صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: نقش خدا در پلیدی های انسان چیست؟

  1. #1

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۳
    نوشته
    4
    حضور
    13 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    4

    اشاره نقش خدا در پلیدی های انسان چیست؟




    سلام دوستان

    من چندبار از مطالب سایت استفاده کردم. اما این اولین باره که سوالی می پرسم. امیدوارم بتونم از کمکتون استفاده کنم.

    سوالم مربوط به آیه های 7 و 10 از سوره بقره هست:

    آیه 7: ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه

    سوال: چرا خدا چنین کاری با کسانیکه کافر شدن می کنه؟ مثل اینه که من از ریاضیات 0 بگیرم. بعد استادم طرحی بریزه که دیگه نتونم یاد بگیرم. و راه فراری از نمره ی صفر خودم نداشته باشم. مثلا اجازه نده من سر کلاس بیام، یا به بچه های کلاس بگه که بهم جزوه ندن، و ...

    خب چرا؟ اصلا چرا خدا خودش رو در این اشتباه بوجود اومده (کفر) سهیم می کنه؟

    آیه 10: فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا

    سوال: باز هم همون سوال پیش میاد. چرا خدا مرض رو اضافه کنه؟ مثل اینه که من مریض باشم، برم دکتر. اما توصیه های دکتر رو رعایت نکنم. بعد دکترم عصبانی بشه و یه آمپول بهم بزنه که مریضیم بیشتر بشه...


    ممنون که سوالم رو خوندید. منتظر پاسخ هستم.
    ویرایش توسط یا عالی : ۱۳۹۴/۰۳/۱۰ در ساعت ۱۱:۳۶

  2. صلوات ها 2


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,525
    حضور
    175 روز 5 ساعت 27 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58323



    با نام و یاد دوست





    نقش خدا در پلیدی های انسان چیست؟








    کارشناس بحث: استاد محسن

    ویرایش توسط مدیر ارجاع سوالات : ۱۳۹۳/۱۲/۱۰ در ساعت ۰۹:۱۵ دلیل: تغییر کارشناس پاسخگو

  5. #3

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۲
    علاقه
    پژوهش هاي ديني قرآن، روايي و كلامي
    نوشته
    564
    حضور
    16 روز 1 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1521



    نقل قول نوشته اصلی توسط نیـکو نمایش پست ها
    سلام دوستان

    من چندبار از مطالب سایت استفاده کردم. اما این اولین باره که سوالی می پرسم. امیدوارم بتونم از کمکتون استفاده کنم.

    سوالم مربوط به آیه های 7 و 10 از سوره بقره هست:

    آیه 7: ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه

    سوال: چرا خدا چنین کاری با کسانیکه کافر شدن می کنه؟ مثل اینه که من از ریاضیات 0 بگیرم. بعد استادم طرحی بریزه که دیگه نتونم یاد بگیرم. و راه فراری از نمره ی صفر خودم نداشته باشم. مثلا اجازه نده من سر کلاس بیام، یا به بچه های کلاس بگه که بهم جزوه ندن، و ...

    خب چرا؟ اصلا چرا خدا خودش رو در این اشتباه بوجود اومده (کفر) سهیم می کنه؟

    آیه 10: فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا

    سوال: باز هم همون سوال پیش میاد. چرا خدا مرض رو اضافه کنه؟ مثل اینه که من مریض باشم، برم دکتر. اما توصیه های دکتر رو رعایت نکنم. بعد دکترم عصبانی بشه و یه آمپول بهم بزنه که مریضیم بیشتر بشه...
    ممنون که سوالم رو خوندید. منتظر پاسخ هستم.
    بسم الله الرحمن الرحیم
    با سلام و طلب توفیق الهی برای شما پرسشگر محترم
    خدای متعال در قرآن فرمود:
    "خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ وَ عَلى‏ أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيم"(1)
    خدا بر دل ها و گوش هاى آنان مهر نهاده و بر چشم هاي شان پرده‏اى افكنده شده و عذاب بزرگى در انتظار آن ها است.
    در پاسخ به پرسش شما بیان این نکات لازم است:
    کافران و منافقان در اثر رفتار سویی که همراه با لجاجت از خود نشان دادند، همه قابلیت های محبت و هدایت الهی را از خود سلب کردند و خود باعث گرفتاری شان شدند.
    اما در باره مثالی که شما برای شاگرد کلاس ریاضی زدید این توضیح لازم است که اگر این شخص با تنبلی خود همه گونه قابلیت تحصیلی را از خود سلب و استاد را نا امید کند، سر انجام این شاگرد اخراجش از کلاس توسط معلم یا مدیر مدرسه و به خطر افتادن آبروی وی است.
    اینجا شاگرد خودش موجب شد تا از تحصیل باز بماند تا از مدرسه اخراجش کنند.هر چند اخراجش همراه با خشونت و تنبیه و حتی آبرو ریزی باشد.
    در این مثال معلم تلاش خود را برای هر گونه راهنمایی و هدایت شاگرد انجام داده و چون شاگرد قابلیت نداشته است،پس باید در انتظار عاقبتی نا خوشایندباشد.
    علاوه،این شخص دیگر اجازه ادامه تحصیل نخواهد داشت. در نتیجه هر گونه رفتار تنبیهی برای او، عین عدالت است.زیرا خودش سر نوشتش را رقم زده نه معلم یا محیط!
    خدای متعال مجازات نا فرمانی کافران را مهر و قفل بر دل ها و دوری شان از رحمت و مغفرت دانسته است.این مجازات،شبیه تنبیه فرد بی اعتنا به تحصیل است که کارنامه تنبلی اش را دریافت و مهر مردودی خود را در آن مشاهده می کند.قفل بر دل ها مثل همان مهر مردودی بر کارنامه شخص تنبل است که باید تبعاتش را بپذیرد.
    اگر خدا بر دل های شان قفل و مهر زده، یعنی مجازات آن ها را این گونه تعیین کرده است که فرد نا قابلی که هیچ امیدی به نجاتش نیست، با مهر زدن بر دلش وی را از رحمتش دور کند.
    آورده اند:
    "خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ، وَ عَلى‏ سَمْعِهِمْ" در اين جمله سياق تغيير يافته، يعنى در اول، مهر بر دل ها زدن را به خودش نسبت داده، ولى پرده بر گوش و چشم داشتن را به خود كفار نسبت داده، و فرموده:
    خدا مهر بر دل هاشان زده، و بر گوش ها و چشم هاي شان پرده است، و اين اختلاف در تعبير مى‏فهماند كه يك مرتبه از كفر از ناحيه خودشان بوده، و آن اين مقدار بوده كه زير بار حق نمى ‏رفته ‏اند، و يك مرتبه شديد ترى را خدا به عنوان مجازات بر دل هاشان افكنده، پس اعمال آنان در وسط دو حجاب قرار دارد، يكى حجاب خودشان، و يكى حجاب خدا.(2)
    در تفسیر دیگر این پرسش آمده است که:
    "چرا مهر شدن دل به خدا نسبت داده شده است "خَتَمَ اللَّهُ"
    چون اين تاريكى و تنگى دل در اثر عصيان و نافرمانى خدا پديد آمده به او نسبت داده شده است. همان طور كه مي گويند مقام و منصب يا پول.... فلانى را هلاك و بيچاره كرد، معنايش اين است كه در راه آن ها هلاك شد و خود آن ها كارى نكرده ‏اند.(3)
    و اما این پرسش به نظر می آید که آيا سلب قدرت تشخيص، دليل بر جبر نيست؟
    اگر طبق آيه فوق خداوند بر دل ها و گوش هاى اين گروه مهر نهاده، و بر چشم های شان پرده افكنده، آن ها مجبورند در كفر باقى بمانند، آيا اين جبر نيست؟ شبيه اين آيه در موارد ديگرى از قرآن نيز به چشم مى‏خورد، با اين حال مجازات آن ها چه معنى دارد؟
    پاسخ اين سؤال را خود قرآن داده است و آن اين كه: اصرار و لجاجت آن ها در برابر حق و ادامه به ظلم و بيدادگرى و كفر سبب مى‏شود كه پرده‏اى بر حس تشخيص آن ها بيفتد، در سوره نساء آيه 155 مى‏خوانيم: "بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ:" خداوند به واسطه كفرشان، مهر بر دل هاشان نهاده"! و در سوره مؤمن آيه 35 مى‏خوانيم: "كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ:" اين گونه خداوند مهر مى‏نهد بر هر قلب متكبر ستم كار"! و در سوره جاثيه آيه 23 چنين آمده است:" أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً:" آيا مشاهده كردى كسى را كه هواى نفس را خداى خود قرار داده؟ و بنا بر این گمراه شده، و خدا مهر بر گوش و قلبش نهاده و پرده بر چشمش افكنده است.
    ملاحظه مى‏كنيد كه سلب حس تشخيص و از كار افتادن ابزار شناخت در آدمى در اين آيات معلول عللى شمرده شده است، كفر، تكبر، ستم، پيروى هوس هاى سركش لجاجت و سرسختى در برابر حق، در واقع اين حالت عكس العمل و بازتاب اعمال خود انسان است نه چيز ديگر.
    اصولا اين يك امر طبيعى است كه اگر انسان به كار خلاف و غلطى ادامه دهد تدريجا با آن انس مى‏گيرد، نخست يك" حالت" است، بعدا يك" عادت" مى‏شود، سپس مبدل به "ملكه" و جزء بافت جان انسان مى‏شود، گاه كارش به جايى مى‏رسد كه باز گشت بر او ممكن نيست، اما چون خود آگاهانه اين راه را انتخاب كرده است، مسئول تمام عواقب آن مى‏باشد بى آن كه جبر لازم آيد، درست همانند كسى كه آگاهانه با وسيله ‏اى چشم و گوش خود را كور و كر مى‏كند تا چيزى را نبيند و نشنود.
    و اگر مى‏بينيم اين ها به خدا نسبت داده شده است، به این دلیل است كه خداوند اين خاصيت را در اين گونه اعمال نهاده است."دقت کنیم".(4)
    در باره پرسش مربوط به آیه دوم نیز می توان پاسخی شبیه به پرسش اول داد:
    بیان این نکته کوتاه لازم است که نفاق بیماری فاجعه باری است که روح انسان را فاسد می کند. شخص منافق به دلیل نفاقش از یک کافر پست تر است. زیرا که جبهه و مرز کافر معلوم است. اما مرز منافق مشخص نیست. به همین دلیل ضرباتی را که یک منافق می تواند با نفاقش بر پیکر جامعه بزند، بسیار کاری تر از صدمه ای است که کافر می زند.
    نفاق مثل یک بیماری بدون هیچ علامتی درون بدن را متلاشی می کند. و تا انسان بفهمد که چی بر سرش آمده از بین رفته است. اما کفر نشانه دارد و انسان می تواند با تشخیص علایمش، آماده مقابله با آن بشود.
    این که خدای متعال زیادتی مرض و شک را در دل منافقان به خودش نسبت داده به این معنا است که چنین بیمارانی علاج پذیر نیستند. بیمارانی که خود درپی تشدید بیماری شان هستند و با پرورش نفاق و دو رویی در جان و دل شان، موجب می شوند که خدا بر ایشان خشم کند.این خشم موجب تزاید بیماری شان می شود. آری کسی که خودش را به آن راه می زند و نمی خواهد هدایت شود، مستوجب نفرین و خشم الهی می شود.خشم الهی یعنی افزونی بیماری.
    در تبیین معنای "فزادهم الله مرضا "نوشته اند:
    فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ- در دل هاي شان بيمارى است روح شان بيمار است. مقصود از اين مرض بيمارى شك و ترديد است. زيرا همان طور كه مرض و بيمارى بدن را از حدّ اعتدال و صحت بيرون مي آورد، شك و ترديد هم كه خود آفت قلب است آن را از حال صحت و اعتدال خارج می کند.
    بعضى گفته ‏اند اصل مرض "فتور" و سستى است و بيمارى تن سستى اعضاء و بيمارى قلب (روح) سستى آن است از خدا.
    "فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً"
    در تفسير اين آيه چند بیان وارد شده است:
    1-هر آيه و بيان و دليلى كه از طرف خدا آورده مي شود، شك و ترديد اينان زياد تر مي شود. پس نسبت دادن زيادى مرض شك اينان به خدا از اين نظر است. همان طور كه در قصه حضرت نوح آمده:"فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً"خدايا خواندن من اينان را نتيجه ‏اى جز فرار و گريزشان ندارد.
    و نيز آيه كريمه: "وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ" كسانى كه در قلب شان مرضى است، آيات ما پليدى آنان را بيشتر نمود، به همين معنا تفسير شده است كه آيات الهى چون شك اينان را زيادتر مي كند، پس در نتيجه بر پليدى آنان مى‏افزايد.
    2- از پيشرفت اسلام در دل هاي شان غم و حزنى است. چون نزول رسول اكرم در مدينه و ظهور و قدرت مسلمين سبب نگرانى و غم و اندوه آنان شد، پس خداوند با بيشتر قدرت دادن و كمك كردن رسول خدا و مسلمين، بر غم و اندوه آنان افزود.
    3- تقدير آيه چنين است: "فزادتهم عداوة اللَّه مرضا" يعنى دشمنى با خدا بيمارى آنان را افزود و كلمه "عداوت" (دشمنى) در آيه حذف شده است. مثل آيه كريمه "فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ"واى بر سخت دلان از ذكر خدا يعنى دشمنى با خدا بيمارى آنان را افزود.
    4- آياتى كه پرده از روى زشت كارى و اعمال قبيح آنان بر مي دارد سبب غم و اندوه ايشان مي گردد پس معناى آيه اين است كه در دل هاى ايشان غمى است از نزول اين نوع آيات و خدا با بيشتر رسوا كردن آنان بر غم و اندوهشان مي افزايد.
    5- كلمات: "فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً" نفرين است يعنى خدا بيمارى آنان را بيفزايد نظير آيه كريمه: "ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ"سپس باز گشتند كه خدا دل هاى آنان را باز گرداند. و خدا توفيق هدايت را از آنان بگيرد.(5)
    2- "فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً" يعنى خدا بر بيمارى آن ها مى‏افزايد، زيرا آنان نسبت به آن چه از وحى كه بر پيامبر نازل مى‏شد، كفر مى‏ ورزيدند و به همان نسبت بر كفر خويش مى‏افزودند و گويا خداى سبحان، همان چيزى را بر "بيمارى" آن ها افزود كه خود سبب ازدياد آن شده بودند، و فعل "زاد" را به خود آنان كه مسبب زياد شدن
    مرض شان بودند نسبت داده است. چنان كه در آيه "فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ" يعنى هر گاه سوره‏اى از جانب خدا نازل شود، بر خبث ذاتى آنان خباثتى افزوده می شود.(6)
    3-در دل هاى آن ها بيمارى خاصى است."فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ"اما از آن جا كه در نظام آفرينش، هر كس در مسيرى قرار گرفت و وسایل آن را فراهم کرد. در همان مسير، رو به جلو مى‏رود، و يا به تعبير ديگر تراكم اعمال و افكار انسان در يك مسير آن را پررنگ تر و را سخت تر می کند، قرآن اضافه مى‏كند:" خداوند هم بر بيمارى آن ها مى‏افزايد"فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً"
    از آن جا كه سرمايه اصلى منافقان، دروغ است و تا بتوانند، تناقض ها را كه در زندگي شان ديده مى‏شود با آن توجيه كنند، در پايان آيه مى‏فرمايد:" به دلیل دروغ هایی که می گفتند، براى آن ها عذاب درد ناکی است."وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ"(7)
    4-"فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً" شايد جمله‏ "فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً" نفرين باشد. نظير "قاتَلَهُمُ اللَّهُ" يعنى اكنون كه در دل بيمارى دارند، خدا بيمارى آنان را اضافه كند.(8)
    بنا بر این، چون منافقان در آينده نيز همانند گذشته عمل خواهند كرد، بيماري آنان رو به فزوني خواهد رفت و تا هنگام مرگ و ملاقات جلال و قهر الهي‌، ادامه خواهد يافت‌. "فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً في‏ قُلُوبِهِمْ إِلى‏ يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُون"(9)
    اين عمل، (روح) نفاق را، تا روزى كه خدا را ملاقات كنند، در دل هاي شان برقرار کرد.به این دلیل كه از پيمان الهى تخلّف کردند و به این دلیل كه دروغ مى ‏گفتند.‌

    پی نوشت ها:
    1- سوره بقره،آیه 7
    2-علامه طباطبایی سید محمد حسین، تفسیر المیزان،ترجمه موسوی همدانی سید محمد باقر،قم،انتشارات اسلامی،سال 1374 خورشیدی،چاپ پنجم، ج‏1، ص 83
    3- ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن،گروه مترجمان،تهران،انتشارات فراهانی،سال 1360 خورشیدی،چاپ اول، ج‏1، ص 70
    4-آیت الله مکارم شیرازی ناصر، تفسير نمونه،تهران،انتشارات اسلامیه،سال 1374 خورشیدی،چاپ اول، ج‏1، ص 83
    5- ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن پیشین، ج‏1، ص 73
    6- ترجمه جوامع الجامع،گروه مترجمان،مشهد،انتشارات مرکز پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی،سال 1377 خورشیدی،چاپ دوم، ج‏1، ص 31
    7- تفسير نمونه پیشین، ج‏1، ص 94
    8-قرائتی محسن، تفسير نور،تهران، انتشارات مرکز فرهنگی درس هایی از قرآن،سال 1383 خورشیدی،چاپ یازدهم، ج‏1، ص 55
    9- سوره توبه،آیه 77

    ویرایش توسط محسن : ۱۳۹۳/۱۲/۱۵ در ساعت ۰۴:۳۰

  6. صلوات ها 3


  7. #4

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۳
    نوشته
    12
    حضور
    8 ساعت 25 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    41



    سلام
    این تشبیهی که شما انجام داده اید به نظر من خیلی درست نیست . چون استاد در این مثال تنها شرایط محیطی را برای شما سخت می کند و نمی تواند که مانع این شود که شما ریاضی یاد بگیرید . شما باز هم می توانید ریاضی یاد بگیرید اگر خودتان میل داشته باشید .

    اما آنچه خداوند در این آیه می فرماید به نظر من ، در مورد حالت پذیری قلب انسان است . یک نمونه ی خیلی رایج آن همین آدم کشهایی هستند که به نام دین فعالیت می کنند . از روز اول که نرفتند سراخ کشتن آدم ها . مرحله به مرحله جلو رفتند . اول از سر بریدن یک مرغ شروع کردند ( که برای خیلی ها دیدن آن صحنه نا خوشایند است چه رسد به اینکه خودشان این کار را انجام دهند ) و تا جایی پیش رفتند که زجر کشیدن یک انسان باعث خوشی قلب آن ها شود . حالا قلب آنها حالتی را به خود گرفته که نسبت به هم نوع خودشان هیچ حس رحمی ندارد .

    در این حالت اینگونه آدم ها خیلی از مسایلی را که به آنها گفته می شود نمی پذیرند چون قلب (روحیه و میل درونی ) آنها چیز دیگری می گوید .

    آیا این بلا را خداوند به سر آنها آورد ؟ جواب این سوال به دید شما بر می گردد که دنیا را چگونه می بینید . آیا دنیا جایی است که خداوند همیشه خودش شخصا برای ریز و درشت تصمیم میگیرد؟

    یا اینکه خداوند سیستم دقیقی را ایجاد کرده است که در آن استثنا و حالت تعرریف نشده ای وجود ندارد و جهان فعلا بر این سیستم دقیق پیش می رود ؟

    ما از آتش انتظار گرما را دارید . هر موقع به اتش نزدیک شویم گرما را حس می کنیم . هرچه نزدیکتر برویم گرما هم بیشتر می شود . اگر آنقدر نزدیک شویم که گرما ما را آزار دهد این تقصیر خداوند است یا خودما ؟

    به نظر من مفهومی که شما در مورد آن سوال می کنید این است :
    مثلا خداوند بفرماید که ای ادم هرچه بیشتر به آتش نزدیک شوی بیشتر گرمت میکنم .
    حلا اگر ما بپریم توی اتش و آنقدر گرم شویم که جزغاله شویم این تقصیر خداست یا نتیجه ی کار خودمان ؟



  8. صلوات


  9. #5

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۲
    علاقه
    پژوهش هاي ديني قرآن، روايي و كلامي
    نوشته
    564
    حضور
    16 روز 1 ساعت 30 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1521



    نقل قول نوشته اصلی توسط zhiro نمایش پست ها
    سلام
    این تشبیهی که شما انجام داده اید به نظر من خیلی درست نیست . چون استاد در این مثال تنها شرایط محیطی را برای شما سخت می کند و نمی تواند که مانع این شود که شما ریاضی یاد بگیرید . شما باز هم می توانید ریاضی یاد بگیرید اگر خودتان میل داشته باشید .

    اما آنچه خداوند در این آیه می فرماید به نظر من ، در مورد حالت پذیری قلب انسان است . یک نمونه ی خیلی رایج آن همین آدم کشهایی هستند که به نام دین فعالیت می کنند . از روز اول که نرفتند سراخ کشتن آدم ها . مرحله به مرحله جلو رفتند . اول از سر بریدن یک مرغ شروع کردند ( که برای خیلی ها دیدن آن صحنه نا خوشایند است چه رسد به اینکه خودشان این کار را انجام دهند ) و تا جایی پیش رفتند که زجر کشیدن یک انسان باعث خوشی قلب آن ها شود . حالا قلب آنها حالتی را به خود گرفته که نسبت به هم نوع خودشان هیچ حس رحمی ندارد .

    در این حالت اینگونه آدم ها خیلی از مسایلی را که به آنها گفته می شود نمی پذیرند چون قلب (روحیه و میل درونی ) آنها چیز دیگری می گوید .

    آیا این بلا را خداوند به سر آنها آورد ؟ جواب این سوال به دید شما بر می گردد که دنیا را چگونه می بینید . آیا دنیا جایی است که خداوند همیشه خودش شخصا برای ریز و درشت تصمیم میگیرد؟

    یا اینکه خداوند سیستم دقیقی را ایجاد کرده است که در آن استثنا و حالت تعرریف نشده ای وجود ندارد و جهان فعلا بر این سیستم دقیق پیش می رود ؟

    ما از آتش انتظار گرما را دارید . هر موقع به اتش نزدیک شویم گرما را حس می کنیم . هرچه نزدیکتر برویم گرما هم بیشتر می شود . اگر آنقدر نزدیک شویم که گرما ما را آزار دهد این تقصیر خداوند است یا خودما ؟

    به نظر من مفهومی که شما در مورد آن سوال می کنید این است :
    مثلا خداوند بفرماید که ای ادم هرچه بیشتر به آتش نزدیک شوی بیشتر گرمت میکنم .
    حلا اگر ما بپریم توی اتش و آنقدر گرم شویم که جزغاله شویم این تقصیر خداست یا نتیجه ی کار خودمان ؟

    بسم الله الرحمن الرحیم
    با سلام مجدد خدمت شما
    مثالی که بیان شد، صرفا برای تقریب ذهن بود. و قصد ما از بیان آن به این مناسبت بود که هر علتی قطعا معلول خود را در پی خواهد داشت.
    خدای متعال به انسان اراده و اختیار داده و شناخت بد و خوب را به او فهمانده است.اما شخصی که به انحراف کشیده می شود. در ابتدا با اراده خودش از از گناهان کوچک شروع می کند و در ادامه و به تدریج انجام گناهان بزرگ نیز برایش عادی می شود.با این حال تا وقتی که قلبش از گناه پر و پرده دلش کاملا سیاه نشده می داند که دارد چه می کند به گونه ای که تا آخرین لحظه از وی سلب اراده نمی شود. اما شهوات شیطانی بر او غلبه کرده به طور کامل او را از مسیر حق دور می کند.دلی که به مرض نفاق دچار شود، به سادگی علاج نخواهد شد.در این صورت خدای متعال عذاب سختی برای شان مقدر می کند. و اما این زیادتی مرض که به خدای متعال نسبت داده شده است،عذابی است که برای شان تعیین شده است.در هر صورت مکافات اعمال نتیجه رفتار ما است.انسان مدیر اعمال خود است.

    ویرایش توسط محسن : ۱۳۹۳/۱۲/۱۵ در ساعت ۰۵:۱۵

  10. صلوات


  11. #6

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۳
    نوشته
    4
    حضور
    13 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    4



    سلام

    استاد محسن عزیز، از پاسختون متشکرم. من نیاز دارم بیشتر به این موضوع فکر کنم تا بتونم درکش کنم. به همین خاطر فعلا چیزی نمینویسم. این پست هم جهت تشکره.

    البته ابهام من در واقع در این نیست که خدا نقشی در پلیدی های ما داشته باشه. چون خودم شخصا مصداق آیه 13 بودم (و الان هم ته قلبم تا حد قابل توجهی، هستم)، اما راه نجاتم مسدود نشده بود. حالا نه اینکه کاملا تغییر کرده باشم، اما بالاخره یه تغییراتی در نگرشم رخ داده.

    کلا رفتن از تاریکی به نور و از نور به تاریکی زیاد در زندگی من اتفاق افتاده. به همین خاطر میدونم سدی وجود نداره. و پرده و مهری در کار نیست. و اگه در این آیات گفته شده، پس حتما منظور چیز دیگه ایه. نه چیزیکه در نگاه اول برداشت میشه. (به همین خاطر تاپیک رو در انجمن ترجمه و تفسیر ایجاد کرده بودم، اما منتقل شد به انجمن عدالت)

    بنابراین تجربه ی شخصی من اینه که چنین اتفاقی در عمل نمیفته. و انسان همیشه راهی به سوی نور داره. اگه بخوام دقیق تر بگم، ما از جنس یه چیزی هستیم که هیچوقت کاملا از هم تجزیه نمی شیم. یعنی هرقدرم که ما پلیدی و تاریکی رو در خودمون پرورش بدیم، باز هم وقتی بخوایم، میتونیم پاک بشیم یا حداقل یکم پاک تر بشیم. حالا شاید سخت تر اما بالاخره می تونیم و مانعی وجود نداره. و اون هیچوقت از ما جدا نمی شه، چون ما از اون هستیم. مثل اینه که یه کت چرمی، دیگه چرم نباشه.

    فکر نکنید که پستتون رو نادیده گرفتم، دارم به همه جوانب فکر می کنم. و امیدوارم با تامل و تفکر بیشتر بتونم به جواب نزدیک تر بشم.

    از آیه هایی که مثال زدید هم متشکرم. باید دقیق تر مطالعشون کنم.

    نقل قول نوشته اصلی توسط zhiro نمایش پست ها

    یا اینکه خداوند سیستم دقیقی را ایجاد کرده است که در آن استثنا و حالت تعرریف نشده ای وجود ندارد و جهان فعلا بر این سیستم دقیق پیش می رود ؟

    آقای zhiro متشکرم. من هم همین دیدگاه رو دارم. اما این آیاتیکه مثال زدم (و آیات مشابه دیگه، مثل آیه 17 همین سوره) در این دیدگاه به سادگی هضم نمی شن.
    ویرایش توسط نیـکو : ۱۳۹۳/۱۲/۱۵ در ساعت ۱۳:۴۷

  12. #7

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    علاقه
    ثقلین : ذوالقرنین
    نوشته
    1,610
    حضور
    25 روز 16 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    21
    آپلود
    0
    گالری
    36
    صلوات
    3100



    نقل قول نوشته اصلی توسط نیـکو نمایش پست ها
    البته ابهام من در واقع در این نیست که خدا نقشی در پلیدی های ما داشته باشه. چون خودم شخصا مصداق آیه 13 بودم (و الان هم ته قلبم تا حد قابل توجهی، هستم)، اما راه نجاتم مسدود نشده بود. حالا نه اینکه کاملا تغییر کرده باشم، اما بالاخره یه تغییراتی در نگرشم رخ داده.
    سلام

    متاسفانه ما در معنی لغات دقت کافی نمیکنیم و لذا گاهی دچار شبهه میشویم کفر یعنی ناسپاسی ناشکری نمک نشناسی و نمک به حرامی و البته فکر نمیکنم شما مصداق چنین کسی باشید یعنی اینکه ما هر کسی را که گناه یا اشتباهی میکند کافر بدانیم غلط است کافر کسی است که دانسته خطا میکند یعنی اربابش را به سخره میگیرد و سزایش نیز همین است که اربابش او را به اشد مجازات تنبیه کند .
    خدایا مرا آن ده که آن به

  13. صلوات


  14. #8

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۳
    نوشته
    4
    حضور
    13 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    4



    نقل قول نوشته اصلی توسط فتا 1 نمایش پست ها
    کفر یعنی ناسپاسی ناشکری نمک نشناسی و نمک به حرامی و البته فکر نمیکنم شما مصداق چنین کسی باشید یعنی اینکه ما هر کسی را که گناه یا اشتباهی میکند کافر بدانیم غلط است کافر کسی است که دانسته خطا میکند یعنی اربابش را به سخره میگیرد و سزایش نیز همین است که اربابش او را به اشد مجازات تنبیه کند .
    سلام آقای فتا، از پاسختون متشکرم.

    من فکر نمی کنم کسی دانسته کافر بشه. یعنی کسی خدا رو بشناسه، و بعد اون رو به سخره بگیره! چطور چنین چیزی ممکنه؟ به نظرم همه انسان هاییکه به خدا پشت می کنن، به درک خدا نائل نشدن. پس این نمیتونه معنی کافر باشه.

    اما در مورد اینکه فرمودید من معنای کلمات رو متوجه نمی شم، کاملا درسته. خودم هم فکر می کنم مفاهیمی پشت این کلمات هست که باید درکشون کنم. و مسئله اصلی من معنای کلماته.

    در هر حال یکی از ابهام های من همین "کافر" هست. قبل از اینکه در موردش صحبت بشه، اصلا تعریف نشده.

    گفته شده: این کتاب هدایت گری برای متقینه. و بعد متقی تعریف شده. بعدش میگه اونهائیکه کفر ورزیدن براشون فرقی نمی کنه ترسونده بشن یا نه چون خدا بر دلهاشون مهر زده و غیره.

    اینجا به نظر من تعریف متقین و مومنین واضح تر میاد. اما کافر رو نمیتونم تجسم کنم.

    ممکنه بگید کلمه "کفر" دقیقا معنیش چیه؟






    یه مطلب هم اینکه چرا "ختم" رو مهر زدن معنی می کنند؟

    نظرتون در مورد این مثال چیه؟

    یک جعبه دربسته رو در نظر بگیرید که هیچ روزنه ای نداره. فرض کنید این جعبه در روز روشن قرار گرفته باشه. حالا می شه گفت که نور در سطح این جعبه پایان می یابه. ختم می شه. چون بهش راه نداره.

    یعنی بگیم: خدا به قلب کافر ها راه نداره.

    میشه اینطور معنیش کرد؟

    البته این هم با توجه به مطلبی که در پست قبلیم گفتم، برام محل ابهامه. چون نمیتونم قلبی رو تصور کنم که خدا کاملا بهش راه نداشته باشه. این با مفهوم رب تناقض پیدا می کنه. نمی شه چیزی از چیز دیگری سرشته بشه، و کاملا ازش تجزیه بشه.
    ویرایش توسط نیـکو : ۱۳۹۳/۱۲/۱۶ در ساعت ۰۳:۴۷

  15. صلوات


  16. #9

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۸۸
    علاقه
    ثقلین : ذوالقرنین
    نوشته
    1,610
    حضور
    25 روز 16 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    21
    آپلود
    0
    گالری
    36
    صلوات
    3100



    نقل قول نوشته اصلی توسط نیـکو نمایش پست ها
    من فکر نمی کنم کسی دانسته کافر بشه. یعنی کسی خدا رو بشناسه، و بعد اون رو به سخره بگیره! چطور چنین چیزی ممکنه؟ به نظرم همه انسان هاییکه به خدا پشت می کنن، به درک خدا نائل نشدن. پس این نمیتونه معنی کافر باشه.

    اما در مورد اینکه فرمودید من معنای کلمات رو متوجه نمی شم، کاملا درسته. خودم هم فکر می کنم مفاهیمی پشت این کلمات هست که باید درکشون کنم. و مسئله اصلی من معنای کلماته.

    در هر حال یکی از ابهام های من همین "کافر" هست. قبل از اینکه در موردش صحبت بشه، اصلا تعریف نشده.

    گفته شده: این کتاب هدایت گری برای متقینه. و بعد متقی تعریف شده. بعدش میگه اونهائیکه کفر ورزیدن براشون فرقی نمی کنه ترسونده بشن یا نه چون خدا بر دلهاشون مهر زده و غیره.

    اینجا به نظر من تعریف متقین و مومنین واضح تر میاد. اما کافر رو نمیتونم تجسم کنم.

    ممکنه بگید کلمه "کفر" دقیقا معنیش چیه؟
    وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِینَ«البقرة/34»
    و (یاد کن) هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده و خضوع کنید!» همگی سجده کردند؛ جز ابلیس که سر باز زد، و تکبر ورزید، (و به خاطر نافرمانی و تکبرش) از کافران شد.

    سلام

    در این ایه معنی کفر دقیقاً مشخص میشود ابلیس به خوبی خدا را میشناسد و در مقام عبودیت انچنان بالا رفته که خدا وند اورا همراه ملائکه ندا میدهد ولی او از فرمان خدا سرپیچی میکند چون قلباً کافر بوده و تظاهر به تقوا میکرده یعنی رسوا میشود و خداوند او را به واسطه این عملش از درگاه خود بیرون میکند و هیچ راه بازگشتی نیز برایش نخواهد بود .

    نقل قول نوشته اصلی توسط نیـکو نمایش پست ها
    یه مطلب هم اینکه چرا "ختم" رو مهر زدن معنی می کنند؟
    ختم هم یعنی تمام یعنی برای شیطان راه نجاتی نخواهد بود چون اربابش را دانسته ندیده گرفته یعنی دیگر قلب او نرم نمیشود یعنی خود راههای رهائی اش را مسدود نموده است .



    نقل قول نوشته اصلی توسط نیـکو نمایش پست ها
    ظرتون در مورد این مثال چیه؟

    یک جعبه دربسته رو در نظر بگیرید که هیچ روزنه ای نداره. فرض کنید این جعبه در روز روشن قرار گرفته باشه. حالا می شه گفت که نور در سطح این جعبه پایان می یابه. ختم می شه. چون بهش راه نداره.

    یعنی بگیم: خدا به قلب کافر ها راه نداره.

    میشه اینطور معنیش کرد؟

    البته این هم با توجه به مطلبی که در پست قبلیم گفتم، برام محل ابهامه. چون نمیتونم قلبی رو تصور کنم که خدا کاملا بهش راه نداشته باشه. این با مفهوم رب تناقض پیدا می کنه. نمی شه چیزی از چیز دیگری سرشته بشه، و کاملا ازش تجزیه بشه.
    هیچ دری بسته نیست این ما هستیم که در را بروی خود میبندیم وقتی شیطان خدا را دانسته ندیده میگیرد مانند کبکی است که سر خود را زیر برف میکند به تصور اینکه چون دیگران را نمیبیند دیگران هم او را نمیبینند و گرفتار میشود و خداوند نیز چون میبیند شیطان در را بروی خود بسته قفلی از بیرون بر این در میزند تا دیگر نتواند از ان خارج شود و این عین عدل است .
    خدایا مرا آن ده که آن به

  17. صلوات


  18. #10

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۳
    نوشته
    4
    حضور
    13 ساعت 36 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    4



    متشکرم.

    دو نکته.

    اول اینکه شما یک نمونه "انسانی" نیاوردید که با وجود درک خدا، کافر بشه. ابلیس که انسان نیست. فکر کنم ابلیس یه مثال باشه، یکی از مثال هایی که در قرآن هست. که نمیدونم چه چیزی رو داره با این داستان ترسیم می کنه.

    در واقع کل داستان خلقت آدم و کاریکه شیطان کرد، برای من خیلی خیلی غیر قابل درکه. و نمیفهمم جریانش چیه. اما من در زندگی انسانی خودمون، شیطانی نمی بینم. همه انحرافات اخلاقی و روانی ما در غالب کژ فکری ها و نادانی ها و نیازها و هیجانات و ... خودمون توضیح داده می شه. من شیطانی نمی بینم. و فکر می کنم این داستانی که قرآن داره تعریف می کنه یه مفهومی داره که من نمی فهمم جریانش چیه.

    نکته دوم. در مورد معنی کافر، درسته اینجا گفته شده کافر=مستکبر. هرچند در آیات دیگه توضیحات دیگری هم آورده شده.

    اما فعلا این معنی رو در نظر بگیریم: کسیکه تکبر بورزه.

    اگه تکبر رو بصورت عمومی در نظر بگیریم، من که نمی بینم تکبر باعث بشه بر قلب کسی مهر زده بشه. خودم رو باز می تونم مثال بزنم. من متکبر بودم. و هنوز هم ته ذهنم هستم (همون آیه 13). اما درجه تکبرم کم و زیاد می شه. یعنی یک قلب متکبر هم روزنه هایی به نور داره. و اینطور نیست که مهر بهش خورده باشه.

    تجربه خودم رو می گم، تکبر و حقارت دو روی یک سکه هستند. انسان می تونه از تکبر نجات پیدا کنه، به شرط اینکه عزت و شرافتش رو درک کنه. و راه اینکار مسدود نیست.

    بنابراین من هنوز هم مفهوم نهفته در آیات گفته شده، و آیات مشابهشون رو درک نمی کنم. من فکر می کنم باید مفهوم دیگری در کار باشه. نه این چیزهاییکه در ظاهر به نظر می رسه و در ترجمه ها نوشته می شه. چون این معنی عادیش که در عمل رخ نمیده.

  19. صلوات


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۴/۰۲/۲۶, ۲۲:۱۴ : 1

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود