جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خدا پرسید

  1. #1

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۴
    علاقه
    مسایل انقلاب وجبهه وجنگ
    نوشته
    708
    حضور
    6 روز 5 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2104

    خدا پرسید




    خدا پرسید : اگر ناشنوا بودی آیا باز هم به کلامم گوش می سپردی ؟
    چگونه میتوانستم کر باشم و سخنها را بشنوم ؟!دریافتم که شنیدن کلام حق الزاما با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان ، صورت میپذیرد .
    پاسخ گفتم : بسیار دشوار بود اما همچنان به کلام تو گوش می سپردم .
    سپس خدا سوال کرد : اگر لال بودی باز ذکر مرا بر زبان جاری میکردی ؟
    چگونه میتوانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گویم ؟! در آن لحظه برایم روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت میگیرد و گفتار ما در آن نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با صوت و صدا صورت نمیگیرد . همانند زمانی که ستمی بر ما روا میگردد ، ما خدا را با الفاظ فکر و اندیشه مان میخوانیم .
    پاسخ گفتم : اگرچه نبودن صوت وصدا دشوار بود ، اما خدایا همچنان ذکر تو را میگفتم .

    خدا از من پرسید : آیا حقیقتا مرا دوست داری ؟
    با شجاعت ودر کمال اراده و اعتقاد پاسخ دادم : بلی تو را دوست دارم که حقیقت مطلقی و یگانه ی واحدی .
    با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما ...
    خدا پرسید: پس چرا گناه میکنی ؟
    پاسخ گفتم : چون انسانم و بری از خطا نیستم .
    خدا گفت : پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دور و دورتر میشوی ، اما در هنگام مشکلات به سراغ من می آیی ؟
    هیچ پاسخی نداشتم که بگویم ، تنها پاسخم اشک بود .
    خدا ادامه داد : پس چرا در خلوتگاه مرا می ستایی ؟ چرا تنها در لحظات نیایش مرا میجویی ؟
    چرا خودخواهانه از من حاجت می طلبی ؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هایت را می خواهی ؟
    تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود .
    سپس گفت : چرا از من شرمساری ؟ چرا حس تعلق را در خود نمی گسترانی ؟ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه میکنی ، در حالی که شانه های من آماده ی پذیرش تو هستند ؟ چرا در زمانی که برای نماز و عبادت معین ساختم ، عذر و بهانه میتراشی ؟
    سعی کردم پاسخی بگویم اما جوابی نداشتم .

    زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است . این موهبت را تباه نکنید . به شما فکر اعطا کردم
    که مرا بجویید و بشناسید و بپرستید اما شما بندگان همچنان از آن روی گردانید . کلامم را بر شما آشکار ساختم اما از گنج پر گوهر کلامم هیچ بهره ای نبردید .
    با شما صحبت کردم اما گوش ندادید . درهای رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهایتان قادر به دیدن آن نبودند .
    پیامبرانی برایتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خود راندید . نیازها و حاجتهای شما راشنیدم و به یکایک آنها پاسخ دادم . آیا به راستی مرا دوست دارید ؟
    توان پاسخ نداشتم ، چگونه میتوانستم پاسخ دهم ؟! بی اندازه شرمسار شده بودم . دیگر هیچ عذری نداشتم .
    چه میتوانستم بگویم ؟! در حالی که با تمام وجودم گریه میکردم و اشک صورتم را پوشانده بود ، درخواست کردم : بار الها ! مرا ببخش از تو طلب عفو دارم من بنده ی خطاکار و قدر ناشناس تو هستم .
    خداوند فرمود : ای بنده ! من رحمانم و خطای خطاکاران را میبخشم .
    پرسیدم : خدایا با این همه خطاکاری ، چرا مرا میبخشی و هنوز دوستم داری ؟
    خدا گفت : چون تو مخلوقم هستی ، پس هیچگاه تو را رها نمیکنم ، هنگامی که تو گریه میکنی ، به تو رحم میکنم و رنجهایت را درک میکنم . وقتی شاد و مسرور هستی ، وجد تو را میفهمم . وقتی افسرده میشوی به تو دلگرمی میدهم . وقتی شکست میخوری تو را یاری میکنم تا بلند شوی . وقتی خسته هستی کمکت میکنم . بدان که تا آخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم .هیچ گاه آن چنان جانکاه گریه نکرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود ، اما چگونه بود که یک مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش یافتم ؟ چگونه توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم ؟
    از خدا پرسیدم : چقدر مرا دوست داری ؟خدا فرمود : به آن میزان که خارج از ادراک توست .
    و آنجا بود که خدا را با تمام وجودم ستایش کردم و ثنا گفتم .
    ویرایش توسط مدیر ارجاع سوالات : ۱۳۹۴/۰۴/۱۰ در ساعت ۰۹:۳۸

  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود