جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: جانباز انقلاب

  1. #1
    شروع کننده موضوع

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۲
    علاقه
    دین، کتاب، طبیعت
    نوشته
    23,648
    حضور
    63 روز 9 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    33597

    راهنما جانباز انقلاب




    شهید جنگ (در هر خانه یک فاطمه)


    وقتی در خانه حرف شهیدی را می زنی خانواده حرف هایی از طول و عرض زندگی دارند تا با تو بزنند؛ این بار پای صحبت های خانواده شهید ابوالفضل دمیرچی نشسته ایم.

    جانباز انقلاب
    جانبازی همراه خواهر


    شهید ابوالفضل دمیرچی در در دهم اسفند سال 1331 در شهر تهران متولد شد. وی در حالی تحصیل خود را آغاز کرد که پس از ساعات درس در طول روز در کنار پدر به روزنامه فروشی می پرداخت تا بتواند در تامین مخارج خانه از همان دوران کودکی موثر باشد. اما وقتی سنش کمی بالاتر رفت در دوران راهنمایی و دبیرستان، در پشت بام خانه کارگاهی برای خودش دست و پا کرده بود و برخی از قطعات بدنه خوردوی آن روزهامانند ژیان را پرس می کرد و از این طریق کسب درآمد داشت. همزمان با تحصیل رود به دبیرستان و با اوج گیری انقلاب اسلام، همراه با مردم در خیابان های تهران علیه رژیم شاهنشاهی راهپیمایی می کرد و فعالیت های انقلابی اش را آغاز کرد. اوج فعالیت های انقلابیش روز 17 شهریور همراه بود که همراه خواهر در تظاهرات حضور داشت. آن روز هر دو بر اثر اصابت گلوله مجروح شدند و به درجه جانبازی نائل آمدند. بعد از گذشت مدتی مجروحیت وی و خواهرش بهبود یافت و دوباره به عرصه مبارزات انقلابی بازگشت.
    پرستار برادر

    پس از پیروزی انقلاب به عضویت نیروهای انقلابی درآمد و در اوایل جنگ نیز به طور رسمی وارد سپاه شد و برای نخستین بار از پایگاه مالک اشتر تهران به جبهه اعزام شد که منجبر به حضور 9 ماهه وی در مناطق عملیاتی شد. اولین حضورش در جبهه ها اتفاقی جالب برخی از زوایای شخصیت این شهید را نمایان ساخت. برادرش به بیماری سختی دچار می شود. ابوالفضل، به یاری برادرش می شتابد و از یک بیمارستان به بیمارستانی دگر او را به دوش می کشد.
    مادر شهید در این رابطه می گوید: «وقتی برادر ابوالفضل مریض شد، دیدم که او را به دوش خود می کشید و نوازشش می کرد. چون تعریف دکتری به نام «مسکوب» را در گرگان خیلی شنیده بودیم؛ او را به آنجا بردیم. در آن چند روز می دیدم که ابوالفضل مثل پروانه به دور برادرش می گردد و به درخواست ها وناله هایش پاسخ می دهد.»
    جانباز انقلاب
    یک ازدواج ساده


    در روزهایی که در شهر گرگان و برای معالجه برادرش حضور داشت، شب ها در خانه دختردایی اش می ماند. ابوالفضل در آن چند روز ارتباط عمیق عاطفی بین خود و دختر دختردایی اش احساس می کند و همین رابطه عاطفی باعث برگزاری مراسم خواستگاری خودمانی می شود که منجر به چشیدن شهد شیرین ازدواج می شود. همسر شهید در خصوص این ازدواج می گوید: «ما با هم 12 سال اختلاف سنی داشتیم. مادرم با ازدواج ما موافق نبود و به شهید می گفت که پدر رقیه هم موافق این ازدواج نیست اما او مصرانه شماره تلفن پدرم را که در آن زمان در منطقه جنگی مریوان بود می گیرد و با ایشان صحبت می کند و سرانجام رضایت پدرم را برای ازدواج می گیرد.»
    بچه هایم خدایی دارند

    ابوالفضل، بعد از ازدواج بلافاصله راهی مناطق جنگی شد. او در جبهه 2 بار از ناحیه دست و پا مجروح شد اما این مجروحیت ها هرگز باعث نشد که دست از مبارزه و جهاد بردارد. ابوالفضل حتی در زمانی که فرزندش به دنیا آمده بود باز هم در جبهه حضور داشت و در پاسخ به برادرش که وی را از حضور در جبهه نهی می کرد تا بیشتر به خانواده اش برسد، گفت: «بچه های من هم خدایی دارند اما الان جبهه و سنگر به من نیاز دارد.»
    مادر ابوالفضل گفت که اسم خواهرت هم فاطمه است. اسم دیگری انتخاب کن اما ابوالفضل گفت که باید در هر خانه یک فاطمه باشد

    خدا روزی رساند

    روحیات خاصی که ابوالفضل داشت او را از بقیه متمایز می ساخت. دستگیری از مستمندان از ویژگی های برجسته اش بود. همسر شهید در این رابطه می گوید: یکبار که حدود سه هزار و 700 تومان تازه از سپاه حقوق گرفته بود در خیابان می رفتیم که یک خانم جلوی ما را گرفت و گفت: «بچه ام مریض است و هزینه داروهایش هفت هزار تومان می شود و من هم چنین پولی ندارم.» ابوالفضل 700 تومان اجاره خان را جدا کرد و بقیه پول را به آن زن داد. من هاج و واج داشتم نگاه می کردم. اعتراض کردم که چرا تمام پول را به آن زن دادی. ما خودمان خرج داریم و کمی بعد هم فرزندمان متولد می شود. شهید گفت: «خدا بزرگ است. پول اجاره را که دادیم بقیه مخارج از یک جا پیدا می شود. خدا خودش همانطور که با دست راست دادیم، با همان دست هم می دهد.» پنج یا ده روز طول نکشید که سپاه برای عیدی، سکه ای به پاسدارها داد که آن موقع 7500 تومان قیمت داشت. آن را فروختیم و خرج و مخارجمان تامین شد. ابوالفضل بعد از تولد فرزندمان تولدی گرفت و اسمش را فاطمه گذاشت. مادر ابوالفضل گفت که اسم خواهرت هم فاطمه است. اسم دیگری انتخاب کن اما ابوالفضل گفت که باید در هر خانه یک فاطمه باشد.
    جانباز انقلاب
    یک دل سیر فاطمه


    همسر شهید می گوید: روز آخری که می خواست به جبهه برود خیلی دوست داشت فرزندش را در آغوش بگیرد اما بنا به رسم شهرمان من به او گفتم که دخترم را جلوی پدر و مادرم بغل نگیرد. در آن زمان این کار نوعی احترام محسوب می شد. او هم قول داد که در آغوش نگیرد. آن روز به شدت باران می باید و موقعی که هم خداحافظی کرد و قدم برداشت برای رفتن، چندین بار برگشت و عقب را نگاه کرد. مادرم متوجه موضوع شد و پرسید: «چرا ابوالفضل هی برمی گردد و عقب را نگاه می کند؟» گفتم: «نمی دانم شاید چون من به او گفتم که بچه را جلوی شما بغل نگیرد و این باعث شد احساس دلتنگی کند.» مادرم گفت: «رقیه جان چرا این حرف را زدی؟ بگذار بچه را بغل کند.» بعد ابوالفضل را صدا زد و گفت: «پسرم بیا بچه ات را بغل کن. این رسم ها دیگر قدیمی شده است.» ابوالفضل که انگار دنیا را به او داده اند برگشت و با خیالی راحت و یک دل سیر بچه را بغل کرد ورفت. خبر نداشتیم که این بار آخر که می رود و دیگر هیچ بازگشتی در کار نیست. چند روز بعد 28 اردیبهشت سال 1365 بود که خبر دادند بر اثر اصابت ترکش و به قلب و قطع پایش به شهادت رسید. داستان از این قرار بود که یک هفته قبل از شهادت، در خواب دیدم که یک نفر برایم سبزی و گوشت آورده و وقتی ابوالفضل شهید شد، سبزی فروش محل از طرف سپاه خبر آورد که ابوالفضل به شهادت رسید.

  2. صلوات ها 3


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود