جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید   

موضوع: حضرت اسماعیل (ع)

  1. #1

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    69
    حضور
    15 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    219

    مطلب حضرت اسماعیل (ع)





    ماجراي ابراهيم (ع) و فرزندانش
    نام اسماعيل در قرآن دوازده بار، و نام اسحاق هفده بار آمده است، اين دو پيامبر، از فرزندان ابراهيم از دو مادر بودند، مادر اسماعيل هاجر نام داشت، و مادر اسحاق ساره بود. خداوند اين دو پسر را در سن پيري ابراهيم به ابراهيم عطا فرمود، چنان که در آيه 39 سوره ابراهيم از زبان ابراهيم مي‌خوانيم مي‌گويد:
    «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَي الْکبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ؛ حمد و سپاس خداوندي را که در پيري اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد، قطعاً پروردگار من شنونده (و اجابت کننده) دعا است.»
    از ابن عباس روايت شده، خداوند در سن نود و نه سالگي ابراهيم، اسماعيل را به او داد، و در سن صد و دوازده سالگي اسحاق را به او عطا فرمود، و از سعيد بن جبير نقل شده که ابراهيم تا 117 سالگي فرزندي نداشت، سپس داراي فرزنداني به نام اسماعيل و اسحاق گرديد.(1)
    ولادت حضرت اسماعيل
    حضرت ابراهيم در آن هنگام که در سرزمين بابِل (عراق کنوني) بود، در 37 سالگي با ساره دختر يکي از پيامبران به نام «لا حج» ازدواج کرد، ساره بانويي مهربان و با کمال بود و (همچون خديجه - عليها السلام -) اموال بسيار داشت، همه آن اموال را در اختيار ابراهيم گذاشت، و ابراهيم آن اموال را در راه خدا مصرف نمود.(2)
    ساره در يک خانواده کشاورز و دامدار زندگي مي‌کرد، وقتي که همسر ابراهيم شد، گوسفندهاي بسيار و زمينهاي وسيعي که از ناحيه پدر به او به ارث رسيده بود، در اختيار ابراهيم گذاشت.
    هنگامي که ابراهيم همراه ساره از بابل به سوي سرزمين فلسطين هجرت کردند (چنان که قبلاً ذکر شد) در مسير راه وقتي که به مصر رسيدند، حاکم مصر کنيزي را به نام هاجر به ساره بخشيد، ابراهيم همراه ساره و هاجر وارد فلسطين شدند، و در آن جا به زندگي پرداختند و ابراهيم و لوط (برادر يا پسر خاله ساره) در اين سرزمين به هدايت قوم پرداختند، ابراهيم در قسمت بلند فلسطين، و لوط در قسمت پايين فلسطين با فاصله هشت فرسخ، سکونت نمودند، و حضرت لوط در عين آن که پيامبر بود، به نمايندگي از طرف ابراهيم در آن جا به راهنمايي مردم پرداخت.
    سالها گذشت ابراهيم با اين که به سن پيري رسيده بود، داراي فرزند نمي‌شد، علتش اين بود که همسرش ساره بچه‌دار نمي‌شد، روزي ابراهيم به ساره چنين پيشنهاد کرد: «اگر مايل هستي کنيزت هاجر را به من بفروش، شايد خداوند از ناحيه او فرزندي به ما عنايت کند، تا پس از ما راه ما را زنده کند.» ساره اين پيشنهاد را پذيرفت، از اين پس هاجر همسر ابراهيم گرديد و پس از مدتي داراي فرزندي شد که نام او را اسماعيل گذاشتند. اين همان فرزند صبور و بردباري بود که ابراهيم از درگاه خدا درخواست نموده بود، و خداوند بشارت او را به ابراهيم داده بود.(3)
    با داشتن اين فرزند، کانون زندگي ابراهيم، زيبا و شاد شد، چرا که اسماعيل ثمره يک قرن رنج و مشقت‌هاي ابراهيم بود.
    طبيعي است که ساره نيز به خصوص هنگامي که چشمش به چهره اسماعيل مي‌افتاد، آرزو مي‌کرد که داراي فرزند باشد، گاه به ابراهيم مي‌گفت: از خدا بخواه من نيز داراي فرزند شوم.
    ابراهيم و ساره گر چه هر دو پير شده بودند، و ديگر اميد فرزند داشتن در ميان نبود، ولي ابراهيم بارها امدادهاي غيبي را ديده بود، از اين رو داراي اميد سرشار بود، و از خدا مي‌خواست که ساره نيز داراي فرزند شود، طولي نکشيد که دعاي ابراهيم مستجاب شده و بشارت فرزندي به نام اسحاق به او داده شد.(4)
    چگونگي بشارت چنين بود: حضرت لوط مدتها قوم خود را به سوي خدا و اخلاق نيک دعوت مي‌کرد، ولي آنها حضرت لوط را به استهزاء گرفتند و سرانجام مستحق کيفر سخت الهي گشتند، جبرئيل همراه چند نفر از فرشتگان مقرب مأمور شدند که نخست نزد ابراهيم بيايند و او را به تولد فرزندي به نام اسحاق مژده دهند، و سپس به سوي قوم لوط رفته و عذاب الهي را به آنها برسانند.
    روزي ابراهيم با همسرش ساره در خانه بود، ناگهان ديد سه نفر (يا 9 نفر يا 11 نفر) به صورت جواناني نيرومند و زيبا بر ابراهيم وارد شدند و سلام کردند، ابراهيم که مهمان نواز بود بيدرنگ گوساله‌اي کشت و از گوشت آن غذاي مطبوعي براي مهمانان فراهم کرد و جلو آنها گذاشت، اما در حقيقت آنها فرشته بودند که به صورت بشر به آن جا آمده بودند، و فرشته غذا نمي‌خورد، نخوردن غذا در آن زمان يک نوع علامت خطر بود، ابراهيم با آن همه شجاعت ترسيد، از اين رو که فکر مي‌کرد آنها دزدند يا سوء قصد دارند و يا براي عذاب قوم خود آمده‌اند... ولي بي‌درنگ آنها ابراهيم را از ترس بيرون آوردند و به او گفتند نترس، ما براي دو مأموريت آمده‌ايم: 1. قوم ناپاک لوط را به مجازات اعمال ناپاکشان برسانيم 2. به تو مژده دهيم که خداوند به زودي فرزندي به نام اسحاق به تو مي‌دهد که پيامبر خواهد بود، سپس فرزندي به نام يعقوب به اسحاق خواهدداد که او نيز پيامبر است. ترس و وحشت از ابراهيم برطرف شد.
    وقتي که اين بشارت به گوش ساره رسيد، از تعجب خنديد و گفت: آيا من که پير و فرتوت هستم و ابراهيم نيز پير است داراي فرزند مي‌شوم، به راستي عجيب است؟!
    رسولان به ساره گفتند: آيا از فرمان و عنايت خداوند تعجب مي‌کني؟ او خداي مهربان است، و در مورد شما چنين خواسته است، طولي نکشيد که کانون گرم خانواده ابراهيم به وجود نو گلي به نام اسحاق گرمتر شد.(5)
    ابراهيم سپاس الهي را به جا آورد و گفت: «شکر و سپاس خداوندي را که به من در سن پيري اسماعيل و اسحاق را عنايت فرمود.»(6)
    ------------------------------
    1- مجمع البيان، ج 6، ص 319.
    2- تاريخ طبري، ج 3، ص 218.
    3- مضمون آيه 100 صافات.
    4- مجمع البيان، ج 6، ص 319.
    5- هود، 69-74.
    6- ابراهيم، 38.


    ویرایش توسط bina88 : ۱۳۹۳/۰۶/۲۵ در ساعت ۱۵:۵۱
    ای خواهر دینی من !
    زیر باران باش
    اما زیر باران نگاه های هیز مردان بی غیرت نباش



  2.  

  3. #2

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    69
    حضور
    15 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    219




    اسماعيل و مادرش در کنار کعبه
    حس هووگري گاهي به صورتهاي رنج‌آور در ساره بروز مي‌کرد، او وقتي که مي‌ديد ابراهيم فرزند نوگلش اسماعيل را در کنار مادرش در آغوش مي‌گيرد و او را مي‌بوسد و نوازش مي‌نمايد، در درون ناراحت مي‌شد و در غم و اندوه فرو مي‌رفت، آتش حسادت در درونش شعله مي‌کشيد که چرا شوهرم ابراهيم بايد همسر ديگر به نام هاجر داشته باشد؟ و هاجر که کنيز من بود، اينک همتاي من شود؟ و پسرش مانند پسر من مورد محبت ابراهيم قرار گيرد؟! و...
    کوتاه سخن آنکه: وسوسه‌هاي نفساني، طوفاني از حزن و اندوه در ساره به وجود آورده بود و موجب مي‌شد که او گاه و بيگاه با ابراهيم برخوردهاي نامناسب و زننده کند.
    روايت شده: اسماعيل و اسحاق بزرگ شده بودند (در حدي که مي‌توانستند با هم مسابقه کشتي يا مسابقه دويدن بگذارند) در يکي از مسابقه‌ها اسماعيل برنده شد، ابراهيم بي‌درنگ اسماعيل را گرفت و بر روي دامنش گذاشت، و اسحاق را در کنارش نشاند، اين منظره ساره را بسيار ناراحت کرد، به طوري که با تندي به ابراهيم گفت: «مگر بنا نبود که اين دو فرزند را مساوي قرار ندهي؟! هاجر را از من دور کن و به جاي ديگر ببر.»(1)
    از آن جا که ساره قبلاً مهرباني‌هاي بسيار به ابراهيم کرده بود، و ابراهيم همواره سعي داشت نسبت به او وفادار و خوشرفتار باشد، از اين رو نمي‌خواست ساره را از خو برنجاند.
    آزارهاي ساره باعث شد که ابراهيم شکايت او را به درگاه خدا برد، خداوند به ابراهيم چنين وحي کرد: «مثال زن هم چون مثال چوب کج خشک است اگر آن را به خود واگذاري از او بهره مي‌بري، و اگر خواسته باشي آن چوب را راست کني شکسته خواهد شد».
    آن گاه خداوند به ابراهيم فرمان داد که هاجر و اسماعيل را از ساره دور کند، ابراهيم عرض کرد: آنها را به کجا ببرم؟ خداوند که مي‌خواست خانه‌اش کعبه به دست ابراهيم بازسازي شود به ابراهيم وحي کرد و فرمود: «آنها را به حرم و محل امن خودم و نخستين خانه‌اي که آن را براي انسانها آفريدم، يعني به مکه ببر.»(2)
    ابراهيم با اجراي اين فرمان گر چه از بن بست مشکل خانوادگي نجات مي‌يافت، ولي چنين کاري بسيار مشکل و رنج‌آور بود، زيرا بايد عزيزانش هاجر و اسماعيل را از فلسطين آباد و خرم به دره خشک و تفتيده مکه کنار کعبه ببرد که در لابلاي کوه‌هاي زمخت و خشن قرار داشت.
    اگر خوب بينديشيم گذاشتن همسر و فرزند در آن بيابان و دره و در ميان کوه‌ها، با توجه به روزهاي داغ و گرم و شبهاي تاريک در برابر درندگان، کار بسيار سخت و تلخي است، ولي ابراهيم مرد راه است، حماسه آفرين تاريخ است، اخلاص و بندگي او در برابر خدا به گونه‌اي است که خود را فناي محض مي‌داند و همه وجودش را قطره‌اي در برابر اقيانوس بيکران.
    ابراهيم هاجر و اسماعيلِ خردسال را برداشت و از فلسطين به سوي مکه رهسپار گرديد، اين فاصله طولاني را با وسايل نقليه آن زمان که شتر و الاغ بود پيمود تا به سرزمين خشک و سوزان مکه رسيد، در آن جا يک قطره آب نبود و هيچ انسان و حيوان و پرنده‌اي وجود نداشت، به راستي ابراهيم در سخت‌ترين و عجيب‌ترين آزمايشهاي الهي قرار گرفت، با تصميمي قاطع، فرمان خدا را اجرا کرد، هاجر و کودکش را در آن سرزمين خشک و سوزان گذاشت و آماده مراجعت گرديد.
    هنگام مراجعت هاجر در حالي که گريان و ناراحت بود صدا زد: «اي ابراهيم! چه کسي به تو دستور داده که ما را در سرزميني بگذاري که نه گياهي در آن وجود دارد و نه حيوان شير دهنده و نه حتي يک قطره آب، آن هم بدون زاد و توشه و مونس؟»
    ابراهيم گفت: «پروردگارم به من چنين دستور داده است.»
    وقتي که هاجر اين سخن را شنيد گفت: «اکنون که چنين است، خداوند هرگز ما را به حال خود رها نخواهد کرد.»
    بازگشت ابراهيم - عليه السلام - به فلسطين
    در حالي که ابراهيم و هاجر، هر دو از فراق هم اشک مي‌ريختند از هم جدا شدند، ابراهيم به سوي فلسطين حرکت کرد، هاجر و اسماعيل در مکه ماندند.
    وقتي که ابراهيم به تپه «ذي طوي» رسيد، همان جا که اگر از آن جا سرازير مي‌شد ديگر هاجر و اسماعيل را نمي‌ديد، نظري حسرت بار به آنها نمود، آن گاه چنين دعا کرد:
    «خدايا شهر مکه را شهر امني قرار بده - خدايا من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگهدار - پروردگارا من بعضي از بستگانم (هاجر و اسماعيل) را در سرزمين بي‌آب و علف در کنار خانه‌اي که حرم تو است ساکن کردم تا نماز برپا دارند، دلهاي مردم را به سوي آنها و هدفشان متوجه ساز - و آنها و هدفشان متوجه ساز - و آنها را از انواع ميوه‌ها (ي مادي و معنوي) بهره‌مند کن - خدايا مرا و فرزندانم را از نمازگزاران قرار بده - پروردگارا دعاي مرا بپذير و تقاضاي مرا برآور - مرا بيامرز و از لغزشهايم بگذر، و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در روزي که حساب قيامت برپا مي‌شود بيامرز»(3)
    به اين ترتيب ابراهيم با چشمي اشکبار، هاجر و اسماعيل را به خدا سپرد و به سوي فلسطين حرکت کرد، در حالي که اطمينان داشت دعاهايش به اجابت مي‌رسد، زيرا همه شرايط استجابت را دارا بود.
    پيدايش چشمه زمزم سرآغاز توجه مردم به مکه
    کعبه نخستين پرستشگاه يکتاپرستان بود که ساختمان نخستين آن را حضرت آدم به فرمان خدا ساخت، سپس در عصر حضرت نوح بر اثر توفان ويران شد و اثري از آن باقي نماند، اينک هاجر و اسماعيل در کنار همين ساختمان ويران شده در دره کوه‌هاي زمخت، تنها قرار گرفته‌اند و به راستي که براي يک بانوي رنجديده در کنار کودکش سکوت نمودن در چنين جايي بسيار وحشتناک است.
    هاجر در آن شرايط سخت دل به خدا بست، صبر و استقامت را شيوه خود ساخت، در آن بيابان درخت خاري را ديد، عبايش (چادرش) را روي آن درخت پهن کرد و سايه‌اش تشکيل داد، و با فرزند خردسالش اسماعيل، زير سايه آن نشست.
    اينک خود را در ميان امواج فکرهاي گوناگون مي‌ديد، گاهي به جسم ناتوان نور چشمش اسماعيل مي‌نگريست، و زماني به مهرباني‌هاي ابراهيم و نامهري‌هاي ساره و سرانجام در مورد سرنوشت خود و کودکش فکر مي‌کرد، ولي ياد خدا دل تپنده‌اش را آرامش مي‌داد، چند ساعت از روز گذشت، ناگاه اسماعيل در آن بيابان داغ و خشک اظهار تشنگي کرد.
    کودک به پشت روي زمين افتاده و پاشنه‌هاي هر دو پاي را به زمين مي‌سايد، گويي از سنگ و خاک ياري مي‌طلبد.
    مادر دلسوخته و تنها به اسماعيل رنجور و تشنه مي‌نگرد چه کند، اگر آب پيدا نشود ميوه دلش و ثمره رنجهايش اسماعيل را از دست خواهد داد، برخاست و به اطراف رفت بلکه آبي پيدا کند، در چند قدميش دو کوه کوچک (کو صفا و کوه مروه) بود، نمايي از آب را روي کوه صفا ديد باشتاب به سوي آن دويد، ولي وقتي به آن رسيد ديد آب نيست و آبنما است، باز به سوي صفا حرکت کرد و بار ديگر به سوي مروه و اين رفت و آمدهفت بار تکرار شد، در حالي که گاهي به کودک بينوايش مي‌نگريست که نزديک است از تشنگي جان بدهد، ماد خسته شد و ديد اميدش از هر سو بسته است، در حالي که اشک از چشمانش سرازير بود به سوي فرزندش آمد، تا در آخرين لحظات عمر او نزد کودکش باشد و عذر خود را بيان کند که هان اي ميوه قلبم هر چه توان داشتم به جستجو پرداختم ولي آبي نيافتم، تا به کودک رسيد ناگهان ديد از زير پاهاي اسماعيل آب زلال و گوارا پيدا شده است.
    عجبا اين کودک از شدت تشنگي آن قدر ناله کرده و پاهاي کوچکش را به زمين ساييده که به قدرت خدا، زمين طاقت نياورد و آبش را بيرون ريخته است.
    هاجر بسيار خوشحال شد، با ريگ و سنگ اطراف آب را گرفت و گفت: «زمزم» (اي آب آهسته باش) از اين رو آب چشمه، زمزم ناميده شد و هم اکنون کنار کعبه، قرار گرفته که يادآور خاطره عجيب هاجر و اسماعيل است.
    هاجر و اسماعيل از آب نوشيدند، نشاط يافتند، هاجر ديد بار ديگر خداوند با امداد غيبي به فرياد آنها رسيده و دعاي همسرش ابراهيم مستجاب شده است، قلبش لبريز از توکل به خدا گرديد.
    طولي نکشيد پرندگان از دور احساس کردند که در اين بيابان آب پيدا شده، دسته دسته به طرف آن آمدند و از آن آشاميدند.
    حرکت غيرعادي و دست جمعي پرندگان به سوي اين چشمه و حتي رفت و آمد حيوانات وحشي به طرف آن باعث شد که نخست طايفه «جرْهم» که در عرفات (نزديک مکه) سکونت داشتند دنبال پرندگان را گرفتند و آمدند کنار آن چشمه، ديدند کودکي کنار مادرش نشسته و چشمه آبي در آن جا پديد آمده است، از هاجر پرسيدند تو کيستي و سرگذشت تو چيست؟
    هاجر تمام ماجرا را براي آنها بيان کرد.
    گروهي از سواران يمن که در بيابان مکه در حرکت بودند، از حرکت پرندگان احساس کردند آبي ظاهر شده، آنها نيز به دنبال حرکت پرندگان خود را کنار چشمه رساندند و ديدند بانويي همراه کودکش در کنار آب خوشگواري نشسته است، تقاضاي آب کردند، هاجر به آنها آب داد، آنها نيز از نان و غذايي که به همراه داشتند به هاجر دادند، و به اين ترتيب طايفه جرهم و قبايل ديگر به مکه راه يافتند رفته رفته مکه که بياباني سوزان، بيش نبود روز به روز رونق يافت و هر روز کاروانهايي به آنجا مي‌آمدند و روز به روز بر احترام هاجر افزوده مي‌شد، و رفته رفته خيمه‌ها در کنار آن چشمه زده شد، و بيابان تبديل به شهرکي گشت.
    هاجر خدا را سپاس گزارد که دعاي همسرش به اجابت رسيده و قلبهاي مردم به او متوجه گشته و از مواهب و روزي‌هاي الهي برخوردار شده است، کاروانها نيز همواره شکر خدا مي‌کردند که به چنين موهبتي رسيده‌اند.(4)
    ديدارهاي ابراهيم - عليه السلام - از هاجر و اسماعيل
    ابراهيم به فلسطين برگشت، اما کراراً براي ديدار نور ديده‌اش اسماعيل و احوالپرسي از هاجر به مکه مي‌آمد، او اين راه طولاني را طي مي‌کرد و از آنها خبر مي‌گرفت، و از اين که مشمول لطف الهي شده‌اند و از مواهب الهي برخوردارند بسيار خوشحال مي‌شد، ولي چندان در مکه نمي‌ماند و به خاطر اين که ساره ناراحت نشود، زود به فلسطين بر مي‌گشت، اين رفت و آمدهاي ابراهيم بين فلسطين و مکه يک نکته عميقي نيز دارد و آن اين که فلسطين و مکه اين دو سرزمين پر برکت از نظر مادي و معنوي، بايد از آن خداپرستان واقعي باشد، و آنان که از تبار ابراهيم خليل - عليه السلام - هستند، در طول تاريخ نگذارند دشمنان بشر بر اين دو مکان مقدس سلطه يابند...
    اسماعيل در کنار مادر مهربانش هاجر، کم کم بزرگ شد، عشاير جْرهم و افراد ديگر، فوق العاده به او احترام مي‌گذاشتند، و در ميان آنها نوجوان و جواني زيباتر و با کمالتر از اسماعيل نبود، او در ميان آنها، چشم و چراغ بود، جالب اين که با اين که عشاير جرهم حاضر بودند به خاطر آب زمزم و... که از اسماعيل به آنها رسيده بود معاش اسماعيل را تأمين کنند، ولي اسماعيل چنين برنامه‌اي را قبول نداشت، بلکه خود به دنبال کار مي‌رفت گاهي با دامداراي و گاهي با صيادي، معاش ساده خود و مادرش را تأمين مي‌کرد، هرگز تن به احتياج و نگاه کردن به دست ديگران نمي‌داد.
    زندگي او و مادرش بسيار شيرين بود بخصوص وقتي که ابراهيم گاهي از آنها ديدار مي‌کرد، زندگيشان شيرين‌تر مي‌شد، نشستن اين سه نفر کنار آب زلال زمزم و دست و صورت خود را شستن، صفاي ديگري داشت صفايي که در ظاهر و باطن بود، و هر کس را ياراي دستيابي به آن نيست.
    اما طولي نکشيد که مادر مهربان اسماعيل، يعني هاجر اين بانوي رنج‌ديده و مهربان که گرد پيري به دلش نشسته بود، و چروکهاي چهره‌اش حکايت از رنجهاي طاقت فرساي او مي‌کرد، به لقاء الله پيوست، و اسماعيل آن مادر مهربان، يگانه مونس شبها و روزها و آن مرهم زخمهايش را از دست داد.(5)
    به راستي چقدر رنج‌آور است که مادري اين چنين کنار يگانه يادگارش از دنيا برود و پيوند اين دو محبوب را به فراق مبدل سازد ولي چه بايد کرد، اين کار دنياي فاني است که عزيزان را از هم جدا مي‌کند و تا انسان مي‌خواهد کمي به خود سر و سامان بدهد، با تلخي و رنج ديگري روبر مي‌شود که به قول شاعر:
    افسوس که سوداي من سوخته خام است *** تا پخته شود خامي من عمر تمام است
    دودمان جْرهم و عمالقه اسماعيل را تنها نگذاشتند، براي او با موافقت خود همسري انتخاب کرده، و اسماعيل با دختر به نام «سامه» ازدواج کرد ابراهيم به شوق ديدار جوانش براي چندمين بار از فلسطين به سوي مکه رهسپار شد، سوار بر الاغ، خسته و کوفته، گرد و غبار بر سر و صورتش نشسته، با خود مي‌گفت تمام اين رنجها با ديدار اسماعيل و هاجر، رفع خواهد شد، ولي اين بار وقتي نزديک رسيد ديد هاجر به پيش نمي‌آيد، کم کم به پيش آمد با زني روبرو شد که همسر اسماعيل بود. پس از احوالپرسي فهميد که هاجر از دنيا رفته است، قلب مهربان ابراهيم به طپش افتاد، به ياد مهرباني‌هاي هاجر اشک ريخت، و از اين مصيبت جانکاه به خدا پناه برد...
    از همسر اسماعيل پرسيد: شوهرت اسماعيل کجاست؟
    همسر گفت: شوهرم به شکار رفته است.
    ابراهيم پرسيد: حال و وضع شما چطور است؟
    همسر گفت: بسيار بد است.
    اين زن نالايق، اصلاً به ابراهيم پير و خسته و تازه از راه رسيده احترام نکرد، و حتي با جوابهاي بي‌ادبانه خود، دل اين مرد خدا را آزرد، ابراهيم هر وقت به آن جا مي‌آمد با همسر مهربانش هاجر روبرو مي‌شد، هاجر با صفا، هاجر مهربان، هاجري که شريک غم و شادي شوهر بود، اينکه که با اين زن بي‌ادب روبرو مي‌شود، زني که از کمالات انساني و معنوي بوئي نبرده است، قدر و ارزش هاجر بيشتر احساس مي‌شد، ولي چه بايد کرد، دنيا از اين ماجراها را بسيار ديده و خواهد ديد.
    توصيه ابراهيم - عليه السلام - به انتخاب همسر شايسته
    ابراهيم به «سامه» (همسر اسماعيل) گفت، وقتي شوهرت از شکار برگشت به او بگو پيرمردي با اين شکل و قيافه به اين جا آمد، پس از احوالپرسي هنگام مراجعت گفت؛
    عتبه (آستانه) خانه‌ات را عوض کن.
    منظور ابراهيم از «عتبه» همسر اسماعيل بود، عتبه يعني درگاه و آستانه، اين تعبير ابراهيم اشاره به اين است؛ همان گونه که درگاه خدا چون در دارد خانه را از سرما و گرما و امور ديگر مي‌پوشاند و حفظ مي‌کند، همسر انسان نيز بايد در حفظ آبرو و شخصيت شوهر بکوشد و حافظ و امين خوبي براي همسر و خاندانش باشد.
    ابراهيم به سوي فلسطين برگشت، اما اين بار بسيار ناراحت بود، ناراحتي وفات هاجر، دوري اسماعيل، برخورد با همسري ناشايسته و... اما او همه اين رنجها را براي خدا و هدف تحمل مي‌کرد، و اين خط آزمايش الهي را نيز با کمال صبر و بردباري به پايان رساند.
    اسماعيل وقتي که از شکار برگشت، گويي بوي پدر را احساس کرد، از همسرش پرسيد آيا کسي به اين جا آمد؟ همسر گفت: پيرمردي به اين جا آمد بسيار مشتاق ديدار تو بود، نبودي رفت.
    اسماعيل پرسيد: هنگام رفتن چيزي نگفت؟
    همسر گفت: چرا، هنگام رفتن گفت: «عتبه خانه‌ات را عوض کن.»
    اسماعيل غرق در درياي فکر و حزن شد، از يک سو، پدرش را که از راه طولاني آمده بود نديد، از سوي ديگر از سخن آخر پدر استفاده کرد که همسرش زن نالايقي است، و حتماً از هاجر مادر مهربانش نيز ياد کرده که ديگر او نيست تا درد دل خود را به او بگويد...
    ولي آن چه که دل مضطرب اسماعيل را آرام بخش بود، توجه و توکل به خدا بود، اسماعيل فوراً همسرش را طلاق داد(6) و طبق فرموده پدر، همسر ديگر گرفت، ولي اين بار سعي کرد که همسر شايسته‌اي برگزيند، بالأخره در اين جهت موفق شد و خدا را شکر کرد که هم، سخن پدر را انجام داده و هم همسر خوبي نصيبش شده است.
    ماه‌ها از اين ماجرا گذشت، باز ابراهيم به شوق ديدار فرزندش اسماعيل از فلسطين به سوي مکه رهسپار شد، اين راه طولاني را طي کرد، وقتي به مکه رسيد، کنار آب زمزم بانويي را ديد، او همسر جديد اسماعيل بود، ابراهيم از او پرسيد همسرت اسماعيل کجاست؟ او در پاسخ گفت: خدا به تو عاقبت نيک بدهد، همسرم به شکار رفته است.
    ابراهيم پرسيد: حال و وضع شما چطور است؟ همسر در پاسخ گفت: بسيار خوب است در کمال نعمت و آسايش هستيم، سپس ادامه داد از مرکب پياده شو تا شوهر بيايد، ابراهيم پياده نشد، همسر بسيار اصرار کرد، ابراهيم عذر آورد، همسر اسماعيل فوراً آب آورد، ابراهيم يک پا روي سنگ زمين و پاي ديگر در رکاب مرکب، سر و صورتش را با آب شست، و براي زن دعاي خير کرد، و تصميم گرفت برگردد، هنگام مراجعت به زن گفت: وقتي همسرت از سفر آمد بگو پيرمردي با اين شکل و قيافه به اين جا آمد و هنگام مراجعت گفت: «به عتبه (درگاه) خانه‌ات توجه و احترام کن و در حفظ او کوشا باش.»
    ابراهيم به سوي فلسطين برگشت، وقتي که اسماعيل از سفر صيد آمد، چون همواره به ياد پدر بود، گويا بوي پدر را استشمام کرد، از همسر پرسيد کسي به اين جا نيامد؟
    همسر گفت: پيرمردي به اين جا آمد و اين جاي پاي او است که در سنگ مانده است، اسماعيل از فرط شوق، به جاي قدم پدر افتاده و بوسيد.
    همسر ادامه داد: هر چه اصرار کردم به خانه نيامد، آب برايش بردم، سر و صورت گرد آلودش را شست و هنگام مراجعت گفت: به شوهرت بگو، به عتبه خانه‌ات احترام کن.
    اسماعيل از اين که همسر به پدر مهرباني کرده است، و از طرفي پدر سفارش او را نموده، از همسر تشکر کرد و از آن پس بيشتر به همسر شايسته‌اش مهرباني نمود.(7)
    به اين ترتيب اين پدر و پسر مدتي به ياد هم از فراق هم مي‌سوختند، و گويا تمرين فراق مي‌ديدند، تا در آينده اگر خواستند براي خدا دست به يک فراق طولاني بزنند برايشان آسان باشد.
    همه اينها مقدمه آن بود که اين سرزمين به دست مردان خدا آباد شود، و کعبه، نخستين خانه پرستش خدا که در طوفان نوح از بين رفته بود، به دست ابراهيم و اسماعيل تجديد بنا گردد، و وسيله‌اي براي کشاندن مردم به سوي ايمان و توحيد شود، بهتر است که اين جريان روحاني و ملکوتي را با چند بيت از يک غزل پر مغز حافظ پايان دهم:
    هان مشو نوميد، چون واقف نه اي زاسرار غيب *** باشد اندر پرده، بازي‌هاي پنهان غم مخور
    هر که سرگردان به عالم گشت و غمخواري نيافت *** آخر الامر او به غمخواري رسد هان غم مخور
    در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم *** سرزنشها گر کند خار مغيلان غم مخور
    حال مادر فرقت جانان و ابرام رقيب *** جمله مي‌داند خداي حال گردان غم مخور
    گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد ناپديد *** هيچ راهي نيست کورا نيست پايان غم مخور
    جالب توجه اين که: اسماعيل - عليه السلام - رد پاي پدر را در بيابان پيدا کرد، خم شد و آن را بوسيد و به اين ترتيب به پدر احترام کرد، و احساسات و عواطف پرشور خود را نسبت به پدر ابراز نمود.
    اسماعيل نسبت به مادر نيز بسيار مهربان بود، و مسؤوليت خود را در برابر مادر انجام مي‌داد، وقتي مادرش از دنيا رفت، او را در کنار کعبه (زير ناودان طلا) به خاک سپرد، و در دور قبر او ديوار کوچکي ساخت تا طواف کنندگان پايشان را روي قبر هاجر نگذارند و به او بي‌احترامي نشود.(8) همين برنامه هم چنان تا حال ادامه دارد، و امروز ديوار بزرگتري از سنگ مرمر ساخته‌اند و طواف کنندگان در بيرون ديوار طواف مي‌کنند، و به اين ترتيب خاطره مادر دوستي اسماعيل را زنده نگه مي‌دارند.
    ------------------------------
    1- بحار، ج 12، ص 111.
    2- بحار، ج 12، ص 97.
    3- ابراهيم 35 تا 41.
    4- اقتباس از بحار، ج 12، ص 114.
    5- بنابر قول ديگر (چنان که خواهيم گفت) هاجر پس از پايان ساختمان کعبه از دنيا رفت.
    6- ناگفته نماند که: ابراهيم با تجربه، که در مورد همسر نيز تجربه کافي داشت، در اين ملاقات با همسر اول اسماعيل، فهميد که او شايسته نيست و قابل تربيت نمي‌باشد. لذا آن دستور را داد، و گرنه در بسياري از موارد، زنها قابل اصلاح هستند و نبايد با مختصر پيش آمدي به فکر طلاق افتاد.
    7- بحار، ج 12، ص 84 و 85.
    8- بحار، ج 12، ص 104.


    ای خواهر دینی من !
    زیر باران باش
    اما زیر باران نگاه های هیز مردان بی غیرت نباش



  4. #3

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    69
    حضور
    15 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    219




    امتحان الهي در قربانگاه اسماعيل
    بزرگترين ايثار ابراهيم و اسماعيل - عليه السلام - در راه خدا
    ابراهيم فراز و نشيبهاي سختي را پشت سر گذاشت، و در همه جا و همه وقت، تسليم فرمان خدا بود و در راه او حرکت مي‌کرد، همه رنجها را در راه خدا تحمل کرد و در تمام آزمايشهاي الهي قبول شد، و شايستگي خود را به اثبات رساند.
    ابراهيم در زندگي، اسماعيل را خيلي دوست داشت، چرا که اسماعيل ثمره عمرش و پاداش يک قرن رنج و سختي‌هايش بود، به علاوه سالها از او جدا بود و در فراق او مي‌سوخت، وانگهي زندگي اسماعيل در ظاهر و باطن در تمامي هدفها و راه‌هاي خداجويي با زندگي ابراهيم در آميخته بود.
    خداوند خواست ابراهيم را در مورد اسماعيل نيز امتحان کند، امتحاني که بزرگترين و نيرومندترين انسانها را از پاي در مي‌آورد، و آن اين بود که ابراهيم با دست خود کارد بر حلقوم اسماعيل بگذارد و او را در راه خدا قربان کند گر چه اجراي اين فرمان، بسيار سخت است اما براي ابراهيم که قهرمان تسليم در برابر فرمان خدا است آسان است به قول شاعر:
    از تو اي دوست نگسلم پيوند *** گر به تيغم برند بند از بند
    پند آنان دهند خلق اي کاش *** که ز عشق تو مي‌دهندم پند
    اصل ماجرا چنين بود:
    روزي اسماعيل که جواني نيرومند و زيبا بود از شکار برگشت، چشم ابراهيم به قد و جمال هم چون سرو اسماعيل افتاد، مهر پدري، آن هم نسبت به چنين فرزندي، به هيجان آمد و محبت اسماعيل در زواياي دل ابراهيم جاي گرفت خداوند خواست ابراهيم را در مورد همين محبت سرشار امتحان کند.
    شب شد، همان شب ابراهيم در خواب ديد که خداوند فرمان مي‌دهد که بايد اسماعيل را قربان کني.
    ابراهيم در فکر فرو رفت که آيا خواب، خواب رحماني است؟ شب بعد هم عين اين خواب را ديد، اين خواب را در شب سوم نيز ديد، يقين کرد که خواب رحماني است. و وسوسه‌اي در کار نيست.(1)
    ابراهيم در يک دو راهي بسيار پرخطر قرار گرفت، اکنون وقت انتخاب است، کدام را انتخاب کند، خدا را يا نفس را، او که هميشه خدا را بر وجود خود حاکم کرده، در اين جا نيز - هر چند بسيار سخت بود - به سوي خدا رفت، گر چه ابليس، سر راه او بي‌امان وسوسه مي‌کرد. مثلاً به او مي‌گفت اين خواب شيطاني است و يا از عقل دور است، که انسان جوانش را بکشد و...
    ابراهيم که بت شکن تاريخ بود، اکنون ابليس شکن شد، جهاد اکبر کرد، و با تصميمي قاطع آماده قربان کردن اسماعيل شد، چرا که کنگره عظيم حج قربان مي‌خواست، ايثار و فداکاري مي‌خواست، نفس کشي و ابليس کشي مي‌خواست تا مفهوم واقعي و عيني يابد، و امضا شود و مورد قبول واقع گردد.
    ابراهيم نخست اين موضوع را با مادر اسماعيل «هاجر» در ميان گذاشت(2) به او گفت: لباس پاکيزه به فرزندم اسماعيل بپوشان، موي سرش راشانه کن، مي‌خواهم او را به سوي دوست ببرم و هاجر اطاعت کرد.
    وقت حرکت، ابراهيم به هاجر گفت: کارد و طنابي به من بده، هاجر گفت: تو به زيارت دوست مي‌روي، کارد و طناب براي چه مي‌خواهي؟
    ابراهيم گفت: شايد گوسفندي قربان بياورند، به کارد و طناب احتياج پيدا کنم.
    هاجر کارد و طناب آورد، وابراهيم با اسماعيل به سوي قربانگاه حرکت کردند.
    مقاومت ابراهيم، اسماعيل و هاجر در برابر وسوسه‌هاي شيطان
    شيطان به صورت پيرمردي نزد هاجر آمد و به حالت دلسوزي و نصيحت گفت: آيا مي‌داني ابراهيم، اسماعيل را به کجا مي‌برد.
    گفت: به زيارت دوست.
    شيطان گفت: ابراهيم او را مي‌برد تا به قتل رساند.
    هاجر گفت: کدام پدر، پسر را کشته است مخصوصاً پدري چون ابراهيم و پسري مانند اسماعيل.
    شيطان گفت: ابراهيم مي‌گويد: خدا فرموده است.
    هاجر گفت: هزار جان من و اسماعيل فداي راه خدا باد، کاش هزار فرزند مي‌داشتم و همه را در راه خدا قربان مي‌کردم (نقل شده: هاجر چند سنگ از زمين برداشت و به سوي شيطان انداخت و او را از خود دور کرد).
    وقتي که شيطان از هاجر مأيوس شد، به صورت پيرمرد نزد ابراهيم رفت و گفت: اي ابراهيم! فرزند خود را به قتل نرسان که اين خواب شيطاني است، ابراهيم با کمال قاطعيت به او رو کرد و گفت: اي ملعون، شيطان تو هستي.
    پيرمرد پرسيد: اي ابراهيم! آيا دل تو را مي‌دارد که فرزند محبوبت را قربان کني؟
    ابراهيم گفت: سوگند به خدا اگر به اندازه افراد شرق و غرب فرزند داشتم و خداي من فرمان مي‌داد که آنها را در راهش قربان کنم، تسليم فرمان او بودم (نقل شده ابراهيم با پرتاب کردن چند سنگ به طرف شيطان، او را از خود دور ساخت).
    شيطان از ابراهيم - عليه السلام - نااميد شد و به همان صورت سراغ اسماعيل رفت، و گفت: اي اسماعيل، پدرت تو را به قتل برساند، اسماعيل گفت: براي چه؟ شيطان گفت: مي‌گويد فرمان خدا است، اسماعيل گفت: اگر فرمان خدا است، در برابر فرمان خدا بايد تسليم بود، چند سنگ برداشت و با سنگ به شيطان حمله کرد و او را از خود دور نمود.(3)
    ابراهيم و اسماعيل - عليه السلام - در قربانگاه
    ابراهيم فرزند عزيزش، ميوه دلش و ثمره يک قرن رنج و سختي‌هايش، اسماعيل عزيزتر از جانش را به قربانگاه «مني» آورد، به او گفت: فرزندم! در خواب ديدم که تو را قربان مي‌کنم.
    اسماعيل اين فرزند رشيد و با کمال که به راستي شرايط فرزندي ابراهيم را دارا بود، بي‌درنگ در پاسخ گفت: اي پدر! فرمان خدا را انجام بده، به خواست خدا مرا از مردان صبور و بااستقامت خواهي يافت.(4)
    اي پدر وصيت من به تو اين است که: 1. دست و پاي مرا محکم ببند تا مبادا وقتي تيزي کارد بر من رسيد، حرکتي کنم و لباس تو خون آلود گردد 2. وقتي به خانه رفتي به مادرم تسلي خاطر بده و آرام بخش او باش 3. مرا درحالي که پيشانيم روي زمين است و در حال سجده هستم قربان کن که بهترين حال براي قرباني است، وانگهي چشمت به صورت من نمي‌افتد و در نتيجه محبت پدري بر تو غالب نمي‌شود و تو را از اجراي فرمان خدا باز نمي‌دارد ابراهيم دست و پاي اسماعيل را با طناب بست و آماده قربان کردن اسماعيل عزيزش شد، روحيه عالي اسماعيل، در را در اجراي فرمان کمک مي‌کرد، ابراهيم کارد را بر حلقوم اسماعيل مي‌گذارد، و براي اين که فرمان خدا سريع اجرا گردد، کارد را فشار مي‌دهد، فشاري محکم، اما کارد نمي‌برد، ابراهيم ناراحت مي‌شود از اين رو که فرمان خدا به تأخير مي‌افتد، با ناراحتي کارد را به زمين مي‌اندازد، کار به اذن خدا به زبان مي‌آيد و مي‌گويد: «خليل به من مي‌گويد ببر، ولي جليل (خداي بزرگ) مرا از بريدن نهي مي‌کند».(5)
    ابراهيم از اسماعيل کمک مي‌خواهد، به او مي‌گويد فرزند چه کنم؟
    اسماعيل مي‌گويد: سر کارد را (مانند نحر کردن شتر) در گودي حلقم فرو کن، ابراهيم مي‌خواست پيشنهاد اسماعيل را عمل کند و در همين لحظه نداي خدا به گوش ابراهيم مي‌رسد:
    هان اي ابراهيم! «قَد صَدقتَ الرؤيا؛ فرمان خدا را با عمل تصيق کردي»
    همراه اين ندا گوسفندي که مدتها در صحراي علفزار بهشت چريده بود نزد ابراهيم آورده شد، ابراهيم ندايي شنيد که از اسماعيل دست بردار و به جاي او اين گوسفند را قربان کن.(6)
    خداوند تشنه خون نيست، نمي‌خواهد آدم بکشد، بلکه مي‌خواهد آدم بسازد، ابراهيم و اسماعيل با اين همه ايثار و بندگي و ايستادگي در سخت‌ترين امتحانات الهي، قهرمانانه فاتح شدند.
    قصه ابراهيم و اسماعيل، قصه کشتن و خونريزي نيست بلکه قصه ايثار و استقامت و فداکاري و تسليم حق بودن است، تا ابراهيميان تاريخ بدانند که بايد اين چنين به سوي خدا رفت، از همه چيز بريد و سر به آستان الله نهاد.
    چرا که تا انسان اين چنين نفس کش و ابليس برانداز و ايثارگر و مرد ميدان نباشد نمي‌تواند ابراهيم شود و به امامت برسد، و بر فرق فرقدان کمال تکيه زند و بر ملکوتيان فايق گردد، و خداوند بر او سلام کند، و در قرآن بفرمايد: «سلام بر ابراهيم، ما اين چنين به نيکوکاران توجه داريم، ابراهيم از بندگان با ايمان ما بود».(7)
    اين است معني ايثار، قرباني، انتخاب بزرگ، فداکاري و استقامت و بالأخره همه چيز را براي خدا خواستن و در راه او فدا کردن.
    خداوند در قرآن سوره صافات آيه 107 مي‌فرمايد:
    «وَ فَدَيناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ؛ ما قرباني بزرگي فداي اسماعيل کرديم»
    واژه «عظيم» شايد اشاره به اين است که فداکاري ابراهيم آن قدر بزرگ است که فدا شده آن نيز بزرگ است، نه تنها همان گوسفند که در آن لحظه نزد ابراهيم آورده شد قرباني شد، بلکه همه سال در مراسم حج، و در تمام نقاط دنيا، مسلمانان روز عيد قربان، ميليونها گوسفند يا حيوانات ديگر ذبح مي‌کنند و به ياد ابراهيم قهرمان ايثار مي‌افتند، و خاطره ابراهيم را تجديد مي‌نمايند، به راستي عظيم است، و خداوند اين چنين به بنگان مخلص و فداکارش پاداش مي‌دهد و نام بزرگ آنان را جاودانه در سينه زرين ابديت مي‌نگارد و انسانهاي با ايمان تاريخ را بر آن مي‌دارد که در برابر ابراهيم اين چنين تواضع کنند و ياد و حماسه او را فراموش ننمايند و سعي کنند که در خط ابراهيم گام بردارند و ايثار و گذشت و ترور شيطان را از او و همسر و فرزندش بياموزند.
    و در مناسک حج، که بر حاجيان واجب شده با زدن هفت سنگ به جمره اُخري، سپس با بيست و يک سنگ، سه ستون سنگي (جمره اولي و وسطي و اخري) را سنگ باران کنند، براي آنست که در کلاس بزرگ حج، هم چون ابراهيم و همسر و فرزندش به ميدان شيطان بروند و مردان و زنان و جوانان، اين چنين شيطان را ترور کنند نه اينکه خود مورد ترور شيطان شوند.
    ابراهيم در اين آزمايش بزرگ نيز کار را به خوبي به پايان رساند، کار او آن چنان عالي بود که فرشتگان به خروش افتادند که: زهي بنده خالص که او را در آتش افکندند از جبرئيل کمک نخواست، اينک براي خشنودي خدا، کارد بر حلقوم جوان عزيز خود گذاشته و حاضر شده ميوه قلبش را به دست خود قربان کند، آري اين است معني واقعي قربان، که اگر اين قربان باشد، ما به عزت و عظمت در تمام ابعاد مي‌رسيم و گرنه عقب افتاده‌ايم، به قول شاعر و عارف بزرگ اقبال:
    هر که از تن بگذرد جانش دهند *** هر که جان در باخت جانانش دهند
    هر که نفس بت صفت را بشکند *** در دل آتش گلستانش دهند
    هر که گردد نوح عقلش ناخدا *** ايمني از موج توفانش دهند
    هر که بي‌سامان شود در راه دوست *** در ديار دوست سامانش دهند
    ترسيم ديگري از وصيت اسماعيل قهرمان صبر
    اسماعيل تازه به رشد رسيده بود که به قولي سيزده سال داشت، کم کم همياري با وفا و صديق براي پدر بود پدر در شب هشتم ذيحجه در خواب ديد که کسي به او مي‌گويد بايد اسماعيل را در راه خدا قربان کني، اين شب را از اين رو شب «تَروِيه» گويند:
    «لرؤية ابراهيم فيه في منامه؛ زيرا ابراهيم، در اين شب در خواب ديده بود که اسماعيلش را قربان مي‌کند».
    شب بعد (شب نهم) نيز همين خواب را ديد، به روشني اطمينان کامل يافت که اين خواب، رحماني و راست است و وسوسه‌اي در کار نيست، اين شب را عرفه (شب شناخت) گفتند:
    «لمعرفته صحة منامه؛ زيرا ابراهيم درستي خوابش را دريافت.»
    ابراهيم تصميم گرفت، اسماعيل را قربان کند، وقتي اسماعيل را به قربانگاه برد و او را به زمين خواباند تا قربانش کند، اسماعيل اين وصيتهاي شش‌گانه را کرد:
    1. دست و پايم را محکم ببند تا مبادا اضطراب کنم و با حرکاتم فرمان خدا تأخير بيفتد.
    2. پيراهنم را از بدن بيرون بياور تا خونم به آن نرسد، و شستنش براي شما زحمت نباشد و مادرم آن را نبيند و رنجيده خاطر نگردد.
    3. پيراهن خود را به من بپوشان تا بوي تو از آن به مشامم رسد و جان دادن برايم آسان گردد.
    4. کارد را بر حلقومم سبک بگذار، تا مرگ را به آرامي احساس کنم.
    5. اگر ممکن است امشب نزد مادرم نرو تا مرا فراموش کند (چرا که دوري، از مهر و محبت مي‌کاهد)
    6. سلامم را به مادرم برسان.
    7. پيراهنم را نزد او ببر تا به يادگار به نزد او باشد.
    وقتي که ابراهيم اسماعيل را اين چنين در ياري پدر بر انجام فرمان خدا، آماده ديد با قلبي پر از صفا و صميميت گفت:
    «نِعمُ العُونْ انتَ علي اَمرِ اللهِ؛ تو نيکو بنده خدا در انجام فرمان او هستي.»(8)
    ------------------------------
    1- توضيح اين که: ابراهيم مي‌خواست قلبش مالامال از اطمينان شود، و احتياط مي‌کرد که مبادا وسوسه‌اي در کار باشد. با توجه به اين که پاي کشتن و قرباني کردن در ميان بود.
    2- گر چه قبلاً گفتيم هاجر از دنيا رفت، ولي قول ديگر اين است که هاجر در اين وقت، زنده بود، و اين مطلب بر همين اساس است - ضمناً بعضي معتقدند که ذبيح، اسحاق بوده نه اسماعيل، بنابراين قول، ساره زنده بوده و در جريان ذبح بوده است، ولي اکثر علماي اسلام معتقدند که ذبيح، همان اسماعيل بوده است و اين موضوع از امام صادق - عليه السلام - سؤال شد، فرمود: اسماعيل بود (نور الثقلين، ج 4، ص 424) و سخن معروف پيامبر - صلّي الله عليه و آله - «انا ابنْ الذبيحين» (من پسر دو قرباني هستم) با توجه به اين که ترديدي نيست آن حضرت از نوادگان اسماعيل است، نيز اين مطلب را تأييد مي‌کند،(منظور از قرباني دوم، عبدالله پدر پيامبر - صلّي الله عليه و آله - است) اما در تورات، اسحاق به عنوان ذبيح معرفي شده، گويي مطلب تورات وارد روايات اسلامي شده است.
    3- هم اکنون در مراسم حج در مني، سه ستون (به نامهاي جَمره اولي و وْسطي و اُخري) به ياد اين خاطره، سنگباران مي‌شوند.
    4- «يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ» (صافات -102).
    5- مجمع البيان، ج 7، ص 452؛ تفسير ابو الفتوح، ج 9، ص 320؛ معراج السعادة، ص 491.
    6- معراج السعادة، ص 491؛ مجمع البيان، ج 8، ص 453.
    7- صافات، 109-111.
    8- تفسير ابو الفتوح رازي، ج 9، ص 320-324؛ گر چه قبلاً وصيت اسماعيل را ذکر کرديم و با ترسيم فوق کمي تفاوت داشت، ولي ترسيم فوق نيز نقل شده، ما هر دو را نقل کرديم تا در اين جهت، مطلب تکميل گردد.


    ای خواهر دینی من !
    زیر باران باش
    اما زیر باران نگاه های هیز مردان بی غیرت نباش



  5. #4

    عضویت
    جنسیت مرداد ۱۳۹۳
    نوشته
    69
    حضور
    15 ساعت 48 دقیقه
    دریافت
    0
    آپلود
    0
    گالری
    18
    صلوات
    219




    پايان عمر اسماعيل (ع) و اسحاق (ع)
    پايان عمر اسماعيل - عليه السلام - در مکه
    حضرت اسماعيل با خانواده و فرزندانش در مکه زندگي مي‌کرد، و به عنوان پيامبر و راهنماي مردم مي‌زيست و براي شکوه‌مند نمودن مراسم حج در هر سال نقش مهم داشت، و در حقيقت کليدداري و مقام توليت حج بر عهده او بود.
    ساختمان کعبه تا آن هنگام پرده نداشت، و به صورت سنگهاي ساده ساخته شده بود، و اسماعيل در کنار کعبه داراي خانه‌اي بود و همان جا زندگي مي‌کرد. تا اين که روزي همسرش پيشنهاد کرد که پرده براي دو درگاه کعبه درست کند، اسماعيل - عليه السلام - پيشنهاد او را پذيرفت، همسرش آن دو پرده را آماده کرد و در آن دو درگاه آويزان نمود، سپس همسرش پيشنهاد کرد که شايسته است براي همه ساختمان کعبه پرده ببافم، اسماعيل اين پيشنهاد را نيز پذيرفت، از اين رو آويختن پرده بر کعبه از آن عصر تاکنون سنت است که هر سال در روز عيد قربان تعويض مي‌شود.
    هزينه زندگي اسماعيل، از صيد و دامداري تأمين مي‌شد، و پرده‌اي که نخستين بار براي کعبه بافته شد، از پشم گوسفندان آن حضرت بود.
    سالها گذشت از ابراهيم - عليه السلام - خبري نشد، اسماعيل نگران پدر بود، در انتظار او به سر مي‌برد، از فراق پدر اندوهگين و چشم به راه بود، تا آن که جبرئيل نزد او آمد، رحلت پدرش ابراهيم - عليه السلام - را در فلسطين به او خبر داد و به او تسلين گفت و به اسماعيل عرض کرد: «بايد صبر کني، و در مورد فراق جانسوز پدر سخني نامناسب نگويي که موجب خشم خدا گردد.»
    در ضمن جبرئيل به اسماعيل گفت: تو نيز از دنيا رحلت خواهي کرد، اسماعيل 137 و به قولي 180 سال عمر کرد و سرانجام از دنيا رفت و پيکرش را در کنار قبر مادرش در حجر اسماعيل (کنار کعبه) به خاک سپردند.
    اسماعيل مي‌خواست مقام نبوت، بعد از او در نسل او باشد، خداوند خواسته او را اجابت کرد و جبرئيل اين بشارت را به اسماعيل داد، از اين رو اسماعيل در روزهاي آخر عمر يکي از فرزندان خود را طلبيد، و دايع نبوت را به او سپرد، وصيت‌هاي خود را به او نمود.(1) با توجه به اين که اسماعيل - عليه السلام - زودتر از اسحاق - عليه السلام - از دنيا رفت.
    خداوند در قرآن دوازده بار از اسماعيل ياد کرده و او را به عنوان پيامبر صالح، متعهد، صادق الوعد، نيک سرشت و نيک روش، و شريک پدر در بازسازي ساختمان کعبه و پاکسازي آن از هر گونه شرک، و صابر ياد کرده است و در آيه 86 سوره انعام پس از شمارش جمعي از پيامبران از نسل ابراهيم - عليه السلام - مي‌فرمايد:
    «وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيسَعَ وَ يونُسَ وَ لُوطاً وَ کلاًّ فَضَّلْنا عَلَي الْعالَمِينَ؛ و اسماعيل، يسع، يونس و لوط، و همه را بر جهانيان برتري داديم.»
    پايان عمر اسحاق پيامبر - عليه السلام -
    بخشي از فراز و نشيبهاي زندگي حضرت اسحاق - عليه السلام - در ضمن داستان‌هاي زندگي ابراهيم و اسماعيل - عليهما السلام - ذکر شد، کوتاه سخن اين که: اسحاق دومين فرزند ابراهيم - عليه السلام - بود، مادرش ساره نام داشت، ابراهيم و ساره هر دو پير شده بودند، و اميد داشتن فرزند نداشتند، ابراهيم - عليه السلام - همواره دعا مي‌کرد که خداوند فرزند صالحي به او بدهد، سرانجام خداوند لطف کرد و فرشتگان الهي تولد اسحاق - عليه السلام - را به ابراهيم - عليه السلام - بشارت دادند. سرانجام با تولد اين نوگل زيبا، فصل جديدي در زندگي ابراهيم - عليه السلام - و ساره به وجود آمد.
    در قرآن هفده بار سخن از اسحاق - عليه السلام - به ميان آمده، و او را به عنوان عبد صالح خدا، پيامبر شايسته، داراي روش ارجمند ياد شده است، برنامه او همان برنامه پدرش ابراهيم - عليه السلام - بود، حضرت يوسف - عليه السلام - در زندان، برنامه خود را براساس پيروي از آيين پدرانش دانسته و مي‌گويد:
    «وَ اتَّبَعْتُ مِلَّة آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يعْقُوبَ؛ من از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروي کردم.»(2)
    حضرت اسحاق - عليه السلام - هنگام بلوغ با دختري در سرزمين بابل به نام بقا خواهر يکي از شخصيت‌هاي آن ديار به نام لابان ازدواج کرد، پس از رحلت اسماعيل - عليه السلام - به مقام نبوت رسيد، و در چهل سالگي از طرف پدرش ابراهيم به عنوان تبليغ و ارشاد مردم کنعان و فلسطين مأمور شد، آنها را به سوي خداي يکتا فراخواند، سرانجام در شام سکونت نمود، و هم چنان به مسؤوليت مهم ارشاد اشتغال داشت و سرانجام در 180 سالگي رحلت نمود، مرقد مطهرش در شهر قدس خليل در نزديک مرقد مطهر پدرش حضرت ابراهيم - عليه السلام - قرار گرفته است(3) او داراي فرزنداني بود که برجسته‌ترين آنها حضرت يعقوب - عليه السلام - پدر حضرت يوسف - عليه السلام - است که داستانش بعداً خاطر نشان مي‌شود.
    ------------------------------
    1- اقتباس از تاريخ انبياء، عماد زاده، ص 315 و 316؛ پيامبر اسلام از نسل اسماعيل است که (با 30 واسطه) به ابراهيم - عليه السلام - مي‌رسد.
    2- يوسف، 38.
    3- اقتباس از: تاريخ انبياء عماد زاده، ص 317 و 318.


    ای خواهر دینی من !
    زیر باران باش
    اما زیر باران نگاه های هیز مردان بی غیرت نباش



  6. صلوات


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این موضوع را مشاهده کرده اند: 0

هیچ کاربری در لیست وجود ندارد.

کلمات کلیدی این موضوع

اشتراک گذاری

اشتراک گذاری

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
^

ورود

ورود