صفحه 1 از 5 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: چیکار کنم مهرم از دلش بره؟ (همسرگزينی اينترنتی و ... )

  1. #1

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,523
    حضور
    174 روز 19 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58300

    چیکار کنم مهرم از دلش بره؟ (همسرگزينی اينترنتی و ... )




    با نام و یاد دوست


    سلام

    یکی از کاربران سایت سوالی داشتند که مایل نبودند با آیدی خودشون مطرح شود

    لذا با توجه به اهمیت موضوع، سوال ایشان با حفظ امانت جهت پاسخگویی توسط کارشناس محترم سایت در این تاپیک درج می شود:




    سلام

    نمی دونم از کجا شروع کنم خیلی حرف دارم، شاید همشو گفتم شایدم نه

    الان 7-8 ماه میشه که از هم جدا شدیم یعنی خانواده من رضایت به ازدواج ندادن، خیلی دوران سختی بود تا دم مرگ رفتم و برگشتم یعنی اگه از خدا نمی ترسیدم و نمی ترسیدم پدر و مادرم یه بلایی سرشون بیاد حتما مرده بودم، نه اینکه خودکشی کنم ها نه، ولی از شدت غم و غصه جدایی اگه ترس از خدا نداشتم حتما مرده بودم، ولی بخاطر ترسم هرجوری بودم خودم رو سروپا نگه داشتم

    اون روزای سخت هرجور بود گذشت، خیلی سخت گذشت، معنی پیر شدن تو جوونی رو با گوشت و پوست و استخونم حس کردم


    نه من نه اون اهل دوستی نبودیم و از طریقی که حتی فکرشم نمی کردم بهم علاقمند شدیم، خانواده من خیلی مذهبی تر از اونا بودن، البته اونام مذهبی بودن نه به اندازه ما

    هیچ کس از خانواده من از رابطه ی چندین ساله ی ما خبر نداشت فقط وقتی مادرش زنگ زد خونمون فهمیدن من دوسش دارم البته بخاطر حال من مسلما شک کردن به رابطه ولی هیچ وقت زیر بار نرفتم، اون روزا خیلی از جانب خانوادمم مستقیم و غیرمستقیم تحقیر می شدم، از طرفیم اون می خواست تمام تلاشش رو بکنه تا بابام رو راضی کنه به همین خاطر از دو طرف خیلی تحت فشار بودم، نه می تونستم حرفایی که خانوادم راجع به خانوادش می زنن رو کامل بهش بگم نه می تونستم به خانواده خودم بگم این با پدربزرگش فرق می کنه

    چون اگه می فهمیدن شناختی از قبل بوده دیگه...
    همون موقعیم که نمی دونستن و هیچ شناختیم از اون نداشتن فقط بخاطر اینکه من دوسش داشتم، تو حرفاشون دائم بهم می گفتن اینجور پسرا لات و لوتن، اینا دنبال ازدواج نیستن قصدشون چیز دیگه ایه و ... من خیلی می سوختم ولی نمی تونستم چیزی بگم نمی تونستم ازش دفاع کنم، چون دفاع اینجا فقط مساوی بود با نابودی آبرو من و اون

    من می دونستم پدرم امکان نداره راضی بشه، برا همین دیگه نمی خواستم همین یه ذره آبرویی که اون و خانوادش پیش بابای من دارن از بین بره

    به همین خاطر همه تلاشمو کردم که راضیش کنم دیگه دست برداره 1 ماه و نیم کشید تا راضی که نه ولی بخاطر من قبول کرد که دیگه اصراری نکنه

    اگه اصرار می کردم مطمئن بودم آبروریزی میشه، همون موقعم بابای من می خواست بره دانشگاه چون رئیس دانشگاه دوستش بود، می خواست ایشون رو پیدا کنه و آبروشو ببره و کاری کنه نذارن دیگه بیاد دانشگاه (هرچند اون اصلا تو دانشگاه ما نبود و ما از طریق یک سایتی باهم آشنا شده بودیم ولی من مجبور بودم بگم همکلاسیمه)

    پدر من بخاطر حالی که من داشتم تا مرز سکته رفت

    جرات نداشتم دیگه از خونه برم بیرون، می گفت خودم می برمت خودمم میارمت

    وقتی می رسوندم با ماشین پشت سرم میومد تا دم در اون مکان تا مطمئن بشه با کسی قرار ندارم

    من خیلی از این رفتارا بهم برمی خورد، من دختری نبودم که کسی بخواد همچین فکری حتی دربارم از ذهنش عبور کنه. همیشه سعی کردم خودم رو حفظ کنم حجابم کامل بود






    ادامه دارد ...





  2. صلوات ها 12


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,523
    حضور
    174 روز 19 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58300



    ادامه از پست قبلی:



    فقط بخاطر یه اشتباه افتادم تو دام شیطان ولی بازم هیچی برام عادی نشده بود، من حتی یک روزم بدون اینکه بدونم قصد ایشون ازدواجه باهاشون نبودم، شاید اون اوایلش من همچین قصدی نداشتم یعنی اصلا همچین فکری نداشتم

    مثلا فرض کنید یه خانم و آقا تو این سایت باهم همکاری می کنن هیچ قصدیم ندارن

    منم دقیقا این حس رو داشتم، بعد که حس کردم یکم داره رابطمون صمیمی تر میشه چندبار سعی کردم جدا شم ولی بخاطر حرفای ایشون و کمتر بودن سن ایشون از من و در یک کلام اینکه جاهل بودم و قدرت نه گفتن به ایشون رو نداشتم رابطه ادامه پیدا کرد تا بعد 8 ماه ازم خواستگاری کردن

    نمی گم دوسش نداشتم ولی در اون حد نه، ولی بازم نتونستم بگم نه(فقط قدرت نه گفتن به ایشون رو نداشتم اونم بخاطر حرفایی که می زدن و من جوابی براش نداشتم یا قانع نمی شدن، وگرنه من قدرت نه گفتن به هرکسی رو داشتم)

    البته اوایل بخاطر شغل پدرشون(خب خیلی با خانواده ما فرق داشتن) و کمتر بودن سنشون نگران بودم که خانوادم راضی نمیشن ولی کم کم انقدر علاقم بهش زیاد شد که گفتم هرکاری باشه می کنم تا راضیشون کنم

    رابطه ما چندسالی طول کشید تا ایشون به سنی رسیدن که خانوادشون رو بتونن راضی کنن بیان خواستگاری

    وقتی زنگ زدن، انقدر پدر من ناراحت شد که گفت کی به اینا شماره داده اصلا اینا در حدی نیستن که ما بخوایم باهم یجا بشینیم

    اینی که گفتم رو نذارید رو حساب مغرور بودن پدرم، پدر من خیلی خوب پدربزرگ ایشون رو می شناخت و خب یسری کارا تو گذشته کرده بوده و یسری اخلاقای ناپسند داشتن که وقتی پدرم برام گفت، با شناختی که از بابام داشتم که چقدر خانواده و اصالت و نجابت خواستگار براش مهمه در همون لحظه تمام نقشه هایی که کشیده بودم تو اون چند سال برای راضی کردنشون دود شد رفت هوا(البته بابای من فکر می کرد پدربزرگشون، پدرشون هستن.

    من با یه ترفندی اینو به گوششون رسوندم که اون پدرش نیست ولی بازم گفتن که فرقی نداره
    من خیلی با خواهرم حرف زدم که پدرم رو راضی کنه، ایشون خودشم ناراضی بود می گفت من روم نمیشه به خانواده شوهرم بگم، خانواده باجناق شوهرم قرار کی باشه
    می گفت حتی اگه بابام رضایت بده هیچ کس دیگه پشتت واینمسه، هرمشکلی پیش بیاد خودت باید حل کنی
    با همه اینا با بابام حرف زد، و نتیجش این بود که حتی 0% هم امکان نداره رضایت بده
    یه نامه نوشتم که بدم به بابام ولی هیچ وقت بهش ندادم، خواهرم مخالف اینکار بود گفت تا رضایت اولیه رو نداده نباید بهش بدی،
    وقتی رفتار بابام رو دیدم، خودمم پشیمون شدم، می دونستم فایده ای نداره و بیشتر خودم و اون رو خراب می کنم.
    ما از هر نظر خیلی باهم فرق داشتیم، ولی واقعا هم بهم علاقه داشتیم، انقد که وقتی شبا همه می خوابیدن و می تونستم حجاب داشته باشم و وب می دادیم وسط حرف زدن عادی یهو می دیدم داره اشک می ریزه، هرچی می گفتم چیه چیزی نمی گفت، بعضی وقتا بهم می گفت من اسمتم که میارم اشک میاد تو چشام راست می گفت خودم دیده بودم با اینکه ازم قایم می کرد
    یا تو 2 سال آخری که می رفت سرکار شبا فقط 2-3 ساعت می خوابید برای اینکه هم باید می رفت سرکار هم یسری کاراشو میاورد خونه هم می خواست بیاد نت پیش من هم باید به درسش می رسید، من خیلی ناراحت بودم ولی اون از این کار لذت می برد
    ما یه روز نبود که از هم خبر نداشته باشیم ، یه روز نشد باهم قهر باشیم
    ولی دوست داشتن یعنی بهترین رو خواستن برای طرف مقابلت
    وقتی من می دونم لازمه ورودش به خانواده ما، آبرورویزی و کنار گذاشتن احتراما بین خودمون و خانواده هاست وقتی می دونم با اومدنش تو خانواده ما احترامش اونجور که باید و شاید حفظ نمیشه و غرورش می شکنه، وقتی مرد و غرورش، من چه جوری می تونستم راضی بشم به این ازدواج!
    من می دونستم که پدرم رضایت نمیده، و مجبور بودم تموم کنم وگرنه خیلی چیزا این وسط خراب می شد



    ادامه دارد ...

  5. صلوات ها 10


  6. #3

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,523
    حضور
    174 روز 19 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58300



    ادامه از پست قبلی:



    خیلی از خدا خواستم خیلی دعا کردم شبانه روز گریه می کردم و التماس به خدا که کمکم کنه بتونم سروپا بشم، که مهرش رو از دلم ببره، نمی تونستم اونجوری ادامه بدم زندگیم رو
    من بخاطر خدا و پدر و مادرم ازش جدا شدم و خدام دستم رو گرفت، خیلی راها بهم باز کرد و نشونم داد که تا قبلش حتی بهشون فکرم نمی کردم، خیلی به خودش نزدیکم کرد، هدف اصلی زندگیم رو پیدا کردم


    کم کم خدا مهرش رو از دلم برد، خیلی برای اونم دعا می کردم، ختم دعا براش می گرفتم که مهر منم از دلش بره ولی فایده ای نداشت
    من همون موقعی که خانوادم جواب رد دادن دیگه نت نرفتم باهاش صحبت کنم، فقط اس می داد و منم خیلی رسمی جواب می دادم، خیلی سخت بود ولی هم پیش خودم می گفتم دیگه اون هیچ ربطی به تو نداره که بخوای باهاش گرم صحبت کنی هم اینکه دلم می خواست دل ازم بکنه
    الان بیشتر از 6 ماهه کوچکترین ارتباطی باهم نداشتیم، ولی ایشون از دوستم که تو همون سایت بود حال من رو جویا میشه
    دوستم میگه خیلی حالش بده
    من خودم بعضی وقتا خوابش رو می بینم که مریضه و چشاش پر اشکه
    دوستمم همینا رو میگفت
    هنوز هرشب کارش گریه است، اصلا حالش خوب نیست
    چرا حالش بهتر نمیشه؟ L
    البته حقم داره، منم بودم نمی توستم با این قضیه کنار بیام که بخاطر گناه یه نفر دیگه زندگی به من حروم بشه، از طرفیم ایشون تو خونشون کسی هست که همدردشه یعنی مادرشون، حال مادرشون هم بخاطر حال ایشون خوب نیست
    ولی اوضاع تو خونه ما خیلی فرق می کرد، هم جواب رد از این طرف بود هم کسی اینجا به این چیزا بها نمی ده، نه مادرم نه پدرم نه خواهرم هیچ کس پشتم نبود، از طرفیم من یه خواهر کوچیک ترم دارم که اونم سن ازدواجه
    دیگه نمی خواستم بیشتر از این مانع ازدواجش باشم، من باید حالم خوب میشد، تا اگه قرار ازدواج کنم کس دیگه ای رو بدبخت نکنم، اگه خدا و ائمه رو نداشتم معلوم نبود چه بلایی سرم میومد همونا دستم رو گرفتن و به زندگی برم گردوندن




    ادامه دارد ...

  7. صلوات ها 11


  8. #4

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,523
    حضور
    174 روز 19 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58300



    ادامه از پست قبلی:



    البته نمی دونم این حسایی که الان دارم تاثیر مثبت اون قضیه هست یا منفی
    خیلی چیزا تو زندگیه من عوض شد، حتی طرز فکرم، انقدر از عشق زمینی تو اون مدت پدرم بد گفت و چپ و راست کنایه بهم زده میشد، و از طرفیم می دیدم خودش طاقت یه روز دوری خانوادش رو نداره
    از طرفی وقتی فیلم عاشقانه تلویزیون پخش می شد، همه خانواده دلسوزی می کردن برای دختر و پسر (البته پدر من نظری نمی داد هیچ وقت) ، ولی وقتی به من رسید حتی با اون حال و روزم که تا چند وقت نه می تونستم بخوابم نه می تونستم چیزی بخورم کارم فقط گریه بود، همه رنگ عوض کردن همه چی یهو عوض شد
    جوری شده بودم که اگه می دیدم یه نفر عزیزش مرده و داره زجه می زنه، با خودم می گفتم طوری نیست عادت می کنه زندگی همینه دیگه
    البته الان دیگه از اون حسای وحشتناک دور شدم، ولی نظراتم عوض شده
    دیگه خیلی به نظرات و حرفایی که خانوادم می زنن اعتقادی ندارم، فک می کنم هرکس عاشقه گناهکاره، حس چندانی به مردا ندارم
    از احساساتی شدن خیلی می ترسم
    دیگه می ترسم حرفامو با خانوادم در میون بذارم، البته اون موقعم خیلی نمی ذاشتم چون کلا تا اونجایی که یادمه نوع پدر و مادرم جوری بوده که با خیلی چیزا مخالفت می کردن بدون اینکه دلیلش رو بهم بگن، و وقتیم می پرسیدم می گفتن بزرگ شی خودت می فهمی، بعضیاش فهمیدم ولی بعضیاشم هیچ وقت نفهمیدم
    هنوزم اگه بخاطر چیزی تو خودم باشم خواهرم میگه چیه باز عاشق شدی؟
    خیلی از این حرف ناراحت میشم. خدا رو شکر می کنم که نذاشتم کسی از رابطه خبردار بشه وگرنه لابد هرجاییم می خواستم برم می گفتن با کسی قرار داری؟!
    من الان خودم به این نتیجه رسیدم که ما بدرد هم نمی خوریم، یعنی بیشتر بخاطر نوع خانواده هامون، خودش پسر خوبیه ولی شاید چیزی که بیشتر ماروکنار هم قرار داده بود دوست داشتن بی حد و مرز بود تا تفاهم و تناسب




    ادامه دارد ...

  9. صلوات ها 12


  10. #5

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,523
    حضور
    174 روز 19 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58300



    ادامه از پست قبلی:




    من شکر خدا تونستم با این مسئله کنار بیام یعنی چاره ی دیگه ای نداشتم و با این واقعیت کنار اومدم که ما دیگه بهم نمی رسیم و مهرشم از دلم بیرون کردم البته هنوز خیلی نگرانشم، برا همین اگرم خواستگار مناسبی بیاد حتما ازدواج می کنم
    ولی ایشون نمی تونه، من سعی کردم از طریق دوستم کمکش کنم مثلا سخنرانی ازدواج موفق دکتر فرهنگ رو دادم که گوش بده ولی قبول نکرده
    می خواستم به دوستم بگم بهش بگه، حتی اگه زمان برگرده این منم که دیگه باهات ازدواج نمی کنم ولی ترسیدم فک کنه چند سال باهاش بازی کردم
    هرچند کسی که چندسال بهترین موقعیتاش رو از دست داد من بودم، ایشون با سن کمش هم درسش رو خوند هم کار خوب پیدا کرد و از هم سناش خیلی جلو افتاد، ولی الان اگه بخواد اینجوری ادامه بده خیلی نگران آیندشم
    خیلی عذاب وجدان دارم
    می ترسم خدا توبه من رو نبخشه، حس می کنم مثل آدماییم که قتل کرده، دیگه گناهم قابل جبران نیست که بخواد ببخشدم
    بعضی وقتام از این می ترسم که نکنه باباش چیزی بفهمه و بیاد آبروریزی کنه
    کاش از اول می تونستم بهش نه بگم، من هرگز فک نمی کردم اوضاع اینجوری بشه، تمام تصورات و تفکراتم اشتباه از آب دراومد، البته شاید اگه موقعیت خانوادگی اون فرق می کرد همه چیز خیلیم خوب پیش می رفت نمی دونم!
    ولی حالا من نمی دونم باید چیکار کنم که حالش خوب بشه، چیکار کنم که مهرم از دلش بره
    خیلی داره عذاب میکشه نمی خواد قبول کنه هیچیو
    ما همه رمزامون اسم همدیگه و یه مشخصه ای از هم بود، من بعد جدایی دیگه تحمل این رو نداشتم که هرروز بخوام اسم اون رو وارد کنم برا همین یا برنامه هامو حذف کردم یا رمزمو عوض کردم، ولی اون هنوز عوض نکرده
    من نمی دونم باید چیکار کنم
    خیلی خودم رو گناهکار می دونم، دلم آرامش نداره، اون می دونه که دیگه نمی تونیم بهم برسیم ولی پس چرا حالش خوب نمیشه؟
    من چه کاری باید براش انجام بدم؟
    چیکار کنم خوب بشه؟
    می دونم که بدترین کار اینکه بخوام مستقیم کمکش کنم، ولی غیرمستقیم باید چیکار کنم؟
    یعنی خدا ممکنه منو ببخشه؟
    تا کی حالش اینجوری می مونه؟ نکنه من همه زندگیش رو خراب کرده باشمL
    توروخدا بگید چیکار کنم؟






    با تشکر

    در پناه قرآن و عترت پیروز و موفق باشید




  11. صلوات ها 12


  12. #6

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,523
    حضور
    174 روز 19 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58300



    با نام و یاد دوست





    چیکار کنم مهرم از دلش بره؟ (همسرگزينی اينترنتی و ... )








    کارشناس بحث: استاد حامی


  13. صلوات ها 6


  14. #7

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    212 روز 23 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    سلام بر شما
    تشكر مي كنم از حسن اعتمادتون
    قبل از بيان پاسخ به سؤال اصلي به چند نكته مهم توجه كنيد:
    مسن تر بودن دختر
    اصل اين نوع ازدواج ها به دلايلي از اهميت خاصي برخوردار است.
    شما دو سال از پسر بزرگتر هستيد و اين نوع ازدواج ها كه دختر بزرگتر باشد در اجتماع متعارف و متداولي نيست؛ مي توان آن تشبيه كرد به شنا در مسير خلاف جهت آب. ايشان به شما گفته اند كه ان قدر شما را دوست دارم كه اين امر برايم اهميتي ندارد ولي بايد بگويم كه متأسفانه در دوران نامزدي و آشنايي قبل از ازدواج ها بايد كمي از تورم اظهار نظرها به دليل هيجانات كم كنيم. كمتر ازدواجي را مي شنويد كه در ايام ارتباط دوران نامزدي با هم رابطه قلبي صميمانه يا احساسي نداشته باشند. ولي بعد از ازدواج كه چشم ها باز تر مي شود، انتظارات شروع مي شود و مقايسه همسر با همسران ديگر در كار است بهانه ها شروع مي شود.
    البته قصدم اين نيست كه به طور كلي نفي كنم و بگويم هيچ ازدواج سراغ ندارم كه خانم سنش بيشتر باشد و موفق باشند. ولي چون نوعا مشكلات اين ازدواج ها بيشتر است بنابراين بايد با حساسيت وارد شد و حتما زير نظر مشاور ازدواج با تجربه بود. نداشتن ثبات هيجاني، دهان بين بودن، دم دمي مزاج بودن، اهل مقايسه بودن، دخالت خانواده ها و والدين و...مي تواند سبب ايجاد مشكل و انهدام پيوند اين ازدواج ها شود.

    تذكر روان شناختي:
    برخي از مردان تمايل دارند كه همسرشان بزرگتر و باتجربه تر باشد و همسرانشان در ابتدا احساس خوبي از اين امر دارند ولي به تدريج كه وارد زندگي مي شوند خانم از امر احساس خوبي نخواهد داشت چون زن از نظر روان شناختي تمايل به داشتن تكيه گاه و نازكش داشتن دارد و اين با روحيه او همخواني ندارد. مرداني كه تن به اين ازدواج مي دهند در واقع افرادي هستند كه از اضطراب جدايي از منبع عشق يعني مادر دارند و همسرشان را در جايگاه مادر خود خود مي بينند يعني از همسر انتظار نقش مادري دارند نه همسري.

    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  15. صلوات ها 14


  16. #8

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    212 روز 23 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    تحقيق قبل از گزينش
    در توضيحاتي كه برايم به طور خصوصي فرستاده بوديد فرموده بوديد كه در دنياي بيروني خيلي كم همديگر را ديده ايد و اساس ارتباط شما در دنياي مجازي است. تجربه حاكي از اين است كه در دنياي مجازي ما به دليل اين كه ارتباط كلامي و غيركلامي مان بسيار محدود مي شود قوه خيال ما جولان زيادي خواهد داشت يعني غالبا چيزي را كه مي خواهيم مي بينيم و مي يابيم نه چيزي كه واقعا موجود است و قبل از شناخت كافي، احساس و هيجان در رابطه قوي مي شود. وقتي هيجان قوي شد قدرت تشخيص و شناخت كاهش پيدا مي كند. به همين دليل است كه ازدواج هاي اينترنتي از موفقيت كمتري برخوردار هستند.
    براي گزينش همسر نياز به تحقيق جامع داريم نه تحقيق يك بعدي آن هم ناقص. تحقيق يك بعدي( ارتباط با پسر منبع شناخت باشد) در دنياي واقعي ناقص است و اين تحقيق در دنياي مجازي انقص ( ناقص تر ) است. تحقيق جامع شامل: گفتگوي دختر و پسر، گفتگوي با خانواده ها، گفتگو با داماد و عروس خانواده، گفتگو با آشناياني كه معرف هستند و او را تأييد مي كنند و خودشان مقبول و معتبرند در بين مردم، تحقيق از همسايگان، همكلاسي ها، همكاران و دوستان، توجه به وضع ظاهري و رفتاري و...
    تحقيق زحمت دارد ولي هر كه طاووس خواهد جور هندوستان كشد
    و نابرده رنج گنچ ميسر نمي شود

    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  17. صلوات ها 13


  18. #9

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    212 روز 23 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    خانواده ها
    از قديم گفته اند اول چاه را بكن بعد منار را بدزد.
    دختران و پسران مانند شاخه هاي يك دختر هستند كه متصل به تنه و ريشه خانواده اند. يعني اگر چه مي خواهند زندگي مستقلي را تشكيل بدهند ولي دخالت ها و نارضايتي هاي خانواده مي تواند فلج كننده باشد و زندگي را تلخ كند و چون ادامه دارد است افرادي زياد توان تحمل اين تلخي هاي مستمر را ندارند و مشاجره از بيرون خانواده به درون يعني زن و شوهر كشيده مي شود.
    يك داماد كه غرور دارد نمي تواند گوشه كنايه هاي خانواده همسرش را بشنود و ممكن است مقابله به مثل كند و يا ارتباطش را قطع كند و يا حتي مانع رفت و آمد انها و ارتباط همسرش با خانواده اش شود.

    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  19. صلوات ها 13


  20. #10

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۸۸
    نوشته
    20,860
    حضور
    212 روز 23 ساعت 49 دقیقه
    دریافت
    245
    آپلود
    8
    گالری
    585
    صلوات
    151469



    مهر كندن
    اگر خانواده ها راضي بودند مي شود تحقيقات را شروع كرد و در اين رابطه ها كه دختر و پسر ارتباطشان از قبل بوده و احتمال وابستگي زياد است و گزينش ها احتمالا براساس شور بودند نه بينش و شعور. بايد از مشاوره ازدواج و نظر افراد باتجربه فاميل مدد گرفت.
    ولي در اينجا چون خانواده ها موافقت نمي كنند عاقلانه اين است كه رابطه كات شود.

    وابستگي و عشق
    وابستگي و عشق اقسامي دارد:
    عشق هنجار
    عشق مرضي(بيمارگونه و ناهنجار)

    اقسام عشق مرضي
    وابستگي شديد دختر به پسر
    وابستگي شديد پسر به دختر
    وابستگي شديد هر دو به هم

    از نظر روان شناسي انساني سالم و هنجار است كه مديريت هيجاني داشته باشد و از قدرت خودكنترلي بالايي برخوردار باشد. مادري كه نمي تواند دوري فرزند سرباز يا دانشجويش را تحمل كند و بي قراري و گريه زياد نامتعارف مي كند از نظر رواني از سلامت بالايي برخوردار نيست و اين فرد وابستگي و اضطراب خودش را در سبك تربيتي نادرست به فرزندش نيز منتقل مي كند.
    پسر يا دختري كه عاشق مي شوند و نمي توانند خود را مهار كنند و گريه مي كنند، در غياب هم بي قراراند، احساس حسادت نسبت به ارتباط معشوق يا معشوقه خود با ديگري دارند و پيوسته تماس مي گيرند و ...حال و روز خوبي ندارند و متأسفانه خود و ديگران تصور مي كنند اين حالات ناب است. برخي هم نادانسته غبطه انها را مي خوردند و تمجيد از اين وابستگي مي كنند.
    بدترين حالت وابستگي، وابستگي دوجانبه و دو سويه است.
    ولي در اين ارتباط كه شما قدرت تشخيص و سنجش و خودكنترلي تان بالاتر از پسر است مديريت اين رابطه به عهده شما است.
    طوري رفتار نكنيد كه او وابسته شود. نخواهيد برايش تبين كنيد و توضيح زياد بدهيد چون او اساسا كاري به سخنان شما ندارد اصل اين ارتباط را دوست دارد و ممكن است قول هايي سطحي بدهد تا دل شما را به دست آورد ولي عملا ته ته اين ارتباط با شما بودن برايش مهم است.
    با شما بودن از نظر تحليل رواني به معناي مهم بودن شما به شخصه نيست، شما از اين جهت براي او مهم هستيد چون در كنار شما آرامش مي يابد يعني اگر فردا احساس كند ديگري بيشتر مي تواند او را آرام تر كند سراغ بعدي مي رود چون گفتيم كه اين عاشقان خودكنترلي و ثبات هيجاني ندارند زود دل مي بندند و به همان زود هم مي توانند در شرايطس دل بكنند.

    تشويق به درمان
    بهترين كاري كه مي توانيد بكنيد اين است كه اگر قدرت تشخيص دارد كه برايش تبين كنيد چرا اين ازدواج به صلاحتان نيست برايش توضيح دهيد اگر نه به بهانه هاي مختلف ارتباط را قطع كنيد. او را معلق نگذاريد چون ممكن است شما راحت سراغ زندگي خود برويد ولي او سال ها به شما فكر كنيد.
    اگر زياد بي قراي مي كند و ناآرام است و گريه مي كند و يا تهديد به خودكشي مي كند بدون اين كه بگوييد بيمار است تشويقش كنيد تا با كمك از روان پزشك به آرامش دست يابد. هرچه آرامش بيشتر شود هيجان فرو مي نشيند و دربرابر شناخت قوي تر مي شود. نيز مي توانيد از واسطه ها براي كمك به حال او مدد بگيريد.

    تكنيك هاي معنوي
    از فاكتورهاي معنوي مانند دعا،صدقه، توسل به ائمه، توكل به خداوند رحمان، نذر كمك بگيريد دقت داشته باشيد خداوند در قران مي فرمايد از نماز (اول وقت با حضور قلب) و صبر در مشكلات كمك بگيريد بنابراين سخن خدا را به عنوان كليد طلايي حل مشكل در نظر بگيريد.
    نيز دقت كنيد در نماز هر روز مي گوييم اياك نعبد و اياك نستعين........از خداوند از صميم قلب بخواهيد كه كمك تان كند.

    پاسخ آيت الله بهجت

    س 23 ـ چندى است كه اسير محبّت به شخصى شده ام و عنان از كفم ربوده شده، چه كنم؟
    آيت الله بهجت:
    عاقل، به اكمل و اجمل و انفع و ادوم، محبّت پيدا مى كند و ترجيح مى دهد محبّت او را بر محبّت غير؛ با اينكه محبتِ اكمل، دافع شرور و بليّات است، به خلاف محبّتِ غير.[1]


    اكمل: كامل ترين
    اجمل: زيباترين
    انفع: نافع ترين
    ادوم: با دوام ترين
    دافع: دفع و برطرف كننده
    منبع به سوي محبوب، سؤال 23

    گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
    گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است

  21. صلوات ها 12


صفحه 1 از 5 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 2

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود