جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: طرح دفترچه خاطرات شهدا لطفا همه شرکت کنید

  1. #1

    عضویت
    جنسیت فروردين ۱۳۹۳
    نوشته
    177
    حضور
    2 روز 20 ساعت 51 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    699

    طرح دفترچه خاطرات شهدا لطفا همه شرکت کنید




    بسم الله الرحمن الرحیم
    السلام علیک یا صاحب الزمان(ع)
    السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
    با سلام خدمت همه کاربران گرامی امیدوارم که خسته نباشید غرض از مزاحمت یک خواسته از همه همه افسران فضای مجازی و افسران جنگ نرم هست هر کدوم از ما مسلما یک سری کسانی رو داریم که در جبهه باشند . ما می خوایم یک دفترچه بزرگ خاطرات از دفاع مقدس بزاریم برای همین از همه شما درخواست همکاری دارم و ازتون خواهش می کنیم که شرکت کنید از خاطرات اقوام و اشنایان و دوستانی که در جبهه بودند مطلب بدید تا در دفترچه بزرگ خاطرات دفاع مقدس در دنیای مجازی ثبت بشه
    امیدوارم همه شرکت کنید امیدوارم همه شرکت کنید خواهش میکنم حداقل یک خاطره رو بزارید یا یک مطلب درباره دفاع مقدس
    یا توی قسمت نظرات همین پست بزارید و یا برای پیام بفرستید باز هم از همه ممنون و امیدوارم همه شرکت کنید در ضمن ممنون میشم انتشار بدید تا به همه برسه و همه در این دفترچه بزرگ خاطرات شرکت کنند. اجرتون با امام زمان(ع)

    بسم الله الرحمن الرحیم
    مجالس خود را با نام علی(ع)زینت دهید.
    پیامبر گرامی اسلام(ص)

  2. صلوات ها 11


  3.  

  4. #2

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    علاقه
    مسائل فرهنگی و سیاسی
    نوشته
    6
    حضور
    1 روز 14 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    26



    خاطره ی اسیر عراقی
    در روز کارگر سال 1982 در مراسمی بزرگ در استادیوم ورزشی بغداد قرار شدعکس انوارسادات و امام خمینی ره را در زمین چمن آتش بزنند اول عکس انوارسادات را آورده و رویش بنزین ریختند و آتش زدنند استادیوم غرق شادی شد،بعد عکس امام را آوردند و بنزین رویش ریخته ومامور آتش کبریت را زیر عکس برد ولی روشن نشد دوباره سعی کرد،نشد بار سوم هم نشد چند نفر از بعثی ها با عجله دویدند و هرکدام فندک خودشان را روشن کرده،باز بی فایده بود و بالاخره بعثی های مفتضح ،عکس سالم را ازمیدان خارج کردند جالب اینکه برنامه به طورمستقیم از تلویزیون بغداد پخش شد و این معجزه امام راهمه مردم دیدند!
    منبع:کتاب اسرارجنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی،طبق نقل کرامات شهدا ج 1ص147و148

  5. صلوات ها 6


  6. #3

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    علاقه
    مسائل فرهنگی و سیاسی
    نوشته
    6
    حضور
    1 روز 14 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    26



    ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺑﺎ ﺳﯿﺪ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺗﻮﯼ ﺷﻬﺮ
    ﻗﺪﻣﯽ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﮔﺮ
    ﺑﻮﯼ ﮐﺒﺎﺏ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﺧﺒﺮﺵ ﮐﻨﻨﺪ. ﺣﺴﺎﺳﯿﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ
    ﺑﻮﯼ ﮐﺒﺎﺏ. ﺣﺎﻟﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ
    ﭘﺎﭘِﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ .
    ﮔﻔﺖ ": ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯿﻦ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ
    ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﭼﺎﺷﻨﯽ ﻣﯿﻦ ﻓﺴﻔﺮﯼ ﻋﻤﻞ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ
    ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻌﺒﺮ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﻟﻮ ﻧﺮﻭﺩ، ﺁﻥ ﺭﺍ
    ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ ﺯﯾﺮ ﺷﮑﻤﺶ ﻭ ﺫﺭﻩ ﺫﺭﻩ ﺁﺏ ﻣﯽﺷﺪ ﻭ
    ﺣﺘﯽ ﺩﺍﺩ ﻧﻤﯽﺯﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﻮﯼ ﮔﻮﺷﺖ
    ﮐﺒﺎﺏ ﺷﺪﻩ ﻣﯽﺁﻣﺪ ﺗﻮﯼ ﻓﻀﺎ، ﺗﻮ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﻮ ﺣﺴﺎﺱ
    ﻧﻤﯽﺷﺪﯼ؟ "
    (ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺟﻨﮕﯽ ﺑﻮﺩ، ﺹ71)

  7. صلوات ها 7


  8. #4

    عضویت
    جنسیت آبان ۱۳۸۹
    علاقه
    شهادت قسمت ما می شد ای کاش ...
    نوشته
    4,004
    حضور
    44 روز 5 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    58
    آپلود
    15
    گالری
    1227
    صلوات
    32319



    بسم رب الشهدا
    سلام و عرض ادب
    جنان گرامی فکر کنم منظور کاربر گمنام2 خاطراتی بود که در کتاب ها و سایت ها قبلا منتشر نشده.خاطرات اقوام و دوستان....


  9. صلوات ها 3


  10. #5

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    علاقه
    مسائل فرهنگی و سیاسی
    نوشته
    6
    حضور
    1 روز 14 ساعت 15 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    0
    صلوات
    26



    نقل قول نوشته اصلی توسط افلاکیان نمایش پست ها
    بسم رب الشهدا
    سلام و عرض ادب
    جنان گرامی فکر کنم منظور کاربر گمنام2 خاطراتی بود که در کتاب ها و سایت ها قبلا منتشر نشده.خاطرات اقوام و دوستان....

    سلام عليكم
    عجب ..! ببخشيد ، بگذاريد به حساب تازه وارد بودنم!!

    ویرایش توسط Jenan : ۱۳۹۳/۰۶/۲۱ در ساعت ۱۶:۵۷

  11. صلوات ها 2


  12. #6

    عضویت
    جنسیت بهمن ۱۳۹۱
    علاقه
    مطالعه، نقاشی، نوشتن، شعر خوندن، ورزش، خرید کردن!!!، نشستن پای صحبت بزرگترا،...
    نوشته
    378
    حضور
    15 روز 9 ساعت 7 دقیقه
    دریافت
    7
    آپلود
    0
    گالری
    14
    صلوات
    2558



    چند سال پیش بنیاد شهید کار جالبی شروع کرده بود که نمی دونم به نتیجه رسید یا نه! اونم این بود که از همه ی خونواده های شهدا خواسته بود خاطرات زندگی شهید رو بنویسن و تحویل بنیاد بدن تا تحت عنوان کتاب هایی در این مورد به چاپ برسه.

    همسایگی مون یه خانم خیلی مسن هست که مادر شهیده، شهید انقلاب. چون کس و کاری نداشت من یه مدت پای صحبتاش نشستم تا خاطرات فرزند عزیزش شهید اسد رو بنویسم تا تحویل بنیاد بدیم.
    یادمه می گفت شهید اسد وقتی خیلی کوچیک بود پدرش فوت شد، غیر از شهید، دو تا پسر و یه دختر هم داشتم که اونا هم سن و سالی نداشتن. وضعیت مالی مون اصلا خوب نبود. منم مجبور بودم بیرون تو خونه های مردم کار کنم تا شکم بچه ها رو سیر کنم. تا اینکه شهید اسد یکم بزرگ شد و کمک خرج خونه، طوری که دیگه نمی ذاشت من برم بیرون کار کنم ولی چاره نبود...
    سال ها اینطور گذشت تا اینکه اسد به سن سربازی رسید و رفت. رفت و من موندم و خرجی سه تا بچه های دیگه ام، بچه هایی که هیچ وقت نتونستن به اندازه ی اسد درک کنن مادرشون رو.
    هر روز که می گذشت هم از دوری اسد ناراحت بودم هم از اینکه یه روز یه روز از مدت سربازی اش کم میشه خوشحال...
    نزدیکای تموم شدن سربازی اش با اینکه دست و بالم خالی بود ولی تصمیم گرفتم برم یه دست لباس نو براش بگیرم تا وقتی که سربازی اش تموم شد و برگشت خونه، نونوار بشه. مادره دیگه! گفتم بی پدری کشیده بذار به این بهانه شادش کنم...

    لباس ها رو خریده بودم و داشتم می اومدم که نزدیکای خونه آقا سید محله مون اونا رو دستم دید و گفت خدیجه خانوم این لباس دامادی برا کیه؟ گفتم لباس دامادی نیست! برا اسد گرفتم، سربازی اش که تموم شد اینا رو تنش کنه بچه ام نونوار بشه. آقا سید هم گفت اسد اهل کاره. با این لباسا سر کار نمیرن، آقایی می کنن خدیجه خانوم، آقایی...

    آقا سید راست می گفت. اسد با اون لباسا سر کار نرفت. آقایی کرد ... شش ماه نکشید که سر پخش اعلامیه های امام و فعالیت های انقلابی تیر خورد و پای ندای رهبرش جون داد...

    در بدترین شرایط هم از عمق جانم داد زدم: "مهربانی ات می بارد."
    می دانستم لحظاتی که حنجره ام از شدت فریاد باورم خسته می شد، شربتی شیرین از مهربانی ات را در دست گرفته بودی تا به وقتش هدیه ام کنی و من اکنون از نوشیدنش غرق در لذت هستم و تا جان دارم فریاد خواهم زد مهربانی ات را...
    معبود من!
    همچنان مهربانی ات می بارد؛ اگرچه نیک می دانی دلتنگی ها کم نیست...


  13. صلوات ها 6


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود