صفحه 1 از 2 12 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: کمی تأمل...با خوندنش به خدا نزدیکتر شو+داستان

  1. #1

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۳
    نوشته
    124
    حضور
    4 روز 14 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    6
    صلوات
    852

    کمی تأمل...با خوندنش به خدا نزدیکتر شو+داستان




    گاهی اوقات اتفاقاتی می افته که باعث میشه به خدا، به خودمون،به دور و برمون یک نگاه دیگه ای داشته باشیم.
    این
    اتفاقات به ما درس میدن...به ما فرصت میدن که یکم به درون خومون سفر کنیم؛
    اگه بدیم خوب بشیم،اگه خوبیم بهتر بشیم...
    خلاصه سرتون رو درد نیارم
    ما میتونیم از این اتفاق ها درس بگیریم...


    خداوندا...
    خسته ام از فصل سرد گناه و دلتنگ روزهای پاکم
    بارانی بفرست
    چتر گناه را دور انداخته ام...


    I MUHAMMAD

  2. صلوات ها 19


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۳
    نوشته
    124
    حضور
    4 روز 14 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    6
    صلوات
    852

    منم دلم خواست...




    یه مدتی بود خیلی احساس بدی داشتم
    حس می کردم همه از دین برگشتن
    حس می کردم آدم خوب وجود نداره
    تا اینکه یه اتفاقی افتاد
    دانشگاهم تموم شده بود و داشتم برا تعطیلات می رفتم شهرمون
    توی اتوبوس نشسته بودم
    رسیدیم به یه رستوران بین راهی
    غذا سفارش دادم و تا آماده بشه رفتم نماز بخونم
    اونجا بود که دیدم یه عده ای اصلا نماز نمی خونن
    بازم اون حس بدبیی نسبت به مردم اومد سراغم
    خیلی حالم گرفته شده بود
    سوار اتوبوس که شدیم مدام به خودم می گفتم : خدایا! یعنی آدم خوب پیدا نمیشه؟!
    توی همین افکار بودم که نگاهم خورد به یه جوون بیست و چند ساله
    چهره ی نورانی و آرومی داشت
    سر به زیر بود و ادب از سر تا پاش می بارید
    اونقدر جذبه داشت که کلا حواسم بهش جلب شد
    زیر چشمی داشتم به کاراش نگاه می کردم
    اتوبوس که حرکت کرد دیدم یه بطری آب در آورد
    یه کم آب ریخت توی یه لیوان یه بار مصرف و روی همون صندلی یه وضوی خیلی قشنگ گرفت
    با آبی کمتر از یه نصفه استکان ، نه مث بعضی ها با بیست لیتر آب ...
    بعد همونطور که روی صندلی نشسته بود الله اکبر گفت و شروع کرد به نماز خوندن
    شنیده بودم که میشه نماز مستحبی رو در همه حال ، حتی حرکت و در جهت غیر قبله و ... خوند
    اما تا حالا ندیده بودم
    چقدر آسمونی بود این جوون
    چقدر خوشکل با خداش حرف میزد
    اون نماز می خوند و من گریه می کردم
    اونقدر دلم سوخت
    گفتم: خدایاااااااااااااا.... چرا من اینجوری نیستم؟
    چرا این که نماز می خونه ، من هم آروم میشم؟
    چرا؟...
    انگاری یه حسی بهم گفت: اونقدر نگو آدم خوب نیست ، آدم خوب هست!
    اینم یکی از اون خوبا. فقط تعدادشون مث همیشه ی تاریخ کمه
    اون لحظه با تمام وجود آرزو کردم مث اون جوون باشم
    جوونی که بهش می یومد از این دنیا هیچی نداشته باشه
    اما من حاضر بودم همه ی زندگیم رو بدم و یه ساعت از اون آرامش رو به دست بیارم
    دیگه هق هق گریه ام بلند شده بود
    بغل دستی ام که یه پیرمرد با صفا بود از صدای گریه هام فهمیده بود چه خبره
    چه بدونم! شاید اونم یکی از خوبا بود که حرفای دلم رو نگفته می خوند
    اما حرفی زد که کمی اروم شدم
    بهم گفت: این جوون باصفا مث بقیه ی جوونای این اتوبوس توی همین مملکت و بین همین مردم زندگی می کنه
    اما فرقش با بقیه این بوده که تو کاراش اول گفته خدا
    اینم می تونسته گناه کنه ، اما نکرده
    شیطون وسوسه اش کرده ، اما کم نیاورده و محکم جلوش وایستاده
    گناه برا اینم لذت داشته ، اما فهمیده لذت گناه پوچه و زودگذر
    فهمیده گناه تخریبش می کنه ، آرامشش رو می گیره .... فهمیده که الان آرومه
    تو هم می تونی مث این جوون بشی بابا جون ... یعنی هر کی بخواد می تونه
    گفتم: من خیلی گناه کردم حاجی
    گفت: خدا به داوود پیامبر فرمود: ای داوود! اگه دشمنای دین من و کسانی که بر علیه دین من کار می کنن ، می دونستن من چقدر مشتاقم که توبه کنند و به سمتم برگردند ، از شدت این اشتیاق جان می دادند
    بهم گفت: به نظرت خدای به این مهربونی! خدایی که با دشمناش اینطور رفتار می کنه ، توبه ی یه جوون رو نمی پذیره؟
    تو هم می تونی بابا جون! فقط باید بجنگی. با بدی ها ! با وسوسه ها!
    اونوقت هم خودت آروم میشی ، هم مث این جوون آرامش میدی...


    چقدر سبک شدم اون روز
    چقدر به داشتن خدای خوبم افتخار کردم
    خدایی که مشتاقه دشمناش به سمتش بیان ... چه خدای مهربونی دارم
    خدا جون گریه هام رو می بینی؟ اینا یعنی دوستت دارم ، یعنی دلم برات تنگ شده
    یعنی می خوام بیام به سمتت ، میخام تو دامن کبرائی ات اروم بشم
    دیگه از گناه و در به دری خسته شدم
    میخام جزء اون خوبای اندک باشم...
    خداوندا...
    خسته ام از فصل سرد گناه و دلتنگ روزهای پاکم
    بارانی بفرست
    چتر گناه را دور انداخته ام...


    I MUHAMMAD

  5. صلوات ها 18


  6. #3

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۳
    نوشته
    124
    حضور
    4 روز 14 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    6
    صلوات
    852

    حـاج قا باید بایـد برقـصـه !!




    کمی تأمل...با خوندنش به خدا نزدیکتر شو+داستان
    خادم الشهدایی تعریف می کرد :
    چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یكی از دانشگاه‌های بزرگ كشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند كه هیچ كدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم كه دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

    اخلاق‌شان را هم كه نپرس... حتی اجازه یك كلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌كردند و آوازهای آن‌چنانی بود كه...
    از هر دری خواستم وارد شوم، نشد كه نشد؛ یعنی نگذاشتند كه بشود...
    دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌كار خاطره و روایت نیست كه نیست!
    باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فكری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...
    سپردم به خودشان و شروع كردم.
    گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!
    خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟
    گفتم: آره!!!
    گفتند: حالا چه شرطی؟
    گفتم: من شما را به یكی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا كردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل كنید.
    گفتند: اگر نتوانستی معجزه كنی، چه؟
    گفتم: هرچه شما بگویید.
    گفتند: با همین چفیه‌ای كه به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌كنی به رقصیدن!!!
    اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوكه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره كار را به آن‌ها سپردم و قبول كردم.
    دوباره همه‌شون زدند زیر خنده كه چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...
    در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم كه نكند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نكند مجبور شوم...! دائم در ذكر و توسل بودم و از شهدا كمك می‌خواستم...
    می‌دانستم در اثر یك حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است...
    از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌كنند، چه رسد به معجزه!!!
    به طلائیه كه رسیدیم، همه‌شان را جمع كردم و راه افتادیم ... اما آن‌ها كه دست‌بردار نبودند! حتی یك لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبك و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌كردند.
    كنار قبور مطهر شهدای طلائیه كه رسیدیم، یك نفر از بین جمعیت گفت: پس كو این معجزه حاج آقا! ما كه این‌جا جز خاك و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع كردند: حاج آقا باید برقصه...
    برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یكی از بچه‌ها خواستم یك لیوان آب بدهد.
    آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...
    تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری كه هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری كه طلائیه را پر كرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد...
    همه‌شان روی خاك افتادند و غرق اشك شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه كردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند كنم. قصد كرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با كلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاك دنیا بلند كردم ...
    به اتوبوس كه رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل كردم، حالا نوبت شماست، كه دیدم روسری‌ها كاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌كند.
    هنوز بی‌قرار بودند... چند دقیقه‌ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌كردند...
    پرسیدم: به كجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.
    سال بعد كه برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها كرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند ... آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند."
    کمی تأمل...با خوندنش به خدا نزدیکتر شو+داستان

    غـمـ نوشـت :
    بالـے בهید به وسـعت هـفـت آسـمـان مــرا
    من هرچه مـے کنم به شهیـבان نمـے رسم
    منبع

    ویرایش توسط زین الدین : ۱۳۹۳/۰۸/۰۲ در ساعت ۱۱:۴۱
    خداوندا...
    خسته ام از فصل سرد گناه و دلتنگ روزهای پاکم
    بارانی بفرست
    چتر گناه را دور انداخته ام...


    I MUHAMMAD

  7. صلوات ها 17


  8. #4

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۳
    نوشته
    124
    حضور
    4 روز 14 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    6
    صلوات
    852

    دختر بچه بهمون درس عاشقی داد...




    نیمه ی شعبان چند سال قبل رفته بودیم پارک بزرگ شهریه مراسم جشن راه انداخته بودن
    جمعیت عجیبی اومده بود
    متاسفانه خیلی ها هم حجاب مناسبی نداشتن
    بعد از یه برنامه ، قبل از اینکه مجری بره روی صحنه ، یه اتفاق عجیب افتاد
    یه دختر خانوم کوچولو پرید روی صحنه و میکروفن رو برداشت
    تقریبا شش ساله می خورد
    انگار منتظر چنین فرصتی بود که بره بالای سِن
    مجری و مسئولین مراسم از تعجب دهنشون وا مونده بود
    هی به هم می گفتن: این بچه کیه؟ چرا رفته اون بالا؟ چی میخاد بگه؟
    دختر بچه میکروفن رو روشن کرد و با صدای بلندی رو به جمعیت گفت:
    - کیا خدا رو دوست دارن؟ هر کی خدا رو دوست داره دستاشو بگیره بالا
    جمعیت که از شیرین زبونی دختر به ذوق اومده بودن ، به هم نگاه کردن
    دختر بچه دوباره گفت:
    - کیا خدا رو دوست دارن؟ هر کی دوست داره دستشو بیاره بالا
    یهو همه ی جمعیت دستشون رو بالا آوردن
    اکثر جمعیت اون مراسم رو هم خانومها تشکیل می دادن
    تا جمعیت دستش رو بالا آورد ، دختر بچه با یه حالت معصومانه ای گفت:
    - اگه خدا رو دوست داری حجابت کو؟! مگه خدا نگفته حجابت رو رعایت کن؟
    اینطوری دوسش داری؟! اینطوری عاشقشی؟!

    وااای! چه صحنه ی عجیبی بود
    اشک خیلی ها از گوشه چشمشون راه افتاد
    چه درسی داد بهمون اون دختر بچه
    کل اون جلسه ی چند ساعته یه طرف ، چند لحظه ای که دختر بچه حرف زد یه طرف...
    درس عاشقی بهمون داد با اون دل کوچیکش ...
    خداوندا...
    خسته ام از فصل سرد گناه و دلتنگ روزهای پاکم
    بارانی بفرست
    چتر گناه را دور انداخته ام...


    I MUHAMMAD

  9. صلوات ها 17


  10. #5

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۳
    نوشته
    124
    حضور
    4 روز 14 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    6
    صلوات
    852

    ماجرای من و راننده تاکسی




    سوار تاکسی که میشی ، راننده شروع میکنه بدو بیراه گفتن از مسافر قبلی
    - آقا برا دویست تومن خودشو کشته
    - با دویست تومن چی میشه خرید آخه؟
    - برا دویست تومن .... لا اله الا الله ، چقدر بعضی ها خسیس ان
    ....
    خلاصه خوب کیسه ی مسافر قبلی رو جلوی تو می زنه
    بعدش وقتی خواستی پیاده بشی ، دویست تومن می کشه روی کرایه
    تو هم نمی خوای مث اون مسافر قبلیه انگ خسیسی بخوری
    مجبور میشی دویست تومن بیشتر بدی
    تازه می فهمی اون بد و بیراه های راننده تاکسی ، کاسبی جدیده
    چه عرقی می ریزن بعضی ها برای نون در آوردن
    خدا به خیر کنه...


    خداوندا...
    خسته ام از فصل سرد گناه و دلتنگ روزهای پاکم
    بارانی بفرست
    چتر گناه را دور انداخته ام...


    I MUHAMMAD

  11. صلوات ها 16


  12. #6

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    266
    حضور
    10 روز 23 ساعت 13 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    710



    دنیا از تو و اهلت بیزارم از تو بخاطر اینکه وقتی با منی خدا رو فراموش میکنم و از اهلت چون وقتی با منن جرات نمیکنم ذکر محبوب رو بر لبانم جاری کنم.
    ای صد بغض و افسوس که دوستت دارم ولی دوستت نمیدارم .



  13. صلوات ها 10


  14. #7

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۲
    علاقه
    برنامه نویسی ، ایده پردازی ، خلاقیت و نوآوری
    نوشته
    2,399
    حضور
    379 روز 11 ساعت 45 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    129
    صلوات
    13875



    یه سری رفته بودم بانک پول بریزم به حساب یه نفر..
    .
    همش 60 هزار تومن می خواستم بریزم..فقطم 60 هزار تومن پول داشتم . یعنی باید پیاده بر می گشتم خونه..
    .
    دیدم یه پیرمردی که چهره ی بسیار معصوم و مضطربی داشت ؛ مشخص بود می خواد یه چیزی بگه ولی روش نمیشد و دو دل بود..
    .
    بالاخره اومد یواش بهم گفت پسرم من از شهرستان اومدم ؛ پولام تموم شده ؛ دو هزار تومن کم دارم برم تا ترمینال ؛ اگه میشه بهم بده..
    .
    بهش گفتم شرمنده پولای خودم کمه..
    .
    دیدم ول کرد رفت ؛ موقعی که رفت ؛ تنم لرزید ؛ شک عجیبی بهم وارد شد ؛ به زور روی پاهام می ایستادم..یه صدای توی گوشم میگفت "ای نامرده بی معرفت"
    .
    رفتم دنبالش صداش کردم ، محل نمیزاشت..دویدم رسیدم بهش گفتم آقا معذرت می خوام هرچقدر لازم داری بگو بهت بدم..
    .
    گفت : نمی خوام.
    .
    گفتم: عمو جان تورو خدا هرچقدر می خوای بردار ببخشید اشتباه کردم.
    .
    دیدم ایستاد و گفت : من پول نمی خوام . دیگه دنبالم نیا.
    .
    دوباره گفتم : عمو جان ببخشید غلط کردم ، معذرت میخوام ، شما امر بفرما من نوکرتم هستم.
    .
    دیدم عصبانی شد گفت : گفتم دنبالم نیااااااااااااااااااااااا برو نمی خوام..
    .
    هرچی التماسش کردم ، هرچی ازش خواهش کردم یک ریالی ازم نگرفت.
    .
    تا خونه اینقدر گریه کردم که دیگه نای هیچ کاری رو نداشتم..
    .
    چهره اش هیچوقت از یادم نمیره..

    تولدی دوباره



  15. صلوات ها 16


  16. #8

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۳
    نوشته
    729
    حضور
    36 روز 19 ساعت 43 دقیقه
    دریافت
    2
    آپلود
    0
    گالری
    29
    صلوات
    3410



    دوستان سلام
    گاهی اوقات بعضی مردم یک مطلبی می گویند که اگر به آن دقت شود چیزهای دقیقی در آن است که شاید منظور گوینده نیز نبوده است

    بزرگی تعریف می کرد:
    راننده ماشین سنگین سریع از ماشین پیاده و وارد مسجد شد. خیلی سریع وضویی ساخت و مشغول نماز شد و سریع آن را به پایان برد. عارف که هر روز به آن مسجد می آمد، این صحنه را که دید، به آن راننده گفت: بهتر است با دقت بیشتری وضو بگیری و نماز بخوانی.

    راننده جواب داد: حاج آقا من فقط اومدم به خدا بگم که : آ خدا من یاغی نیستم. همین.
    این را گفت و رفت ولی از آن پس آن عارف همیشه قبل از ورود به مسجد سر بر در مسجد می گذاشت و می گفت: خدایا اومدم بگم یاغی نیستم
    علی علی
    برای دنیایت طوری تلاش کن که انگار تا ابد زنده هستی و برای آخرتت به گونه ای که انگار فردا می میری
    اگر خواهان صلحی آماده جنگ باش
    بیایید زین پس بگوییم : امام خامنه ای

    تکلیف شناسی پیش از تکلیف گرایی


  17. صلوات ها 16


  18. #9

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۹۳
    علاقه
    فک
    نوشته
    529
    حضور
    14 روز 3 ساعت 42 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1790



    فکر کنم من فقط یکبار توی زندگیم واقعاً به خدا توکل کردم که نتیجشو گرفتم. عروسی خواهرم بود و من همه پولمو داده بودم برای اون انقدری که حتی هزار تومن هم نداشتم. برای ی کار مهم احتیاج به عکس سه در چهار داشتم که سفارش داده بودم فقط باید میرفتم می گرفتمش. ی روز تماس گرفتن که برم عکسمو بگیرم خیلی مهم بود برای مدرکم احتیاج داشتم من هم فقط به اندازه ای پول داشتم که خودمو میرسوندم به آتلیه. مادر بزرگم همرام بود شک داشتم بهش بگم ی چن تومنی بهم پول بده چون روم نمیشد. خیلی ناراحت بودم ولی دلو زدم به دریا و گفتم من میرم آتلیه خدایا خودت ی جوری پولو جور کن. توی راه فقط می گفتم توکل به خدا. چند قدم مونده برسم با اینکه میدونستم حسابم پاک پاکه ولی همینجوری کارت زدم باورم نميشد نزدیک به چهارصد هزار تومن توی حسابم بود انقدر خوشحال شده بودم که دلم ميخواست داد بزنم تا همه بفهمن. تا رسیدم خونه فقط خدا رو شکر می کردم. همون شد توکل واقعی من توی زندگیم.
    خوشحال و شاد و خندانم...

  19. صلوات ها 15


  20. #10

    عضویت
    جنسیت ارديبهشت ۱۳۹۳
    نوشته
    124
    حضور
    4 روز 14 ساعت 39 دقیقه
    دریافت
    3
    آپلود
    0
    گالری
    6
    صلوات
    852

    روسری اش افتاد...




    از زبان یک خانم

    دیشب رفته بودیم شهربازیخیلی شلوغ بود ... خیلی...
    هر دستگاه بازی که نگاه می کردی یه صف طولانی داشت
    ما هم می خواستیم بشقاب پرنده سوار شیم
    فکر کنم یه نیم ساعتی معطل شدیم که نوبتمون شد
    توی صف که بودم ، داشتم به مردم نگاه می کردم
    یکی از دستگاهای بازی که جدید اومده بود خیلی مشتری داشت
    عده ی زیادی هم تماشاچی بودن
    یه دختره سوار دستگاه شده بود
    اونقدر تکون می خورد که یهو روسری اش افتاد
    یکی داد زد روسری اش افتاد
    ناخوداگاه نگاه ها به سمتش برگشت
    من دیگه به دختره نگاه نمی کردم
    نگاهم رفت سمت تماشاچی ها
    چه صحنه ای دیدم
    انگار آزمون شناسایی مرد و نامرد بود
    یه عده ای از آقایون سریع سرشون رو برگردوندن و حاضر نشدن به ناموس مردم چشم بندازن
    اما یه عده ای که حواسشون هم نبود ، تا شنیدن روسری نداره ، چشمای گرسنه و هوسبازشون رو فرستادن سمت دختره
    بیچاره دختره ، معلوم بود بر خلاف سنش ، بچه است
    بچه بود که زوزه ی گرگ های چشم نامردها رو نمی شنید
    این رو زمانی فهمیدم که دیدم داره به ارومی و بدون هیچ عجله ای روسری اش رو سرش می کنه
    انگار دوس داشت دیرتر روسری اش رو بهش بدن
    اما دل من چیز دیگه ای رو از خدا خواست
    اون لحظه با تمام وجود دلم مرد خواست
    مردایی که غیرت و بزرگی شون نذاشت هرزگی کنن
    تعدادشون کم بود
    ولی بزرگی شون قلب خیلی ها رو فتح کرد
    خوش به حال زناشون
    چون نگاه مردشون فقط مال خودشونه
    گفتم : خدایا میشه سایه بالاسری که میخای بهم بدی مرد باشه؟
    انگاری یه حسی بهم گفت: آره! به شرطی که تو هم یه خانوم واقعی باشی
    مال مرد زندگی ات باشی ، خصوصی باشی برا مرد زندگیت ، نه عمومی و برای نگاه های همه...
    دیشب بهش قول دادم برای رسیدن به مرد هم که شده پاک بمونم
    دیشب درس خوبی گرفتم
    فهمیدم هنوز هم میشه مرد بود ... هنوزم میشه بین فرعون ها ، آسیه موند
    خداوندا...
    خسته ام از فصل سرد گناه و دلتنگ روزهای پاکم
    بارانی بفرست
    چتر گناه را دور انداخته ام...


    I MUHAMMAD

  21. صلوات ها 14


صفحه 1 از 2 12 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 1

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود