صفحه 1 از 56 1231121314151 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: تفحص سیره شهداء(خاطرات زیبای شهدا)✿✾✾✿

  1. #1

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    علاقه
    حسین فاطمه
    نوشته
    148
    حضور
    2 روز 6 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1909

    راهنما تفحص سیره شهداء(خاطرات زیبای شهدا)✿✾✾✿




    آیا درس گرفتن از زندگی شهداء حداقل وظیفه ما نیست؟

    پس از آنها بگوئید تا بدانیم وعمل کنیم...

    **********هر که دارد هوس کرب وبلا بسم الله*******
    **********هرکه دارد به سرش شور نواء بسم الله*****

    ویرایش توسط عرفان : ۱۳۹۰/۰۲/۱۵ در ساعت ۱۰:۰۱

  2. صلوات ها 42


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    مطالعه و تفکر
    نوشته
    5,130
    حضور
    59 روز 21 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    15170

    راهنما سیرۀ شهدا - شهید محمد جواد فهیمی




    با سلام و تشکر از تایپیک زیبای دوست عزیز و عرض خوش آمد گوئی

    الحق که زندگینامه و وضیت نامه شهدا، مکتب انسان سازی است و اگر می خواهید راه پرواز کردن را بیاموزید باید اول در رودخانۀ سیرۀ شهدا غواصی کنید.

    "با دوستانش قرار گذاشته بود در خلال عملیات هر کدام شهید یا مجروح شدند در جریان عقب نشینی، همدیگر را به عقب منتقل کنند.

    عملیات خیبر و محور عملیاتی جزیره مجنون، فرمانده عملیات بسته به شرایط، دستورعقب نشینی می دهد. شهید فهیمی بدون توجه به دستورعقب نشینی و تحت فشار نگاه های معصومانه مجروحان، مصرانه و باعشق و تعهد کاری به وظیفه پزشکیاری اش ادامه میدهد و با تلاش و پشتکار زیاد، ضمن درمان مجروحان، موفق میشود با بسیج امدادگران و سایر همکارانش عده زیادی از مجروحان را بوسیله هلی کوپتر به عقب منتقل کند.

    در این اثنا ناگهان، از ناحیه گردن مورد اصابت گلوله مستقیم دشمن قرار گرفته و به زمین می افتد، همرزمش می گوید: طبق قرار قبلی، علیرغم اطمینان از شهادتش، وی را بر دوش گرفتم تا به عقب منتقل کنم که فرمانده به محض اطلاع از شهادت شهید فهیمی، به وی می گوید: اینهمه مجروح نگاهشان به سوی ماست، اگر می توانی به جای شهید، مجروحی را به عقب منتقل کن.
    و اینجاست که طبق دستور فرمانده جنازه را د رمحل عروجش رها کردم، و مجروحی را به دوش گرفتم؛ با علم به این که شهید فهیمی که با تمام وجود به خدمت مجروحان عشق می ورزید، نیز بر این امر راضی است.

    شما هم به جمع سیره نویسان شهدا بپیوندید ...

    التماس دعا ...

    ویرایش توسط صدیق : ۱۳۸۹/۰۲/۰۱ در ساعت ۱۳:۵۳ دلیل: فاصله مطالب
    تفحص سیره شهداء(خاطرات زیبای شهدا)✿✾✾✿

  5. صلوات ها 34


  6. #3

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    علاقه
    حسین فاطمه
    نوشته
    148
    حضور
    2 روز 6 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1909

    مطلب




    دعا کن پسرم بمیره
    پدر شهید سید علی تشکری از سپاه خراسان-مشهد می گفت: در جبهه یکی از رفقا را دیدم در اثنای احوال پرسی متوجه فکر پریشانش شدم ، از او پرسیدم: چه چیزی باعث ناراحتیت شده؟
    گفت: دعا کن پسرم بمیره.
    خیلی متعجبانه جملشو بصورت سوالی تکرار کردم: پسرت بمیره؟؟؟!!!....چرا؟
    گفت: درسش تموم شده، سر کار نمی ره، با افراد ناباب رفیقه، خلاف انجام میده، خلاصه تو محل باعث آزار و اذیت مردم شده و آبروئی برای ما نذاشته......نه خدا رو بندگی می کنه و نه مردمو راحت می ذاره.
    نصیحتم دیگه کارساز نیست و حیرون شدم.... بمیره بهتره.
    از هم ،خداحافظی کردیم و رفتیم پی کار خودمون. حدود سه ،چهار ماه بعد دوباره که دیدمش،پرسیدم از پسرت چه خبر؟
    گفت: شهید شده.
    با تعجب زیاد پرسیدم: شهید شده؟؟؟؟!!!!
    گفت:آره. بعد جدا شدن از شما، مرخصی گرفتم و رفتم خونه، اومد پیشم که اجازه بده برم جبهه.
    گفتم: برو بچه جون همه عالم وآدم از تو فرار می کنند از بس که بدی، اون وقت جبهه می خواهی بری؟؟؟!!! برو درست شو که خدا ازت راضی بشه، جبهه پیش کشت.
    خلاصه سرتو درد نیارم،با هزار اسرار و پافشاری راضی شدم که بره.
    اولین مرخصی که اومد کیف مسافرتیشو زمین نذاشته رفت سراغ جعبه نوار ترانه هاش؛همون هائی که حرام مسلّم بود و همه رو با صداش اذیت کرده بود(زبان حال: با خودم گفتم اینکه آدم نشده، حالا آزار و اذیت شروع شد)
    جعبه رو برداشت رفت تو حیات دوباره با خودم گفتم: تو حیات نوار بذاره، من میدو نمو اون.رفتم تو حیات دیدم، نفت ریخته رو نواراش آتیششون زده.
    بعدم که رفت جبهه خبر شهادتشو برام آوردن.
    پدر شهید تشکری بعد از نقل این خاطره این جمله به یاد ماندنی رو با حس خاصی گفت تا از یادم نره:
    *** جبهه یک دانشگاه انسان سازی بود ***

    (مأخذ: خودم)

    ویرایش توسط عرفان : ۱۳۹۰/۰۲/۱۵ در ساعت ۱۰:۰۲

  7. صلوات ها 39


  8. #4

    عضویت
    جنسیت مهر ۱۳۸۸
    علاقه
    مطالعه و تفکر
    نوشته
    5,130
    حضور
    59 روز 21 ساعت 18 دقیقه
    دریافت
    8
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    15170

    راهنما




    یا علی عزیز

    خیلی عالی بود، منقلبم کردی و اشکم و در آوردی، خدا به حق دعای "یا مقلب القلوب و الابصار" منقلبت کنه.

    آدم وقتی این قبیل خاطرات رو می خونه به قدرت و ارادۀ خدا و تأثیر و انقلابی که خدا می تونه توی یک لحظه و با دعای خیری از پدر و مادر یا از عمق دلشکسته ای بر می خیزه، بیش از پیش، امیدوار میشه ...

    اگه هر کدوم از دوستان و کاربران سایت یک خاطره از این دست، خاطرات ناب رو ارسال کنند چه آلبوم و مجموعۀ ارزشمندی میشه ...

    مثل یا علی یک یا علی بگین و فرصت و از دست ندین ...

    این خاطره از یکی از شهدای نوجوون قوچان رو به شما دوست عزیز و همۀ کاربران سایت تقدیم می کنم:

    در عین حالیکه سن و سال کمی داشت خود را به قافله یاوران دین خدا و بسیجیان روح الله رساند.


    شنیده ای می گویند « راه صد ساله را یک شبه پیمودند». آری! او هم به حقیقت راه صد ساله را یک شبه پیمود، کما اینکه در ادبیات وصیتنامه اش نیز می توان به این مطلب پی برد.


    در گوشه ای از وصیتنامه عرفانی اش با حضرت دوست، این چنین نجوا می کند: « خدایا! من یک تخریب چی ام و کارم باز کردن معبر است، کمک کن به سوی تو معبری باز کنم.»

    التماس دعا ...

    تفحص سیره شهداء(خاطرات زیبای شهدا)✿✾✾✿

  9. صلوات ها 36


  10. #5

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    علاقه
    حسین فاطمه
    نوشته
    148
    حضور
    2 روز 6 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1909

    شاد




    این دفعه یه خاطره از خود شهید تشکری براتون تعریف می کنم و از خدا می خوام که توفیق بندگی رو به ما بده
    خداحافظی ترس ناک
    توی محله از اهل محل یه چیزی شنیده بودم اما باور نکردم،دنبال یه فرصت می گشتم تا از مادر شهید بپرسم آخه اون باعث بوجود اومدن این ماجرا شده بود.
    وقتی نماینده بنیاد شهید شدم برای تفحص سیره شهداء ، با خودم گفتم الان بهانه داری پس یا علی.
    خدمت خانواده شهید تشکری رفتم بعد از مصاحبه با پدر بزرگوارش نوبت به مادر شهید رسید ، برام سخت بود چون می دونستم مرور خاطرات برای یه مادر خیلی سخته،اما یه کسی به من می گفت لازمه که اینها زینب وار برای حسینشون به میدون بیان.
    با رعایت ادب و احترام و با جملات لطیف از مادر شهید سید علی تشکری پرسیدم: اهل محل ماجرائی رو از وداع شما توی لحظه آخر دفن شهید میگن،اگر ممکنه برای من کامل تعریفش کنید،ایشان هم با اون صلابت خاص خودشون اینطور گفتند:
    وقتی به ما خبر دادن سیدعلی شهید شده ، برای تحویل گرفتن پیکرش به معراج شهداء رفتیم ، تو معراج شهدای زیادی آورده بودند و خانواده های زیادی هم اومده بودند، همه منقلب بودند و عرق اضطراب روی بدنمون نشستته بود ، آخه گاهی اوقات خبر اشتباه بود و فقط تشابه اسمی یا آدرس اشتباهی و... بود و شهید مال ما نبود وقتی برای شناسائی شهید رفتیم با دیدن سیدعلی دلها شکست و از زنده بودنش ناامید شد ، اونجا {شهید چشماشو باز کرد و به من لبخند زد}
    به دخترم گفتم ، اما باور نکرد و گفت حس مادری و حال خراب بر اثر مصیبت برام توهم ایجاد کرده.
    گذشت تا شهید رو برای دفن کردن آوردن سر قبر بعد از وداع همه اهل محل و دوست و آشنا گفتند: مادر شهید بیاد با شهید خداحافظی کنه،همه دور تا دور حلقه زدند و قبر و پیکر شهید و من نگین اون حلقه شدیم.
    به نزدیکی شهید که رسیدم در مقابل چشمان همه شهید کفن رو باز کرد و دستانش رو برای در آغوش کشیدن من نگه داشت و با لبخندی ملیح و چشمان باز ملتمس از من دعوت کرد تا با او وداع کنم وقتی این صحنه عجیب بوجود اومد تقریبا همه کسانی که اونجا بودند فرار کردند و تعداد کمی باقی ماندن.
    با پسرم وداع کردم و او را دفن کردیم.
    اما بمیرم برای سالار شهیدانم حسین علیه السلام که او یک تنه تمام عزیزانش رو در آغوش کشید.
    بله شهداء حقیقتی نا پیدا هستند که باید برای شناخت آنها معرفت ها کسب کرد.
    {مأخذ:خودم}



    ویرایش توسط yaali : ۱۳۸۹/۰۲/۰۷ در ساعت ۱۰:۴۸

  11. صلوات ها 31


  12. #6

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    علاقه
    حسین فاطمه
    نوشته
    148
    حضور
    2 روز 6 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1909

    مطلب




    الله بَندَسِی
    توی جاده منتظر ماشین نشسته بودم هر ماشینی رد میشد دست بالا می کردم که نگه داره اما نه نگه نمی داشتند.گرم بود و از سر و صورتم بد جور عرق میریخت. بالاخره یه تویوتا نگه داشت و سوار شدم و شروع کردم به نق زدن ، آروم که شدم راننده ازم پرسید کجا میری؟
    گفتم: نقاشمو برای کشیدن عکس شهداء اومدم.
    خیلی مهربون بود ، گفت: میرسونمت به پادگان، خلاصه حسابی با هم گفتیم و خندیدیم تا به در پادگان رسیدیم داخل رفتیم و منو گذاشت دم در ساختمان فرهنگی موقع خدا حافظی ازش پرسیدم: راستی اسمتو بهم نگفتی؟گفت: الله بندسی .گفتم: یعنی چی؟ گفت: به زبون ترکی یعنی:بنده خدا.
    چند روز بعد یکی از رفقاء که فرمانده گردان بود به دیدنم اومد و گفت برای نهار میره ساختمان فرمانده ای،از من هم خواست باهاش برم تا به فرماند لشگر حاج مهدی باکری معرفیم کنه،منم از خدا خواسته قبول کردم.
    ظهر شد و رفتیم برا نهار که دیدم الله بندسی دم در ایستاده و به مهمونا خوش آمد،میگه، تا دیدمش رفتم جلو و بغلش کردم و یه چاق سلامتی گرم و محکم زدم پشتش و گفتم:بی معرفت دیگه سراغ ما نمی آی و خلاصه کلی گه گزاری کردم.
    اونم تو جواب عذر خواهی کرد و منو به داخل اتاق دعوت کرد.
    در همین حین متوجه دوستم که فرمانده گردان بود شدم که حسابی رنگ از رخسار نازش پریده بود،گفتم: خوب فرمانده لشگر رو بهم نشون بده.
    با صدائی که دلخوری و ترس و ملامت داشت گفت:همونی که زدی پشتش فرماند لشگر حاج مهدی باکری بود.
    تا اینو گفت جاخوردم و هم تعجب کردم که فرمانده لشگر اینقدر متواضع و با گذشت؟!!!و هم خجالت کشیدم که اینطور رفتار کردم.
    {دوره کتابهای طلائی}



  13. صلوات ها 28


  14. #7

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    علاقه
    حسین فاطمه
    نوشته
    148
    حضور
    2 روز 6 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1909

    شاد




    بالای حرف حرفش نزنید
    مادر شهید کبیری می گفت:پسرم در وصیت نامه اش نوشته بود وقتی پیکرم رو برای طواف دور ضریح مقدس امام رضا علیه السلام آوردند همان جا یک زیارت عاشوراء برایم بخوانید.
    وقتی شهید را برای طواف کنار ضریح آوردیم و قصد خواندن زیارت عاشوراء داشتیم ،خدّام اجازه ندادند.
    در حالی که با خدام صحبت می کردیم که اجازه بگیریم،متوجه شدیم از تابوت شهید خون جاری شده.
    خدام که این صحنه را دیدند،رفتند تا وسائل شستشو را بیاورند تا خون را پاک کنند و دیگر با ما بحث نکردند.
    ما هم از خدا خواسته فرصت را غنیمت شمردیم و شروع کردیم زیارت عاشوراء خواندن.
    خواندیم و تمام شد تا خدام لوازم شستشو و غیره را آوردند،با کمال تعجب هر چه نگاه کردیم اثری از خون ندیدیم انگار که اصلا وجود نداشته.
    آنجا بود که فهمیدم که بالای حرف شهید حرف نزنیم. شادی روح شهداء صلواتتفحص سیره شهداء(خاطرات زیبای شهدا)✿✾✾✿

    ویرایش توسط yaali : ۱۳۸۹/۰۲/۰۷ در ساعت ۰۹:۳۳

  15. صلوات ها 28


  16. #8

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    علاقه
    حسین فاطمه
    نوشته
    148
    حضور
    2 روز 6 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1909

    شاد




    یاد آوری با چاقو
    حتما اسم پل سید خندان رو که در تهرانه شنیدید،این پل به نام شهید سید مهدی خندان ثبت شده.
    سید مهدی داش مشتی و قلدر محله بود و چنان گربه رو تو حجله کشته بود که کسی جرأت حرف زدن نداشت.همیشه یه جاقوی ضامن دار هم تو جیب داشت که کسی نزدیکش نیاد.گاهی با موتور گازی روشن به داخل کلاس مدرسشون میرفت، مدیر و ناظم هم نمی تونستند چیزی بگن.
    وقتی با بچه های جبهه و جنگ آشنا شد و فهمید جوانمردی و مردانگی یعنی چه،از راهش دست برداشت اما همیشه اون چاقوی دوران قبلیش رو همراه خودش داشت چون یادش بیاد که چه جاهلی هائی کرده ، پس هواسشو جمع کنه،دوما غرور نگیرتش تا دوباره قلدری نکنه.
    همرزمان شهید سید مهدی خندان میگفتند:پیکر شهید رو با همون چاقو شناسائی کردند.
    {مأخذ:زندگینامه شهید مهدی خندان}


  17. صلوات ها 28


  18. #9

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    علاقه
    حسین فاطمه
    نوشته
    148
    حضور
    2 روز 6 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1909



    اطاعت از فرمانده
    سعی ناکرده در این راه به جائی نرسی
    مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
    یک روز به برادرها گفتم:من اگر چه 18-19 سال بزرگتر از فرمانده لشگرم،اما اگر ایشان به من بگویند:برادر برونسی! همین الان باید توی آتش بروی، به جان زهرا سلام الله علیها قسم که چرا نمی گویم،چون می دانم در دستور فرماندهی نجات و پیروزی دین نهفته است، من به این موضوع رسیده ام و حس می کنم.{شهید برونسی-کتاب مجموعه گلها}


  19. صلوات ها 26


  20. #10

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۸۹
    علاقه
    حسین فاطمه
    نوشته
    148
    حضور
    2 روز 6 ساعت 8 دقیقه
    دریافت
    6
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1909



    نان حلال
    مکن زغصه شکایت که در طریق طلب
    به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

    شهید برونسی زمانی که کار آزاد داشت و بنائی می کرد ،کمتر کارگری بود که با وی دوام بیاورد.من دیدم،کارگرهائی که دوست دارند صبح به شب برسونند و کمتر کار کنند،حالا کار پیش رفت یانه،مهم نیست، ولی او معیارش این نبود.
    می گفت(من نانی که میخورم باید حلال باشد)).معتقد بود که روز قیامت ((باید،من از این صاحب کار طلب داشته باشم نه بده کار او باشم)). کارش واقعا عالی بود و یک ذره از کارش نمی دزدید.هر خانه ای که می ساخت فرض می کرد برای خودش می سازد.بناها که تعطیل می کردند،او صبر می کرد و مثلا 15 یا 20 دقیقه بیشتر کار می کرد تا احیانا کم کاری نکرده باشد.
    {کتاب مجموعه گل-کنگره سرداران شهید}


    ویرایش توسط yaali : ۱۳۸۹/۰۲/۱۳ در ساعت ۲۲:۴۸

  21. صلوات ها 23


صفحه 1 از 56 1231121314151 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع رو مطالعه کرده اند از ۱۳۹۶/۰۴/۱۲, ۱۳:۳۶ : 1

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود