صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خاطرات استاد قرائتی... از یاسوج تا هامبورگ!

  1. #1

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,199
    حضور
    144 روز 6 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93054

    خاطرات استاد قرائتی... از یاسوج تا هامبورگ!




    خاطرات استاد قرائتی... از یاسوج تا هامبورگ!

    از امام حسين چه بخواهم؟

    در بعضى شب ‏هاى جمعه كه در نجف بودم توفيقى بود كه به كربلا مى ‏رفتم و در حرم امام حسين عليه السلام به مناجات مى‏ پرداختم. از آنجا كه دعا زير گنبد امام حسين عليه السلام مستجاب اس، از استادم پرسيدم: در آنجا چه دعا و درخواستى از خدا داشته باشم؟. ايشان گفتند: دعا كن هر چه مفيد نيست، علاقه ‏اش از دل تو بيرون رود. بسيارند كسانى كه علاقه مند به كارى هستند كه بى ‏فايده است.
    در دعا نيز مى ‏خوانيم: «اعوذ بك مِن عِلم لاينفع» خداوندا! از علم بدون منفعت به تو پناه مى‏برم.
    خدا را شاكرم كه به جز قرآن و تفسير به بسيارى از علوم غير مفيد علاقه ‏اى ندارم.
    وظيفه كدام است‏
    وقتى دوره سطح را در حوزه تمام كردم، متحيّر مانده بودم كه چه برنامه ‏اى براى خودم داشته باشم.
    دوستانم به درس خارج فقه رفتند، امّا من سرگردان بودم. بالاخره تصميم گرفتم جوان‏ هاى محل را به خانه ‏ام دعوت كنم و براى آنان اصول دين بگويم.
    تخته سياهى تهيه كردم و مقدارى هم ميوه و شيرينى خريده و شروع به دعوت كردم.
    بعد ديدم كار خوبى است ولى يك دست صدا ندارد، طلبه ‏ها مشغول درس هستند و جوان ها رها و مفاسد بسيار؛ در فكر بودم كه آيا كار من درست است يا كار دوستان. من درس را رها كرده به سراغ جوان ها رفته ‏ام و آنها جوان ها را رها كرده به سراغ درس رفته ‏اند. تا اينكه يكى از فضلاى محترم روزى به من گفت: در خواب ديدم كه به من گفتند: لباست را بپوش تا خدمت امام زمان عليه السلام برسى. به محضر آقا رسيدم، امّا زبانم گرفت؛ به شدّت ناراحت شدم تا اينكه زبانم باز شد. از آقا سؤال كردم: الآن وظيفه چيست؟. فرمودند: وظيفه اين است كه هر كدام از شما تعدادى از جوان ها را جمع كنيد و به آنها دين بياموزيد. با اين مطلب اميدوار شدم و به كارم ادامه دادم.

  2. صلوات ها 26


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,199
    حضور
    144 روز 6 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93054



    قرارداد با امام رضا عليه السلام‏

    يك سال براى زيارت به مشهد مقدّس رفتم. در حرم با حضرت رضا عليه السلام قرار گذاشتم كه من يك سال مجّانى براى جوان ها و اقشار مختلف كلاس برگزار مى ‏كنم و در عوض امام رضا عليه السلام نيز از خدا بخواهد من در كارم اخلاص داشته باشم.
    مشغول تدريس شدم. سال داشت سپرى مى ‏شد كه روزى همراه با جمعيّت حاضر در جلسه از مسجد بيرون مى ‏آمدم، طلبه ‏اى كه جلو من راه مى ‏رفت نگاهى به عقب كرد، با آنكه مرا ديد ولى به راه خود ادامه داد! من پيش خود گفتم: يا به پشت سر نگاه نكن يا اگر مرا ديدى تعارف كن كه بفرماييد جلو!.
    ناگهان به ياد قرار با امام رضا عليه السلام افتادم، فهميدم اخلاص ندارم. خيلى ناراحت شدم. با خود گفتم كه قرآن در مورد اولياى خدا مى ‏فرمايد: «لا نريد منكم جزاءً و لا شكوراً» (انسان 9)
    آنان نه مزد مى‏ خواهند و نه انتظار تشكر دارند. من كار مجّانى انجام دادم، ولى توقّع داشتم مردم به من احترام كنند!.
    خدمت آية اللَّه ميرزا جواد آقا تهرانى رسيدم و ماجراى خود را تعريف كرده و از ايشان چاره‏ جوئى خواستم. يك وقت ديدم اين پيرمرد بزرگوار شروع كرد به گريه كردن، نگران شدم كه باعث اذيّت ايشان نيز شدم. لذا عذرخواهى كرده و علّت را پرسيدم.
    ايشان فرمود: برو حرم، خدمت امام رضا عليه السلام و از حضرت تشكّر كن كه الآن فهميدى مشرك هستى و اخلاص ندارى؛ من از خود مى‏ ترسم كه در آخر عمر با ريش سفيد در سنّ نود سالگى مشرك باشم و خود متوجّه نباشم.
    توّسل به امام رضا عليه السلام‏
    سال ‏هاى قبل از انقلاب كه تازه براى جوانان كلاس شروع كرده و در كاشان جلسه داشتم به قصد زيارت امام رضا عليه السلام به مشهد رفتم. در حرم به امام عرض كردم: چه خوب بود اين چند روزى كه اينجا هستم جلسه و كلاسى مى ‏داشتم.
    در همين حال يكى از روحانيون آشنا پيش من آمد و گفت: آقاى قرائتى! دبيران تعليمات دينى جلسه ‏اى دارند، شما نيز با ما بيا. با هم رفتيم، ديدم جلسه ‏اى است با عظمت كه افرادى مثل آية اللَّه خامنه ‏اى، شهيدان مطهرى و باهنر و بهشتى نيز تشريف داشتند. من اصرار كردم تا اجازه دهند پنج‏ دقيقه ‏اى صحبت كنم؛ اجازه دادند. من نيز مطالبى را همراه با مثال بيان كردم. خيلى پسنديدند. حتّى موقع سخنرانىِ من، آن قدر شهيد مطهرى خنديد كه نزديك بود صندلى ‏اش بيافتد! مرحوم شهيد بهشتى گفتند: من خيلى وقت بود فكر مى‏ كردم كه آيا مى ‏شود دين را همراه با مَثل و خنده به مردم منتقل كرد كه امروز ديدم.
    در پايان جلسه، رهبر معظم انقلاب كه در آن زمان امامت يكى از مساجد مهم مشهد را به عهده داشتند، مرا به منزل دعوت كردند و پس از پذيرائى، اطاقى به من دادند و بعد مرا به مسجد خودشان بردند كه البتّه مسجد ايشان زنده، پر طراوت و خيلى هم جوان داشت؛ فرمود: آقاى قرائتى! شما هر چند وقت كه مشهد هستيد در اينجا بمانيد و براى مردم و جوانان كلاس داشته باشيد.

  5. صلوات ها 24


  6. #3

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,199
    حضور
    144 روز 6 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93054



    شوق آموختن‏

    افتخار داشتم كه در قم چند ماه ميزبان شهيد مطهرى بودم و زمانى كه مى ‏خواستند از قم به تهران برگردند من نيز همراه ايشان مى ‏آمدم تا در مسير راه از نظر علمى از ايشان استفاده كنم. يك روز ايشان گفتند: بعضى ‏ها عقيده دارند هنگامى كه امام‏ زمان عليه السلام ظهور مى‏كند خود آن حضرت ظلم و ستم و مشكلات را حل مى‏ كند و نيازى به تلاش و كوشش و قيام ما نيست؛ اين حرف درستى نيست.
    آرى، آنها كه به هنگام شب در انتظار طلوع خورشيد فردا هستند در تاريكى نمى ‏نشينند و حداقل چراغى روشن مى‏ كنند.
    آسان گويى، نه سست گويى‏
    به ياد دارم يك جمله را دو شخصيّت مهم به من سفارش كردند: يكى آيت اللَّه حاج آقا مرتضى حائرى (ره) و ديگرى آيت اللَّه شهيد دكتر بهشتى. آنان گفتند: قرائتى! نگو من معلّم بچه ‏ها هستم تا سُست و آبكى صحبت كنى؛ آسان بگو ولى سست ‏نگو!؛ به شكلى اين نسل را بساز و براى آنها سخن بگو كه اگر ديگران آمدند، بتوانند بقيه راه را ادامه دهند و آنها را بسازند.
    قرآن مى ‏فرمايد: «و قولوا قولًا سديداً» (احزاب 70) محكم و با استدلال سخن بگوئيد.
    خوردن نان و پنیر و سبزی روی منبر!
    يك روز به علّت جلسات پى در پى و سخنرانى زياد، در جلسه آخر ضعف مرا فرا گرفت. 5 دقيقه صحبت كردم امّا ادامه آن مشكل شد. به حاضرين‏ در جلسه گفتم: حال ندارم، ختم جلسه را اعلام كنيد. امّا آنان بر ادامه جلسه اصرار داشتند. گفتم: از گرسنگى ضعف گرفته ‏ام. مقدارى نان و پنير و سبزى آوردند و در همان بالاى منبر به من دادند.
    مقدارى خوردم و بعد صحبت را ادامه دادم.

  7. صلوات ها 21


  8. #4

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,199
    حضور
    144 روز 6 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93054



    زيبايى معارف اهل ‏بيت‏ (ع)
    در يكى از سخنرانى ‏هايم در خارج از كشور، فرازى از دعاى ابوحمزه را تحت عنوان «عوامل سقوط جامعه» توضيح مى ‏دادم. بعد از جلسه دكترى آمد و ضمن تعريف كردن گفت: من خيلى لذّت بردم و خوشحال هستم.
    دليلش را پرسيدم؟. گفت: براى من بسيار تعجّب ‏آور و شگفت ‏انگيز بود كه امام سجاد عليه السلام در يك سطر و جملۀ دعا، عوامل سقوط جامعه را بر شمرده است، آنجا كه مى‏فرمايد: «الّلهم انّى أعوذ بك من الكَسل و الفَشل و الهَمّ و الجُبن و ...»
    خوابم، نماينده امام نيست!
    تا دير وقت در جايى مهمان بودم؛ موقع خوابيدن به صاحبخانه گفتم: موقع نماز صبح مرا بيدار كن. گفت: عجب! شما كه نماينده امام هستى، چنين مى‏گويى!. گفتم: آقا! خودم نماينده امام هستم، خوابم كه نماينده امام نيست!.
    توجّه به حال مستمعين‏
    اوائل كه كاشان بودم، ماه مبارك رمضان بعد از افطار سخنرانى داشتم. يك شب گرم صحبت بودم و جلسه داغ بود و كمى طول كشيده بود. يك نفر بلند شد و گفت: آقاى قرائتى! مثل اينكه امروز بعد از ظهر خوب استراحت كرده ‏اى و افطار هم دعوت‏ داشته‏ اى و خوب خورده ‏اى؛ من امروز سَرِ كار بوده ‏ام، خيلى خسته ‏ام، افطارى هم آش تُرش خورده ‏ام، بس است، چقدر صحبت مى‏كنى!.
    استخاره در حال طواف‏
    در حال طواف به دور خانه خدا، روى ديوار حجر اسماعيل قرآنى بود، برداشته و باز كردم، آيات مربوط به ساختن خانه خدا آمد: «و اذ يرفع ابراهيم القواعد ....» (بقره 127)
    در همان حال طواف اين آيات را تلاوت كرده و لذّت بردم. بعد از طواف آمدم براى نماز پشت مقام ابراهيم و دوباره قرآن را باز كردم، اين آيات آمد: «و ارزُق اهله من الثمرات ...» (بقره 126)
    در اين هنگام يكى از دوستان كنار من نشست و يك موز و چند بادام به من داد، گفتم اين قسمت از آيه نيز تعبير شد.
    كرامتى از حُجربن عَدى‏
    در سوريه به قصد زيارت حُجربن عَدى يكى از ياران خاص حضرت على عليه السلام حركت كرديم. در بين راه دخترم سؤال كرد كه حجربن عدى كيست؟.
    مقدارى كه مى ‏دانستم گفتم؛ از جمله اين كه موقعى كه امام حسن عليه السلام خواستند صلحنامه را قبول كند يكى از شرط ها و مادّه ‏هاى آن اين بود كه معاويه حُجر را آزاد كرده و او را اعدام نكند.
    وقتى وارد زيارتگاهِ حُجر شديم، يك قفسه كتاب در آنجا بود؛ در ميان آنها كتابى ده جلدى به نام «واعْلموا انّى فاطمه» قرار داشت؛ به طور اتفاق يكى از جلدهاى آن را برداشته و باز كردم. در كمال تعّجب صفحه ‏اى آمد كه در آن حالاتى از حجر نوشته شده بود؛ از جمله اينكه گفته بود: «اقطعوا رأسى فواللَّه لا اتبّرءُ من علىّ ابن ابى‏طالب» اگر گردنم را نيز بزنيد، به خدا قسم دست از علىّ عليه السلام بر نخواهم داشت. اين را كرامتى از آن بزرگوار دانستم.


  9. صلوات ها 11


  10. #5

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,199
    حضور
    144 روز 6 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93054



    بوسيدن دست كارگر

    قرار بود در نماز جمعه شيراز صحبت كنم. امام جمعه گفتند: امروز كارگران نمونه مى ‏آيند، شما آنان را تشويق كنيد. عرض كردم شما بايد ...، ولی ايشان اصرار كرد، پذيرفتم.
    در پايان سخنرانى گفتم: من سال ها اين حديث را براى مردم خوانده ‏ام كه پيامبر صلى الله عليه و آله دست كارگر را مى ‏بوسيد، لذا كارگران نمونه را به جايگاه دعوت كردم و دست آنها را بوسيدم. مردم گفتند: اين دست ‏بوسى شما كه به روايت عمل كردى، اثرش بيشتر از سخنرانى بود.
    فوتبال به جاى سخنرانى‏
    جبهه جنوب بودم، برادرانى را در حال توپ بازى ديدم؛ خواستند بازىِ آنان را براى سخنرانى من تعطيل كنند. گفتم: نه و اجازه ندادم؛ آنگاه خودم هم لباس را كنار گذارده و همراه آنان بازى كردم.
    تفسير به روز
    در اردبيل جلسه تفسير براى جوانان برگزار نمودم. عدّه‏اى از جوان‏ ها گفتند: حاج‏ آقا! تفسير براى پيرمردهاست، براى ما مطالب روز بگوئيد. من فهميدم آنهايى كه قبلًا تفسير گفته ‏اند، بدون رعايت حال مستمعين بوده است زيرا تفسير بايد جورى باشد كه هر كس به حدّ ظرفيّت و كِشش خود بتواند استفاده كند؛ حتّى بچه‏ ها هم مى ‏توانند تفسير داشته باشند. زيرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با همين داستان ‏هاى قرآن، عمار، اسامه، سلمان و ابوذر تربيت كرد.
    همانجا براى جوان ‏ها تفسير سوره يوسف را شروع كردم و به اين شكل گفتم كه: يوسفى بود؛ جوان ها! شما همه يوسفيد. او را بردند؛ شما را هم مى ‏برند.
    به اسم بازى بردند؛ شما را هم به اسم بازى مى ‏برند ....
    ترويج اسلام نه حزب و خط
    براى سخنرانى در شهرى 20 شب دعوت شده بودم. بعد از 5 شب فهميدم براى رقابت و خط بازى از جلسه من سوء استفاده مى ‏شود.
    از آنان خداحافظى كردم. گفتند: شما قول داده ‏ايد! گفتم: من مروّج اسلام هستم، نه وسيله هوس هاى اين و آن.
    هر گروهى نيازمند چيزى‏
    شب احياى ماه رمضان به مسجدى دعوت شدم. جمعيّت زياد بود، آنها را بر اساس سن و سال از هم جدا كردم؛ پيرمردها را براى خواندن دعاى جوشن به يك گوشه و ميانسال ‏ها را براى درست كردن نماز و حمد و سوره به گوشه ‏اى ديگر و جوانان و نوجوانان را براى آموزش اصول عقائد در گوشۀ ديگرى قرار دادم. رئيس هيئت گفت: مجلس ما را بهم زدى! گفتم: بنا نيست در سنّت ‏هاى نادرست خُرد شويم، بايد تسليم روش هاى درست و اصلاحى باشيم.
    اعتراف به گناه‏
    وارد حرم امام رضا عليه السلام شدم، جوانى را ديدم كه زنجير طلا به گردن كرده بود. متذكّر حرمت آن شدم. او در جواب گفت: مى‏ دانم و به زيارت خود مشغول شد.
    من ابتدا ناراحت شدم، زيرا او سخنم را شنيد و اقرار به گناه كرد و با بى ‏اعتنايى دوباره مشغول زيارت شد. بعد به فكر فرو رفتم كه الآن اگر امام رضا عليه السلام نيز از بعضى خلافكارى ‏هاى من بپرسد، نمى ‏توانم انكار كنم و بايد اقرار كنم! با خود گفتم: پس من در مقابل امام رضا عليه السلام و آن جوان در مقابل من؛ اگر من بدتر نباشم بهتر نيستم!.
    بعد از چند لحظه همان جوان كنار من نشست و گفت: حاج ‏آقا! به چه دليل طلا براى مرد حرام است؟. من دليل آوردم و او قبول كرد. پيش خود فكر كردم كه چون روح من در مقابل امام رضا عليه السلام تسليم شد، خداوند هم روح اين جوان را در مقابل من تسليم كرد.

  11. صلوات ها 17


  12. #6

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,199
    حضور
    144 روز 6 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93054



    دوش آب سرد در مِنا

    در ايام حج و يكى از سال هاى كم آبى در مِنا‏ خيمه را گُم كردم. مقدارى گشتم و پيدا نكردم. خيلى اذيّت شدم.
    يكى از دوستان به من رسيد و گفت: اينجا چه مى‏كنى؟. داستان را گفتم. گفت: خوب الآن چه مى‏خواهى؟. من از روى مزاح گفتم: يك دوش آب سرد و يك انار يزد! دست مرا گرفت و به خيمه خودشان برد كه در آن خيمه، دوش آب بود. پس از دوش گرفتن، وقتى در خيمه نشستم، آن سيّد، انارى را جلوى من گذاشت و گفت: به جدّم اين انار يزد است!!.

    زیاد مهمانی کنید تا دعا را حفظ شوم!
    در پايان سفره مهمانى، دوستان گفتند: دعاى سفره بخوان! گفتم: بلد نيستم. تعجّب كردند! گفتم: تعجّب نكنيد، شما كم مهمانى مى‏ كنيد، اگر زياد مهمانى كنيد من دعا را حفظ مى ‏شوم.
    يك بار هم براى خواندن نماز ميّت، كتاب دعا را برداشتم تا از روى آن بخوانم! گفتند: چرا حفظ نيستى؟. گفتم: شما كم مى ‏ميريد، اگر زياد بميريد من زياد مى ‏خوانم و حفظ مى‏شوم!.
    عمامه ای که به يادگارى رفت!‏
    در جبهه شخصى به من رسيد و گفت: حاج آقا! يه چيزى به من يادگارى بده! فكرى كردم و گفتم: چيزى ندارم. گفت: عمامه ‏ات را بده! من نگاهى‏ كردم و چيزى نگفتم. او عمّامه ‏ام را برداشت و بُرد!
    چند تا باطوم بخوری، خواهی دانست!‏
    در جلسه ‏اى خواستم روى تخته بنويسم «باطوم»، شك كردم كه باطوم است يا «باطون»؛ از حضّار پرسيدم، يكى از ميان جمعيّت گفت: حاج آقا بايد چند تا از آن را بخورى تا بدانى!.
    عبوديّت، ثمرۀ علم واقعى‏
    به علامه طباطبائى (ره) گفتم: سال هاى اوّل تحصيل وقتى عبادت مى‏ كردم حال بهترى داشتم، هر چه علمم زيادتر شد، حال و توجّهم كمتر شده، دليلش چيست؟.
    ايشان فرمود: دليلش اين است كه اينها كه خوانده ‏اى علم حقيقى نبوده، اگر علم حقيقى و واقعى بود، تواضع انسان زيادتر مى ‏شد.
    اميرالمومنين علی عليه السلام مى ‏فرمايد: «ثمرة العلم العبودية» علم واقعى آن است كه هر چه زيادتر مى ‏شود، خشوع و عبادت انسان زيادتر شود.
    حديث مهمان‏
    عدّه‏اى از خانم ‏ها به دعوت حاجيه خانم، مهمان ما و مشغول غذا خوردن بودند. تا وارد منزل شدم، خانم ‏ها گفتند: حاج آقا! براى ما هم حديثى بخوان!. گفتم: حديث داريم قبل از سير شدن دست از غذا بكشيد!!.
    احتجاج در پاكستان‏
    گردهمايى بسيار مهمى در پاكستان بود. من هم با دعوت در آن جلسه شركت كرده بودم. هرچند بعضى‏ ها تعريف ‏هايى درباره شيعه داشتند، ولى اكثراً علما و دانشمندان اهل سنّت بودند و بر ضدّ شيعه صحبت مى‏ شد.
    نوبت به من رسيد، فكر كردم چه بگويم. رفتم پشت تريبون و گفتم: نه شيعه و نه سنّى! همه خوشحال شده و برايم كف زدند. بعد گفتم: البته براى شيعه بودنم سه دليل از قرآن دارم:
    اوّل: قرآن مى ‏فرمايد: «السّابقون السّابقون اولئك المقرّبون» (واقعه 11-10)
    حضرت على و امام حسن و امام حسين عليهم السلام از سابقين هستند و ائمه چهارگانه اهل ‏سنت (اعمّ از مالكى، شافعى، حنبلى و حنفى) همه از متأخّرين مى ‏باشند.
    دوّم: قرآن مى ‏فرمايد: «و لاتحسبنّ الّذين قُتلوا فى سبيل اللَّه امواتا» (آل عمران 196)
    و «فضل اللَّه المجاهدين على القاعدين» (نساء 95)
    تمام‏ پيشوايان شيعه، جهاد كرده و در راه خدا شهيد شده ‏اند، ولى ائمّه چهارگانه اهل ‏سنت چطور؟.
    سوّم: قرآن درباره اهل ‏بيت عليهم السلام مى ‏فرمايد: «انّما يريد اللَّه ليُذهب عنكم الرّجس اهل‏البيت و يُطهّركم تطهيراً» (احزاب 33)
    ولى درباره ائمه چهارگانه يك آيه هم نداريم. دوباره كف زدند و مرا تشويق كردند.
    پيروى از امام رضا عليه السلام‏
    قبل از انقلاب براى تبليغ و كلاسدارى به شهرستان خوانسار رفتم؛ امّا از جلسات استقبالى نشد. يك روز در حمّام عمومى بودم كه جوانى براى زدن كيسه به پشتش از من كمك خواست. يك لحظه به ذهنم رسيد كه امام رضا عليه السلام هم در حمام چنين كارى كرد. بدون تأمل كيسه و صابون را گرفته و كمك كردم.
    من زودتر از او از حمّام بيرون آمده و لباس هايم را پوشيدم. او وقتى مرا با لباس روحانيّت ديد جلو آمد و شروع به عذرخواهى كرد. گفتم: اشكالى‏ ندارد، من به وظيفه ‏ام عمل كرده‏ ام. پول حمام او را هم حساب كردم.
    از حمّام كه بيرون آمديم گفت: حاج ‏آقا! مرا خجالت داديد، من هم بايد براى شما كارى بكنم.
    گفتم: من احتياجى ندارم، ولى داستان آمدنم به خوانسار و استقبال نكردن از كلاس را برايش تعريف كرده و از هم جدا شديم.
    از آن روز به بعد ديدم جلسه شلوغ شد و جوانان بسيارى شركت كردند، متوجّه شدم كه اين به بركت تقليد از امام رضا عليه السلام و تأثيرپذيرى و پى‏گيرى آن جوان بوده است.
    شوخی با علامه جعفرى‏
    در مشهد مقدس به مرحوم علامه محمد تقى جعفرى (ره) برخورد كردم. به ايشان گفتم: كجا تشريف مى ‏بريد. گفتند: به جلسه سخنرانى. عرض كردم: من نيز به جلسه سخنرانى مى ‏روم، ولى مى ‏دانى فرق من با شما چيست؟. پرسید: چيست؟. گفتم: شما مظهر آيه: «سَنُلقى عليك قولاً ثقيلاً» مى ‏باشى و من مصداق آيه: «هذا بيانٌ للناس». ايشان بسيار خنديد.
    قرائتى خط شكن!‏
    در زمان رياست جمهورىِ مقام معظم رهبرى به عنوان هيأت همراه به چند كشور رفته بوديم. در يكى از كشورها در هتل محلّ اقامت ما استخرى بود؛ در حضور همه شخصيّت ‏ها و حتّى آنها كه از آن كشور بودند به استخر پريدم و بعد از من بقيّه نيز آمدند و گفتند: چه خوب شد شما خط شكنى كردى، ما هم مى ‏خواستيم ولى خجالت مى ‏كشيديم.

  13. صلوات ها 9


  14. #7

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,199
    حضور
    144 روز 6 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93054



    اثر تربیتی عملِ شما از سخنرانى‏ بیشتر بود!

    در اهواز كلاس هاى زيادى داشتم. در يكى از كلاس ها عنوان درسم اين بود: چرا خداوند در دنيا ما را به جزاى اعمالمان نمى‏ رساند؟.
    براى اين سؤال چند جواب آماده كرده بودم؛ ولى‏ قبل از پاسخ به جوان ‏ها گفتم: شما نيز فكر كنيد و جواب بدهيد. يكى از جوان ها بلند شد و جوابى داد. ديدم، جواب خوبى است و آن جواب در يادداشت ‏هاى من نيست. قلم و دفتر خود را برداشتم و همانجا يادداشت كرده و آن جوان را هم تشويق كردم و گفتم: من اين را بلد نبودم.
    روز آخرى كه خواستم از اهواز بيرون بيايم، يكى از دبيران گفت: عكس العمل شما در مقابل آن دانش ‏آموز و قبول و يادداشت جواب او، از همه سخنرانى ‏هاى شما اثرِ تربيتيش بيشتر بود.
    بچۀ سه ساله هم، دوستىِ بدون عمل را قبول ندارد!
    بچه‏ام كوچولو بود، از من بيسكويت خواست. گفتم: امروز مى ‏خرم. وقتى به خانه برگشتم، فراموش كرده بودم. بچه دويد جلو و پرسيد: بابا بيسكويت كو؟. گفتم: يادم رفت.
    بچه تازه به زبان آمده بود، گفت: بابا بَده!، بابا بَده!. بچه را بغل كردم و گفتم: باباجان! دوستت دارم.
    گفت: بيسكويت كو؟. دانستم كه دوستى بدون عمل را بچۀ سه ساله هم قبول ندارد. چگونه ما مى‏گوئيم خدا و رسول و اهل بيت او را دوست داريم، ولى در عمل كوتاهى مى‏ كنيم؟.
    تو خيلى سياستمدارى!
    زمانى كه در كاشان براى بچه‏ ها كلاس داشتم، شخصى به من گفت: تو خيلى سياستمدارى. گفتم: چطور؟. گفت: تو اين بچه‏ ها را جمع مى ‏كنى و برايشان كلاس مى ‏گذارى تا چند سال ديگر كه بزرگ شدند، خمس و سهم امامشان را به تو بدهند!!.
    بازی والیبال و آمدن جوانان به مسجد‏
    زمان طاغوت براى تبليغ به اطراف زرّين‏ شهر اصفهان رفته بودم. هرچه از مردم دعوت مى ‏شد، كمتر كسى به مسجد مى ‏آمد. در نزديكى مسجد جوان ها واليبال بازى مى‏ كردند. از آنها خواستم تا همبازى آنان شوم. با ترديد پذيرفتند، عبا و عمامه را كنار گذاشته و قدرى واليبال بازى كردم.
    هنگام اذان شد؛ از آن ها تقاضا كردم كه با من به مسجد بيايند و 5 دقيقه برای نماز و ده دقيقه به صحبت من گوش كنند. آنان پذيرفتند و از آن پس هر شب جوان ها به مسجد مى ‏آمدند.
    هر صدايى را روى نوار خام ضبط نخواهيد كرد!
    زمان طاغوت در اتوبوس عازم سفرى بودم. شخصى مى ‏خواست مرا عصبانى كند، گفت: آقاى راننده! حاج آقا در ماشين تشريف دارند، موسيقى‏ را روشن كنيد!. راننده هم كوتاهى نكرد و موسيقى را روشن كرد. من ماندم كه چه كنم؟؛ پياده شوم يا بنشينم؟.
    همين‏ طور كه فكر مى ‏كردم آن آقا گفت: حاج آقا چطوره؟، خوشت مى ‏آيد؟ گفتم: صحبت خوش ‏آمدن و نيامدن نيست. غير از اين است كه خواننده ‏اى مى ‏خواند؟. گفت: نه. گفتم: من حيفم مى ‏آيد مغزم را در اختيار اين خواننده بگذارم. اگر شما هم يك نوار خام داشته باشيد، هر صدايى را روى آن ضبط نخواهيد كرد.
    هر شبى كه مى ‏خوابم، يك قدم به خدا نزديك ‏تر مى ‏شوم
    در رژيم طاغوت، شهيد محراب حضرت آيت ‏اللّه مدنى (ره) در نورآباد كازرون تبعيد بود. من به ديدنش رفتم، ديدم اين عالم ربّانى در تنهايى به سر مى ‏برد.
    گفتم: از تنهايى ناراحت نيستيد؟. فرمود: من تنها نيستم، در محضر خدا هستم. هر شبى كه مى ‏خوابم، يك قدم به خدا نزديك ‏تر مى ‏شوم و هر قدمى كه دشمنم (شاه) برمى‏ دارد، يك قدم از خدا دورتر مى ‏شود.
    عجب شيخى! صاف مى‏گويد بلد نيستم!
    جلسه پاسخ به سؤالات بود و من مسئول پاسخ گويى به سؤالات. سؤال اوّل مطرح شد، گفتم: بلد نيستم. سؤال دوّم؛ بلد نيستم. سؤال سوّم؛ بلد نيستم. تا بيست سؤال كردند؛ بلد نبودم، گفتم: بلد نيستم. گفتند: مگر اسم جلسه پاسخ به سؤالات نيست؟ گفتم: پاسخ به سؤالاتى كه بلدم. خوب اينها را بلد نيستم. خداحافظى كرده، سالن را ترك كردم.
    مردم به هم نگاه كردند و از سالن به خيابان ريختند؛ دور من جمع شدند و يكى يكى مرا بوسيدند.
    مى‏ گفتند: عجب شيخى! صاف مى‏گويد بلد نيستم!
    قرائتىِ با همزه یا با عین‏!
    روزى شهيد رجائى به من گفت: آقاى قرائتى! نام شما با همزه است يا با عين؟. گفتم: خوب معلوم است با همزه و از قرائت گرفته شده است.
    آقاى رجائى گفت: قرائتى با عين هم داريم. من در فكر بودم كه قرائتى با عين به چه معناست.
    ايشان گفتند: از قارعه مى ‏آيد، يعنى كوبندگى. بعد گفت: در فرازى از دعا، هم قرائتى با عين آمده هم رجائى. گفتم: كدام جمله؟. گفت: «الهى قَرَعتُ باب رحمتك بيد رجائى» خدايا! دَرِ رحمت تو را با دست‏ اميدم كوبيدم.
    گفتم: آفرين بر اين معلّم، چقدر با قرآن و دعا مأنوس است!!.
    منبری با موضوع زنِ نمونه برای پیرمردها!!
    گروهى از بازاريان شهرى براى ايام فاطميّه از من دعوت كردند تا در مسجد بازار سخنرانى كنم. گفتم: آقايان! در اين ايام بايد از كسى دعوت كنيد كه دربارۀ حضرت زهرا عليهاالسلام كتابى نوشته باشد. ثانياً به جاى مسجد، تمام دختران دانشجو و دانش‏آموز را در سالنى دعوت كنيد تا ايشان درباره زنِ نمونه صحبت كند.
    شما مرتكب چند اشتباه شده‏ ايد: انتخاب گوينده، انتخاب شنونده و انتخاب مكان. به جاى آيت اللّه ابراهيم امينى نويسندۀ كتاب بانوى نمونه، مرا انتخاب كرده ايد، به جاى دخترها، پيرمردها را و به‏ جاى دبيرستان، بازار را برگزيده ‏ايد. دعوت كنندگان ساكت شدند و رفتند.
    دیوانه ای که روش تبلیغ مؤثر را به من آموخت!
    در بازار كاشان ديوانه ‏اى وقت نماز وارد مسجد شد و با صداى بلند به مردم گفت: همه شما ديوانه هستيد!. همه خنديدند. دیوانه گفت: همه شما چه و چه هستيد!. باز همه خنديدند. بعد رو كرد به پيشنماز و گفت: آقا! به تو بودم. بعد از صف اوّل شروع كرد و به تک تک افراد گفت: به تو بودم، به تو بودم؛ اين دفعه مردم عصبانى شده، ديوانه را بغل كردند و از مسجد بيرون انداختند.
    از اين ديوانه ياد گرفتم كه گاهى بايد خصوصى گفت: به تو بودم و سخنرانى عمومى تاثير ندارد!.

  15. صلوات ها 12


  16. #8

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,199
    حضور
    144 روز 6 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93054

    وقتی کلاس استاد قرائتی به فریاد دو نامزد رسید!




    آقای قرائتی را نمی شناسم!‏
    در جبهه كارت شناسايى نداشتم. به اطمينان اينكه فرد شناخته شده ‏اى هستم، بدون كارت در هر پادگانى وارد مى ‏شدم؛ تا اينكه در يك پادگان يكى از بچه ‏هاى بسيج مانع ورود ما شد و گفت: نمى‏ گذارم داخل شويد.
    اطرافيان گفتند: ايشان آقاى قرائتى است. گفت: هر كه مى‏ خواهد باشد. از او پرسيدم: اهل كجائى؟. گفت: فلان روستا. گفتم: برق و تلويزيون دارى؟. گفت: نه. گفتم مرا مى ‏شناسى؟. گفت: نه. گفتم: امام خمينى را مى‏ شناسى؟. گفت: بله. گفتم: امام را ديده‏ اى؟. گفت: نه. پرسيدم: عكس او را ديده ‏اى؟. گفت: بله.
    او گر چه امام را نديده بود؛ ولى خداوند به خاطر حقيقت راه امام، مهر امام را در دل او انداخته و او را به راه جهاد و حمايت از دين كشانده بود.
    مادرى که هشت نفر از بستگان نزدیکش شهید شده بود‏
    در سفرى به جزيره هرمز، زنى را ديدم كه هشت شهيد داده بود. از او پرسيدم: چه انتظارى دارى؟. گفت: هيچى. الآن هم اگر پسرى داشتم تقديم اسلام مى‏كردم.
    برتری جهاد جان بر جهاد مال
    يكى از بازارى ها به من گفت: با توجّه به خدمات بازارى ‏ها، چرا شما كمتر از آنها تجليل مى‏ كنى؟. گفتم: درست است كه شما پشتوانه انقلاب‏ بوده ‏ايد، امّا در جنگ اين جوان ها هستند كه با خون خويش حرف اوّل را مى ‏زنند. آنگاه مثالى زدم و گفتم: هم حضرت خديجه به اسلام خدمت كرده هم حضرت على ‏اصغر؛ امّا شما براى على ‏اصغر بيشتر گريه كرده ‏اى يا حضرت خديجه؟. حساب مال از خون جداست.
    اسراف نکنیم
    ماه محرم در هند بودم. هند بيش از بيست ميليون شيعه دارد. در شهرى بودم كه هفتاد هزار شيعه داشت و متأسّفانه يك طلبه هم در آنجا نبود.
    آنان گودالى درست كرده بودند كه پر از آتش گداخته بود و با پاى برهنه و با نام حسين عليه السلام از روى آتش مى ‏گذشتند. وقت خوردن غذا كه رسيد، يك نانى به اندازه نان سنگك، براى 40 نفر آوردند و عاشقان حسينى با لقمه ‏اى نان متبرّك، صبح تا شام عاشورا بر سر و سينه مى ‏زدند. اين در حالى است كه در ايران در يك هيئت ده ها ديگ غذا مى‏ گذارند و چه قدر حيف و ميل مى ‏شود.
    ساخت مسجد شیک برای پیرمردها
    مرا به مسجد بسيار شيكى در تهران كه هزينۀ هنگفتى براى آن شده بود، دعوت كردند. ديدم يك‏ مشت پيرمرد در مسجد هستند. گفتم: خدا قبول كند، امّا بهتر نبود به جاى اين هزينه بسيار بالا، مسجد را ساده‏ تر مى‏ ساختيد، امّا براى جذب جوانان و نسل نو برنامه ‏ريزى مى ‏كرديد.
    خدای هندوها می خوابد!
    در هندوستان به بتخانه ‏اى رفتم، كليددار بتخانه گفت: خدا الآن خواب است. گفتم: تا كى مى ‏خوابد؟. گفت: تا شش ساعت ديگر. خنده ‏ام گرفت، ولى مترجم گفت: لطفاً نخنديد، ناراحت مى ‏شوند.
    بعد از بيدار شدن خدا، به ديدن او رفتيم. مجسمه ‏اى بود كه برگى در دهان داشت. اين آيه به يادم آمد كه «يَعْبُدُونَ مِنْ دُون اللّه ما لا يَضُّرُهُم وَلا يَنْفَعُهُم» به جاى خداوند چيزى را مى ‏پرستند كه نه نفعى براى آنان دارد و نه ضررى. (یونس 18)
    هدیۀ باارزشی که از یک کارگر گرفتم
    براى سخنرانى به كارخانه ‏اى رفته بودم. در آنجا كارگرى به من كتابى داد، معموًلا كتابى كه مجّانى به انسان مى ‏دهند، مورد بى ‏توجّهى قرار مى‏گيرد، كتاب‏ را به منزل آوردم و كنارى گذاشتم. بعد از چند روز اتفاقی نگاهى به كتاب انداختم، ديدم اللّه ‏اكبر! عجب كتاب پرمطلبى است! آنگاه يك برنامه تلويزيونى از آن كتاب كه نوشتۀ يكى از علماى مشهد بود، تهيه كردم.
    آرى، گاهى يك كتاب عصاره عمر يك دانشمند است، گاهى يك هديه، درآمد ماه ها زحمت يك كارگر است و گاهى يك سخن نتيجه و رمز پيروزى يا شكست انسانى است.
    از مهمان به خاطر بدقولی معذرت خواهی کردم
    در منزل مهمان داشتم، به آنان وعده داده بودم ساعت 6 خودم را مى ‏رسانم، ولى به دليل ترافيك و مشكلاتى در مسير، ساعت 5/ 6 رسيدم. مهمان پرسيد: چرا دير آمدى؟. گفتم: در راه چنين و چنان شد. گفت: سؤالى دارم؛ گفتم: بفرماييد. گفت: اگر شما با مقام معظم رهبرى ساعت 6 ملاقات داشتى چه مى ‏كردى؟. گفتم: سر دقيقه مى ‏رسيدم. گفت: پس پيداست تو به من اهميّت ندادى، تو به من ظلم كرده ‏اى. من و امام زمان عليه السلام از نظر حقوق اجتماعى مساوى هستيم، قول، قول است. شرمنده شده و معذرت خواهى كردم.
    معاملۀ پرسود با امام رضا (ع)
    سوار ماشين بودم و از كنار جمعيّتى مى‏ گذشتم كه جنازه ‏اى را تشييع مى‏ كردند. گفتم: اين مرحوم كيست؟. كمالى را برايش تعريف كردند كه مرا به خضوع واداشت. از ماشين پياده شده و به تشييع‏ كنندگان پيوستم.
    گفتند: وی خانه ‏اى در مشهد خريده بود و به فقرايى كه از تهران به زيارت امام رضا عليه السلام مى ‏رفتند، نامه مى ‏داد كه به منزل او بروند تا كرايه ندهند و اين گونه خودش را در زيارت على ‏بن موسى‏ الرضا عليهما السلام با ديگران سهيم مى‏ كرد.
    میانه روی در زندگى‏
    دامادى مى‏ خواست مراسم جشن ازدواج خود را در هتلى گرانقيمت برگزار نمايد، با من مشورت كرد. گفتم: دوست من! از ابتدا زندگى را طورى شروع كن كه بتوانى تا پايان راه ادامه دهى، هيچ وقت از اعتدال خارج نشو.
    با بدحجابی دل ما را خون نکنید!
    خانمى به دفتر نهضت سواد آموزى تلفن كرد و گفت: آقاى قرائتى! پسرم مفقودالاثر شده و پسر ديگرى ندارم تا به دفاع از اسلام بپردازد، امّا هر وقت به خيابان مى ‏روم و بدحجابى را مى ‏بينم، دلم خون مى‏ شود. شما در تلويزيون بگوئيد: اگر از قيامت نمى ‏ترسيد، دل ما را خون نكنيد!.
    وقتی معلّم غیرمسلمان باشد!
    در زمان طاغوت مرا به دبيرستانى بردند تا سخنرانى كنم. به من گفتند: اينجا دبيرستانى مذهبى است. وقتى وارد جلسه شدم و گفتم: «بسم‏ اللَّه الرّحمن الرّحيم» سر و صدا كردند و هورا كشيدند؛ قدرى آرام شدند، گفتم: «بسم ‏اللَّه الرّحمن الرّحيم» باز هورا كشيدند، مدّت زيادى طول كشيد هر چه كردم حتّى موفّق نشدم يك بسم‏ اللَّه بگويم. شگفت زده بودم، حتّى حاضر نبودند شخصى مذهبى براى آنان سخن بگويد. دوستان گفتند: آقاى قرائتى! چرا تعجّب مى‏كنى؟. آيا مى ‏دانى كه برخى معلّمان غيرمسلمان مسئوليّت آموزش تعليمات دينى دانش آموزان ما را به عهده دارند؟!.
    رفتن به کلاس قرائتی، نقشه ای بود تا همسرم را ببینم!
    جوانى به من گفت: آقاى قرائتى! شما خيلى به گردن من حق داريد!. پيش خود فكر كردم شايد دليلش اين است كه او از برنامه ‏هاى من و حديث و آيه، مطلبى ياد گرفته است. امّا او ادامه داد: شما حقّى بر من داريد كه هيچ كس ندارد.
    گفتم: موضوع چيست؟. گفت: در ابتداى ازدواج و ايام نامزديم، پدرزنم به خاطر تعصّب بیجا اجازه نمى ‏داد ما همديگر را ببينيم و مى‏گفت: در زمان عقد نبايد داماد به خانه ما بيايد!.
    ما مى ‏خواستيم همديگر را ببينيم، امّا پدر نمى‏ گذاشت. نقشه ‏اى كشيديم؛ عروس خانم به پدرش مى ‏گفت: به كلاس آقاى قرائتى مى ‏روم، من هم به همين بهانه از خانه بيرون مى ‏آمدم و همديگر را مى‏ ديديم!.


  17. صلوات ها 11


  18. #9

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۲
    علاقه
    تحصیل
    نوشته
    433
    حضور
    15 روز 7 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2052



    خدا حفظشون کنه........عالی بود و شیرین

  19. صلوات ها 4


  20. #10

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۸۸
    علاقه
    اهل بیت علیهم السلام
    نوشته
    10,199
    حضور
    144 روز 6 ساعت 14 دقیقه
    دریافت
    622
    آپلود
    104
    گالری
    1493
    صلوات
    93054

    ماجرای بی قراری استاد قرائتی روی صندلی اتوبوس!




    عجب آقای خوبی!

    قبل از انقلاب در سفرى كه به كرمان داشتم، وارد دبيرستانى شدم. بچه ‏ها در حال بازى بودند و رئيس دبيرستان زنگ را به صدا در آورد و ورزش را تعطيل و بچه‏ ها را براى سخنرانى من جمع كرد.
    من هم گفتم: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. اسلام طرفدار ورزش است والسلام. اين بود سخنرانى من، برويد سراغ ورزش.
    رئيس دبيرستان گفت: آقاى قرائتى! شما مرا خراب كردى!. گفتم: تو مى ‏خواستى مرا خراب كنى و بچه ‏ها را از بازى شيرين جدا كنى و پاى سخن من بياورى.
    آنان تا قيامت نگاهشان به هر آخوندى مى ‏افتاد مى‏ گفتند: اينها ضد ورزش هستند و با اين حركت از آخوند يك قيافۀ ضد ورزش درست مى‏كردى.
    بچه ‏ها دور من جمع شدند و گفتند: عجب آقاى خوبى!. پرسيدند شب ‏ها كجا سخنرانى داريد. من هم آدرس مسجدى را كه در آن برنامه داشتم به بچه ‏ها دادم. شب ديدم مسجد پر از جوان شد.
    خودم گير دارم!
    تازه وارد تلويزيون شده بودم و با اتوبوس از قم به تهران مى ‏آمدم و برمى‏گشتم. روزى بعد از ضبط برنامه با اتوبوس به سمت قم در حركت بودم. نزديك بهشت ‏زهرا كه رسيديم، خواستم بگويم: براى شادى ارواح شهدا صلوات؛ ديدم در شأن من نيست و من حجت الاسلام و ...
    به خودم گفتم: بى ‏انصاف! تو خودت و تلويزيونت از شهدا است، تكبّر نكن. بلند شدم و باز نشستم. مسافران گفتند: آقا چته؟ صندليت ميخ داره؟. گفتم: نه. خودم گير دارم!
    بالاخره از بهشت زهرا گذشته بوديم كه بلند شدم و گفتم: صلوات ختم كنيد. آنجا بود كه فهميدم علم و شخصيّت، سبب تكبّر من شده است.
    ‏ارزش تبليغ چند دقيقه ‏اى نوجوان اسير!
    در خانه به تماشاى تلويزيون نشسته بودم كه فيلم اسيران ايرانى را نشان مى ‏داد. خبرنگار بى ‏حجابِ سازمان ملل مى ‏خواست با نوجوان كم سن و سال ايرانى مصاحبه كند. نوجوان شوشترى به او گفت:
    اى زن! به تو از فاطمه اينگونه خطاب است ارزنده ‏ترين زينت زن، حفظ حجاب است‏
    و به او گفت: تا حجابت را درست نكنى، من با تو مصاحبه نمى‏ كنم.
    آن شب خيلى گريه كردم. با خود گفتم: آيا تبليغ چند ساله من در تلويزيون با ارزش ‏تر بوده يا تبليغ چند دقيقه ‏اى اين نوجوان اسير؟.
    ‏ فرق گذاشتن بين بيست تومانى و هزار تومانى‏
    كنار ضريح حضرت على بن موسى ‏الرضا عليه السلام مشغول دعا بودم. حالى پيدا كرده بودم كه كسى آمد و سلام كرد و گفت: آقاى قرائتى! اين پول را بده به يك فقير.
    گفتم: آقاجان خودت بده. گفت: دلم مى ‏خواهد تو بدهى. گفتم: حال دعا را از ما نگير، حالا فقير از كجا پيدا كنم. خودت بده. او در حالى كه اسكناس آبى رنگى را لوله كرده بود و به من مى ‏داد دوباره گفت: تو بده. آخر عصبانى شدم و گفتم: آقاجان! ولم كن. بيست تومن به دست گرفتى و مزاحم شدى. گفت: حاج آقا! هزار تومانى است، دلم مى ‏خواهد شما به فقيرى بدهى.
    وقتى گفت: هزار تومانى است، شل شدم و گفتم: خوب، اينجا مؤسسه خيريه ‏اى هست، ممكن است به او بدهم. گفت: اختيار با شما. وقتى پول را داد و رفت، من فكر كردم و به خودم گفتم: اگر براى خدا كار مى‏كنى، چرا بين بيست تومانى و هزار تومانى‏ فرق گذاشتى؟! خيلى ناراحت شدم كه عبادت من خالص نيست و قاطى دارد.
    استدلال با یک وهّابی
    به دنبال فرصتى بودم كه ضريح پيامبر صلى الله عليه و آله را ببوسم كه يكى از وهابى ‏ها متوجّه شد وگفت: اين آهن است و فايده‏اى ندارد!.
    گفتم: ضريح پيامبر، آهن است ولى آهنى كه در جوار پيامبر صلى الله عليه و آله باشد، اثر خاصى دارد. مگر شما قرآن را قبول نداريد؟. قرآن مى‏ گويد: پيراهن يوسف چشمان يعقوب را شفا داد. پيراهن يوسف نيز مانند پيراهن ديگران بود، امّا چون در جوار يوسف بود اين اثر را گذارد و شفا داد.
    جواب عملی، وهّابی را قانع کرد
    در خيابان ‏هاى مدينه قدم مى ‏زدم كه رفتار يك ايرانى نظرم را به خود جلب كرد. او با يكى از كاسب‏ هاى مدينه بر سر جنگ ايران و عراق جرّ و بحثش شده بود. مرد كاسب مى‏ گفت: حالا كه صدام پيشنهاد صلح داده، چرا شما صلح را نمى ‏پذيريد؟. قرآن مى ‏گويد: «والصلح خير»!. زائر ايرانى نمى ‏توانست او را قانع كند. ديگر زائران ايرانى كه نگاهشان به من افتاد، گفتند: آقاى قرائتى! بيا جواب اين آقا را بده.
    من به يكى از ايرانى ‏ها گفتم: يكى از طاقه ‏هاى پارچه را از مغازه ‏اش بردار و فرار كن. او همين كار را كرد. صاحب مغازه خواست فرياد بزند، گفتم: «والصلح خير»! خواست ايرانى را تعقيب كند گفتم: «والصلح خير»! گفت: پارچه ‏ام را بردند. گفتم: حرف ما هم با صدام همين است. دزدى كرده و خسارت زده، مى‏ گوئيم جبران كند، بعد صلح كنيم. گفت: حالا فهميدم.
    تنظيم باد در رمی جمرات
    در اعمال حج، در رمى جمرات، بايد هفت سنگ پرتاب كرد. من شش سنگ زده بودم و ديگر سنگى براى پرتاب نداشتم. در اثر ازدحام جمعيّت داشتم خفه مى ‏شدم و يك سنگ مى ‏خواستم. به هركس گفتم: آقا! من قرائتى هستم، يك سنگ به من بدهيد من اينجا گير افتاده ‏ام. هيچ كس به من كمك نكرد.
    بالاخره با دست خالى و با هزار زحمت برگشتم، ولى چقدر خوشمزه و شيرين بود، چون احساس كردم تنظيم باد شده ‏ام.
    هيچ كس به من دمپايى نداد!
    در مِنى‏ بند كفشم پاره شد. هوا بسيار گرم و آسفالت خيابان خيلى داغ بود. با پاى برهنه راه مى ‏رفتم و از داغ بودن زمين به هوا مى ‏پريدم.
    كاروان ‏هاى ايرانى مرا مى ‏ديدند و مى‏ گفتند: آقاى قرائتى سلام. امّا هيچ كس به من دمپايى نداد!.
    مدیون و بدهکار رزمنده ها هستیم!
    در جبهه كردستان از جوانى پرسيدم: بابات چكاره است؟. گفت: نابينا و خانه ‏نشين. گفتم: برادرت چكار مى‏ كند؟. گفت: 6 ساله كه اسير است. گفتم: مادرت؟. گفت: مريض است. گفتم: خودت براى چه به جبهه آمده‏ اى؟.
    گفت: آمده ‏ام تا از دين و مرز كشور اسلاميَم حفاظت كنم.

    راستى كه ما چه قدر به اين بچه ‏ها مديون و بدهكاريم!

  21. صلوات ها 10


صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود