجبارى نیست به اینکه ما بشارت بعد از این دعا را بشارت بر ولادت اسحاق از ساره بدانیم.
    این هم که گفت: «چون در چند مورد بشارت به فرزند، بشارت به ولادت اسحاق است پس باید هر جاى دیگر قرآن بشارت به فرزندى به ابراهیم دیدیم حمل بر ولادت اسحاق کنیم» صرف نظر از اشکالى که در خود آن موارد هست اصولا این حرف قیاس بدون دلیل است، بلکه نه تنها دلیلى بر صحت آن نیست، دلیل بر خلافش هم هست، و آن این است که در آیات مورد بحث بعد از آنکه خداوند ابراهیم را به وجود فرزندى بشارت مى دهد، و سپس مساله ذبح را ذکر مى کند، مجددا بشارت دیگرى به تولد اسحاق مى دهد، و با این حال هر کسى مى فهمد که بشارت اولى مربوط به تولد فرزند دیگرى غیر اسحاق بوده، و الا حاجتى به ذکر بشارت دومى نبود.
    و از آنجایى که علماى حدیث و تاریخ اتفاق دارند بر اینکه اسماعیل قبل از اسحاق به دنیا آمده ناگزیر باید گفت آن بشارتى هم که قبل از بشارت ولادت اسحاق و قبل از مساله ذبح ذکر شده بشارت به تولد اسماعیل است.

    تورات بر خلاف قرآن کریم که کمال اعتناء را به داستان ابراهیم (ع) و دو فرزند بزرگوارش (ع) نموده، این داستان را با کمال بى اعتنایى نقل کرده است، و تنها شرحى از اسحاق که پدر بنى اسرائیل است بیان داشته، و از اسماعیل جز به پاره اى از مطالب که مایه توهین و تحقیر آن حضرت است یادى نکرده، تازه همین مقدار هم که یاد کرده خالى از تناقض نیست، یک بار گفته که «خداوند به ابراهیم (ع) خطاب کرد که من نسل تو را از اسحاق منشعب مى کنم.» بار دیگر گفته که: «خداوند به وى خطاب کرد که من نسل تو را از پشت اسماعیل جدا ساخته و به زودى او را امتى بزرگ قرار مى دهم.»
    یک جا او را انسانى وحشى و ناسازگار با مردم و خلاصه موجودى معرفى کرده که مردم از او مى رمیده اند، انسانى که از کودکى نشو و نمایش در تیراندازى بوده و اهل خانه پدر، او را از خود رانده بودند. و در جایى دیگر درباره همین اسماعیل (ع) گفته که: «خدا با او است.»

    حسن خزّاز گفت:از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
    بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند،ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
    حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
    ( صفات الشيعه ص 8 )

  12. #7

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    علم
    نوشته
    1,261
    حضور
    24 روز 16 ساعت 58 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2646



    با سلام و احترام
    و عرض پوزش از تاخیر در پاسخگویی

    بنده اصل گزارش تاریخی را نقل کردم تا خودتان در مورد ان قضاوت کنید. اکنون ان را بررسی میکنیم. دو گزارش تقریبا با هم شباهت دارد و اختلاف کمی در ان دیده میشود که به ان خواهیم پرداخت.

    نکته اول: اینکه در هر دو گزارش بیان شده است که یعقوب پاشنه پای عیصو را گرفته بود و چون عقب او و با گرفتن پاشنه از شکم مادرش خارج شد او را یعقوب نامیدند. ایا میتوان چنین گزارشی را باور کرد. جالب تر اینکه طبری اورده است که این دو زمانی که جنین بودند و در شکم مادر با هم به نزاع برخاستند و یعقوب خواست از شکم مادر خارج شود که عیصو گفت اگر تو اول به دنیا بیایی من در شکم مادر میمانم و او را میکشم از این رو یعقوب کوتاه امد و عیصو اول از شکم خارج شد ایا این مطلب را میتوان پذیرفت یا جزء اسرائیلیات و خرافات است.

    نکته دوم : در دو گزارش طبری و یعقوبی سخن از دعای برکت است نه پیامبری زیرا اسحاق گفت برای من غذایی بیاور تا من برای تو دعای برکت کنم این امر ربطی به پیامبری ندارد زیرا پیامبری و نبوت یک امر الهی است که از جانب خداوند اهدا میشود البته برخی از مورخین مثل مستوفی در تاریخ گزیده از ان تعبیر به پیامبری نمودند[1] اما منابع دیگر چنین مطلبی را بیان نکردند.

    نکته سوم : مادر یعقوب به او میگوید خورشی برای پدرش مهیا کند تا دعای برکت عوض عیصو بر یعقوب واقع شود و یعقوب میگوید میترسم پدرم مرا لعنت کند و مادرش میگوید اگر لعنت کرد لعنت او بر من باشد. ایا میتوان گفت یک پیامبر الهی پیامبری را لعنت کند؟ ان هم به جهت اینکه قرار است دعا بر شخص دیگری واقع شود. ایا از یک پیامبر الهی بر میآید که به پدرش بخواهد حقه بزند و خود را جای برادرش جا بزند.


    [1] . مستوفی تاریخ گزیده ص 33





  13. #8

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    علم
    نوشته
    1,261
    حضور
    24 روز 16 ساعت 58 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2646



    نکته چهارم : فریب دادن حضرت اسحاق ایا میتوان باور کرد که پیامبر خدا فرزند خود را نشناسد تا جایی که با پوشیدن پوست بزغاله تصور کند یعقوب، عیصو است؟( زیرا دستان عیصو پر مو بود) ایا میتوان باور کرد که یعقوب پیامبر پدرش را فریب دهد و با پوشیدن پوست بز خودش را به جای برادرش عیصو معرفی کند؟ ایا میتوان باور کرد که همسر اسحاق دروغ بگوید و حضرت یعقوب وقتی پدرش پرسید که هستی بگوید عیصو هستم مگر پیامبران معصوم نیستند پس چطور میتوان قبول کرد که حضرت یعقوب به پدرش دروغ بگوید؟ ایا دعا در باره کسی که به دروغ خود را به جای شخص دیگر معرفی کند مستجاب است ان هم اگر برای پیامبری باشد که البته نیست. همچنین حضرت اسحاق چگونه پیامبری است که از پیامبر پس از خود خبر ندارد و با یک دعا یا ازمایش فرزندش بخواهد به او پیامبری را اعطا کند در حالی که نبوت منصبی الهی است.

    نکته پنجم: با نقل این گزارش تاریخی اینگونه تصور میشود که خدا اول پیامبری را خواسته به عیصو بدهد اما یعقوب نگداشته و او پیامبری را تصاحب کرده است پس دعای برکت ربطی به پیامبری ندارد و گزارش مزبور صحت تاریخی ندارد.

    بنابر این تا اینجا مشخص شد که این مطالب جز خرافات و اسرائیلیات چیزی نیست که در منابع تاریخی آمده است. اکنون به کتب دیگر مراجعه کنیم.

    متاسفانه اینکه این مطالب خرافی در اکثر منابع تاریخی وجود دارد و چون طبری و یعقوبی قبل از مورخان دیگر این مطالب را بیان کردند دیگران هم از انان نقل کردند از باب مثال یاقوت حموی در معجم البلدان میگوید زمان ولادت یعقوب و عیصو با هم نزاع داشتند که این نزاع را حضرت اسحاق میدیده و گفته اعقب یا یعقوب یعنی تو عقبتر از عیصو از شکم مادر بیرون بیا[1] که این هم جزو خرافات است. عجیب اینکه یاقوت حموی سخنی از شکار و پوست بزغاله و غیره نیست.


    [1] . یاقوت حموی، معجم البلدان ، ج 3 ص 97





  14. #9

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    علم
    نوشته
    1,261
    حضور
    24 روز 16 ساعت 58 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2646



    البته در برخی از منابع تضاد را مشاهده میکنیم مثلا ابن خلدون در تاریخ خود از دوستی این دو برادر سخن گفته است[1] و مقدسی در البدء و التاریخ میگوید من جریان تولد یعقوب در حالی که پاشنه پای برادرش را بگیرد را قبول ندارم.[2]

    مقریزی در امتاع السماع[3] و ابن قتیبه در المعارف[4] از مجادله دو برادر و نحوه تولد کذایی سخنی نگفته اند.

    پس این گزارشات در منابع تاریخی ضدو نقیض است و برخی مثل مقدسی اصلا ان را قبول ندارند.

    برخی از منابع نبوت و پیامبری حضرت یعقوب را پس از ازدواج او و امدنش به فلسطین میدانند. بلعمی در تاریخنامه اورده است که وقتی یعقوب پس از سالها دوری از وطن با زنان و فرزندانش به فلسطین باز گشت با برادرش اشتی کرد و پس از یک سال به پیامبری رسید و پیروان متعددی یافت.[5]

    بنابر این گزارش تاریخی پیامبری حضرت یعقوب ربطی به جریان دعای برکت ندارد زیرا سالها بعد از ان واقعه حضرت یعقوب به پیامبری رسید.


    [1] . تاریخ ابن خلدون ج 1 ص 39

    [2] . البدء والتاریخ فسوی، ترجمه ج 1 ص 448

    [3] . مقریزی، امتاع الاسماع، ج 4 ص 144

    [4] . ابن قتیبه، المعارف؛ ص 38

    [5] . بلعمی تاریخنامه، ج 1 ص 197





  15. #10

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    علم
    نوشته
    1,261
    حضور
    24 روز 16 ساعت 58 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2646



    اعتقاد یهودیان

    مسلم میتوان گفت این مطالب از اعتقادات یهودیان است که در مورد پیامبران الاهی گفته شده و از این قبیل کم نیست. متاسفانه این مطالب در منابع و کتب تاریخی ما راه پیدا کرده است از این رو برخی از منابع تاریخی نیاز جدی و مبرم به پالایش دارد. یهودیان به عیصو برادر حضرت یعقوب نگاه مثبت و خوبی ندارند و او را به عنوان کسی که میخواهد حق نبوت را از صاحب ان یعنی حضرت یعقوب بستاند معرفی میکنند. یهودیان در مورد یعقوب معتقدند او پیامبری را در قالب دعای برکت با حقه و فریب از پدرش حضرت اسحاق گرفت و در تورات سفر پیدایش فصل 32 در فقرات 24 تا 30 معتقدند حضرت یعقوب با خداوند کشتی گرفت و بر او غلبه نمود و پیامبری را به زور از خداوند اخذ نمود.[1]

    این مطالب گوشه ای از اعتقادات تحریفی یهودیان است که به تعبیر ما اسرائیلیاتی است که در منابع تاریخی اسلام راه یافته است.


    [1] . تورات، سفر پیدایش فصل 23 فقرات 24 تا 30





صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود