صفحه 1 از 7 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: نا امیدی از ازدواج

  1. #1

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,515
    حضور
    174 روز 16 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58289

    اشاره نا امیدی از ازدواج




    با نام و یاد دوست


    سلام

    یکی از کاربران سایت سوالی داشتند که مایل نبودند با آیدی خودشون مطرح شود

    لذا با توجه به اهمیت موضوع، سوال ایشان با حفظ امانت جهت پاسخگویی توسط کارشناس محترم سایت در این تاپیک درج می شود:



    سلام
    من پسری هستم 31 ساله که دیگر امیدی به ازدواج ندارم، البته از خدای خود نا امید نیستم ولی دیگه به دخترهای وطنم امیدی ندارم.
    از دوران کودکی چشمم دچار عارضه ای شد و مشکل چشم تا آخر عمر با من ماند. به لحاظ هوش ضریب هوشی بالایی دارم، هوشم از جهت ریاضی و منطقی بالاست. قدرت بدنی من در کودکی کم بود و زیاد از همسنهایم ظلم می دیدم. شاید پرآرامشترین دوره زندگیم وقتی بود که سال سوم راهنمایی و سال دوم دبیرستان بودم! و البته مشکلاتم با ورود به هجده سالگی به اوج رسید، زیرا از یک طرف همه به من فشار می آوردند که به دانشگاه بروم، در حالی که من اصلا منطقی نمی دانم که همه باید به دانشگاه بروند و در هر رشته چندین برابر نیاز کشور فارغ التحصیل داشته باشیم؛ و از یک طرف نیاز به ازدواج به شدت به من فشار می آورد و این نیاز شدید نیز در کنار مشکل اول، مزید بر علت باعث ناراحتی شدید من بود.
    خلاصه این بی آرامشی رفت و رفت تا به سربازی رفتنِ من بدون رفتن به دانشگاه ختم شد، که دیگه در آنجا بودن و دیدن شرایط جاری در محیط سربازی خدا می دونه چقدر رنج داشت. کسانی که برای یک ساعت زودتر به خونه رفتن، حاضر بودن انسانیتشونو زیر پا بذارن و... ولی سختیهای جسمانیش اکثراً خاطره شدند. ولی هر چه بود و هر چه شد نیاز به همسر از من زایل نشد!!
    ولی تا سن 25 سالگیم، از خواستگاری خبری نبود. یک روز می گفتند هنوز سربازی نرفتی، یک روز می گفتند بیکاری، یک روز می گفتند هنوز نرفتی دانشگاه. تا اینکه روزی رسید که تمام این موارد سپری شد. ولی بعدها دیدیم که صرف در دانشگاه بودن مهم نیست و دخترها مدرک براشون مهمه، نه دانشجو بودن. اما من به شدت افت تحصیلی دارم و هنوز لیسانس نگرفتم، زیرا هیچ اعتقادی به این سیستم جاری در کشور ندارم و اگر مردم می فهمیدن که لازم نیست همه لیسانسه باشن و میشد دختر زیر لیسانس توی این مملکت پیدا کرد و برای کاری که حداکثر سواد لازم برای انجامش سیکل هست ازت مدرک لیسانس نمی خواستن، کلاً بیخیال دانشگاه می شدم.

    به هر حال تشکیل جلسات بی سر و ته خواستگاری شروع شد و این ایراد چشم من و لیسانس نداشتنم، باعث می شد که دائما جواب رد بدن! و البته از اونجایی که روشون نمیشه که جواب رد رو به این مسائل نسبت بدهند، سعی می کردن یه چیزی از حرفام استخراج کنن و بگن که ایشان اینجوری گفته یا بهانه ای که البته خیلی خنده دار بود و دو برداشت به آدم می داد: یا خیلی نادان بودن که چنان برداشتهایی می کردن یا داشتن محترمانه "نه" می گفتن. تنها موردی که سعی کردیم سوء تفاهم رو حل کنیم، بعد از چند ماه همین حقیقت رو ثابت کرد. یکی میگفت عقایدمون به هم شبیه نیست، در حالی که ما اصلا بحث اعتقادی نداشتیم! یکی می گفت ایشون خیلی از من بالاترن!!! یکی می گفت به نظر میرسه وابستگیشون به خانواده زیاده، انگار توی یه جلسه چی دیده که بخواد چنین برداشت غلطی بکنه! یکی میگفت ایشون زیاد میره اینترنت، انگار یه عمر کنارم زندگی کرده!! یکی به این دلیل که خواهرم بدحجاب بود، گفت نه! یکی دیگه وقتی من شرایطمو بهش گفتم، گفت ایشون داره از من تعهد میگیره! و دهها بهانۀ بی سر و ته دیگه. جالب این بود که خونواده های زیادی فقط به خاطر قد نه گفتن! اینجور موارد اکثراً از همون پشت تلفن اگر میفهمیدن، میگفتن خب قدشون هم که به هم نمی خوره! در حدود چهار موردی که پشت تلفن، اختلاف قدو نفهمیدن که نه بگن، در دو مورد والدین دختره مانع حرف زدنمون شدن و در یک مورد هم خود دختره با وجود موافقت والدینش حاضر نشد بلند بشه بیاد توی اتاق چند دقیقه با من حرف بزنه و بعد بگه نپسندیدم! این موارد جالب بودن که حتی حاضر نبودن در "نه" گفتن کمی درنگ کنن! یک زمانی من یک نظرسنجی کردم بین دخترها در فضای مجازی که آیا حاضرن با کسی که عیب ظاهری خاصی داره ازدواج بکنن یا نه. برعکس اون چیزی که دخترها معمولاً ادعا می کنن، مبنی بر اینکه اصلا ظاهر مهم نیست و از این حرفها، اکثرشون گفتن "نه"(در واقع اینرو بر دیگران می پسندن ولی بر خودشان نمی پسندن که همسری معیوب داشته باشن) یک گروهیشون گفتن روی سایر مسائل و مهریه سخت میگیرن و تک توکی حتی اونجا هم ادعا کردن براشون اهمیتی نداره. در سه موردی که یه مقدار جلو رفتن، توی دو موردش بحث به انتظارات مادی خانم هم رسید! اولی که می گفت پانصد سکه مهریه می خوام و این مهریه رو خواهم گرفت! البته گفتنش برای دخترها ساده است، چون نمیخوان بپردازن، و فقط مواردی که پسر بلایی سر دختره آورده رو در نظر می گیرن و نه مواردی که دختر پسرو بیچاره کرده. هر بهانه ای هم براش میارن: شما باید عشقتو ثابت کنی، زن نیاز به پشتوانه داره، باید تضمینی باشه و...! خلاصه این خانم که در نهایت بهش گفتم «چیزی که نمیتونم بپردازم رو قبول نمی کنم»، یه خواستگار دیگه پیدا کرد و خلاصه استخاره هم کردن و خوب نیومد که ما با هم ازدواج کنیم. یکی دیگشون، تنها موردی بود که خودم جهت ازدواج انتخابش کردم، با وجود اینکه تازه نامزدیشو به هم زده بود، با اطلاع مادرم رفتم جلو برای پیشنهاد ازدواج، ولی به نظرتون خواسته هاش چی بود؟ «هفتصد سکه مهریه، حق طلاق، حق خروج از کشور، حق حضانت اولاد؛ و خونه هم گرفتی، سال اول نه، سال دوم نه، دیگه سال سوم باید به نامم کنی!!» بهش گفتم مثل اینکه شما فکر می کنید دارید لطف می کنید که ازدواج می کنید! اون هم گفت: «آره.» خلاصه در نهایت، بهش پیام دادم که «دنیای من و شما خیلی با هم فرق داره. من پیشنهادمو پس می گیرم.» حالا نه اینکه باقی خانمها بهتر باشن، چنانکه یه خانم دیگری وقتی از رفتار این دخترخانم بهش گفتم، برگشت گفت: "اگه دختری ارزششو داشته باشه، چه عیبی داره بپذیری؟" بندۀ خدا دیگه خبر نداره که مهریه ارزش دختر نیست، بلکه حقیه که هر وقت خواست می تونه بگیردش و همیشه هم حق با خودشه!! دیگه نمی دونست که دختری که ارزششو داره چنین درخواستهایی نداره. حتی به اون دوتا گفتم که در روایات اسلامی بهترین زن، زنی هست که مهر کمتری داره؛ و مهریۀ زیاد، از نحوست زن دانسته شده، و اتفاقاً هر دو گفتن: می دونم! ولی مرغشون یه پا داشت. خلاصه رسیدیم به این آخرین مورد! مادرم برداشت یک دختر 30 ساله از قوم و خویشهاش پیدا کرد که از همه جهت ضایع بود!! از یه طرف تا سی سالگی هیچ خواستگاری رو راه نداده بود که مشخص می کرد که به شدت لوسه(بعداً بهم گفت بابت اینکه خاله اش گیر داده بود برای پسرش بیاد خواستگاریش، افسردگی گرفته و یکی دو سال پشت کنکور مونده!)، از اون طرف به لحاظ کفویت، اصلاً با ما قابل مقایسه نبود، و من بارها به مادرم گفتم که «این دختر هم سنش بالاست و هم از محیط فرهنگی همسطح ما نیست! خب من بخوام زن بگیرم میرم یکی رو میگیرم که دو سه سال از کوچکتر باشه، نه اینو که به زور یه سال از من کوچکتره! تازه وقتی تا این سن، بدون داشتن مشکل خاصی، ازدواج نکرده، معلومه که لوسه! ...» ولی مگه مادرم حرف منو قبول کرد؟ دیگه گیر داده بود که اینها آشنا هستن و نمیشه به غریبه اعتماد کرد و این اگر تا الان ازدواج نکرده برای این بوده که میخواسته با آشنا ازدواج کنه(اگر اینطور بود، دو تا پسرخاله شو واسه چی رد کرده بود؟)، دیگه خواستگاری هیچ دختری نمیرم برات و این مورد نود درصدش حلّه و از این حرفها. البته مادرم هم یه جورایی حق داشت. دیگه خسته شده بود بس که رفتارهای زشت و بی ادبانه و مغرورانۀ این دختر و اون دختر رو تحمل کرده بود. به قول خودش، این دخترها چادری، فکر می کنن چون یه چادر سرشونه دیگه یه چیز ویژه ای هستن. حالا خیلیاشو اصلاً من خبر ندارم، ولی دیگه خودم بعضی مواردشو در ملاقات حضوری با دخترها دیده ام. انگار تقصیر ماست که مادر دختر، برخلاف میل دخترش، می پذیره بریم خواستگاریش، وگرنه هم روال من و هم روال مادرم اینه که به محض اینکه ببینیم طرف داره خودشو لوس میکنه، بیخیالش میشیم. توی یکی از حوزه ها که دختره اونقدر رفتارش بی ادبانه بود که حتی جواب سلام مادرم رو هم نداده بود، مادرم هم بدون خداحافظی ولش کرده بود و رفته بود. خلاصه مادرم منو به زور برداشت برد شهرستان تا بریم خونۀ برادر دختر خانم به دیدنش. رفتیم خونشون و از همون دم در اختلاف فرهنگی بیداد میکرد! دخترخانمو که دیدم، تعجب کردم! شنیده بودم که دخترهای زیبا لوستر هستن، ولی این مورد که قیافه اش متوسط رو به پایین بود و روی بینی و پیشونی هم چروک داشت، در حالی که هنوز سی سالش کامل نشده بود! اما در عوض «مثل اکثریت قریب به اتفاق دخترهای کشورم،» لیسانسه بود و بالاخره بعد از سالها مرارت کشیدن، موفق شده بود در سن بیست و نه سالگی، ارشد هم قبول بشه! ازش پرسیدم درسمو تا کجا ادامه بدم؟ گفت تا آخرش! حالا نمی دونم منظورش دکترا بود یا پی اچ دی یا چیزی بالاتر(البته بعداً فهمیدم این فقط مشکل ایشون نیست.) یه جا هم وسط حرفاش اومد بگه ببینید، به جاش با لهجۀ محلی این حرفو گفت، بعد سریع جمعش کرد و گفت "ببینید..."! خلاصه اومدیم بیرون و من جوابم از همون اول نه بود، ولی مگه مادرم ول می کرد؟ تازه یه چیزی گیر آورده بود که به راستی بهش امید داشت! از یک طرف آه و نالۀ مادرم بود، و از اون طرف عدم وجود تضمینی برای اینکه دختر بهتری پیدا بشه که با من راه بیاد، مشاوری هم به من گفت که اگر کمالگرایی رو کنار نذاری، ممکنه تا آخر عمرت نتونی زن بگیری. سنش بالاست، ولی خب عوضش عاقلتره(که در این مورد به شدت اشتباه میکرد) فکر کردی حالا تهرونیا خیلی باکلاسن؟ و از این حرفها! من هم نشستم با خودم فکر کردم که خب من دو تا نقطه ضعف دارم، اون هم دو تا نقطه ضعف داره! جای عشق توی زندگی من خالیه، دخترهای دیگه هم لوس بازی در میارن، خب بذار با همین بریم جلو.




    ادامه دارد ...






  2. صلوات ها 11


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,515
    حضور
    174 روز 16 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58289



    ... ادامه از پست قبلی



    خلاصه قرار بر صحبت تلفنی با دخترخانم شد، و خدا میدونه توی این مدت چقدر اختلاف فکری و نظری داشتیم! از اینکه چه غذاها و کتابهایی دوست داشتیم گرفته تا نوع نگاهمون به زندگی مشترک. البته حق هم داشت! به قول خودش اصلاً به ازدواج فکر نکرده بود و در این زمینه بسیار ناپخته و با ترس و لرز جلو می اومد. بعد از یک مدت گیر داد که بیا شهرستان که پدر و مادر و برادر بزرگه ام ببینندت! بگذریم که اول قرار بود ایشون با دو تا برادرهاش بلند بشه بیاد تهران، ولی بعد زد زیرش! خلاصه کلی هزینه رفت و برگشت و اینور و اونور رفتن با خانم، در این سفر سه روزه، افتاد روی دستمون و چیزی که من از ایشون دیدم فقط سردی و اضطراب در ادامۀ روند بود! باور کردنی نبود که روز دوم گفت من فردا نمی تونم ببینمتون چون میخوام با پدر و مادرم برم دهمون! من با تعجب گفتم: آخه من به خاطر شما بلند شدم اومدم اینجا و فردا تنها خواهم موند! ایشون هم گفت: قرار بود با هم آشنا بشیم که شدیم!! البته روز سوم هم نرفت به دهشون و اومد یه دور دیگه رفتیم بیرون. چیزی که در این سفر روشن بود، این بود که به دنبال بهانه می گرده که همه چیزو به هم بزنه! میگفت از آرایش کردن، بدم میاد! میگفت میخوام دکترا بخونم، حقوق شما میرسه پول دورۀ دکترای منو بدید؟ درستونو کی تموم می کنید؟ و در نهایت هم مثل دخترهای قبلی، از صداقت من سود برد و یه بهانۀ تر و تمیز گیر آورد! گفت شما عصبانی میشی چکار میکنی؟ من هم صادقانه گفتم عصبانیتم که خیلی زیاد بشه، یه چیزی رو پرت می کنم توی دیوار، البته بهش گفتم که این کار رو شاید چهار پنج بار توی زندگیم کرده باشم؛ ولی اون دیگه بهانه شو گیر آورده بود. برگشت گفت «من واقعاً شوکه شدم! برادرای من خیلی که عصبانی بشن، فقط غرغر می کنند!» همون تکنیک "بهانۀ غیرمنطقی" که سایر دخترها به کار می بردن، و سعی می کردن با آوردن یک دلیل غیرمنطقی، منو فراری بدن؛ وگرنه می تونستم ازش بپرسم یعنی اگر یکی بیاد توی خیابون بخوابونه زیر گوش زن داداشت، برادرت سرش غرغر می کنه؟ در واقع فوران خشم یک مرد، اگر به موقع باشه یه نقص نیست، و ایشون دنبال بهانه بود! من دیگه از شکهاش خسته شده بودم، و گفتم باشه شما فکراتو بکن ببین می تونی یا نمی تونی.

    اومدم تهران و باهاش تماس گرفتم، و ایشون گفت بذارید یه کم فکر کنیم و گفت من از اینکه در مورد عصبانیتتون اینطوری گفتید، کلی شکه شدم. کسانی که در اطراف من بودن هم، فقط امید می دادن که دختر تازه وقتی عقد میکنه شکّش شروع میشه و این خاصیت زنه و از این حرفها. مادرم می گفت مردم مسخرۀ ما نیستن که بگی نه و از این حرفها. ولی من مطمئن بودم که اون حالا که بهانه شو گیر آورده دیگه ول کن معامله نیست! تا اینکه روز سوم برگشتنم به تهران، به من اس ام اس داد که من فکر می کنم زنی که شما می خواید نیستم! دلم می خواست بهش بگم، به خدا قسم از روز اولی که صحبتتو باهام کردم، من داشتم همین حرفو جار می زدم، ولی چه کنم از نبودن گوشی شنوا؟ ولی هیچ جوابی بهش ندادم و موضوع برام تموم شد.

    برام جالبه که این همه عطش برای ازدواج دارم، و دیگه از هجده سالگی این عطش داره منو خفه میکنه، و توی این مدت با هیچ زن یا دختری دوستی نکردم و اهل روابط نامشروع نبودم، ولی به خاطر این دو تا نقص نمی تونم همسری پیدا کنم. برای دخترها هم کوچکترین اهمیتی نداره که اهل هیچ خلافی نبودم. تازه شاید ته دلشون اینو از بیعرضگی من بدونن.

    دخترهای مذهبی، از یک طرف می گن برای ما ملاک ایمان و اخلاقه، ولی هر بار که جواب نه گرفتم، البته به غیر از این آخری که بهانه اش اخلاقی بود، دلیلشون نه ربطی داشته به ایمان و نه ربطی داشته به اخلاق. من می پرسم این چه ملاکیه که کوتاهتر نبودنِ قدر پسره ازش مهمتره، و خیلی از اینها از پشت تلفن و پیش از آشنایی با شرایط من، فقط به خاطر کوتاهتر بودن قدم از دخترشون، جواب رد دادن؟

    میگن برامون صداقت ملاکه، ولی دروغ میگن، اونها فقط دلشون میخواد بهشون دروغ گفته نشه، وگرنه جنس زن از صداقت متنفره، و اینو خانمهایی که این مطلب منو بخونن، به طور کامل می فهمن.(تلخی صداقت حرفهام اینو بهشون نشون میده) زن دروغهای شیرین رو به حقیقت ترجیح میده، ولی به شرط اینکه اون دروغ یا برملا نشه، یا اگر برملا شد، حس نکنن که با احساساتشون بازی شده.

    به پاکی خودشون می نازن، ولی این پاکی چه سودی داره، وقتی دست نیافتنی هستن؟ اونقدر لوسن، اونقدر سختگیرن، اونقدر زیاده خواه هستن، که اصلاً راهی برای ازدواج باهاشون نیست. متأسفم که پنج-شش سال اینقدر خودم و مادرم تحقیر شدیم و از خدا می خوام این تحقیرها رو نصیب خودشون بکنه، این دخترهای از خود راضی و لوس، که خودشونو پرنسسی فرض می کنن که منتظر شاهزادۀ سوار بر اسبه. اون زن ناپاک با تمام ایرادهاش حداقل یک حسن داره که قلعه ای تسخیر ناپذیر نیست، هر چند من هرگز طرف رابطۀ نامشروع نرفتم.

    می خوای بری یک عمر براشون دوندگی کنی، از شکم خودت بزنی که شکمشونو سیر کنی، آسایش خودتو بگیری که آسایش داشته باشن، تمام عاطفه و احساستو به پاشون بریزی، با یکی باشی که جز اون توی کلّ عمرت با هیچکس دیگری نبودی، بعد انتظار دارن که بری به دست و پاشون هم بیفتی و تمام زندگیتو به نامشون کنی و یه اسلحه به نام مهریۀ سنگین هم بدی دستشون، که باهات ازدواج کنن.

    دخترهای غیرمذهبی، از دخترهای مذهبی، صادقترن؛ چونکه حداقل انتظارات مادی خودشونو صادقانه میگن، ولی دخترهای مذهبی، از یک طرف ادعای عدم دلبستگی به دنیا رو دارن، از یک طرف هم، همه چیز شوهرو میخوان، تازه وقتی مهریه ای میخوان که چند صد میلیون پولشه، میگن توی عرف همینه! انگار عرف میخواد مهرشونو بپردازه. مگر معدودی که من هیچکدومشون رو تا حالا ملاقات نکردم، که معلومه که اونها هم اونقدر انتظارات معنوی و رفتاری و اخلاقیشون زیاده که یه جور دیگه دمار از روزگار شوهر بدبختشون در میارن.

    البته دخترها دوست دارن همه چیزو کادوپیچ بکنن تا ظاهر خوب قضیه حفظ بشه! بحث مهریه و سایر امور مادی، که میشه نگاهشون به شدت معامله گرانه است، ولی تا پسره بیاد مخالفت کنه، میگن: «این اگر منو دوست داشته باشه، همه چیزشو برام میده!» اما عجیبه که چرا خودشون وقتی کسی رو می خوان از خواسته های مادّی خودشون نمی گذرن(و البته اگر از یک جزء ناچیزش بگذرن، یک عمر منت سر اون بدبخت خواهند گذاشت.) یا بر می گردن میگن: «مگه اومدی بز بخری؟» و اتفاقاً همین حرفشون هم نشون میده که نگاهشون خرید و فروشیه، ولی همیشه تظاهر به محوریت عشق می کنن که یک شاخه گل سرخ، چه ها می کند، البته چه ها می کند به شرط اینکه خیال دختر از بابت مادیات تخت باشد. حقیقت اینه که دخترها به مهریه به چشم افساری نگاه می کنند که میخوان به گردن پسر بندازن و هر وقت سرکشی کرد اونو بکشن. چرا فقط خودشونو انسان می دونن؟ چرا فقط به فکر خطراتی هستن که متوجه خودشونه؟ چرا پسرهای بدبختی رو نمی بینن که توی زندانن به خاطر مهریه! دختره رفته مهرشو گذاشته اجرا، میگن مگه جفایی بهت کرده؟ میگه نه! حقمه دلم میخواد بگیرمش.

    دخترهای به اصطلاح خوب، در خیلی موارد با پسرهایی ازدواج می کنن که فاسد هستن یا بودن، ولی خوب بلدن دروغ بگن و لاپوشونی کنن، ولی یک پسر ساده مثل من که هیچوقت حاضر نیست، سرشون کلاه بذاره، یه آدم دست و پا چلفتی غیرنرمال فرض میشه که نمی تونه مفشو بالا بکشه. بارها دیدم پسرهای زناکاری رو که با چه دخترهایی ازدواج کردن! دیدم پسری که بارها و بارها با زنها و دخترهای دیگه همبستر شده، رفته با دختری ازدواج کرده که حاضره جونشو برای رهبر بده! دخترها از پسرها بد می گن که سرشون کلاه می ذارن، ولی باید از خودشون بد بگن که در اکثر موارد به پسرهایی راه می دن که کلاهبردارن و پسرهای بی غل و غش رو رد می کنن. دمی فکر نمی کنن که این پسری که اینقدر قشنگ باهاشون حرف میزنه، شاید قبلا با دهها دختر دیگه آزمون و خطا داشته که حالا داره حرف دل اونها رو می زنه.

    برام جالبه، که این دخترها که به خاطر اختلاف تحصیلیشون منو لایق نمی دونن، چقدر در جاهای مختلف کمبود هوش خودشونو نشون دادن! دختره میخواد غیرمستقیم بفهمه که من چقدر نظرات خونواده مو در زندگی دخالت میدم، می پرسه: «شما چقدر با دیگران مشورت می کنید؟» می پرسم: «منظورتون چیه؟» میگه: «آخه بعضی آقایون خیلی تحت تأثیر حرفهای دوستان و خونواده شون هستن.» حالا یکی نیست بگه آخه یه لحظه فکر نمی کنی که شاید بشه از حرفت، مشورت با همسر رو برداشت کرد؟ و حالا از این باهوش بودنها زیاد در برخورد با دخترها دیدم. ولی همینکه بیشتر تحت تأثیر سر و زبون پسرهای حقه باز قرار می گیرن، تا صحبتهای صادقانۀ امثال من، خودش نشانگر حقایقه. حالا اگر جای این حرفها از زنها تعریف و تمجید می کردم...

    پیش مشاور هم رفتم. مشاور چی داره که بگه؟ یک سری حرفهای از پیش تعیین شده! یاد گرفته امیدسازی کنه و راه حلهای سمبلیک بده. گیر میده که شما چرا اعتماد به نفس نداری، میگم اتفاقاً من ناراحت هیچکدوم از اون دخترها نیستم، کسی لیاقت منو داره که دست رد به سینه ام نزنه، من ناراحت تنهایی خودم هستم و خالی بودنِ جای عشق توی زندگیم! برمیگرده میگه نگاهت به زن منفیه! میگم من اگر نگاهم به زن منفی بود، آرزوی یک عشق واقعی توی این جنسیتو نداشتم. مرد ایرادهایی داره و زن هم ایرادهایی. میگه مگه شما خودت کسی رو رد نکردی؟ میگم چرا، ولی در اکثر موارد روشن بوده که نظر اون طرف هم مساعد نیست. برمیگیرده میگه از کجا می دونی! وقتی پیشبینی ام، در مورد اونها که پیگیری کردیم درست از آب در اومده، در مورد اونها هم احتمالاً درست از آب در اومده. مشاور هم نمیتونه کاری بکنه، چون باید کاری بکنه که نگاه دخترا عوض بشه. دیگه مشکلی نداشته باشن که چشم من چطوریه و علاقه ام به تحصیلات آکادمیک کمه، در واقع باید خاصیت پزدهندگی رو در زنها از بین ببره. این هم که حل شدنی نیست. خودشون نه اضطراب سربازی رو دارن و نه اگر بیکار بشینن توی خونه، کسی ازشون انتظار کار کردن داره، انتظاراتشون هم که برای ازدواج بالاست و توی چشم و هم چشمی ها، همینطور میخونن و میخونن تا لیسانس و فوق لیسانس بگیرن و اگه شد دکترا؛ فکر نمی کنن که مردها شرایط مشابه ندارن.

    خسته شده ام از این بازی. ناراحت دورانی جوونی ام هستم که سپری شد و رفت تا رسیدم به سی و یک سالگی. دیگه نمیخوام به ازدواج فکر کنم. به درک که به من علاقه پیدا نمی کنن. آرزو می کنم روزهای باقی موندۀ جوونیمو دریابم. اون دخترها هم بمونن تا اون شاهزادۀ سوار بر اسب بیاد. من می خواستم قلبمو به یکیشون بدهم، ولی خودشون پسم زدن. فقط آرزو می کنم، وقتی چهل سالم شد، حسرت دهه چهارم زندگیم را مثل حسرت دهه سوم نخورم.





    در پناه قرآن و عترت پیروز و موفق باشید


  5. صلوات ها 12


  6. #3

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,515
    حضور
    174 روز 16 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58289



    با نام و یاد دوست





    نا امیدی از ازدواج








    کارشناس بحث: استاد راهنما


  7. صلوات ها 6


  8. #4

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۲
    نوشته
    761
    حضور
    25 روز 3 ساعت 21 دقیقه
    دریافت
    37
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    3679



    نقل قول نوشته اصلی توسط طاهر نمایش پست ها
    من پسری هستم 31 ساله که دیگر امیدی به ازدواج ندارم، البته از خدای خود نا امید نیستم ولی دیگه به دخترهای وطنم امیدی ندارم.
    نقل قول نوشته اصلی توسط طاهر نمایش پست ها
    از دوران کودکی چشمم دچار عارضه ای شد و مشکل چشم تا آخر عمر با من ماند. به لحاظ هوش ضریب هوشی بالایی دارم، هوشم از جهت ریاضی و منطقی بالاست.
    نقل قول نوشته اصلی توسط طاهر نمایش پست ها
    به هر حال تشکیل جلسات بی سر و ته خواستگاری شروع شد و این ایراد چشم من و لیسانس نداشتنم، باعث می شد که دائما جواب رد بدن!
    نقل قول نوشته اصلی توسط طاهر نمایش پست ها
    برام جالبه که این همه عطش برای ازدواج دارم، و دیگه از هجده سالگی این عطش داره منو خفه میکنه، و توی این مدت با هیچ زن یا دختری دوستی نکردم و اهل روابط نامشروع نبودم، ولی به خاطر این دو تا نقص نمی تونم همسری پیدا کنم. برای دخترها هم کوچکترین اهمیتی نداره که اهل هیچ خلافی نبودم. تازه شاید ته دلشون اینو از بیعرضگی من بدونن.
    نقل قول نوشته اصلی توسط طاهر نمایش پست ها
    پیش مشاور هم رفتم. مشاور چی داره که بگه؟ یک سری حرفهای از پیش تعیین شده! یاد گرفته امیدسازی کنه و راه حلهای سمبلیک بده. گیر میده که شما چرا اعتماد به نفس نداری، میگم اتفاقاً من ناراحت هیچکدوم از اون دخترها نیستم، کسی لیاقت منو داره که دست رد به سینه ام نزنه، من ناراحت تنهایی خودم هستم و خالی بودنِ جای عشق توی زندگیم! برمیگرده میگه نگاهت به زن منفیه! میگم من اگر نگاهم به زن منفی بود، آرزوی یک عشق واقعی توی این جنسیتو نداشتم. مرد ایرادهایی داره و زن هم ایرادهایی. میگه مگه شما خودت کسی رو رد نکردی؟ میگم چرا، ولی در اکثر موارد روشن بوده که نظر اون طرف هم مساعد نیست. برمیگیرده میگه از کجا می دونی! وقتی پیشبینی ام، در مورد اونها که پیگیری کردیم درست از آب در اومده، در مورد اونها هم احتمالاً درست از آب در اومده. مشاور هم نمیتونه کاری بکنه، چون باید کاری بکنه که نگاه دخترا عوض بشه. دیگه مشکلی نداشته باشن که چشم من چطوریه و علاقه ام به تحصیلات آکادمیک کمه، در واقع باید خاصیت پزدهندگی رو در زنها از بین ببره. این هم که حل شدنی نیست. خودشون نه اضطراب سربازی رو دارن و نه اگر بیکار بشینن توی خونه، کسی ازشون انتظار کار کردن داره، انتظاراتشون هم که برای ازدواج بالاست و توی چشم و هم چشمی ها، همینطور میخونن و میخونن تا لیسانس و فوق لیسانس بگیرن و اگه شد دکترا؛ فکر نمی کنن که مردها شرایط مشابه ندارن.

    خسته شده ام از این بازی. ناراحت دورانی جوونی ام هستم که سپری شد و رفت تا رسیدم به سی و یک سالگی. دیگه نمیخوام به ازدواج فکر کنم. به درک که به من علاقه پیدا نمی کنن. آرزو می کنم روزهای باقی موندۀ جوونیمو دریابم. اون دخترها هم بمونن تا اون شاهزادۀ سوار بر اسب بیاد. من می خواستم قلبمو به یکیشون بدهم، ولی خودشون پسم زدن. فقط آرزو می کنم، وقتی چهل سالم شد، حسرت دهه چهارم زندگیم را مثل حسرت دهه سوم نخورم.
    با عرض سلام و ادب خدمت شما برادر گرامی
    نوشته شما را مطالعه نمودم و بسیار بسیار متاسفم از اینکه در مسیر ازدواج سختیهای فراوانی را متحمل شده ای و امیدوارم هرچه سریعتر نیمه گمشده خود را یافته و زندگی ای سراسر پر از موفقیت و سربلندی را بدست آورید.
    از نوشته های شما این موارد را برداشتم:

    1. باهوش و منطقی بودن شما
    2. مطالعات زیاد شما در زمینه دینی
    3. ناراحتی های فراوان شما از دخترانی که شما به خواستگاری آنها رفته اید
    4. به نظر بنده طبق بیانات شما اظهارات شما نسبت به جامعه نادرست می باشد.
    5. بهانه های مختلف آنها در جواب رد دادن به شما
    6. پاسخها ی خوب مشاوری که به سراغ او رفته اید

    اما نکاتب که بنده خدمتتون عرض میکنم این است که :

    1. به نظر میرسد که شناخت شما نسبت به جنس مخالف خود کافی نباشد و لذا پیشنهاد می شود شناخت خود را بالا ببرید و به طور مناسب آنها و البته نه با دروغ با آنها صحبت نمایید.
    2. مطالعات شما در زمینه دینی سبب شده است که جامعه ما را با جامعه ایده آلی که همراه با پذیرش روایات از سوی آن جامعه است مقایسه نمایید و نسبت به جامعه ما و ملزومات آن اظهارات مناسبی نداشته باشید
    3. ملاکهای شما برای ازدواج مشخص نمیباشد و مشخص نیست سراغ چه خانواده هایی رفته اید و در صحبتهای خود از کفویت بسیار سخن گفته اید که البته سخن درستی می باشد ولی با توجه به مواردی که سبب رد درخواست شما برای ازدواج می باشد یا باید نسبت به ملاکهای خود تجدید نظر نمایید و یا باید ویژگیهای مثبتی به ویژگیهای خود بیافزایید تا سبب رغبت بانوان به ازدواح با شما شود.
    4. البته متاسفانه جامعه ما هم دچار نقایص فراوانی در این زمینه از یک سو به برخی مسائل دینی توجه دارند و از سویی دیگر نسبت به برخی بی توجه می باشند که همه با هم و البته همچنین مسئولین باید در زمینه فرهنگ سازی مناسب اقدام عملی درست نمایند.
    5. پاسخهای مشاور (از جمله افزایش اعتماد به نفس،تجدید نظر در ملاکها ،سخت گیر نبودن و...)به نظر درست می باشد که باید در این زمینه توجه بیشتری داشته باشید.
    6. ناز جزء ویژگیهای دختر می باشد و باید ناز داشته باشد و شما باید ناز کش باشی و البته زیاده روی در این مطلب درست نمیابشد در عین ناز باید فضا همراه با عقلانیت باشد.
    7. شما به گونه ای از خواستگاری آخری و دختر خانم سخن گفته اید که حکایت از خود برتر بینی شما و حساسیت و سختگیری زیاد شما و همچنین توقعات زیاد شما دارد که البته باید تعدیل شود.
    8. البته بیانگر این است که شما در خواستگاریهای قبلی سراغ دخترانی با سطح بالا(نه بالاتر از خود ) رفته اید که باتوجه به شرایط شما یا باید دنبال دختران سطح پایین تر بروید و یا ویژگیهای مثبتی بر ویژگیهای خود بیافزایید.
    9. این نکته را در نظر داشته باشید در تصمیمات انسانها حداقل دو چیز اثر زیادی دارند عقل و احساس،که البته در بانوان احساسات قویتر است لذا شما باید به احساس خانمها نیز توجه داشته باشید.
    10. دعا و توسل به اهل بیت را فراموش ننمایید.

    در پناه قرآن و عترت موفق باشید

    یا علی



  9. صلوات ها 15


  10. #5

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۳
    نوشته
    1,118
    حضور
    37 روز 21 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    10
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    3880



    شما که اخره متن نوشتین دیگه قصد ازدواج ندارین و .... پس دیگه چرا اومدین اینجا چیز نوشتین .شما که تصمیمتونو گرفتین!!! 1.پس معلومه هنوزم ته دلتون میخاد ازدواج کنید.2.با بیشتر حرفاتون موافقم ولی بعضیاشون اشتباس.(نمیدونم چرا نقل قول نمیشه متنهایی که اینجورین.خودتون بزارین خب سوالو!!!چرا میدین کارشناس!)3.توقعت بالاس بنظر من.4.یه جا گفتی که پیش بینی کردی اونا جوابشون منفی بوده واسه همین زودتر شما جواب منفی دادی!این کار منطقی نیست.5.اخرش دختری هم پیدا میشه مثل شما باشه.قدش بهتون بخوره.یا مشکل چشمی مثل شما داشته باشه.خیلی هم فراوونه.6.صرف همینکه ادم خوبی بودی و با کسی رابطه نداشتی دلیل نمیشه جواب مثبت بهت بدن.(هرچند نکته مثبتیه برای یه پسر)7.من با 25 سال سن از بس تنها بودم و نیازامو سرکوب کردم قبلن کلن دیگه هیچ حسی ندارم نه عاطفی نه جنسی.فکرکنم از بس دعا کردم خدااین حس ها را ازم بگیره که ارامش بگیرم.دعام پذیرفته شده.شما هم سعی کن میتونی.برو کارکن.با پولت برو مسافرت خارج و راحت زندگی مجردیتو بکن.البته منم یه چندتا خاستگاری میرم قبل اینکه تصمیم قطعی بگیرم.تا خدا چی بخاد.
    غم، مگر جز خاطر من، منزل و ماْوا نداری؟

    خوش بیا...خوش بیا...آسوده بنشین، بر دلم
    گر جا نداری…!

  11. صلوات ها 5


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    1,334
    حضور
    33 روز 6 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    6239



    حتمن دختر با ظاهر نازیبا و یا حتی زشت

    سن بالا

    با مشکلات جسمی

    وجود دارن که شما میتونید به خاستگاریشون برید و قطعا جواب مثبت هم بگیرید




    چرا انتظار دارید یه دختر با ظاهر معمولی ( تقریبا زیبا یا حداقل زشت نه ) خانواده و فرهنگ مناسب و کوجیکتر از خودتون و سالم از نظر جسمی بهتون جواب مثبت بده

    ولی خودتون حاضر نیستید خاستگاری دختری برید که این شرایطو نداره و یه سری مشکلات داره؟؟؟؟؟
    ؟؟؟؟


    اگه برید خاستگاری هم به اجبار میرید و دوس دارید جواب منفی بدن بهتون و با یکی بهتر از خودتون ازدواج کنین ( دقیقن مثه چیزی که تعریف کردین در مورد اون دختر سی ساله )


    ویرایش توسط Miss Chadoriii : ۱۳۹۴/۰۱/۱۴ در ساعت ۰۷:۴۹
    .
    یا رفیق من لا رفیق له



  13. صلوات ها 9


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    1,334
    حضور
    33 روز 6 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    6239



    یه بار یه کارشناس توی تلویزیون داشت میگفت ملاک هاتونو برای ازدواج بویسید

    بعد از خودتون بپرسید اگه من کسی بودم که تمام این ملاکا رو داشتم حاضر بودم با کسی مثل خودم ازدواج کنم یا نه


    که توی 99.99 درصد موارد جواب قطعن نه هست


    بیایید از این به بعد قبل اینکه برید خاستگاری خودتونو جای اون دختر بزارید و ببینید اگه شما بودین حاضر بودین با کسی مثل خودتون ازدواج کنین یا نه

    و واقعن هم منطقی جواب بدین به این سوال

    اینجوری دیگه نه تحقیر میشید نه وقتتون تلف میشه نه مادرتون به زحمت میوفته





    برادر گرامی ایشالا که خدا خودش بهترین فرد رو سر راهتون قرار میده و ایشالا با خوشبختی و عاقبت به خیری ازدواج میکنین

    ولی به نظرم توی نوشته تون بی انصافی نسبت به دخترا خیلی زیاد کردین
    ویرایش توسط Miss Chadoriii : ۱۳۹۴/۰۱/۱۴ در ساعت ۰۷:۵۴
    .
    یا رفیق من لا رفیق له



  15. صلوات ها 13


  16. #8

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    1,334
    حضور
    33 روز 6 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    6239



    راستی من شما رو از تاپیک خاطرات خاستگاری یادمه

    بابت شرایطتون اونموقه هم خیلی ناراحت شدم و سعی کردم در حد عقل خودم بهتون کمک کنم

    مثلا در مورد اضافه وزن

    خب قد کوتاه + اضافه وزن = فاجعه

    بهتون پیشنهاد داده بودم که باشگاه برید و با یه رزیم خوب خودتون رو به وزن ایده ال برسونید

    اینجوری دیگه تنها فاکتور منفی توی ظاهر میشه مشکل چشمتون که اونم دست خودتون نیس ولی اضافه وزن دست خودتونه


    یا یادمه در مورد تحصیلات بهتون پیشنهاد کردم که برید و انگلیسی رو یاد بگیرید و مثل بلبل حرف بزنیدش کلی پرستیز و شان اجتماعی و موقیعت کاری براتون داره


    نمیدونم چقد به این توصیه ها عمل کردین دیگه تاپیک خاطرات خاستگاری بسته شد و ازتون خبری نشد

    ولی اینکه بشینید دست رو دست بزارید و بگید من همینم که هستم یه دختر باید پیدا شه که منو همینجوری بخواد منم هیچ کاری برای بهتر شدن خودم و شرایطم نمیکنم

    هم بی انصافیه هم لجبازی
    .
    یا رفیق من لا رفیق له



  17. صلوات ها 8


  18. #9

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۳
    نوشته
    7
    حضور
    3 ساعت نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    17



    با سلام. با کمال احترام با قسمتی از حرفهای شما مخاللفم خواهر محترم. مطمئنن نظرات دختر و پسر با هم فرق میکنه و نمیشه خودت را به جای طرف مقابل واسه ازدواج گذاشت. این کار واسه کم کردن توقع پسر و دختر خوبه ها ولی مشکلی که هست اگه اینجو رباشه هیچ ازدواج صورت نمی گیره . به عینه دیدم پسرس را که دوستانش او را فردی شایسته نمی دانستن واسه ازدواج ولی از لحاظ ملاک های بعضی دخترها مناسب بوده. مثل اینکه خانم ها هم ملاکهای متفاوتی نسبت به هم دارن. پس این مقایسه نمی تونه مثمر ثمر باشه. دقیقا تفکرات فمنیستی نسبت به زن از وقتی بروز پیدا میکنه که مرد ها از طرف زن ها قضاوت می کنن و زنهای دیگه هم اون را تکرار میکنن. به نظرم این جایگزینی فقط ناامیدی را زیاد میکنه دقیقا مثل این دوستمون که در قسمتی از صحبتش گفته چون میدونستم جوابشون منفیه من جواب منفی دادم

  19. صلوات ها 2


  20. #10

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۳
    علاقه
    تحصیل!
    نوشته
    118
    حضور
    3 روز 15 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    307



    سلام دوست عزیز

    چقد با طول و تفصیل نوشتین. کمتر کسی حوصله میکنه و وقت میذاره این متنو بخونه

    به نظرم شما خیلی حق به جانب صحبت کردین و فکرم میکنید که اعتقادات و نظرات شما درسته و بقیه اشتباه میکنن!
    مشاورتون درست تشحیص دادن
    نقل قول نوشته اصلی توسط طاهر نمایش پست ها
    مشاوری هم به من گفت که اگر کمالگرایی رو کنار نذاری، ممکنه تا آخر عمرت نتونی زن بگیری
    درسته ظاهر و پول و .. تا حدودی مهم نیستن اما نمیشه مثلا من انتظار داشته باشم آنجلینا جولی باهام ازدواج کنه (اگه قبول میکرد چی میشد )
    وانگهی اگه واقعا اینا مهم نیستن خوب چرا با یکی همسطح خودتون و یا حتی پایینتر ازدواج نمیکنین. درمورد همون خانم سی ساله خودتون گفتین که شرایطش ضایع بود! چرا؟ چون خوشگل نبود و سی سال داشت و ... وقتی خودتون به همچین کسی میگین شرایطش ضایعه انتظار دارین یه دختر خوشگل و همه چی تموم شرایط شما رو بپذیره؟ تازه همه که اندازه شما مذهبی نیستن.

    مشاوراتون درست تشخیص دادن و به نظرم هرچی که گفتن درموردتون صادقه. بهتره با خودتون صادق باشید و واقعا دنبال حل مشکلتون باشین و الا کسی نمیتونه کمکتون کنه.

  21. صلوات ها 6


صفحه 1 از 7 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 2

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود