جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: من که می دانم او چه کسی است!!!

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589

    من که می دانم او چه کسی است!!!




    من که می دانم او چه کسی است!!!

    پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.


    پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد
    پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.



    پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

    پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
    پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

    پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت :

    اما من که می دانم او چه کسی است...!

    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  2. صلوات ها 16


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    عاشق واقعی را باید هنگام درد و رنج و بلا محک زد
    عاشق نه تنها از معشوق دست نمی شوید
    بلکه
    در عاشقی راسخ تر می شود

    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  5. صلوات ها 6


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    از عارف معروفی سوال کردند چند سال عمر کرده ای؟ نگاهی به طرف کرد و گفت:ــ مقصودت طول زندگی است یا عرض زندگی!طرف تعجب کرد و گفت:ــ عرض و طول یعنی چه؟عارف جواب داد:طول یعنی سالهای عمر و عرض یعنی کار برای مردم٬ کار برای خدا٬ به نفع مردم٬ قدمی در راه خیر٬ محبت به مردم و به دست آوردن دل دیگران ٬ این عرض زندگی است...
    دل امانت الهی است ؛ به نظرتون همه آدمها دل دارند؟بله٬ همه به ظاهر دل دارند امـا دل آدم مثل آینه است و اگر رویش غبار بنشیند دیگر هیچ بارانی نمی تواند غبار را بزداید٬ حتی دیگر زندگی را هم نمی بیند٬ شقایق را که تا هست باید زندگی کـرد دیگر نمی فهـمد٬ دیگر اصـلآ دل نـدارد و هـمه دنیا را هـم اگر باغ و گـلستان باشد در نظـرش خاکسـتری می شـود و آن موقـع است که رنـگ و عمـق نگاه من و تو را هـم که دوسـتش داریم٬تیره و تار می بیند و یادش می رود که صاحب دل یعنی خدا عاشقانه نگاهش می کند..

    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

  7. صلوات ها 5


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    نوشته
    985
    حضور
    1 روز 20 ساعت 41 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    8589



    تقدیر

    مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!
    وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد. فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!
    مسافر با خود گفت: چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...
    ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...
    بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟
    و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...
    هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست. ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد.
    بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد...
    سخن روز: مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است

    اين نوشته ي بالا يكي از ايميلهام بود كه به نظرم اومد در اين تاپيك ثبتش كنم .


    از روزگار آموختم بغض هایم را نگویم گاهی سبک نشوم سنگین ترم.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود