صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: خواب عجیب

  1. #1

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,523
    حضور
    174 روز 19 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58304

    خواب عجیب




    با نام و یاد دوست


    عرض سلام و ادب

    این سوال ،‌ سوال یکی از کاربران سایت هست که مایل نبودند با آیدی خودشون مطرح شود

    لذا با توجه به اهمیت موضوع، سوال ایشان با حفظ امانت جهت پاسخگویی توسط کارشناس محترم سایت در این تاپیک درج می شود:




    سلام.وقتتون بخیر
    اولش میخواسم یکم راجب خودم بگم.امیدوارم حرفامو بخونینو نظرتونو بگین.من ادم معتقدی ام.نمیگم خیلی ولی بین ادم های دوروبرم معتقدم.یکم سهلنگار بودم ولی سعی میکردم همه کارامو درست انجام بدم.احساس میکردم خدا خیلی دوسم داره و همیشه کنارم حسش میکردم.با خودم میگفتم حاضرم تموم دنیامو به پاش بریزم.شاید باور نکنین ولی همیشه از سختی ها استقبال میکردم.میگفتم باعث میشن اب دیده بشم.یه مریضی کوچیکی دارم ولی هیچ وقت از خدا نمی خواستم ک خوب شم.با خودم میگفتم وقتی درد دارم به خدا نزدیکترم.فک میکردم خدا چون دوسم داره مریضم کرده.خلاصه همه چی خوب پیش میرفت.عاشق زندگی بودم.هدفای والا داشتم .از همه لحظه ای زندگیلذت میبردم.به همه ی ادمای دوروبرم امید میدادم.با خودم میگفتم اصل نمیشه بدون امید زندگی کرد.نمیخوام تعریف کنم ولی دوسام بم میگفتن خ خوش اخلاقم(البته مال قبلنه j ) بم میگفتن روحیه زندگی کردنمو دوست دارن ولی...

    یه مدت هم بود که اصلا همه چی عالی تر شده بود.خیلی روحیه گفت بودم.دقیقا میدنستم میخوام تو زندگیم چیکارکنم.میخواستم همه چیو همونطور ک خدا میخواد انجام بدم.اروم بودم وشاد
    میدونم میگین چه پ توقع ولی میواس کاری کنم که بعد از ظهور اقا روم بش جلوش وایسم ،تا بتونه روم حسب کنه

    راستش من چند وقت پیش یه خواب عجیبی دیدم.توی خواب یه انسانی که میدونستم ادم بزرگیه ولی نمیدونستم کیه بهم گفت که ازم راضین.گف که دارم خوب پیش میرم.خوشجال بودم.بعدش بهم گفت ولی یه سال سخت داری که باید از اون بگذری بعدش راحت میشی.به اون چیزی که میخوای میرسی.برام جالب بود که همش توی خوابم میگفتم چجوری از امسال رد بشم؟چجوری ردش کنم میگفتم خ سخته من نمیتونم.انگاری میدونستم اون سال قرار چه اتفاقای بدی بیفته.اخرخوابم که اون اقا رفت رفتم کنار پنجره و ی مسجد رو دیدم که اسم یکی از ائمه نوشته شه بود.انگاری فهمیدم که اون اقا همون شخص بزرگوارین که من اسمشونو دیدم.


    وقتی از خواب پا شدم چیز زیادی نفهمیدم.نمیدونستم چرا انقد از اون یه سال میترسیدم.فقط تاریخ خوابمو یادداشت کردم تا ببینم بعد یک سال چی میشه.
    گذشتو من اصلا فراموش کردم خوابی دیدم.
    چشمتو روز بد نبینه،یه مدت حالم خ بد شد.مریضی خودم بماند چنتا درد و مرض دیگم گرفتم.یه روز که حال روحیمم خوب نبود(عصبانی بودم) ،خدا منو ببخشه،ازش گلایه کردم(شاید باور نکنین ولی من اصلا اهل گلایه نبودم ،تو موقه هایی هم که اتفاقات بدی برام میفتاد خدا رو شکر میکردم.حتی اگه نای کاری هم نداشتم بازم میخندیدم)

    نمیدونم چی شد،چه اتفاقی افتاد.شاید اون روز کسی رو نارحت کردم شاید واسه گلایم(اخه خیلی ها این کارا رو میکنن )نمیدونم چرا یهو همه چی برگشت.اصلا انگاری مغزمو شست و شو دادن.تموم اون شورو حالا، تموم باورها،تموم اعتقادا...همه انگاری رفتن ...
    یه جوری شدم.میگن وسواس فکریه.به همه چیز هایی که باور داشتم.الان چند وقتی میشه ازش گذشته.اوایل خیلی حالم بد بود.رومم نمیشد با کسی حرف بزنم.همش توی تنهایی گریه میکردم.به خدا التماس میکردم برم گردونه به روزای قبل.از درون خودمو میخوردم.داغون شدم.امیدمو به زندگی و همه چی از دست دادم.زندگی بدون باورهام برام معنی نداشت.ولی تمیتونستم مثل قبل با جسارت پاشون وایسم.یه چی تو گوشم میگفت از کجا میدونی...میدونستم هرکی بفهمه که من...باورشون نمیشد.شاید بخندین ولی وقتی فکرش تو سرم میومد احساس میکردم با کافرا فرقی ندارم.غسل میکردمو همش خودمو میشستم.این حتی باعث میشد بدتر بشم.داشتم والبته دارم بدترین روزهای زندگیمو میگذرونم.
    یه جا خوندم که باید بش بی اعتنایی کرد.یکم بهتر شدم حتی یه موقه هایی فک میکردم خوب شدم ولی باز میومد سراغم.راستش همش تو قلبم دنبال هدا میگردم ولی دیگه مثل قبلنا حسش نمیکنم.با این که خیلی چیزارو میشنیدم و قبول میکردم ولی ته قلبم خالی بود
    چند وقت پیش یاد خوابم افتادم.دلم گرمتر شد.فک کردم شاید دارم از برزخ زندگیم رد میشم.دلم به اخر سال خوشه که گفته بود راحت میشی.ولی بازم میترسم.حتی میترسم صحبتای اعتقادی گوش بدم تا دوباره نبرنم تو فکرو خیال،حتی به معشوق همیشگیم فکر نمیکردم تا...
    میترسم که برنگردم.میترسم نتونم جونمو برای خدا بدم.مثل قبلنا که دلم میخواس واسش بمیرم نتونم.همش جای شخصیتای تاریخی خودمو میزارمو میگم من اگه جای اون بودم میتونستم برای خدا بمیرم؟میترسم و این باعث میشه فک کنم مثل قبلنا نیستم.نمیدونم چی در انتظارمه و میترسم ایمانم کم بشه.یه جا هوندم اگه یه ذره شک داشته باشین جهنمی هستیم .دلم میخواد مثل قبل باشم.نمیدونم این عقوبته گناهه یا یه امتحان سخت.میترسم کار دست خودم بدم.بهم بگین چیکار کنم؟




    با تشکر

    در پناه قرآن و عترت پیروز و موفق باشید






  2. صلوات ها 12


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,523
    حضور
    174 روز 19 ساعت 17 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58304



    با نام و یاد دوست





    خواب عجیب








    کارشناس بحث: استاد امیدوار


  5. صلوات ها 4


  6. #3

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,353
    حضور
    30 روز 9 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    16
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    12339



    نقل قول نوشته اصلی توسط طاهر نمایش پست ها
    سلام.وقتتون بخیر
    اولش میخواسم یکم راجب خودم بگم.امیدوارم حرفامو بخونینو نظرتونو بگین.من ادم معتقدی ام.نمیگم خیلی ولی بین ادم های دوروبرم معتقدم.یکم سهلنگار بودم ولی سعی میکردم همه کارامو درست انجام بدم.احساس میکردم خدا خیلی دوسم داره و همیشه کنارم حسش میکردم.با خودم میگفتم حاضرم تموم دنیامو به پاش بریزم.شاید باور نکنین ولی همیشه از سختی ها استقبال میکردم.میگفتم باعث میشن اب دیده بشم.یه مریضی کوچیکی دارم ولی هیچ وقت از خدا نمی خواستم ک خوب شم.با خودم میگفتم وقتی درد دارم به خدا نزدیکترم.فک میکردم خدا چون دوسم داره مریضم کرده.خلاصه همه چی خوب پیش میرفت.عاشق زندگی بودم.هدفای والا داشتم .از همه لحظه ای زندگیلذت میبردم.به همه ی ادمای دوروبرم امید میدادم.با خودم میگفتم اصل نمیشه بدون امید زندگی کرد.نمیخوام تعریف کنم ولی دوسام بم میگفتن خ خوش اخلاقم(البته مال قبلنه j ) بم میگفتن روحیه زندگی کردنمو دوست دارن ولی...

    یه مدت هم بود که اصلا همه چی عالی تر شده بود.خیلی روحیه گفت بودم.دقیقا میدنستم میخوام تو زندگیم چیکارکنم.میخواستم همه چیو همونطور ک خدا میخواد انجام بدم.اروم بودم وشاد
    میدونم میگین چه پ توقع ولی میواس کاری کنم که بعد از ظهور اقا روم بش جلوش وایسم ،تا بتونه روم حسب کنه

    راستش من چند وقت پیش یه خواب عجیبی دیدم.توی خواب یه انسانی که میدونستم ادم بزرگیه ولی نمیدونستم کیه بهم گفت که ازم راضین.گف که دارم خوب پیش میرم.خوشجال بودم.بعدش بهم گفت ولی یه سال سخت داری که باید از اون بگذری بعدش راحت میشی.به اون چیزی که میخوای میرسی.برام جالب بود که همش توی خوابم میگفتم چجوری از امسال رد بشم؟چجوری ردش کنم میگفتم خ سخته من نمیتونم.انگاری میدونستم اون سال قرار چه اتفاقای بدی بیفته.اخرخوابم که اون اقا رفت رفتم کنار پنجره و ی مسجد رو دیدم که اسم یکی از ائمه نوشته شه بود.انگاری فهمیدم که اون اقا همون شخص بزرگوارین که من اسمشونو دیدم.

    وقتی از خواب پا شدم چیز زیادی نفهمیدم.نمیدونستم چرا انقد از اون یه سال میترسیدم.فقط تاریخ خوابمو یادداشت کردم تا ببینم بعد یک سال چی میشه.
    گذشتو من اصلا فراموش کردم خوابی دیدم.
    چشمتو روز بد نبینه،یه مدت حالم خ بد شد.مریضی خودم بماند چنتا درد و مرض دیگم گرفتم.یه روز که حال روحیمم خوب نبود(عصبانی بودم) ،خدا منو ببخشه،ازش گلایه کردم(شاید باور نکنین ولی من اصلا اهل گلایه نبودم ،تو موقه هایی هم که اتفاقات بدی برام میفتاد خدا رو شکر میکردم.حتی اگه نای کاری هم نداشتم بازم میخندیدم)

    نمیدونم چی شد،چه اتفاقی افتاد.شاید اون روز کسی رو نارحت کردم شاید واسه گلایم(اخه خیلی ها این کارا رو میکنن )نمیدونم چرا یهو همه چی برگشت.اصلا انگاری مغزمو شست و شو دادن.تموم اون شورو حالا، تموم باورها،تموم اعتقادا...همه انگاری رفتن ...
    یه جوری شدم.میگن وسواس فکریه.به همه چیز هایی که باور داشتم.الان چند وقتی میشه ازش گذشته.اوایل خیلی حالم بد بود.رومم نمیشد با کسی حرف بزنم.همش توی تنهایی گریه میکردم.به خدا التماس میکردم برم گردونه به روزای قبل.از درون خودمو میخوردم.داغون شدم.امیدمو به زندگی و همه چی از دست دادم.زندگی بدون باورهام برام معنی نداشت.ولی تمیتونستم مثل قبل با جسارت پاشون وایسم.یه چی تو گوشم میگفت از کجا میدونی...میدونستم هرکی بفهمه که من...باورشون نمیشد.شاید بخندین ولی وقتی فکرش تو سرم میومد احساس میکردم با کافرا فرقی ندارم.غسل میکردمو همش خودمو میشستم.این حتی باعث میشد بدتر بشم.داشتم والبته دارم بدترین روزهای زندگیمو میگذرونم.
    یه جا خوندم که باید بش بی اعتنایی کرد.یکم بهتر شدم حتی یه موقه هایی فک میکردم خوب شدم ولی باز میومد سراغم.راستش همش تو قلبم دنبال هدا میگردم ولی دیگه مثل قبلنا حسش نمیکنم.با این که خیلی چیزارو میشنیدم و قبول میکردم ولی ته قلبم خالی بود
    چند وقت پیش یاد خوابم افتادم.دلم گرمتر شد.فک کردم شاید دارم از برزخ زندگیم رد میشم.دلم به اخر سال خوشه که گفته بود راحت میشی.ولی بازم میترسم.حتی میترسم صحبتای اعتقادی گوش بدم تا دوباره نبرنم تو فکرو خیال،حتی به معشوق همیشگیم فکر نمیکردم تا...
    میترسم که برنگردم.میترسم نتونم جونمو برای خدا بدم.مثل قبلنا که دلم میخواس واسش بمیرم نتونم.همش جای شخصیتای تاریخی خودمو میزارمو میگم من اگه جای اون بودم میتونستم برای خدا بمیرم؟میترسم و این باعث میشه فک کنم مثل قبلنا نیستم.نمیدونم چی در انتظارمه و میترسم ایمانم کم بشه.یه جا هوندم اگه یه ذره شک داشته باشین جهنمی هستیم .دلم میخواد مثل قبل باشم.نمیدونم این عقوبته گناهه یا یه امتحان سخت.میترسم کار دست خودم بدم.بهم بگین چیکار کنم؟
    بسمه تعالی
    با سلام و عرض تحیت محضر جنابعالی
    آنچه که از مجموع مطالب شما بر می آید این است که جنابعالی فردی با سابقه اضطراب هستید که اکنون گرفتار وسواس شده اید. آنچه که باعث تشدید وسواس شما می شود ترس و دلهره شما است. بدانید که این ترس و دلهره شیطانی است، پس نسبت به آن بی اعتنا باشید.
    نه خود را کافر بدانید و نه بدن خود را شستشو دهید، شما اگر کافر بودید دغدغه ای نداشتید و تا این اندازه نگران نبودید.
    لازم است فنون و مهارتهای کاهش اضطراب را فرا بگیرید تا بر وسواس غلبه بیشری داشته باشید. به این منظور به صورت حضوری با یک روانشناس مشورت کنید و یا با 09640 تماس حاصل نمائید.
    از سختگیری و توقعات بیش از اندازه از خود فاصله بگیرید، حضور اجتماعی خود را همراه با شادابی حفظ کنید، به خواب و تغذیه سالم توجه داشته باشید و ورزش و تفریح را فراموش نکنید.
    لازم است برای مدتی از مطالعه کتب اخلاقی و ...اجتناب نمائید
    در پناه خدای متعال موفق باشید
    خواب عجیب
    مقام معظم رهبری:
    ✔ باید كاری كنیم كه فرزندان،حتما دست مادر را ببوسند . . .
    . . . اسلام به دنبال این است.
    .
    .
    .
    مرحوم حاج اسماعیل دولابی:
    مادرت را ببوس،
    پایش را ببوس تا به گریه بیفتد، خودت هم به گریه می افتی،
    آن وقت کارت روی غلتک می افتد و همه درهایی که به روی خود بسته ای، خدا باز می کند.
    این که فرمود بهشت زیر پای مادر است یعنی تواضع کن.

  7. صلوات ها 10


  8. #4

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    395
    حضور
    44 روز 14 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1600



    بسم رب الحیدر

    سلام و ادب
    چقدر طرز صحبت و روحیاتتون شبیه یکی از عزیزانم هست خیلی حرفها میشه زد چنتا گفتگوی حضوری میطلبه
    صحبتهاتونو با دقت خوندم قصد قضاوت و یا متهم کردن شما رو ندارم اما ناخوآگاه تو ذهنم این موارد پیش اومد
    نداشتن اعتماد به نفس و نداشتن اعتماد به خدا، فرار و ترس، وسواس، روحیه ضعیف، محکم نبودن پایه و اساس اعتقادات و... که انشالله اینطور نخواهد بود
    اما در درجه اول 2 چیز رو بهتون شدید سفارش میکنم: نماز و رابطه با اهلبیت علیهم السلام به شکل پرمحتوا و بامعرفت نه هر نماز و رابطه ای
    و بعد هم ورزش و مطالعه
    یه مورچه کوچک چه آسیبی میتونه به شما برسونه؟ به همین اندازه شیطان ناتوان و خار هست در برابر نیرو و اراده انسان و عظمت خداوند
    هر کاری که قبلا تو زندگیتون انجام میدادید دقیقا ادامه بدید البته با حذف موارد نادرست بلکه یکسری کارهای زیبا و خداپسند هم وارد زندگیتون بکنید
    و ..... فعلا همینارو میتونم بگم

    اللهم عجل لولیک الفرج
    یاعلی مدد

    دیالوگی ماندگار از فیلم امام علی علیه السلام:
    معاویه: قوی تر از ذوالفقار علی سراغ داری؟
    عمروعاص: آری! جهل مردم


    اللهم العن الجبت و الطاغوت ~ تعجیل در فرج منتقم آل الله صلوات

    یادداشتهای مهم کاربری:
    http://www.askdin.com/usernote.php?u=33492

  9. صلوات ها 6


  10. #5

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    395
    حضور
    44 روز 14 ساعت 46 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1600



    بسم رب الحیدر

    سلام و ادب دوستان مشارکت کنن واسه مشکل این بنده خدا

    یاعلی مدد

    دیالوگی ماندگار از فیلم امام علی علیه السلام:
    معاویه: قوی تر از ذوالفقار علی سراغ داری؟
    عمروعاص: آری! جهل مردم


    اللهم العن الجبت و الطاغوت ~ تعجیل در فرج منتقم آل الله صلوات

    یادداشتهای مهم کاربری:
    http://www.askdin.com/usernote.php?u=33492

  11. صلوات


  12. #6

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    1,334
    حضور
    33 روز 6 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    6239



    در مورد اون قسمت از حرفاتون که گفتین نگرانین به خاطر گلایه از خدا این اتفافا افتاده باشه

    بیخودی نگرانین

    نمونه حی و حاضرشم خودمم

    انقدر سر خدا غر زدم و گلایه کردم و اشک و فغان راه انداختم که مطمئنم تا حالا حسابی اعصابشو خرد کردم

    به ائمه و اماما هم رحم نکردم ... پارسال همین موقه ها مشهد بودم

    از همون لحظه ای که وارد حرم امام رضا میشدم غر میزدم تا آخرش

    شب تاسوعا هم که نذری داشتم واسه حضرت ابولفضل ... گفتم تو که حاجت منو ندادی ولی حضرت ابولفضل جان یکی طلب من ... من نذرو مثه هر سال انجام میدم ولی شما کلا یادت باشه که منو تحویل نگرفتی


    خلاصه که خدا انقدر مهربونه که حد نداره

    وگرنه منو تا حالا پودر کرده بود از شرم خلاص شده بود
    .
    یا رفیق من لا رفیق له



  13. صلوات ها 7


  14. #7

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۳
    نوشته
    51
    حضور
    19 ساعت 20 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    118



    به نظرم شما قضیه رو بیخودی بزرگ کردی . به فکر زندگی باش . به فکر کار خوب ، به فکر آینده . بیشتر آدم ها از خدا گله میکنن . بخاطر اینکه هنوز اونطور که باید و شاید به صفات خدا یقین پیدا نکردن . حتی توی قرآن هم به این موضوع اشاره شده . اینکه انسان یه موجوده عجوله .خدا میدونه انسان رو چطوری خلق کرده . اگه بنا باشه بخاطر یه گله همه از درگاه خدا رونده بشن پس همه ی آدم ها جهنمی هستن . شما فقط نباید از دستورات خدا سرپیچی کنی همین .

  15. صلوات ها 3


  16. #8

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۲
    نوشته
    339
    حضور
    24 روز 12 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    59
    صلوات
    2009



    سعی کنید زیارت برید و از معصومین و حتی امامزاده ها کمک بخواین. مطمئنا حضورتون توی همچین مکانهایی باعث سبک شدنتون خواهد شد.
    هرچی که گذشته رو فراموش کنید و قول بدید دوباره از نو شروع کنید و به روزای طلایی که داشتین برگردین. یه نماز توبه و یه غسل توبه برای متولد شدن دوباره تون به جا بیارید. مطمئن باشید خدا حتما میبخشه شما رو ، یادتون نره وسواس و امید نداشتن به رحمت خدا از راهکارهای شیطانه
    شما باید از این امتحان سربلند بیرون بیاین و بینی شیطانو به خاک بمالونید
    خدایا من چیزی نمیبینم آینده پنهان است ولی آسوده ام، چون تو را می بینم و تو همه چیز را . . .

  17. صلوات ها 3


  18. #9

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۳
    علاقه
    موضوعات مربوط به رشته تحصیلی خودم
    نوشته
    183
    حضور
    5 روز 13 ساعت 29 دقیقه
    دریافت
    35
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1007



    به نظر منم شما دچار وسواس فکری شدید.

    شما هنوز هم همون انسان قبلی با همون باورها هستین ولی دار وسواس شدید که الان مانع از این میشه که بخواید دوباره مثل قبل اعتماد به نفس کافی برای ابراز اون باورهاتون رو داشته باشین.

    به نظر من این که میگید حتی صحبتای اعتقادی گوش نمیدید کاملا اشتباهه. شما باید سعی کنید همه کارهای قبلیتون رو انجام بدید.
    همونطور که دوستان دیگه گفتن زیارت اهل بیت و امام زاده ها میتونه کمک کنه ولی اگه دسترسی هم ندارید سعی کنید بیشتر توی مجالس مذهبی و مساجد حضور داشته باشید و سرتون رو با مجاس مذهبی پر کنید تا فرصت فکر کردن به همچین چیزایی رو نداشته باشید

    با خدا عهد ببندید و بهش توکل کنید که همون کارای گذشته رو انجام خواهید داد و سعی خواهید کرد حتی بهتر بشید و از خدا بخواهید که درونتون رو هم مثل قبل بکنه

  19. صلوات


  20. #10

    عضویت
    جنسیت آذر ۱۳۹۱
    نوشته
    404
    حضور
    14 روز 5 ساعت نامشخص
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2543



    عرض سلام و ادب

    مشکل شما دقیقا مشکلی هست که چند وقت پیش برای من پیش اومد و مثل شما حالم به قدری خراب بود که میگفتم اگر من خودمو بکشم و برم جهنم ازین وضعیت وحشتناکی که دارم خیلی خیلی بهتر هست، فکرای وحشتناک و کثیفی در مورد خدا و اهل بیت به ذهنم میرسید که شرم میکردم برای کسی بگم، روز عاشورا از شنیدن واقعه کربلا وحشتناک بودم چون تصویر سازی بدی به ذهنم میرسید، خیلی خیلی حالم بد بود، سخت ترین روزهای عمرم بود، اما خداروشکر عزیزی به فریادم رسید و با صحبتهاشون نجاتم دادند الان هم که متن شما رو خوندم کاملا درکتون کردم و خواستم حداقل کاری که از دستم بر میاد براتون انجام بدم شاید انشالله حالتون خوب بشه!
    شیطان خیلی موذی و زرنگ هست دقیقا دست میزاره روی جایی که میدونه نقطه ضعف ما هست، شما خوب روی خودتون کار کردید و تونستید به خدا نزدیک بشید و در مسیر پیشرفت قرار گرفتید برای همین خیلی مسخره خواهد بود که شیطان بخواد با مسایلی ابتدایی که انسانهای غافل رو با اونا گول میزنه، بیاد و شمایی که انقدر حواستون به خودتون هست و در مسیر سلوک هستید گول بزنه ! پس میاد روی اعتقادات کار میکنه، میاد میگه اصلا خدا نیست، امام حسین نیست، کربلایی نبوده، و.... که منو با این افکار از پا در آورد.
    دوست عزیز اجازه بدید این افکار بیاد و بره، بهشون اهمیت ندید، به قول اون عزیز که منو نجات داد شما که تیغ برنداشتید سر امام حسین رو ببرید یا از ته دل که باور ندارید اینا فقط افکار پوچ هست که شیطون در گوش آدم میخونه...
    ذکر استغفار رو زیاد بگید...
    یک روایتی هم هست که گویا مقداد به خدمت حضرت رسول میرسه میگه فکرایی به ذهنم میرسه که دوست دارم خودمو تکه تکه کنم و از بلندی پرت کنم اما این افکار به ذهنم نرسه از بس که وحشتناک هستن! حضرت رسول لبخندی میزنن و میفرمایند که عجب! پپس شما هم به درجه ایمان رسیدید!
    منظور این هست که شیطان به جایی حمله میکنه که توش ایمان هست... وقتی من این مطالب رو شنیدم خیلی حالم خوب شد...هنوزم گاهی فکرایی به ذهنم میرسه اما اهمیتی نمیدم چون میگم من خدا رو دارم خدا خودش حواسش به من هست...
    امیدوارم زودِ زود حالتون خوب بشه


  21. صلوات ها 5


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 21

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود