صفحه 1 از 7 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: همسرم همراه خوبیست؛ اما برای زندگی دنیا

  1. #1

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۳
    نوشته
    30
    حضور
    2 روز 12 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    168

    همسرم همراه خوبیست؛ اما برای زندگی دنیا




    سلام خدمت همه کارشناسان و کاربران محترم.

    لطفا کمکم کنین.
    من 23 سالمه و لیسانس (در انتظار نتایج کنکور ارشد)، همسرم 30 ساله دانشجو ارشد. به طور سنتی حدود 5 سال پیش ازدواج کردیم.

    اوایل زندگی تمام تلاشم به برطرف کردن مشکلات بیشمار بینمون بود: بد دهنی همسرم، حساسیتش به رفتارها و حرفای بقیه به خصوص خانوادم، بد اومدنش از خانوادم، کینه ای بودن...

    اما چند ماهیه که اوضاع کمی بهتر شده و همسرم اخلاقشون بهتر شده. اما وقتی به زندگیم نگاه میکنم میبینم دقیقا عکس سخن حضرت زهرا ع که درباره همسرشون فرمودن: علی همراه خوبی برای رسیدن به خداست (یا شبیه این جمله)، دقیقا همسر من همراه خوبی برای دنیاست. مثلا اهل مسافرت و خرج و هدیه و... هست اما تو دین... همش ما رو به نزولیم.

    قبل ازدواج بدون ارایش و خیلی محکم چادرمو میگرفتم اما حالا با ارایش یه چادر الکی که اونم همش تو موقعیت های مختلف تو فشار قرار میگیرم برای در آوردنش...(همسرم چادر دوست نداره ولی نمیدونم چرا با من ازدواج کرد)

    قبل ازدواج نماز اول وقت، نماز شب ، جلسه ، دعا... حالا همه تلاشم اینه نماز صبحم قضا نشه! (همسرم کلا نماز صبح نمیخونه و بقیه نمازا هم هروقت وقت کنن!، از هرچی جلسه و روحانیه بیذاره)

    کلا خیلی شل شدم و گناهام زیاد شده... هیچ رنگ معنوی زندگیمون نداره.

    همسرم دوست داره همش به گردش و خوش گذرونی باشیم و واقعا یاد خدا هیچ رنگی نداره...

    من خیلی سعی میکنم خودمو نگه دارم اما شرایطم سخته. کسی که همنشینمه همسرمه خیلی روم اثر داره.

    من برای اینکه عصبی نشه (ادم خیلی عصبی هست) سعی کردم باهاش کنار بیام، مثلا از نظام متنفره من دیگه رای نمیدم تا آرومتر بشه، یا اگه جایی باشیم که من بگم نه درست نیست منم این کارو بکنم (بازی های ابی مثلا) عصبی میشه و من برای جلوگیری سعی میکنم همراهیش کنم چه با مانتو چه با چادر.

    اما بعد اینهمه تلاش حالا که نگاه میکنم میبینم همش من افت کردم و همسرم هیج عوض نشده. اینجوری پیش بره دیگه من چیزی از اعتقادم نمیمونه...

    نگرانم هم واسه خودم هم واسه آینده ای که بخوایم بچه دار بشیم. خیلی تحت فشارم برای بچه دار شدن. همسرم خیلی اصرار داره و من حتی نمیتونم ذره ای بگم که موضوع چیه چون قیامت میشه تو زندگیم و همش با این بهانه ها که اول بذار ارشد قبول شم، بذار فلان شه تونستم جلو بچه داری رو بگیرم...

    نگین خودتو باید محکم کنی، اخه چیکار کنم؟ سعی میکنم تو خونه سی دی گوش کنم اما آدم شل میشه تو این محیط. من کلا آدمی بودم که زیاد تحت تاثیر محیط بودم.

    خواهر شوهرام یکیشون کلا حجاب نداره یکی هم خیلی بدحجابه یکی هم خودش مونده چیکار کنه یه بار مانتو میپوشه یه بار چادر.

    و همون که کلا حجاب نداره ، همسرم خیلی دوسش داره و ما بیشتر رفت و امدمون با اون خواهرشوهرمو شوهرشه .

    یعنی من در آینده هم بچه هام با بچه های اونا هم بازی میشن.

    قبلا اینقدر مشکل اخلاقی همسرم داشت که اصن وقت نمیکردم به چیزی دیگه فکر کنم. اما حالا که اوضاع بهتره میفهمم چقدر زندگیم پر چالشه...

    دلم میخواست شوهرم به اعتقاد من افتخار کنه نه اینکه سعی کنه عوضش کنه. یه مدت گیر میداد چرا با مردای فامیل اینقدر سنگینی؟ چرا با داداشم اینطوری؟با دامادامون اینطوری؟
    حالا دیگه من کمی شل تر شدم و همسرم راضیتره ولی اخه تا کجا باید کوتاه بیام؟هنوز هم عصبی که میشه مسخرم میکنه که با مردا سنگینم!

    یه موضوع دیگه خیلی رنجم میده اینه من فهمیدم همسرم قبل ازدواج با من عاشق دختر خالش بوده و خیلی هم سعی کرده بهش برسه اما دختره نخواسته. باهم رابطه دوستی داشتن اما نمیدونم تا چه حد بوده. من چندتا ایمیل خوندم که خیلی خیلی عاشقانه و پر بوس و اینا بود

    دختر خاله شوهر من کلا از اعتقادات فقط میگه من خدارو قبول دارمو دوسش دارم همین. حجاب که نداره بماند کاملا بی قیده.یعنی کنار دریا با بیکینی من عکساشو تو فیس بوک دیدم... به خدا تنم میلرزه یادم میاد شوهر من عاشق همچین کسی بوده... (البته ساکن ایران نیست ولی ایران زیاد میاد)
    یعنی دوست داشته زنش اینطور بی حیا باشه؟

    یا سر موسیقی من از قبل ازدواج بهش کامل توضیح دادم چطوریم اما اصن انگار با دیوار حرف زدم! تو مسافرت داشت مجبورم میکرد بریم کنسرت، میخواستم به بدبختی خودم گریه کنم چون من خیلی خیلی تو اون سفر باهاش راه اومدم حتی دو جا چادرمو در آوردم تا تفریحی که اون میخوادو باهاش همراهی کنم اما بازم ناراضیه...

    موضوع دیگه که رنجم میده اینه که حس میکنم ارزشی براش ندارم. تو بحثا همش تحقیرم میکنه ، مسخرم میکنه... بارها گفتم بهش اینطوری باهام حرف نزن اما اصلا قبول نمیکنه
    حتی یه بار بهم گفت تو انتخاب من نبودی، مامانم اینا تورو انتخاب کردن



    البته ناگفته نماند همسر من تو زمینه اعتقادی درسته تغییر نکرده اما جلو من رعایت بیشتری میکنه نمیدونم این خوبه یا نه. مثلا من دو سال پیش فهمیدم با منشیش صمیمه (منشیش همسن ماست و تو عقده) ، وقتی بهش گفتم خیلی عصبی شدو گفت اینا طبیعیه و دیگه یه کلمه هم از منشیش چیزی نگفت.
    یا قبلا با خانمای فامیل (به خصوص همون دختر خاله) خیلی صمیمی بود اما حالا سنگینتره مخصوصا با همون دختر خاله!(میدونه من همه چیو میدونم و خیلی طبیعی برخورد کردو گفت اره عاشقش بودم تو مگه مجردی عاشق نشدی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! اینقدر پرروس و هیچی رو نمیپذیره که واقعا فشار میاد روم)

    عکسای ناجور تو گوشیش دیدم عصبانی شدو کلی بد و بیراهو فحش نثارم کرد که من هرکار بخوام میکنم به تو ربطی نداره... دیگه الان یه ساله من حتی لازم هم داشته باشم دستمو به گوشیش نمیزنم...

    نمیدونم عاقبت این زندگی چی میشه. گاهی به طلاق فکر میکنم گاهی به ادامه با همین وضع...
    کمکم کنین خواهشا هر سوالی دارین در خدمتم

  2. صلوات ها 24


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,523
    حضور
    174 روز 19 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58304



    با نام و یاد دوست





    همسرم همراه خوبیست؛ اما برای زندگی دنیا








    کارشناس بحث: استاد حامی


  5. صلوات ها 11


  6. #3

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    213 روز 18 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    سلام بر شما و تشكر از اعتمادتون به اين مركز
    لطف كنيد بيشتر توضيح بدهيد چه طوري به طور سنتي ازدواج كرديد؟
    همسايه بوديد؟ كسي واسطه شد؟
    چه طور از شما خواستگاري شد؟چه كساني آمدند خواستگاري؟ آيا موقع خواستگاري خانم هاي آنها كاملا با حجاب بودند؟
    شما تحقيق كرديد؟ چه طوري؟
    چه اشتراكاتي داشتيد كه پذيرفتيد؟
    رابطه خانواده شما با دامادشان چگونه است؟
    و رابطه خانواده همسرت با شما؟

    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  7. صلوات ها 10


  8. #4

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    619
    حضور
    12 روز 13 ساعت 1 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1766



    نقل قول نوشته اصلی توسط شکر گزار نمایش پست ها
    قبل ازدواج بدون ارایش و خیلی محکم چادرمو میگرفتم اما حالا با ارایش یه چادر الکی که اونم همش تو موقعیت های مختلف تو فشار قرار میگیرم برای در آوردنش...(همسرم چادر دوست نداره ولی نمیدونم چرا با من ازدواج کرد)
    شما بخاطر رضایت خلق خدا گناه میکنین ؟ همراهی با همسر تا قبل از گناه است و هنگامیکه گناه پیش بیاد نباید همراه شوید .
    مادامیکه هزینه وارد کننده (‌قیمت دلار ) ثابت میماند و هزینه تولید کننده افزایش می یابد ( تورم جامعه ) تولید کننده ورشکست خواهد شد و بیکاری رشد میکند (‌این یعنی یارانه دادن به تولید کننده خارجی ) . تجربه نشان میدهد هر راهی غیر از این (‌ افزایش قیمت ارز همگام با تورم ) بیراهه است و نتیجه نخواهد داد و روز به روز تولید کنندگان ضعیف تر میشوند . بر اساس این منطق و با نگاهی به رویکرد دولت فعلی نتیجه گیری میشود مادامیکه این دولت سر کار باشد شرائط اشتغال جامعه بدتر خواهد شد .
    افتخار به افزایش فروش نفت !

  9. صلوات ها 6


  10. #5

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا هنر فلسفه دین مادر...
    نوشته
    534
    حضور
    31 روز 17 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    21
    آپلود
    0
    گالری
    23
    صلوات
    3743



    سلام
    منم فکر میکنم روشتون خیلی اشتباهه! شما به خاطر رضایت شوهر رضایت خدا رو زیر پا میزارین!
    شاید باید از اول جدی تر برخورد میکردین...باید نشون میدادین همه جا کوتاه میاین الا تو اعتقاداتتون...
    میترسم چنتا پیشنهاد بدم اما کارشناسی نباشن!!!

    ولی اصلا به طلاق فکر نکنید ان شالله با کمی سیاست مشکلتون حل میشه...




  11. صلوات ها 4


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    1,334
    حضور
    33 روز 6 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    6239



    نقل قول نوشته اصلی توسط شکر گزار نمایش پست ها
    همسرم چادر دوست نداره ولی نمیدونم چرا با من ازدواج کرد
    نمیدونین چرا ؟؟؟ 50 درصد وقوع این ازدواج سهم شما بوده که بله رو گفتین



    ولی به نظرم اصلا به طلاق فکر نکنین

    طلاق واسه وقتیه که دیگه هیچ راه حلی نباشه و شوهرتون یه هیولای تمام عیار باشه

    شما که شکر خدا خوبه تقریبا وضعتون

    احتمال بهتر شدن هم داره
    .
    یا رفیق من لا رفیق له



  13. صلوات ها 3


  14. #7

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۲
    علاقه
    عشقم شهداست و هرچی ک بهشون نزدیکم کنه...
    نوشته
    407
    حضور
    8 روز 21 ساعت 54 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1459



    سلام خانومی ... ب نظرم همسرتون خب اینجا نیستن ک از خودشون دفاع کنن وگرنه حرفای ایشونم حتما شنیدنیه ...
    اولین کار ب نظرم عوض کردن افکارات خودتونه ... این حرفا رو من ب همه دوستان متاهل ام میگم ب شمام میگم ... ببین دوست من تاهل با تعهد میاره شما دیگه نمیتونی مثله مجردیات ب دعا و ثنا و حتی خوش گذرونی هات برسی.شما با تاهل تون هیچ پس روی از ایمان تون نکردین فقط شیوه عبادت تون عوض شده.اون موقع ها بیکار بودین و الاف (باعذرخواهی از همه مجردا ) خب ب دعا و نماز و همه چی تون میرسین خب الان ب جاش کارایه خونه رو انجام میدین ک ثوابش هزار تا مکه ست الان ب حرف همسرتون گوش میکنین ک خودش جهاد در راه خداست و این جور مسائل ... شما باید دیدتون رو ب دین و ایمان خودتون تغییر بدین و مطمئن باشین ک کارای بعد از متاهلی ثواب اش اصلا برابر با کارای حتی زیاد دوران مجردی نیس ...
    در وهله بعد یه چیزی ک واسه شما لازمه اینه ک حتما لازم نیس شمایی ک شرایط همسرتون خاصه سرسجاده بشینی و با خدا ارتباط داشته باشی.بحث واجبات نیس ها بحث ارتباط با خداس شما میتونی حتی موقع ظرف شستن و حتی تویه مجالس یا هرجا دیگه ک یه موقعیت واسه معامله با خدا گیر آوردی سریع نقدش کنی ...
    میدونی خانومی مشکل ما اینه ک دیانت رو از زندگی روزمره جدا کردیم غافل از اینکه همین کارای روزمره میتونه عبادت حساب بشه و ما خبر نداریم ... دیگه شوهرت ک نمیاد ب کارای روزمره ات گیر بده ک انجام اش ندی ...
    مورد بعدی اینه ک با همسرت مخالفت مستقیم نکن سرزنش مستقیم هم نکن جیغ و داد و هوار موقع دعوا هم ک دیگه هیچی ... بحث اعتقادات فقط با محبت حل میشه و البته با منطق ...
    میخوام بهت اینو بگم ک خدا اندازه وسع ات اون دنیا ازت طلب میکنه سعی کن تا جایی ک میتونی حداقلیات دینی رو انجام بدی و کوتاه نیای و از خود خدا و هر کدوم از ائمه ک بهشون نزدیک تری کمک بخواه تا آرومت کنن آروم ک باشی همسرت میاد ازت میپرسه این آرامش از کجاس نه اینکه تو بخوای دنبالش راه بیفتی ...
    فقط باز هم تاکید میکنم افکار منفی ک تویه ذهن ات بهت القا میکنن ک داری خیلی از خدا دور میشی رو با تمام توان ات بریز دور ...
    برات دعا میکنم ... موفق باشی ...
    حالا تمام دغدغه ام این شده حسین
    این اربعین کرب و بلا میبری مرا

  15. صلوات ها 10


  16. #8

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۸۸
    علاقه
    خدا هنر فلسفه دین مادر...
    نوشته
    534
    حضور
    31 روز 17 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    21
    آپلود
    0
    گالری
    23
    صلوات
    3743



    نقل قول نوشته اصلی توسط جزیره مجنون نمایش پست ها
    شما با تاهل تون هیچ پس روی از ایمان تون نکردین فقط شیوه عبادت تون عوض شده
    فک میکنم نگرانی ایشون بیشتر در رابطه با واجبات هست...یعنی تاهل باید واجبات الهی رو هم تحت تاثیر قرار بده؟؟؟؟
    حجاب و نماز و...




  17. صلوات ها 5


  18. #9

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۳
    نوشته
    30
    حضور
    2 روز 12 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    168



    نقل قول نوشته اصلی توسط حامی نمایش پست ها
    سلام بر شما و تشكر از اعتمادتون به اين مركز
    لطف كنيد بيشتر توضيح بدهيد چه طوري به طور سنتي ازدواج كرديد؟
    همسايه بوديد؟ كسي واسطه شد؟
    چه طور از شما خواستگاري شد؟چه كساني آمدند خواستگاري؟ آيا موقع خواستگاري خانم هاي آنها كاملا با حجاب بودند؟
    شما تحقيق كرديد؟ چه طوري؟
    چه اشتراكاتي داشتيد كه پذيرفتيد؟
    رابطه خانواده شما با دامادشان چگونه است؟
    و رابطه خانواده همسرت با شما؟
    سلام خیلی ممنونم از پاسختون.

    پدر و مادر من با خواهر شوهر و همسرشون در سفری همسفر بودن (اون خواهری که بدحجابن ولی همیشه بازم روسری دارن) اما اتفاقا اصن باهم هیچ کاری نداشتنو دوست نشدن .

    وقتی برگشتن خواهرشوهرم زنگ زدن برای امر خیر در حالی که مامان من تعجب میکردن از کجا میدونستن ما دختر داریم، اصن ما که باهم حرف هم نمیزدیم اونجا.

    راستش مامان من اصن نگفتن که خواهر شوهرم با بلیز شلوارو روسری بودن اونجا. فقط میگفتن که این دو تا هم من دیدم نماز خوندم (چون اغلب همسفریا نماز نمیخوندن).
    برای حجاب هم مامانم گفتن که من که چادریم اونجا با مانتو بودم خب! من هم برداشت کردم که مانتویی خوب هستن خواهرش (اصن عجیب من کر و کور بودم و مادرم هم مثه من بودن)

    تو خواستگاری ها با مانتو پوشیده میومدن حتی یه تار موشون دیده نمیشد. من با اینکه برام چادر خیلی مهم بود اما با خودم میگفتم نباید تعصبی برخورد کنم. گناه اون پسر چیه خواهرش مانتوییه پوشیدس؟خودش چادرو دوست داشته!!!!!!!

    خواستگاری هم مادرشون و همون خواهر (مادرشون چادریه خیلی محکمن) و پدرشون که به قولی ازون حاج آقا مذهبیان اومدن که البته من حتی فکرشم نمیکردم این حاج اقایی که اینطور مسجد میره آکادمی گوگوش هم میبینه و ماهواره داره!!!!!!!!!! راستش من حتی فکر نمیکردم خانواده مذهبی اینهمه دوگانگی داشته باشه. چون تو عمرم نیدده بودم و بچه هم بودم...

    تحقیق که چه عرض کنم. یک تلفن از خودشون گرفتیم که صمیمترین دوست همسرم بود.

    بابام میپرسیدن اهل دوده؟ میگفت نه! (شوهرم عاشق قلیون و پیپه و من مطمئنم سیگار هم میکشه اما جرات نداره به من بگه و منم اینقدر درگیری دارم که این موضوعو گذاشتم کنار)
    نمازش چطوره؟ میگفت اصن ما همه تکیه گاه معنویمون تو دوستا ایشونه (تمام دوستاش غیر مذهبین و واقعا شوهر من مومن تو اونهاست)
    همه سوالها همینطوری خوب پیش رفت و همه چی خیلی عالی جلوه میکرد.

    من تو همون برحه مسائلی برام پیش اومده بود که توی تصمیم اثر داشت (اگه لازمه بگم)

    از همون اول خیلی از ظاهر ایشون خوشم اومد . ایشون هم همش از دوران دانشجویی که تو بسیج فعال بودن میگفتن!!!!!!!!!! و من کودن فکر میکردم مثه خودمه پس.منم فرمانده بودم!
    درحالی که بعد ازدواج گفت من حدود دو سال بر اثر جهل خیلی کارای مسخره ای میکردم (روزه مستحبی، نماز اول وقت، ریش....) اما بعدی که فهمیده شدم دیگه اینجوری نبودم و همه حرفای به تو هم درست بوده و از همون زمان! البته هیچوقت موافق نظام نبوده حتی در همون دو سال به قول خودش جهلش و عل فعالیت بسیجش هم فقط علمی بوده و تو قسمت پژوهش های علمیش بوده که من چون دانشگاه خودمون همچین چیزی نداشته فکرشم نمیکردم یک بسیجی اینطوری هم بتونه باشه!

    خانوادش که ساده و متوسط به نظر میرسیدن و من هم چون مادی نبودم اصن انتظار نداشتم در سطح پدر خودم همسرم باشه (از نظر مالی خیلی خانواده من بالاترن)

    راستش هرچی فکر میکنم بیشتر همین احساس منو وادار به جواب مثبت کرد. همسرم خیلی خیلی قشنگ حرف میزنن. مثلا از شعرای مورد علاقشون میگفتن (حافظ...) و زندگی عاشقانه ای که دوست دارن بسازن و منم که خیلی احساسیم کور شده بودم.

    دفتر خواستگاریمو که حرفامو مینوشتم هنوز دارم اما خیلی برام جالبه اصن این چیزارو یادم نمیاد... مشاور واقعا از همسرم بد گفته بود من موندم کری تا چه حد میتونه باشه؟
    و جالبترش اینه که من موضوع بعدی که میخواستم بگم اینه که خیلی بهش بی علاقم! و واقعا حس محبت دیگه بهش ندارم.



    رابطه خانواده خودم با همسرم:
    ببینین همسر من یک آدم خیلی قوی محکم و بسیار با شخصیته (البته نمای بیرونیه) مثلا میومد خونه مادرم اینا از روی مبل تکون نمیخورد و با کت شلوار تمام مدت میشست و هیچ حرفی نمیزد. انگار اومده جلسه کاری! برای همین روحیه (الن دیگه شلوار خونه میپوشه وگرنه تو عقد بودیم میومد تو نشیمن خونه با لباس بیرون و تو اتاق با لباس راحتی بود!!!! اینقدر مقیده) خیلی رسمیه با خانوادم.

    اوایل میشه گفت 70 درصد دعواهای ما به خاطر ناراحتیش از خانوادم بود و در ظاهر باهاشون خوب بودو همه گلایه هاشو رو سر من میریخت. اما الان خیلی خیلی بهتر شده.
    حتی من خونه خودم رفتم در ازای هر 4 بار که خانواده اوونو مهمون میکردم یه بار با منت میذاشت من خانواده خودمو بگم.اما الان اصن اینطوری نیست.

    رابطه من با خانواده همسرم:

    عکس همین ها که گفتمه! اوایل من خیلی با محبت بودمو از جونو دل براشون همه کار میکردم. اما وقتی بیشتر شناختمشون و سر یک دعوا (من قهر کردم با همسرم و خونه پدرم رفته بودم) خیلی بیشتر شناختمشون چون واقعا حرفایی زدن که سرم سوت کشید. دیگه محبتم کم شده گرچه در ظاهر همه چی خوبه اما واقعا دیگه علاقه که ندارم خیلی موقع ها هم احساس تنفر دارم مخصوصا به مادرشوهرم.

    هرسوال دیگه هست در خدمتم

  19. صلوات ها 7


  20. #10

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۳
    نوشته
    30
    حضور
    2 روز 12 ساعت 9 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    168



    باتشکر از همه دوستانی که در راه کمک به من پست گذاشتن.
    آقای به پاخیزیم گرامی.بنده تو همون یک پستم مستقیما گفتم که تاثیر گرفتم از محیطم نه اینکه حجابو به خاطر همسر تغییر بدم.

    مثال عرض میکنم: در جایی همسرم میخوان چادرمو بردارم.من مانتو گشاد میخرم و اونجا میپوشم اما همین رداشتن چادر منو شل میکنه میفهمین؟ من گناهی شاید نکرده باشم به خاطر اطاعت از همسرم اما شل شدم تو حجاب.
    یا تو مهمونی ها میدونه هرگز چادرمو برنمیدارم ولی همش میگه حیف این متنوت نیست زیر چادره؟ آخه اینکه تنگ نیست که... و استدلال میاره که حجابت خوبه بدون چادر
    و من تاثیر میگیرم. امیدوارم منظورمو درک کرده باشین

    خانم Miss chadori عزیز.

    مگه من حتی یه ذره میدونستم که همسرم مثلا انتخاب خودش یک زن بی قید بوده؟ مگه من میدونستم که حجاب منو خوشش نیومده اما چون از بقیه موارد خوشش اومده میخواد بازم ازدواج کنه که منو تغییر بده؟
    چجوری 50 درصد من مقصر بودم ؟ من مقصر بودم تو افکار بچگانه و احساسی خودم.

    همسرم الان میگه اره من همه اینارو میدونستم که من اینطوری نیستمو تو اینطوری ولی فکر نمیکردم این چیزا مهم باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    حتی نمیگفت یک کلمه از اعتقادش و همش در حال تایید حرف من بود. من چه میدونستم تایید به معنی این نیست که منم اینطوریم! به معنی اینه که برو بابا حالا میبینی درستت میکنم!

    جزیره مجنون عزیز بله حرفاتون رو چون بهش اعتقاد دارم دیگه شب عاشورا که خونه میشینم پای تلویزیون کنار همسرم اما دلم تو روضست بازم این زندگی ادامه داره... شبای احیا تنها میرم مجلس و بعدش هزارتا توهی میشنوم در حالی که خودش اجازه داد برم اما ته دلش راضی نبوده...
    من دقیقا مشکلم واجباته. درسته که دلم لک زده واسه روزای خوب مجردی اما میدونم اصلم داره میره نه این حالو هواهای خوش...

  21. صلوات ها 6


صفحه 1 از 7 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود