صفحه 1 از 5 123 ... آخرین
جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: درد و دل:مشکلات خانوادگی، درس نخواندن، ناامیدی و...

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۱
    نوشته
    31
    حضور
    1 روز 9 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    173

    درد و دل:مشکلات خانوادگی، درس نخواندن، ناامیدی و...




    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام علیکم
    اگر افسردگی دارید نخوانید گرچه دوست دارم پاسخ بدید اما اگر خودتان افسرده هستید این متن ممکنه شما رو دوباره افسرده کنه و من راضی به این نیستم.
    28تم وارد 22 سالگی میشم. چند ساله که افسردگی دارم از تقریبا 13.14 سالگی(تقریبا همزمان با مادرم). مادرم اسکیزوفرنی داره. دوم و سوم هنرستان نتونستم درس بخونم به خاطر افسردگی و ناراحتی زیاد تمرکز نداشتم کتاب که میومد دستم هرچی میخوندم تومخم نمیرفت و خیلی حس بدی پیدا میکردم تا همین الان هم اینطوریم. و مادرم چند وقت یک بار حالش بد میشه و من هم اعصابم خورد میشه به خاطر اون. وقتی دیوانه میشه میگه همه آدم فضایی اند یا حیوانها آدمند، شما زهنی حرف میزنید و یک صداهایی میشنوه که باهاش حرف میزنند و یک چیزهایی میبینه و... طی چند سال که کمکم اطلاعاتم رفت بالا احتمال میدم دیوانگیش به خاطر مشکل فیزیکی در مغزش(چون بعضی مواقع داغ میکرد قبلاً) که باعث شده ضعیف بشه(شاید روحش) و این ضعف باعث شده شیاطین نسبت بهش تسلط نسبی پیدا کنند و هروقت قرص نمیخوره چون مغز و منطقش ضعیف میشه شیاطین میتونند کمی افکارش رو کنترل کنند ولی وقتی قرص میخوره تقریباً عادیه گرچه ساده لوحه و یکمی همیشه به اون تفکرات دیوانگیش اعتقاد داره. لعنت برشیطان و شیاطین.
    بابام بعضی مواقع شله توی قرص دادن بهش و مامانم مقاومت میکنه(مخصوصاً اگر یک قضای بدی بخوره مقاومت میکنه تو قرص خوردن همچنین وقتی دیوانه شده) و اگر نخوره حالش بد میشه من مجبور میشم بیام دو تا سیلی بزنم توی گوش مادرم تا بخوره بعدش میام توی اتاقم 4 تا سیلی بخودم بزنم و کلی خودزنی و گریه کنم. نابود میشم وقتی ماردم رو میزنم یا داد میزنم سرش.
    هرچی به بابام میگم خوب نزار باقالا بخوره حالش بدمیشه میگه اشکال نداره یک بار بعد فرداش حالش بد میشه. هرچی میگم نزار ترشی سیر درست کنه که خیلی واسش بده میگه میدونم اما یکم اشکال نداره و دوباره فردا دیوونه میشه و از چند روز تا یکی دو هفته خوب شدنش با زیاد کردن قرص طول میکشه. باز فردا میگم نزار فالوده بخوره و روز از نو روزی از نو. چندین ساله همینه وضعیت. درس هم نمیگیره به هیچ وجه. بعضی مواقع خیلی دیوانه میشه میبرتش بیمارستان پرستارها هم گول میخورن و قرص ها رو نمیخوره میگن خوب نمیشه بهش با مجوز پدرم شک میدن نفسش(با نفس من) زیر شک میگیره میگه داشتم میمردم زیر شک با این وجود بابام دوباره کوتاهی میکنه تو قرص دادن و غذا خوردنشو... و باز هم میره بیمارستان شک میخوره. بابام هم دوست نداره سر مامانم داد بزنم حاظره بره بیمارستان اما نه خودش سرش داد میزنه نه من رو میزاره.
    با توجه به اینکه قبلا سرش داغ میکرد و دیوانه هم هست در زمانی که حالش خوبه میگم ببرش حجامت سر مامانم نمیاد میگه مغزمو عوض میکنن! شوهر هم نمیتونه زن مریضشو زور کنه ببره.(قرص نمیتونه بش بده میتونه ببرتش حجامت سر؟؟)

    یک خواهر هم دارم 27-8 سالش که زیاد خودشو درگیر مسائل مادرم نمیکنه.
    بابام ظرف هارو خودش میشوره غذا معمولا خودش درست میکنه بعضی مواقع خواهرم .نظافت بابام خودش میکنه. بازنشسته است اما سر کار میره هفته ای 2-3 بار. خونمون مثل طویله است. خواهرم هرچی داره همونجای استفاده میزاره مادر و پدرم همینطور اصلاً عادت ندادند زیر پاشونو تمیز کنند حداقل من تو خدمت یاد گرفتم! مبل و زمین پر از خورده وسایله یک نفر خیالش نیست. از بچگی خجالت میکشیدم دوستامو بیارم خونه. من هم چند بار تلاش کردم تمیز نگه دارم اما یک ساعته دوباره به هم میریزند خونه رو خوب من که مستخدم خواهرم نیستم! اما حداقل اتاق خودم تقریباً همیشه مرتبه گرچه هرچی وسایل اضافه دارن میزارن اونجا تقریباً انباریه! خواهرم غذا میخوره سینی با نمکدون و ظرفش رو ول میکنه رو کابینت میره. حالا این خوبه مادرم رو زمین ول میکنه!(مگه رستورانه؟) من که سه چهار ماهه از بعد خدمت یک قاشق کثیف هم نمیزارم از خودم همه ظرفامو همون لحظه استفاده میشورم. به پدرم میگم این روشش نیست بابا بچتو زور کن نوبتی خونه رو تمیز کنیم ظرف ها هم ما بشوریم نوبتی. میگه با زور نمیشه. خواهرم نتنها سالی یک بار خونه رو تمیز نمیکنه بلکه ظرف هم نمیشوره و هیچ کار نمیکنه(همون هتل). بابام باید یکم زور بکار ببره چه برای بچه ها چه زنش چه زندگیش.
    مسافرت که میریم چند روز خونه ی یک نفر میمونیم از خجالت آب میشم چون دوست ندارند ما بمونیم و رفتار خوبی هم ندارند اما ما با پررویی میمونیم!
    میگم بابا خونه ی این فامیل ها باید هر کدام دو ساعت موند اینطوری خودمون کوچیک نمیشیم و مارو بیشتر دوست دارند اما گوش نمیکنه!
    با تمام این موارد ما یک خوانواده ی بی فرهنگ و بی ادبیم!

    - مادرمو دوست دارم. پدرمو خیلی دوست دارم- اون هم منو همینطور.
    - درس دوست دارم بخونم حالا که خدمته رو رفتم اما این افکار خیلی آزار میده.
    - کی شوهر خواهر تنبل با مادر دیوونش با خونه ی بهم ریخته میشه؟(حتی با اینکه خواهرم فوق لیسانس زبان داره میخونه)
    - کی زن پسری با چنین خوانواده ای و مدرک سیکل میشه؟(جالبه پدر و مادرم دیپلم دارند!) (و میدونم مدرک همه چیز نیست اما ادامشو بخونید) زنه باید مادر شوهر دیوونه و خوانواده ی بی فرهنگ رو تحمل کنه؟ یا باید یک زنی با خونواده ای مثل مال خودم بگیرم مشکل بشه دو تا؟(حاضرم بمیرم اما زن بد نگیرم)
    - با مدرک سیکل کاری گیرم نمیاد خودمم خیلی آدم بی عرضه ای هستم و الی شاید گیر میومد اصلاً اراده و اعتماد بنفس و امید ندارم و الی گیر میومد. یک روز که دنبال کار رفتم گیر نیومد خیلی ناراحت بودم. تو چشمام اشک جمع شده بود و کفر گفتم و شروع کردم به کافر شدن. شب قبلش چند ساعت کلی گریه و التماس خدا و توسل به امام ها کرده بودم که کار گیرم بیاد و از این افسردگی و وضعیت در بیام اما نشد. بی ایمان و کافر و از همه چیز نا امید شدم. انگار بعد از چند سال و چندین بار دیگه واقعاً از ته قلب تصمیم خودکشی گرفته بودم و گفتم فردا صبح میرم رو پل غدیر(اهواز) و خودکشی میکنم. زودتر از اتوبوس پیاده شدم و یک مسیر طولانی رو تا خونه دویدم. یکم آرومتر شدم. اومدم توی اسکدین در مورد خودکشی برای بار چندم خوندم. نوشته بود اول آدم کافر میشه بعد خودکشی میکنه اما من نمیخواستم کافر بمیرم. دیدم میرم اون دنیا بدتر زجر میکشم. شک داشتم اما نمازمو به زور هم که شده خوندم. اون موقع نسبت به معصومین هم بددل شده بودم اما هنوز امام زمان رو دوست داشتم. چون یاری نداره، هر شب اشک میریزه و نمیتونه واسه ما غیر از دعا کاری کنه. اون هم مثل من ناراحته. به خاطر اینکه ثابت کنم و مطمئن بشم کافر نیستم چندین بار گفتم خدایا دوستت دارم، یا امام زمان دوستت دارم،امام حسین دوستت دارم.
    چون خیلی دویده بودم و خسته بودم بر عکس همه ی شبها که تا 3 بیدار بودم اون شب اگر اشتباه نکنم ده و نیم یازده خوابیدم. ساعت چهار از خواب بیدار شدم و خواب از سرم پرید و بیدارموندم. حس خوبی داشتم و دلم تاریک و غمگین نبود. 5.30 اذان گفت. رفتم مسجد نماز رو خوندم و موندم تا تعقیبات تموم بشه چون مسجد ما هر روز زیارت عاشورا داره. قرآن رو باز کردم چیزی نوشته بود که حس خوبی بهم داد و از خودکشی پشیمان شدم.

    این ها رو بیشتر واسه درد دل نوشتم. اما این ها مشکلات منه و بعضی مواقع به خدا بدبین میشم و فکر های کفر آمیز میاد تو سرم.

    لطفاً کمک کنید.
    ویرایش توسط سلامت : ۱۳۹۳/۰۶/۲۸ در ساعت ۲۰:۴۶

  2. صلوات ها 26


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    684
    حضور
    48 روز 10 ساعت 11 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    1
    گالری
    18
    صلوات
    1995



    با نام و یاد دوست





    درد و دل:مشکلات خانوادگی، درس نخواندن، ناامیدی و...








    کارشناس بحث: استاد امیدوار


  5. صلوات ها 9


  6. #3

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۸
    نوشته
    1,353
    حضور
    30 روز 9 ساعت 4 دقیقه
    دریافت
    16
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    12339



    نقل قول نوشته اصلی توسط سلامت نمایش پست ها
    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام علیکم
    اگر افسردگی دارید نخوانید
    28تم وارد 22 سالگی میشم. چند ساله که افسردگی دارم از تقریبا 13.14 سالگی(تقریبا همزمان با مادرم). مادرم اسکیزوفرنی داره. دوم و سوم هنرستان نتونستم درس بخونم به خاطر افسردگی و ناراحتی زیاد تمرکز نداشتم کتاب که میومد دستم هرچی میخوندم تومخم نمیرفت و خیلی حس بدی پیدا میکردم تا همین الان هم اینطوریم. و مادرم چند وقت یک بار حالش بد میشه و من هم اعصابم خورد میشه به خاطر اون. وقتی دیوانه میشه میگه همه آدم فضایی اند یا حیوانها آدمند، شما زهنی حرف میزنید و یک صداهایی میشنوه که باهاش حرف میزنند و یک چیزهایی میبینه و... طی چند سال که کمکم اطلاعاتم رفت بالا احتمال میدم دیوانگیش به خاطر مشکل فیزیکی در مغزش(چون بعضی مواقع داغ میکرد قبلاً) که باعث شده ضعیف بشه(شاید روحش) و این ضعف باعث شده شیاطین نسبت بهش تسلط نسبی پیدا کنند و هروقت قرص نمیخوره چون مغز و منطقش ضعیف میشه شیاطین میتونند کمی افکارش رو کنترل کنند ولی وقتی قرص میخوره تقریباً عادیه گرچه ساده لوحه و یکمی همیشه به اون تفکرات دیوانگیش اعتقاد داره. لعنت برشیطان و شیاطین.
    بابام بعضی مواقع شله توی قرص دادن بهش و مامانم مقاومت میکنه(مخصوصاً اگر یک قضای بدی بخوره مقاومت میکنه تو قرص خوردن همچنین وقتی دیوانه شده) و اگر نخوره حالش بد میشه من مجبور میشم بیام دو تا سیلی بزنم توی گوش مادرم تا بخوره بعدش میام توی اتاقم 4 تا سیلی بخودم بزنم و کلی خودزنی و گریه کنم. نابود میشم وقتی ماردم رو میزنم یا داد میزنم سرش.
    هرچی به بابام میگم خوب نزار باقالا بخوره حالش بدمیشه میگه اشکال نداره یک بار بعد فرداش حالش بد میشه. هرچی میگم نزار ترشی سیر درست کنه که خیلی واسش بده میگه میدونم اما یکم اشکال نداره و دوباره فردا دیوونه میشه و از چند روز تا یکی دو هفته خوب شدنش با زیاد کردن قرص طول میکشه. باز فردا میگم نزار فالوده بخوره و روز از نو روزی از نو. چندین ساله همینه وضعیت. درس هم نمیگیره به هیچ وجه. بعضی مواقع خیلی دیوانه میشه میبرتش بیمارستان پرستارها هم گول میخورن و قرص ها رو نمیخوره میگن خوب نمیشه بهش با مجوز پدرم شک میدن نفسش(با نفس من) زیر شک میگیره میگه داشتم میمردم زیر شک با این وجود بابام دوباره کوتاهی میکنه تو قرص دادن و غذا خوردنشو... و باز هم میره بیمارستان شک میخوره. بابام هم دوست نداره سر مامانم داد بزنم حاظره بره بیمارستان اما نه خودش سرش داد میزنه نه من رو میزاره.
    با توجه به اینکه قبلا سرش داغ میکرد و دیوانه هم هست در زمانی که حالش خوبه میگم ببرش حجامت سر مامانم نمیاد میگه مغزمو عوض میکنن! شوهر هم نمیتونه زن مریضشو زور کنه ببره.(قرص نمیتونه بش بده میتونه ببرتش حجامت سر؟؟)

    یک خواهر هم دارم 27-8 سالش که زیاد خودشو درگیر مسائل مادرم نمیکنه.
    بابام ظرف هارو خودش میشوره غذا معمولا خودش درست میکنه بعضی مواقع خواهرم .نظافت بابام خودش میکنه. بازنشسته است اما سر کار میره هفته ای 2-3 بار. خونمون مثل طویله است. خواهرم هرچی داره همونجای استفاده میزاره مادر و پدرم همینطور اصلاً عادت ندادند زیر پاشونو تمیز کنند حداقل من تو خدمت یاد گرفتم! مبل و زمین پر از خورده وسایله یک نفر خیالش نیست. از بچگی خجالت میکشیدم دوستامو بیارم خونه. من هم چند بار تلاش کردم تمیز نگه دارم اما یک ساعته دوباره به هم میریزند خونه رو خوب من که مستخدم خواهرم نیستم! اما حداقل اتاق خودم تقریباً همیشه مرتبه گرچه هرچی وسایل اضافه دارن میزارن اونجا تقریباً انباریه! خواهرم غذا میخوره سینی با نمکدون و ظرفش رو ول میکنه رو کابینت میره. حالا این خوبه مادرم رو زمین ول میکنه!(مگه رستورانه؟) من که سه چهار ماهه از بعد خدمت یک قاشق کثیف هم نمیزارم از خودم همه ظرفامو همون لحظه استفاده میشورم. به پدرم میگم این روشش نیست بابا بچتو زور کن نوبتی خونه رو تمیز کنیم ظرف ها هم ما بشوریم نوبتی. میگه با زور نمیشه. خواهرم نتنها سالی یک بار خونه رو تمیز نمیکنه بلکه ظرف هم نمیشوره و هیچ کار نمیکنه(همون هتل). بابام باید یکم زور بکار ببره چه برای بچه ها چه زنش چه زندگیش.
    مسافرت که میریم چند روز خونه ی یک نفر میمونیم از خجالت آب میشم چون دوست ندارند ما بمونیم و رفتار خوبی هم ندارند اما ما با پررویی میمونیم!
    میگم بابا خونه ی این فامیل ها باید هر کدام دو ساعت موند اینطوری خودمون کوچیک نمیشیم و مارو بیشتر دوست دارند اما گوش نمیکنه!
    با تمام این موارد ما یک خوانواده ی بی فرهنگ و بی ادبیم!

    - مادرمو دوست دارم. پدرمو خیلی دوست دارم- اون هم منو همینطور.
    - درس دوست دارم بخونم حالا که خدمته رو رفتم اما این افکار خیلی آزار میده.
    - کی شوهر خواهر تنبل با مادر دیوونش با خونه ی بهم ریخته میشه؟(حتی با اینکه خواهرم فوق لیسانس زبان داره میخونه)
    - کی زن پسری با چنین خوانواده ای و مدرک سیکل میشه؟(جالبه پدر و مادرم دیپلم دارند!) (و میدونم مدرک همه چیز نیست اما ادامشو بخونید) زنه باید مادر شوهر دیوونه و خوانواده ی بی فرهنگ رو تحمل کنه؟ یا باید یک زنی با خونواده ای مثل مال خودم بگیرم مشکل بشه دو تا؟(حاضرم بمیرم اما زن بد نگیرم)
    - با مدرک سیکل کاری گیرم نمیاد خودمم خیلی آدم بی عرضه ای هستم و الی شاید گیر میومد اصلاً اراده و اعتماد بنفس و امید ندارم و الی گیر میومد. یک روز که دنبال کار رفتم گیر نیومد خیلی ناراحت بودم. تو چشمام اشک جمع شده بود و کفر گفتم و شروع کردم به کافر شدن. شب قبلش چند ساعت کلی گریه و التماس خدا و توسل به امام ها کرده بودم که کار گیرم بیاد و از این افسردگی و وضعیت در بیام اما نشد. بی ایمان و کافر و از همه چیز نا امید شدم. انگار بعد از چند سال و چندین بار دیگه واقعاً از ته قلب تصمیم خودکشی گرفته بودم و گفتم فردا صبح میرم رو پل غدیر(اهواز) و خودکشی میکنم. زودتر از اتوبوس پیاده شدم و یک مسیر طولانی رو تا خونه دویدم. یکم آرومتر شدم. اومدم توی اسکدین در مورد خودکشی برای بار چندم خوندم. نوشته بود اول آدم کافر میشه بعد خودکشی میکنه اما من نمیخواستم کافر بمیرم. دیدم میرم اون دنیا بدتر زجر میکشم. شک داشتم اما نمازمو به زور هم که شده خوندم. اون موقع نسبت به معصومین هم بددل شده بودم اما هنوز امام زمان رو دوست داشتم. چون یاری نداره، هر شب اشک میریزه و نمیتونه واسه ما غیر از دعا کاری کنه. اون هم مثل من ناراحته. به خاطر اینکه ثابت کنم و مطمئن بشم کافر نیستم چندین بار گفتم خدایا دوستت دارم، یا امام زمان دوستت دارم،امام حسین دوستت دارم.
    چون خیلی دویده بودم و خسته بودم بر عکس همه ی شبها که تا 3 بیدار بودم اون شب اگر اشتباه نکنم ده و نیم یازده خوابیدم. ساعت چهار از خواب بیدار شدم و خواب از سرم پرید و بیدارموندم. حس خوبی داشتم و دلم تاریک و غمگین نبود. 5.30 اذان گفت. رفتم مسجد نماز رو خوندم و موندم تا تعقیبات تموم بشه چون مسجد ما هر روز زیارت عاشورا داره. قرآن رو باز کردم چیزی نوشته بود که حس خوبی بهم داد و از خودکشی پشیمان شدم.

    این ها رو بیشتر واسه درد دل نوشتم. اما این ها مشکلات منه و بعضی مواقع به خدا بدبین میشم و فکر های کفر آمیز میاد تو سرم.

    لطفاً کمک کنید.
    بسمه تعالی
    خدمت شما دوست گرامی سلام و خوش آمد عرض می کنم

    وضعیت دشوار شما را درک می کنم و از این بابت متاسفم. لطفا به مطالب زیر توجه بفرمایید:

    _ هر چند تحمل چنین وضعیتی طاقت فرسا است، اما مجوزی برای بی احترامی و تعرض فیزیکی به مادر نیست!! این کار علاوه بر ممنوعیت شرعی حال شما را نیز خراب و خرابتر می کند. بهتر است به هنگام عصبانیت و ...موقعیت فیزیکی خود را تغییر دهید و محیط را ترک کنید

    _ حق با شماست؛ لازم است پدر مدیریت قویتری از خود نشان دهند و در قبال مصرف منظم دارو از سوی همسر و نیز رعایت نظم و نظافت از سوی دخترخانم خود قاطعیت داشته باشند. اما شما نیز تا این اندازه نباید به نظم و دیگر امور دقت کنید چون زمینه آزار و اذیت خود را فراهم می کنید. وجود اموری که به آنها اشاره کردید هرچند تلخ است اما بهتر از این است که بواسطه حساسیت نشان دادن و....به خودکشی بیندیشید. افراد افسرده افرادی هستند که نسبت به امور متعدد احساس مسولیت می کنند و دیدشان نسبت به خود، دیگران و آینده منفی است. بنابراین ضرورت دارد هم از احساس مسئولیت خود کم کنید و هم ارزش و احترام بیشتری برای خود قائل شوید.

    _در گذشته و آینده زندگی نکنید. مسائل جاری شما آنگونه که فکر می کنید نیستند و نمی توانند مانع جدی برای ازدواج شما و خواهرتان شود. شما نفر اولی نیستید که با چنین وضعیتی مواجه هستید.

    _از بی کاری فاصله بگیرید و حتما خود را به یک شغل ( حتی موقت و کم در آمد) مشغول کنید. تنهایی و فکر کردن برای شما مضر است بنابراین حضور بیشتری در جمع داشته باشید. از زندگی یکنواحت فاصله بگیرید و ورزش، تفریح و مسافرت را دنبال کنید. شما ثبات کرده اید که با توکل به خدای متعال می توانید از عهده کارهای دشوار و هیجانات منفی بر آیید. تجربه شما حاکی از این است اگر به خدا توکل کنید به معصومین سلام الله علیهم توسل داشته باشید و در کنار آن ورزش و...داشته باشید نه تنها بر افکار منفی نظیر خودکشی غلبه پیدا می کنید، بلکه سبکبالی و نشاط را تجربه می کنید.

    _ در صورت تداوم هیجانات منفی و افسردگی ضرورت دارد تا با مراجعه به یک متخصص دارو مصرف کنید

    بنده و سایر دوستان اسک دین نیز دعاگوی شما و خانواده محترم هستیم.
    درد و دل:مشکلات خانوادگی، درس نخواندن، ناامیدی و...
    مقام معظم رهبری:
    ✔ باید كاری كنیم كه فرزندان،حتما دست مادر را ببوسند . . .
    . . . اسلام به دنبال این است.
    .
    .
    .
    مرحوم حاج اسماعیل دولابی:
    مادرت را ببوس،
    پایش را ببوس تا به گریه بیفتد، خودت هم به گریه می افتی،
    آن وقت کارت روی غلتک می افتد و همه درهایی که به روی خود بسته ای، خدا باز می کند.
    این که فرمود بهشت زیر پای مادر است یعنی تواضع کن.

  7. صلوات ها 20


  8. #4

    عضویت
    جنسیت شهريور ۱۳۹۲
    علاقه
    عشقم شهداست و هرچی ک بهشون نزدیکم کنه...
    نوشته
    407
    حضور
    8 روز 21 ساعت 54 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    1459



    سلام دوستان. جناب امیدوار واقعا عالی جواب دادن منم میخواستم ابراز همدردی داشته باشم و بگم سیاه نمایی تویه این وضعیت بیشتر خسته تون میکنه سعی کنین ب نقاط سفید زندگی تون نگاه کنین . شما یه مسلمون هستین سالم هستین و جوان ؛ میتونین واسه آینده تون یه تصمیم قوی بگیرین و بچسبین ب کار و درس تا اینکه بخواین غصه زندگی الان تونو بخورین.این میتونه یه امید باشه واستون.یه برنامه واسه زندگی آینده تون بریزین و سعی کنین بهش عمل کنین و در کنارش ب خانوادتون هم برسین. کسی ک خدا رو داشته باشه احساس افسردگی سراغش نمیاد.خدا ان شاالله بهتون اجر و پاداش جهاد در راه خدا رو عنایت کنه موفق باشین
    حالا تمام دغدغه ام این شده حسین
    این اربعین کرب و بلا میبری مرا

  9. صلوات ها 8


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    274
    حضور
    6 روز 1 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    385



    نقل قول نوشته اصلی توسط سلامت نمایش پست ها
    بسم الله الرحمن الرحیم
    سلام علیکم
    اگر افسردگی دارید نخوانید
    28تم وارد 22 سالگی میشم. چند ساله که افسردگی دارم از تقریبا 13.14 سالگی(تقریبا همزمان با مادرم). مادرم اسکیزوفرنی داره. دوم و سوم هنرستان نتونستم درس بخونم به خاطر افسردگی و ناراحتی زیاد تمرکز نداشتم کتاب که میومد دستم هرچی میخوندم تومخم نمیرفت و خیلی حس بدی پیدا میکردم تا همین الان هم اینطوریم. و مادرم چند وقت یک بار حالش بد میشه و من هم اعصابم خورد میشه به خاطر اون. وقتی دیوانه میشه میگه همه آدم فضایی اند یا حیوانها آدمند، شما زهنی حرف میزنید و یک صداهایی میشنوه که باهاش حرف میزنند و یک چیزهایی میبینه و... طی چند سال که کمکم اطلاعاتم رفت بالا احتمال میدم دیوانگیش به خاطر مشکل فیزیکی در مغزش(چون بعضی مواقع داغ میکرد قبلاً) که باعث شده ضعیف بشه(شاید روحش) و این ضعف باعث شده شیاطین نسبت بهش تسلط نسبی پیدا کنند و هروقت قرص نمیخوره چون مغز و منطقش ضعیف میشه شیاطین میتونند کمی افکارش رو کنترل کنند ولی وقتی قرص میخوره تقریباً عادیه گرچه ساده لوحه و یکمی همیشه به اون تفکرات دیوانگیش اعتقاد داره. لعنت برشیطان و شیاطین.
    بابام بعضی مواقع شله توی قرص دادن بهش و مامانم مقاومت میکنه(مخصوصاً اگر یک قضای بدی بخوره مقاومت میکنه تو قرص خوردن همچنین وقتی دیوانه شده) و اگر نخوره حالش بد میشه من مجبور میشم بیام دو تا سیلی بزنم توی گوش مادرم تا بخوره بعدش میام توی اتاقم 4 تا سیلی بخودم بزنم و کلی خودزنی و گریه کنم. نابود میشم وقتی ماردم رو میزنم یا داد میزنم سرش.
    هرچی به بابام میگم خوب نزار باقالا بخوره حالش بدمیشه میگه اشکال نداره یک بار بعد فرداش حالش بد میشه. هرچی میگم نزار ترشی سیر درست کنه که خیلی واسش بده میگه میدونم اما یکم اشکال نداره و دوباره فردا دیوونه میشه و از چند روز تا یکی دو هفته خوب شدنش با زیاد کردن قرص طول میکشه. باز فردا میگم نزار فالوده بخوره و روز از نو روزی از نو. چندین ساله همینه وضعیت. درس هم نمیگیره به هیچ وجه. بعضی مواقع خیلی دیوانه میشه میبرتش بیمارستان پرستارها هم گول میخورن و قرص ها رو نمیخوره میگن خوب نمیشه بهش با مجوز پدرم شک میدن نفسش(با نفس من) زیر شک میگیره میگه داشتم میمردم زیر شک با این وجود بابام دوباره کوتاهی میکنه تو قرص دادن و غذا خوردنشو... و باز هم میره بیمارستان شک میخوره. بابام هم دوست نداره سر مامانم داد بزنم حاظره بره بیمارستان اما نه خودش سرش داد میزنه نه من رو میزاره.
    با توجه به اینکه قبلا سرش داغ میکرد و دیوانه هم هست در زمانی که حالش خوبه میگم ببرش حجامت سر مامانم نمیاد میگه مغزمو عوض میکنن! شوهر هم نمیتونه زن مریضشو زور کنه ببره.(قرص نمیتونه بش بده میتونه ببرتش حجامت سر؟؟)

    یک خواهر هم دارم 27-8 سالش که زیاد خودشو درگیر مسائل مادرم نمیکنه.
    بابام ظرف هارو خودش میشوره غذا معمولا خودش درست میکنه بعضی مواقع خواهرم .نظافت بابام خودش میکنه. بازنشسته است اما سر کار میره هفته ای 2-3 بار. خونمون مثل طویله است. خواهرم هرچی داره همونجای استفاده میزاره مادر و پدرم همینطور اصلاً عادت ندادند زیر پاشونو تمیز کنند حداقل من تو خدمت یاد گرفتم! مبل و زمین پر از خورده وسایله یک نفر خیالش نیست. از بچگی خجالت میکشیدم دوستامو بیارم خونه. من هم چند بار تلاش کردم تمیز نگه دارم اما یک ساعته دوباره به هم میریزند خونه رو خوب من که مستخدم خواهرم نیستم! اما حداقل اتاق خودم تقریباً همیشه مرتبه گرچه هرچی وسایل اضافه دارن میزارن اونجا تقریباً انباریه! خواهرم غذا میخوره سینی با نمکدون و ظرفش رو ول میکنه رو کابینت میره. حالا این خوبه مادرم رو زمین ول میکنه!(مگه رستورانه؟) من که سه چهار ماهه از بعد خدمت یک قاشق کثیف هم نمیزارم از خودم همه ظرفامو همون لحظه استفاده میشورم. به پدرم میگم این روشش نیست بابا بچتو زور کن نوبتی خونه رو تمیز کنیم ظرف ها هم ما بشوریم نوبتی. میگه با زور نمیشه. خواهرم نتنها سالی یک بار خونه رو تمیز نمیکنه بلکه ظرف هم نمیشوره و هیچ کار نمیکنه(همون هتل). بابام باید یکم زور بکار ببره چه برای بچه ها چه زنش چه زندگیش.
    مسافرت که میریم چند روز خونه ی یک نفر میمونیم از خجالت آب میشم چون دوست ندارند ما بمونیم و رفتار خوبی هم ندارند اما ما با پررویی میمونیم!
    میگم بابا خونه ی این فامیل ها باید هر کدام دو ساعت موند اینطوری خودمون کوچیک نمیشیم و مارو بیشتر دوست دارند اما گوش نمیکنه!
    با تمام این موارد ما یک خوانواده ی بی فرهنگ و بی ادبیم!

    - مادرمو دوست دارم. پدرمو خیلی دوست دارم- اون هم منو همینطور.
    - درس دوست دارم بخونم حالا که خدمته رو رفتم اما این افکار خیلی آزار میده.
    - کی شوهر خواهر تنبل با مادر دیوونش با خونه ی بهم ریخته میشه؟(حتی با اینکه خواهرم فوق لیسانس زبان داره میخونه)
    - کی زن پسری با چنین خوانواده ای و مدرک سیکل میشه؟(جالبه پدر و مادرم دیپلم دارند!) (و میدونم مدرک همه چیز نیست اما ادامشو بخونید) زنه باید مادر شوهر دیوونه و خوانواده ی بی فرهنگ رو تحمل کنه؟ یا باید یک زنی با خونواده ای مثل مال خودم بگیرم مشکل بشه دو تا؟(حاضرم بمیرم اما زن بد نگیرم)
    - با مدرک سیکل کاری گیرم نمیاد خودمم خیلی آدم بی عرضه ای هستم و الی شاید گیر میومد اصلاً اراده و اعتماد بنفس و امید ندارم و الی گیر میومد. یک روز که دنبال کار رفتم گیر نیومد خیلی ناراحت بودم. تو چشمام اشک جمع شده بود و کفر گفتم و شروع کردم به کافر شدن. شب قبلش چند ساعت کلی گریه و التماس خدا و توسل به امام ها کرده بودم که کار گیرم بیاد و از این افسردگی و وضعیت در بیام اما نشد. بی ایمان و کافر و از همه چیز نا امید شدم. انگار بعد از چند سال و چندین بار دیگه واقعاً از ته قلب تصمیم خودکشی گرفته بودم و گفتم فردا صبح میرم رو پل غدیر(اهواز) و خودکشی میکنم. زودتر از اتوبوس پیاده شدم و یک مسیر طولانی رو تا خونه دویدم. یکم آرومتر شدم. اومدم توی اسکدین در مورد خودکشی برای بار چندم خوندم. نوشته بود اول آدم کافر میشه بعد خودکشی میکنه اما من نمیخواستم کافر بمیرم. دیدم میرم اون دنیا بدتر زجر میکشم. شک داشتم اما نمازمو به زور هم که شده خوندم. اون موقع نسبت به معصومین هم بددل شده بودم اما هنوز امام زمان رو دوست داشتم. چون یاری نداره، هر شب اشک میریزه و نمیتونه واسه ما غیر از دعا کاری کنه. اون هم مثل من ناراحته. به خاطر اینکه ثابت کنم و مطمئن بشم کافر نیستم چندین بار گفتم خدایا دوستت دارم، یا امام زمان دوستت دارم،امام حسین دوستت دارم.
    چون خیلی دویده بودم و خسته بودم بر عکس همه ی شبها که تا 3 بیدار بودم اون شب اگر اشتباه نکنم ده و نیم یازده خوابیدم. ساعت چهار از خواب بیدار شدم و خواب از سرم پرید و بیدارموندم. حس خوبی داشتم و دلم تاریک و غمگین نبود. 5.30 اذان گفت. رفتم مسجد نماز رو خوندم و موندم تا تعقیبات تموم بشه چون مسجد ما هر روز زیارت عاشورا داره. قرآن رو باز کردم چیزی نوشته بود که حس خوبی بهم داد و از خودکشی پشیمان شدم.

    این ها رو بیشتر واسه درد دل نوشتم. اما این ها مشکلات منه و بعضی مواقع به خدا بدبین میشم و فکر های کفر آمیز میاد تو سرم.

    لطفاً کمک کنید.


    سلام دوست عزیز


    منم مشکلات شما رو درک می کنم چون شرایط خیلی بد تری داریم
    و من هم از درس خیلی عقب افتادم
    خونه ی ما هم مثل طویله شده
    زندگی عادی نداریم
    برای همین دارم قرص اعصاب مصرف می کنم


    به نظر من اصلا سیاه نمایی نمی کنی
    هر کسی که از دور دربارت قضاوت کنه اشتباست

    وقتی میبینی عزیز ترین کسی که داری داره جلوت پر پر میشه دیگه کسی توی خانواده ذوقی نداره

    ما همه مشکلات شما رو داریم به علاوه مشکلات مالی بسیار زیاد
    یه نکته ای لازمه بگم نظرات من فقط فقط نظرات شخصی من هست و رفتار و یا لحن گفتار من فقط فقط به شخص بنده مربوط میشه و بسیار شخصی هست !
    و نظرات و اصول دینی و رفتار و گفتار دین شاید با من تفاوت های زیادی داشته باشه !
    پس بهتره اینجور بگم که من نماینده ی دین نیستم ! و فقط نظرات و گفتار خودم رو توی نظرات و یا مشاوره ها می گم
    و در آخر هم بگم من قصد اذیت ندارم و فقط دوس دارم خیلی رک حرفمو بزنم

  11. صلوات ها 12


  12. #6

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    نوشته
    164
    حضور
    4 روز 22 ساعت 3 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    7
    صلوات
    674



    بهتره توکلتون به خدا باشه و امیدتون رو از دست ندین.شما خیلی فرصت دارید تازه اول جوونیتونه.اگر دلتون میخواد درس بخونید خب اینکارو بکنید.دنبال چیزی برید که بهش علاقه دارید.شرایط زندگیتون سخته ولی یادتون باشه تنها شما اینطور نیستید و حتی کسانی هستن که وضعیتشون از شما خیلی بدتره.وقتی میبینید خواهرتون و پدرتون بی تفاوت هستن خب شما هم خودتونو بزنید به بی خیالی و رفتار اونها رو نادیده بگیرید همینقدر که خودتون درست رفتار کنید کافیه.این نشون میده که سطح فرهنگ و شعور شما بالاست.متوسل بشید به امام زمان و با توکل به خدا زندگی خودتون رو بسازید.ما شما رو دعا می کنیم شما هم ما رو دعا کنید.
    خوبی گریه در آن است که در شب باشد
    گریه خوب است که بر معجر
    زینب باشد.

  13. صلوات ها 3


  14. #7

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۱
    نوشته
    31
    حضور
    1 روز 9 ساعت 23 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    173



    نقل قول نوشته اصلی توسط جزیره مجنون نمایش پست ها
    سلام دوستان. جناب امیدوار واقعا عالی جواب دادن منم میخواستم ابراز همدردی داشته باشم و بگم سیاه نمایی تویه این وضعیت بیشتر خسته تون میکنه سعی کنین ب نقاط سفید زندگی تون نگاه کنین . شما یه مسلمون هستین سالم هستین و جوان ؛ میتونین واسه آینده تون یه تصمیم قوی بگیرین و بچسبین ب کار و درس تا اینکه بخواین غصه زندگی الان تونو بخورین.این میتونه یه امید باشه واستون.یه برنامه واسه زندگی آینده تون بریزین و سعی کنین بهش عمل کنین و در کنارش ب خانوادتون هم برسین. کسی ک خدا رو داشته باشه احساس افسردگی سراغش نمیاد.خدا ان شاالله بهتون اجر و پاداش جهاد در راه خدا رو عنایت کنه موفق باشین
    علیکم السلام ممنون دوست عزیز کمک کردین. شما هم موفق باشین.

    نقل قول نوشته اصلی توسط tah نمایش پست ها
    سلام دوست عزیز


    منم مشکلات شما رو درک می کنم چون شرایط خیلی بد تری داریم
    و من هم از درس خیلی عقب افتادم
    خونه ی ما هم مثل طویله شده
    زندگی عادی نداریم
    برای همین دارم قرص اعصاب مصرف می کنم


    به نظر من اصلا سیاه نمایی نمی کنی
    هر کسی که از دور دربارت قضاوت کنه اشتباست

    وقتی میبینی عزیز ترین کسی که داری داره جلوت پر پر میشه دیگه کسی توی خانواده ذوقی نداره

    ما همه مشکلات شما رو داریم به علاوه مشکلات مالی بسیار زیاد
    علیکم السلام
    من هم چند سال پیش قرص مصرف میکردم و چند ماه یک بار دکتر عوض کردم اما تاثیر زیادی نداشت و قدرت بدنیمو خیلی ضعیف کرد و بیحال شده بودم و دیگه ادامه ندادم اما خدارو شکر یک سالی هست با طب سنتی آشنا و چند وقتی است شروع به درمان کردم و تاثیر داره. انشا الله مشکلات شما هم حل بشه. واستون دعا میکنم شما هم دعا رو فراموش نکنین.

  15. صلوات ها 7


  16. #8

    عضویت
    جنسیت اسفند ۱۳۹۲
    علاقه
    یادگیری | برنامه نویسی | نوازندگی ...
    نوشته
    32
    حضور
    2 روز 8 ساعت 24 دقیقه
    دریافت
    30
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    143



    سلام دادا .

    دادای خوب خودم منم دقیقا مشکلات تورو داشتم . الان وضغم بهتر شده . اما کاملا بهبود نیافته .

    دقیقا درکت میکنم و خیلی هم از این بابت که تو هم همدرد منی ناراحت شدم .

    اما تجربه ام رو بهت میگم امیدوارم به کارت بیاد :

    ببین یه گزینه ای که آدمو تو افسردگی به هلاکت میکشه بیکاریه ! بیکاری بیکاری بیکاری ...

    باعث میشه آدم به مشکلاتش فراوون فکر کنه .

    منم یه روزی به هیچی امید نداشتم و تنها گزینه ام خودکشی بود اما خدارو شکر اونقدر دیوونه نبودم که اینکارو بکنم .

    دوم اینکه ؛ گذر زمان خیلی چیزا رو عوض میکنه . یه دسته مشکلات هستن که فقط گذر زمانه که اونارو از بین میبره . و خدا شاید این دسته مشکلات رو برای محک زدن صبر بنده اش جلو پاش میندازه .

    پس توصیه هام اینه : 1. خودتو به کار مشغول کنی . 2. این هم در نظر داشته باشی که بعد از هر سختی آسانی است . ( طبق آیه قرآن ) پس صبر کن .

    عزیزم خیلی ناراحت شدم از این متن هایی که نوشتی . ایشالله به حق حضرت زهرا (س) مشکلاتت حل بشه .

    ما رو هم دعا کن .

  17. صلوات ها 8


  18. #9

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    274
    حضور
    6 روز 1 ساعت 44 دقیقه
    دریافت
    1
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    385



    نقل قول نوشته اصلی توسط سلامت نمایش پست ها
    علیکم السلام ممنون دوست عزیز کمک کردین. شما هم موفق باشین.


    علیکم السلام
    من هم چند سال پیش قرص مصرف میکردم و چند ماه یک بار دکتر عوض کردم اما تاثیر زیادی نداشت و قدرت بدنیمو خیلی ضعیف کرد و بیحال شده بودم و دیگه ادامه ندادم اما خدارو شکر یک سالی هست با طب سنتی آشنا و چند وقتی است شروع به درمان کردم و تاثیر داره. انشا الله مشکلات شما هم حل بشه. واستون دعا میکنم شما هم دعا رو فراموش نکنین.


    می دونم هم خانوده من و هم خانواده ی تو بدبختی ولشون نمی کنه

    نمی دونم واقعا مشکل خانواده من چیه


    شاید پزشک خوبی نرفته بودی


    متاسفم که بعضی آما زجر میکشن بعضی خوش می گذرونن
    یه نکته ای لازمه بگم نظرات من فقط فقط نظرات شخصی من هست و رفتار و یا لحن گفتار من فقط فقط به شخص بنده مربوط میشه و بسیار شخصی هست !
    و نظرات و اصول دینی و رفتار و گفتار دین شاید با من تفاوت های زیادی داشته باشه !
    پس بهتره اینجور بگم که من نماینده ی دین نیستم ! و فقط نظرات و گفتار خودم رو توی نظرات و یا مشاوره ها می گم
    و در آخر هم بگم من قصد اذیت ندارم و فقط دوس دارم خیلی رک حرفمو بزنم

  19. صلوات ها 3


  20. #10

    عضویت
    جنسیت تير ۱۳۹۳
    علاقه
    ❤خدا و ائمه تنها کسایین که دارم❤
    نوشته
    734
    حضور
    36 روز 9 ساعت 33 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    2995



    نقل قول نوشته اصلی توسط tah نمایش پست ها
    متاسفم که بعضی آما زجر میکشن بعضی خوش می گذرونن
    تا خوش گذرونی چی باشه!
    اگه این آدمایه ظاهرا خوش منظورتونه ، اینا که بی قید و بند خوشن ،فک نمی کنم دلایه خوشی داشته باشن به هر حال من که حاضر نیستم یک لحظه خوشیایه اونا رو داشته باشم

    اگه خوشی دیگه ای منظورتونه ، من هیچ کسی رو نمی شناسم که بدون غم و مشکل باشه ، هر کسی فکر می کنه مشکل خودش بزرگترین مشکل دنیاست ، ولی بعضی آدما انقدر روحیه بالایی دارن و انقدر خوب بلدن مدیریت کردن رفتارشون و زندگیشون رو که نمی زارن کسی از مشکلاتشون باخبر بشه ، اینجور آدما همونایین که همیشه لبخند رو لبشونه و سنگ صبور بقیه می شن ، به نظر من که خیلی ایمان بالایی می خواد به اینجا رسیدن ، ولی یکی که از بیرون می بینتشون فک می کنه اینا هیچ مشکلی ندارن

    نشنیدین هرکه بامش بیش برفش بیشتر؟

    درسته بعضی مشکلات واقعا طاقت فرسان ولی اگه خود آدما تو به وجود آوردنش نقشی نداشته باشن پس یعنی امتحان خداست و برا بالا بردن ارزش آدماست

    کربن چیز با ارزشی نیست ولی وقتی تحت فشار خیلی زیاد قرار می گیرهالماس میشه

    آدم باید پیش خدا ارزش زیادی داشته باشه که برا الماس شدن انتخاب شده باشه ، درسته فوق العاده زجری که شما میکشی سخته ولی اگه ایمانتون رو تو این شرایط حفظ کنید آینده ی فوق العاده ای در انتظارتونه ان شاء الله
    بگــــــذآر تمـــآم دنیا بد وبیرآهه بگویند!

    به خــــــودت...

    به چـــــــــــآدرت...

    به سیـآه بودنش...

    می ارزد به یک لبخند رضآیت مـــــــــــــدی فاطمـــــه(س)

  21. صلوات ها 7


صفحه 1 از 5 123 ... آخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 11
    آخرين نوشته: ۱۳۹۴/۰۹/۱۰, ۰۰:۰۶
  2. جمع بندی شنیدن زمزمه دلربای آیة الکرسی، توهم یا حقیقت؟!
    توسط استوار در انجمن آرشیو عرفان
    پاسخ: 21
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۱۱/۲۰, ۱۷:۵۵
  3. هفتم دی، سالروز تشکیل نهضت سواد آموزی به فرمان امام خمینی (ره)
    توسط تمنـای وصـال در انجمن مناسبت مذهبي
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: ۱۳۹۲/۱۰/۰۶, ۲۳:۴۱

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 2

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود