صفحه 1 از 3 123 آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: نیستی تر از نیستی

  1. #1

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۰
    علاقه
    نقاشی و نویسندگی
    نوشته
    696
    حضور
    62 روز 3 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1608

    اشاره نیستی تر از نیستی




    به نام خداوند بخشایشگر و مهربان
    سلام
    من میخوام یک توضیحی راجع به این مسئله بدم ،البته تازه این فکر برام باز شده و سعی در حل این قضیه دارم . برای همین مطرح کردم.
    اول از همه من یک خط مرزی رو مشخص کنم
    وجود : بعد معنوی و روحی
    موجود : بعد مادی نسبت به ماهیتی که براش تعریف میشه(یعنی نه فقط همینی که ما هستیم ، هر نوع ماهیت مادی دیگری که وجود بخواد در قالبش قراربگیره و از خلوص و تک بودن خودش خارج بشه (یعنی در قالب یک موجود در بیاد) .)
    اینا تعریف های قراردادی ای هست که من ازشوناستفاده میکنم .
    اینکه خداوند جهان و هستی رو از عدم آفریده .اگر ما بخوایم فرض کنیم که خداوند بوده و آفرینشی از عدم انجام داده ، بنابرایناین خودش نقض کننده میشه . نقض کننده ی آفرینش از عدم . چون ما میگیم خدا بودههرچند من اینجا دارم به سمت این تفکر میرم که وقتی میگیم بوده ، پس یعنی یک هستیای داشته و این هستی در تضاد با نیستی قرار میگیره .
    و این مسئله ممکنه پیش بیاد که وقتی یک چیزفراتر از نیستی بره ، بعد هستی به خودش میگیره و اگر خداوند رو در این قالب فرضکنیم ، بنابراین علم میتونه کشفش کنه و به تجزیه و مطالعه ی اون بپردازه .
    هرچند که من دارم دربارهی آغاز خلقت حرف میزنم .این هست که خداوند بخشی از وجودش رو در هستی ای که آفریده قرار میده اما صحبتم مالآغازه ، یعنی لحظه ی آفرینش و قبلش .
    پس اگر فرض کنیم خداوند هستی بوده و از یک نیستی(عدم) دست به آفرینش یک هستی میزنه ، یکم در تضاده .
    و اینجاست که میام و این رابطه رو تعریف میکنم :منفی یک – صفر – یک
    صفر = عدم
    یک = موجود (هستی)
    و میگم که خدا = منفی یک
    و از این استفاده میکنم که هر چیزی برای آفریدهشدن نیازمند یک چیز فراتر از خودش هست . مثل رابطه ی آفرینش یک هوش مصنوعی توسطانسان .
    منتهی یک فرق هست که انسان اینجا نمیگه از عدمهوش مصنوعی آفریدم ، بلکه انسان از یک هستی (واسطه ها) دست به آفرینش یک هوشمصنوعی زده .
    اما خداوند میگه که از عدم آفریده . بنابراین ،خداوند باید فراتر از عدم باشه ، اگر فراتر رو به منظور بالاتر از عدم بدونیم پسبراش هستی قائل شدیم و این در تناقضه . پس ، من به این روی میارم که اتفاقا فراتراینجا به منظور زیرتر هست ، یک چیزی که زیر تر از عدمه .
    پس اگر یک چیز زیر تر از عدم باشه (نیستیتر از نیستی باشه = منفی یک) ، خود اون "عدم"(صفر) براش یک نوع ماهیتحساب میشه و میتونه از اون "عدم" خلقت انجام بده.
    در نتیجه میشه : منفی یک = خدا ، صفر= عدم ، یک = موجود(هستی) .
    که خب شاید به این خاطر هست که خدا تقریبا غیرقابل درک میشه برای انسان و این عالم معنا که انسان نتونه ازش درک ماهیتی داشتهباشه ، ممکنه برای این باشه که نیستی تر از عدمه که خب تصور چنین چیزی فکر نکنمبرای انسان ممکن باشه .
    که خب حالا میخوام بدونم آیا از نظر مذهبی ودینی میشه به این قضیه نگاه کرد و اینو قابل دونست که بخواد آدم روش فکر کنه وبیشتر به تحلیل بپردازه تا به نتیجه ای صحیح برسه ؟ یا اینکه کاملا رد میشه و درتناقض با دینه ؟

    ویرایش توسط bina88 : ۱۳۹۳/۰۹/۲۵ در ساعت ۱۹:۴۴


  2. صلوات ها 2


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    تحصیل ، تحقیق و پژوهش
    نوشته
    21,525
    حضور
    175 روز 3 ساعت 47 دقیقه
    دریافت
    11
    آپلود
    0
    گالری
    38
    صلوات
    58317



    با نام و یاد دوست





    نیستی تر از نیستی








    کارشناس بحث: استاد رئوف


  5. صلوات ها 2


  6. #3

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه
    نوشته
    1,331
    حضور
    28 روز 18 ساعت 28 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    3971



    نقل قول نوشته اصلی توسط Kamran نمایش پست ها
    به نام خداوند بخشایشگر و مهربان
    سلام
    من میخوام یک توضیحی راجع به این مسئله بدم ،البته تازه این فکر برام باز شده و سعی در حل این قضیه دارم . برای همین مطرح کردم.
    اول از همه من یک خط مرزی رو مشخص کنم
    وجود : بعد معنوی و روحی
    موجود : بعد مادی نسبت به ماهیتی که براش تعریف میشه(یعنی نه فقط همینی که ما هستیم ، هر نوع ماهیت مادی دیگری که وجود بخواد در قالبش قراربگیره و از خلوص و تک بودن خودش خارج بشه (یعنی در قالب یک موجود در بیاد) .)
    اینا تعریف های قراردادی ای هست که من ازشوناستفاده میکنم .
    اینکه خداوند جهان و هستی رو از عدم آفریده .اگر ما بخوایم فرض کنیم که خداوند بوده و آفرینشی از عدم انجام داده ، بنابرایناین خودش نقض کننده میشه . نقض کننده ی آفرینش از عدم . چون ما میگیم خدا بودههرچند من اینجا دارم به سمت این تفکر میرم که وقتی میگیم بوده ، پس یعنی یک هستیای داشته و این هستی در تضاد با نیستی قرار میگیره .
    و این مسئله ممکنه پیش بیاد که وقتی یک چیزفراتر از نیستی بره ، بعد هستی به خودش میگیره و اگر خداوند رو در این قالب فرضکنیم ، بنابراین علم میتونه کشفش کنه و به تجزیه و مطالعه ی اون بپردازه .
    هرچند که من دارم دربارهی آغاز خلقت حرف میزنم .این هست که خداوند بخشی از وجودش رو در هستی ای که آفریده قرار میده اما صحبتم مالآغازه ، یعنی لحظه ی آفرینش و قبلش .
    پس اگر فرض کنیم خداوند هستی بوده و از یک نیستی(عدم) دست به آفرینش یک هستی میزنه ، یکم در تضاده .
    و اینجاست که میام و این رابطه رو تعریف میکنم :منفی یک – صفر – یک
    صفر = عدم
    یک = موجود (هستی)
    و میگم که خدا = منفی یک
    و از این استفاده میکنم که هر چیزی برای آفریدهشدن نیازمند یک چیز فراتر از خودش هست . مثل رابطه ی آفرینش یک هوش مصنوعی توسطانسان .
    منتهی یک فرق هست که انسان اینجا نمیگه از عدمهوش مصنوعی آفریدم ، بلکه انسان از یک هستی (واسطه ها) دست به آفرینش یک هوشمصنوعی زده .
    اما خداوند میگه که از عدم آفریده . بنابراین ،خداوند باید فراتر از عدم باشه ، اگر فراتر رو به منظور بالاتر از عدم بدونیم پسبراش هستی قائل شدیم و این در تناقضه . پس ، من به این روی میارم که اتفاقا فراتراینجا به منظور زیرتر هست ، یک چیزی که زیر تر از عدمه .
    پس اگر یک چیز زیر تر از عدم باشه (نیستیتر از نیستی باشه = منفی یک) ، خود اون "عدم"(صفر) براش یک نوع ماهیتحساب میشه و میتونه از اون "عدم" خلقت انجام بده.
    در نتیجه میشه : منفی یک = خدا ، صفر= عدم ، یک = موجود(هستی) .
    که خب شاید به این خاطر هست که خدا تقریبا غیرقابل درک میشه برای انسان و این عالم معنا که انسان نتونه ازش درک ماهیتی داشتهباشه ، ممکنه برای این باشه که نیستی تر از عدمه که خب تصور چنین چیزی فکر نکنمبرای انسان ممکن باشه .
    که خب حالا میخوام بدونم آیا از نظر مذهبی ودینی میشه به این قضیه نگاه کرد و اینو قابل دونست که بخواد آدم روش فکر کنه وبیشتر به تحلیل بپردازه تا به نتیجه ای صحیح برسه ؟ یا اینکه کاملا رد میشه و درتناقض با دینه ؟

    با سلام خدمت شما دوست گرامی

    چند نکته در مورد بحث شما لازم است که توجه شود:

    - موجود را نمی توان منحصر در موجود مادی دانست زیرا موجود می تواند مجرد باشد. به عبارت دیگر این چنین نیست که موجود بودن مساوی با مادی بودن باشد بلکه موجوداتی وجود دارند که مادی نیستند ولی موجود هستند و دارای وجود می باشند. بنابراین تقسیم اولیه شما و نیز بحثی که بر اساس آن ارائه کردید باید اصلاح بشود.

    - وجود و عدم در اصطلاح منطقی نقیضین هستند و میان نقیضین امر سومی وجود ندارد. به عبارت دیگر در عالم تصور یک شی یا وجود دارد و یا ندارد. حالت سومی بین این دو حالت وجود ندارد. بنابراین در تقسیم بندی ما یا امور موجودند و یا معدوم. این مسئله نیز باید در مطلب شما لحاظ شود.

    - اینکه خداوند موجودات را از عدم آفریده است به معنای آن نیست که عدم شی خاصی است و خداوند موجودات را از آن شی (عدم) آفریده است. بلکه منظور آن است که خداوند موجودات را از شی دیگری نیافریده است. به عبارت دیگر خداوند تالیف (گردآوری) نکرده است بلکه خلق از عدم کرده یعنی موجودی را که نبوده است بود کرده است. و این بر خلاف عمل انسان هاست که هر چه می سازند، گردآوری و تغییر در اشیاء موجود است. به این فعل خلق از عدم گفته نمی شود زیرا تماما بر روی اشیاء موجود اتفاق می افتد. از سوی دیگر عمل خداوند خلق از عدم نامیده می شود زیرا اشیاء نبوده اند و از نیستی خلق شده اند.

    موفق باشید


  7. صلوات ها 3


  8. #4

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    2,563
    حضور
    38 روز 6 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    4372



    نقل قول نوشته اصلی توسط Kamran نمایش پست ها
    به نام خداوند بخشایشگر و مهربان
    سلام
    من میخوام یک توضیحی راجع به این مسئله بدم ،البته تازه این فکر برام باز شده و سعی در حل این قضیه دارم . برای همین مطرح کردم.
    اول از همه من یک خط مرزی رو مشخص کنم
    وجود : بعد معنوی و روحی
    موجود : بعد مادی نسبت به ماهیتی که براش تعریف میشه(یعنی نه فقط همینی که ما هستیم ، هر نوع ماهیت مادی دیگری که وجود بخواد در قالبش قراربگیره و از خلوص و تک بودن خودش خارج بشه (یعنی در قالب یک موجود در بیاد) .)
    اینا تعریف های قراردادی ای هست که من ازشوناستفاده میکنم .
    اینکه خداوند جهان و هستی رو از عدم آفریده .اگر ما بخوایم فرض کنیم که خداوند بوده و آفرینشی از عدم انجام داده ، بنابرایناین خودش نقض کننده میشه . نقض کننده ی آفرینش از عدم . چون ما میگیم خدا بودههرچند من اینجا دارم به سمت این تفکر میرم که وقتی میگیم بوده ، پس یعنی یک هستیای داشته و این هستی در تضاد با نیستی قرار میگیره .
    و این مسئله ممکنه پیش بیاد که وقتی یک چیزفراتر از نیستی بره ، بعد هستی به خودش میگیره و اگر خداوند رو در این قالب فرضکنیم ، بنابراین علم میتونه کشفش کنه و به تجزیه و مطالعه ی اون بپردازه .
    سلام
    اساس بحث یک برداشت ناصحیح از بعضی بیانات دینی است
    خلق از عدم به معنای ماده بودن عدم برای نیستی نیست بلکه معنای جمله نبودن اشیاء و ایجاد کردن چیزی است که نبوده
    خوب این معنا هم کاملا قابل فهمه وقتی بدونیم از نظر قرآن کریم همه اشیاء تنزلی است
    ان من شی الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم
    لذا اشیاء مادی در مرتبه مادیت نبوده اند و بعد بوجود آمده اند همانطور که من و شما صد سال پیش نبودیم و حالا هستیم
    از نظر ما نه تنها اشیاء از عدم خلق نشده اند بلکه از وجود مادی قبلی شان هم خلق نشده اند بلکه وجود هر شی مادی در آن زمانی متشکل از یک صورت چند بعدی است که مادی هم نیست آنچه که ماده و احکام آنرا باعث می شود اول توارد بسیار سریع این صور و دوم ذهن ماست
    یا علیم

    این قرن ، قرن اسلام است
    امام خامنه ای



  9. صلوات ها 3


  10. #5

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۰
    علاقه
    نقاشی و نویسندگی
    نوشته
    696
    حضور
    62 روز 3 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1608



    به نام خداوند بخشایشگر و مهربان

    نقل قول نوشته اصلی توسط رئوف نمایش پست ها
    با سلام خدمت شما دوست گرامی

    چند نکته در مورد بحث شما لازم است که توجه شود:

    - موجود را نمی توان منحصر در موجود مادی دانست زیرا موجود می تواند مجرد باشد. به عبارت دیگر این چنین نیست که موجود بودن مساوی با مادی بودن باشد بلکه موجوداتی وجود دارند که مادی نیستند ولی موجود هستند و دارای وجود می باشند. بنابراین تقسیم اولیه شما و نیز بحثی که بر اساس آن ارائه کردید باید اصلاح بشود.

    - وجود و عدم در اصطلاح منطقی نقیضین هستند و میان نقیضین امر سومی وجود ندارد. به عبارت دیگر در عالم تصور یک شی یا وجود دارد و یا ندارد. حالت سومی بین این دو حالت وجود ندارد. بنابراین در تقسیم بندی ما یا امور موجودند و یا معدوم. این مسئله نیز باید در مطلب شما لحاظ شود.

    - اینکه خداوند موجودات را از عدم آفریده است به معنای آن نیست که عدم شی خاصی است و خداوند موجودات را از آن شی (عدم) آفریده است. بلکه منظور آن است که خداوند موجودات را از شی دیگری نیافریده است. به عبارت دیگر خداوند تالیف (گردآوری) نکرده است بلکه خلق از عدم کرده یعنی موجودی را که نبوده است بود کرده است. و این بر خلاف عمل انسان هاست که هر چه می سازند، گردآوری و تغییر در اشیاء موجود است. به این فعل خلق از عدم گفته نمی شود زیرا تماما بر روی اشیاء موجود اتفاق می افتد. از سوی دیگر عمل خداوند خلق از عدم نامیده می شود زیرا اشیاء نبوده اند و از نیستی خلق شده اند.

    موفق باشید
    سلام به شما و ممنون از پاسختون

    مورد اولی رو طی این روز ها فهمیده بودم ، البته خب توی تعریف موجودم بیان کرده بودم اما خب کامل نبود ،الان کامل شده اینکه موجود ها فقط شکل و گونه ی مادی ندارن بلکه مجرد هم میتونن باشن .
    پس بنابراین تمامی هستی و همه ، موجود هستند .

    حالا من چرا دارم میگم که خداوند از عدم آفریده و معنایش رو به این تعبیر میکنم . شما تصور کنین که هیچی نیست و یک وجود بخواد باشه به نام خدا . بنابراین خداوند باید بگه من همه چیز را از خود آفریدم . چون اگر حساب کنیم که خداوند بوده ، و بعد از نیستی ، آفریده ، این با سخن خودش که میگه من همه چیز را از نیستی آفریدم در تناقضه چون نیستی نبوده ، بلکه خودش حضور داشته .

    این در صورتی هست که تفکیک پذیری هارو منتهی کنیم به عدم و وجود به این شکل : 0 = عدم .... 1 = وجود

    اما من جدیدا هم طی این چند روز مسئله ای هم بهش اضافه کردم که خداوند میگه ، جهان رو از نور خودم روشن میسازم و نور خودم . یعنی انگار خداوند میگه از نور خودم بنابراین اگر خداوند کلمه ی "نور"ش رو به معنای نوری که ما میدونیم تلقی کنیم ، خداوند رو به ماده آوردیم و حتی اگر در صورت مجرد قضیه و دیگر ماهیت ها تصور کنیم بازم اون رو به موجود تبدیل کردیم .
    این در صورتی هست که من خودنم ، واجب الوجود که خداوند باشه ، نمیتونه ماهیت داشته باشه .

    بنابراین من چند تا مورد رو در نظر گرفتم :

    1- "خداوند" جهان را از "نیستی" خلق کرد و میکند .
    2- "خداوند" که واجب الوجود است "ماهیت" ندارد .
    3- "خداوند" وقتی قیامت میشود و همه ی نور ها خاموش میگردند ، جهان را از "نور خودش" روشن میسازه .

    حالا من اینارو میبینم و میگم ، اگر تفکیک پذیری صرفا عدم و وجود باشه و اگر وجود رو در مقابل عدم بدونیم ؛ اگر اینجا وجود رو پس از عدم بنگریم ، با این سه مورد در تناقض در میاد .

    1- خداوند جهان را از نیستی خلق کرد و میکند . وقتی که خودش باشد و جهان را از نیستی خلق کند ، بنابراین همچین نیستی خالصی هم وجود نداشته و خودش حضور داشته (غلط)

    2- خداوند که واجب الوجود است ماهیت ندارد ، تمامی موجودات محدود ماهیت دارن و خداوند تک وجودی هست که نداره پس باید از نظر ساختار کاملا متفاوت باشه و چه چیزی هست که ماهیت نداره ؟ "عدم" . عدم ماهیت نداره ، چون نیستی هست بنابراین نیازی به حقیقتی نداره که بخواد بر موجود بودنش اثبات بکنه .

    3-وقتی قیامت میشود خداوند همه جا را که تاریکی انبوه شده ، از نور خودش روشن میکنه . آیا منظور همین نوری هست که "منبع" دارد و صورت موجودی قضیه رو فقط شامل میشه ؟ چون شما اگر دقت کنید ، رنگ های اشیا اونی نیستن که انسان میبینه یا هر موجود دیگه ، به خاطر نور منبع دار هست که وقتی بهش میخوره و به چشم ما میرسه ، این رنگ ها در چشم ما تشخیص داده میشه بنابر ویژگی ها انسان . بنابراین اشیا واقعا چه رنگی هستن ؟ آیا میشه بدون اینکه بهشون نور بخوره ، رنگی داشته باشن ؟ پس بخشی از وجود خداوند رو نوری میدونم که هیچ منبعی نداره و به خودی خود ، شی ها روشن میشن و رنگ خالص نشون داده میشه که اگر دقت کنیم اون زمان ، خداوند جهان ماده رو در نوردیده و انسان وارد فضای جشم لطیف خودش میشه (اگر اشتباه نکنم) بنابراین تعریف های دیگر نور و رنگ رو میتونه بفهمه .

    بنابراین گفته ها من نتیجه میگیرم که ، خداوندی هم نور داره و هم بوده و دست به آفرینش از نیستی زده که نمیگه من از خودم آفریدم بلکه میگه از نیستی آفریدم و اینکه تنها چیزی هست که ماهیت نداره ، مثل نیستی ، من جنس خدارو از نیستی میدونم .
    و اینجاست که برای اینکه اون رو یک نیستی حساب کنیم که باشه ، باید نیستی تر از نیستی باشه . نیستی تر از اون عدمی که برای انسان شاید هنوز قابل تصور نیست (چون انسان ماهیت های دیگر موجودی از جمله مجردات رو هنوز تجربه نکرده و عوالم با ماهیت های دیگر رو ندیده بنابراین من از عدمی کلی تر و عظیم تر حرف میزنم ، عدمی که همه ی ابعاد رو شامل میشه و وقتی همه ی ابعاد موجودیت ، نیست میشن ، اون نیستی همان عدم هست .

    حالا من چرا میگم خداوند وقتی میگه از عدم آفریده ، حتما باید یه عدمی باشه که ازش بیافرینه چون خداوند بنابرتعاریف باید میبوده ، پس وقتی خداوند باشه ، دیگر عدم معنا نداره چون خداوند هست. هرچقدر هم از نظر وجودی تفاوت داشته باشه در هرصورت اگر ما صرفا عدم و وجود رو در مقابل همدیگر قرار بدیم ، بازم یعنی خداوند بوده . پس خداوند باید در اون آیه میگفت ، من همه چیز را از خودم آفریدم .
    اما میاد یه چیزی میگه : من همه چیز را از نیستی آفریدم .

    حالا میخوام این نیستی رو از دو دید انسان به نیستی - خدا به نیستی ، تحلیل کوتاهی کنم بنابر گفته هام :

    دید انسان نسبت به نیستی : انسان شاید هنوز درک درستی از عدمی که خداوند ازش حرف میزنه نتونسته باشه پیدا کنه ، شاید هم بتونه تصور کنه اما انسان دیدش نسبت به عدم نیستی مطلق هست یعنی در تضاد هستی ، در مقابل هستی . بنابراین خیلی هم درسته که انسان تصور کنه که هیچی نیست ، و بعد به دلیل خداوند ، از نیستی ، هستی رخ میده .
    یعنی در واقع در دید انسان ، نیستی یا همون عدم = نبودن یک هستی .
    بنابراین از این دید ، ما یک عدم داریم - یک وجود

    حالا دید خداوند نسبت به عدم : بنابر اون سه تایی که گفتم ، خداوند ماهیت نداره (چه چیز ماهیت نداره ؟) همه چیز جز خداوند اما آیا به این فکر کردیم که عدم ماهیت داره یا نه ؟ اگر جوابش نه باشه ، خداوند هم باید از جنس عدم باشه . بنابراین در تعریف وجود در مقابل عدم ، یک مشکل به وجود میاد ، اونم اینکه خداوند خودش عدمه !

    پس اگر اینجا بگیم که خداوند از جنس عدم هست ، چون تنها چیزی هست که ماهیت نداره ، پس خداوند باید بگه من همه چیز را از خودم آفریدم (خودش = عدم) اما اینو نمیگه ، میگه من همه چیز را از عدم آفریدم ، هیچ چیزی نبوده و من بود کردمش .

    حالا بنابراین مسئله ، پس خداوند داره یک وسیله ای رو اینجا ازش حرف میزنه به نام عدم . اما کالبد این وسیله با اون وسیله ای که برای خلقت توسط انسان تعریف میشه ، کاملا در تضاده . چون انسان از ماده ، ماده میسازه اما خداوند از عدم ، موجود میسازه .

    حالا باز هم بنابر کل اینا ، من اون تعریف " وجود در مقابل عدم" رو به این گونه تغییر میدم : موجود = 1 ... عدم = 0 .... وجود = -1 ... به این خاطر که خداوند از نظر خودش باید نیستی تر از نیستی باشه که وقتی میگه از هیچی ، هستی آفریدم ، این "هیچی" توی جمله اش با بودن خودش در تناقض نباشه .

    بنابراین تنها در این صورت میشه تصور کرد : خداوند نیستی تر از نیستی باشه و عدم ، هم جنس خداوند باشه ، چون ماهیت نداره . توجه : عدم نیاز ندارد که ماهیت داشته باشد = خداوند نیاز ندارد .
    عدم در هر صورت هست همیشه ، چه هستی در مقابلش باشه چه نباشه = خداوند همیشه حضور داره . اما خداوند که نمیتونه عدم باشه ! چون با این گفته اش که با نور خودش روشن میسازه در تضاد میوفته چون عدم که نور نداره و همچنین از همه مهمتر با اون مسائلی که گفتم در تضاد میشه .

    بنابراین خداوند باید نیستی تر از عدم باشه و نوری که اون ازش حرف میزنه ، به این دلیل که خداوند در همه چیز جریان داره و یک وجود هست که همه جا هست ، نوری که ازش حرف میزنه بدون منبع هست . این نور بخشی از خداونده و دارای منبع نیست .

    پس در نهایت اگر همه ی اینا صحیح باشه یا اگر حتی بخش نوری که گفتم هم صحیح نباشه ، عدم در نگاه خداوند ، دارای ماهیت میشه و خداوند از اون دست به خلقت میزنه = برداشت مستقیم از یک نگاه جدید از گفته ی خداوند (من همه چیز را از عدم آفریدم) .
    ویرایش توسط Kamran : ۱۳۹۳/۰۷/۱۵ در ساعت ۱۰:۴۵


  11. صلوات


  12. #6

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۰
    علاقه
    نقاشی و نویسندگی
    نوشته
    696
    حضور
    62 روز 3 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1608



    نقل قول نوشته اصلی توسط محی الدین نمایش پست ها
    سلام
    اساس بحث یک برداشت ناصحیح از بعضی بیانات دینی است
    خلق از عدم به معنای ماده بودن عدم برای نیستی نیست بلکه معنای جمله نبودن اشیاء و ایجاد کردن چیزی است که نبوده
    خوب این معنا هم کاملا قابل فهمه وقتی بدونیم از نظر قرآن کریم همه اشیاء تنزلی است
    ان من شی الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم
    لذا اشیاء مادی در مرتبه مادیت نبوده اند و بعد بوجود آمده اند همانطور که من و شما صد سال پیش نبودیم و حالا هستیم
    از نظر ما نه تنها اشیاء از عدم خلق نشده اند بلکه از وجود مادی قبلی شان هم خلق نشده اند بلکه وجود هر شی مادی در آن زمانی متشکل از یک صورت چند بعدی است که مادی هم نیست آنچه که ماده و احکام آنرا باعث می شود اول توارد بسیار سریع این صور و دوم ذهن ماست
    یا علیم
    سلام به شما و ممنون بابت پاسختون .

    نه خب من عدم رو جزو ماده به حساب نیاوردم ، عدم همون عدمه ، در واقع تعریفم از عدم ، نیستی هر چیز نیست به صرف این جمله! ... به معنای یکی از ابعاد وجودی هست . در آغاز خلقت که همیشگی هست ، همه چیز نیستی بوده . یعنی هیچی نبوده ، پس عدم مطلق حضور داشته .
    درسته اگر بخوایم بگیم ، عدم یا نیستی ، به منظور بودن یک چیز به نام عدم نیست . اما من میگم خود عدم چون قابل فهم هست ، بنابراین یک "چیز" هست و احتمالا هیچ چیز در نظر خداوند انتزاعی نیست که بخواهیم بگیم عدم صرفا یک تعریف انتزاعی هست از نبود هر چیز ، درسته شاید این تعریف از عدم برای انسان خوب و صحیح باشه ، اما برای خداوند غلطه ،

    و اما در ادامه سخنم ، من خداوند رو از جنس عدم دونستم ، به این گفته هام در جواب به جناب رئوف هم ببینید که گفتم خداوند به دلایلی ، همون عدم هست .

    ولی اینکه خداوند همون عدم باشه ، در تناقض با گفته ی خودشه چون صراحتا داره میگه من همه چیز را از عدم آفریدم . بنابراین نیستی تر از نیستی هست که یعنی تازه عدم از جنس اونه ، با خداوند هم جنسه .

    یه چیزی بگم برداشت غلط نشه از حرفم : جنس به معنای مادی قضیه نیست . بلکه صرفا برای رسوندن منظورم دارم از این کلمه استفاده میکنه ، برداشت فلسفی یا علمی از این کلمه نداشته باشین ،
    درسته که منظور از عدم ، نیستی هست و بعد که میگه آفریدم یعنی خداوند باعث شده که هستی ای از عدم ، هست بشه . خب ، این یعنی این اتفاق از عدم انجام شده . به این دلیل :

    اگر برداشت بر این باشه که منظور این است که عدم یعنی نبود یک چیز ، بنابراین انسان وقتی نباشه ، پس یعنی نیستی و عدم انسان ، وقتی هم انسان به وجود بیاد ، بنابراین انسان از نیستی ، هست شده .
    اگر این برداشت رو بخوایم صحیح بدونیم ، بنابراین وجود خداوند زیر سوال میره چون خداوند میگه من از عدم آفریدم درصورتی که خداوند وجود داشته پس نیستی مطلق نبوده .

    اما اگر بخوایم بر این تصور باشیم که خداوند از جنس نیستی هست چون خداوند ماهیت نداره و همیشه هست (چون عدم هم همیشه هست چه در نبود هستی و چه در بودن هستی) و اگر به تعریف درست تر این قضیه پی ببریم که عدم از جنس خداونده و خداوند نیستی تر از نیستی هست ، یه level زیر تر از عدم ، بنابراین خداوند دیگر به معنای "بودن" در آغاز خلقت به حساب نمیاد .

    اینجاست که به خودی خود ، عدم دارای یک هویت و ماهیت میشه در نسبت با نگاه خداوند ، نه انسان و خداوند میتونه از نیستی ، هستی بیافرینه .

    که مسئله ی اصلی من اینجا عدم نیست ، بلکه خود خداوند هست . خداوندی که عدم از جنس اونه ، همیشه هست و عدم به مانند اون هیچ ماهیتی نداره .

    اینجا هست که شاید بشه تعبیری داشت از نزدیک شدن پیامبر به خداوند که تنها پیامبر تونست اینکارو بکنه ، و دیگر موجودات نمیتونستن ، که هرچند این همین الان به ذهنم زد شاید غلط باشه که این مسئله رو ربط بدم به این . اما خب گفتم ! ...
    ویرایش توسط Kamran : ۱۳۹۳/۰۷/۱۵ در ساعت ۰۹:۵۰


  13. صلوات


  14. #7

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۰
    علاقه
    نقاشی و نویسندگی
    نوشته
    696
    حضور
    62 روز 3 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1608



    به نام خداوند بخشایشگر و مهربان

    برای شلوغ نشدن مطالب بالا اینجا یک چیزی میگم که کامل کنه .

    مثالی میزنم .

    یک اتاق رو فرض کنیم . یک میز . روی میز هیچی نیست . خدا اینجا حضور داره و بعد مداد پدید میاد به خواست و اراده ی خداوند ، پس اینجا مداد به خواست خدا بوجود اومد . یعنی قبل از اون چیزی به نام مداد نبود و ما شاهد نیستی مداد هستیم ، ناگهان مداد هست میشه .

    یک چیز رو توجه کنیم که خداوند در زمان نمیگنجه پس بنابراین ، باید خداوند از وجود داشتن هر چیزی خبر داشته باشه .

    حالا من برداشتمو میگم از این :

    مدادی که قبلا نبود و اکنون بدون وابستگی به چیز دیگری از پیش ، فقط توسط اراده ی خداوند پدیدار میشه .

    نبود یک مداد همان عدم هست و آفرینش یک مداد بدون وابستگی به چیزی (چیز یعنی غیر عدم ، یعنی موجود ، یعنی ماهیت داشتن ، عدم ماهیت نداره ، عدم چیز به حساب نمیاد) رخ میده .

    حرف منم همینه اما من درباره ی خداوند دارم حرف میزنم .

    همان مثال رو تصور کنین : یک اتاق ، یک میز که روش هیچی نیست . و خداوند واجب الوجودی که ماهیت نداره ، اونجا حضور داره .

    مسئله ام اینه که چطور خداوند اونجا حضور داره و میتونه چیزی رو بدون وابستگی به چیزی بیافرینه ؟

    این فقط در این صورت امکان پذیر میتونه باشه که خداوند خودش از عدم باشه .

    اما این یعنی اینکه خداوند نیست . در صورتی که اگر ما همینجا این برداشت رو ول کنیم ، به نبودن خدا میرسیم که اشتباهه و باید این برداشت رو ادامه داد و رسید به اینکه خداوند از نیستی هم نیست تره و شاید عدم آخرین حد از جنس خودش باشه که انسان بتونه درکش بکنه .

    بنابراین ، ساختار خداوند از یک نوع نیستی میاد ، چون اگر بخوایم بگیم وجود در مقابل عدم هست و خداوند هم یک وجوده ، داریم برای خدا یک "بودن" قائل میشیم بنابراین نیازمند ماهیت برای "بودن" خودش میشه و محدود میشه و دیگه واجب الوجود و مطلق نخواهد بود . پس ، خداوند رو باید در زیر تر از عدم دنبالش گشت و تقسیم بندی وجود و عدم و موجود انجام بشه .

    وجود = خداوند و بعد معنوی (بدون ماهیت - نیازی ندارد !)
    عدم = نیستی (بدون ماهیت - چون یک چیز نیست و نیازی به ماهیت ندارد که چیز بودنش رو اثبات کند (یه جورایی میشه گفت آخرین مرحله از وجود خداوند که برای انسان میتونه قابل فهم باشه))
    موجود = هستی ، همه ی موجودات از جمله مادی و مثالی و مجردات و لطیف و ... (دارای ماهیت = محدود شدن یعنی نیازمند ماهیت برای اثبات خویش)

    (توجه کنین که این فرضیاتی که دارم میگم ، کامل نیستن برای همین اینجا بیان کردم که اشکالات معلوم بشه و من این فرضیات رو اصلاح کنم یا اینکه بفهمم که از پایه غلطه)
    ویرایش توسط Kamran : ۱۳۹۳/۰۷/۱۵ در ساعت ۱۱:۳۰


  15. صلوات


  16. #8

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    2,563
    حضور
    38 روز 6 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    4372



    نقل قول نوشته اصلی توسط Kamran نمایش پست ها
    اگر برداشت بر این باشه که منظور این است که عدم یعنی نبود یک چیز ، بنابراین انسان وقتی نباشه ، پس یعنی نیستی و عدم انسان ، وقتی هم انسان به وجود بیاد ، بنابراین انسان از نیستی ، هست شده .
    اگر این برداشت رو بخوایم صحیح بدونیم ، بنابراین وجود خداوند زیر سوال میره چون خداوند میگه من از عدم آفریدم درصورتی که خداوند وجود داشته پس نیستی مطلق نبوده .

    اما اگر بخوایم بر این تصور باشیم که خداوند از جنس نیستی هست چون خداوند ماهیت نداره و همیشه هست (چون عدم هم همیشه هست چه در نبود هستی و چه در بودن هستی) و اگر به تعریف درست تر این قضیه پی ببریم که عدم از جنس خداونده و خداوند نیستی تر از نیستی هست ، یه level زیر تر از عدم ، بنابراین خداوند دیگر به معنای "بودن" در آغاز خلقت به حساب نمیاد .

    اینجاست که به خودی خود ، عدم دارای یک هویت و ماهیت میشه در نسبت با نگاه خداوند ، نه انسان و خداوند میتونه از نیستی ، هستی بیافرینه .

    که مسئله ی اصلی من اینجا عدم نیست ، بلکه خود خداوند هست . خداوندی که عدم از جنس اونه ، همیشه هست و عدم به مانند اون هیچ ماهیتی نداره .

    اینجا هست که شاید بشه تعبیری داشت از نزدیک شدن پیامبر به خداوند که تنها پیامبر تونست اینکارو بکنه ، و دیگر موجودات نمیتونستن ، که هرچند این همین الان به ذهنم زد شاید غلط باشه که این مسئله رو ربط بدم به این . اما خب گفتم ! ...
    سلام
    عدم دارای مفهوم پیچیده ای نیست
    یک وقت منظور از عدم نیستی مطلقه . نیستی مطلق بطلان و پوچی محضه لذا هیچ چیزی قابل نسبت به آن نیست تا نعوذ بالله خدا از جنس اون باشه . از طرف دیگه شما خدای متعال را داخل دایره خلقت میکنید مثل اینکه از نظر شما وجود با خلقت آغاز شده در حالیکه چنین نیست . خدای متعال بعنوان سرچشمه و اساس هستی ها همیشه بوده و خواهد بود .
    و اما قسم دوم از عدم عدم نسبی است که در بحث ما قابل طرحه . منظور از نبود اشیاء قبل از خلقت نبود در مقام وجود امکانیه یعنی در این مقام وجود نداشتند اما اشیاء قبل از خلقت که از این مقام آغاز میشه در علم الهی به وجود علمی موجود بوده اند . لذا منظور از خلقت از عدم نبودن در مقام عینی امکانی است و نه عدم مطلق چون عدم مطلق به معنای نبودن حتی در مقام علم الهی است که این ممکن نیست چون مفهومش اینه که خدای متعال بدون علم ذاتی به اشیاء اونا رو خلق کرده است در حالیکه به تصریح قرآن اشیا بالحق خلق شده اند و یکی از ابعاد خلقت حقانی تنزل از مقام علم است و نه جهل .
    خلاصه اینکه برابر دانستن ذات باریتعالی با عدم هیچ مفهومی ندارد چه اینکه هستی منحصر در مابعد خلقت نیست بلکه مخلوقات ، در مقام وجود امکانی ربطی و غیر مستقل هستند و اساس پایه وجود خود ذات باریتعالی است . بله می توانید یک نوع اصطلاح سازی بکنید اما این اصطلاح سازی قابل قبول نیست چون در این وادی اصطلاحات و مفاهیمی وجود دارند که معانی خاص خود را دارند لذا شما نمی توانید مقام واجب الوجودی را برابر عدم بگیرید چون عدم به معنای نیستی است و نیستی با وجوب وجود تناقض دارد و تناقض هم مردود است
    یا علیم

    این قرن ، قرن اسلام است
    امام خامنه ای



  17. صلوات


  18. #9

    عضویت
    جنسیت خرداد ۱۳۹۰
    علاقه
    نقاشی و نویسندگی
    نوشته
    696
    حضور
    62 روز 3 ساعت 2 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1608



    نقل قول نوشته اصلی توسط محی الدین نمایش پست ها
    سلام
    عدم دارای مفهوم پیچیده ای نیست
    یک وقت منظور از عدم نیستی مطلقه . نیستی مطلق بطلان و پوچی محضه لذا هیچ چیزی قابل نسبت به آن نیست تا نعوذ بالله خدا از جنس اون باشه . از طرف دیگه شما خدای متعال را داخل دایره خلقت میکنید مثل اینکه از نظر شما وجود با خلقت آغاز شده در حالیکه چنین نیست . خدای متعال بعنوان سرچشمه و اساس هستی ها همیشه بوده و خواهد بود .
    و اما قسم دوم از عدم عدم نسبی است که در بحث ما قابل طرحه . منظور از نبود اشیاء قبل از خلقت نبود در مقام وجود امکانیه یعنی در این مقام وجود نداشتند اما اشیاء قبل از خلقت که از این مقام آغاز میشه در علم الهی به وجود علمی موجود بوده اند . لذا منظور از خلقت از عدم نبودن در مقام عینی امکانی است و نه عدم مطلق چون عدم مطلق به معنای نبودن حتی در مقام علم الهی است که این ممکن نیست چون مفهومش اینه که خدای متعال بدون علم ذاتی به اشیاء اونا رو خلق کرده است در حالیکه به تصریح قرآن اشیا بالحق خلق شده اند و یکی از ابعاد خلقت حقانی تنزل از مقام علم است و نه جهل .
    خلاصه اینکه برابر دانستن ذات باریتعالی با عدم هیچ مفهومی ندارد چه اینکه هستی منحصر در مابعد خلقت نیست بلکه مخلوقات ، در مقام وجود امکانی ربطی و غیر مستقل هستند و اساس پایه وجود خود ذات باریتعالی است . بله می توانید یک نوع اصطلاح سازی بکنید اما این اصطلاح سازی قابل قبول نیست چون در این وادی اصطلاحات و مفاهیمی وجود دارند که معانی خاص خود را دارند لذا شما نمی توانید مقام واجب الوجودی را برابر عدم بگیرید چون عدم به معنای نیستی است و نیستی با وجوب وجود تناقض دارد و تناقض هم مردود است
    یا علیم
    سلام و ممنون که پاسخ میدهید .

    خب ، دقیقا منظور من همین عدم مطلق است . در واقع من خداوند رو معادل عدم نمیدونم بلکه چیزی نیستی تر از عدم میدونم و عدم از آخرین درجات نزولی خداوند هست .

    شما یک کوه رو متصور شوید ، خود کوه و دامنه و تمامی اطرافش خداوند هست . حالا خداوند چند بخش میشود :
    1- قله ی کوه = هسته ی اصلی خداوند (نیستی ترین نیستی - بدون ماهیت - به خاطر اینکه جنسش از عدم است ، همیشه ماندگار بوده و هست و خواهد بود و بر همه چیز میتواند آگاه باشد)
    2- از قله به پایین تا سر دامنه = درجات دیگر خداوند در عالم معنا و وجودی خویش
    3- سر دامنه = عدم مطلق
    4- دامنه به پایین = عالم موجود

    اما خب این رو شما با همین اهمیت درجه ای داشته باش اما موارد رو به طور منفی به مثبت در نظر بگیر چون نیستی تر از عدم ، منفی میشه .

    در واقع عدم ماهیت نداره ، چون چیز (موجود) نیست که بخواد ماهیتی داشته باشه تا بودنش رو اثبات بکنه . همیشه هم هست ، چون نقطه ی مقابل عالم موجود عدم هست و اگر عالم موجود هم از بین بره ، بازم عدم هست و هر بلایی سر هر چی بیاد بازم عدم هست و ماهیت نداره ، تقریبا یک جور واجب الوجود هست .

    نقل قول نوشته اصلی توسط محی الدین نمایش پست ها
    . از طرف دیگه شما خدای متعال را داخل دایره خلقت میکنید مثل اینکه از نظر شما وجود با خلقت آغاز شده در حالیکه چنین نیست . خدای متعال بعنوان سرچشمه و اساس هستی ها همیشه بوده و خواهد بود .
    نه خب ، من چنین تفکری ندارم . بلکه دقیقا برعکس خداوند رو خارج از دایره ی خلقت میبینم و وجود رو قبل از عدم .

    من دوتا تعریف دارم که توی پست اول هم گفتم و شما هم خوندی . خداوند میگه روح و معنویت ، عالم معنویت ، عالم معنا . عالمی که زبان در اون جا نداره ، عالمی که خداوند هست . من کلمه ی وجود رو از این جنس میدونم . در واقع عدم رو نیستی و پوچی نمیپندارم بلکه ، عدم خودش در مقابل خداوند ، یک ماهیت هست .

    عالم ما سیر نزولی داره ، و طبق اعتقادات پست ترین عالمه . در این زمینه من عدم رو پست تر نمیدونم بلکه ، عدم نقطه ی اوج صعود هست و نزولی ترینش عالم ماده هست . این عدم در مقابل با ما ، نیستی و پوچ هست چون ما نسبت به اون دارای ماهیت هستیم و موجود شده ایم ، اما اون چنین نیست . حالا شما فرض کن خداوند نیستی تر از عدم (نه به معنای پوچ تر بلکه به معنای والاتر) باشه و اینجاست که در عالم خداوند ، عالم وجودی و معنا ، عدم در مقابل با خداوند ، دارای ماهیت میشه و اینجاست که تنها مطلقی که می ماند و همیشه هست و ماهیت ندارد ، همان خداوند هست .

    شما اگر دقت کنید انسان برای انتقال به جهان دیگر ، از یک چیزی رد میشه به نام مرگ ، یعنی انسانی که هست ، چیزی بر اون اضافه نمیشه که بخواد بره جای بالاتر و پرتر از اون چیزی که هست (یعنی مثبت تر نمیشه) بلکه نیست میشه و این گرایش به نیست شدن در همه چیز هست در عالم ماده و این نیست شدن یعنی رفتن به سوی یه درجه بالاتر . بنابراین میشه گفت اگر همین قانون رو دنبال کنیم خداوند میشه نیستی تر از نیستی .
    ویرایش توسط Kamran : ۱۳۹۳/۰۷/۱۵ در ساعت ۱۵:۴۸


  19. صلوات


  20. #10

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۹۲
    نوشته
    2,563
    حضور
    38 روز 6 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    4372



    نقل قول نوشته اصلی توسط Kamran نمایش پست ها
    سلام و ممنون که پاسخ میدهید .

    خب ، دقیقا منظور من همین عدم مطلق است . در واقع من خداوند رو معادل عدم نمیدونم بلکه چیزی نیستی تر از عدم میدونم و عدم از آخرین درجات نزولی خداوند هست .

    شما یک کوه رو متصور شوید ، خود کوه و دامنه و تمامی اطرافش خداوند هست . حالا خداوند چند بخش میشود :
    1- قله ی کوه = هسته ی اصلی خداوند (نیستی ترین نیستی - بدون ماهیت - به خاطر اینکه جنسش از عدم است ، همیشه ماندگار بوده و هست و خواهد بود و بر همه چیز میتواند آگاه باشد)
    2- از قله به پایین تا سر دامنه = درجات دیگر خداوند در عالم معنا و وجودی خویش
    3- سر دامنه = عدم مطلق
    4- دامنه به پایین = عالم موجود

    اما خب این رو شما با همین اهمیت درجه ای داشته باش اما موارد رو به طور منفی به مثبت در نظر بگیر چون نیستی تر از عدم ، منفی میشه .

    در واقع عدم ماهیت نداره ، چون چیز (موجود) نیست که بخواد ماهیتی داشته باشه تا بودنش رو اثبات بکنه . همیشه هم هست ، چون نقطه ی مقابل عالم موجود عدم هست و اگر عالم موجود هم از بین بره ، بازم عدم هست و هر بلایی سر هر چی بیاد بازم عدم هست و ماهیت نداره ، تقریبا یک جور واجب الوجود هست .
    سلام
    عرض شد که این نوع طرح مسائل از سوی شما یک نوع اصطلاح سازی بر خلاف اصطلاحات مربوط به این مباحثه لذا بهتره به زبان همان اصطلاحات صحبت کنید چون این اصطاحات جدید تناقض آمیزه
    شما می فرمایید عدم مطلق واجب الوجوده خوب عدم مطلق که پوچی محضه و در خارج و بلکه در ذهن هم هیچ ما بازایی نداره چطور میتونه واجب الوجودی باشه که وجود محض ضروری است ؟
    از طرف دیگه عدم در مقابل وجوده و نه عالم موجود لذا عدم در مقابل ذات باریتعالی هم قرار میگیره چون او اصل و اساس و وجود مطلقه پس قرار دادن عدم بعنوان یکی از شوون وجود باریتعالی بی معناست چون نقیضین قابل جمع نیستند
    خلاصه این سخنان خلاف عرف مباحث کلام و فلسفه است



    نقل قول نوشته اصلی توسط Kamran نمایش پست ها
    من دوتا تعریف دارم که توی پست اول هم گفتم و شما هم خوندی . خداوند میگه روح و معنویت ، عالم معنویت ، عالم معنا . عالمی که زبان در اون جا نداره ، عالمی که خداوند هست . من کلمه ی وجود رو از این جنس میدونم . در واقع عدم رو نیستی و پوچی نمیپندارم بلکه ، عدم خودش در مقابل خداوند ، یک ماهیت هست .
    شما میفرمایید عدم ماهیت داره خوب پس باید مانند هر ماهیتی جنس و فصلی داشته باشه حالا بفرمایید جنس و فصل عدم چیه ؟


    نقل قول نوشته اصلی توسط Kamran نمایش پست ها
    شما اگر دقت کنید انسان برای انتقال به جهان دیگر ، از یک چیزی رد میشه به نام مرگ ، یعنی انسانی که هست ، چیزی بر اون اضافه نمیشه که بخواد بره جای بالاتر و پرتر از اون چیزی که هست (یعنی مثبت تر نمیشه) بلکه نیست میشه و این گرایش به نیست شدن در همه چیز هست در عالم ماده و این نیست شدن یعنی رفتن به سوی یه درجه بالاتر . بنابراین میشه گفت اگر همین قانون رو دنبال کنیم خداوند میشه نیستی تر از نیستی .
    اینجا هم اختلاط اصطلحات اتفاق افتاده
    از نظر دین و کلام و فلسفه مرگ نیستی نیست
    از نظر دین مرگ توفی یا کامل ستاندن روح از جسمه از نظر کلام انتقال به عالم معنا و از نظر فلسفه عاری شدن نفس انسان از ماده است می بینید که در هیچیک از این علوم مبنایی مرگ به معنای نیستی نیست بلکه نیست شدن انسان در مرگ یک اصطلاح عرفی مادی گرایانه است که بی اعتبار و بی ارزشه
    خلاصه اینکه وقتی عدم به معنای نیستی است نمی توان به آن چیزی از قبیل ماهیت یا مرتبه وجود یا احکام دیگر مربوط به وجود نسبت داد چرا که عدم با فقدان هم ذاته
    یا علیم

    این قرن ، قرن اسلام است
    امام خامنه ای



صفحه 1 از 3 123 آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 2

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود