جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: درددلــی چند با شهید غواص ♥ کاش برگردى و آن روزها را از زبان تو بنویسم . . .

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    علاقه
    خــدا » همه چیز
    نوشته
    6,210
    حضور
    145 روز 3 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    3161
    صلوات
    44244

    درددلــی چند با شهید غواص ♥ کاش برگردى و آن روزها را از زبان تو بنویسم . . .




    ‌بسم الله الرحمن الرحیم

    مادر بمیرد
    💕

    درددلــی چند با شهید غواص  ♥  کاش برگردى و آن روزها را از زبان تو بنویسم . . .

    تصورش هم زنده به گورم می‌کند...


    هوای داغِ جنوب...
    لباسِ تنگ، چسبان و پلاستیکی، غواصی...
    درست تا زیرلبت را محکم پوشانده...
    دست و پاهای بسته....
    دراز به دراز، کنارِ رفقای جوان، زخمی و ترسیده ات...
    نمی دانی چه می شود...
    تیر خلاص یا شکنجه در اردوگاه...؟؟!
    اما...
    صدای بولدوزر، وحشت را در نفست به بازی می گیرد...
    ترس...
    چشم های مادر... دست های پدر... زبان درازی های خواهر... کتانی های برادر... گل کوچک با توپ پلاستیکی با بچه های محل.. آب یخ که شقیقه ات را به درد می آورد...
    آخ... خدایا به دادم برس...
    تنهای تنها...
    بولدوزر، پذیرایی اش را آغاز می کند...
    خااااااک... خاااااک
    نفست را حبس می کنی به یادِ زمان خریدن، برای زندگی در زیر آب...
    صدای ِ فریادهای خفه دوستان، قلبت را تکه تکه می کند...
    بدنت روی زمین داغِ، زیر خاک سرد، چسبیده به لباسِ غواصی، آتش می گیرد...
    دست های بسته ات را تکان می دهی...
    دلت با تمامِ بزرگیش، قربان صدقه های مادر را طلب می کند... هوا برای نفس کشیدن نیست...
    اکسیژن ذخیره شده ات را به یادگار از دریا میهمانِ ریه های خاک می کنی...
    اما انگار خاک ظالم است... هی سنگین و سنگین تر می شود.. دلت نفس می خواهد...
    ریه هایت تمنا می کنند، جرعه ای زندگی را ...
    مهمان نوازی می کنی... عمیق...
    اما خاک...
    فقط خاک است که در ریه ات، گِل می شود...
    خدایا... کی تمام می شود...
    صدای ترک خوردن استخوان های قفسه سینه ات را می شنوی...
    دوست داری گریه کنی و مادر باشد تا بغلت کند...
    کاش دستانت را محکم نمی بست...
    حداقل تا دلت می خواست، جان می دادی...
    نه نفس...
    نه دستانی باز، برای جان دادن...
    گرما و گرما و گرما...
    خدایا دلم مردن می خواهد...
    مادر بمیرد... چند بار مردنت تکرار شد تا بمیری...؟

    حمیدرضا شکارسری
    شاعر

    مـــرغ باغ ملکوتم
    دورم از عـــــالم خاک



    توجیه یه دختر محجبه برای نشر عکس خود
    دوس دارم عکسم را برای تبلیغ حجاب منتشر کنم !

    کلیک کنید


  2. صلوات ها 5


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    کامپیوتر
    نوشته
    1,845
    حضور
    27 روز 6 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    60
    صلوات
    12360



    خیلی دلم میخواست منم از این شهیدا یه تایپیک بزنم اما نتونستم هیچوقتم نمیتونم فقط ازشون میخوام کمکم کنن

    اگه اینجا اومدی و گریت گرفت منو هم دعا کنین

    این روزها میگذرد... اما من از این روز ها نمیگذرم
    ♥مدیون من خواهید بود اگر در جایی از حرف و نظر من،ناراحت و دلخور شده باشید اما بخودم نگویید که ازشما عذرخواهی نموده و مرا ببخشید

  5. صلوات ها 3


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    علاقه
    خــدا » همه چیز
    نوشته
    6,210
    حضور
    145 روز 3 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    3161
    صلوات
    44244



    درد عشقی چشیده ام که مپرس

    زهر هجری چشیده ام که مپرس

    .
    .


    بی تو در کلبه ی گدایی خویش

    رنج هایی کشیده ام که مپرس

    ___________________


    گفتمش زلف ، به خونِ که شکستی گفتــا

    حافظ این قصه دراز هست به قران که مپرس

    . .
    مـــرغ باغ ملکوتم
    دورم از عـــــالم خاک



    توجیه یه دختر محجبه برای نشر عکس خود
    دوس دارم عکسم را برای تبلیغ حجاب منتشر کنم !

    کلیک کنید


  7. صلوات ها 3


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۲
    علاقه
    خــدا » همه چیز
    نوشته
    6,210
    حضور
    145 روز 3 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    20
    آپلود
    0
    گالری
    3161
    صلوات
    44244



    کاش برگردى و آن روزها را از زبان تو بنویسم؛ تا هزار پنجره به رویم بگشایى. تا از هزار دریچه سخن بگویى، تا از هزار وادى عشق عبورم دهى!

    نمی‌دانم دستانتان را از پشت بسته بودند یا از روبه‌رو ولی حتما خیلی وقت گذاشتند كه یكی یكی دستانتان را به هم ببندند و دورش طناب بكشند.
    نمی‌دانم آنها چند نفر بودند كه شما ١٧٥ نفر را به دام انداختند. نمی‌دانم چه گودال عظیمی حفر كردند تا ١٧٥ سرباز را داخلش بیندازند.
    نمی‌دانم نشسته بودید یا ایستاده، نمی‌دانم یكی یكی داخل گودال پرتتان كردند یا گروهی اصلا چه می‌دانم كه در آن روز، شاید هم شب چه آمد بر سر شما. نمی‌دانم در آن روزهای زمستانی سال ۶۵ با چه نقشه‌ای غافلگیرتان کردند

    نمی‌دانم آن فرمانده سنگدل، چطور دلش آمد به چشم‌های معصوم شما نگاه کند و چنین برنامه‌ای برای کشتن‌تان بریزد.
    نمی‌دانم لحظه‌های آخر که نمی‌توانستید
    دست‌های هم را بگیرید و خداحافظی کنید، چه حرف‌هایی بین‌تان رد و بدل شد. چه قرارهایی با هم گذاشتید. اصلا چه شوخی‌هایی با هم کردید ولی کاش دستانتان باز بود تا قبل از آن مرگ گروهی، سیر یکدیگر را در آغوش می‌کشیدید. نمی‌دانم وقتی داخل گودال روی هم افتاده و منتظر بودید تا سیل خاک رویتان آوار شود، زیر لب چه ذکری می‌گفتید.
    درددلــی چند با شهید غواص  ♥  کاش برگردى و آن روزها را از زبان تو بنویسم . . .
    حتما به تأثیر از اربابتان در گودال قتلگاه «لا معبود سواک، یا غیاث المستغیثین» روی لب‌هایتان بود. یا شاید هم ساده‌تر، احتمالا یکی از شما ۱۷۵ نفر فریاد زده: «برادرها! وعده ما کربلا» و بعد همه با هم ‌فریاد زده‌اید: یا حسین... حتم دارم دل آن سرباز بعثی که پشت لودر نشسته بود تا خاک رویتان بریزد، با شنیدن این یا حسین‌ها‌ لرزید اما به روی خودش نیاورد.
    حتم دارم وقتی چشم آن سرباز عراقی به چشم آن نوجوان افتاد که گوشه گودال سرش را به‌سوی آسمان گرفته بود و یا زهرا می‌گفت، دلش لرزید اما به روی خودش نیاورد. حتم دارم وقتی آن گودال بزرگ پرشد و صدای فریادهایتان خاموش شد، دل آن فرمانده لعنتی لرزید اما به روی خودش نیاورد.
    حتی سیگارهای مکرر هم نتوانست تصویر چهره‌های معصوم شما در آن لحظه‌های پایانی را از خاطره‌اش محو کند. حتم دارم اگر‌ آن فرمانده زنده باشد، هنوز هم چهره‌های شما را خوب به‌خاطر دارد، با جزئیات. حتم دارم هنوز هم از شما می‌ترسد؛ حتی با همان دست‌های بسته. حتم دارم هنوز صلابت نگاه شما کابوس روز و شبش باشد. چشمان نگرانتان از روزی كه این خبر را شنیدم
    مقابل چشمانم ایستاده و خیره خیره نگاهم می‌كند. دوست دارم زندگینامه یك یك شما را بخوانم. تعدادتان آنقدر زیاد است كه بین‌تان از هر گروه و دسته‌ای وجود داشته باشد؛ از مجرد و عاشق گرفته تا کاسب و هنرمند و زن و بچه‌دار. فقط با خودم آرزو می‌کنم ای کاش دستانتان باز بود که قبل از آن مرگ گروهی، با دو انگشت‌تان علامت پیروزی نشان می‌دادید.
    راستش را بخواهید این روزها دلم عجیب شور غرور شما را می‌زند. برای تكاوران سخت است كه دستانشان را مقابل دشمن بگیرند كه طناب‌ پیچش كنند
    . بارها شنیده‌ایم که غواص‌ها از آماده‌ترین نیروهای رزمی هستند. بازوان و سینه‌های سپر شما از همین لباس‌های‌ چسبیده غواصی پیداست. بعثی‌ها همین غرور را نشانه گرفته بودند وگرنه در چند دقیقه همه شما را تیرباران می‌كردند و خلاص.
    غرور شما اما زیر آن خاک‌ها دفن نشد. مثل یک نامه پستی از همان گودال ارسال شد برای ما. برای ما که درس مقاومت را از شما آموختیم و قسم خورده‌ایم که مثل خودتان تا لحظه آخر مقابل دشمن کرنش نکنیم. غرور شما به ما رسیده تا دلمان از عربده‌های تو‌خالی این و آن نلرزد. شما با دست‌های بسته مقاومت کردید. حتم داشته باشید که ما دستان بازمان را مقابل دشمن دراز نخواهیم کرد. شما هم دعا کنید برایمان. دعای شما ۱۷۵ نفر برگشت نمی‌خورد؛ این را هم مطمئنم.

    رضا صیادی سردبیر هفته نامه همشهری آیه

    مـــرغ باغ ملکوتم
    دورم از عـــــالم خاک



    توجیه یه دختر محجبه برای نشر عکس خود
    دوس دارم عکسم را برای تبلیغ حجاب منتشر کنم !

    کلیک کنید


  9. صلوات ها 3


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود