جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: شهیدی که کارنامه دخترش را امضا کرد

  1. #1

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    1,594
    حضور
    14 روز 5 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    302
    صلوات
    4561

    شهیدی که کارنامه دخترش را امضا کرد




    س دوستان.
    شهید سید مجتبی صالحی خوانساری


    در بحبوحه سال های اول جنگ
    کودکی پس از شهادت پدرش بسیار غصه خورد و با غصه خوابید
    زیرا پدرش نبود که کارنامه اش را امضا کند و نشون معلمش بدهد.
    دخترک صبح بیدار شد ...


    لطفا این داستان را یک نفر کامل کند و عکس کارنامه دختر را هم در صورت دستیابی در اینجا منتشر کند.


    اللهم اجعل محیای محیا محمد و ال محمد
    و
    مماتی ممات محمد و ال محمد


    کیه که این داستان را بخواند و یاد دردانه حسین در خرابات شام نیافتد؟؟؟
    ویرایش توسط پابوس زوار اربعین : ۱۳۹۳/۰۸/۰۹ در ساعت ۱۳:۰۲

    یا کسی اربعین می آید
    یا نمی خواهد بیاید


    نتونستم و نشد و دلم میخواست اما نشد
    نداریم.


  2. صلوات ها 9


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492



    بسم رب الحسین


    حس غریبی دارم. آمده ام منزل فرزند شهید صالحی، همان که با کوله بار سنگین عشق و خلوصش، پس از شهادتش هم بازگشت تا مهر تاییدی بزند نه بر کارنامه فرزند که بر کارنامه شهید. یاد خدا می افتم که می فرماید: «ما شما را به آن چه در دل دارید مواخذه می کنیم». یاد دلم یا دلمان می افتم، ما چگونه مواخذه خواهیم شد؟

    شهیدی که کارنامه دخترش را امضا کرد


    از راه می رسد، آن چه در ذهن داشتم برایم تداعی می شود، متین و موقر، حضورم را به گرمی می پذیرد. این بار می نشینم پای حرف های دل «زهرا» که پدر به او، به ما گفت: من هستم، ما هستیم. وقتی می فهمد می خواهم سوالاتم را شروع کنم از اتاق بیرون می رود وقتی برمی گردد دیوان حافظی را در دستش می بینم که به آن تفالی زده و دو بیتش را برایم می خواند.

    معشوق چون نقاب ز رخ بر نمی کشد
    هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
    چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
    آن به که کار خود به عنایت رها کنند
    زهرا صالحی متولد 1351 است. رشته ادبیات فارسی خوانده و دانشجوی مترجمی زبان انگلیسی است، چهار فرزند دارد، خودش هم فرزند سوم خانواده اش است. پدرش مجتبی صالحی است و روحانی اما زهرا تاکید می کند که بنویسم پدرش هیچگاه به روحانی بودن به چشم یک شغل نمی نگریست، معتقد بود وقتی لباس مقدس پیامبر(ص) را به تن کرده یعنی تعهدی دارد و آن خدمت به مردم است، روحانی بودن یعنی وصل شدن به عالم روحانی و کنده شدن از دنیا. تنها مسئولیت شغلی پدر را، اداره یکی از فعال ترین پایگاه های بسیج می داند که آن هم برای پشتیبانی از جبهه بود.
    ویژگی های شخصیتی پدر :

    به جاذبه و دافعه پدر اشاره می کند و می گوید روحانی ای بود که در بین مردم بسیار نفوذ داشت. او خودش را بیشتر همنشین فقرا می دانست، در عین حال با همه رابطه بسیار خوبی داشت. روی ایمان و اعتقادش محکم می ایستاد و اگر کسی را دفع می کرد فقط به خاطر این بود که می ترسید بین او و مردم فاصله بیاندازد. مثلا به او پیشنهادات شغلی متعددی از قبیل نمایندگی مجلس، مسئولیت در سپاه، ارتش و... و یا در اختیار داشتن محافظ و ماشین ضد گلوله می شد ولی هیچکدام را نمی پذیرفت. چون معتقد بود که اینها ممکن است مانع خدمت به مردم شود خدمتی که عبادت است.
    صبح شد، موقع رفتن به مدرسه با عجله وسایلم را آماده می کردم، ناگهان چشمم به برنامه امتحانی ام افتاد که با خودکار قرمز امضا شده بود، وقتی به خواهرم نشان دادم حدس زد که شاید داداشم آن را امضا کرده باشد ولی یادم افتاد که برادرم در خانه نبود، خواب دیشب برایم تداعی شد، با تعجب ماجرا را برای خواهرم تعریف کردم و تاکید کردم که به کسی نگوید


    برگرفته شده از mbokh.blog.ir


  5. صلوات ها 9


  6. #3

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492



    ماجرای برنامه امتحانی :

    وقتی از او می خواهم ماجرای امضای پدر را برایم تعریف کند، یاد روزی می افتد که خبر شهادت پدر را برایش آوردند، اشک در چشمانش حلقه می زند و می گوید سال 62 کلاس اول راهنمایی بوده در مدرسه زنگ ورزش خواهرش را می بیند که به مدرسه آمده تا خبر مرگ پسردایی کوچکش را که زهرا او را بسیار دوست داشته بدهد اما زهرا باورش نمی شود که خواهر فقط برای این خبر آمده باشد، به اتفاق خواهر و ناظم مدرسه راهی خانه می شود، زهرا در راه دعا می کند که برای کسی اتفاقی نیفتاده باشد اما وقتی صدای آه و ناله را می شنود دیگر باورش می شود که پدر در کنارشان نیست تا برایش دیکته بگوید و با خواهر و برادر کوچکش بازی کند.
    وقتی می خواهد ماجرای برنامه امتحانی اش را برایم تعریف کند تاکید می کند که جزئیاتش را هم بنویسم و ادامه می دهد :شهیدی که کارنامه دخترش را امضا کرد

    «یک هفته از شهادت پدرم گذشته بود، در زادگاه پدرم، شهر خوانسار، برای او مراسم ختم گرفته بودند. بنابراین مادر و برادرم هم در خانه نبودند و من باید به مدرسه می رفتم، وقتی وارد مدرسه شدم، دیدم که برای تجلیل از پدرم مراسم تدارک دیده اند، پس از مراسم راهی کلاس شدم، خانم ناظم از راه رسید و برنامه امتحانی ثلث دوم را به من داد، در غیاب من همه بچه ها برنامه امتحانی شان را گرفته بودند و فقط من مانده بودم، ناظم از من خواست که حتما اولیایم آن را امضا کنند و فردا ببرم، به فکر فرورفتم چه کسی آن را برایم امضا کند، نسبت به درس و مدسه ام بسیار حساس بودم و رفتن پدر و نبود مادر در خانه مرا حساس تر کرده بود. وقتی به خانه رسیدم چیزی خوردم و خوابم برد، در خواب پدر را دیدم که از بیرون آمده و مثل همیشه با ما بازی می کرد و ما هم از سر و کولش بالا می رفتیم. پرسیدم آقاجون ناهار خوردید، گفت: نه نخوردم، به آشپزخانه رفتم تا برای پدرغذا بیاورم، پدر گفت: زهرا برنامه ات را بیاور امضا کنم. گفتم آقاجون کدام برنامه؟ گفت: همان برنامه ای که امروز در مدرسه دادند. رفتم و برنامه امتحانی ام را آوردم اما هرچه دنبال خودکار آبی گشتم پیدا نشد، می دانستم که پدر هیچگاه با خودکار قرمز امضا نمی کند، بالاخره خودکار آبی ام را پیدا کردم و به پدر دادم و رفتم آشپزخانه. اما وقتی برگشتم پدرم را ندیدم، نگران به سمت حیاط دویدم دیدم باغچه را بیل می زند، آخر دم عید بود و بایستی باغچه صفایی پیدا می کرد، پدر هم که عاشق گل و گیاه بود.برگشتم تا غذا را به حیاط بیاورم ولی پدر را ندیدم این بار هراسان و گریان به دنبال او دویدم اما دیگر پیدایش نکردم ناگهان از خواب پریدم اما وقتی خاله برایم آب آورد دوباره آرام گرفتم و خوابیدم.
    صبح شد، موقع رفتن به مدرسه با عجله وسایلم را آماده می کردم، ناگهان چشمم به برنامه امتحانی ام افتاد که با خودکار قرمز امضا شده بود، وقتی به خواهرم نشان دادم حدس زد که شاید داداشم آن را امضا کرده باشد ولی یادم افتاد که برادرم در خانه نبود، خواب دیشب برایم تداعی شد، با تعجب ماجرا را برای خواهرم تعریف کردم و تاکید کردم که به کسی نگوید. پدر در قسمت ملاحظات برنامه نوشته بود: «اینجانب رضایت دارم، سید مجتبی صالحی» و امضاء کرده بود.
    در مدرسه ماجرا را برای دوستم تعریف کردم، دوستم هم به من اطمینان داد که واقعیت دارد. او ماجرا را برای خانم ناظم تعریف کرد و گفت: که این اتفاق برای شهید صالحی افتاده، یعنی اسمی از من و پدر من به میان نیامد.
    مادر، شهید را به حضرت زهرا(س) قسم می دهد که با برخورد مردم که دم در می آیند و از امضای نامه می پرسند چه بکند؟ شهید می گوید: «سادات (اسم همسر شهید) تو هم شک داری؟» با گریه می گوید نه، او ادامه می دهد: «اگر کسی شک دارد بگو تا روز قیامت در آن باقی بماند تا همه حقایق آشکار شود


    برگرفته شده از mbokh.blog.ir


  7. صلوات ها 11


  8. #4

    عضویت
    جنسیت دي ۱۳۹۱
    نوشته
    1,015
    حضور
    41 روز 5 ساعت 6 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    712
    صلوات
    5492



    نگاه اطرافیان به این قضیه :

    زهرا می گوید: این خواست خدا بوده که در آن سن همه چیز در ذهنمان ثبت شود تا بتوانیم به خوبی به نسل های بعد انتقال دهیم، در مدرسه همه به راحتی این موضوع را می پذیرند، همان موقع برنامه را به آیت الله خزعلی می دهند تا برای تعیین صحت و سقم آن پیش علمای دیگر ببرد.
    آیت الله خزعلی از خانواده شهید صالحی می خواهد تا پیش کسی موضوع را مطرح نکنند علمای آن زمان صحت ماجرا را تایید می کنند و برنامه به رویت حضرت امام(ره) نیز می رسد. اداره آگاهی تهران نیز پس از بررسی اعلام می کند امضا مربوط به خود شهید مجتبی صالحی است اما جوهر خودکاری که امضا را زده شبیه هیچ خودکار یا خودنویسی نمی باشد.ولی خانم صالحی معتقد است که خصلت مردمی بودن پدر، این موضوع را خیلی سریع بین مردم پخش کرد و امروز مردم با رفتن به موزه شهدا و دیدن آن نامه، شهید را می شناسند و به یکدیگر معرفی می کنند.
    وی شرایط آن روز جامعه را برای پذیرش این موضوع بسیار مهم می داند چرا که ایثار و شهادت و ساده زیستی روح جامعه را متعالی کرده بود، او معتقد است که دید واقعی در جامعه حاصل شده بود.
    در آن موقع علما می خواهند که شهید صالحی از آینده جنگ و مملکت بگوید، پدر به خواب مادرم می آید و می گوید: «ما می دانیم ولی اجازه نداریم.» مادر، شهید را به حضرت زهرا(س) قسم می دهد که با برخورد مردم که دم در می آیند و از امضای نامه می پرسند چه بکند؟ شهید می گوید: «سادات (اسم همسر شهید) تو هم شک داری؟» با گریه می گوید نه، او ادامه می دهد: «اگر کسی شک دارد بگو تا روز قیامت در آن باقی بماند تا همه حقایق آشکار شود.»
    خانم صالحی می گوید: «در زندگی خودم نیز تا دو سال این ماجرا را در بین فرزندانم مطرح نمی کردم، جسته گریخته از دیگران می شنیدند چون فکر می کردم باید فرزندانم آمادگی روحی و ذهنی را برای پذیرش این واقعیت بزرگ، واقعیتی که جلوه مادی نداشت، پیدا کنند».
    شهیدی که کارنامه دخترش را امضا کرد
    پیام امضا :


    وقتی نظرش را درباره پیام این نامه می پرسم با کمی تأمل می گوید: «به قول امام(ره) جنگ برای ما نعمت های فراوانی داشت، در کنار همه عواقب آن. شهید چمران، مطهری، صالحی و... با خدا معامله کردند، وقتی دیدند کسی مثل امام(ره) در دنیای دین ستیز امروز برای احیای اسلام به پا می خیزد، با تمام شجاعت و با کمترین امکانات فریاد وا اسلام سر می دهد، عده ای پروانه وار گردش جمع می آیند تا یاری اش کنند و در راستای هدف والایشان از همه چیزشان می گذرند، خداوند به شهدا در آن دنیا وعده های بسیاری داده مثل همنشینی با اولیا، ارتزاق نزد خود و... اما در این دنیا هم یک چشمه از آن وعده ها را گشوده است آن هم به این شکل، خداوند مزد خلوص هر کسی را به شکلی می دهد، مزد خلوص شهید صالحی را هم اینگونه داده است، این یعنی حضور شهدا در بین ما، اما این شکل ارتباط جلوه جدیدی بود از ارتباط شهید با خانواده اش، جلوه جدید نه تکامل، چون شهدا به تکامل واقعی رسیده اند
    .خانم صالحی حضور پدرش را در همه مراحل زندگی اش احساس کرده، از تولد و نامگذاری اولین فرزندش که پدر به خواب دیگران می آید و نام نوه کوچکش را مجتبی می گذارد و عصر همان روز وقتی همسرش به خانه بازمی گردد شناسنامه فرزندش را به اسم مجتبی گرفته چون نوزاد بیمار بوده و پدر نذر کرده بود . در این میان مادر نیز اسم دیگری انتخاب کرده بود. او می گوید: پدر هنوز هم به خواب بسیاری می آید، مثل مادری که می گفته وقتی شهید صالحی را به خواب می بیند، چشم پسرش شفا می یابد و پزشکان از تخلیه کردن چشم او منصرف می شوند و...
    شهید حجت الاسلام سید مجتبی صالحی خوانساری در سال 1323 متولد و در تاریخ 29/11/1362 به دست عوامل ضد انقلاب در جوانرود کردستان به شهادت رسید و در گلزار شهدای قم، در قطعه‌ی چهارم ردیف 5 به خاک سپرده شد.

    برگرفته شده از mbokh.blog.ir


  9. صلوات ها 10


  10. #5

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    1,594
    حضور
    14 روز 5 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    302
    صلوات
    4561



    این کارنامه به نظارت بسیاری از مراجع وقت و بعثه امام هم رسید و بسیاری از انها گریستند.

    و حالا داستان خوابهای این شهید والا را تعریف کنید که ازش خواستند نتیجه جنگ ایران و عراق را بگوید

    یا کسی اربعین می آید
    یا نمی خواهد بیاید


    نتونستم و نشد و دلم میخواست اما نشد
    نداریم.


  11. صلوات ها 9


  12. #6

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۱
    نوشته
    1,017
    حضور
    40 روز 6 ساعت 10 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    26
    صلوات
    3623



    با سلام
    خیلی جالب بود قبلا هم از این دست روایات شنیده بودم
    وقتی روح بر اثر ریاضت و تقوی به اندازه فیل های کوه پیکر می شود طوری که اب دریای دنیا تا زانویشان بیشتر نیست ان وقت شهادت رخ می دهد!....وقتی هم کسی به این مقام بزرگ رسید ان وقت این قدرت ها که به ان تجرید می گویند نصیبشان می شود (که البته جز ابتدایی ترین کرامات هست!)

  13. صلوات ها 9


  14. #7

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    1,594
    حضور
    14 روز 5 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    302
    صلوات
    4561



    گفته میشود یکی از علل تاخیر در ظهور حضرت حجه ازمون الهی است.
    در بهترین حالت ازمون شروعش مشخص است اما انتهایش نباید مشخص باشد.
    و ممکن هم است کسی در ازمون قرار بگیرد اما روحش خبر نداشته باشد که ازمونش شروع شده .
    ........

    از خانواده شهید صالحی خواسته شد یک بار که شهید به خانوادشان میاید از ایشان بپرسید نتیجه جنگ ایران و عراق چه میشود.
    بعد که ایشان به خواب امدند گفتند که ما را حضرت فاطمه قسم داده که نتیجه را نگوییم ولی باشه میرم بپرسم میام بگم.

    شهید بعد از ان تا خاتمه جنگ به خواب خانوادش نیامد.

    وقتی امد به خواب بهش در خواب گفته شد این همه سال کجا بودید و چرا نمی امدید به خوابمان.
    گفت این جنگ یک ازمون الهی بود. و حضرت فاطمه برای اینکه همه مورد ازمون قرار بگیرند قبول نمیکرد که ما نتیجه جنگ را به شماها بگویم. و برای اینکه شما را از نتیجه این ازمون مطلع نکنم به خوابتان نمی امدم.

    یا کسی اربعین می آید
    یا نمی خواهد بیاید


    نتونستم و نشد و دلم میخواست اما نشد
    نداریم.


  15. صلوات ها 6


  16. #8

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    1,594
    حضور
    14 روز 5 ساعت 56 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    1
    گالری
    302
    صلوات
    4561



    از همه دوستان میخواهم وقتایی که دلشون را یک شهید با خواندن داستانش میبرد در اولین فرصتی که زیارت عاشورا میخوانند یا فقط ان شهید یا کل شهدا را در ثواب ان قرایت شریک کنند.


    یا کسی اربعین می آید
    یا نمی خواهد بیاید


    نتونستم و نشد و دلم میخواست اما نشد
    نداریم.


  17. صلوات ها 6


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود