صفحه 1 از 9 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: تلخي هاي زندگي ام براي شيريني زندگي ات

  1. #1

    عضویت
    جنسیت اردیبهشت 1394
    علاقه
    شعر
    نوشته
    42
    صلوات
    552
    حضور
    5 روز 21 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0

    تلخي هاي زندگي ام براي شيريني زندگي ات






    به نام خدایی که در هر حال فقط اوست که یاور بنده هاست

    وقتی ما او رو به بوته فراموشی ذهنمون می سپریم باز هم هوامون رو داره

    خدایا چقدر دلتنگتم
    خدایا خودت از حالم خبر داری و بس

    خودت از تنهاییم خبر داری و بس

    من رو ،تو تنهایی هام دریاب




    سلام به همه

    مدتی هست که بدون اینکه وارد هیچ تاپیکی بشم مشکلات افراد مختلف از دخترا و پسرا ، از متاهلا و مجردا ، از شوق دارا و بی نشاطا....خلاصه همه رو خوندم

    باهاشون گریه کردم
    غصه خوردم
    دلتنگ شدم
    اصلا مثل اینکه دارم باهاشون زندگی می کنم
    تو خیلی از موارد راه حل هایی که اساتید دادند با آنچه در ذهنم بوده یکی شده ....شاید بگید عجب از خود راضیه(البته می دونم حسن ظن باید داشت)
    قصدم خدای نکرده توهین نیست
    وقتی براتون بنویسم حتما متوجه منظورم می شید




    عذر می خوام از اینکه شاید به روده درازی بکشه ولی خب بعضی وقتا روده درازی یه فایده هایی هم داره

    خوب سرتون رو در نیارم برم سر اصل موضوع
    هرچی می نویسم تجربه هایی هست که در طول این مدت زندگی که خدا نصیبم کرده ،بدست آوردم و قریب به یقینش رو خودم حس کردم

    دیدم دختر خانومها یا آقا پسرها از دیر شدن ازدواجشون صحبت می کنن
    از اینکه به خواسته هاشون نرسیدن
    یا خانم و یا آقایون متاهلی که بعد سالها احساس سردی و انزجار از همسرشون دارند یا بعد از عقد


    خلاصه بسم الله


    بگذریم

    اول کمی از خودم و موقعیتم رو براتون می گم (البته منظورم یک ذهنیتی که تا حدودی بیشتر درکم کنید)


    من دختری از یک خانواده مذهبی هستم و بر اساس مشاوره های مختلف با اساتید متعهد روانشناس و اخلاق و... کاملا واضح هست که دیگر در سن ازدواج نیستم و موقعیت سنی مناسب رو ندارم .الانم به نوعی شدم حامی افردی که با من زندگی می کنند.
    و البته با مشکلات فراوانی که از ناحیه سنی و بیماری دارند که خیلی وقتها دیگر تاب نمی آورم.

    خدای نگرده گمان نکنید خواستگاری رو رد کردم


    حقیقتش موقعیت ازدواج برام بوجود نیومده و این مساله همه جوره برای من تاثیر نا مناسبی داشته هم روحم در گیره هم جسمم . خوب جسمم برای اینکه نزدیک سن یاس شدم و مثل اینکه تمام خواسته هام با این موقعیت کلا مدفون میشه

    البته نمی گم آخره راهم چون عمر دست خداست .منظورم اینکه وقتی آدم جوون هست به این وقتش فکر نمی کنه و الان که نگاه می کنه می بینه واقعا چقدر دشواره که در این سن تنها باشی و نه پدر و نه همسر و نه برادری ازت حمایت و پشتیبانی کنه. و خودتی و یه اجتماع بی درو پیکر که پر از حوادثی هست که خیلی وقتا می مونی چکار کنی تا حل بشه و فقط به خدا باید پناه برد



    دارم می نویسم ولی اشکام رهام نمی کنن. امیدوارم با دید بهتری چه پدر و مادرا و چه جوونا به این مساله نگاه کنند و گاهی یک تلنگری و جرقه ای که می بینند نادیده انگاری نکنند، که یا پدرو مادر به بچه ها راه پرواز کردن رو یاد ندند و یا بچه ها فقط سرکشی رو رویه خودشون نکنند.

    در بسیاری از موارد یک مدارای خیلی کوچیک به قول مادرم نیم من شدن مشکلات رو براحتی برطرف می کنه

    والبته و صد البته که نباید با اصل اعتقادات دینی ما تضاد پیدا کنه.


    ادامه دارد....


    ویرایش توسط مدیر ارجاع سوالات : 1394/03/15 در ساعت 06:53


  2.  

  3. #2

    عضویت
    جنسیت اردیبهشت 1394
    علاقه
    شعر
    نوشته
    42
    صلوات
    552
    حضور
    5 روز 21 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    قسمت دوم

    بعد از مرحله دبیرستان تا فوت پدر


    من و خواهرم از نظر سنی اختلاف چندانی باهم داشتیم


    همیشه ورد زبون مادرم بود که خواهرم خواستگارای زیادی داره و شروع می کرد به شمردن فلانی فلانی.....و مشغول جمع کردن جهیزیه برای او بود بدون توجه به اینکه هردو در سن ازدواجیم...

    حتی شده بود که خواستگار برام پیداشده بود پیغام داده بودند مادرم رد کرده بود و از همه جالب تر این بود که اینها هم جزو خواستگارای خواهرم به حساب میامدند
    خواستگاری که منظور مادرم بود فقط به همین پیغامهایی بود که نیومده رد میشد و ما هیچکدوم این خواستگارها رو جز عده بسیار انگشت شماری شون رو در خانه نمی دیدیم
    الان گله ای از این بابت از مادرم ندارم فقظ منظورم اینه که برخی از پدرومادرها بچه ها رو گویی با دو چشم متفاوت نگاه می کنند شاید به زبون نیارن اما عین حقیقته ودر حرکاتشون برخودهاشون کاملا مشاهده میشه... و به این نتیجه رسیدم که فقط احسان به والدین رو متوجه شدند اما اینکه آیا فرزند هم نصیبی از حق نسبت به آنها داره برای عده ای و شاید اکثریتشون، هنوز مفهومی نداره....


    والدین می دونند که فرزند 3 تا حق داره:
    اسم نیکو، تربیت نیکو و ازدواج (و گرچه بیشتر از اینهاست)



    اما حتی در مورد ازدواج نگاه ها سمت پسرها بیشتر جلب می شه که باید زنش بدیم و....

    اما از نجابت دخترها یادشون میره که اینها هم حق ازدواجشون به اندازه همون هاست حتی بیشتر


    چرا؟

    برای اینکه دختر ریحانه هست و هر دستی لیاقت گرفتن این شاخه گل را نداره

    چرا؟


    چون منبع عاطفه هست و اگر از این عاطفه راه درست نصیبش نشه زودتر از حد طبیعی پژمرده میشه

    چرا؟


    برای اینکه مدت ازدواج و سرزندگی دخترها محدود تره اما این محدودیت درباره آقایون صدق نمی کنه
    حتی انتخاب برای دخترها محدودتره

    ادامه دارد....

    ویرایش توسط الانجم الزاهرة : 1394/03/15 در ساعت 10:28


  4. #3

    عضویت
    جنسیت اردیبهشت 1394
    علاقه
    شعر
    نوشته
    42
    صلوات
    552
    حضور
    5 روز 21 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    زمانیکه ما در اوج جوانی بودیم و جوانان در سن کم ازدواج می کردند مقارن با ایام جنگ بود و بسیاری از جوانانی که هم سن ما بودند و می توانستند کفو مناسبی برای ما باشند به جبهه رفته و بسیاری شهید و جانباز شدند که این مساله هم از خانه ما دور نبود

    آرزوی من و خواهرم بود که با این جوانان پاک سرشت وصلت داشته باشیم نه شاهزاده ای سوار بر اسب سفید رویاهای دروغی چون زندگی مون با حقیقت جنگ آمیخته شده بود...و می شد که در خانه هایی که خانومها برای کمک به جنگ دور هم جمع می شدند می رفتیم ...خانمهای با تجربه حلوا و مربا درست می کردند و ما یا شیشه برای مربا می شستیم یا نوشته برای دلگرمی رزمنده ها روی درهای کاغذی حلواها می نوشتیم و یا قند ها و...تو پاکت می ریختیم ...بعضی وقتها هم ملافه و چیزهایی که ازدستمون برمیومد می دوختیم....و در اواخر جنگ برای آموزش مبارزه با حمله شیمیایی همراه یکی از همسایه ها به جلسات خانمها می رفتیم....

    اما پدرم چون دائم برادرانم جبهه بودند- و هیچ امیدی به بازگشت شان نبود و معمولا ماهها می شد که می رفتند و ما هیچ اطلاعی از آنها نداشتیم- قبول نمی کرد و می گفت نمی خواهم با فرزندی بدون پدر تمام عمرتان سرکنید

    به سن 20 سالگی که رسیدم سایه پدر بر اثر یک حادثه رانندگی از خانه ما رخت بر بست و کوله باری از مسوولیتها بر دوش مادرم قرار گرفت

    مادری که گاهی فقط برای خریدن نون و یا شیر از خونه خارج می شد در اون وقت مادرم دهه پنجاه عمرش بود و سرپستی من و خواهرم و برادر بزرگتر از ما هم بر دوشش قرار گرفت

    ادامه دارد...

    ویرایش توسط الانجم الزاهرة : 1394/03/15 در ساعت 10:33


  5. #4

    عضویت
    جنسیت اردیبهشت 1394
    علاقه
    شعر
    نوشته
    42
    صلوات
    552
    حضور
    5 روز 21 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    نکته:

    الان پدرم نیست که ببیند تنهایی با امثال من چه می کند واگر خدا برما رحمت نکند در قعر دوزخ خواهیم بود

    با اینکه ایمانی قوی داشت و نماز شبهایش ترک نشد و حق احدی را نخورد و اهل غیبت و امثال آن نبود حتی از دروغ بشدت پرهیز می کرد که یک روز یکی از دوستان برادرم که آمد پدرم به او گفت پسرم در خانه است اما گفته بگویم نیست

    و ای کاش این آیه را بیشتر مد نظر داشت"فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما"

    و "داستان جویبر و حنظلة غسیل الملائکه را زنده نگه می داشت"

    بگذریم الان او نیست و نمی خواهم با حرفهام باعث آزارش شوم


    حرفم به پدر و مادرهاست و درخواستی که دارم:
    شما گرامیانی که عزیزتر از جونمون هستید و هرگز دوست نداریم مشکلی داشته باشید

    می دونیم اگر شما تربیتمون نمی کردید و سایه لطف و محبتتون رو برای ما گسترده نمی کردید معلوم نبود الان چه تربیتی داریم
    معلوم نبود سلامت الان رو داشته باشیم
    تمام سلامتی و شادابی ما بخاطر حضور شماست

    کمی جوانان خودتون رو دریابید و اگر کفو مناسبی هست فکر طول عمرش، رزقش، اموالش و غیره را بر آن ترجیح ندهید

    تو امضای یکی از اساتید محترم سایت از یکی از بزرگوارا فکر کنم حاج آقای دولابی بود نوشته:
    اگر مشکلی دارید برید دست و پای مادرتون رو ببوسید.....
    راست گفته
    الان مادرم انگشت هاش کج شده و برای گرفتن بعضی از اشیا دیگه توان نداره
    می رم دست و پاش رو بوس می کنم
    چشمامو رو پاهاش می ذارم

    واقعا برام دعا می کنه و شده که دیدم تو چشماش اشک جمع میشه

    ادامه دارد...


    ویرایش توسط الانجم الزاهرة : 1394/03/15 در ساعت 10:32


  6. #5

    عضویت
    جنسیت اردیبهشت 1394
    علاقه
    شعر
    نوشته
    42
    صلوات
    552
    حضور
    5 روز 21 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اتفاقات بعد از فوت پدر تا ازدواج خواهرم



    ایام جنگ که تا بعد از فوت پدرم هم ادامه داشت من و خواهرم برای مراسم تشییع شهدا که از مسجد و یا توسط ماشینها در محل اعلام می شد و یا دعاهای کمیلی که مقابل خانه شهدا و در خیابانها و میدانهای دور و اطراف بر پا می شد می رفتیم و مثل دِیْنی بود که بر خود احساس می کردیم.....

    تا اینکه پذیرش قطعنامه اعلام شد
    جنگ تمام شد

    شکست منافقین در عملیات مرصاد
    و وو


    امام (ره) به عالم ملکوت رفت
    هنگامی که امام از دنیا رفت مثل اینکه تازه درد یتیمی را دوباره چشیدیم اما این بار خیلی سخت تر و سنگین تر بود...


    در این فاصله برام چندتا خواستگار اومد ولی هرکدومش به نوعی با زبونش دلم رو رنجوند و رفت



    نه به خاطر اینکه منو نخواستند خوب طبعا در هر خوستگاری پیش میاد اما حضرت علی (ع) -البته اگر درست گفته باشم- گفته که زخم زبون از زخم شمشیر بدتره

    نه فکر نکنید خدای نکرده توهّم هست نه....
    يكيشون گفت اصلا اونی که به ما گفتند تو نبودی
    یکی دیگه گفت: اشتباهی اومدیم ما اصلا تو رو نمی خواستیم ....حرفشون طوری بود که واسطه که از آشناهای پدرم بود و با نشونه هایی که داده بودند نتیجه گرفته بود که منظور خواستگارا خونه ما و من بودم ...کلی ناراحت شد و معذرت خواهی کرد
    چند ماهی قبل از فوت امام و با واسطه شدن یکی از همسایه ها برایم خواستگاری آمد طبق رسوم دو نفر از نزدیکان خونواده خواستکار اول آمدند و پسندیدند و بعد دوباره وقت گرفتند که با خواستگار و بستگان نزدیکش بیایند...


    در این بین چیزی که سبب خوشحالی بیش از اندازه ام بود این بود که گفتند :


    خواستگار از محافظای بیت امام ره هست و می شه برای عقد خدمت امام بریم ....

    ادامه دارد...


    ویرایش توسط الانجم الزاهرة : 1394/03/16 در ساعت 19:48


  7. #6

    عضویت
    جنسیت اردیبهشت 1394
    علاقه
    شعر
    نوشته
    42
    صلوات
    552
    حضور
    5 روز 21 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    خواستگارمن و احساسی عجیب

    روز خواستگاری

    مهمونا آمدند خانواده خیلی خوب و مذهبی و محترمی هم بودند. خواستگار و مادر و خواهرانش همه آمده بودند خانمی که واسطه بود هم همراهشون بود

    اما از اتفاقی که می افتاد در تعجب بودم

    وقتی چایی و میوه تعارف می کردم بسیار راحت بودم و همه با روی گشاده تشکر می کردند اما از حکمت خدا غافل بودم....



    هر بار که برای خواستگار میوه و یا چای تعارف می کردم تنفر عجیبی از وجودم زبانه می کشید



    ایشان مشکلی نداشتند و من نه اصلا فکر قیافه شخص بودم ونه امور دیگر مطمئن بودم ایمان از بهترین ملاکهایی است که در ردیف اول قرار دارد....من حتی به چهره اش خیره نشدم و او هم سرش را بلند نکرد که مرا نگاه کند...



    مثل بقیه افراد بود ونمی تونم بگم عیبی داشت....تنها تفاوتی که داشتیم مقدار سوادمون بود



    الان با گذشت زمان می فهمم که خداوند واقعا مهر را در دل افراد می اندازد...و گمان می کنم این آقا هم همین احساس را پیدا می کردند...احساسی که تا الان دیگرنمونه ش برایم اتفاق نیفتاده


    الان معنی این آیه ها را خیلی بهترمی فهمم
    " وجعلنا بینکم مودة و رحمه"
    تا خدا نخواهد مهر احدی به دل انسان قرار نمی گیرد
    "اذا اراد الله شیئا فیقول کن فیکون"
    هر موقع خدا اراده چیزی را بکند و بگوید باش پس خواهد بود

    من که فکر می کردم با این ازدواج شاید راهی باشد که بتوانم امام رو زیارت کنم ، از این مشکل حرفی نزدم و منتظر بودم تا ببینم چه پیش خواهد آمد....



    واسطه موقع رفتن به مادر گفت:....خانوم اینا پسندیدن جوابتون چیه


    مادرم گفت بعدا جواب می دیم ...و جالب این بود که مادرم منتظر تلفنشون بود و اونها منتظر تلفن ما

    ...بعد مدتها از گذشت این ماجرا ،واسطه گفت که اون خانواده خیلی منتظر جواب بودند چون جوابشون رو ندادید رفتند جای دیگه



    الان متوجه می شم
    که خدا نخواست که من بخاطر بی تجربگی و خامیم دچار مشکل بدتری بشم یعنی ....
    ازدواج بدون علاقه و بعد طلاق


    ادامه دارد...


    ویرایش توسط الانجم الزاهرة : 1394/03/16 در ساعت 19:51


  8. #7

    عضویت
    جنسیت اردیبهشت 1394
    علاقه
    شعر
    نوشته
    42
    صلوات
    552
    حضور
    5 روز 21 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    شنیدیم که گفته شده:

    هرچه دلم خواست نه آن می شود

    هرچه خداخواست همان می شود


    حکایت من با خواستگارام همینه و مطمئنم تا خدا خودش نخواد نمیشه
    اگرم بشه خوب نمیشه

    به این آیه خیلی اعتقاد دارم
    "فتوکل علی الله فهو حسبه"
    چون خیلی جاها با تمام وجود بهش رسیدم (منظورم قطع امید از دیگرانه)






  9. #8

    عضویت
    جنسیت اردیبهشت 1394
    علاقه
    شعر
    نوشته
    42
    صلوات
    552
    حضور
    5 روز 21 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ازدواج خواهر و شروع تنهایی من


    از فوت پدرم تا ازدواج خواهرم اتفاقای مختلفی افتاد
    خواستگارایی هم برای من و هم برای خواهرم اومد و اما هیچکدوم دنبال کفو بودن ما نبودند
    یکی از خواستگارا حتی رفته بود تایلند و آلبوهاش رو عده ای دیده بودند...
    .....
    تو محله پیچیده بود که یکی از پسرای محله مون زورکی ازدواج کرده و با ناله و نفرین مادرش قبول کرده. و اصلا داماد که عروس فامیلشون بوده نمی خواسته بعد از چند سال که درگیری دادگاهی داشت ازش جدا شد ....
    برای همه عجیب بود که مادرش این کار رو کرده و عجیب تر که می گفتند جدا شده
    ما شناختی رو این خانواده نداشتیم از این و اون می شنیدیم
    می دیدیم این خانواده با همسایه ها رفت و آمد ندارند و فکر می کردیم چقدر آدمهای خوبی هستند که سرشون تو زندگی خودشونه خصوصا که بعد از انقلاب خیلی هم حجابی شده بودند برای باعث تحسین بود


    اما امان از بی خبری و غفلت وخوش خیالی



    ادامه دارد...

    ویرایش توسط الانجم الزاهرة : 1394/03/24 در ساعت 20:58


  10. #9

    عضویت
    جنسیت اردیبهشت 1394
    علاقه
    شعر
    نوشته
    42
    صلوات
    552
    حضور
    5 روز 21 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    ب عد مدتی اومدند خواستگاری خواهرم
    می دیدیم همسایه ها ازمون با تعجب می پرسیدند که این خواستگاری اومده و خیلی کنجکاو بودند اما دلیلش رو نمی دونستیم و به حرف خواستگار اعتماد کردیم که می گفت "اینا حسودی می کنند" و حرفایی که معمولا از خونواده ما دور بود یعنی گمان بد و این حرفا

    خونواده این آقا سفارش کردند مبادا همسایه متوجه بشن تا عقد انجام بشه ...خلاصه از خواستگاری تا عقد خیلی مدت کوتاهی بود...و بعد از یکماه عروسی
    و ماندن زوج جوون تو خونمون که خودش برای ما خصوصا که مجرد بودیم خیلی خیلی سخت بود چون بعد ازدواج قرار بود برن خونه مادر داماد ولی راهشون نداد....


    مادرم یک روز رفته بود به احوالپرسی مادرداماد وقتی برگشت گفت اینا پنجره هاشون رو از داخل پتو کشیدند حتی تو روز باید لامپ روشن کرد...بعدا فهمیدیم که معتقده غذاهایی که همسایه ها میارن توش سم دارم ویا همسایه دوربین گذاشته خونشون رو میبینه و حرفایی از این جنس و حتی عجیب تر ازشون زیاد شنیدیم....
    ازدواج خواهرم خیلی با مشکل مواجه بود طوری شده بود که حتی باعث اختلاف بین همه خواهر و برادرامون شد.... الانم هنوز مشکل داره و شوهرش بسیار شکاکه به طوری که بارها مکان کارش رو عوض کرده و هرجا که رفته می گه همه دُزدن....و روز بروز هم بدتر میشه

    طوری که اصلا نمی تونیم بریم خونشون و اونم نمی تونه بیاد خونمون و حتی موقعی که شوهرش هست نمی تونه زنگ بزنه و ما هم همینطور



    خواهرم دائم می گه :
    اگر قبل ازدواج لااقل یه تحقیق کوچولو می کردند و همه چیرو سر پایه سادگی و اعتماد بنا نمی کردن متوجه مشکلشون می شدند و الان من انقدر این چندسال تو ناراحتی نبودم


    بگذریم الان حرف از خوبی و بدی ایشون هیچ فایده ای نداره چون اون موقع که باید چشماشون رو باز نکردند و الان باز کردن چشم جزضرر به خواهرم و بچه هاش هیچ دردی رو دوا نمی کنه....



    بعد از اون همه فهمیدیم
    زندگی کبک گونه خیلی خسارت دنبالش داره

    و ما اینجا شده بودیم همون کبکه

    ادامه دارد...


    ویرایش توسط الانجم الزاهرة : 1394/03/24 در ساعت 21:22


  11. #10

    عضویت
    جنسیت اردیبهشت 1394
    علاقه
    شعر
    نوشته
    42
    صلوات
    552
    حضور
    5 روز 21 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0



    اقدام من برای ازدواج

    در طی این مدت خیلی تو فشار روحی زیادی بودم خصوصا با رعایت نکردن شوهر خواهرم

    بعد از ازدواج خواهرم مدتی مشغول کار شدم اما خوب جو فشاری که درخانه بر ما بود واقعا آزارم میداد

    مادرم 6 دونگ حواسش شده بود که مبادا شوهر خواهرم از چیزی نارحت بشه و اصلا توجهی نمی کرد که دور و برش چی می گذره

    خواستم از این مشکلات تاحدودی که بشه خودم رو نجات بدم
    من که خیلی عاشق ازدواج با یکی از رزمنده ها بودم که هم خودم رو مدیونشون می دونستم و هم برام افتخار قلبی بود ، الان که دو سه سالی بود که جنگ تموم شده بود بهترین راه این رو می دیدم که برم و خودم از یک جانباز خواستگاری کنم
    پرس و جو کردم فهمیدم مکان خاصی برای اعلام این آمادگی هست

    یک روز رفتم با مسوول خانمی که اونجا بود صحبت کردم و آدرس خواست که بیان خونمون
    کمی نگران بودم که سرزنش خانوادم برای اینکه رفتم این مرکز از هر طرف به من هجوم بیاره
    فرم که پر کردم گفتم که باید طوری بیاید که خانوادم از این مطلب چیزی نفهمن... قبول کردند ....

    آمدم خونه
    خواستم مادرم رو راضی کنم ....اصلا گوشش بدهکار نبود
    می گفت تو نمی تونی و به قول خودش دلسوزه و .....
    تیرم به سنگ خورد و...


    ادامه دارد...


    ویرایش توسط الانجم الزاهرة : 1394/03/27 در ساعت 10:15


صفحه 1 از 9 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 6

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود