صفحه 1 از 9 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: نا امیدی از ازدواج، خوشحالی از غم دیگران !

  1. #1

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,554
    حضور
    175 روز 11 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58344

    نا امیدی از ازدواج، خوشحالی از غم دیگران !




    با نام و یاد دوست


    سلام

    یکی از کاربران سایت سوالی داشتند که مایل نبودند با آیدی خودشون مطرح شود

    لذا با توجه به اهمیت موضوع، سوال ایشان با حفظ امانت جهت پاسخگویی توسط کارشناس محترم سایت در این تاپیک درج می شود:



    سلام.
    من قبلا این پستو نوشته بودم: ازدواج و رسیدن به آرامش، ازدواج نکردن و تنهایی و نا امیدی


    حال روحیم اصلا خوب نیست. راستش اینطوری نبوده که من به محض برخوردن به مشکل، خدا رو فراموش کنم یا بهش بی اعتقاد بشم. تو زندگیم سختی
    زیاد کشیدم. ولی همیشه شکرگزار بودم. این سختی، تو جنبه های مختلف زندگیم بوده ولی همیشه توکلم به خدا بوده. هیچوقت ناشکری نکردم. همیشه
    گفتم خدایا راضیم به رضای تو. هرچی خودت صلاح بدونی.
    تو این سختی ها صبر خیلی زیادی پیدا کردم. یعنی تو مشکلات طاقتم زیاده. و اینکه من کلا آدمِ مثبت نگری بودم. کلا تو همه چیز، جنبه ی مثبتشو می دیدم.
    از کوچک ترین مسائلی که برام پیش میاد، بزرگ ترین درس ها رو میگیرم. یعنی تو هر اتفاقی، به دنبال یاد گرفتن یه چیز جدیدم.
    اما الان به حال و روزی افتادم که صبرم جوابگو نیست. منی که انقدر طاقتم زیاد بود، الان دیگه کم آوردم.
    هیچ تکیه گاه و حامی ای ندارم. تنهای تنهام. خانواده هم که کلا پشتمو خالی کردن. در حدی که واقعا تو هیچی نمیتونم رو کمک شون حساب کنم. تو هیچی.
    حتی برای یه درد دل ساده. درموردشون توضیح بیشتری نمیدم. چون واقعا حرف زدن درباره ی اونا، خاطرات بدی که ازشون دارمو به یادم میاره و شدیدا داغونم میکنه.


    خیلی وقته که دارم بدون هیچ امیدی زندگی میکنم. البته زندگانی که نه، بهتره بگم زنده مانی...
    یه وقتایی با خودم میگم: یادته چه دید مثبتی به زندگی داشتی؟ به آدما، به همه چیز ...
    همه بهم میگفتن خوش بحالت که میتونی همه چی رو اینقدر قشنگ ببینی.
    الان از اون آدم سابق، چیزی برام نمونده.

    الان یه مشکل جدیدی پیدا کردم و اونم اینه که وقتی می بینم یا میشنوم یکی مشکلی براش پیش اومده ( با کمال تاسف اینو میگم ) برای مشکلش خوشحال
    میشم! البته اصلا به روی خودم نمیارم. حتی شده خودم خیلی هم به اون آدم کمک کردم. ولی ته دلم خوشحال میشم که یکی دیگه هم تو زندگیش مشکل داره.
    حالا اگر اون شخص، یه آدم راحت طلب یا مثلا خوشگذرونی باشه، در اصطلاح میگن مُرفّهینِ بی درد، اونوقت دیگه خوشحالیم چندین برابر میشه.
    خیلی ناراحتم از این وضعیت. باور کنین همیشه برای همه دعا میکنم. ولی نمیدونم چرا اینطوری شدم. بدم میاد از خودم. چرا من باید واسه مشکل دیگران خوشحال بشم؟ چرا آخه اینطوری شدم؟

    وقتی یه زن و شوهر جوون رو تو خیابون می بینم که دستشون رو دادن به هم، یه حس تنفر خاصی بهشون پیدا میکنم. با اینکه نمی شناسم شون، ولی همون
    لحظه با دیدن اون صحنه ازشون متنفر میشم. حتی جالب اینه که مثلا اون خانوم، کاملا محجبه و حتی چادری بوده، یعنی واقعا اون زن و شوهر خیلی متین و
    باشخصیت بودن. ولی با این وجود بدم اومده ازشون. نمیدونم دیگه چیکار کنم.
    میدونین بعضیا هستن با اینکه تو زندگی شون بدترین مشکل ها رو دارن، ولی حداقل تنها نیستن. بالاخره یه نفر تو زندگی شون هست که بهش دلداری بده، امید
    بده، پشتش باشه. بدونه که تو این دنیا تنها نیست. حالا این آدم میخواد پدر و مادر باشه، خواهر و برادر باشه، دوست باشه یا هرکسی. اما من هیچکسو ندارم.

    من هیچوقت هیچی رو به زور از خدا نخواستم. هیچوقتم نخواهم خواست. ولی دیگه به بن بست خوردم.
    میدونم که زندگی فقط ازدواج نیست. اما برای من تبدیل شده به همه چیز. انجام کارهای دیگه هم نتونسته هیچ کمکی بهم بکنه. من انگیزه مو برای زندگی از دست
    دادم و هیچی این انگیزه رو نمیتونه بهم برگردونه، جز اینکه یه مــرد وارد زندگیم بشه. الان در حال حاضر انگیزه و توان دنبال کردن هیچ کاری رو ندارم. چون واقعا حال
    روحیم خرابه. هدف های دیگه هم دارم تو زندگیم. ولی حتی انجام اونا هم نتونست بهم کمکی بکنه. چون قبلا امتحان کردم.
    دوستان بازم ازتون خواهش میکنم از کلیشه ها استفاده نکنین. تو رو خدا ببخشید که هر دفعه اینو تکرار میکنم. باور کنین ظرفیت شنیدن حرف های کلیشه ای رو
    ندارم. از یه طرف حالم خرابه. از یه طرفم وقتی این نوع حرفا رو میشنوم واقعا داغون میشم.

    از تک تک دوستانی که تو تاپیک قبلی نظراتشون رو نوشته بودن و برام وقت گذاشته بودن کمال تشکر رو دارم. واقعا از همه تون ممنونــم.




    با تشکر

    در پناه قرآن و عترت پیروز و موفق باشید






  2. صلوات ها 8


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,554
    حضور
    175 روز 11 ساعت 34 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58344



    با نام و یاد دوست






    نا امیدی از ازدواج، خوشحالی از غم دیگران !







    کارشناس بحث: استاد امیدوار


  5. صلوات ها 6


  6. #3

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,353
    حضور
    30 روز 9 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    16
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    12339



    نقل قول نوشته اصلی توسط طاهر نمایش پست ها
    سلام.
    من قبلا این پستو نوشته بودم: ازدواج و رسیدن به آرامش، ازدواج نکردن و تنهایی و نا امیدی

    حال روحیم اصلا خوب نیست. راستش اینطوری نبوده که من به محض برخوردن به مشکل، خدا رو فراموش کنم یا بهش بی اعتقاد بشم. تو زندگیم سختی
    زیاد کشیدم. ولی همیشه شکرگزار بودم. این سختی، تو جنبه های مختلف زندگیم بوده ولی همیشه توکلم به خدا بوده. هیچوقت ناشکری نکردم. همیشه
    گفتم خدایا راضیم به رضای تو. هرچی خودت صلاح بدونی.
    تو این سختی ها صبر خیلی زیادی پیدا کردم. یعنی تو مشکلات طاقتم زیاده. و اینکه من کلا آدمِ مثبت نگری بودم. کلا تو همه چیز، جنبه ی مثبتشو می دیدم.
    از کوچک ترین مسائلی که برام پیش میاد، بزرگ ترین درس ها رو میگیرم. یعنی تو هر اتفاقی، به دنبال یاد گرفتن یه چیز جدیدم.
    اما الان به حال و روزی افتادم که صبرم جوابگو نیست. منی که انقدر طاقتم زیاد بود، الان دیگه کم آوردم.
    هیچ تکیه گاه و حامی ای ندارم. تنهای تنهام. خانواده هم که کلا پشتمو خالی کردن. در حدی که واقعا تو هیچی نمیتونم رو کمک شون حساب کنم. تو هیچی.
    حتی برای یه درد دل ساده. درموردشون توضیح بیشتری نمیدم. چون واقعا حرف زدن درباره ی اونا، خاطرات بدی که ازشون دارمو به یادم میاره و شدیدا داغونم میکنه.

    خیلی وقته که دارم بدون هیچ امیدی زندگی میکنم. البته زندگانی که نه، بهتره بگم زنده مانی...
    یه وقتایی با خودم میگم: یادته چه دید مثبتی به زندگی داشتی؟ به آدما، به همه چیز ...
    همه بهم میگفتن خوش بحالت که میتونی همه چی رو اینقدر قشنگ ببینی.
    الان از اون آدم سابق، چیزی برام نمونده.

    الان یه مشکل جدیدی پیدا کردم و اونم اینه که وقتی می بینم یا میشنوم یکی مشکلی براش پیش اومده ( با کمال تاسف اینو میگم ) برای مشکلش خوشحال
    میشم! البته اصلا به روی خودم نمیارم. حتی شده خودم خیلی هم به اون آدم کمک کردم. ولی ته دلم خوشحال میشم که یکی دیگه هم تو زندگیش مشکل داره.
    حالا اگر اون شخص، یه آدم راحت طلب یا مثلا خوشگذرونی باشه، در اصطلاح میگن مُرفّهینِ بی درد، اونوقت دیگه خوشحالیم چندین برابر میشه.
    خیلی ناراحتم از این وضعیت. باور کنین همیشه برای همه دعا میکنم. ولی نمیدونم چرا اینطوری شدم. بدم میاد از خودم. چرا من باید واسه مشکل دیگران خوشحال بشم؟ چرا آخه اینطوری شدم؟

    وقتی یه زن و شوهر جوون رو تو خیابون می بینم که دستشون رو دادن به هم، یه حس تنفر خاصی بهشون پیدا میکنم. با اینکه نمی شناسم شون، ولی همون
    لحظه با دیدن اون صحنه ازشون متنفر میشم. حتی جالب اینه که مثلا اون خانوم، کاملا محجبه و حتی چادری بوده، یعنی واقعا اون زن و شوهر خیلی متین و
    باشخصیت بودن. ولی با این وجود بدم اومده ازشون. نمیدونم دیگه چیکار کنم.
    میدونین بعضیا هستن با اینکه تو زندگی شون بدترین مشکل ها رو دارن، ولی حداقل تنها نیستن. بالاخره یه نفر تو زندگی شون هست که بهش دلداری بده، امید
    بده، پشتش باشه. بدونه که تو این دنیا تنها نیست. حالا این آدم میخواد پدر و مادر باشه، خواهر و برادر باشه، دوست باشه یا هرکسی. اما من هیچکسو ندارم.

    من هیچوقت هیچی رو به زور از خدا نخواستم. هیچوقتم نخواهم خواست. ولی دیگه به بن بست خوردم.
    میدونم که زندگی فقط ازدواج نیست. اما برای من تبدیل شده به همه چیز. انجام کارهای دیگه هم نتونسته هیچ کمکی بهم بکنه. من انگیزه مو برای زندگی از دست
    دادم و هیچی این انگیزه رو نمیتونه بهم برگردونه، جز اینکه یه مــرد وارد زندگیم بشه. الان در حال حاضر انگیزه و توان دنبال کردن هیچ کاری رو ندارم. چون واقعا حال
    روحیم خرابه. هدف های دیگه هم دارم تو زندگیم. ولی حتی انجام اونا هم نتونست بهم کمکی بکنه. چون قبلا امتحان کردم.
    دوستان بازم ازتون خواهش میکنم از کلیشه ها استفاده نکنین. تو رو خدا ببخشید که هر دفعه اینو تکرار میکنم. باور کنین ظرفیت شنیدن حرف های کلیشه ای رو
    ندارم. از یه طرف حالم خرابه. از یه طرفم وقتی این نوع حرفا رو میشنوم واقعا داغون میشم.

    از تک تک دوستانی که تو تاپیک قبلی نظراتشون رو نوشته بودن و برام وقت گذاشته بودن کمال تشکر رو دارم. واقعا از همه تون ممنونــم.
    بسمه تعالی
    با عرض سلام و تحیت محضر جنابعالی
    بخاطر شرایطی که با آن مواجه هستید متاسفم در عین حال لازم است جهت بررسی دقیقتر ابعاد مسئله و وضعیت روانی، به صورت حضوری و در مرحله بعد به صورت تلفنی با یک روانشناس منعهد مشورت کنید.

    در عین حال بنده فکر می کنم در کنار ناملایمات و ناکامیهای غیر قابل انکاری که منجر به تلخ کامی و ایجاد هزینه برای شما شده است، نوع نگاه و تفکرتان نیز سهم عمده ای در وضعیت موجود شما دارد! زاویه نگاه شما باعث گردیده تا با چند مسئله و معضل مواجه شوید؛
    _ به هم خوردن اولویتها و فراموشی اهداف.
    _ متمایز دانستن خود از دیگران
    _ ادراک انتخابی: ناخودآگاه به یافتن و توجه کردن به موضوعات منفی سوق پیدا کرده اید.
    _ احساس ناکامی: تجربه ناکامی تجربه ای فراگیر، طبیعی و واقعی است و برای همگان اتفاق می افتد اما احساس ناکامی امری ذهنی و غیر واقعی است و به سطح توقعات فرد برمی گردد.
    و...

    بر این مبنا پیشنهاد می شود با اتکاء به خدای بزرگ و اعتماد به توانائیهای فردی خود، فکر یا افکار تحریف شده خود را بشناسید و آن را به چالش بکشید.
    شاید یکی از افکار تحریف شده شما این موارد باشد:
    " من فرد بدبختی هستم! "
    " من فرد بدشانسی هستم "
    " همیشه باید شاد باشم "
    " هیچ کار خطایی نباید از من سر بزند"
    " همه باید من را دوست داشته باشند"
    " نباید هیچکس از دست من ناراحت شود"
    و...

    همانطور که گفته شد راه مقابله با این افکار که حال هر فردی را خراب می کنند، این است که آنها را به چالش بکشید. طریقه به چالش کشاندن این افکار این است که به نشانه ها و شواهدی تکیه کنید که بر خلاف این افکار هستند. این نشانه ها را استخراج کنید، بنویسید و مرور کنید.

    در ادامه لازم است توجه کنید که از بیان موضوعاتی که باعث آزارتان شده خودداری نکنید و به بهانه خراب شدن حالتان، آنها را سانسور نکنید. هر چقدر از بیان احساسات و خاطرات فرار کنید حال شما خرابتر خواهد شد.
    پیشنهاد بعدی بنده این است که فعلا نگران قضاوت منفی خود نسبت به دیگران و شادمانی از مشکلات آنها نباشید، این موضوع ممکن است ناشی از افسردگی باشد که انشائ الله با برطرف شدن ان، این ویژگی هم برطرف خواهد شد.

    در پناه خدای متعال موفق باشید
    نا امیدی از ازدواج، خوشحالی از غم دیگران !
    مقام معظم رهبری:
    ✔ باید كاری كنیم كه فرزندان،حتما دست مادر را ببوسند . . .
    . . . اسلام به دنبال این است.
    .
    .
    .
    مرحوم حاج اسماعیل دولابی:
    مادرت را ببوس،
    پایش را ببوس تا به گریه بیفتد، خودت هم به گریه می افتی،
    آن وقت کارت روی غلتک می افتد و همه درهایی که به روی خود بسته ای، خدا باز می کند.
    این که فرمود بهشت زیر پای مادر است یعنی تواضع کن.

  7. صلوات ها 7


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    علاقه
    الکترونیک . کامپیوتر . طراحی صنعتی
    نوشته
    433
    حضور
    16 روز 16 ساعت 54 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    7
    صلوات
    1262



    آیا من با دیگران متفاوتم؟ چرا ؟؟؟

    شاید این پست هم بدردت بخوره ....

    آیا من با دیگران متفاوتم؟ چرا ؟؟؟


    پر و بال عشق آنقدر توانمند نیست که بتوان در دره خودسوزی پرید و به باز شدن و اوج گرفتن دوباره اطمینان داشت .

  9. صلوات ها 4


  10. #5

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    57
    حضور
    3 روز 7 ساعت نامشخص
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    233



    سلام...
    نگران نباشید، خیلیها وقتی با آماج مشکلات مواجه میشن و هیچ کاریشون پیش نمیره، و نتیجه میگیرن که زندگیشون یعنی بدبختی در حالی که بقیه (همون مرفهان بی درد) دارن پشت سر هم به اهدافشون میرسن (با زحمت یا بی زحمت) و خیلی خوش به حالشونه، در نهایت به اینجا هم میرسن که با دیدن مشکل دیگری، یکم خیالشون آسوده تر میشه. نه اینکه خوشحال بشن به معنای واقعی، ولی به نحوی بدبختی خودشون رو به نحوی با این مسائل توجیه میکنن. من اینجوریم الان...خوشحال نمیشم ولی (البته مسائل کوچک نه بزرگ، اگه خدای نکرده مشکل حادی نباشه، که اون موقع کارم به گریه و زاری هم میکشه براشون) ناراحت هم نمیشم...چرا؟ چون حداقل اینجوری به خودم ثابت میکنم که ببین بدبختیها فقط مال تو نیست!!! راه درستی نیست ولی خوب ذهن یک شخص افسرده به دنبال چنین راههای فراری هم میگرده! (منظورم شما نیست)

    دوستم کاملا درکتون میکنم، منم همین موضوع خیلی روم تاثیر گذاشته، با وجود اینکه چندتا مشکل دیگه و هدف بزرگ دیگه هم دارم، ولی لامصب این ذهن وقتی کلید میکنه رو یه چیزی دیگه ول نمیکنه!!! حالا جالبه که من اصلا فکر نمیکنم با ازدواج مشکلم حل بشه! و کلا هر گونه اقدامی و تلاشی و دعایی رو در این مورد گذاشتم کنار. ولی باز مغزم ارور میده! نمی دونم شاید هم به خاطر مسائل دیگه ای هست.... مثل ترس از تنهایی.

    نمی تونم راه حلی بدم، چون خودم هم گیرشم... فقط خواستم بدونی تنها نیستی و این مشکل شما (ناراحت نشدن از ناراحتی دیگران) هم چندان غیرعادی نیست.

    ولی انصافا دوستم خیلی زود ناامید و بی تاب شدیها!!! 24 سال که سنی نیست (میدونم نیازهای عاطفی و اینجور چیزا)!!! ولی عزیز از من میشنوی آرامش خودت رو حفظ کن، چون تو شرایط بی حالی و بی تابی انسان ممکنه نسبت به شرایط محیط و اطرافش چندان هوشیار نباشه و موقعیتهای ناب زندگیش رو از دست بده... از من گذشته دیگه ولی همین بی تابی و بی انگیزگی باعث شد خودم رو بدبخت کنم (نه فقط بحث ازدواج) و چندتا از بهترین بهترین موقعیتهای زندگیم رو که شاید دیگه هیچ وقت نتونم بدست بیارمشون، رو از دست بدم و الان باور کن پشیمانی از این سهل انگاری ها و بی تابیهام خیلی خیلی خیلی بیشتر از تمنای قلبیم برای به بدست آوردن حاجتهام هست (الان کل افسردگی من به خاطر این احساس پشیمانی ای هست نه خود مشکلات). خدا هم که قربون اون بخشندگیش برم این همه بگو استغفرالله، اشتباه کردم، حالم خیلی بد بود، به هیچ عنوان اون موقع شرایط خوبی نداشتم، کیه گوش کنه!!! الان فکر گذشته که به سرم میزنه و میبینم خیلی از بدبختیهای چندین سالم و شاید هم آیندم به خاطر اون بی تابیها و اشتباههاست (نه عمدی)، در دم میخوام خودم رو بکشم.

    امیدوارم مشکلتون حل شه
    ویرایش توسط Seda : ۱۳۹۳/۰۹/۱۰ در ساعت ۲۱:۳۴

  11. صلوات ها 7


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    علاقه
    الکترونیک . کامپیوتر . طراحی صنعتی
    نوشته
    433
    حضور
    16 روز 16 ساعت 54 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    7
    صلوات
    1262



    این مسائل بیشتر به خاطره این هستش که عشق در درون زندگیتون نیست ...
    باید سعی کنین تند تر عاشق بشین ...
    کسی که عشق رو تجربه کنه ... و عاشقانه زندگی کنه ... هر روزش بهتر و زیباتر از دیروز میشه ...
    اگر عشق نشد ...
    دنبال هنر برو ...
    مثلا نقاشی ...
    مثلا موسیقی ...
    مثلا داستان نویسی ...
    مثلا عکاسی ...

    به خصوص نقاشی ...
    این زندگی اینقدر هممون رو درگیر کرده که هممون عشق رو فراموش کردیم ... هنر رو فراموش کردیم ...

    مساله دوم هم به نظرم این هست که یک دوست خیلی خیلی صمیمی بتونی پیدا کنی ... کسی که بتونی تمام حرفهات رو بهش بزنی ... این دوست هم راحت بدست نمیاد ... واقعا شاید هر آدمی تو زندگیش بتونه دو تا یا سه تا از این مدل دوستها پیدا کنه ...

    روانشناسها یه مثالی دارند با عنوان شیشه عطر ... میگن عشق مثله شیشه عطر میمونه ... آدمهای عادی هر روز مقداری از اون عطر رو به خودشون میزنن و میان بیرون ... ولی اتفاقهایی میوفته که شیشه عطر افراد میشکنه ... قلیان احساسات رو تجربه میکنن .. و بعد دیگه هیچ احساسی ندارند ... نمیتونن عاشق بشن ... نمیتونن دیگران رو دوست داشته باشند ... راهی که براش عنوان میکنن خوندن کتابهای رمان عاشقانه هست ... دیدن فیلم های عاشقانه هست ... دیدن زندگی هایی که در درونشون عشق و هنر موج میزنه ...

    در مورد ازواج ...
    یه ضرب المثل هست که میگه ... ازدواج مثله کفش خریدن میمونه ... آدما وقتی میرن کفش فروشی در ابتدا به دنبال زیباترین کفش هستند ولی زمانیکه از کفش فروشی میان بیرون ... کفش هایی رو در درون دستاشون دارند که باهاش راحت تر هستند ...

    من خودم سنم از ازدواج سنتی گذشته ... و این رو میدونم که نمیتونم با یک ازدواج سنتی به خواسته هام برسم ... به شما هم همین مسیر رو پیشنهاد میکنم ... یک سری خواسته ها رو رویه کاغذ برای خودت بنویس ... خواسته هایی که نمیتونی از هیچ کدومشون گذشت کنی ... و خواسته هایی که برات مزیت محسوب میشن ... بعدش سعی کنی به اون خواسته هات برسی ... و واقعا واقعا واقعا در درون تعاملات خودت باشی ...

    1- خودت باشی ... دقیقا خوده خوده خوده خودت .
    2- خواسته هایه خودت رو مهم بدونی .
    3- جلویه مردم گارد نگیری .
    4- با مردم راحته راحت باشی .

    من یه مدت خیلی وسواسی بودم که وقتی دوستام میان خونم حتما خونم تمیز باشه ... حتما همه چیز سره جاش باشه ... ولی پس از مدتی زندگی هایی رو دیدم که نظرم عوض شد ...

    الان اگر کسی میاد خونم ... لباسام یه طرف افتاده ... رخت خوابم وسط خونه ول هست ... آشپزخونم ظرفها کثیف هستند ...

    و خیلی راحت درب رو باز میکنم و اونم میاد تو ... همین راحتیم باعث شده دوستای زیادی پیدا کنم ... و از تنهایی در بیام ....

    یاد گرفتم تو پارک کسی رو میبنم ... حتی برای بار اول هم که هست ... دعوتش کنم بیاد خونم ... با هم یه صبحونه ای چیزی بخوریم ... یه آهنگی گوش بدیم ... و خودمونی خداحافظی کنیم ...

    همه چیز هم ازدواج نیست ... شاید اگر ازدواج هم بکنی برای این دوران شیک مجردی دلت لک بزنه ...
    پر و بال عشق آنقدر توانمند نیست که بتوان در دره خودسوزی پرید و به باز شدن و اوج گرفتن دوباره اطمینان داشت .

  13. صلوات ها 5


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    1,334
    حضور
    33 روز 6 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    6239



    با اینکه هیچ تضمینی وجود نداره که اگه یه مرد وارد زندگیت شد و ازدواج کردی از این غم و غصه رها بشی

    ولی

    یه خانومایی هستن کارشون معرفی کیس مناسب برای ازدواجه

    من یه بار هفت تیر بودم نمازم داشت قضا میشد رفتم مسجد الجواد فک کنم بود اسمش...که نماز بخونم یه همچین آگهیی رو دیدم



    ولی فکر کنم واقعا راه به درد بخوریه برای بعضی افراد مذهبی که تمایل به ازدواج دارن ولی خب کسی نیس که اینا رو معرفی کنه بهمدیگه


    من خودم اینجور آشنا شدن رو با کسی نمیپسندم
    اما ممکنه شما شرایطتتو سبک سنگین کنی و به نظرت مناسب بیاد


    ایشالا خوشبخت بشی دوستم
    ویرایش توسط Miss Chadoriii : ۱۳۹۳/۰۹/۱۱ در ساعت ۰۷:۰۰
    .
    یا رفیق من لا رفیق له



  15. صلوات ها 5


  16. #8

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۲
    علاقه
    برنامه نویسی ، ایده پردازی ، خلاقیت و نوآوری
    نوشته
    2,400
    حضور
    379 روز 18 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    129
    صلوات
    13885



    در حال رانندگی توی جاده خوابت ببره و یه دفعه بزنی سر یه دست انداز و از خواب بیدار بشی خیلی بهتر از اینه که در حین سقوط در دره از خواب بیدار بشی و مرگ خودت رو تماشا کنی..
    .
    اینکه عده ای بخاطر دید مثبتت تحسینت می کردن و الان دیگه کسی حمایتت نمی کنه چیز عجیبی نیست..
    .
    خیلی خوبه گاهی اوقات آدم یه ضرری بکنه ، یه ضربه مهلکی بخوره ، یه شکست بدی بخوره ، زمین بخوره ، تا بالاخره موضع اطرافیانش مشخص بشه..
    .
    اگر همیشه در حال موفقیت باشی هیچوقت نمی تونی بفهمی کی واسه چی کنارته..
    .
    من خیلی شکست ها و تلخی های زندگیم رو دوست دارم..به هیچ وجه حاضر نیستم برگردم به عقب و تصمیمات اشتباهم رو جبران کنم..
    .
    چون اون موقغ خیلی از تجربیات و شناخت هایی که الان از آدمها دارم رو از دست میدم..
    .
    مطمئنا شما الان به یه دوست واقعی احتیاج داری که ظاهرا چنین دوستی نداری..
    .
    اگر آدم موفقی بودی چی؟ بازم کسی رو نداشتی؟
    .
    به نظرم چیزی که شما باید یاد بگیری خط زدنه..باید یاد بگیری بعضی آدمها رو از زندگیت خط بزنی..اونها هیچ سهمی توی زندگیت ندارند..
    .
    در مورد ازدواج فکر میکنم ذهن شما کلید خوشبختی رو در ازدواج می بینه و فکر میکنم که اگر ازدواج هم بکنید باز هم احساس خوشبختی نخواهید کرد..
    .
    شما اول باید سنگاتو با خودت وا بکنی.. و تکلیف خودت رو روشن کنی..بعد کم کم همه چیز شروع به تغییر میکنه..کم کم و ذره ذره..
    .
    درد بوده ، شکست بوده ، طرد شدن بوده ، تنهایی بوده ، ولی دیگه تمام شده ، دیگه گذشته..از الان باید برای آینده تلاش بکنی..
    .
    نظرات و دیدگاه های اطرافیان بیشتر اوقات نقش تفاله رو داره و به هیچ دردی نمی خوره..چون نگاهشون منطقی نیست و فقط براسا باورهای پوچشون حرف می زنند..
    .
    یک استادی داشتیم بسیار مرد خشک و جدی بود..اصلا نمی شد یک کلمه باهاش حرف زد..
    .
    موقعی که من برای اولین بار باهاش درس گرفتم همه بهم گفتن "این میندازتت سر کلاس باهاش بحث نکنی ها و این فلانه و و ..."
    .
    ولی من اصلا به حرف های اینها گوش نکردم..چون می دونستم باورهاشون غیر منطقی شکل گرفته..
    .
    مثلا یه مدت مشکل خانوادگی داشته و سر کلاس پرخاش می کرده..این رفتارها رو دیدن یه نتیجه کلی گرفتن که این اینجور آدمیه..
    .
    هنوزم که هنوزه کسی باورش نمیشه که چطور این استاد با من روابط بسیار دوستانه و صمیمی داره ولی با بقیه خیلی محکم و جدی و خشک هست..
    .
    می خوام بگم خیلی اوقات ما بیخود و بی دلیل از اراجیف اطرافیان تاثیر می گیریم و زندگی خودمون رو تا مرز نابودی می بریم..
    .
    امیدوارم هرچه سریعتر مشکلاتت حل بشه..

    تولدی دوباره



  17. صلوات ها 5


  18. #9

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,353
    حضور
    30 روز 9 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    16
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    12339



    بسمه تعالی
    با سلام و تحیت

    کاربر محترمی که این موضوع مربوط به ایشان است، در پیغام خصوصی مطالب دیگری را مرقوم داشتند و خواستار درج آنها در تاپیک بودند که بنده نیز با رعایت امانت، این مطالب را تقدیم می کنم؛


    جنای امیدوار ممنوم از پاسخ تون. فقط جوابی که نوشته بودین خیلی کلی و مختصر بود. ممنون میشم اگر بیشتر توضیح بدین.
    اما در رابطه با مواردی که مطرح کرده بودین، همونطوری که تو متن سوال هم نوشته بودم من اصلا آدم بدبینی نیستم. جزو اون افرادی هستم که به همه چیز با دید مثبت نگاه میکنن، تو هر اتفاقی سعی میکنن جنبه ی مثبتشو ببینن. اما شرایطی که برام پیش اومده باعث شده از این ویژگی ای که داشتم دور بشم. من هیچوقت نمیگم:


    نا امیدی از ازدواج، خوشحالی از غم دیگران ! نوشته اصلی توسط اميدوار نا امیدی از ازدواج، خوشحالی از غم دیگران !
    " من فرد بدبختی هستم! "
    " من فرد بدشانسی هستم "
    " همیشه باید شاد باشم "
    " هیچ کار خطایی نباید از من سر بزند"
    " همه باید من را دوست داشته باشند"
    " نباید هیچکس از دست من ناراحت شود"
    و...



    اما آدم وقتی تو شرایط بحران خیلی سخت قرار میگیره، دیگه قدرت مثبت فکر کردنش رو از دست میده. من خودم قبلنا با اینکه شرایط سختی داشتم اما باز هم دید خیلی مثبتی داشتم. اصلا تحت هیچ شرایطی نا امید نمیشدم. حتی تو شرایط سخت. اما الان دیگه کم آوردم. دیگه توانشو ندارم. هیچکس اینو درک نمیکنه که
    یه دختر چه حالی داره وقتی در تمام طول زندگیش از هیچکس محبتی ندیده باشه. منم یه آدم معمولیم. مگه چقدر توان دارم. مگه چند سال میتونم بی محبتی رو تحمل کنم. من حتی نمیدونم اگه یکی محبت کنه، آدم چه احساسی پیدا میکنه. محبتی که از سر دوست داشتن باشه.
    من آدم منفی نگری نیستم. ولی دیگه تحمل این همه کمبود محبت رو ندارم. خیلی سخته که تو دنیا هیچکسی رو نداشته باشی. کسی میتونه اینو درک کنه که خودشم تجربه کرده باشه. وقتی یه برادری رو می بینم که هوای خواهرشو داره (البته من برادر ندارم)، یا پدر و مادری که همیشه کمک حالِ دخترشونن حسودیم میشه. واقعا حسودیم میشه. من اینطوری نبودم. همه ی آدما رو دوست داشتم. اینی که گفتم شعار نیست. واقعا از صمیم قلبم همه رو دوست داشتم. ولی دیگه نمیتونم. دیگه طوری شده که علنا میگم حسودیم میشه.
    یه زمانی میگفتم اینکه از خانواده و اطرافیان محبتی ندیدم مهم نیست. مهم اینه که خدا رو دارم. وقتی خدا هست که دیگه غمی ندارم.
    ولی الان به جایی رسیدم که هرچی خدا رو صدا میزنم اصلا انگار براش وجود خارجی ندارم. من تنها امیدم خدا بود. وقتی اونم تنهام گذاشت، دیگه تحمل هیچ شرایطی رو ندارم. تحمل هیچی رو. بخدا دیگه کم آوردم. جناب امیدوار من الان در شرایطی نیستم که
    به نشانه ها و شواهدی تکیه کنم که بر خلاف این افکاره. نمیتونم. قبلا میتونستم ولی الان نمیتونم.

    نا امیدی از ازدواج، خوشحالی از غم دیگران !
    مقام معظم رهبری:
    ✔ باید كاری كنیم كه فرزندان،حتما دست مادر را ببوسند . . .
    . . . اسلام به دنبال این است.
    .
    .
    .
    مرحوم حاج اسماعیل دولابی:
    مادرت را ببوس،
    پایش را ببوس تا به گریه بیفتد، خودت هم به گریه می افتی،
    آن وقت کارت روی غلتک می افتد و همه درهایی که به روی خود بسته ای، خدا باز می کند.
    این که فرمود بهشت زیر پای مادر است یعنی تواضع کن.

  19. صلوات ها 3


  20. #10

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,353
    حضور
    30 روز 9 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    16
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    12339



    دومین مطلب ایشان نیز تقدیم می شود


    جناب امیدوار لطفا اینم تو تاپیک، پست کنین.

    از دوستانی که لطف کردن و راهنماییم کردن خیلی خیلی ممنونم.
    در جواب نظرات شما دوستان هم چند تا نکته رو خدمتون عرض میکنم:


    نا امیدی از ازدواج، خوشحالی از غم دیگران ! نوشته اصلی توسط Im_Masoud.Freeman نا امیدی از ازدواج، خوشحالی از غم دیگران !
    خیلی خوبه گاهی اوقات آدم یه ضرری بکنه ، یه ضربه مهلکی بخوره ، یه شکست بدی بخوره ، زمین بخوره ، تا بالاخره موضع اطرافیانش مشخص بشه..



    من قبلا دوستان خیلی زیادی داشتم. واقعا هم هر وقت مشکلی براشون پیش میومد، هر کمکی که در حد توانم بود براشون انجام میدادم. اما تو یه دوره شرایطی برام پیش اومد که به کمک شون احتیاج داشتم. ولی اونا حتی یه درد دل ساده رو هم ازم دریغ کردن. همون موقع بود که چهره ی واقعی شونو دیدم. درست از همون موقع بود که ارتباطمو با همه شون کم کردم. از همه شون بدم میاد.
    البته خیلی خوشحالم که این شرایط پیش اومد و من آدمای دور و برمو بهتر شناختم. از همون روز بود که من دیگه با هیچکس صمیمی نشدم. الان با هرکس دوست میشم، این دوستی رو در حد یه بگو بخند و شاید بیرون رفتن ساده نگه میدارم. یعنی با هیچکس حتی درد دل هم نمیکنم. الان دوستای من فقط ظاهرمو می بینن. هیچکس از درونم خبر نداره. هیچکس از زندگیم خبر نداره. یعنی خودم اینطوری خواستم.
    و همونطوری که شما هم گفتین این درسی که من گرفتم برام خیلی ارزش داشت.
    در مورد اینکه نوشته بودین دیگران تحسینم میکردن و الان نمیکنن، و نباید به حرفاشون اهمیت بدم: من منظورم از گفتن اون حرف این بود که بگم یه زمانی دیدم خیلی مثبت بود. وگرنه من از حرفهای دیگران تاثیر نگرفتم.
    میدونین یه وقتایی هست آدم دوست واقعی نداره، اما خانواده شو داره. یا دوست و خانواده ی حمایتگری نداره ولی همسری داره که جای همه نداشته هاش دوسش داره.
    یا نه یکی هیچ کدوم اینارو نداره، ولی خدا رو داره.
    اما من چی؟ من نه دوستی دارم، نه خانواده ای ، نه همسری، و نه خدایی ...
    یه آدمی که هیچکدوم اینارو نداشته باشه چیکار میتونه بکنه؟ خدا خیلی وقته که محلم نمیذاره. من خودم یه زمانی ختم اون مثبت نگرا بودم. هرکی کنارم می نشست دو دقیقه نشده دیدش به مشکلاتش عوض میشد. با حرفایی که بهش میزدم دید مثبتی به زندگی و مشکلاتش پیدا میکرد. ولی الان دیگه نمیتونم.

    من الان تشنه ی محبتم. واقعا این خلاء داره دیوونم میکنه. همه ی توانمو گرفته.
    دوست خوبم
    FTN من زود نا امید و بی تاب نشدم. من 24 ساله که ذره ای محبت ندیدم. مگه یه آدم چقدر میتونه بی محبتی رو تحمل کنه؟ من الان مشکلی برام پیش بیاد نمیتونم با خانوادم در میون بذارم. پشتم خالیه. خانواده که نزدیک ترین کسانم هستن باهام اینطورین. غریبه ها که دیگه جای خود داره.
    من وقتی یه نگرانی برام بوجود میاد دلشوره تمام وجودمو میگیره. چون هیچکسی رو ندارم که کمکم کنه. وقتی یه مشکلی برام پیش میاد اصلا عزا میگیرم.
    دختر باشی، محبت ندیده باشی، پشت و پناه نداشته باشی، حامی نداشته باشی، نتونی با هیچکس حتی درد دل کنی، تنهای تنها باشی، دیگه چی میمونه واسه آدم.

    من دیگه هیچ انگیزه ای تو زندگیم ندارم. هیچ کار متفرقه ای هم نتونست بهم کمک کنه. یعنی اصلا شرایطم طوری نیست که انجام کارهای دیگه بتونه منو از این وضعیت دور کنه.

    دوستان اینکه نوشته بودم ازدواج واسم شده همه چیز و شما نوشتین که معلوم نیست با ازدواجم شرایط فرق کنه یا نه: من نیاز به محبت دارم. نیاز دارم به یکی تکیه کنم و خیلی نیازهای دیگه که تو تاپیک قبلی بهش اشاره کرده بودم. من که نمیخوام برم با یه نامحرم ارتباط برقرار کنم. میخوام از راه درستش که ازدواجه به نیازهام پاسخ بدم. البته ازدواجی که درست باشه، نه با هرکس.


    دوست عزیزم الهه خشم ، تجربه ی من کاملا برعکس شما بود. من دیگه هیچوقت با هیچکس صمیمی نخواهم شد.
    چون تجربه ای که داشتم باعث شد دیگه هیچوقت با هیچ غریبه ای دوستی نزدیک نداشته باشم. حتی بین اعضای فامیل هم که با بعضی ها صمیمی بودم، از اونا هم فاصله گرفتم. همه شون روی دوم سکه رو بهم نشون دادن و ازشون ممنونم که کمک کردن چهره ی واقعیشون رو ببینم.

    در آخر باز هم از تک تک شما دوستان تشکر میکنم.

    نا امیدی از ازدواج، خوشحالی از غم دیگران !
    مقام معظم رهبری:
    ✔ باید كاری كنیم كه فرزندان،حتما دست مادر را ببوسند . . .
    . . . اسلام به دنبال این است.
    .
    .
    .
    مرحوم حاج اسماعیل دولابی:
    مادرت را ببوس،
    پایش را ببوس تا به گریه بیفتد، خودت هم به گریه می افتی،
    آن وقت کارت روی غلتک می افتد و همه درهایی که به روی خود بسته ای، خدا باز می کند.
    این که فرمود بهشت زیر پای مادر است یعنی تواضع کن.

  21. صلوات ها 3


صفحه 1 از 9 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 2

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود